0

بخش شعر

 
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

چتر بازیگوش من

در کوچه با چتر جدیدم

در زیر باران می دویدم

چترم که دید آن کوچه خالی ست،

خندید و گفت، این جا چه عالی است!

با باد بالا رفت، هوهو

من را کشید این سو و آن سو

دست مرا یک دفعه ول کرد

همراه شد با باد ولگرد

هی «تاب تاب عباسی» و باد

او را حسابی تاب می داد

پایین پرید از تاب، آخر

زد شیرجه در جوی، با سر

گفتم: تو چتری یا که ماهی؟

هم بازی من باش گاهی

حالا چه شد از تاب بازی

رفتی سراغ آب بازی؟

شنبه 9 بهمن 1389  12:18 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

شب یلدا

 

شب یلدا

سی ام آذره و یک  شب زیبا

یه  شب بلند به اسم شب یلدا

 

شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده

 

همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه  فراوون

 

شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما

 

 

شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره

 

ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده

 

سوغاتی های قشنگ ننه سرما

بارون و برف و تگرگ و یخ و سرِما

شنبه 9 بهمن 1389  12:19 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

فصل كوچ 

غصه نخور پرستو

ما همه كوچ نشینیم

كوچ می كنیم یه روزی

با این كه رو زمینیم

پرستو خوش به حالت

نداری دل بستگی

با این كه اهل كوچی

نداری تو خستگی

پرستو تو همیشه

واسم یه جور سوالی

كوچ واسه تو قشنگه ؟

راستی تو در چه حالی ؟

پرستو فصل كوچه

باید بری مسافر

قول بده برمی گردی

پرستو

زهرا گودرزی _سایت روزنامه کیهان

شنبه 9 بهمن 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

پرواز پرچم

پرواز پرچم

محرم شد محرم شد

دل گل ها پر از غم شد

نگاه كوچه ی ما باز

پر از پرواز پرچم شد

سرودم یا علی اصغر

سلام ای غنچه ی پرپر

قلم لرزید و شد دفتر

زابر دیدگانم تر

سرودم یا علی اكبر

تو بودی مثل پیغمبر

نگاهم شد پر از خنجر

ندیدم من تو را دیگر ...

شنبه 9 بهمن 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

برای علی اصغر حسین (ع)

برای علی اصغر

 

کودکی که پر کشید و رفت

خالی است جای کوچکش

خاک کربلا همیشه ماند

تشنه‌ی صدای کوچکش

داشت غربتی همیشگی

چشم آشنای کوچکش

توی ذهن کربلا هنوز

مانده ردّپای کوچکش

حرف‌های او بزرگ بود

مثل دست‌های کوچکش

ناخدای قلب‌های ماست

قلب با خدای کوچکش

شنبه 9 بهمن 1389  12:23 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

دختر کربلا

دختر کربلا

یک لحظه ببند چشم خود را

تا قصه ای آشنا ببینی

پایان قشنگ کربلا را

از دختر کربلا ببینی

 

پس خوب ببین که دختر آنجاست

بالای سر پدر نشسته

از لرزش شانه هاش پیداست

بغضی که به حنجرش شکسته

 

گفتی که چقدر کوچک است او

افتاده به خاک از غم و درد

ای کاش کسی می آمد او را

از روی زمین بلند می کرد

 

حالا تو ببین ادامه اش را

پایان قشنگ قصه اینجاست

او نیز ادامه حسین است

دیدی که خودش چگونه برخاست

 

برخاست به جنگ دشمنان رفت

این بار خودش بدون بابا

برخاست به دیگران بگوید

فریاد بلند کربلا را

دختر کربلا

یحیی علوی فرد

a

شنبه 9 بهمن 1389  12:23 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

تو خودِ هفت آسمانی

تو خودِ هفت آسمانی

رفته بودم خانه او

تا به او چیزی بگویم

چون همیشه گل بگوید

من هم آن ها را ببویم

حرف هایی که همیشه

بوی نان تازه می داد

حرف هایش مرده را هم

باز جان تازه می داد

دیدم او تنها نشسته

در حیاط با صفایش

تا رسیدم، گوش جانم

پُر شد از موج صدایش

او در آن جا حرف می زد

با دو تا قمریِّ زیبا

دوستی و مهربانی

از نگاهش بود پیدا

با خودم گفتم که: ای مرد

تو بزرگی، تو تمامی

تو خودِ هفت آسمانی

به درستی که امامی

تو خودِ هفت آسمانی

محمدکاظم مزینانی_سایت حوزه

شنبه 9 بهمن 1389  12:24 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

عروسک

هم بازی تازه

آینه ی قدی داشتم

اندازه ی خودم بود

دختر توی آینه

شبیه مادرم بود

دختر توی آینه

هم بازی خوبی بود

همیشه با من او هم

ترانه ای می سرود

وقتی که من نبودم

آن دخترک هم نبود

دلش انگاری می شکست

بدون من خیلی زود

یک روز اسباب کشی

آینه را جا گذاشتند

از حرف های دل من

آنها خبر نداشتند

مادر من وقتی که

حرف های من را فهمید

هم بازی تازه ای

شکل عروسک خرید

هم بازی تازه
صدیقه اسماعیل لو _ کودک بشری
شنبه 9 بهمن 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

بته گل

بته گل

مامان جونم یه بته گل خریده

کنار باغچه کاشته

تا کج نشه نیفته

یه شاخه چوب کنارش

برای تکیه دادنش گذاشته

بته گل مامانم

مثل گل همسایه مون ستاره

سه- چهار تا غنچه داره

صبح که بیاد، غنچه هاشون وا می شه

چشم های من گرم تماشا می شه.

