داستانهای قرآنی
دوشنبه 25 بهمن 1389 12:44 PM
داستانهای قرآنی (1)
يوسف در زندان
همراه با يوسف دو نفراز خادمان فرعون هم به زندان افتادند. پس از زماني کوتاه، هر دوي آنها خوابي عجيب ديدند و خواب خود را براي يوسف، که او را مردي نيکوکار مي دانستند، تعريف کردند. يوسف معني خوابشان را به ايشان گفت. پس از مدتي کوتاه هر چه يوسف گفته بود، اتفاق افتاد و يکي از آن دو زنداني، که پيشخدمت فرعون بود، آزاد شد و به دربار بازگشت. سال ها گذشت. يک شب، پادشاه خوابي عجيب ديد و تمام خوابگزاران را به دربار نزد خود فرا خواند. پادشاه به آنها گفت:در خواب ديده ام هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را خوردند و هفت خوشه خشکيده، هفت خوشه گندم سبز را بلعيدند. به نظر شما معني خواب من چيست؟
خوابگزاران فرعون گفتند: ما معني خواب فرعون را نمي دانيم. در اين وقت پيشخدمت فرعون، ناگهان به ياد يوسف افتاد و به فرعون گفت: مرد راستگويي را مي شناسم که نامش يوسف است و او مي تواند خواب فرعون را به خوبي معني کند. اما او در زندان است.
به دستور فرعون يوسف را به دربار آوردند. او پس از شنيدن خواب فرعون گفت:
معني خواب تو اين است که هفت سال پي در پي، درمصر باران فراوان خواهد باريد و کشتزارها محصول فراوان خواهند داد اما پس از آن، هفت سال ديگر مي آيد که قحطي و خشکسالي سرزمين مصر را در بر مي گيرد. فرعون که يوسف را مردي دورانديش و قابل اطمينان ديد، او را از زندان آزاد کرد و گفت: اي يوسف من فرمانروايي مصر را به تو مي سپارم. تو خود هر کاري که صلاح مي داني انجام بده تا مردم مصر در هفت سال خشکسالي از گرسنگي نميرند. به اين ترتيب يوسف، وزير و مسئول غلات کشور و پس از فرعون دومين مرد مقتدر سرزمين مصر شد. به دستور يوسف در هفت سال فراواني، در سرتاسر مصر انبارهاي بزرگ ساختند وتا آنجا که مي توانستند در آنها گندم ذخيره کردند. هفت سال فراواني به خوبي و خوشي گذشت و هفت سال قحطي و خشکسالي فرا رسيد.
در آن هفت سال، قطره اي باران از آسمان نباريد و از زمين دانه اي گل و گياه نروييد. خشکسالي سرتاسر مصر و سرزمين هاي همسايه را فرا گرفت. يک روز «يعقوب» پسرانش را جمع کرد و به آنها گفت: ديگر چيزي براي خوردن نداريم. شنيده ام که در مصر گندم فراوان است. به مصر برويد و از آنجا گندم به کنعان بياوريد.
وقتي برادران يوسف به مصر آمدند، آنها را پيش يوسف بردند. يوسف آنها را شناخت اما آنها يوسف را نشناختند.
يوسف از ايشان پرسيد: آيا به ياد داريد که از روي جهالت و ناداني با يوسف چه کرديد؟ برادران با تعجب گفتند: آيا تو يوسفي؟ يوسف گفت آري؛ من يوسفم. و واقعاً خداوند چه منتي بر ما گذاشته است. آري هر کس پارسايي کند و شکيبا باشد خداوند پاداشي نيکو به او مي دهد. برادران يوسف گفتند: به راستي که خداوند تو را بر ما برتري نمود. ما در حق تو بدي کرديم و از کار خود پشيمانيم. ما را ببخش. يوسف گفت: من شما را سرزنش نمي کنم. خداوند شما را مي بخشد و او مهربان ترين مهربانان است.
و بعد پيراهنش را به برادرانش داد و گفت: با پيراهن من برويد و آن را به روي چشم هاي پدرم افکنيد تا بينا شود. سپس با تمام کسان خود نزد من بيايد. برادران يوسف به کنعان بازگشتند و پيراهن يوسف را به صورت پدرشان افکندند و او بينا شد.
آنگاه يعقوب به اطرافيانش گفت: آيا به شما نمي گفتم که من از خداوند چيزي مي دانم که شما نمي دانيد؟ سپس همراه خانواده اش به مصر سفر کرد. يوسف به پيشوازشان رفت و به آنها گفت: به سرزمين مصر خوش آمديد. در امان خدا باشد. يوسف پدر و مادر و برادرانش را با خود به کاخي مجلل و با شکوه برد و در آنجا آنان بي اختيار در مقابل يوسف به سجده افتادند و چون يوسف چنين ديد، ناگهان خوابي را که در کودکي ديده بود به ياد آورد و به پدرش گفت: اي پدر، ببين چگونه پروردگار من خوابي را که از پيش ديده بودم کاملاً راست درآورد؟
به راستي چه نيکويي ها درباره من کرد. مرا از تاريکي زندان نجات داد و شما را از آن بيابان دور به اينجا آورد. به يقين پروردگار من به هر که بخواهد لطف مي کند و کارهاي پروردگار من روي دانش و حکمتي عالي است.
منبع:نشريه روشنان،شماره 5