 

 

شاهین رهنما_دوست خردسالان

شنبه 9 بهمن 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
alimoradis
alimoradis
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 7040
محل سکونت : آذربايجان غربي

پاسخ به:بخش شعر

سوزن تیز

سوزن تیز

نی نی توپولی دوست داره

یه چیزی رو بدوزه

مثل مامانش اونم

عاشق دوخت و دوزه

می ره یه سوزن و نخ

از تو سبد میاره

نخ کردن یه سوزن

می گه کاری نداره

سعی می کنه ولی نخ

تو سوزنه نمی ره

از دست سوزن و نخ

خیلی لجش می گیره

یک دفعه سوزن تیز

لیز می خوره تو دستش

مثل یه زنبور می شه

نیش می زنه به شستش

سوزن تیز

 

 

نجمه دهقان نیّری

شنبه 9 بهمن 1389  12:28 AM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش شعر

 
 
خوشحال و شاد و خندان
خوشحال و شاد و خندانم ……….. قدر دنیا رو می دانم
خنده کنم من ……… دست بزنم من ……… پا بکوبم من
……………………….. شادانم
.
در دلم غمی ندارم ……….. زیرا سلامت هست جانم
عمر ما کوتاه س ……….. چون گل صحراست
…………… پس بیایید شادی کنیم
.
بیایید با هم بخوانیم ………. ترانه جوانی را
عمر ما کوتاه س ……….. چون گل صحراست
…………… پس بیایید شادی کنیم
.
گل بریزم من …… از توی دامن ….. بر روی خرمن
…………………… شادانم
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 9 اسفند 1389  11:53 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش شعر

تو حوض خونه ما (شعر کودکانه)

تو حوض خونه ما

ماهیهای رنگارنگ
بالا و پایین می رن

 

با پولکای قشنگ
کلاغه تا می بینه

کنار حوض می شینه
می خواد ماهی یگیره
ماهیا تا می بینن

.به زیر آبها میرن
کلاغ شیطون می شه زار و پریشون

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 9 اسفند 1389  11:55 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش شعر

آواز خروس (شعر کودکانه)

خورشید خانم که خسته بود
رفت پشت ان کوه کبود


هلال ماه ابرو کمان
نشست کنار آسمان

ستاره‌ها دور و برش
الماس‌ می‌ریختند به سرش

وقتی که شب سحر شد
خروس از آن خبر شد

قوقولی قوقو را سر داد
به بچه‌ها خبر داد:

کی خواب و کی بیداره!
صبح شده وقت کاره!
 

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 9 اسفند 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش شعر

نان (شعر کودکانه)

 

دانید من که هستم؟
من نان تازه هستم

خوش عطرم و برشته
عطرم به جان سرشته

 

زینت سفره هایم
قوت دست و پایم

حاصل کار یاران
خوراک صد هزاران

حکایتم دراز است
در من هزار راز است
بشنو تو سرگذشتم
چه بودم و چه گشتم

گندم بودم در آغاز
گندم ناز و طناز

دهقان پیر مرا کاشت
زحمت کشید تا برداشت
هر روز و شب داد آبم
ببین چقدر شادابم
از رنج و کار دهقان
کم کم شدم شکوفان

قدم بلند شد کم کم
بوسید رویم را شبنم

به به به خوشه هایم
گندم با صفایم
شد ساقه ام طلایی
آی برزگر کجایی؟

پیشم بیا شتابان
با داس تیز و بران

دروم کرد مرد دهقان
برد پیش آسیابان

آردم کرد آسیابان
خمیر شدم پس از آن

گذاشت رو پاروش نانوا
چید تو تنور خمیر را

گرفتم از آتش جان
یواش یواش شدم نان

ده ها تن گرم کارند
شب تا سحر بیدارند

تا نان شود مهیا
آید به سفره ما
ای که می خوری نان را
بدان تو قدر آن را.
 منبع:سایت کودکانه

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 9 اسفند 1389  11:59 PM
تشکرات از این پست
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

پاسخ به:بخش شعر

کلاغ قارقاری (شعر کودکانه)

نی نی وولکی کلاغی رو
دیده رو پشت بومشون
کلاغه قارقار می کنه
رفته صداش به آسمون

 

نی نی می گه :آهای کلاغ
این قدر سروصدا نکن
بازیهای کلاغی رو
رو پشت بوم ما نکن

بابام تو خونه خوابیده
قارقار کنی بیدار می شه
مامانم هم ناراحت از
صدای قار و قار میشه

برو تو باغا بازی کن
آواز بخون با قاروقار
راستی ! از اون جا که می آی
برای من گردو بیار
 

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

سه شنبه 10 اسفند 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها