0

8 سال دفاع مقدس

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

عکسواره ای از فروغ جاویدان

از یک صحنه واحد می توان عکس‌های متعدد و متفاوت، از زوایای مختلف داشت. این عکس‌ها با تمام تفاوت‌ها، بیان گر یک واقعیتند. ...

از یک صحنه واحد می توان عکس‌های متعدد و متفاوت، از زوایای مختلف داشت. این عکس‌ها با تمام تفاوت‌ها، بیان گر یک واقعیتند.
من در این نوشته، سعی خواهم کرد عکسواره ـ بخشی از وقایع ـ حمله « فروغ جاویدان » مجاهدین خلق ] منافقین [ را به تماشا بگذارم، به همین جهت تلاش خواهم کرد که نوشته ام حتی الامکان بیان ماوقع باشد و نه تفسیر موسع آنها. زیرا معتقدم دیدن یا شنیدن و یا حتی خواندن این صحنه‌ها، به اندازه کافی گویاست و هر کسی در ذهن خود قادر به جمع بندی نسبی آن خواهد بود و روش‌های تبلیغی، در جهت اثبات یا نفی، کم بها دادن به اندیشه مخاطب است. با این وجود، برای ورود به مطلب نیازمند یادآوری چند نکته هستم:
همه می دانیم که از آغاز جنگ تا سال ۶۷ که ایران قطعنامه 598 را پذیرفت، رهبری مجاهدین ] منافقین [، مستمرا اعلام کرده بود که این رژیم به جنگ خاتمه نخواهد داد، زیرا با ختم جنگ خودش هم رفتنی است. در همین راستا نیز خود با رژیم عراق قرارداد صلحی امضاء کرد.
در بهار سال ۶۷ عراق که چند سالی در موضع تدافعی قرار گرفته بود، به ادعای مسئولین سازمان، با ا لهام از عملیات چهلچراغ و آفتاب و... سازمان، خیزهای مجددی برداشت و در چند حمله آخر ایران، تعداد زیادی هم اسیر از ایران گرفت.
شرایط به لحاظ داخلی و منطقه ای و بین المللی برای رژیم ] امام [ خمینی بسیار تنگ شده بود و مردم از جنگ به ستوه آمده بودند. دانستن تحلیل رهبری مجاهدین ] منافقین [ در مورد موشک اندازی عراق برروی شهر‌های ایران ضروری است، زیرا که آنها موشک باران مردم درمانده ایران را بسیار مثبت ارزیابی نموده و آن را این گونه تحلیل می کردند که « این موشک باران باعث تنفر بیشتر مردم از رژیم ایران به عنوان ادامه دهنده جنگ می شود و حتی مردم از آن خوشحال می شوند زیرا باعث سقوط سریع تر رژیم خواهد شد »!
تحلیلی به غایت به دور از واقعیت. شاهدان عینی این موشک باران‌ها، متفقا می گویند که این بمباران‌ها تنفر هر چه بیشتر مردم را از صدام و در کنار او از مجاهدین ] منافقین [، به دنبال داشته است.
البته افراد سازمان، تحلیل رهبری مجاهدین ] منافقین [ را به صدق باور داشتند و به همین جهت وقتی موشکی به شهری اصابت می کرد، مانند یک عملیات نظامی خود، ابراز شادمانی می کردند و آن را گامی در جهت سرنگونی رژیم ایران می دیدند.
نهایتا در٢۷ تیر ماه سال ۶۷ ] امام [ خمینی قطعنامه ۵۹٨ شورای امنیت را پذیرفت و در ٢۹ همان ماه به گفته خود «جام زهر» را سرکشید.
به دنبال این پذیرش، شرایط سازمان مجاهدین ] منافقین [ در عراق بسیار ملتهب شده بود. زیرا مجاهدین فقط از شرایط جنگی بین ایران و عراق و باز بودن مرز‌ها می توانستند برای حمله استفاده بکنند.
یکی از فرماندهان « ارتش آزادیبخش » مجاهدین ] منافقین [، حرف دل رهبری سازمان را در قالب شوخی بیان می کرد که « در شرایط حاضر تنها کسانی که جنگ در مرز‌ها را می خواهند، ما هستیم.»
طبیعی بود که بعد از قطعیت صلح، صدام دیگر اجازه حمله گسترده از مرزهای عراق به ایران را نمی داد و سوال اصلی برای مجاهدین] منافقین [ این بود: « چه باید کرد؟ »
لازم به یادآوری است که در تابستان سال ۶۵ که بدنه سازمان به عراق منتقل شد، آقای « مهدی ابریشمچی » در طی یک نشستی که فیلم ویدئویی آن برای همه پخش شد، تحلیل آقای رجوی را به همگان اعلام کرد که ما باید در طی یک سال آینده کار را یک سره کنیم وگرنه به لحاظ سیاسی خواهیم سوخت.
در نتیجه، رهبری مجاهدین] منافقین [ با بسته شدن مرزها، خود را قفل شده می دید. لذا تصمیم گرفت که قبل از بسته شدن کامل مرزها، حرکت نهایی را بکند. بویژه که طبق تحلیل رجوی، پذیرش صلح و سر کشیدن جام زهر توسط] امام [ خمینی، به متلاشی شدن کامل نیروهای وفادار به رژیم منجر شده و لذا] امام [ خمینی به هیچ وجه قادر به بسیج نیرو و مقابله با ارتش آزادیبخش مجاهدین] منافقین [ نمی بود. پس دست به تدارک یک حمله تمام عیار زدند. تدارک یک جنگ رو در رو و تمام عیار در 5 الی7 روز.
در آن زمان، سازمان مجاهدین] منافقین [ نیرویی به تقریب برابر ٣۵٠٠ _٣٠٠٠ نفر داشت و با کمک تبلیغات وسیع و سازمان یافته، توسط انجمن دانشجویان مسلمان خود، دست به بسیج نیرو زده و در حد توان، قریب به ٨٠٠ _۷٠٠ نفر را به عراق آوردند.
در عراق فرصت کوتاه بود. بسیاری از بخش‌های سازمان مجاهدین ] منافقین [ چون بخش‌های تبلیغات، رادیو تلویزیون، تدارکات، اطلاعات، تعمیرات و همچنین تمامی تازه واردین، کاملا از امور نظامی بیگانه بودند، ولی رهبری وقت نداشت. مرزها به سرعت بسته می شدند و آنها باید در طی چند روز حرکتی را که می خواستند، می کردند وگرنه فرصت از دست رفته بود.
بنابراین، نفرات را دسته بندی کردند و هر گروه را برای حدود دو الی سه ساعت برای تمرین تیراندازی بردند. بی اغراق زمانی که برای تمرین تیراندازی به هر کس می رسید، بیش از ١۵ _١٠ دقیقه نبود و آن هم طبعا فقط صرف تمرین تیراندازی می شد.
در همین زمان، تدارکات سخت فعال بود تا امکانات لازم برای حرکت همگان را آماده کند.
ایران و عراق حدود ١٢٠٠ کیلومتر مرز مشترک دارند، ولی نگاهی سریع به نقشه کافی است که ببینیم کوتاه ترین راه رسیدن به تهران از مرز غربی کشور، از طریق کرند ـ اسلام آباد ـ کرمانشاه است.
وقایع بعدی نشان می دهد که بررسی رهبری مجاهدین ] منافقین [ هم عمیق تر از افراد غیروارد و غیر نظامی چون من نبوده است، زیرا من از بسیاری از آشنایان به منطقه کرمانشاه و به امور نظامی شنیدم که هر فرد وارد به امور نظامی و به منطقه از وجود تنگه « چهارزبر » آگاه است. این تنگه موقعیت جغرافیایی خاصی دارد که به لحاظ نظامی، به واقع می توان آن را قتلگاه مهاجمین و بهترین سنگر مدافعین نامید. دو طرف این تنگه را تپه‌های جنگلی و کوه‌های کم ارتفاعی گرفته اند و تنگه از پیچ‌های تندی هم برخوردار است که افراد مسلط بر تپه‌ها یا کوه‌های اطراف، بر تمامی تنگه و جاده میانی آن تسلط و اشراف صد در صد می یابند.
رهبری سازمان مجاهدین ] منافقین [، در روز قبل از حرکت به سمت ایران، در نشست‌هایی که به وسیله فرماندهان تیپ‌های خود ترتیب دادند (تیپ در اصطلاح سازمان مجاهدین با تیپ‌های موجود در ارتش‌های منظم دنیا یکی نیست. یک تیپ آنها را ٢٠٠ـ ٢۵٠ نفر تشکیل می دادند)، خط و خطوط سازمان را در این حمله برای افراد توضیح می دهند.
توضیحات بدین مضمون است که فردای آن روز همه به سمت مرز ایران حرکت و از طریق مذکور اول به کرمانشاه و سپس به تهران خواهند رفت. و به یقین در این مسیر تعدادشان ده‌ها برابر خواهد شد، زیرا مردم دسته دسته در مسیر به آنها خواهند پیوست و نهایتا تهران به سادگی فتح خواهد شد.
در این نشست‌ها، همچنین به عدم توانائی رژیم به بسیج نیرو تاکید شده و رژیم را در نقطه ضعف مطلق دانسته بودند و قرار ملاقات همگان در میدان آزادی تهران گذاشته شده بود.
در اکثر این نشست‌ها، به عنوان نمونه در تیپ‌های آذر، محمود، فائزه، جواد و... در پاسخ به سوال برخی که می پرسیدند: « چقدر احتمال درگیری می دهید؟» جواب این بود: «درگیری مختصری شاید باشد، ولی درگیری اساسی نخواهیم داشت.»
همان شب پدر و مادرها برای خداحافظی از بچه‌هایشان که در محلی به صورت پانسیون نگه داشته می شدند و فقط بعد از ظهر پنجشنبه و روزهای جمعه را با پدر و مادرشان می گذراندند، می روند. بچه‌های کوچک تر هنوز قادر به درک قضایا نیستند ولی آنها که بیش از ١٢ _١٠ سال دارند، خیلی خوب می فهمند که معنی این خداحافظی چه می تواند باشد و علیرغم موج همیشگی تبلیغ بی امان و فضای حماسی ساخته شده، اضطراب بر چهره بچه‌ها موج می زند. بخصوص که مسئولین آنها از بچه‌ها برای درست کردن ساندویچ‌های سفر مرگ و زندگی پدر و مادر‌هایشان استفاده کرده بودند.
در آن شب، فضای قرارگاه اشرف عجیب است. همه از شوق بازگشت و رسیدن به تهران و دیدار خانواده‌ها حرف می زنند و در این میان یک نفر هم به جست وجوی چند سکه ٢ ریالی است که در تمام این سال‌ها با خود حفظ کرده که بلافاصله بعد از بازگشت به تهران، به خانواده اش تلفن کند. می گوید امیدوار است سکه لازم برای دستگاه‌ها عوض نشده باشد.

کار آخر شب نفرات، بستن کوله پشتی‌هاست. به همه زنان سازمان گفته شده که روسری‌های قرمز خود را که در مراسم رسمی به سر می کنند، در کوله پشتی‌هایشان بگذارند تا در میدان آزادی همه با روسری قرمز حاضر شوند...
فضا بیشتر تداعی کننده یک سفر دسته جمعی فامیلی است تا فضای عزیمتی برای جنگ.
صبح روز ٣ مرداد، افراد درون کامیون‌های نفربر، و مواد سوختی و غذایی بر کامیون‌ها و وانت‌ها به همراه تانک‌های سبک (که با زنجیر حرکت نمی کنند) و خمپاره انداز‌ها و چند ضد هوایی و... در صفی طویل از مقابل آقای مسعود رجوی و خانم مریم رجوی که به شادمانی دست خداحافظی تکان می دهند، عبور کرده و با سرعتی نه چندان زیاد ( علیرغم آنکه رهبری مجاهدین آن را حرکت براندازی شهاب وار نامیده بود) به سمت مرز حرکت می کنند. حرکت این صف طویل در روز روشن از دید افراد عادی هم نمی توانست پنهان بماند چه رسد به دید رژیم ایران و جاسوسان منطقه ای آن.
سرانجام بعد از توقفی برای ناهار و... در اوایل شب، کاروان به مرز می رسد و از آن عبور کرده و با همان وضعیت به سمت کرند و اسلام آباد و سپس به سمت تنگه معروف سرازیر می شود.
قبل از رسیدن به تنگه، شب را در بیابان‌های اطراف جاده منتظر صبح می مانند و سپیده که می زند، بر خودروها سوار و به راه ادامه می دهند. به نظر می رسد فرماندهان از عدم درگیری بسیار مطمئن هستند که شب را می مانند و در روز روشن پیشروی می کنند.
اما از اوایل صبح، مشخص می شود که ] امام [ خمینی نیروهایش را بسیج کرده و به منطقه فرستاده است، و چنان که گذر وقایع گواهی می دهد، فرماندهی نیروهای رژیم دچار مشکل رهبری مجاهدین نبوده اند و منطقه را به خوبی می شناخته اند.
به تدریج درگیری آغاز می شود. به چندین خودرو خمپاره می خورد. دستور می رسد که همه از خودرو‌ها پیاده شده و در اطراف جاده منتظر دستور بمانند. اندکی بعد هواپیماها و هلی کوپترهای رژیم نیز به پرواز درآمده و دشت و تپه‌های اطراف جاده را که افراد مجاهدین ] منافقین [ در آن پراکنده اند، بمباران می کنند. تعدادی کشته و زخمی در همان موج اول بجا مانده است. از آن جمله یکی از زنان مجاهد که ایستاده بمباران را تماشا می کرد و ترکش بمب نیمی از مغز او را متلاشی کرده بود، زیرا او نمی دانسته که باید هنگام بمباران بر زمین بخوابد و سر خود را در میان دست‌ها مخفی کند.
تونل‌های مخصوص عبور آب در زیر جاده‌ها، مملو از مجاهدین پناهنده است. مجاهدین ] منافقین [ حیرانند که چرا از هواپیماهای عراقی که قرار بوده به آنها پوشش هوایی بدهند، خبری نیست. البته معلوم شد که بعد آمده و گشتی زده و رفته اند. یک نفر از بیرون خبر می آورد که « بچه‌ها یک هلی کوپتر رژیم را زدند"» همه فریاد شادی سر می دهند. اینکه چه ساعتی است و زمان چگونه می گذرد، هیچ کس به یاد نمی آورد.
مجددا دستور می رسد که همه سوار خودرو‌ها شوند و چون تپه سمت راست جاده در تسلط به تنگه در اختیار سپاه است، با سرعت سعی در عبور از تنگه کنند و در این فاصله برای ترساندن سپاه و بسیج مستقر در روی تپه جنگلی، به آن سمت شلیک کنند. نفرات مستقر در درون خودروهای رو باز، همگی بی هدف به آن سمت تیراندازی می کنند. ولی شلیک‌های بی هدف چاره نمی بخشد و از روی تپه‌ها یکی بعد از دیگری خودرو‌های مجاهدین هدف خمپاره و آر پی جی قرار می گیرند.
آتش گرفتن چند کامیون و یک نفتکش پر از بنزین در اواسط تنگه، راه عبور را تقریباً مسدود کرده است.
هر خودرویی که وارد تنگه می شود، هدف قرار می گیرد و نفرات آن (گاه همراه خود خودرو) به سمت یکی از دو دامنه جاده سرازیر می شوند.
آنهایی که ناخواسته یا نادانسته، به سمت راست جاده سرازیر می شوند، تماما به صورت هدف‌هایی روشن و در دسترس برای سپاهی‌ها و بسیجی‌های روی تپه درآمده اند. دردناک است مشاهده این افراد که از ابتدایی ترین فنون جنگی و نظامی گری هم بی خبرند. همه بعد از سرازیر شدن در دامنه جاده، برخاسته و در یک مسیر مستقیم شروع به دویدن می کنند و نفر به نفر تیر می خورند و می افتند. کسی نمی داند که برای پایین آوردن توان نشانه گیری دشمن، حداقل می شود به صورت زیگزاگ دوید. به هر حال از ١۵ ـ ١٠ دقیقه مشق نظامی بیش از این نباید انتظار داشت.
اجساد و زخمی‌ها همه جا پراکنده اند. بر روی جاده، خودرو‌های سوخته و جسد‌ها در کنار هم دیده می شوند. دختری که سه شب قبل از لندن آمده بود و ضمن گذاشتن روسری قرمز دریافتی اش در کوله پشتی، با علاقه از اشتیاق دیدار خانواده اش حرف می زد، تیر خورده و در کنار نفت کش سوزان افتاده است. بنزین مشتعل به سمت او جاری است. فقط باید دعا کرد که گلوله‌ها کار او را قبل از رسیدن آتش تمام کرده باشند.
طرف دیگر جاده هم وضع خراب است. اکثرا با بلاتکلیفی سعی می کنند خود را از تیررس دشمن مخفی نگه دارند. در این میان، فرمانده یک گروهان به افراد متلاشی و مجروح سمت چپ فرمان پیشروی می دهد ولی گوش شنوایی نمی یابد.
زیر تونل‌های آب پر از پناهنده و مجروح است. همه بیم فرود آمدن شب و سرازیر شدن افراد سپاه و بسیج از روی تپه‌ها را دارند.
شب فرا می رسد. فرمان رسیده که افراد به روی تپه‌های سمت چپ جاده و جنگل‌های درون آن بخزند و خود را از تنگه بیرون بکشند و به سمت دیگر تنگه برسانند.
حال که شب شده و هدف گیری ممکن نیست، نیروهای رژیم تپه‌های سمت چپ را با کاتیوشا می کوبند.
کسانی که جراحت شدید دارند، امکان بالا خزیدن روی تپه‌ها را ندارند و اکثرشان بعد دستگیر می شوند، ولی بقیه با تمام توان سعی می کنند خود را از دام آن تنگه برهانند.
آنها که موفق می شوند خود را بالا کشیده و از سمت دیگر تپه به پشت تپه‌ها و جاده برسانند، بخشی از مسئولین و امداد سازمان را در آنجا می یابند. برخی از مسئولین سعی در بازگرداندن نفرات به پشت جبهه را دارند و آنها را در خودروها پر کرده و بر می گردانند.
اما دشمن با حرکت گاز انبری تلاش در بستن راه بازگشت مجاهدین را دارد و در اطراف جاده اسلام آباد و کرند نیرو پیاده کرده است. جاده بسیار خطرناک است. تلفات زیادی در همان راه برگشت وارد می شود و بسیاری از نفرات در درون خودروها تیر می خورند و تعداد زیادی از خودرو‌ها نیز هدف قرار می گیرند.
سرانجام علیرغم تلفات بسیار، مابقی خود را به کرند می رسانند و از آنجا به داخل عراق عقب می نشینند. این عقب نشینی نه تماما در یک روز بلکه تا چند روز به صورت پراکنده ادامه می یابد. و تک و توکی هم سر از روستاها در آورده و مخفی شده و چند روز بعد بر می گردند.
در این « پیک نیک مرگ » حتی از مادرها و افراد مسن هم نگذشته اند و جسد پاک مادر میمنت را در خاک ایران به جا می گذارند.
ولی آنچه تکان دهنده است، صرفا حضور سالمندان و مادران نیست، بچه‌ها را هم به جنگ آورده اند. آنها هم سلاح در دست در میدان محشر این سفر مرگ حضور دارند.
بالاخره لشکر شکست خورده به قرارگاه برمی گردد. روحیه‌ها متفاوت است. بخشی با دیدن جنگ حساب ناشده متفکرند و اکثریت بر حسب عادت چون آقای رجوی عملیات را پیروزمند و فروغ جاویدان خود را فخر تاریخ مبارزه و پیروزی بزرگ خلق ایران می نامد، لب به تایید می گشایند.
در همین هنگام فرماندهانی سخن از حمله نهایی در دو ـ سه هفته بعد می زنند...
حال بجاست چند جمله از تحلیل‌های آقای رجوی را بعد از جنگ، از مصاحبه‌های او با رادیو مجاهد نقل کنم:
« بعد از آتش بس و بعد از عملیات فروغ جاویدان دیگر هیچ راه فراری برای رژیم ایران موجود نیست... طرف مقابل ما در حالت قفل کامل است. »
و در شرایط ختم جنگ که بحث لزوم پرداخت غرامت و خسارات جنگ مطرح است با انداختن مسئولیت آغاز جنگ به گردن ایران، می گوید:
« عراق در مقایسه با سایر دول منطقه ناوابسته ترین آنها بود. به این ترتیب عراق بهترین طعمه برای سیاست جنگ افروزانه ایران بود. »
با یادآوری گذشت ١4 سال از ختم جنگ و عملیات مجاهدین ] منافقین [، رهبری مجاهدین به مصداق «حرف مرد یکی است» همچنان به تکرار همان دعاوی و تحلیل‌ها در هر نشست و در هر مصاحبه بسنده کرده است و هیچ نیازی به پاسخ گویی نسبت به آن همه تحلیل‌های بی راه و بهای گزاف آن نمی بیند.

جمعه 1 بهمن 1389  4:22 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

 
مروري بر تاكتيك‌هاي رزمندگان اسلام در عمليات مرصاد و نقش هوانيروز ارتش در آن
 
بعد از نفوذهای اولیه منافقین، سرانجام عملیات مرصاد در پنجم مرداد ماه 67 و با رمز مبارک «یاعلی (ع)» و به منظور مقابله با منافقین در منطقه اسلام آباد و کرند غرب آغاز ‌شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه کرمانشاه به نقل از کارنامه توصیفی عملیات‌های هشت سال دفاع مقدس، منافقین خوشحال از پیروزی‌های مقدماتی و در یک اقدام عجولانه و ناپخته به شکل ستونی از جاده اسلام‌آباد، راه کرمانشاه را در پیش می‌گیرند و به زعم باطل خود در مسیر حرکت به سمت تهران، با پیوستن مردم به آنها می‌خواستند گردانها و تیپ‌های جدیدی از مردم تشکیل دهند و هر یک از منافقین فرماندهی آنها را به عهده گیرند و با این برنامه مقدمه سقوط رژیم جمهوری اسلامی ایران را فراهم سازند.

در همین زمان، رادیو منافقین با ارسال پیام به مردم کرمانشاه از آنها می‌خواهد که زمینه را برای ورود ارتش به اصطلاح آزادیبخش مهیا سازند و آماده‌ جذب در گردانها و لشکرها باشند، در حالی که رزمندگان اسلام در 34 کیلومتری این شهر (کرمانشاه) ناگهان راه را بر ستونهای منافقین می‌بندند و بدین ترتیب نبرد سنگینی در این محور در می‌گیرد.

واحدهای ضدزره رزمندگان اسلام در یک اقدام متهورانه و بی‌نظیر تعداد زیادی از ادوات سنگین زرهی منافقین را هدف قرار داده و به آتش می‌کشند. جاده کرمانشاه‌ ـ اسلام‌آباد در همان لحظات اولیه انباشته از ادوات سنگین سوخته می‌شود و عکس‌العمل جانانه مدافعان اسلام تمامی رؤیاهای سرکردگان منافقین را به یأس مبدل می‌کند و به ناچار منافقین با فضاحت تمام مجبور به عقب‌نشینی به طرف اسلام آباد می‌شوند.

با تعقیب دشمن، این شهر به محاصره در می‌آید و منافقین برای در امان ماندن از آتش خشم رزمندگان چاره‌ای جز فرار از این شهر نمی‌یابند.

نیروی زمینی سپاه پس از تسخیر مواضع دشمن،در یک حرکت تاکتیکی که باعث گمراهی دشمن می‌شود، شبانه شهر اسلام‌آباد را تخلیه و اقدام به عقب‌نشینی تاکتیکی می‌کنند و منافقین به امید تداوم عملیات موسوم به «فروغ جاویدان» پیشروی مجدد خود را به سوی این شهر آغاز و با مشاهده اوضاع مناسب و عدم حضور مدافعان اسلام، شهر را دوباره اشغال می‌کنند. به دنبال این تحرکات، رادیو منافقین نیز با راه‌انداختن تبلیغات، در بوق و کرنا می‌دمد که «مردم مسلمان ایران! شب گذشته فرزندان مجاهد شما در ادامه عملیات غرورانگیز فروغ جاویدان، موفق شدند شهر اسلام‌آباد را آزاد و ضربات سنگینی به پاسداران و بسیجیان وارد آورند. این عملیات تا رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده ادامه خواهد یافت.»

رزمندگان اسلام در حالی که تبلیغات دشمن گوش فلک را کر می‌کرد با عمل هلی‌بُرد توسط هلی‌کوپترهای هوانیروز در جاده کرند و تنگه پاتاق، عقبه منافقین را مسدود و ارتباط آنها را قطع می‌کنند و پاسداران و بسیجیان با حمایت تیزپروازان هوانیروز و بمباران شدید نیروی هوایی پیشروی خود را به سوی اهداف از پیش تعیین شده آغاز می‌کنند.

منافقین بار دیگر در زیر تهاجمات و ضربات سهمگین پاسداران و بسیجیان جان بر کف طعم تلخ شکست فضاحت‌بار را می‌چشند. در این درگیری شدید، تلفات و خسارات سنگینی به منافقین فریب ‌خورده و خائن به ملت و مملکت وارد می‌آید و آنها با خفت و خواری به سوی مرزهای عراق فرار می‌کنند، تعقیب و گریز همچنان ادامه می‌یابد تا سرانجام شهر اسلام‌آباد پس از هفتاد ساعت اشغال در بعدازظهر پنج شنبه 5 مرداد آزاد می‌شود و تا صبح روز بعد از لوث منافقین پاکسازی و مردم وارد شهر می‌شوند.

بدین ترتیب به خواست خداوند، منافقین، این خائنین به ملت و مملکت اسلامی ایران با پای خود گام در بیشه شیران می‌گذارند و شکست سخت و فراموش‌ نشدنی را متحمل می‌شوند.

هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در سرکوب منافقین در این درگیریها چنان شایستگی و درخششی از خود نشان می‌دهند که جاده‌ی اسلام آباد مملو از لاشه‌ی سوخته ادوات سنگین و دیگر جنگ‌افزارهای منافقین می‌شود و حیرت و تحسین دوست و دشمن را بر می‌انگیزد.

این شکستها در حالی نصیب منافقین خلق می‌شود که قوای اسلام در جبهه‌های دیگر ضربات سنگینی به ماشین جنگی عراق وارد می‌آورند و لحظه به لحظه اراضی اشغالی ایران اسلامی را آزاد و همچنان به تعقیب مرگبار دشمن ادامه می‌ دهند.

قوای اسلام با حمایت بی‌دریغ و همه‌جانبه هلی کوپترهای هوانیروز و جنگنده‌های نیروی هوایی ارتش، لحظه‌ به لحظه کار انهدام ضد انقلاب را تشدید و آنها را وادار به عقب‌نشینی تا شهر کرند می‌کنند و در یک نبرد فراموش ‌نشدنی، این شهر به محاصره در می‌آید و دشمن شکست خورده که تلاش می‌کرد شاید این موضع را برای خود حفظ کند، با خفت و خواری و با دریافت ضربات سخت به طرف مرزهای بین‌المللی راه فرار را در پیش می‌گیرد.

ضربات رزمندگان چنان کوبنده بود که اساس فرماندهی منافقین از هم متلاشی می‌شود و نیروهای متفرق آنها تلاش می‌کنند که جان خود را از مهلکه نجات دهند و در همین راستا تعداد زیادی از منافقین در عقب‌نشینی به طرف تنگه پاتاق، در دام رزمندگان اسلام گرفتار می‌آیند که از ترس جان خود به روستاهای اطراف پناهنده می‌شوند و با تهدید مردم بی‌دفاع منطقه، از آنها می‌خواهند تا جان پناهی برای مخفی شدن در اختیارشان قرار دهند. تعداد دیگری از منافقین با افتادن در محاصره، با قرص سیانور دست به خودکشی می‌زنند و عده‌ای هم به خاطر مصلحت سازمان، توسط مسؤولان خود به رگبار مسلسل بسته می‌شوند تا به خیال خود، اسرار سازمان فاش نشود.

از نکات جالب توجه، حضور زنان در هیأت و لباس مردان بود.

زمانی که آخرین پسمانده‌های منافقین در عملیات به اصطلاح فروع جاویدان با پایمردی دلیرمردان ایران اسلامی سرکوب می‌شوند، تبلیغات رادیو منافقین نیز دیگر مجالی برای هوچی‌گری و سخن پراکنی نمی‌بیند و ناگهان سکوت اختیار می‌کند.

تجاوز منافقین پناه برده به دامان رژیم بعثی، به میهن اسلامی ایران، یکی دیگر از خطاهای فاحش و خیانت‌بار سازمان منافقین خلق است که به یاری خداوند قهار، اساس تشکیلات این سازمان را متلاشی و حقایق بسیاری را برای وجدانهای آگاه و فطرتهای پاک، روشن می‌سازد.

به دنبال آن در مورخه 11 مرداد امت دلاور اسلام با راهپیمایی بی‌سابقه در روز عید غدیر با بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران تجدید بیعت می‌نمایند.
جمعه 1 بهمن 1389  4:23 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

خاطره‌اي از سپهبد شهيد علي صياد شيرازي در مورد عمليات مرصاد

خبر سقوط اسلام‌آباد غرب در تهران مردان شورای عالی دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان می کردند با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز این حمله با دانسته‌های آنان از توانایی ارتش عراق نمی‌خواند. همان شب تیمسار شهید صیاد شیرازی، مرد روزهای سرنوشت ساز عازم منطقه شد.


متن زیر قسمتی از خاطرات این امیر سرافراز سپاه اسلام در مورد عملیات مرصاد است:

«شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.

چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خوردوهایی که در انتظار جابه جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.

بر این اساس با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاههای تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم.

نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک ونیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است. ساعت 5 به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چاره‌ای نداریم هلی‌کوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد ابتدا خودم با یک هلی کوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.

صبح روزپنج مرداد عملیات با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود.

جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد.

همزمان با عملیات هنوانیروز علاوه بر گروه‌های مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی می‌توانستند به عقب برگردند. بعضی از آنها به روستاها پناه بردند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند.

عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.

حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود.

خداوند می فرماید: بجنگید تا آن کفار که من می خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده می دهد تا آنها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می دهد و قلبهای شما را شفا بخشد. کدام قلب ها؟ قلبهایی که قبل از این عملیات گرفته و غم زده بود.

رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. امام اشاره‌ای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سالها فداکاری کرده بودند. در حالی که هشت سال تلاش شده بود بعد از آن ما دلمان می خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعی بدترین و خبیث ترین دشمنانمان به دست ما ، موجب رضایت خاطر رزمندگان اسلام شد و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.»

یاد و خاطره شهدای سرافراز هشت سال دفاع مقدس زنده و راهشان پررهرو باد.

جمعه 1 بهمن 1389  4:24 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

عمليات مرصاد؛ ‌كمين در گلوگاه تاريخ

بررسی حوادث نیمه اول سال 1367 در رابطه با جنگ ایران وعراق به خوبی نشان می‌دهد که از نظر نظامی، دشمن با حمایت‌های مستقیم و غیرمستقیم وهمه جانبه، توان قابل ملاحظه‌ای یافته و در مقابل محاصره اقتصادی ونظامی موجب کاهش نسبی توان نظامی ایران گردید.

به گزارش سرویس «فرهنگ و حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در چنین شرایطی با دخالت آمریکا در جنگ و سرنگونی هواپیمای مسافربری ایرانی در اوایل تیرماه سال 67 تهاجم دشمن آغاز شد و در کمتر از سه ماه تمام مناطق تصرف شده توسط ایران را باز پس گرفت. فعل وانفعالات نظامی نهایتا موجب اقدام شجاعانه و تدبیر حکیمانه رهبر انقلاب اسلامی امام خمینی (ره) مبنی بر پذیرش قعطنامه گردید.

دشمن که احساس می‌کرد مواضع نظامی ایران در حالت ضعف قرار دارد،بعد از پذیرش قطعنامه اقدام به دو حمله سراسری در منطقه عملیاتی جنوب وغرب کشور نمود. در جنوب مجددا تا دروازه اهواز پیشروی کرد اما حضور رئیس‌جمهور وقت (مقام معظم رهبری) در اهواز واعلان باقی ماندن در منطقه تا عقب راندن دشمن باعث شد تا نه تنها سیل نیروهای مردمی به سوی جبهه سرازیر شود، بلکه نیروهای نظامی نیز سریع خود را بازسازی نموده و با حمله به دشمن بیش از 300 دستگاه تانک و نفربر را منهدم نموده و یا غنیمت گرفته و صدها نفر از دشمن را به اسارات درآورده و آنها رامجبور به عقب‌نشینی تا خطوط مرزی نمودند.

در منطقه غرب نیز دشمن قصد پیشروری داشت که با تعبیر تاکتیک عقب‌نشینی و نیروهای آماده منافقین را به طرف ایران گسیل نمود و با پروازهای بالگردها و هواپیماهای نظامی پشتیبانی مستقیمی را از ستون نظامی منافقین انجام داد. 

منافقین و پیشروی برای فتح تهران

ستون نظامی منافقین بعد از عبور از مرز به سمت شهر اسلام‌آباد حرکت نمود. در بین مسیر مقاومت‌های موردی توسط نیروهای پراکنده در منطقه صورت گرفت از جمله مقاومت در پادگان ابوذر و حماسه شهادت فرماندهان و سربازان پادگان.

ستون منافقین با درک ناصحیح از شرایط سیاسی و اجتماعی داخلی ایران مغرور از پیشروی روی جاده بعد از گذشتن از اسلام آباد به طرف کرمانشاه حرکت نمود تا به اصطلاح بعد از آزادی این شهر بتواند راه پیشروی خود را به سوی تهران هموار نماید. در چنین شرایطی مسوولان نظامی و سیاسی کشور با تدبیری هوشمندانه توانستند عملیات غرور‌آفرین مرصاد را طراحی و با فرماندهی امیر سرافراز ارتش جمهوری اسلامی ایران، سپهبد شهید علی صیاد شیرازی و با شرکت یگانهای ارتش و سپاه پاسداران اجرا نمایند. 

مهمترین محورهای عملیات مذکور به طور خلاصه به شرح زیر است

1-توقف شدن دشمن در تنگه مرصاد با حضور یگانهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وارتش جمهوری اسلامی ایران در منطقه عملیاتی با توجه به اینکه منافقین به صورت ستون و متکی بر جاده در حال حرکت بودند، ایجاد جبهه زمینی را از روبرو بسیار مشکل می‌نمود، لذا بعد از توقف منافقین، طراحی عملیات به طرف استفاده از برتری هوایی جهت پیدا کرد.

2- یورش بی‌امان،دلاورانه و پرتوان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با جنگنده‌های تیزپرواز به طرف ستون نظامی منافقین آغاز گردید. سازمان رزم دشمن در همان حملات اولیه متلاشی و نفرات پیاده سراسیمه به طرف جاده و کوههای اطراف پناه بردند.

3- هواپیمایی نیروی زمینی ارتش (هوانیروز قهرمان) با اجرای نقش اصلی خود در این عملیات صحنه‌هایی از حماسه و ایثار را آفرید که بارها در طول جنگ تکرار شده بود. با استفاده از جناحین و در طول جاده و ارتفاعات مناسب اطراف جاده بالگردها موضع گرفته و به طرف ستون بهم ریخته آتش گشودند و نفرات پیاده را که در کوهها متواری شده بودند تعقیب کرده و به هلاکت رسانده و یا به تسلیم وا داشتند.

از نظر آماری اقدامات هوانیروز به شرح زیر صورت گرفته است:‌

ساعت پرواز: 708 ساعت، حمل مجروحین 439 نفر

سورتی پرواز: 727 سورتی، حمل بار و تجهیزات 239 تن

حمل نفرات: 405 نفر، مهمات مصرفی 50 تن

اقدام هوانیروز در هلی‌برد تیپ 55 هوابرد، تیپ 45 تکاور و یگانهای سپاه پاسداران در عقبه ستون زمینه را برای محاصره کامل منافقین فراهم آورد.

4- یورش و حمله یگانهای مستقر در تنگه چهار زبر (مرصاد) به منافقین ودستگیری نفرات متواری دشمن

5- بستن عقبه دشمن و جلوگیری از فرار به طرف عراق توسط نیروهای مردمی حاضر در منطقه و تیپ 55 هوابرد، تیپ 45 تکاور، تیپ 35 تکاور و یگانهایی از لشکر 81 زرهی. به این ترتیب منافقین با دو راه کار روبرو بودند، یکی خودکشی و یکدیگر را کشتن که تعداد قابل توجهی به این شکل خود را به هلاکت رساندند و دیگری تسلیم شدن به نیروهای اسلام که تعداد قابل توجهی نیز به اسارت درآمدند.

6- جهت جلوگیری از فرار منافقین به طرف ایلام نیز، تعدادی از یگانهای تیپ 45 از طریق زمین از منطقه ششو وارد منطقه درگیری شده و در فرودگاه اضطراری اسلام‌آباد موضع گرفتند و یگانهایی نیز با هلی‌برد در ارتفاعات قلاویزان پیاده شده و مسیرهای مورد نظر را تحت کنترل قرار دادند.

7- در این عملیات که آخرین عملیات جنگ 8 ساله محسوب می‌شود علاوه بر یگانهای نظامی از سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی ایران نقش نیروهای مردمی سازمان یافته و خودجوش بسیار مهم و سرنوشت ساز بوده است. حمایت روحی و روانی مردم و مسوولین کشور، پشتیبانی سازمانی و غیرسازمانی در تدارک رزمندگان توسط پشتیبانی منطقه یک نیروی زمینی ارتش و گروه مخابرات 404 کرمانشاه نیز توانست نقش موثری را در متلاشی نمودن منافقین به عمل آورد.

8- سرانجام بعد از 5 روز درگیری آخرین گلوله‌های شلیک شده در 8 سال دفاع مقدس بر سینه دشمن پر کینه نشست و برگ زرین و افتخار ارزشمند دیگری را برای نیروهای مسلح و مردم این سرزمین رقم زد تا دشمنان قسم خورده بدانند که دفاع از کیان انقلاب اسلامی و مرزهای مقدس جمهوری اسلامی در هر زمان و مکانی مقدور بوده و بیگانه و مزدور هیچ جای پایی در ایران نداشته و نخواهند داشت.

برگرفته از خاطرات سرهنگ مجتبی جعفری

تهیه و تدوین:تهیه و تدوین:معاونت فرهنگی و روابط عمومی اداره عقیدتی سیاسی نزاجا، مدیریت فرهنگی- دایره انتشارات.

جمعه 1 بهمن 1389  4:25 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

مرصاد، جلوه پایداری

فرمانده هوانیروز کرمانشاه گفت: «منافقین بدانند تا روزی که اسلحه به دست گرفته‌اند سرنوشتی جدا از دوستان خود در مرصاد نخواهند داشت.»
سرهنگ خلبان حمید جعفری روحی در گفت‌وگو با ایسنا، به تشریح ابعاد مختلف عملیات غرورآفرین مرصاد پرداخت و با گرامی‌داشت سالروز این عملیات، گفت: «در سال 67 و در عملیات مرصاد شاهد تحقق این آیه وحی بودیم که خداوند در کمین‌گاه است و هیچ زمانی دشمنان را برای انجام اعمال پلیدشان آسوده نخواهد گذاشت.»
این فرمانده نظامی اظهار داشت: «ماجراجویی و قدرت‌طلبی صدام بعد از پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل در اواخر تیرماه سال 67 یک بار دیگر و این بار در قالب منافقین خود را نمایان ساخت و نیروهای منافق که تا آن زمان از هیچ کوششی برای ضربه زدن به نظام مقدس جمهوری اسلامی کوتاهی نکرده بودند، در قالب بیش از 50 تیپ و وسعتی برابر جبهه‌های جنوب، غرب و شمال غرب کشور اقدام به عملیات آفندی گسترده‌ای کردند.»
وی با اشاره به حمایت و پشتیبانی ابرقدرتها از عراق و منافقین در طول جنگ و علیه ایران، تصریح کرد: «منافقین که تنها اسم «مجاهدین خلق» را به دنبال خود یدک می‌کشیدند برای انجام این عملیات علیه ایران بر اساس فراخوانی که انجام دادند مبادرت به جمع‌آوری نیروهای خود کردند و مورد حمایت مستقیم کشورهای مخالف ایران قرار داشتند به نحوی که از ادوات و تجهیزات بر جا مانده، کشورهای حمایت‌کننده آنها کاملا مشخص شدند و یک بار دیگر به جهانیان اثبات شد که ایران در جنگ با عراق فقط با این کشور درگیر نبود، بلکه تعداد زیادی از کشورهای جهان به سرکردگی آمریکا انواع حمایتهای مادی و تسلیحاتی را از این کشور علیه ایران به عمل می‌آوردند.»
جعفری گفت: «نیروهای منافقین از سه محور تنگ پیشگام، قصرشیرین و مرز باویسی حرکت خود را به داخل خاک ایران آغاز و بر اساس مدارکی که از آنها به دست آمد، حرکت خود را در دو ستون از طرف قصرشیرین و سرپل‌ذهاب به طرف کرند غرب، اسلام‌آباد غرب و کرمانشاه آغاز کردند. بزرگترین اشتباه منافقین این بود که در برآوردهای خود به این نتیجه رسیده بودند که از سوی مردم ایران مورد استقبال قرار خواهند گرفت و با تکیه بر این دلایل نادرست، پیش‌بینی نفوذ به شهر کرمانشاه و حرکت به سمت تهران را در اذهان خود پرورانده بودند، غافل از اینکه شیرانی دلیر در هوانیروز خوابیده و منتظر ورود و به هلاکت رساندن آنانند.»
وی ادامه داد: «در همان شب حمله منافقین، ستادی در پایگاه هوانیروز کرمانشاه با حضور حجت‌الاسلام‌والمسلمین هاشمی رفسنجانی، امیرشهید سپهبد صیاد شیرازی و تعدادی از فرماندهان و خلبانان غیور هوانیروز کرمانشاه تشکیل و تمهیدات لازم برای جلوگیری از نفوذ بیشتر دشمن اندیشیده شد.»
فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه با اشاره به نقش مهم و تأثیرگذار هوانیروز در انهدام و نابودی منافقین در این عملیات، افزود: «در آن شب 10 فروند هلیکوپتر شنوک مبادرت به انتقال نیروهای نظامی به پشت مواضع دشمن (کوههای کرند) کردند و خلبانان هلیکوپترهای شکاری نیز برای روشن شدن هوا لحظه‌شماری می‌کردند، تا اینکه در بامداد همان روز با پروازهای متعددی که از پایگاه هوانیروز کرمانشاه صورت گرفت نیروهای منافق که تا تنگه چهار زبر پیش آمده بودند در این تنگه زمین‌گر شدند و با توجه به حجم آتش‌بار نیروهای خودی از زمین و هوا، منافقین بسیاری از نیروها، ادوات و تمهیدات خود را از دست دادند و گروه به گروه به فکر فرار و خالی کردن عرصه افتادند.»
وی گفت: «البته باید توجه داشت که در این علمیات همه نیروها تأثیرگذار بودند و همگی اعم از بسیج، سپاه، ارتش و مردم عادی با هم متحد شدند و با تمام توان و با غیرت مثال‌زدنی از مرز و بوم میهن اسلامی دفاع کردند.»
جعفری در ادامه حرکت منافقین در عملیات مرصاد را در راستای براندازی نظام دانست و گفت: «منافقین از این مطلب غافل بودند که از بچه شیرخوار تا پیرمرد 90 ساله این کشور در مقابل هر دشمنی خواهند ایستاد و جان خود را در راه دفاع از میهن اهداء خواهند کرد و با توجه به خصوصیاتی که مردم مکتبی ایران دارند هیچ دشمنی به راحتی نمی‌تواند بر آنها مسلط شود. منافقین تا روزی که اسلحه به دست گرفته‌اند بدانند سرنوشتی جدا از دوستان خود در مرصاد نخواهند داشت، که البته باید به این بعد مساله نیز توجه داشت که بنا به دین مقدس اسلام توبه پذیرفتنی است و هر یک از افراد این گروه که اغفال شده‌اند می‌توانند که با انجام توبه به آغوش خانواده‌های خود بازگردند.»
فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه بر لزوم هوشیاری مردم و نیروهای مسلح در مقاطع مختلف تأکید کرد و در خصوص توان دفاعی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی گفت: «نیروهای مسلح ما از آمادگی کامل برخوردارند و با کمال اطمینان می‌توان گفت که هیچ قدرتی نمی‌تواند به کشور ما سوء نیت داشته باشد.»

جمعه 1 بهمن 1389  4:26 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

خوابى که آ‌شفته شد

منافقین قبل از آغاز حمله به ایران، شرایط موجود را این طور تحلیل مى‌کردند که: عوارض ناشى از جنگ، رکود اقتصادی، مسائل سیاسی، معضلات اجتماعی،‌ اوضاع خلیج‌فارس و همچنین براساس شایعات عناصر ناراضى از این مسائل، رژیم در حال فروپاشی!! است 

پس از قبول قطعنامه 598 در تاریخ 27/4/67 از سوى جمهورى اسلامى ایران و قبل از برقرارى آتش‌بس در خطوط مقدم، دشمن بعثى یک بار دیگر شانس خود را براى رسیدن به اهدافى که او را در سال 59 وادار به تجاوز به میهن اسلامى ما و به اصطلاح فتح 3 روزه تهران کرده بود، آزمود و در نهایت شکستى مفتضحانه‌تر نصیب خود و ایادى وابسته به استکبار کرد. روز 31/4/67 هجوم سنگین بعثیون به جنوب کشور آغاز شد. این حمله گسترده با یک نقشه از قبل طرح‌ریزى شده و به دو منظور انجام شد، ابتدا تصاحب بخش وسیعى از مناطق کشورمان و سپس سرگرم کردن نیروهاى رزمنده در جنوب و فراهم کردن امکان نفوذ خود فروختگان مناطق از غرب بود. به طورى که همزمان با این تهاجم سنگین، منافقین خودفروخته با پشتیبانى و حمایت کفار بعثی، حمله سازمان یافته‌اى را از غرب تدارک دیدند و نام “فروغ جاویدان!!” را بر آن نهادند. رزمندگان کفر ستیز و فرماندهان بیدار سپاه اسلام نیز همزمان با دفع سنگین تجاوز وسیع دشمن در جنوب، ضمن ارزیابى شرایط موجود، دامى حساب شده براى انهدام منافقین خودفروخته در غرب فراهم آوردند. ارتش به اصطلاح آزادى‌بخش منافقین که با همه توش و توان پا به عرصه نبرد گذاشته بود، فارغ‌ از هر خیالى و به امید رسیدن به تهران و دستیابى به آنچه در خیال مى‌پروراندند، به کمک ارتش بعث و مزدور عراق، از خطوط مقدم در غرب تجاوز خود را آغاز کردند. راه براى نفوذ آنان تا منطقه چهار زبر در نزدیکى باختران باز گذاشته شد و آنها که تصور مى‌کردند با هیچ‌گونه مقاومتى روبرو نخواهند شد، سر خوش از به اصطلاح پیروزى به پیش مى‌راندند. اما دیرى نپایید که حلقه محاصره نیروهاى اسلام تنگ و تنگ‌تر شد و آنگاه که قلع و قمعشان شروع شد تازه پى بردند که گرفتار چه دام هولناکى شده‌اند و راهى جز مرگ و دستگیرى و احتمالا فرار، در انتظارشان نیست. این در حالى بود که نیروهاى بعثى نیز با فصاحت از جنوب بیرون رانده شده بودند. وقتى که در جنوب، دشمن تار و مار شد و در غرب حلقه محاصره بسته شد، عملیات غرورآفرین “مرصاد” آغاز گردید و انتقام جنایات منافقین از تفاله‌هاى آنها گرفته شد. این عملیات پیروز از نخستین ساعات بامداد روز سه‌شنبه 4/5/68 با رمز مقدس “یا علی(ع)“ آغاز شد و رزمندگان اسلام تا ظهر آن روز شهر اسلام‌آباد را که با حمایت ارتش عراق به اشغال منافقین درآمده بود به محاصره کامل خود درآوردند. ساعاتى بعد نیروهاى اسلام وارد شهر شدند و به پاکسازى آن پرداختند. در جریان این پاکسازى تعداد زیادى از جاسوسان و سرسپردگان استکبار به هلاکت رسیدند، این رقم بالغ بر 1100 جاسوس و خودفروخته بود. پس از آن براى انهدام باقیمانده نیروهاى جاسوس، شهر تخلیه شد، تا منافقین به طمع اشغال مجدد آن، وارد شهر شوند، و این تاکتیک حساب شده نیز موثر افتاد. اما از روز پنج‌شنبه، بقایاى نیروهاى عراقى و منافقین به محاصره کامل درآمدند و سرکوب و انهدام آنها شروع شد، به طورى که تا پایان آن روز (پنج‌شنبه) آمار تلفات منافقین به 4500 کشته و زخمى رسید و شهر اسلام‌آ‌باد غرب پنج‌شنبه شب کاملا آزاد و متعاقب آن شهر و روستاهاى اطراف کرند،‌ پاکسازى شدند. نیروهاى ظفرمند و دلیر اسلام تا ظهر روز جمعه 7/5/67 آخرین مواضع دشمن در شهر کرند غرب را فتح کرده و به سوى شهرسر پل ذهاب پیشروى کردند و تا غروب روز جمعه، غرب کشور از لوث وجود جرثومه‌هاى فساد و تباهى و مزدوران منافق پاکسازى شد.
در ارتباط با این عملیات جانشین فرماندهى کل قوا چنین گفته بود: تحلیل عمده آنها این بود که ملت از رهبرى جدا شده و مردم به جنگ نمى‌آ‌یند و ارتش هم حاضر نیست همراهى کند و سپاه هم صلابت سابق را ندارد و اعماق ایران قابل نفوذ شده است و باید حرکتى در عمق ایران انجام داد و حکومت را متزلزل و سرنگون کرد، با این تحلیل آنها وارد عمل شدند.
طبق اسناد به دست آمده قطعه قطعه کارشان را معین کرده بودند، که مثلا ساعت 9 شب به اسلام‌آباد مى‌رسیم. ساعت 12 شب به باختران، ساعت 6 صبح به همدان و ... فلان ساعت هم در تهران هستیم، براى توجیه مزدوران گفته بودند، وقتى به تهران برسید، بهمنى از مردم منتظرتان هستند تا شما را به مقاصدتان برسانند! آنها وقتى وارد اسلام‌آباد شدند، رفتند در بیمارستانى و حدود 30 مجروح را که در بیمارستان بودند، بیرون آ‌ورده و آنان را به شهادت رساندند ... جانشین فرمانده کل قوا در ادامه گفته بود: با بستن جاده کرند پاطاق، حلقه محاصره بسته شد و اکثر آنها یا به هلاکت رسیدند و یا دستگیر شدند ... به نظر من این ضربه جز هدایت الهى نبود.
من صمیمانه از فرماندهان سپاه که این طراحى را پیاده کردند و نیز از رزمندگان اسلام و خلبانان هوانیروز و خلبانان نیروى هوایى که به خوبى قضیه را پشتیبانى کردند، تشکر مى‌کنم و ...
شمخانى معاون وقت عملیات و اطلاعات ستاد فرماندهى کل قوا در مورد عملیات مرصاد مى‌گوید: استکبار جهانی، منافقین و رژیم بعث عراق در چهار چوب یک مثلث شوم، قصد به اصطلاح براندازى نظام جمهورى اسلامى را داشتند. در این توطئه‌ نیروهاى متجاوز عراق قصد داشتند در مرحله اول با ورود به داخل مرزهاى میهن اسلامیمان و تصرف چند شهر، قواى اسلام را در بخش جبهه متمرکز نموده تا نیروهاى کج‌اندیش منافقین در محور مواصلاتى دیگری، با یک برنامه از پیش تعیین شده به سرعت خود را به تهران رسانده، موجودیت حکومت دموکرات خلق را اعلام نمایند. وى در قسمت دیگرى مى‌گوید: نیروهاى منافقین در منطقه سرپل ذهاب به همراهى ارتش متجاوز بعث عراق وارد خاک ایران شدند و پس از گذشتن از تنگه “پاطاق” به سوى شهر شروع به پیشروى کردند. وى افزود، ستاد فرماندهى کل قوا با کسب اطلاعات به این توطئه شوم پى برد و توسط نیروهاى اسلام با یک برنامه منظم در مناطق مختلف عملیاتى ضمن مقابله با تهاجمات ارتش بعث عراق در جنوب کشور، نیروهاى منافقین را در غرب کشور به کلى منهدم کرد. سپاهیان اسلام با آ‌زاد گذاشتن نیروهاى منافقین که به انواع سلاح‌ها مجهز شده بودند، باعث شدند که در نزدیکى شهر باختران آنها به دام بیفتند و در مدت 48 ساعت 4500 تن از نیروهاى منافقین را با تمام تجهیزات نابود کرده و تعدادى را نیز دستگیر نمایند. برادر شمخانى وزیر سپاه در پایان افزود: در جریان عملیات مرصاد مقادیر زیادى تجهیزات نظامى و اسناد درون گروهی، عکس، پاسپورت، پول عراقی، نقشه‌هاى کامل شهرهاى ایران و قرص سیانور به دست رزمندگان اسلام افتاد.
در همین ارتباط فرمانده سپاه چهارم بعثت این طور گفت: منافقین با زمانبندى 33 ساعته‌اى که کرده بودند (طبق مدارک به دست آ‌مده) و با بهره‌گیرى از 25 تیپ و اندکى بیش از 5 هزار نیرو، قصد داشتند در 5 مرحله خودشان را به تهران برسانند. مراحل عبارت بود از “سرپل ذهاب - اسلام‌آ‌باد”، “اسلام‌آباد - باختران”، “باختران - همدان”، “همدان - قزوین” و بالاخره “قزوین - تهران”. آنها حرکت در این مسیرها را زمانبندى کرده و تمام مایحتاج مسیرشان را اعم از سوخت و سایر امکانات فراهم کرده بودند. وى در ادامه گفت: با ورود منافقین به اسلام‌آباد و تیرانداز‌ى‌هاى وحشیانه، عده‌اى از مردم با وسایل نقلیه شخصى شهر را تخلیه کرده و به طرف باختران حرکت نمودند، به طورى که ترافیک سنگینى در گردنه حسن‌آباد به وجود آمده بود. منافقین با ادامه پیشروى به پشت این ترافیک رسیدند. همانجا گلوگاه مرگى شد که تمام پیش‌بینى‌هاى آنها را به بن‌بست رساند و در همین منطقه منهدم شدند.
منافقین قبل از آغاز حمله به ایران، شرایط موجود را این طور تحلیل مى‌کردند که: عوارض ناشى از جنگ، رکود اقتصادی، مسائل سیاسی، معضلات اجتماعی،‌ اوضاع خلیج‌فارس و همچنین براساس شایعات عناصر ناراضى از این مسائل، رژیم در حال فروپاشی!! است و فقط کافى است که با یک حرکت نظامی، ضربه‌اى را بر پیکر رژیم بزنیم تا به آسانی، فروپاشیده شود. سرکرده منافقین قبل از ورود مزدورانش به ایران به آنها گفته بود: “ایران و رهبرى آن در هیچ شرایطى قطعنامه را نمى‌پذیرفت و قبول قطعنامه نشان دهنده این است که هیچ پایگاهى و هیچ سنگرى براى رهبران ایران نمانده است و مردم دیگر حمایت نمى‌کنند. من به شما اطمینان مى‌دهم که مردم با شما هستند، ما از داخل اطلاع داریم و ...!!” و دیدیم که مردم ایران و رزمندگان سلحشور سپاه اسلام، با اجراى عملیات غرورآفرین و پیروز مرصاد چه به روز آنها آوردند و چگونه به این خودفروختگان و جاسوسان غرب و شرق نشان دادند که امت مسلمان ایران هرگز از تبعیت از ولى‌فقیه و حمایت از اسلام و انقلاب و ایران و ارزشهایى که در این مدت کسب کرده، دست نخواهند کشید.

جمعه 1 بهمن 1389  4:27 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

واپسگرا

در بدو شروع مذاکرات صلح بین دو کشور ایران و عراق مجاهدین از دولت عراق درخواست گرفتن اجازه برای انجام آخرین حمله به داخل خاک ایران را نمودند.
آن دولت با این حمله موافقت کرد چرا که شانس خودش را برای گرفتن امتیاز بیشتری از رژیم بالا می برد. ورود به خاک ایران از  ...

رضا اسدی
افسرسابق نیروی هوایی و عضو جدا شده از سازمان مجاهدین خلق
عملیات فروغ جاویدان، پایان استراتژی مسلحانه در کشور عراق:
در بدو شروع مذاکرات صلح بین دو کشور ایران و عراق مجاهدین از دولت عراق درخواست گرفتن اجازه برای انجام آخرین حمله به داخل خاک ایران را نمودند.
آن دولت با این حمله موافقت کرد چرا که شانس خودش را برای گرفتن امتیاز بیشتری از رژیم بالا می برد. ورود به خاک ایران از منطقه قصر شیرین و سر پل ذهاب شروع شد که این دو شهر به طور کامل در تحت تسلط نیروهای عراقی بودند.
کرند شهر بعد از آنها نیز در تیر رس توپخانه عراق و به راحتی زیر پوشش هلیکوپترهای توپدار عراقی و هواپیماهای جنگنده آن کشور بود، لذا مجاهدین بدون هیچ گونه درگیری و برخوردی از این سه شهر ایران عبور کرده و خود را به شهر اسلام آباد رساندند.
زمانی که مجاهدین به اسلام آباد رسیدند تقریباً شهر در حال تخلیه شدن بود، درگیری بین مجاهدین با پشتیبانی نیروی هوایی عراق با سربازان و پاسداران محافظ شهر پیش آمد و شهر به اشغال مجاهدین در آمد.
در واقع شهر غافلگیر شده بود و با رسیدن قوای کمکی رژیم جمهوری اسلامی نیروهای مجاهد که در اسلام آباد و برای محافظت و حفظ شهر مانده بودند از همه طرف تحت محاصره نیروهای رژیم قرار گرفتند. قسمتی از نیروهای مجاهد که از شهر خارج و به طرف کرمانشاه در حرکت بودند بلافاصله در فاصله ای نه چندان دور از شهر اسلام آباد در تنگه چهارزبر در مقابل نیروهای تقویتی رژیم قفل شده و دیگر قادر به پیش روی نبودند. مجاهدین از هر جهت در محاصره قرار گرفتند و حتی راه برگشت نیز بر آنها بسته شده بود.
بحث در رابطه با چگونگی این درگیری و آنچه که در آنجا اتفاق افتاد لازمه گفتاری دیگر است و آنچه که به محتوای این بحث بر می گردد این است که چرا مجاهدین و شخص مسعود رجوی اقدام به این عملیات نمودند و دلیل شکست این عملیات چه بود ؟ جواب به سؤالات فوق را به طور خلاصه می شود در محورهای زیر توضیح داد:
خلاء در سیستم رهبری و فرماندهی با نگرشی به نتایج این عملیات و بررسی موقعیت و شرایط آن و نوع بکارگیری نیروها به خوبی قابل درک است که مسعود رجوی به عنوان تنها فرد تصمیم گیرنده برای این عملیات انتحاری مقصر می باشد. او کسی است که بعد از عملیات در نشست عمومی اقرار کرد که این عملیات یک حرکت ایدئولوژیک از نوع مقابله امام حسین ( امام سوم شیعیان ) در کربلا در برابر لشگریان یزید بوده است.
رجوی با چنین قیاسی بیش از 1260 تن از جوانان مجاهد را به کشتن داد! آیا کسی که در دنیای تکنیک امروزی و با توجه به تجهیزات دنیای کنونی با چنین مقایسه ای به جنگ با نیروهای پاسدار آیت الله خمینی برود را می شود رهبر خطاب کرد ؟!  مریم رجوی که برای شروع عملیات جیغ بنفش می کشید! و آن را از داخل خاک عراق هدایت و فرماندهی می کرد تا کنون کوچک ترین اطلاعاتی از هنر و تاکتیک‌ها و فنون نظامی نداشت، او تا آن موقع به غیر از تعریف و تمجید از مسعود رجوی هیچ حرکت قابل توجهی که در سمت و سوی منافع خلق باشد از خود بروز نداده بود.
دیگر فرماندهان مجاهدین عمدتاً از زنان و مردانی تشکیل می شدند که تمامی اوقات خود را در نشست‌های جمعی و فردی در توجیه مقام مسعود رجوی و مریم عضدانلو گذرانده و تنها مسئولیت آنها تزریق این انقلابات به اعضاء بوده است. آنها با تاکتیک و فنون بیگانه بودند، دهها بار اتفاق افتاد که وقتی ما به عملکردهای یک مسئول یا فرمانده انتقاد می کردیم جواب می دادند که در این سازمان اگر یک فرد به خصوص فرمانده هیچ کار مثبتی نکند و هیچ تکنیک علمی نداشته باشد و همه چیز را هم خراب کند اشکالی ندارد، کافی است که او مریم را گرفته باشد، ( گرفتن در مجاهدین به مفهوم کسی را در حد پرستش دوست داشتن و عاشق او بودن است.)
عدم کارآیی سلاح‌های بکار رفته شده:
در برابر سلاح‌های تقریباً پیشرفته، رژیم مجاهدین فقط مجهز به تفنگ کلاشینکف و موشک انداز آر پی جی و نارنجک بودند. خودروهای آنها شامل هینو، لندکروز، جیپ لندکروز بود. این خودروها به نوبه خود خوب هستند، ولی خودروی نظامی نیستند.
کارآیی آنها بیشتر در جاده‌های شوسه و اصلی می باشد، در خارج از جاده‌های اصلی و در مقابل خودروهای نظامی ضعیف هستند. روی بعضی از جیپ لندکروزها تیربار بی ک سی نیز سوار شده بود، اما به علت این که این تیربار و خودروی حامل با یکدیگر تناسبی نداشتند کارآیی تیربار مفید واقع نمی شد.
از سه روز قبل از شروع عملیات دولت عراق نوعی تانک به نام کاسکاول هم در اختیار مجاهدین گذاشت، البته به آنها نمی شد تانگ گفت چرا که به اسم خودروی ضد شورش معروف بودند و زره پوش نبودند.
اما مجاهدین از روی ناعلاجی به آن تانک می گفتند، این خودرو که چرخهایش مشابه و به اندازه چرخ کامیون‌های معمولی است فقط قادر به حرکت در جاده‌های اصلی و بخصوص ضد چریک شهری است. هیچ کدام از پرسنل قبل از شروع علمیات به این خودرو و طرز کارش آشنایی نداشتند و فقط توسط یکی از افراد به طور جمعی به مدت حدود یک ساعت توجیه شدند، آن هم بدون این که با دستگاه‌های این خودرو کار بکنند. در حرکت به سوی منطقه عملیات حدود نیمی از این به اصطلاح تانک‌ها در جاده متوقف شدند و از دور استفاده خارج گردیدند و در کل تعدادی کمتر از شماره انگشتان دست به عراق برگشتند که بلافاصله تحویل ارتش عراق گردیدند.
وضعیت افراد شرکت کننده در عملیات:
مجاهدین از سه روز قبل از شروع عملیات به طور جدی شروع به آماده سازی برای عملیات کردند، اما تا حدود 6 ساعت قبل از عملیات هیچ یک از اعضاء و افراد نمی دانستند که چه اتفاقی می افتد و برای چه کاری آماده می شوند. احتمالاً فقط اعضاء و هیئت اجرایی از شروع عملیات مطلع بودند، علاوه بر اعضاء و هواداران مستقر در عراق شرکت در عملیات فوق شامل افراد زیر نیز می شد:

1. دختران و پسران هوادار که در کشورهای اروپایی و آمریکایی عمدتاً مشغول تحصیل بودند و در طول یک هفته قبل از شروع عملیات به عراق آورده شدند که بسیاری از آنها به علت عدم توانایی و تاب تحمل گرمای شدید عراق و منطقه درگیری جان خود را از دست دادند و علاوه بر آن به طور کلی هیچ اطلاعی از فنون و تکنیک نظامی نداشتند. اگر کسی به حق بخواهد قضاوت کند که در آنجا چه اتفاقی افتاده است و این دو نیرو تا چه میزان در مقابل یکدیگر نابرابر بوده اند باید منطقه گرمازده و تف کرده ای را در نظر بگیرند و دختران و پسران تازه از اروپا رسیده مجاهدین را در مقابل پاسداران زمخت و ریشوی رژیم مجسم کنند تا فقط میزان کمی حوادث پیش آمده برایش قابل درک شود.
2. مادران و پدران مسن که دارای چندین فرزند بودند را در این عملیات شرکت داده بودند که تعداد بسیاری از آنها برنگشتند.
3. بچه‌های مدرسه که سنی بالاتر از 14 _ 15 سال داشتند در این عملیات و کارهای پشتیبانی مربوط به آن به کار گرفته شده بودند. افراد باقیمانده در عراق شامل مسعود و مریم رجوی و گروه رادیویی و آنهایی می شدند که به هیچ ترتیب توان حرکت نداشتند. البته لازم به یادآوری است که مسعود رجوی هر نوع حرکت مجاهدین را با صحنه کربلا مقایسه می کند و بنابر مصلحت، خودش را به جای امام حسین قرار می دهد.
اما شرکتش در صحنه جنگ هیچگاه با امام حسین شباهتی ندارد و بر عکس امام حسین عادت ندارد که همیشه نیروهای تحت فرمانش را در صحنه تنها بگذارد و به قول ما ایرانی‌ها آنها را قال بگذارد.
طرح عملیات:
شب قبل از عملیات مسعود رجوی یک نشست جمعی تشکیل داد، نقشه بزرگی از ایران به دیوار نصب شده بود، او از روی نقشه طرح عملیات را توضیح می داد و مسئولیتها را مشخص می کرد. مسیر حرکت تماماً در جاده‌های اصلی طرح ریزی شده بود. او می گفت که ما تا تهران را مطمئناً در جاده خواهیم رفت و شهرها یکی پس از دیگری فتح خواهد شد و مردم به استقبال ما خواهند آمد. تنها کندی حرکت ممکن است در جاده‌های کوهستانی و گردنه‌های اسدآباد پیش بیاید که آن هم اساسی نخواهد بود.

او فرماندار شهرها و استاندارها را نیز تعیین کرد و از موضع فروتنانه سفارش کرد که نیازی نیست یک محل در شمال تهران برای او و مریم در نظر بگیرند! زیرا که او به همان ساختمان ستاد مجاهدین در بعد از انقلاب 22 بهمن خواهد رفت! دستور داد که اتاق خودش را برایش آماده کنند!
اگر چه مجاهدین و مسعود رجوی اسم این عملیات انتحاری را فروغ جاویدان گذاشتند، اما جالب است که خود اعضای سازمان از آن همیشه به عنوان یک پیک نیک جمعی یاد می کنند که 1260 کشته و مفقود و تعدادی زخمی به جای گذاشت.

جمعه 1 بهمن 1389  4:28 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

شهر آلوده است

مرصاد عملیاتی بود که بعد از پذیرش قطعنامه واقع شد. شرایطی که برای بچه‌ها پیش آمده بود همان دروازه‌ای بود که داشت بسته می‌شد. بچه‌ها با یک سراسیمه‌گی خاصی از شهر و کاشانه‌شان دست برداشتند و به سوی جبهه دویدند. این سراسیمه‌گی را می‌شد در شکل لباس پوشیدن ...

مرصاد عملیاتی بود که بعد از پذیرش قطعنامه واقع شد. شرایطی که برای بچه‌ها پیش آمده بود همان دروازه‌ای بود که داشت بسته می‌شد. بچه‌ها با یک سراسیمه‌گی خاصی از شهر و کاشانه‌شان دست برداشتند و به سوی جبهه دویدند. این سراسیمه‌گی را می‌شد در شکل لباس پوشیدن آن‌ها دید.
«عملیات مرصاد» شباهت زیادی با اوایل جنگ داشت. آدم‌هایش هم این‌طوری بودند. حتی فرمانده لشکر هم با لباس شخصی به منطقه آمده بود.
من تفنگ برنو را برای اولین‌بار در ابتدای جنگ دست بچه‌ها دیده بودم. از این تفنگ‌های خیلی قدیمی در مرصاد هم بود. تفنگ‌هایی که داخل ماشین جا نمی‌گرفت. بعضی‌ها حتی با ماشین ژیان آمده بودند توی خط و داخل ماشین‌ها پر از آدم بود. هر کس به نوعی خودش را کشیده بود به منطقه. انگار تقدیر این‌طور بود که این دفتر این‌گونه بسته شود که ما دوباره یاد حال و هوای روزهای اول جنگ بیفتیم. شرایط عجیبی بود. مثل اول انقلاب سرودهای ایران، ایران از رادیو پخش می‌‌شد. یک فضای ملی ایجاد شده بود و همه به صحنه آمده بودند. افرادی که برای اولین‌بار در درگیری حضور داشتند.
فردی را دیدم که بالای سر شهیدی زار می‌زد و ناله می‌کرد، علتش را پرسیدم گفت: «دوستم برای اولین بار آمده شهید شده و من که سال‌ها در جبهه و عملیات بودم این توفیق نصیبم نشد؟!»
عملیات مرصاد پس از فضای یأس‌آور قطعنامه یک فرصت طلایی و بهانه‌ی حضور از قافله‌ عقب مانده‌ها بود.
وقتی به منطقه درگیری رسیدیم هنوز در منطقه «تنگه پاتاق» کوزران به نوعی منافقین متوقف شده بودند و به شدت مقاومت می‌کردند. شب که شد ما عملاً مجبور شدیم برویم به طرف باختران. شهر باختران یک شهر خیلی غریب و به قول بچه‌ها حالت وسترن پیدا کرده بود. از قبل هم اعلام شده بود که شهر آلوده است و یک عده دیگر از منافقین داخل آن هستند و قیافه‌های آن‌ها شبیه بچه‌های ما است. حتی دوستان به من می‌گفتند که لباس خاکی‌ات را عوض کن و ریشت را بزن، یعنی تا این حد از لحاظ قیافه به این‌ها شباهت داشتیم.
وقتی در شهر راه می‌رفتیم حس می‌کردیم همه به هم مظنونیم. چند نفر از منافقین را هم که دستگیر کرده بودند دیدیم، آن‌ها کاملاً خودشان را از لحاظ ظاهری شبیه ما کرده بودند و عملاً آدم از دیدن این وضعیت گیج می‌شد.
ماشین «لندرور» آقا مرتضی(آوینی) برای ما دردسر شده بود. چندین‌بار نزدیک بود بچه‌های خودی ما را اعدام کنند! که فریاد زدیم،‌ نزنید ما خودی هستیم. بعداً‌ مجبور شدیم در و بدنه ماشین را پر کنیم از نوشته «گروه روایت فتح».
به هر حال صبح زود که به سمت تنگه پاتاق برگشتیم ظاهراً دو ساعتی بود که مقاومت منافقین شکسته شده بود و ما جزء اولین گروه‌هایی بودیم که به عنوان فیلم‌بردار وارد آن‌جا می‌شدیم و طبق عرف خودمان که عادت داشتیم برای فیلم‌برداری مستقیم به خط اول برویم و تصورمان این بود که حتماً‌ خط مقدمی این‌جا باید باشد. گاز ماشین را گرفتیم و به سمت سرپل ذهاب رفتیم،‌ به جایی رسیدیم که دیدیم هیچ‌کس نیست، از بالای تپه شروع کردیم به فیلم‌برداری ِ نفربرهای منافقین که داشتند عقب‌نشینی می‌کردند به سمت شهر و عراق هم به شدت از آن‌ها بوسیله توپخانه حمایت می‌کرد تا آن‌ها بتوانند فرصت عقب‌نشینی داشته باشند. آرایش نیروها برایم خیلی عجیب بود. منافقین، زن‌ها، این عایشه‌های زمان را برای تحریک دیگران در خط مقدم گذاشته بودند و نیروهای دیگر عقب‌تر!
وقتی خط شکست بیش‌تر جنازه‌ها زن بود. آن‌ها به قصد تهران حرکت کرده بودند، حتی باک‌های بنزین را هم دورشان چیده بودند تا نیاز به توقف نباشد. آدم این‌قدر مسخ می‌شود؟! برای من مرصاد آموزنده و عبرت‌انگیز بود. باید مواظب باشیم خودمان به یک چنین چیزی(کانالیزه شدن و یکسویه دیدن) دچار نشویم.
از گفتنی‌های دیگر این بود که وقتی به محل رسیدیم صحنه‌ای را دیدیم که حیرت‌آور بود. انگار همه اسلاید و ثابت شده بودند! مثل گاز شیمیایی که همه را خشک کرده باشد، هر کس در حالتی مانده بود، عده‌ای نقش بر زمین،‌ عده‌ای در حال پیاده شدن بی‌حرکت مانده بودند. عده‌ای اسلحه به دست در حال یورش و گارد. بعد فهمیدیم که هلیکوپترهای کبرای بچه‌های ارتش این‌ها را کوبیده بود. حدود یک کیلومتر غنایم و ماشین‌های نو از آن‌ها بجا مانده بود که برو بچه‌های هر لشکر هنگام هجوم و رفتن، آرم خود را به بدنه خودرو می‌زدند تا هنگام برگشت به نفع لشکر خود تصاحب کنند. گاهی می‌دیدی آرم چند لشکر به اطراف یک خودرو خورده است!
یادم هست در آسمان، هواپیمای تک موتوره‌ای را دیدم که با صدای یکنواخت ظریفی بالای شهر سرپل ذهاب حرکت می‌کرد. من شروع کردم از آن فیلم گرفتن و تلاش کردم به این هواپیما مسلط شوم،‌ آن‌قدر ادامه دادم که خسته شدم و به خودم گفتم پرواز این هواپیما معمولی است چیز خاصی ندارد. بال‌هایی پهن و حرکتی یکنواخت! در همین حال یک مرتبه دیدم جهتش به گونه‌ای تغییر کرد و به سمت بالای تپه‌ای که ما بودیم سوق پیدا کرد. تا آمدم به خودم بیایم بمب‌های کوچکش را در آسمان رها کرد.
حالا ما بالای تپه‌ایم، تپه‌ای بسیار خالی، و بدون جان پناه.
هواپیما داشت جلو می‌آمد (مثل فیلم‌هایی که شاید بعضی‌هایش هم دروغ باشد) بمب‌ها در یک خط با فاصله‌ای معین به تپه می‌خورد و زمین را می‌دوخت و احتمال این‌که به ما هم اصابت کند خیلی زیاد بود. دور و برم را نگاه کردم ببینم کجا می‌توانم جان‌پناه بگیرم،‌ جایی به چشم نمی‌خورد. فقط پایین تپه یک جاده بود و کنار آن یک پل، پلی کوچک که برای آب‌راه گذاشته بودند. شروع کردم به سمت آن پل دویدن،‌ شاید زمان دویدنم پانزده یا بیست ثانیه بیش‌تر طول نکشید ولی آغاز که شد حس کردم این بمب‌ها دارد روی سر من می‌ریزد. باور کنید لحظه لحظه‌ی طول زندگی‌ام را یکی یکی دیدم. یعنی کودکی‌ام،‌ مادرم، همسرم، حتی آینده را دیدم که قبری است و بالا سرم نشسته‌اند و...
وقتی به خودم آمدم به این نتیجه رسیدم که در این فرصت و با سرعتی که هواپیما دارد من نمی‌توانم به پل برسم. یک آن نشستم. دوربین را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسی که داشتم در خط فاصله انفجارها قرار گرفتم، یعنی یک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا گرفت و دیگری مقداری جلوتر از من منفجر شد و همین‌طور ادامه پیدا کرد تا این‌که هواپیما کاملاً‌ دور شد.
دنیایی در این چند لحظه بر من گذشت که توصیفش سخت است. انسان وقتی مرگ را در چند قدمی خودش می‌بیند همه چیز در مقابلش مرور می‌شود. این‌که اگر بمیرد،‌ زن و بچه‌هایش را نبیند و خیلی چیزهای دیگر... وقتی از جایم بلند شدم دیدم حس شرمندگی ندارم، خوشحال و راحت و خیلی سبک.
حالا وقتی به آن زمان در شرایط بعد از سال 67 به این‌طرف که دیگر جریان زندگی عادی شده فکر می‌کنم می‌بینم دوران جنگ یک برکتی بود. اگر در آن وقت مرگ پیش می‌آمد، انسان چیزی را نباخته بود و این احساسی است که در روزمره‌گی زندگی امروزی دارم.
در آن عملیات پیروزمند، یکی از بچه‌های ما به نام «شریعتی» شهید شد و آقا «مصطفی دالایی» هم دو شب در اسارت منافقین بود که معجزه‌آسا جان سالم به در برد. می‌بایست یک روز ماجرای شنیدنی‌اش را از زبان خودش بشنویم. انشاءالله توانسته باشم گوشه‌ای از این عملیات را برایتان گفته باشم.

جمعه 1 بهمن 1389  4:29 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

سخنان سعید شاهسوندی - بعد از دستگیری در عملیات مرصاد

در سال 1348 به هنگام تحصیل در دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز به عضویت سازمان درآمدم و در فراز و نشیب های مختلف آن فعالانه شرکت داشتم .در سال های 48 و 49 در شیراز بودم و در جریان ضربه ساواک به سازمان در سال 50 به تهران رفته و طی سالهای 50 تا 54 در شهرهای مختلفی نظیر تهران, مشهد, قم و مدت کوتاهی در اصفهان به صورت مخفی فعالیت داشتم . در سال 53 و 54 به دنبال مارکسیست شدن سازمان همراه مجید شریف واقفی و صمدیه لباف در مقابل این جریان ایستادگی کردیم که در جریان آن مجید شریف واقفی به دست سازمان سوزانده شد و مرتضی صمدیه لباف توسط رژیم دستگیرواعدام شد. من نیز در اردیبهشت ماه سال 54 دستگیر و به حبس ابد محکوم شدم.
 وی افزود: مدت محکومیت خود را در زندانهای قصر, اوین و قزل حصار گذراندم و در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی یعنی ده ماه 1357 همراه با سایر زندانیان آزاد شده و به زادگاه خود مراجعت و یکی از شعب سازمان را در این شهر تأسیس کردم و به جلب و جذب نیرو پرداختم در جریان اولین انتخابات مجلس اول نیز به عنوان کاندیدای سازمان در شیراز معرفی شدم, که به علت کسب آراء ناچیز مردم به مجلس راه نیافتم. وی گفت: پس از مدتی به تهران برگشتم و در قسمت تحریریه نشریه سازمان که تحت سرپرستی موسی خیابانی و بعدها علی زرکش قرار داشت به فعالیت پرداختم و تا آخرین نشریه سازمان که در 30 خرداد 1360 منتشر شد در این نشریه به فعالیت خود ادامه دادم. وی افزود: این نکته که از طریق این نشریه ما چه مقدار جعل واقعیت کرده و به نشر اکاذیب و دورغ جلوه دادن حقایق جاری پرداختیم و در راه مقاصد سازمان, حق را باطل کردیم موضوع جداگانه ای است که در فرصت آتی به آن خواهم پرداخت.
 وی گفت: پس از فاز نظامی من در زمره اولین گروه تیم اعزامی به کردستان در تیرماه 1360 نزد رهبر حزب دمکرات ( قاسملو ) رفتم و در آنجا مستقر شدیم و طی ملاقات و گفتگوهائی که با قاسملو داشتیم برنامه رادیوئی سازمان را با کمک و امکانات حزب دمکرات به راه انداختیم. وی ادامه داد: طی اقامت در کردستان سفرهائی هم به خارج, ازجمله به پاریس و آلمان داشتم که در جریان این سفر در طی ملاقات با رجوی در پاریس تصمیم گرفته شد رادیوی سازمان به لحاظ فنی تقویت شود و برای نیل به این منظور مسافرت هائی به کشورهای مختلف ازجمله آمریکا انجام دادم و تعدادی فرستنده های آمریکائی را تهیه کردم و به بغداد فرستادم و خودم هم بعداً در تشکیلات رادیوی سازمان را به کار پرداختم.
 وی در مورد شیوه تبلیغ در رادیو مجاهدین گفت: در رادیو هم مثل نشریه بلکه با ابعاد گسترده تر کماکان جعل واقعیات, تحریف و دروغ ادامه داشت البته اینکه چه تعداد از مردم به آن گوش می دادند و اینکه اساساً به دلایل مختلف تکنیکی و فنی تا چه حد مطالب این رادیو قابل شنیدن بود مسئله ای دیگر است اما تا آنجائی که به تبلغات سازمان مربوط می شد از حق و باطل کردن و دروغ و تحریف و لجن پراکنی نه تنها خودداری نمی شد بلکه روزبروز هم بر ابعاد آن افزوده می شد. وی افزود شدت انحصارطلبی و لجن پراکنی و تبلیغات دروغ سازمان به حدی بود که به تدریج و روزبروز معدود متحدان سازمان هم از دور و برش پراکنده شدند چرا که این شیوه برخورد آنها را هم دربرگرفت و سازمان به جائی رسید که امروز در انزوای مطلق قرار گرفته به طوری که از نیروها و شبه نیروهای جمع آوری شده خبری نیست. وی اضافه کرد: شدت انزوا و پرت افتادگی سازمان به حدی بود که آخرین نمونه اش را در عملیات اخیر مرصاد شاهدش بودیم و که با توسل به انواع عوامفریبی ها و لطایف الحیل و دروغ, حداکثر 5 هزار نفر از گوشه و کنار دنیا جمع آوری کردند و کسانی که غالباً فاقد آموزش نظامی بودند به گمان اینکه خواهند توانست با این تعداد افراد در مقابل یک انقلاب عظیم ده ساله با نیروهای میلیونی حمایت کننده ایستادگی کنند این عملیات خائنانه را انجام دادند.
 وی در مورد نحوه دستگیری خود گفت: به دنبال بروز بحران و بن بست در درون سازمان ناشی از سیاست ها و روشهائی که روزبروز در بیرون به انزوای سازمان می انجامید و در درون اعتراضات و نارضایتی ها را دامن می زد در سطوح اعضاء و مسئولان و مرکزیت سازمان هم نارضایتی ها و اعتراضاتی را برانگیخته بود, این نارضایتی ها که گاهی به صورت اعتراضات درون تشکیلاتی عمل می کرد پاسخ جدی پیدا می کرد و عمدتاً با برخوردهای تشکیلاتی با پایین کشیدن افراد و گرفتن موضع تشکیلاتی آنها و حتی خروج افراد از تشکیلات پایان پیدا می کرد و فی الواقع درمانی برای آنها متصور نبود چرا که اساساً درمان پذیر نبودند. وی افزود: من در چنین وضعیتی قرار گرفتم و با مشکلات و مسائلی روبرو شدم که در جلساتی که داشتم مطرح کردم و متأسفانه و بنابه ماهیت سازمان پاسخ مقتضی نداشت. این وضعیت روانی و عقیدتی موجب شد که سؤالات جدی پیش روی من قرار گیرد.
 شکست سازمان و شرکت در آخرین عملیات و شکست مفتضحانه آن هم از لحاظ نظامی و سیاسی و مردمی و جهات دیگر نشان داد که بن بست ها و بحران هایی لاعلاج درون سازمان وجود دارند. انعکاس این وضع به صورت بی انگیزه شدن بسیاری از افراد و ا تسلیم شدن تعدادی دیگر جلوه گر شد و من هم با وجود شرکت در عملیات مرصاد و زخمی شدن سرانجام در یک فرصت مناسب خودم را معرفی کردم. وی هدف و انگیزه شرکت خود در این مصاحبه گفت: 19 سال شرکت در فعالیتهای مختلف سازمان و برای نشان دادن مجموعه خطاها و ضرباتی که زدیم احساس می کنم که ضرورت دارد این توضیحات را شرح دهم و بیان کنم که چطور می شود شعار آزادی داد و از صبح تا شام هم آن را تکرار کرد و دیگران و به ویژه جمهوری اسلامی را به خاطر دعاوی نبود آزادی مورد انواع و اقسام توهین ها, حملات و لجن پراکنی ها قرار داد اما در همان حال و در درون تشکیلات بدترین و سرکوبترین مناسبات را داشت و اینها را تقویت کرد.
 من در مجموعه سخنانم می خواهم نشان دهم که چطور می شود شعار استقلال داد اما در عمل زیر علم مرتجع ترین حکومت های منطقه نظیر شاه حسین و یا صدام و آمریکا رفت و از آنها برای شرکت در جلسات دعوت کرد و برای ادای توضیحات و جلب حمایت آنها به جلسات و کنفرانس ها و پارلمانهای آنها رفت یا حتی عکس و تفسیرهای چنین اقدامات را منتشر کرد و درواقع سازمان به حمایت امپریالیست ها از خودش افتخار کند. امپریالیست ها در بازی با مهره هائی نظیر سازمان تجربه و سابقه طولانی و تاریخی دارند یعنی اینکه هرگاه منافعشان ایجاب کند و منفعت خودشان را در سر بریدن و یا رهاکردن سازمان ببینند لحظه ای درنگ نخواهند کرد.
 وی هدف دیگر خود را از انجام این مصاحبه عذر تقصیر به پیشگاه خداوند, رهبر انقلاب و مردم و اذعان اصالت ها و حقیقت هائی که کوردلانه انکار می شوند ذکر کرد و اظهار امیدواری کرد انجام این گفتگوها بتواند دروغگوئی ها و حق و باطل کردن های وی را جبران کند. وی هدف عمده دیگر این گفتگو را بیان وقایعی که خودش مشاهده و در برخی مواقع کارگزار و مجری آن بوده است برای کسانی که به دلایل گوناگون به سازمان باور دارند, ذکر کرد و افزود: من مایلم سرگذشت خودم را به هواداران و اعضاء و خانواده های آنان بگویم که آنها بیش از این به کجراه نروند و تا دیر نشده در مسیری که جز خیانت به مردم ثمری ندارد, غرق و غوطه ور نشوند. وی افزود: برای انجام این مصاحبه تحت هیچ گونه فشاری نبوده ام و از مرداد ماه تاکنون اصرار بر انجام این مصاحبه داشته ام که به دلایل مختلف انجام آن تاکنون به تعویق افتاده بود.
 وی که به سؤالات یکی از اعضاء دستگیر شده سازمان پاسخ داد در مورد خائن و بریده خوانده شدن اعضائ یا هوادارانی که مصاحبه تلویزیونی می کردند و عکس العمل سازمان در پیرامون مصاحبه خود وی گفت: معمولاً عکس العمل های سازمان مضمون واحدی دارد که به تناسب افراد مختلف ممکن است کمی کمرنگ و یا پررنگ شود و معمولاً به کمک بعضی دست خط ها و نوشته های افراد و خود من مربوط به زمانی که در تشکیلات بودم قسمت هائی از این نوشته ها و دستخط ها را با بریدن قسمت های مورد نظر منتشر و منعکس می کند تا نشان دهند که فرد موردنظر از مدت ها پیش بریده یا پایین کشیده بود و به اصطلاح محلی از اعراب در سازمان نداشته و یا اینکه سعی می کنند از طریق مختلف و افراد گوناگون شاهد و دلیل بیاورند که این فرد به دلیل داشتن فلان خصلت سیاسی کنار گذاشته شده, تصفیه یا از تشکیلات بیرون بوده است و مطمئنااین شیوه در مورد خود من هم با اطلاق کلمه خائن و یا بریده از سازمان مطرح خواهد شد.
 ازجمله واژه های دیگری که سازمان به افرادی مثل من نسبت می دهد کلماتی نظیر: واداده, لیبرال, سازشکار, آنارشیست, بی انگیزه, فاقد شعور سیاسی و تصفیه شده است که در تبلیغات سازمان زیاد به کار می رود. وی افزود: اما اینها به این سؤال ها پاسخ نمی دهند که این شخص از کی بریده, به کی پیوسته است و یا مثلاً خائن به چیست و اگر شما می دانستید این فرد بی انگیزه و فاقد شعور سیاسی و آنارشیست و خائن و... بوده چرا هیچ عکس العملی نشان ندادید و به محض اینکه علیه شما حرف زد این القاب را دو مورد او به کار می برید؟ چرا موقعی که در سازمان شما بود و این عیبها را داشت او را طرد نکردید و اینها شیوه هائی است که خود من نیز موقعی که در نشریه و رادیو بودم علیه افراد بسیاری به کار برده ام یا شاهد به کارگیری این حربه علیه دیگران بوده ام البته این برای اولین و آخرین بار نخواهد بود. گفته های ( عقاید ) من که گفته های ( عقاید ) تعداد زیادی از افراد سازمان خواهد بود ( است ) بیان فعالیتی است که در جامعه جاری است.
وی به تحولات درونی سازمان منافقین طی چند ساله قبل از پیروزی انقلاب اشاره کرد و گفت: مبانی تئوریک سازمان در مدت چهار سال و دو ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا خرداد 1367 که به اصطلاح فاز سیاسی سازمان عنوان می شود از سال ها قبل تنظیم شده بود. وی افزود: شناخت وقایع آن سال ها در حال حاضر که سال های طولانی را پشت سر گذاشته ایم و بسیاری از پیچیدگی های آن برملا شده است, کار زیاد مشکلی نیست.
 وی سپس به تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین به مارکسیسم, سوزاندن شریف واقفی و ترور افراد سازمان اشاره کرد و گفت: توجه به این مرحله می توانست به عنوان یک زنگ خطر مورد استفاده قرار گیرد و بسیاری از انحرافات را تصحیح کند طوری که سازمان گرفتار وضعیت امروزی نشود. وی گفت: اگر آن وقایع یعنی اعلام مارکسیست شدن سازمان که به مارکسیست شدن بخش عظیمی از افراد سازمان انجامید و حوادث خونباری که متعاقب آن به وجود آمد به عنوان تحولی که از خارج بر سازمان تحمیل شده است مطرح نمی گشت و عنوان کودتا نمی گرفت و همچنین اگر ریشه های آن قضیه در مناسبات تشکیلاتی و نقطه نظرات سیاسی و جنبه های ایدئولوژیک سازمان تحلیل می شد و علت آن مشخص می شد, شاید سازمان چنین وضعی را پیدا نمی کرد و وقایع پس از پیروزی انقلاب اسلامی چنین شکلی به خود نمی گرفتند و حوادث سی خرداد 60 به وجود نمی آمدند. وی افزود: از نکته های مهم در آن سال ها این بود که سازمان نیروهای مذهبی و مسلمان خارج از خودش را و کسانی را که خواستار تصحیح سازمان بودند, نفی می کرد.
 نیروهای که معتقد بودند ریشه حادثه مارکسیست شدن و کشت و کشتار درون سازمان را باید در اشکالات و انتقاداتی که در سیاست ها و ایدئولوژی سازمان به طور مشخص وارد است, بدانیم و آن نکات را تصحیح کنیم. عضو مرکزیت سازمان مجاهدین گفت: سازمان نه تنها به نصایح این نیروها که کم هم نبودند و در میانشان کسانی از روحانیت نیز وجود داشت ( که اینک از مسئولان و مقامات کشور هستند و آن موقع جزء ناصحین بودند ) و همین طور به نصایح افراد غیرروحانی ولی باسابقه توجه نکرد بلکه تمامی این افراد خیرخواه را که در حقیقت خواستار تصحیح مواضع و اسلامی شدن به معنی واقعی کلمه سازمان بودند, راست راست ارتجاعی و مرتجع خطاب کرد. وی افزود: سازمان حتی پا را از این هم فراتر گذاشت و این افراد را به عنوان تهدیدکننده اصلی خود معرفی کرد و معلوم است که چنین دیدگاهی چه سرانجامی داشت. شاهسوندی گفت: این نقطه نظری بود که درواقع سازمان در سال 54 و پس از آن تا سال های 55 و 56 در زندان ها تدوین کرد که مسعود رجوی مشخصاً از تنظیم کنندگان این نقطه نظر بود. وی افزود: هنوز مدت کوتاهی از این تحلیل ها در درون زندان نگذشته بود که در بیرون از زندان امواج پیروزمند انقلاب شهرهای ایران را یکی پس از دیگری دربرگرفت.
 سازمان موج گسترده انقلاب و فراگیری آن در سراسر میهن را با بهت و ناباوری مشاهده می کرد و می دید که در رأس این حرکت شکوهمند و نیروهای مردمی کسانی قرار دارند که سازمان در تحلیل های درون تشکیلاتی خود آنها را مرتجع و راست ارتجاعی خطاب کرده بود و حتی گفته بود که آنان جزء نیروهای میرنده و رو به زوال هستند. سازمان در آن موقع مشاهده می کرد که نه تنها این تحلیل ها درست از آب درنیامد بلکه این نیروها توانسته اند, توده های  میلیونی مردم مسلمان را به حرکت درآورند و همان گونه که دیدیم توانستند کمر بزرگترین دیکتاتور منطقه را بشکنند و او را وادار به فرار کنند و درواقع دیکتاتوری 2500 ساله شاهنشاهی را نابود سازند. شاهسوندی افزود: انقلاب اسلامی ایران یک واقعیت علنی بود و شاید بشود گفت که بزرگترین واقعیت دهه های اخیر در سطح جهان بوده و سازمان در قبال این واقعیت برای حفظ خودش دو راه بیشتر در مقابل نداشت. اول اینکه روی کلیه بافت های خودش خط قرمز بکشد و بطلان آن را صراحتاً اعلام کند و راه دیگر نادیده گرفتن واقعیت بود واقعیتی که مثل خورشید در جامعه آشکار بود و کاری که سازمان در پیش گرفت درواقع راه حل دوم یعنی انکار واقعیت بود. وی گفت: سازمان نمی خواست واقعیتی را که در جامعه جریان داشت ببیند و در مقابل آن سر تسلیم فرود آورد و طبعاً از این رهگذر بتواند ضمن حرکت در مسیر انقلاب در راه خدمت به مردم گام بردارد
. سازمان برای نفی این واقعیت ناچار به تحلیل های مختلف متوسل می شد. گاه انقلاب را محصول شرائط خارجی و فلان تحول در سطح بین المللی و یا فلان تغییر در حکومت آمریکا ذکر می کرد. حتی در تحلیل های خود انقلاب را محصول زدوبندهای سیاسی نیز عنوان می کرد و معلوم بود با چنین موضع گیری, سازمان هیچگاه نمی توانست واقعیت را درک کند و از طرفی سازمان که اعضایش تازه از زندان بیرون آمده بودند تعداد اندکی نیرو داشت که می توان گفت حداکثر نیروهای تشکیلاتی سازمان حدود 150 تا 200 نفر بودند. این زیرکی را هم سازمان داشت که برعکس گروه هائی مثل پیکار هر چند در درون خود را جزء رهبری جامعه تلقی می کرد ولی این واقعیت را از نظر دور نداشت که نیروهایش بسیار اندک و قادر به رویاروئی با نیروهای عظیم و میلیونی طرفدار انقلاب نیستند. درواقع تلفیقی از حق پوشی و نادیده گرفتن واقعیت به علاوه حرص و طمع کسب قدرت به هر شیوه و وسیله ممکن همراه شد با ذهنیت و ناپپختگی ناشی از دوران چریکی که دور بودن از جامعه را ایجاب می کرد و این سه عامل باعث شد که سازمان راه دوم را انتخاب کند یعنی حاضر نشود به واقعیت زمانه تن بدهد.
 عضو مرکزیت سازمان مجاهدین در ادامه مصاحبه گفت: این مسئله, برای سازمان یک تناقض جدی در پی داشت سازمان تلاش می کرد تا آنجا که می تواند حول سه محور فعالیت خود را تنظیم کند: هدف اول جلب و جذب هر چه بیشتر نیروهای آزاد شده تحت تأثیر امواج انقلاب به ویژه نیروهای جوان که هدف و منظور شماره یک ما بودند. نیروهائی که تحت تأثیر امواج نیرومند انقلاب اسلامی آزاد شده و تحت تأثیر اندیشه های انقلابی بودند وگرنه سایر نیروهای غیرمذهبی در جامعه بودند و ما شاهد بودیم که آنها به این صورت نیرو نداشتند. وی افزود: برای جلب نیروهای جوان چاره ای نبود جز اینکه ما هم تا آنجائی که می توانیم خودمان را در ابتدا به ویژه همرنگ جماعت بدهیم, زیرا کافی بود که مردم کمترین مخالفتی را مشاهده کنند تا کاسه و کوزه های سازمان را به هم بریزند. وی گفت: در اوائل انقلاب تعدادی از چهره های شناخته شده و کاملاً معروف سازمان در سخنرانی هائی که داشتند و بعد از اینکه طی بیانیه ای در اسفندماه اعلام موضع و در قبال جمهوری اسلامی نقطه نظراتی متضاد با نقطه نظرات جمهوری اسلامی بیان کردند, بسیاری از نیروهای روشنفکر دانشگاهی که آن موقع از سازمان حمایت می کردند, از سازمان جدا شدند. سعید شاهسوندی سپس به سخنرانی خود در دانشکده نفت آبادان اشاره کرد و گفت قبلاً در این دانشکده سخنرانی داشتم و مردم زیادی آمده بودند چرا که آنها ما را درواقع مثل سایر نیروها در راستای انقلاب و وفادار به مردم می دانستند ولی در سخنرانی دیگری که پس از اعلام موضع سازمان در همان دانشکده داشتم حتی صد نفر هم نیامده بودند که این عدم استقبال مردم باعث شد تا ما مراسم را تقریباً تعطیل کنیم و این وضعیتی بود که در سایر شهرستان ها و در تهران هم وجود داشت. به همین دلیل است که می بینیم از ابتدا ما شروع کردیم خود را جزء نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی معرفی کنیم.
 وی گفت چاپ و پخش پوستر معروفی شامل عکس اما م و آرم سازمان یکی از این اقدامات بود و ما تلاش می کردیم با این کارها خودمان را به انقلاب بچسبانیم. کار دیگری هم که در این جهت صورت گرفت انتشار جزوه توضیحی بود در مورد تشریح آرم سازمان و آن جزوه نشان می دادکه ما نیروهای مسلمان و وفادار به انقلاب و طرفدار مستضعفین هستیم. این سیاست بعدها هم تا مدت طولانی تا 30 خرداد کماکان دنبال می شد البته با شدت و ضعف هایی بسته به تناسب مسائل روز و تعادل قوائی که سازمان فکر می کرد. وی افزود: چسباندن خودمان به انقلاب به تدریج کمرنگ تر شد تا به 30 خرداد و درگیری مسلحانه با جمهوری اسلامی انجامید. وی گفت: چاپ پیام های امام و عکس رهبر در نشریه سازمان و انتخاب قسمت هایی از گفته های امام و حتی گرفتن عکس با امام برای استفاده تبلیغاتی از آن عکس که موفق نشدیم و تلاش در گام بعدی برای نزدیک شدن به مرحوم آیت الله طالقانی و پنهان شدن در پشت وی و پدر خطاب کردن ایشان از روش هائی بود که سازمان « منافقانه » در پیش گرفته بود و ازجمله اهدافش نیز جذب تعدادی از نیروهای آزاد شده تحت تأثیر انقلاب بود.
 وی افزود: البته مسئله جاذبه هائی که سازمان به عنوان مبارزه با شاه و امپریالیسم مطرح می کرد نیز سرمایه هائی برای سازمان به حساب می آمدند به این ترتیب خط جلب نیرو ادامه می یافت و به تدریج که قضایا پیش رفت سازمان توانست تا اندازه ای نیروهای موردنظر خودش را جلب کند. شاهسوندی گفت: سازمان برای ایجاد تشنج در جامعه و همچنین استفاده از موج تشنج و گرفتن ماهی از آب گل آلود مسائلی ازجمله مسئله چماقداری و نبود آزادی را مطرح می ساخت و روی آن کار می کرد. سازمان با متحدانی که توانسته بود در گوشه و کنار جامعه پیدا کند, این موضوع را دامن می زد و در سخنرانی ها و نشریه هایی که چاپ می شد نیز عکس هائی در رابطه با این مسئله یعنی نبود آزادی و چماقداری که سوژه های دائمی و ثابت تبلیغات آن موقع سازمان بود چاپ می کرد. وی گفت: به اصطلاح این مرحله ای است که سازمان اقدام به افشاگری می کند سازمان از دروغ گفتن و تبلیغات از اساس دروغ و ناروا بی حد و مرز استفاده می کرد.
 به این ترتیب سازمانی که انقلاب و رهبری آن را راست و راست ارتجاعی تحلیل می کرد یک باره در ظاهر و در اجتماع این کلمات را, به کار نمی برد و از در دیگری وارد می شد و خود را وفادار به انقلاب و جمهوری اسلامی معرفی می کرد و به اصطلاح حاضر می شد که در چارچوب نظام فعالیت کند. وی گفت: سازمان این هوشیاری و زیرکی را نسبت به سایر گروه ها مثل پیکار و فدائی که درگیری های کردستان, خوزستان و گنبد را ایجاد کردند داشت که ابتدا ساکت باشد و در آن ماههائی که هنوز نیروهای خود را آماده نکرده وارد درگیری نهائی نشود و طبیعتاً خودش را به عنوان نیروئی مطرح می کرد که حاضر است قواعد دمکراسی را بپذیرد. یعنی در چارچوب نظام جمهوری اسلامی با حفظ نقطه نظرات خودش که هیچ وقت هم این نظرات را صریحاً اعلام نکرد تا این قواعد را بپذیرد. این پذیرش یک تناقض داشت که هیچ وقت هم سازمان از آن خلاص نشد چون دمکراسی قواعدی دارد و اولین قاعده آن این است که ما نمی توانیم به نام بگوئیم به ما دمکراسی و آزادی بده می خواهیم تو را سرنگون کنیم. عضو مرکزیت سازمان افزود طبیعی است که نیروی مقابل هم اگر هدف ما این باشد عکس العمل نشان خواهد داد. یعنی ما از یک طرف معتقد بودیم که سرانجام با نظام جمهوری اسلامی درگیری خواهیم داشت و حتی در بحث های خودمان زمان این درگیری را نیز مشخص می کردیم. وی افزود: پس از این مرحله است که می بینیم سازمان وارد یک مرحله گسترده فعالیت های سیاسی می شود و سعی می کند با نیروهائی متحد شود و یک جبهه ضدرژیم به قول خودش جبهه ضدارتجاع تشکیل بدهد. ولی این مسئله اساسی وجود داشت که چطور می شود این تناقض را حل کرد.
تناقضی که از یک طرف مکاتبه با مقاماتی بود که ما آنها را مرتجع خطاب می کردیم دائر بر فقدان آزادی و وجود اختناق و چماقداری و از سوی دیگر در تحلیل ها, روز شمار درگیری محتوم نظامی در آینده را مطرح می ساختیم و تازه به این هم اکتفا نکرده و گفته شد ما در صورت درگیری شش ماهه حکومت اسلامی را سرنگون کرده و خود زمام امور را به دست می گیرم. این طرز فکر نشاندهنده ذهنیت ناپختگی و خامی ناشی از دوران چریکی و دور ماندن از مردم بود و این تناقض و دوگانگی تا آخر فاز معروف به فاز سیاسی ادامه داشت. پیداست که درواقع این درگیری ها به خاطر وجود تناقض در سازمان اجتناب ناپذیر بود. به هر حال مردم عکس العمل نشان می دادند.

 خاطرم است که سازمان و خود ما از زندان که آمده بودیم به سادگی حاضر به گفتن لفظ ( امام ) نبودیم و به شکل های مختلف سعی می کردیم که کلمات دیگری را بکار ببریم مثلاً قائدعظیم الشأن یا آیت الله العظمی بگوییم, ولی جامعه ای که انقلاب کرده بود و بزرگترین دیکتاتوری را به زمین زده بود, مردم پنجاه سال گذشته نبودند. جامعه ای که درواقع انقلابی شده بود و هوشیار بود حرف که می زدند حتی مردم عامی که به گمان ما درس سیاست ندیده بودند بلافاصله تمایزها را می گرفتند و می گفتند چرا نمی گوئید امام, چون مسئله این بود که ما در سیاست های خودمان اگرچه عکس ها و پیام های امام را چاپ و تلاش می کردیم خودمان را به انقلاب بچسبانیم ولی چون این فقط نظرات منافقانه بود در چاپی دیگر و در موضع گیری های سیاسی دیگر درواقع متضاد آن صورت می گرفت و این تناقض در جامعه انعکاس می یافت و نمونه خیلی بارزش حمله هائی بود که به ستادهای سازمانی شد و به تعطیلی آنها انجامید و اینجا است که ما شاهد بساط های نشریه فروشی کنار خیابان ها می شویم.
 اقدامات تحریک آمیزی صورت گرفت و مردمی که انقلاب کرده و شهید و مجروح داده بودند, حاضر نبودند به سادگی این حرکات را تحمل کنند و سیاست ما از این مسئله استقبال کرد چون این درگیری ها وسیله ای می شد برای مظلوم نمائی و نامه نگاری برای تبلیغات و انتشار عکس ها, درواقع از یک طرف جلب بیشتر نیرو و همزمان با این در عمل آماده کردن نیروهای جلب شده که اغلب نوجوانان بودند و طبعاً با صداقت خاصی آمده بودند که ببینند که این ارتجاع است که می زند و می کوبد و به اصطلاح چماقداری را از این طریق می خواستیم به آنها نشان بدهیم. این است که من شخصاً فکر می کنم از درگیری ها استقبال می شد. در ادامه این برنامه بود که ما به راه های غیرقانونی و به 30 خرداد می رسیم می بینیم پس از یک سری اقدامات به قول سازمان آزمایشی, سازمان وارد فاز نظامی می شود. از این درگیری ها که به زخمی و کشته شدن افراد مهم می انجامید استقبال می شد.
وی به تناقض موجود در تشکیلات که تا 30 خرداد 60 گریبانگیر سازمان بود اشاره کرد و در تشریح آن گفت: سازمان از یک طرف قواعد دمکراسی را قبول کرده بود و می خواست در چهارچوب نظام به نقطه نظراتش عمل کند  به همین خاطر در انتخابات ریاست جمهوری, مجلس اول, خبرگان و سایر فعالیت های گسترده سیاسی شرکت می کرد و از طرف دیگر خیال براندازی نظام را در سر می پروراند و بخشی از نیروها را برای این کار آماده می کرد. وی افزود: در درون سازمان گفته می شد که تا 3 ماه دیگر با نظام جمهوری اسلامی درگیری نظامی خواهیم داشت و وقتی این تحلیل درست از آب درنیامد 3 ماه به 6 ماه تبدیل شد.
اما کماکان این تحلیل در اندیشه سازمان وجود داشت که به هر حال روزی با جمهوری اسلامی ایران درگیری نظامی خواهیم داشت و بخش هائی از تشکیلات به کار آماده سازی نیروها برای درگیری نظامی مشغول شده بودند. عضو مرکزیت سازمان در ادامه با اشاره به اینکه این دو سیاست سازمان 180 درجه اختلاف داشتند گفت: هر کس که کمترین آشنائی با الفبای سیاست داشته باشد می داند که سیاسی کاری گسترده و دم زدن از فقدان آزادی و نامه ( نوشتن ) و شکایت به مقامات با تشکیل میلیشیا کاملاً متضاد است و هیچ حاکمیتی در دنیا اجازه نمی دهد که حزب و گروهی نیروی نظامی داشته باشد. اما جمهوری اسلامی به خاطر مجموعه مشکلات یا خصیصه نظام اجازه می داد که اینها میلیشیا داشته باشند که این امر چند درجه بالاتر از دمکراسی های رایج جهانی است.
 وی افزود: نمونه بارز این تناقض و پرت افتادگی از جامعه که با ندانم کاری های وسیعی همراه است, آخرین عملیات سازمان به نام به اصطلاح « فروغ جاویدان » است که بر مبنای یک تحلیل غیرواقعی و با لطایف الحیل و دروغ و تبلیغات وسیع و انواع و اقسام شیوه های پیچیده تشکیلاتی, افراد سازمان آنها را از گوشه و کنار جهان جمع کردند که در بین آنها افرادی که حتی یک روز آموزش نظامی ندیده و فاقد کمترین اطلاعات نظامی بودند نیز وجود داشت و به آنها وعده فتح تهران طی 48 ساعت را داده بودند که بعداً خواهیم دید این تحلیل چقدر کودکانه, ابلهانه و در عین حال خائنانه بود.
وی افزود: نتیجه آن تعداد کشته و زخمی بود و این در حالی است که به نیمه راه که گرفتن باختران بود هم نرسیدند و ستون نظامی آنان دود شد و به هوا رفت. وی در ادامه گفت: سازمان در حالی که چنین ضربه ای را متحمل شد باز دست از تبلیغات خود برنداشت و پیروزی های غرورآمیز و افتخارآفرین و از میدان خارج کردن 55 هزار نفر از نیروهای جمهوری اسلامی را مدعی شد. کسانی که در صحنه بودند بهتر از هر کس بر بطلان چنین ادعاهائی آگاه هستند. عضو مرکزیت سازمان افزود: این تناقض به علاوه پرت افتادگی از جامعه- که روزبروز شدت پیدا کرد و امروز به انزوای مطلق رسیده- و ندانم کاری, روی هم ماهیت و مشخصه سیاست های سازمان را تشکیل می داد که نتیجه چنین وضعیتی سیاست پاندولی و زیگزاکی است که سیاست اصلی سازمان طی 2 سال و 4 ماه بر مبنای آن استوار بود.
 از یک طرف سیاسی کاری و از طرف دیگر تهدیدهای نظامی و تحلیل های دورن سازمانی مبنی بر درگیری محتوم نظامی با جمهوری اسلامی ایران. وی افزود: در راستای این سیاست پاندولی و متناقض که هدف اصلی آن کسب قدرت به هر شکل بود. به تشکیلات وعده پیروزی داده می شد و به میلیشیا و اعضای درون سازمان گفته می شد که اگر فعالت هایتان را تشدید کنید ما حتماً پیروزیم و در همان حال به نیروهای نظامی هم گفته می شد که اگر درگیری نظامی ایجاد کنید,  حتماً پیروزیم. این که الزامات دو سوی پاندول کاملاً متضاد است و نمی شود شرکت در انتخابات داشت و در همان حال به آماده سازی نظامی, ( پرداخت ) سیاستی بود که تبلیغات سازمان به سادگی از کنار آن می گذشت.
 وی افزود: هر یک از این دو سیاست الزامات خاص خود را دارد که من مشخصاً فکر می کنم شاید به خاطر همین پاندولی بودن سیاست ها آن طور که باید و شاید به هیچیک از آنها پرداخته نمی شود و به همین دلیل نیروهائی که تشکیلات طی این مدت آموزش داده و آماده کرده بود در لبه پرتگاه درگیری های نظامی رها می شدند. رهبری سازمان هم وقتی که صحنه را تنگ دید در فرصت مناسب تحت عنوان تشکیل آلترناتیو یا به اصطلاح شواری ملی مقاومت, صحنه را ترک و فرار را بر قرار ترجیح داد و به خارج رفت. وی افزود: بر اثر این ندانم کاری ها سازمان شبیه پهلوان پنبه ای بود که در یک دست شمشیر چوبی تهدیدهای نظامی ( را ) در دست داشت و در این راستا از پشتوانه گذشته خودش استفاده می برد و در دست دیگر شروع به برنامه نگاری و شکوه و شکایت به مقامات مملکتی- که آنها را ارتجاعی می نامید- می کرد و از فقدان آزادی و چماقداری می نالید. وی در توضیح آمادگی نظامی سازمان برای درگیری گفت: سازمان تا قبل از 30 خرداد, گذشته از تیم های میلیشیائی تیم های نظامی هم تشکیل و به کارهای نفوذی در تشکیلات مختلف جمهوری اسلامی پرداخته بود اما این, آن چیزی که سازمان به عنوان آمادگی نظامی و درگیری کلاسیک با یک حکومت غیر متکی به مردم مدنظر داشت, نبود. وی افزود: چیزی که سازمان از آن غافل بود و هیچوقت هم نتوانست ( آن را ) در محاسباتش وارد کند و مدنظر داشته باشد حضور توده های میلیونی مردم و پشتیبانی آنها از نظام بود و این شاه بیتی بود که همیشه فراموش و نادیده گرفته شد و همیشه هم به خاطر آن ضربه خورد.
 وی گفت: بعد از 30 خرداد به فاصله 7 روز شاهد انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی بودیم که به شهادت شهید دکتر بهشتی و بسیاری دیگر از شخصیت های جمهوری اسلامی انجامید و پشت سر آن تا مدتی شاهد چنین عملیاتی بودیم و در یک مقطع رئیس جمهور و نخست وزیر جمهوری اسلامی طی یک انفجار دیگر شهید شدند و یکی از این عملیات کافی بود تا حکومتی را سرنگون کند همچنان که نمونه های آن را در گوشه و کنار دنیا شاهد هستیم. اما این عملیات و اقدامات نه تنها نظام را سرنگون نکرد بلکه باعث افزایش حمایت های مردمی از نظام شد. وی افزود: گرچه فقدان شخصیت های جمهوری اسلامی که در عملیات سازمان ترور شدند, ضربه های جبران ناپذیری بود, اما نظام برپا ماند و بیشتر مورد حمایت قرار گرفت و سازمان منزوی شد و این آن چیزی است که هیچوقت طرح نشد و هنوز هم طرح نشده است.
 وی خاطرنشان کرد تلقی سازمان از انقلاب یک تلقی کودکانه, یک کپی کشی ( برداری ) از انقلاب قرن 19 اروپا و یک تلقی ذهنی از جامعه انقلاب کرده ایران بود. جامعه ای که مردمش شاه را سرنگون و طی یک انقلاب عظیم جمهوری اسلامی را قبول کردند. وی افزود: در این حالت سازمان خودش و بدنه تشکیلاتی را به جای توده ها وارد صحنه کرد. ما در انقلاب شاهد حضور توده ( های ) میلیونی مردم بودیم که منجر به انقلاب شد اما با یک کپی کشی ( برادری ) کودکانه, سازمان تلاش کرد که با چند صد و حداکثر چندهزار نیروی خودش کار توده های میلیونی را انجام دهد. وی تأکید کرد که نقطه اوج چنین خام خیالی و پرت افتادگی از جامعه را در قضایای 5 مهر می بینیم که در آن روز تصمیم گرفته شد در خیابان راهپیمایی مسلحانه صورت گیرد با این گمان که این دفعه- پس از 30 خرداد که گفته شده بود راهپیمایی مسالمت آمیز بوده- مردم به ما خواهند پیوست و انقلاب موردنظر به پیروزی خواهد رسید. اما طی کمتر از چند ساعت نیروهای به صحنه آمده توسط نیروهای طرفدار جمهوری اسلامی فی الواقع جارو شدند و پس از 5 مهر که در تحلیل های کلاسیک روز پیروزی تلقی شده بود, چنین عنوان می شد که می خواهیم آمادگی اجتماعی را امتحان کنیم و کسی نبود سؤال کند به بهای چه چیزی.
 در مورد وضعیت بیرون از تشکیلات سازمان تلاش می کرد که حاکمیت موجود در جامعه را به شکلی تجزیه کند یعنی با وجود فردی مثل بنی صدر در موضع ریاست جمهوری و فرماندهی کل قوا سازمان تلاش می کرد پشت این فرد پنهان شود و سیاست هایش را به کمک او پیش ببرد و حاکمیت را تجزیه کند و تحلیل هم این بود که در صورت تجزیه شدن حاکمیت, ما بهتر می توانیم هر یک از جناح های تجزیه شده را از پا درآوریم. وی افزود در اینجا هم باز خام خیالی وجود داشت و روی نیروهای بنی صدر و حمایت اجتماعی از او بیش از اندازه حساب شده بود که با فتوای امام و بعد با یک رأی مجلس, فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری اش بدون تنش اجتماعی ملغی و ( او ) به سادگی برکنار و تمام آرزوها و آمال سیاسی و سرمایه گذاری های روی بنی صدر با شکست مواجه شد. با این حال کماکان بنی صدر به عنوان یک مهره تبلغات خارجی جای خودش را داشت و به همین دلیل در مردادماه 1360 رجوی و بنی صدر با یک هواپیمای نظامی فرار را برقرار ترجیح دادند و باقیمانده نیروهای سازمان پس از تحمل ضربات اساسی و بی آینده شدن سازمان مجبور به روآوردن به خارج از کشور شدند. وی افزود: پرواز با بنی صدر و پنهان شدن در پشت او- که قبل از 30 خرداد برای استفاده از نیروهای او و تلاش جهت ایجاد شکاف در حاکمیت از وجهه وی به عنوان رئیس جمهور در خارج از کشور بود چرا که در خارج هنوز سازمان به عنوان سازمانی تروریستی و چریکی شناخته می شد و جاذبه نداشت ولی بنی صدر موقعیت نسبی داشت و در آن مقطع عنوان ریاست جمهوری را هم یدک می کشید و تا مدتی هم سازمان در تبلیغات خارج از کشور پشت سر وی پنهان بود تا زمانی که خودش وارد زدوبندهای مورد نظر شد و دیگر به وجود او چنان احتیاجی نبود.
توضیحی بر سخنرانی آقای سعید شاهسوندی که بعد از دستگیری درعملیات دروغ جاویدان در سال 1367 که از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش شده است. با درج دومین قسمت از این سخنان، امروز مورخه 10 مهر 84 مطابق با 2  اکتبر 2005 آقای...تلفنی با من تماس گرفتند و از سوی آقای شاهسوندی خواستار پاک کردن این مطالب شدند. و دلیل این را اینگونه توضیح دادند که این مطالب در زیر شکنجه از سوی جمهوری اسلامی بوده و هیچ اعتبار حقوقی ندارد و در ادامه آقای شاهسوندی با تهدید گفتنه اند که اگر این مطالب ادامه یابد در مصاحبه بعدی هفته آینده در گفتگو با آقای حسین مهری اعلام خواهند کرد که سایت نگاه نو متعلق به وزارت اطلاعات می باشد!!!. این مطالب را آقای...ازسوی آقای شاهسوندی فرمودند و من نیز با کمال آرامش به ایشان پیغام فرستادم که به هیچ وجه آنها را پاک نخواهم کرد ولی ایشان میتوانند به صورت متمدنانه و نه به شیوه باند مافیایی رجوی، یعنی تهدید و ارعاب، تکذیبه ای بر این مطالب  به سایت من ارسال کنند تا در اسرع وقت در سایت قرار بدهم و یا به هر سایت دیگری که مایل بودند ارسال کنند. در خاتمه باید اعلام کنم که آقای سعید شاهسوندی برایتان واقعا متاسفم . جعفر بقال نژاد
وی در مورد جریانات سازمان پس از سی خرداد سال 60 گفت: سازمان پس از این مقطع ترور شخصیت های بلند پایه و ارزشمند نظام جمهوری اسلامی را آغاز کرد. مثل جریان انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی و ساختمان نخست وزیری که در آن افراد طراز اول نظام به شهادت رسیدند. 6 ماه پس از ورود سازمان به فاز نظامی و آغاز این گونه عملیات, سازمان تحلیل می کرد که حاکمیت را در دست خواهد گرفت ولی ( نه تنها ) چنین نشد بلکه عملیات سازمان افزایش حمایت های مردمی از نظام را ( نیز ) به دنبال داشت. البته نظام آمادگی مقابله با فاز نظامی را به طور کامل نداشت ولی نیروهای وفادار نظام جانانه در مقابل سازمان ایستادند و ضدحمله خود را علیه سازمان آغاز کردند و ضربه های 19 بهمن 60 و 12 اردیبهشت 61 و مرداد 61 را به سازمان وارد آوردند و این ضربات منجر شد به اینکه سازمان دیگر نیرویی در داخل کشور نداشته باشد جز نیروهای مختصر که آن هم با تلاش سازمان به خارج از کشور منتقل شد.
 جالب این است که سازمان این مقطع را مرحله « بی آینده کردن نظام » و « سلب ثبات استراتژیکی جمهوری اسلامی » می دانست اما در عمل مشاهده شد که 180 درجه عکس تحلیل های ما به وقوع پیوست. این مقطع تبدیل شد به « ثبات نظام جمهوری اسلامی » و « بی آینده شدن و دربدری سازمان ». از این مقطع به بعد سازمان وارد زدوبندهای سیاسی و بین المللی شد و سعی کرد با بهره گیری از تبلیغات, به بی ثبات کردن نظام در خارج از کشور بپردازد. وی افزود: من معتقدم این مرحله آغاز تجزیه چیزی است که سازمان از آن به نام « شورای مقاومت ملی » نام می برد. پس از انتقال باقیمانده نیروهای سازمان به خارج از کشور, کار دیگر سازمان « عنوان سازی » به منظور پرکردن جاهای خالی افراد بود. اینجا است که با عناوینی مانند « جانشین مسئول اول », « فرمانده سیاسی- نظامی سازمان در داخل کشور », « رئیس ستاد نظامی », « فرماندهان سیاسی- نظامی استان ها », « عضو دفتر سیاسی », « مشاور دفتر سیاسی  و امثال این تیترها و عناوین, قشر هوادار تصور کرد که این عناوین فی الواقع نیروهای سازمان در داخل کشور هستند. اما واقعیت این بود که این افراد 5 هزار کیلومتر دورتر از محل سازمانی خود بودند و اصلاً در داخل کشور حضور نداشتند و همه آنها در پاریس مستقر بودند و اطلاعیه های داخل ایران نیز از حومه پاریس صادر می شد. سازمان در همین زمان متوسل به « تئوری سازی » و « تئوری بافی » شد و در این مرحله است که ما شاهد به هم بافتن یک تئوری هستیم به نام « تئوری خلق جدید » پیش از این مرحله استراتژی سازمان مبتنی بر تئوری « سقوط شتابان » بود یعنی اینکه سازمان با ترور شخصیت های درجه اول نظام طی 6 ماه نظام را ساقط کند.
 اما این تئوری نه تنها محقق نشد بلکه به آوارگی سازمان نیز انجامید. در نشست های سازمان بودند کسانی که می گفتند باید از این تئوری انتقاد شود و علل عدم تحقق « سقوط شتابان » ریشه یابی شود اما به صورت زیگزاک از کنار آن عبور و تئوری « خلق جدید » مطرح شد. این تئوری بر این اساس پایه گذاری شده بود که از دور هم می شود رهبری کرد و انقلاب مورد نظر سازمان را به انجام رساند. یعنی از پاریس هم می توان انقلابی را در ایران رهبری و فرمان قیام را صادر کرد به نحوی که خلق هم دستور را اجرا کند. برای اجراء این تئوری از برخی نیروهای بسیار دور از تشکیلات سازمان که هنوز به عنوان هوادار در ایران بودند با نام « هسته های مقاومت » استفاده می شد و سازمان سعی می کرد به کمک تلفن, هواداران را فعال کند. لازم است که توضیح دهم که اینها بیش از آنکه « هسته » باشند « پوسته » بودند و تعداد زیادی از این هواداران هم بعداً معلوم شد که تحت کنترل و زیرنظر نیروهای نظام هستند.
 وی در ادامه گفت: ساال های 62, 63 و بخشی از سال 64 به همین نحو گذشت و داستان هسته های مقاومت و تیترهای سازمانی بی شباهت به داستان حاج میرزا آغاسی نبود یعنی دورانی که سازمان ادعا می کرد منجر به سقوط نظام می شود جمهوری اسلامی را ساقط نکرد اما سازمان را به « نان » رساند. سازمان وارد زدوبندهای سیاسی بین المللی در خارج از کشور شد تا نیروهایش را در چنبره تشکیلاتی و تبلیغاتی خود نگهدارد. ولی از آنجا که این مرحله که حدود 2 سال به طول انجامید، با بن بست برخورد کرد, رهبر سازمان مجبور شد در یکی از سخنرانی هایش عنوان کند, « ما دو سال پوشال کاری می کردیم. » به هر حال برای اینکه سازمان از این مرحله نیز عبور کند تقصیرات شکست در این مرحله تماماً به گردن « علی زرکش » که آن موقع حامل تیتر « فرمانده سیاسی نظامی در داخل کشور », بود انداخته شد و حتی تا جایی پیش رفتند که او را « خائن » و مستحق مجازات دانستند. همزمان با تلاش سازمان برای خروج از بن بست و فعال کردن نیروها, تئوری دیگری مطرح شد و آن این بود که ما در مرحله اول سران نظام را ترور کردیم و حالا باید بدنه نظام را بزنیم و اینجا مسئله ترور مردم توسط معدود نیروهای داخل کشور پیش آمد. سعید شاهسوندی عضو مرکزیت و مسئول رادیوی سازمان گفت: در این ترورها مردم عادی مثل قصاب, بقال, خادم مسجد و نوجوان بسیجی و هر کسی که سازمان دستش به او می رسید هدف قرار گرفتند.
 در این ترورهای کور صرفاً مردم به این بهانه که هوادار نظام بودند ترور می شدند و سازمان ادعا می کرد که این افراد سرانگشتان اختناق آفرین نظام هستند و در حالی که آنان از محروم ترین لایه های اجتماعی مثل سبزی فروش, نانوا, خیاط و... بودند ( که ) به دست هواداران و نیروهای سازمان به قتل رسیدند. مثلاً زرکش در آماری که سال 61 به مرکزیت سازمان ارائه داد مدعی شد که 2 هزار ترور انجام داده است و نیز در سال 62 آماری ارائه شد که سازمان 7 هزار تن از نیروهای اطلاعاتی نظام را از پای درآورده است.
 این در حالی بود که سازمان در فعالیت ها و ترورهای خود قبل از پیروزی انقلاب به مأمورین پلیس هم حتی « نیروی اطلاعاتی » اطلاق نمی کرد و ( برخورد با ) آنها را در دستور کار خود قرار نمی داد و فقط به عوامل مشخص ساواک که مستقیماً در شکنجه و اعدام انقلابیون دست داشتند, این لفظ اطلاق می شد و اگر گاهی در این درگیری ها پاسبانی کشته می شد به این دلیل بود که او مقدمتاً درگیری را آغاز کرده بود. ولی این تعداد افرادی که توسط سازمان پس از انقلاب ترور شدند جزء محرومترین افراد جامعه بودند و در صورت صحت ادعای سازمان مبنی بر اینکه اینها یعنی بقال و سبزی فروش و... عوامل رژیم بودند- که این طور نبود- پس باید در اساس مبارزه مسلحانه با چنین رژیمی و با این پشتوانه های مردمی شک کرد چون اگر محروم ترین لایه های اجتماعی به طور گسترده از حامیان نظام باشند دیگر مبارزه مسلحانه با چنین نظامی چیزی جز خیانت نخواهد بود.

جمعه 1 بهمن 1389  4:30 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

 
شرح عملیات مرصاد

در حالی که عراق با بازپس‌گیری اغلب مناطقی که طی سال‌های گذشته از دست داده بود. می‌رفت تا با اقدامات بعدی صحنه نبرد را بیش از پیش به نفع خود تغییر دهد. پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران در تاریخ 27/4/1367 موجب گردید ارتش عراق در اقدامی ...

در حالی که عراق با بازپس‌گیری اغلب مناطقی که طی سال‌های گذشته از دست داده بود. می‌رفت تا با اقدامات بعدی صحنه نبرد را بیش از پیش به نفع خود تغییر دهد. پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران در تاریخ 27/4/1367 موجب گردید ارتش عراق در اقدامی شتاب زده، منطقه خوزستان را بار دیگر مورد هجوم گسترده قرار داده و تا جاده اهواز ـ خرمشهر پیشروی کند و خرمشهر را نیز در معرض تهدید قرار دهد. این تهاجم عراق ـ که دو بار دیگر نیز تکرار شد ـ با مقاومت شدید سپاهیان اسلامی خنثی و ارتش عراق تا مرز، عقب رانده شد. به این ترتیب، دشمن در حالی که از تصرف خوزستان ناامید شده بود، تهاجم دیگری را در تاریخ 3/5/1367 از طریق مرکز کرمانشاه و با به کارگیری نیروهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) آغاز نموده و در حالی که اغلب یگان‌های ایران در جبهه جنوب مستقر بودند، تا تنگه چهار زبر (بین اسلام‌آباد و کرمانشاه) پیشروی کرد. در پی حرکت دشمن، قوای خودی به سرعت وارد عمل شده و با انجام عملیات موسوم به «مرصاد» به مقابله با منافقین برخواستند.
هدف
انهدام عناصر ضد انقلاب (منافقین) 
استعداد دشمن
منافقین، حدود 30 تیپ رزمی جهت تهاجم خود به خاک ایران تشکیل داده بودند. هر تیپ 170 نفر نیروی رزمی (20 زن و 150 مرد) در اختیار داشت که به همراه نیروهای پشتیبانی به 280 نفر می رسید و دارای دو گردان پیاده، یک گردان تانک، یک گردان ادوات و یک گردان ارکان و پشتیبانی رزم بود. تعداد کل نیروی رزمنده حدود 5200 نفر و نیروی در صحنه به حدود 7000 نفر می رسید.  
تجهیزات منافقین نیز عبارت بود از‌:
120 تانک سبک کاسکا و پل برزیلی، 40 نفربر PMP، 30 توپ 122 میلی‌متری، حدود 240 خمپاره‌، 1000 آرپی جی هفت، 700 تیربار، 20 توپ 106 میلی‌متری، 60 مسلسل دوشکا و حدود 1000 خودرو. 
سازمان رزم خودی
قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء (ص)
قرارگاه نجف
لشگر 6 پاسداران به استعداد 7 گردان
لشگر 32 انصار الحسین(ع) به استعداد 7 گردان
لشگر 57 اباالفضل(ع) به استعداد 2 گردان
لشگر 155 ویژه شهدا به استعداد 3 گردان
لشگر 9 بدر به استعداد 6 گردان
تیپ مستقل 12 قائم(عج) به استعداد 3 گردان
تیپ مستقل 75 ظفر به استعداد 1 گردان
تیپ مستقل 66 ولی امر(عج) به استعداد 3 گردان
تیپ مستقل 36 انصار المهدی به استعداد 3 گردان
معاونت فرهنگی قرارگاه نجف به استعداد 1 گردان
کمیته انقلاب اسلامی به استعداد 2 گردان
قرارگاه مقدم نیروی زمینی سپاه
لشگر 27 محمد رسول الله(ص) به استعداد 4 گردان
لشگر 17 علی ابن ابیطالب(ع) به استعداد 1 گردان
لشگر 33 المهدی(عج) به استعداد 1 گردان
لشگر 71 روح الله  به استعداد 3 گردان
سپاه ناحیه لرستان به استعداد 2 گردان
قرارگاه سپاه هشتم
لشگر 5 نصر به استعداد 2 گردان
تیپ مستقل 29 نبی اکرم (ص) به استعداد 4 گردان
تیپ مستقل 59 مسلم بن عقیل به استعداد 1 گردان
قرارگاه رمضان به استعداد 1 گردان
نیروهای کرند و اسلام آباد به استعداد 1 گردان
عناصری از لشگر 21 امام رضا(ع) و ارتش
شرح عملیات
پذیرش قطعنامه598، از سوی ایران، عراق را در بن بست سیاسی و نظامی قرار داد، و بر گروه ها و عناصر «اپوزیسیون» نیز شوک شدیدی وارد ساخت. در این میان، منافقین تنها گروهی که همه حیثیت و هستی خود را در گرو جنگ نهاده بودند، برای خروج از بن بست، توطئه ای که ماموریت اجرای آن را به عهده داشتند را به مرحله اجرا در آوردند.
آنان در تحلیل های دورن گروهی خویش، امکان قبول آتش بس از سوی ایران را ناممکن دانسته و باور داشتند که جمهوری اسلامی زمانی قطعنامهرا می پذیرد که از جنبه های سیاسی، نظامی و اقتصادی به بن بست کامل رسیده باشد و تحت چنین شرایطی سقوط حتمی، و قدرت به سازمان منتقل خواهد شد. بنابراین فرصت پیش آمده را زمان مناسبی دانسته و علی رغم آن که طرح حمله به ایران برای سالگرد جنگ تدارک دیده شده بود، زمان آن دو ماه به جلو انداخته شد. عراق به حمایت و پشتیبانی تسلیحاتی و هوایی از منافقین، نیروهای خود را از انجام دخالت مستقیم در ورود به عمق خاک ایران برحذر داشت و ابتدا برای کاستن از حجم نیروهای خودی در غرب، اقدام به تک وسیعی در خرمشهر نمود وسپس با هجوم و آتش سنگین در منطقه سرپل و صالح آباد، این مناطق را تصرف کرده و راه ورود منافقین به داخل را هموار ساخت، عراق هم چنین، پس از ورود منافقین به داخل، جهت پشتیبانی در چندین نوبت، اقدام به بمباران هوایی خطوط و نیروهای ایرانی کرد و هلیکوپترهای نیروبر عراق نیز، مرتبا به پشتیبانی منافقین مشغول بودند. هدف منافقین از حمله در عمق خاک ایران،  با چندین  تانک برزیلی دجله (دارای چرخ های لاستیکی و سرعتی معادل 120 کیلومتر در ساعت)، تسخیر چندین شهر و در آخر رسیدن به تهران و بدست گرفتن قدرت بود، بر طبق زمانبندی، نیروها بایستی ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 3 مرداد به کرند و ساعت 8 شب به اسلام آباد و 10 شب به کرمان شاه رسیده و در این شهر، دولت خویش را اعلام نمایند. اگر چه در ساعت های  مقرر به کرند و اسلام آباد رسیدند، اما در مسیر اسلام آباد – کرمان شاه و گردنه حسن آباد، از پیشروی آن ها جلوگیری شد.  
در این عملیات (فروغ جاویدان) منافقین با 25 تیپ ( هر تیپ 200 نفر) شرکت داشتند و بدین ترتیب مجموعاً بین 4 تا 5 هزار نیروی عملیاتی وارد ایران شدند.  مقارن ساعت 14:30 در تاریخ 3/5/67 منافقین و ارتش عراق عملیات مشترک خود را با هجوم زمینی از طریق سرپل ذهاب  و هلی برد  از جنوب گردنه پاطاق (نزدیکی سرپل ذهاب) آغاز و به طرف شهر کرند غرب پیشروی کردند و حدود ساعت 18:30 اولین تانک های عراقی با آرم منافقین وارد شهر شدند و پس از تصرف شهر به طرف اسلام آباد غرب پیشروی کرده، به محض رسیدن به مدخل شهر، اقدام به قطع برق و ارتباط مخابراتی و هم چنین تیراندازی و آشفته نمودن اوضاع کردند. تعدادی از نیروهای سپاه و مردم با آنان درگیر شدند که به علت عدم انسجام نیروها و آمیختگی منافقین با مردم، اوضاع از کنترل نیروهای نظامی خارج، و شهر به تصرف آن ها در آمد. سپس با استفاده از تعداد زیادی تانک دجله و خودرو نیروهای پیاده به طرف کرمان شاه عزیمت کردند که در منطقه حسن آباد (20 کیلومتری اسلام آباد) به دلیل سازماندهی جدید رزمندگان ایرانی و جمع آوری نیرو، منافقین زمین گیر شدند. نیروهای خودی در فاصله 200 متری آنان در ارتفاعات  چهارزبر ضمن تشکیل خط پدافندی با آنان درگیر شده، و بعد از ظهر 4 مرداد با محاصره شهر اسلام آباد، به منظور انسداد عقبه و راه فرار، سه راه اسلام آباد –  کرند را قطع، و آن ها را محاصره کردند. نیروهای اسلام در روز 5 مرداد عملیات  مرصاد را به رمز یا علی بن ابی طالب (ع) آغاز نمودند و طی چندین ساعت، صدها تن از منافقین را به هلاکت رسانده، و مابقی را به فرار وا داشتند. در این عملیات، رزمندگان اسلام از قسمت سه راهی اهواز (پشت پمپ بنزین اسلام آباد) دشمن را دور زدند و تلفات زیادی به منافقین وارد کردند. در این عملیات بیش از 2500 تن از منافقین به هلاکت رسیدند و بیش از چهارصد دستگاه خودرو، نفربر و تانک آنان منهدم شد.  
نتایج عملیات
- عقب راندن دشمن از خاک ایران اسلامی
- به هلاکت رساندن حدود 2000 نفر و به اسارت درآوردن 250 تن از نیروهای دشمن.

جمعه 1 بهمن 1389  4:31 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

بخشی از کتاب خزان آرزوها - به مناسبت سالگرد عملیات فروغ جاویدان

حدود سه هفته از عملیات تصرف مهران گذشته بود. روز 27 تیر ماه 1367 از طریق رادیوهای فارسی زبان مطلع شدیم که رژیم جمهوری اسلامی قطعنامه 598 شورای امنیت را رسماً پذیرفته است. جّو تیپ با شنیدن این خبر متلاطم شد. هیچکس باور نداشت که روزی رژیم آتش بس را بپذیرد. رهبری سازمان ...

حدود سه هفته از عملیات تصرف مهران گذشته بود. روز 27 تیر ماه 1367 از طریق رادیوهای فارسی زبان مطلع شدیم که رژیم جمهوری اسلامی قطعنامه 598 شورای امنیت را رسماً پذیرفته است. جّو تیپ با شنیدن این خبر متلاطم شد. هیچکس باور نداشت که روزی رژیم آتش بس را بپذیرد. رهبری سازمان به ما القاء کرده بود که رژیم آتش بس و صلح را نخواهد پذیرفت. مجاهدین پذیرش صلح از طرف رژیم جمهوری اسلامی را بمثابه طناب دار رژیم تحلیل کرده بود. مجاهدین در تئوریهای خویش مصرانه خواهان پایان یافتن جنگ بودند و معتقد بودند که مرگ رژیم با پذیرش صلح حتمی خواهد بود. ما که همیشه و در همه حال دم از صلح میزدیم و خواهان پایان یافتن جنگ بودیم و جنگ را نابود کننده حرث و نسل کشور میدانستیم. پس از شنیدن خبر آتش بس تلخی جام زهری را که (امام)خمینی سر کشیده بود در کام خود احساس کردیم و مانند یک شطرنج باز مات شدن خود را به چشم دیدیم. به جای اینکه به شادی بنشینیم عزا گرفته بودیم. در این نقطه بود که فهمیدیم تحلیل‌های رجوی چقدر غیر واقعی و ذهنی است. هواداران و افراد حاضر در قرارگاه سؤال می کردند حال تکلیف ما چه خواهد شد؟ پس از پذیرش آتش بس توسط رژیم همه ما حتی افراد رده بالای تشکیلات پی برده بودیم که صلح طناب دار مجاهدین است که خود را به قلاب جنگ ایران و عراق آویزان کرده است. این واقعه باعث شد که پرده از روی بسیاری مسائل که تا آن موقع پوشیده مانده بودند برداشته شود. از جمله آمدن مجاهدین به عراق تماماً زیر علامت سؤال رفته بود. تا زمانی که موضع رسمی سازمان در قبال آتش بس ابلاغ نشده بود جّو همچنان متشنج بود. رجوی از زمان شنیدن خبر آتش بس تا زمان ابلاغ عملیات سرنگونی سه بار با صدام ملاقات نمود. در آخرین ملاقات به صدام قول داده بود اگر یک هفته به او مهلت بدهد. سازمان مجاهدین می تواند با بسیج همه نیروهای خود رژیم را سرنگون کند. بخاطر اصرار و سماجت بیش از حد رجوی بالاخره صدام قبول کرده بود تا رجوی آخرین شانس خود را برای رسیدن به قدرت آزمایش نماید. صدام به رجوی قول هر نوع کمک را داده بود. از جمله دادن تسلیحات نظامی و بخصوص پشتیبانی هوایی تا سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی. رجوی برای توجیه شرایط جدید به مسئولین دستور داد تا یک نشست توجیهی برگزار نمایند. رجوی پس از ملاقات با صدام بعنوان فرمانده کل ارتش آزادیبخش اعلام آماده باش صد در صد نمود و قرار شد ظرف چند روز همه توان خود را برای نبرد سرنوشت ساز وآخرین عملیات ارتش آزادیبخش در خاک عراق آماده نمایند. اعلام آماده باش برای عملیات فروغ در حالی داده شد که هنوز خستگی و جراحات ناشی از عملیات چلچراغ بر روح و روان بچه‌ها التیام نیافته بود. هنوز جمع بندی کاملی از عملیات چلچراغ انجام نشده بود و نقاط ضعف و قوت این عملیات بررسی نشده بود. طولی نکشید که تریلی‌های عراقی حامل تانک‌های چرخدار کاسکاول به قرارگاه اشرف سرازیر شدند. تانک‌های اهدائی عراق کاسکاولهائی بودند که کارایی خود را از دست داده و از رده خارج شده بودند. نیروهای عراقی این تانکها را بعنوان بهترین و کار آمدترین و مناسب ترین تانک برای این عملیات به سازمان مجاهدین معرفی نمودند. ساعت 8 شب نوبت تیپ ما بود تا تانک‌های سهم خود را در قسمت شمالی قرارگاه از افسران عراقی تحویل بگیرد. من به همراه چند نفر دیگر به آن جا رفتیم. پس از آنکه بصورت گروهی از افسران عراقی آموزش تئـوری و عملی ده دقیقه ای گرفتیم تانک‌ها به ما تحویل داده شدند. وقتی نوبت به من رسید دیگر تانک کاسکاول تمام شده بود. افسر عراقی مرا به سراغ تانکی برد که من این تانک را فقط در فیلم عمر مختار دیده بودم. وقتی آن را دیدم چشمانم پر از اشک شد. دنده تانک مانند دنده ژیان بود. در حالی که من مشغول آموزش ده دقیقه ای بودم، خوشبختانه تانک‌های دیگری وارد قرارگاه شدند. به من نیز یک تانک کاسکاول تحویل دادند. ما هیچ شناختی از تانک نداشتیم. من گواهی نامه رانندگی نداشتم حتی رانندگی ماشین سواری هم نکرده بودم. ولی اکنون میبایستی در مدت چند دقیقه راننده تانک میشدم. دولت عراق به تمام کنسولگری‌هایش در خارج کشور دستور داده بود به نیروهای مجاهدین که خواستار آمدن به عراق میباشند سریعا ویزا بدهد. رجوی در طول چند شبانه روز با دست زدن به تبلیغات وسیع در خارج از کشور برای ارتش خود نیروی یک بار مصرف وارد عراق نمود. رجوی آنان را چنان توجیه کرده بود که این افراد فکر می کردند مجاهدین بدون هیچ مشکلی رژیم را سرنگون خواهند کرد. افرادی که با این توجیه وارد قرارگاه می شدند هیچ آشنایی با سلاح و فنون نظامی نداشتند. رهبری مجاهدین تصمیم گرفته بود این افراد تازه وارد را در تیپ‌های نظامی (تعداد افراد هر تیپ بین 40 تا 110 نفر بود) تقسیم نماید. تعدادی از این افراد نیز به تیپ ما که فرماندهی آن را فائـزه (زهرا رجبی) به عهده داشت تحویل داده شدند. فرمانده تیپ دستور داد درعرض چند ساعت به آنها آموزش نظامی داده شود. آنها پس از شلیک چند خشاب تیر با تفنگ کلاشینکف بعنوان رزمنده آماده رفتن به عملیات سرنگونی شدند. این مصیبت زدگان خوش باور نمی دانستند تا چند روز دیگر جانشان را در بیابانهای گرم غرب کشور از دست خواهند داد، آنها ابتدایی ترین فنون نظامی در رابطه با اسلحه یعنی گیر و رفع گیر را هم نیاموختند. از تانک خودم بگویم. من راننده تانکی بودم که خلاصی فرمان خیلی زیادی داشت. اگر پا را از روی پدال گاز برمی داشتی تانک خاموش می شد (البته این امر ناشی از عدم آشنایی نیروها به مسایل فنی بود، چون این ایراد را می شد با بالا بردن پیچ تنظیم گاز بر طرف کرد). من هر چه با فرمانده گردان صحبت کردم که این تانک خراب است و نیاز به تعمیر دارد گوشش بدهکار نبود. او به من میگفت تو باید با ایدئولوژی مریم این تانک را تا تهران ببری. در طول این شش روز هیچ کدام از تانک‌های تحویلی از لحاظ استفاده از سلاح چک نشده بودند و بدون چک سلاح و شیوه استفاده از سلاح ما سوار بر آنها راهی جنگ شدیم. در تاریخ اول مرداد 1367 از ساعت هفت شب تا نزدیک صبح رجوی طرح توجیهی عملیات فروغ را با همسرش مریم به تمام نیروها اعلام نمود. رجوی چنان حرف می زد که انگار همه مردم ایران دقیقه شماری می کنند که ما وارد خاک ایران شویم تا از ما استقبال گسترده به عمل بیاورند. طبق برآورد رجوی پس از چند ساعت رژیم سرنگون میشد. وقتی که او در حال صحبت کردن بود یک نفر از میان جمعیت بلند شد و گفت اگر مردم ما را کمک نکردند آن وقت چه خواهد شد. رجوی سعی کرد او را سرکوب نماید. کنیزان و خادمان رجوی حاضر در نشست در جواب فرد سؤال کننده به وی گفتند که تو مسئـله دار هستی. این روش یعنی جلو انداختن دیگران برای مقابله با فرد مخالف یا منتقد که یکی از شیوه‌های رایج در گروه مجاهدین است. روز شنبه تیپ جلو دار (منصور) نیروهای خود را به سمت مرز حرکت داد. بقیه ارتش رجوی صبح دوشنبه سوم مرداد از ساعت 8 صبح به سمت خانقین حرکت کردند. در هنگام تردد در جاده به سمت خانقین چندین بار به علت خلاصی زیاد فرمان تانک نزدیک بود ماشین‌های شهروندان عراقی را زیر بگیرم. در یک مورد مجبور شدم که تانک را از جاده اصلی منحرف کنم تا جان سرنشینان یک مینی بوس تویوتا را نجات دهم. نیروهای عراقی چند روز قبل تا نزدیک کل داود و پاتاق، پیشروی کرده بودند. وقتی که نیروهای مجاهدین و تیپ منصور می خواستند از پاتاق و کل داود عبور نماید نیروهای رژیم مقاومت می کردند. ارتش عراق با استفاده از نیروی توپخانه و هلیکوپترها و هواپیماهای نظامی پاتاق را مورد حمله قرار داد. عصر روز دوشنبه بود که نیروهای رژیم عقب نشینی کردند و ما در جاده اصلی به سمت کرند حرکت کردیم. در اطراف جاده نیروهای ارتشی بدون سلاح به سمت کرند و اسلام آباد در حال حرکت بودند. هیچ خبری از نیروهای سپاه نبود. مجاهدین با این نیروها هیچ کاری نداشت. اما نیروهای سپاه بیشتر از راههای کوهستانی به سمت کرمانشاه و اسلام آباد در حرکت بودند. ساعت 9 شب بود که ما وارد اسلام آباد شدیم. پس از ورود به اسلام آباد ما راه خود را به سمت کرمانشاه ادامه دادیم. در چندین مرحله تیپ جلو دار با مانع بر خورد کرده بود ولی توانسته بودند راحت به سمت کرمانشاه حرکت کنند. روز سه شنبه چهارم مرداد تمام نیروهای ارتش مجاهدین در گردنه حسن آباد متوقف شدند و من نیز جزو یکی از همین گردانها بودم که در گردنه موضع گرفته بودیم. در طول روز چند بار فرماندهان مجاهدین تصمیم گرفتند از طریق جاده ای که در دشت حسن آباد واقع بود تنگه چهار زبر را تصرف نمایند. اما هر وقت که یگانهای مجاهدین وارد جاده می شدند از زمین و هوا مورد تهاجم نیروهای رژیم قرار می گرفتند. ما سلاح‌های دور برد نداشتیم و می بایست با غیرت و شهامت و بی باکی راه را باز می کردیم. ارتش رجوی تنها 3 عدد توپ 122 میلی متری با خود آورده بود. فرماندهی مجاهدین این توپ‌ها را به جای اینکه در گردنه حسن آباد و یا در جایی که به هر حال در دید نیروهای رژیم نباشد مستقر نمایند آنها را در وسط دشت و در کنار جاده دشت حسن آباد و نزدیک بهم مستقر کرده بودند. بدین جهت بسرعت این توپ‌ها مورد تهاجم دشمن قرار گرفتند و در مدت زمان کوتاهی به همراه خدمه‌هایشان به آتش کشیده شدند. آرایش نظامی مجاهدین از حداقل‌های تجربه کودکانی که با یکدیگر هفت تیر بازی می کنند کمتر و ابتدایی تر بود. گویا که ما از قرارگاه اشرف برای یک پیک نیک خارج شده بودیم. لازم به توضیح است که در بین نیروهای رجوی دیده بان وجود نداشت. علاوه بر آن ما از توپ برای شلیک‌های مستقیم استفاده می کردیم در حالی که توپ یک سلاح منحنی زن میباشد. این ندانم کاری‌ها و بی اطلاعی‌ها در صورتی است که مأمورین نظامی عراق مرتب برای مجاهدین کلاس‌های نظامی می گذاشتند. اما معلوم نبود چرا از فنون نظامی در این عملیات که به قول رجوی دار و ندار خود را در آن قرار داده بود استفاده نشد؟ روز سه شنبه در طول روز فرماندهی مجاهدین در گردنه حسن آباد مستقر بود و هر بار تعدادی از نیروها پس از توجیه تنها از طریق جاده و دشت حسن آباد به سمت چهار زبر اعزام می شدند. بالاخره در پایان روز سه شنبه با جانبازی هواداران دو یال جلوی چهار زبر به تصرف ما در آمد. رژیم جاده را با خاک ریز مسدود کرده بود و راه پیشروی را مسدود نموده بود. نیروهای رژیم که از منطقه جنگی فرار کرده بودند پس از رسیدن به اطراف شاه آباد دوباره مسلح شده و از هر طرف ما را مورد تهاجم قرار می دادند. اگر چه ما از هر طرف مورد حمله قرار می گرفتیم ولی رجوی می خواست که از طریق جاده شاه آباد و کرمانشاه به سمت کرمانشاه پیشروی کنیم. چهارشنبه شب بقیه نیروهای باقی مانده در گردنه تصمیم می گیرند که چهار زبر را آزاد نمایند. تیپ ما نیز یکی از آن یگانها بود. ساعت 12 شب ما به خط شده بودیم که حمله را آغاز نماییم. فرمانده گردان به من دستور داد که به داخل تانک بروم و حرکت کنم. من به او گفتم مگر می شود داخل تانک شد و رانندگی کرد. او گفت مگر تانک دوربین شب ندارد. در جواب به وی گفتم من که نمی دانم و آموزش ندیده ام. اگر شما می دانید به من بگویید چکار کنم. وی گفت من نیز نمی دانم. در ضمن توپچی تانک که محمد نام داشت تمام روز سه شنبه تلاش کرد که با توپ و دوشکای تانک شلیک کند اما موفق نشد. در واقع تانک ما فقط یک دکور بود که با خود داشتیم. بالاخره ساعت 5 صبح چهارشنبه بود که 3 تیپ جلوتر از ما حرکت کردند و همگی در میان آتش سلاح‌های مختلف رژیم در داخل تنگه و در طول جاده مشرف به آن کشته شدند. سپس نوبت به ما رسید، من که تا قسمت سینه بیرون از دریچه تانک بودم به رانندگی خود ادامه دادم. ما قادر نبودیم که با توپ تانک شلیک کنیم. بچه‌ها از داخل تانک با کلاشینکف شلیک می کردند. من با دادن مانور و عبور از میان ماشین‌های سوخته هینو و سایر ادوات به راه خود ادامه دادم. در زیر آتش تمام عیار نیروهای رژیم توانستم تا جایی که راه باز بود به پیشروی خود ادامه دهم و پس از آن که تانک من به آخرین خاکریزی که رژیم در انتهای جاده پس از چهار زبر به سمت کرمانشاه درست کرده بود رسید متوقف شدم. بلافاصله مورد اصابت آتش سلاح دشمن از فاصله 2 تا 3 متری قرار گرفتم. بر اثر انفجار شدید خمپاره و آر پی جی 7 من و فرمانده تانک از تانک پیاده شدیم. پس از چند لحظه تانک مشتعل شد. در کنار جاده پس از چند دقیقه سینه خیز رفتن مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفتم. از ناحیه سینه و دست چپ مجروح شدم. ولی با یک دست و پاهایم توانستم سینه خیز، خود را به زیر پلی که وسط چهار زبر بود برسانم. در حین حرکت سینه خیز به سمت پل ماشین‌های هینو را مشاهده کردم. نیروها در همان حالتی که دو طرف هینو نشسته بودند در اثر شلیک سلاحهای نیروهای رژیم کشته شده بودند. این لحظه را هرگز از یادم نخواهم برد. در آن هنگام که نفرات تیپ ما در دام رژیم افتاده بودند. محسن اسکندری (ذبیح) با کلاشینکف شلیک می کرد و به دیگر افراد دستور عقب نشینی می داد. ذبیح در همان جا کشته شد. او معاون تیپ بود. ساعت 10 صبح چهارشنبه به زیر پل وسط چهار زبر رسیدیم. در این ساعت غیر از یال سمت راست به سمت کرمانشاه 3 یال دیگر در تصرف ما بود. وقتی که به آنجا رسیدیم حدود 40 تا 50 نفر از افرادی که مجروح بودند خود را به زیر پل رسانده بودند. بغیر از چند نفری که به امدادگری مشغول بودند، بقیه مجروح بودند. بعضی از افراد قدیمی از جمله رحیم حاج سید جوادی نیز جزء این مجروحین بود. افراد دیگری هم بودند که اسم شان به خاطرم نمانده است. رژیم از سمت راست که فاصله چندانی با دهانه پل نداشت ما را مورد تهاجم قرار می داد. بعلت ازدحام جمعیت در زیر پل مجدداً عده بیشتری از بچه‌ها بر اثر ترکش خمپاره زخمی شدند. افرادی که سالم بودند دست و سینه ام را باند پیچی کردند. حدود ساعت 12 تصمیم گرفتم به هر صورتی شده خودم را نجات بدهم. فرماندهان مجروح به من گفتند صبر کن افرادی حتماً به کمک ما خواهند شتافت و ما را به پشت جبهه (عراق) انتقال خواهند داد. من احساس می کردم هر لحظه احتمال دارد نیروهای رژیم با شلیک یک آرپی جی 7 همه ما را بکشند. با خود گفتم چه فرق می کند در زیر پل یا بیرون از پل کشته شوم. لذا از زیر پل خارج شدم. اما بلافاصله پس از چند قدم حرکت در کناره‌های جاده به سمت گردنه حسن آباد زیر رگبار مسلسل نیروهای رژیم قرار گرفتم. حدود چند صد متر بصورت سینه خیز در کنار شیار سمت چپ جاده به جلو رفتم ولی هر لحظه آتش مسلسل بیشتر می شد. علاوه بر آن بسمت من خمپاره هم شلیک می کردند. در کنار جاده داخل یک شیار کوچک عده زیادی از هواداران را دیدم که کشته شده بودند. من مجبور بودم که از روی اجساد آنان سینه خیز رد شوم. وقتی که از روی اجساد عبور می کردم، کسی مرا صدا کرد و از من آب خواست اما من آبی نداشتم که به او بدهم. اسم او عبداللهی فر و اهل شمال بود. او در رشته مهندسی نفت در اروپا تحصیل کرده بود. در کنارش توقف کردم. او شدیداً مجروح بود و توانایی کوچکترین حرکتی را هم نداشت. به او گفتم که پای مرا بگیر. من سعی می کنم تو را با خودم بکشم. ولی او حتی این کار را هم نمی توانست انجام بدهد. به حرکت سینه خیز ادامه دادم. هرلحظه حجم آتشباری رژیم بیشتر می شد و فاصله من تا رسیدن به کارخانه آسفالت زیاد بود. لذا تصمیم گرفتم با خیزهای 5 ثانیه خودم را به جلو پرتاب کنم. این خیزها را در فاصله توقف شلیک‌ها انجام میدادم. همین طور ادامه دادم تا به کارخانه آسفالت رسیدم. از آنجا خود را به گردنه حسن آباد که تیم پزشکی در آن قرار داشت رساندم. دکتر رضی یکی از اطبای امداد پزشکی مجاهدین به من گفت اگر چند ساعت دیر تر آمده بودی بایستی دستت را قطع می کردم. زیرا دست تو آنقدر محکم باند پیچی شده که هیچ خونی در رگهای دستت جریان نداشته. دکتر رضی بعداً توسط رژیم دستگیر و در شهر ایلام اعدام شد. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود که دیگر از حال رفتم و بیهوش شدم. ما را توسط یک آیفا همراه با بقیه مجروحین به سمت کرند منتقل کردند در بین راه در بیش از 20 نقطه مورد تهاجم رژیم قرار گرفتیم. بالاخره حدود ساعت 4 صبح بود که به کرند رسیدیم. ساعت 3 بعد از ظهر روز پنج شنبه من وارد بیمارستانی در شهر بعقوبه عراق شدم و بلافاصله مورد 2 عمل جراحی قرار گرفتم. به علت کثرت مجروحین اکثر مجروحین روی زمین و در راهروهای بیمارستان بعقوبه بستری شده بودند. مجروحین بلافاصله پس از عمل جراحی به قرارگاه اشرف منتقل میشدند. بعد از یک هفته تمام نیروهایی که از جنگ جان سالم بدر برده بودند به محلهای خود برگشتند. با بازگشت تمام افراد ما متوجه عمق فاجعه و تلفات حاصل از جنگ شدیم. از تیپی که محمد معصومی (مسلم) فرماندهی آن را به عهده داشت، از 110 نفر تنها 29 نفر زنده برگشتند. بعد از برگشت به قرارگاه به علت تلفات بالای نیروها علاوه بر تیپ ما تیپ رحیم و چند تیپ دیگر در جا منحل اعلام شدند. افراد باقی مانده در سایر تیپ‌های دیگر ادغام گردیدند. هر روز که می گذشت انتقادات نیروها در رابطه با طرح و آرایش نظامی عملیات فروغ که رجوی برای فتح تهران تصویب کرده بود بیشتر می شد. عده زیادی بر اثر این بی کفایتی و بی مسئولیتی رهبری مجاهدین از سازمان سر خورده شده بودند و در خواست کناره گیری می نمودند. مهمترین سؤالی که نیروها از فرماندهان خود میکردند نحوه و آرایش نظامی نیروهای مجاهدین در طی عملیات چند روزه بود. همه افراد میپرسیدند که چگونه میتوان همه نیروها را در یک جاده به صف نمود و بدون هیچگونه آرایش نظامی به سمت تهران پیشروی کرد. آیا فتح تهران و سایر استانهای ایران در عمل اینگونه سهل و آسان بود که رجوی طی نشست‌های توجیهی ادعا کرده بود؟ این ساده انگاری ناشی از تحلیل آبکی رجوی بود که گفته بود قبول آتش بس از جانب رژیم یعنی حداکثر نقطه ضعف و فروپاشی. بر طبق روایات رجوی در صورت حمله به رژیم ما با هیچ مقاومتی روبرو نمیشدیم. رجوی شب قبل از عملیات اظهار داشت که ارتش عراق تا تهران نیروهای مجاهدین را پشتیبانی هوایی خواهند کرد. اما صدام فقط تا کرند نیروهای مجاهدین را پشتیبانی هوایی کرد. همچنین رجوی گفته بود وقتی سازمان مجاهدین وارد ایران شود مردم ایران قیام خواهند کرد و به حمایت از ما بر می‌خیزند. اما هیچ قیامی و استقبالی در کار نبود. نه تنها از استقبال خبری نبود بلکه اهالی شهرهای کرند و اسلام آباد با شنیدن خبر حمله مجاهدین به خارج از شهر و کوه‌های اطراف فرار کرده بودند. هر وقت به‌ یاد روزهای درگیری و کشته شدن افراد زیادی می‌افتم که جان خود را در طبق اخلاص گذاشته بودند و از این همه صداقت و رشادت آنها به‌نفع منافع شخصی سوء استفاده شد، از خود میپرسم مگر رسیدن به قدرت تا این اندازه مهم بود که رجوی با قربانی کردن بیش از 1500 نفر در فکر تسخیر ایران بود. مگر رجوی نگفته بود که صلح طناب دار رژیم جمهوری اسلامی است. پس چرا مجاهدین با اعلام آتش بس تا این اندازه سراسیمه شد. آیا بهتر نبود ما صبر می کردیم تا این طناب کار خود را می کرد؟ با کشته شدن اکثر نیروها، بخصوص کسانی که متأهل و دارای فرزندانی در قرارگاه بودند و شکست مفتضحانه ناشی از عملیات فروغ جاویدان همه افراد در حالت گیجی و ماتم زدگی فرو رفته بودند. قرارگاه اشرف سوت و کور و فضای قبرستان بر آن حاکم شده بود. افرادی که سالم به قرارگاه برگشته بودند با مشاهده جای خالی دوستانشان بسیار افسرده و غمگین میشدند. رجوی با مشاهده این فضا تصمیم گرفت با براه انداختن نشست‌های چند روزه نیروها را به زیر ضرب بکشد و کشته شدن دیگر افراد و عدم پیروزی در عملیات فروغ را به گردن کسانی بیندازد که سالم و یا مجروح خود را به قرارگاه رسانده بودند. مریم رجوی در طی این نشست گفت اگر شما به رهبری رجوی ایمان داشتید زنده بر نمی گشتید. شما می بایستی از تنگه چهارزبر با چنگ و دندان عبور می کردید. شما‌ها پشت تنگه‌های فردی خود گیر کرده بودید. یعنی این که با رهبری رجوی یگانه نبودید. کسانی که یگانه بودند کشته شدند. مجاهدین نشست‌های چند روزه بعد از فروغ را "نشست تنگه و توحید" نامید. بنظر رجوی علت شکست مجاهدین در این عملیات این بود که افراد همگی پشت تنگه‌های فردی خویش گیر کرده بودند و اینک می‌بایستی از تنگه‌های فردی و علایق فردی خویش می‌گذشتند تا برای شرکت در عملیات بعدی آماده و اخلاص خویش را نسبت به رجوی نشان دهند. رجوی برای روحیه دادن به نیروهای باقی مانده نام‌گذاری دسته‌های نظامی را از تیپ به لشکر مبدل نمود. تعداد این لشکرها را به 21 عدد رسانید. (تعداد نفرات هر لشکر بالغ بر 20 الی 25 نفر بود) رجوی با این شیوه می‌خواست به نیروها بگویید ما با از دست دادن 1500 نفر نه تنها کم نشده ایم بلکه قویتر و بیشتر هم شده ایم. علاوه بر نشست "تنگه و توحید" رجوی تصمیم گرفت که دو نشست جداگانه برای زنان و مردانی که همسران خود را در عملیات از دست داده بودند بگذارد. این دو نشست در محلی به نام نماز خانه لشکر محمود قائمشهر توسط مهدی ابریشمچی و نشست دیگر در سالن ارکان توسط ثریا شهری (طاهره) برگزار گردید. هدف از این نشست‌ها این بود که نیروها را زیر فشار قرار بدهند تا سریعاً به یک ازدواج تشکیلاتی تن بدهند. اگر کسی سر تسلیم فرود نمی آورد به عنوان فرد مسئـله داری که هنوز نتوانسته یاد و خاطره همسرش را فراموش کند با او برخورد می کردند. پس از این نشست‌ها در یک روز چندین مراسم ازدواج برگزار می شد. تعداد کمی با این موج ازدواج‌های اجباری مخالفت کرده و از سازمان جدا شدند.
بررسی عملیات فروغ جاویدان از لحاظ نظامی ـ لجستیکی ـ پشتیبانی
شب قبل از عملیات فروغ، رجوی در یک نشست توجیهی طرحی ارائـه داد. براساس این طرح میبایستی همه نیروها از بغداد تا تهران از طریق جاده اصلی بصورت ستونی حرکت میکردند. در این طرح عملیاتی هیچ شیوه دیگری هم مورد بررسی قرار نگرفته بود. با توجه به این که هیچ تاکتیک دیگری مورد بحث قرار نگرفته بود روز سه شنبه در گردنه حسن آباد و سپس در تنگه چهار زبر نتوانستیم به پیشروی ادامه دهیم. رجوی از عراق پیام فرستاد و گفت حتی با چنگ و دندان هم که شده باید از تنگه عبور کنید. فرماندهان رجوی همگی در روز سه شنبه در گردنه حسن آباد مستقر بودند.
ابراهیم ذاکری، مهدی ابریشمچی، محبوبه جمشیدی، زهرا رجبی و دیگران در هر نوبت یک تیپ از نیروها را از طریق جاده و دشت حسن آباد که در دید تمام عیار نیروهای رژیم بود راهی منطقه نبرد می کردند. نیروها هم بدون این که فکر کنند،صد در صد گوش به فرمان فرماندهان زیر آتش سنگین رژیم حرکت می کردند و پس از مدت کوتاهی کشته می شدند. آنها حتی یک بار هم طرح دیگری را آزمایش نکردند. تا از طریق دیگری بجز جاده اصلی به سمت کرمانشاه حرکت کنند. متأسفانه همیشه مرغ رجوی یک پا داشت. اگر پیشروی‌هایی هم صورت گرفت فقط بخاطر جانبازی هوادارانی بود که با سر توی آتش می رفتند.
تسلیحات نظامی عملیات فروغ جاویدان
نیروهای سازمان مجاهدین تسلط کافی در رابطه با استفاده از سلاح‌های سنگین و نیمه سنگین را نداشتند. مثلاً تانک‌های کاسکاولی که با خود به منطقه جنگی بردیم مورد استفاده قرار نگرفتند زیرا حتی یک گلوله هم شلیک نکردند. در گردنه حسن آباد هر چه تلاش کردیم نتوانستیم توپ و دوشکای یکی از تانکها را راه اندازی کنیم. به همین خاطر از سلاح کلاشینکف استفاده کردیم. هر کسی سه قبضه توپ 122 میلی متری را در دشت حسن آباد دیده باشد، می تواند حدس بزند که ارتش رجوی چگونه ارتشی بوده است. در هیچ کجای دنیا نیروهای نظامی از توپ که یک سلاح با آتش منحنی است برای شلیک مستقیم استفاده ننموده است. تازه آن هم در جایی که هیچگونه حفاظ امنیتی وجود نداشته باشد. تنها سلاح‌هایی که ما توانستیم از آنها خوب استفاده کنیم کلاش و بی کی سی و آ ر پی جی 7 و نارنجک دستی برای خودکشی هنگام دستگیری بود. مجاهدین با کپی برداری از ماشین‌هایی که برخی کشورها برای سرکوب تظاهرات خیابانی بکار می‌برند، اقدام به ساختن نوعی ماشین نمودند که دو طرف آن صندلی نصب کرده بود. افراد مجهز به ابتدائی ترین سلاحها در دو طرف آن می نشستند و راهی میدان جنگ کلاسیک می شدند. این ماشین‌ها هیچگونه سپر امنیتی نداشتند. اگر یک نفر در جاده به کمین می نشست به راحتی می توانست همه افراد آن را به رگبار ببندد و از قضا چنین هم شد. من با چشمان خودم دیدم که چگونه سرنشینان چند هینو در تنگه چهار زبر بدون کوچکترین عکس العملی همگی کشته شدند و بلافاصله ماشین آتش گرفت. هر وقت این صحنه‌ها را به یاد می آورم به پر پر شدن گلهای ناشکفته که اسیر امیال رجوی شدند افسوس می خورم. خیلی از هوادارانی که از خارج کشور آمده بودند بدون استفاده از سلاح خود در دم کشته می شدند. این اعزامی‌های اروپا که با وعده فتح تهران و دروغ و دغل به عراق کشانده شده بودند حتی آشنایی اولیه با تفنگ را هم نداشتند و وقت آنقدر تنگ بود که نمی شد به آنها آموزش داد.
پشتیبانی و لجستیک عملیات فروغ جاویدان
رجوی روی پشتیبانی هوائی دولت عراق از مجاهدین تا فتح تهران حساب زیادی باز کرده بود. زیرا درتمام "عملیات مرزی مجاهدین علیه رژیم جمهوری اسلامی" ارتش عراق آتش پشتیبانی این عملیاتها را انجام داده بود. بنا به گفته متخصصین نظامی دنیا ارتش عراق یکی از بهترین ارتشهائی است که آتش پشتیبانی آن از کیفیت بالائی برخوردار است.
در عملیات تصرف مهران وقتی مجاهدین به خط مرزی نزدیک شد، ارتش صدام بزرگترین آتش تهیه را برای مجاهدین فراهم نمود. در واقع بدون آتش تهیه ارتش عراق مجاهدین نمیتوانست یک قدم هم پیشروی کنند چه رسد به فتح تهران. در عملیات فروغ تا زمانی که مجاهدین از پشتیبانی زمینی و هوائی عراق برخوردار بود توانست به پیشروی به سمت تهران ادامه بدهد. اما وقتیکه در تنگه چهارزبر مورد محاصره شدید رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفت، دیگر کسی به کمک نشتافت. فرماندهان رجوی که در صحنه بودند مرتبا تقاضای آتش پشتیبانی هوائی میکردند، اما از آتش پشتیبانی هیچ خبری نشد. از طرف دیگر نیروهای مجاهدین دیدبان هم نداشتند. صحنه جنگ آنقدر بی حساب و کتاب بود که نیروی هوائی عراق بجای بمباران کردن چهار زبر عوضی بمبها را بر سر هواداران مجاهدین فرو ریخت. پس از این اقدام اشتباهی توسط نیروی هوائی عراق دیگر خبری از پشتیبانی هوائی آنها نشد. زمانی که من با هزاران سختی و جان کندن خود را زیر آتش سنگین رژیم به گردنه رساندم و گزارش دادم که صدها نفر مجروح در زیر پل و بیابانهای چهارزبر در حال جان کندن میباشند و به کمک نیاز دارند، در پاسخ گفتند ما سیستمی برای انتقال مجروحین به پشت جبهه نداریم. رجوی در شب توجیه گفت مراقبت از مجروحین به عهده مردم ایران است، به همین خاطر به هر کدام از ما یک فرم داده بودند تا در صورت مجروح شدن به خلق قهرمان و منتظر ایران بدهیم تا ما را شناسائی و کمک نمایند. رجوی اصلا روی عقب نشینی و شکست حساب نکرده بود. او فکر میکرد تا تهران بدون عقب نشینی و یا توقف پیشروی خواهد کرد. تنها مجروحینی توانستند جان خود را نجات بدهند که همانند من خودشان با تحمل مرارتها و ریسکهای خطرناک راه برگشت به پشت جبهه را پیدا کردند و به انتظار کمک مجاهدین ننشستند. بقیه نیروها در اثر جراحات و خونریزیهای شدید جان خود را فدا نمودند و یا به اسارت رژیم در آمدند.
رجوی هیچ طرح و نقشه ای هم برای مهمات رسانی به نیروها در صحنه نبرد نداشت. وقتی مهمات تمام میشد دیگر خبری از مهمات نمیشد. وقتی تقاضای مهمات میکردی جواب صد در صد منفی بود. تنها جوابی که دریافت میکردی طبق گفته برادر (رجوی) نیروها میبایستی بدون مهمات با چنگ و دندان بجنگند و رهبری را به تهران برسانند.
اسیران جنگی عملیات فروغ جاویدان
رجوی هیچ گونه سیستمی هم برای نگهداری و یا انتقال اسراء به مکان دیگر و یا پشت جبهه نداشت. نیروهای نظامی و مسلح که به اسارت نیروهای مجاهدین در میآمدند، بلافاصله خلع سلاح و سپس آزاد می شدند. رجوی با این شیوه می خواست عطوفت و رحمت رهبری را به آنان نشان بدهد. همین نیروها به محض آنکه آزاد می شدند مجدداً توسط رژیم مسلح و به منطقه جنگ گسیل می شدند. این نیروها نقاط ضعف و موقعیت مجاهدین را از نزدیک دیده بودند. به همین خاطر با گزارش موقعیت و امکانات به فرماندهانشان، می توانستند مجاهدین را آسانتر مورد تهاجم قرار بدهند. تا زمانی که رجوی و مجاهدین فکر می کردند پیروز می شوند اسراء را آزاد می کرد. ولی به محض اینکه طعم تلخ شکست را به کام خود چشیدند، دیگر به هیچکس رحم نکردند. حتی افرادی که خود را تسلیم می کردند در جا به رگبار بسته می شدند. تعداد زیادی از اسیران در پادگان الله اکبر اسلام آباد اعدام شدند.
تلفات رژیم در عملیات فروغ جاویدان
شکی نیست که در این عملیات تعدادی از نیروهای رژیم جمهوری اسلامی کشته شدند. ولی آمار نجومی 55000 کشته که رجوی بعد از جمع بندی عملیات فروغ اعلام کرد دروغ بزرگی بیش نبود.
آگاهی یافتن به این موضوع که این آمار چگونه تهیه شده بسیار جالب و شنیدنی است. پس از پایان عملیات و برگشت نیروهای باقی مانده به قرارگاه، نشست‌هائی در رابطه با جمع بندی عملیات فروغ و تهیه آمار کشته شدگان رژیم جمهوری اسلامی ترتیب داده شد. در طی این نشست‌ها هر کسی سعی می کرد برای خود شیرینی و گزافه گوئی در رابطه با تعداد تلفات به اصطلاح دشمن آمار نجومی بدهد. هر کسی تلاش می کرد از دیگری سبقت بگیرد. به طور مثال تیپ ما که هیچ گونه شلیکی به واسطه خرابی کاسکاولها و سلاحها نتوانسته بود بکند، اعلام کرد بیش از1000 نفر از نیروهای رژیم جمهوری اسلامی را نابود کرده است. در طول روزهای دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه که خودم در منطقه عملیات بودم و شاهد تمامی لحظات جنگ بودم. تنها تعداد کمی جنازه در کنار جاده و شیارها مشاهده نمودم. بالاترین تعداد کشته شدگان رژیم جمهوری اسلامی را در منطقه سرپل ذهاب و قصر شیرین مشاهده نمودم که اجساد تمامی آنها باد کرده بود و معلوم بود که این جنازه‌ها مربوط به عملیات فروغ نمی باشند. بلکه در عملیاتهای قبلی عراق علیه ایران که چند روز قبل از عملیات فروغ انجام شده بود کشته شده اند. آمار نجومی رجوی فقط به خاطر این بود که تسلی خاطر دل ریش نیروها شود و تلخی شکست را از نظرها محو کند. در واقع رجوی می خواست بدینوسیله بگوید اگر ما 1500 نفر کشته دادیم در عوض 55000 نفر از نیروهای رژیم را به هلاکت رساندیم. علاوه بر این رجوی سعی میکرد با شرح وقایع جنگی که در صحنه عملیات و بعد از عملیات در مورد مجاهدین بخصوص زنان مجاهد اتفاق افتاده بود احساسات نیروها را جریحه دار کند و در آنها حس انتقام جوئی و کینه توزی بر انگیزد. بدین وسیله هم خود را از زیر ضرب برهاند و هم گناه و تقصیر شکست و بازگشت به قرارگاه را به گردن بازماندگان عملیات فروغ بیاندازد.
برگشت به عراق بعد از شکست عملیات فروغ جاویدان
به همراه دیگر مجروحان عملیات فروغ، توسط نیروهای عراقی به پشت جبهه انتقال داده شدم. من به همراه بیش از 5 نفر مجروح دیگر به صورت اورژانسی کمکهای اولیه پزشکی دریافت کردیم. بعد از دریافت کمکهای اولیه ما را به دو گروه تقسیم کردند. گروه اول کسانی بودند که انتقال آنان با اتوبوس میسر نبود و احتمال می رفت که بمیرند. لذا ارتش عراق آنان را از قصر شیرین به وسیله هلیکوپتر به بغداد انتقال داد. من و دیگر دوستانم توسط اتوبوس به شهر بعقوبه انتقال داده شدیم. بیمارستان بعقوبه ظرفیت پذیرش این همه مجروح را نداشت. برای حل این مشکل تختهای چندین اتاق بیمارستان را جمع کرده بودند ومجروحین را روی زمین بستری کرده بودند. اتاقی که ظرفیت 6 الی 8 نفر را داشت، حال بیش از 30 نفر در آن بستری بودند. پس از اینکه ما در اتاق بستری شدیم، پزشک جراح عراقی همه ما را معاینه کرد و بنابر تشخیص اولیه خود کسانی که حالشان خرابتر بود را زودتر به اتاق عمل می برد. به خاطر شدت جراحات اولین نفری بودم که به اتاق عمل فرستاده شدم. پس از بیهوشی حدود 2 ساعت در اتاق عمل بودم. من از ناحیه دست و سینه مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودم. وقتی به هوش آمدم به خاطر کمبود جا و امکانات و ورود مجروحان دیگری که از مرز وارد عراق شده بودند همراه با سایر نفراتی که مورد عمل جراحی قرار گرفته بودند به آسایشگاه‌های قرارگاه اشرف انتقال داده شدیم. آسایشگاه یادآور خاطرات تمام افرادی بود که سالها با هم برای مجاهدین کار کرده بودند و حال جایشان خالی بود. یک هفته از عقب نشینی گذشته بود و همه به این امر که شکست سختی را متحمل شده ایم واقف شده بودیم. ولی هنوز هم امیدوار بودیم که افراد دیگری از دوستان مان به ما بپیوندند. اما بعد از گذشت چند روزی همه این امیدها به یأس مبدل شد. از تیپ فائزه (زهرا رجبی) غیر از زهرا رجبی فرمانده تیپ و چند نفر دیگر که سالم برگشته بود تعدادی کمتر از انگشتان دست مجروح در گوشه آسایشگاه بستری بودند. باقی نفرات کشته ویا مفقود شده بودند. تیپ ما و چندین تیپ دیگر به خاطر اینکه تعداد نفراتشان کم شده بود منحل اعلام گردیدند و ما را به تیپ جواد منتقل نمودند. جو بدبینی و عدم اعتماد به رهبری رجوی هر روز بالا می رفت. خیلی از بچه‌ها تقاضای جدا شدن از سازمان نمودند. روحیه شکست خورده و بدنهای مجروح بچه‌ها نشانه ای از شکست تاکتیکی و استراتژیکی ارتش رجوی بود. تا چندین هفته هیچ فرماندهی در جمع آفتابی نمی شد. پس از اینکه نیروها از سطوح مختلف تشکیلاتی نوک حمله خود را متوجه رجوی نمودند، رجوی به فکر چاره افتاد و با راه اندازی یک نشست سعی نمود که خود را از زیر فشار وارده توسط نیروها برهاند و آنانی را که با بدن‌های مجروح و لت وپار شده به قرارگاه برگشته اند بعنوان مقصر اصلی شکست معرفی نماید. قبل از نشست رجوی فرماندهان وی افراد سالم و مجروح را فراخواندند و از آنان خواست تا آمار کشته شدگان دشمن را اعلام نمایند. من از روز اول تا نابودی تیپ زهرا رجبی (فائزه) در چهارزبر همراه این تیپ بودم. وقتی از من سؤال شد که چند کشته دیده‌ام، من گفتم غیر از یک جنازه که هنگام برگشت از چهارزبر در دشت حسن آباد پایین تر از کارخانه آسفالت مشاهده کرده ام، هیچ کشته دیگری از رژیم جمهوری اسلامی در منطقه عملیاتی ندیده ام. هر کس بنا بر درک خود به این سؤال پاسخ میداد. خیلی از افراد که دنبال کسب رده تشکیلاتی بودند و می خواستند که از این نمد کلاهی برای خود درست نمایند آمار نجومی می دادند. تیپ ما که در هیچ درگیری واقعی شرکت نکرده بود و در چهارزبر به دست نیروهای رژیم زمین گیر شده بود، اعلام نمود که چندین هزار نفر از نفرات رژیم جمهوری اسلامی را کشته و مجروح نموده است. مسعود رجوی برای جمع و جور کردن سازمان و جلوگیری از فروپاشی، نشستِ جمع بندی فروغ را برگزار نمود. رجوی نشست را با نام تمام کشته شدگان آغاز نمود و ادعا کرد که مجاهدین در این جنگ پیروز شده اند. همچنین اظهار داشت که عامل اصلی نرسیدن به تهران و غصب حکومت کسانی هستند که زنده به قرارگاه برگشته اند. مریم نیز حرف‌های او را تائید نمود و گفت حامیان واقعی رجوی همان‌هایی بودند که کشته شدند. شما ناخالص می باشید به خاطر همین هم سالم برگشته اید. زیرا اگر شما هم با چنگ و دندان مقاومت میکردید حتماً به تهران میرسیدید. البته باید بگویم که این نشست رجوی باعث شد که بار دیگر افراد مخالفت‌ها و مشکلاتشان را برای چند صباحی کنار بگذارند. خیلی از افراد به خونخواهی کشته شدگان فروغ برخواسته بودند و با مطرح کردن سؤال از مسئولین، آنها را زیر فشار گذاشته بودند. رجوی در نشست جمع بندی اعلام نمود که هیچ کس حق ندارد از کشته شدگان حرفی به میان بیاورد. آنها به خاطر من کشته شده اند. زیرا با توصیفاتی که رجوی و خانمش از صحنه جنگ ارائه دادند، تمامی افراد بدهکار بودند و حال میبایستی بدهکاریهایشان را پرداخت کنند. بعد از این نشست، نشست‌های جداگانه ای برای کسانی که یک طرف آنها در عملیات فروغ کشته و یا مفقود شده بود برگزار گردید. مهدی ابریشمچی برای مردان در تیپ محمود قائم شهر نشست گذاشته بود و برای زنان طاهره (ثریا شهری) این مسئولیت را به عهده داشت. هدف، راضی کردن افراد به ازدواج بود. رجوی رهبر خاص الخاص مجاهدین فتوا صادر نموده بود و تمام مریدان او آن فتوا را باید اجرا می کردند. این فتوای ازدواج زمانی صادر شده بود که در تمام پایگاه‌های مجاهدین در سراسر عراق و خارج کشور جو عزا حاکم بود. در عرض یک روز فرد باید در جو ازدواج و شادی و جشن قرار می گرفت. به مردان و زنان یک نفر پیشنهاد می شد و باید آن را قبول می کردند. خیلی از افراد تسلیم فتوای امام رجوی نشدند و پس از مدت کوتاهی تحت برخورد قرار گرفتند. رجوی و مسئولین آنها را متهم میکردند که به همسران شان وصل می باشند. بعضی از این افراد در محفل‌ها می گفتند، همسری که وجود خارجی ندارد و معلوم نیست که قبرش کجاست چطور می شود ما به آنها وصل باشیم. در مدت کوتاهی که بچه‌ها تحت فشار بودند تعداد زیادی از آنان مجبور به ازدواج شدند و تشکیلات برای آنها ازدواج‌های جمعی برگزار می کرد.
پس از اینکه زخم‌هایم التیام پیدا کرد به همراه خانواده ام برای گذراندن تعطیلات پایان هفته راهی پایگاه داداش زاده در بغداد شدیم. وقتی که وارد پایگاه شدیم همه جا ساکت و همانند قبرستان بود. قبل از عملیات فروغ این پایگاه که دارای چندین طبقه بود مملو از خانواده‌های مجاهدین بود. در عملیات فروغ اکثریت قریب به اتفاق بچه‌های این پایگاه کشته شده بودند. بعد از چند هفته به خاطر اینکه تعداد نفرات پایگاه کم شده بود، پایگاه بسته شد و افراد باقیمانده دیگر برای گذراندن تعطیلات پایان هفته به بغداد نمی رفتند. خانه‌های زیادی در اسکان قرارگاه هم خالی شده بودند، زیرا تعداد مردان و زنان متأهلی که در عملیات فروغ کشته شده بودند زیاد بود. به همین خاطر نفرات پایگاه‌های دیگر را به اسکان انتقال دادند. تعداد زیادی از کودکان، پدر و یا مادرشان را از دست داده بودند. حتی خیلی‌ها هر دو را از دست داده بودند. مجاهدین برای حل مسئله بی پدر و مادری این کودکان آنها را به خانواده‌هائی که خود دارای فرزند نبودند و یا افرادی سپرد که هیچگونه تجربه ای در رابطه با بچه داری نداشتند. به همین علت خیلی از کودکان به بیماری‌های روانی دچار شدند. 

جمعه 1 بهمن 1389  4:33 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

تحليل عمليات مرصاد در گفت وگو با سردار محمد كوثرى

منافقین رؤیاى رژه مهران تا تهران را به گور بردند
قصه منافقین یک قصه به سر رسیده است، کسانى که مدعى مبارزه با امپریالیسم جهانى بودند به مزدور آن ها تبدیل شدند و راهروهاى مجالس اروپایى به گدایى و دریوزگى مشغولند و تا عمر دارند هم از آن ها به عنوان مزدور بارخواهند کشید. این سرنوشت شوم سرنوشت عبرت آموزى است. مخصوصاً براى کسانى که هنوز هم آن نگاه احمقانه منافقین را دارند، حمایت امریکا هیچ کس را به هیچ جا نخواهد رساند، وسوسه شدن در برابر حمایت هاى امریکا همان سرنوشت منافقین را براى گروه ها و جریانات درپى خواهد داشت.
براى تحلیل این عملیات و بررسى نقش منافقین به سراغ سردار حاج محمد کوثرى رییس اداره امنیت ستاد کل نیروهاى مسلح رفته ایم و نظرات وى را پیرامون عملیات مرصاد جویا شده ایم. سردار کوثرى در آن تاریخ فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) بوده است. با هم این گفت وگو را مى خوانیم.
* سردار چه طور شد که منافقین و در کنار آن ها عراق مجدداً تصمیم گرفتند به ایران حمله کنند و در عملیاتى درصدد پیاده کردن اهداف خود باشند؟
** براى این که بخواهیم در مورد عملیات مرصاد که در سال ۶۷ رخ داد صحبت کنیم باید کمى به عقب تر از این تاریخ برگردیم. دو، سه ماه قبل از عملیات مرصاد، عراقى ها پس از شکست هاى پى درپى تاکتیک خودشان را عوض کردند و حالت تهاجمى گرفتند. با تمام قوا و تجهیزات وارد میدان شدند. انواع سلاح هایى که موجود داشتند را استفاده کردند. امریکا نیز علناً به پشتیبانى از ارتش حزب بعث وارد آب هاى خلیج فارس شد. البته امریکایى ها و شوروى سابق قبل از شروع جنگ از صدام حمایت مى کردند و اصلاً خود آن ها در ۲۶ تیر ۵۸ پس از پیروزى انقلاب اسلامى صدام را با یک کودتاى بدون جنگ در عراق به قدرت رساندند. و چراغ سبز نشان دادند تا او به ایران حمله کند. آن ها در اذهان عمومى جا انداخته بودند که کارى با ارتش عراق ندارند ولى از سال ۶۶ به خصوص در اواخر جنگ حمایت هایشان علنى شد.

حالت تهاجمى عراق و به دست آوردن بعضى پیروزى هاى آن ها، پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در تیر ۶۷ به دستور حضرت امام (ره) و پشتیبانى علنى امریکا از عراق با تهاجم موشکى به هواپیماى مسافربرى ایران در آب هاى خلیج فارس یک احساسى را بین نیروهاى ضدانقلاب خصوصاً گروهک منافقین ایجاد کرد که مى توانند دست به کار شوند و کارى را انجام دهند لذا گروهک منافقین که چند عملیات کرده بود و فکر مى کرد توانى براى درگیرى با ایران دارد با فشار قدرت هاى جهانى تدارک برنامه اى علیه ایران را دید. گروهک منافقین با این استنباط و تحلیل بچه گانه شان به این نتیجه رسیده بودند که با توجه به حمله عراقى ها و به دست آوردن نتایج به ظاهر پیروزى دیگر مردم ایران به نظام پشت کرده و از جبهه ها حمایت نمى کنند، لذا با این تحلیل و پشتیبانى و تحریک قدرت هاى جهانى دست به عملیات علیه ایران زدند.
پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ دو، سه روزى مرزها نسبتاً آرام بود. توپخانه ها آنچنان کار نمى کرد. نیروهاى زیادى در یگان ها و لشکرها جمع شده بود. چون از نظر ما جنگ هنوز تمام نشده بود و باید بند بند قطعنامه اجرا مى شد و از طرفى مى دانستیم صدام پایبند به هیچ اصل بین المللى نیست لذا نیروهاى لشکر ۲۷ حضرت رسول را در دوکوهه و مدارس شهرهاى نزدیک مثل اندیمشک سازماندهى کردیم و چند گردان هم در اردوگاه کاروان نگه داشتیم و به نوعى آماده بودیم.
* خود شما در این مدت کجا بودید؟

** با توجه به آرامش نسبى با چند تن از فرماندهان لشکر تصمیم گرفته شد که به سمت اصفهان براى شرکت در شب هفت شهید صالحى جانشین لشکر حرکت کنیم. کلیه نیروها و فرماندهان را توجیه کردیم و به سمت نجف آباد زادگاه شهید صالحى رفتیم. شب هفت در آن جا حاضر بودیم. سپس فردا که جمعه بود گفتیم چند سالى است از شهادت حاج همت مى گذرد سرى به خانواده این شهید بزنیم. شب در نجف آباد ماندیم و صبح به شهر رضا رفتیم. وقتى وارد خانه شهید همت شدیم برادر حاج همت گفت آقا رحیم (صفوى) تماس گرفت این شماره را داد و گفت زنگ بزن. تلفن را گرفتم بعد از سلام و علیک کردن آقا رحیم گفت برو به جاده اهواز- خرمشهر که عراقى ها آمدند. تلفنى با دو کوهه هماهنگ کردیم و یکسرى کارها را گفتیم و خودمان نیز به راه افتادیم. آنقدر سریع رفتیم که بعدازظهر به دوکوهه رسیدیم. دیدم بچه ها آشفته اند. با بى سیم به گردان هاى اردوگاه کاروان گفتم چه کارهایى بکنند تاخود من برسم. دو ساعت از دو کوهه تا کارون فاصله بود. ساعت ده، ده و نیم شب رسیدم اردوگاه کارون و اقداماتى را انجام دادیم. صبح فردا با نیروها بعد از نماز صبح به جاده اهواز- خرمشهر رفتیم که این عملیات به نام «عملیات غدیر» نام گذارى شد.
* در این زمان عراقى ها جاده اهواز- خرمشهر را تصرف کرده بودند؟
** بله. عراقى ها از مرز گذشته بودند و در جاده اهواز خرمشهر جولان مى دادند. از یک طرف به ایستگاه حمیدیه و حسینیه رسیده بودند. شش کیلومتر جلوتر یک بیمارستان صحرایى را منهدم کرده بودند و از طرف دیگر به سمت ما در کارون آمدند. با چند تا از بچه ها PMPهاى آن ها را زدیم سپس با هماهنگى یگان هاى همجوار و قرارگاه به جلو پیش رفتیم تا این که به مرز خودمان رسیدیم و در دژهاى مرزى مستقر شدیم. از جاده اهواز خرمشهر تا مرز ۱۳ کیلومتر فاصله است. در نتیجه عملیات غدیر با موفقیت انجام گرفت ولى عراقى ها انتظار شکست را نداشتند و فکر نمى کردند نیروهاى ایران این چنین بعد از قطعنامه آمادگى داشته باشند.
همان شب منطقه را پاکسازى کردیم و از آن جا که مى دانستیم ارتش حزب بعث فهم و شعور کافى ندارد و فقط قلدرى و زور را سرلوحه خودش قرار داده است لذا با نظر قرارگاه به منظور ایجاد امنیت مرزها تصمیم بر این شد که کمى جلوتر از مرزهاى خودمان برویم و دژهاى مرزى آن ها را تصرف کنیم تا زمان مذاکره پیش باشیم. عملیات قرار بود سه روز بعد انجام گیرد.
* در همین زمان بود که در سمت غرب منافقین حمله کردند؟
** بله، صبح روزى که مى خواستیم عملیات کنیم بعد از نماز صبح بى سیم من را خواست. گفتند فلانى از اردوگاه کوزران با شما کار دارد- اردوگاه کوزران که متعلق به لشکر ۲۷ حضرت رسول بود در شرق تنگه «چارزبر» قرار داشت که بعدها به تنگه مرصاد معروف شد. در غرب این تنگه نیز اردوگاه لشکر ۳۲ انصار همدان قرار داشت- پاى بى سیم که رفتم دیدم مى گویند منافقین دیشب حمله کردند. ابتدا عراقى ها تا سر پل ذهاب آن ها را همراهى کردند سپس خود منافقین با پشتیبانى هوایى و هوانیروز ارتش عراق به سمت کرمانشاه در حرکت اند. گفتم هر چه اسلحه و مهمات دارید بردارید و بروید به ارتفاعات تا از بالا به جاده مسلط شوید و از اردوگاه دفاع کنید. خود من هم به قرارگاه در دارخوئین رفتم.
در قرارگاه به آقا محسن (رضایى) گفتم این طورى خبر دادند شما مطلعید گفت بله، چون شما امشب مى خواستید عملیات کنید نخواستم ذهنتان را درگیر این منطقه بکنم. شما امشب عملیات را انجام بدهید و عراقى ها را در جنوب نگاه دارید. برگشتیم لشکر. همین که رسیدم با بى سیم خبر دادند که نه تصمیم گرفته شد لشکر ۲۷ هم غرب عملیات کند و هم جنوب. خود من گفته بودم که ما مى توانیم همزمان در دو منطقه عملیات کنیم. بچه ها وقتى شنیدند که چه اتفاقى افتاده خیلى با روحیه بالا آمده شدند تا با منافقین بجنگند چون جنایات آن ها را دیده بودند. دوستان و آشنایان شان به دست آن ها در تهران ترور شده بودند. توجیهات و هماهنگى هاى لازم را انجام دادیم.
* در مورد نحوه عملیات توضیح مى دهید؟
** دو هلى کوپتر شنوک آمد. در هر یک از این ها یک دستگاه تویوتا و چند موتور جاسازى کردیم. ابتدا گردان حمزه تیپ دو که براى این عملیات آماده شده بود سوار کردیم و قرار شد مابقى گردان هاى عمل کننده پشت سر آن ها منتقل بشوند. من با اولین هلى کوپتر به سمت کرمانشاه پرواز کردم. در کرمانشاه ابتدا در سه راه ملاوى زمین نشستیم تا موقعیت را ارزیابى کنیم. قرار بود یکى از بچه هاى سپاه آن جا باشد تا هماهنگ کنیم ولى خبرى نبود لذا دوباره پرواز کردیم به سمت اسلام آباد رفتیم. نزدیک کارخانه نمک اسلام آباد هوا به تاریکى مى رفت در نتیجه نشستیم و نیروها پیاده شدند.
نیروها وسایل را آماده کردند خودرو و موتورها را به عنوان جلودار فرستادیم تا منطقه را ارزیابى کنیم. احساس مى کردیم منافقین تا این منطقه آمده باشند و در تنگه اى که مقابلمان بود کمین زده باشند. هیچ خبرى نبود. در نتیجه همان شب تا ۳۰ کیلومترى سه راه اسلام آباد پیش رفتیم. آن جا چون بچه ها کمى خسته شده بودند یک ساعتى استراحت کردیم و دوباره به راه افتادیم. در ۱۵ کیلومترى سه راه اسلام آباد دیدم مردم روستا بیرون ریختند و وحشت زده سردرگم هستند. نیروهاى مردمى هم سنگر زده بودند تا موقع احتیاج دفاع کنند. از این ها گذشتیم تا این که به باند اضطرارى سه راه اسلام آباد رسیدیم.

* منافقین تا اسلام آباد آمده بودند؟
** در اسلام آباد گروهک منافقین از شهر بیرون آمده بودند. عده اى از مردم وحشت زده در حال خارج شدن از شهر بودند. عده اى نیز از کرمانشاه براى مقابله در حال ورود به شهر بودند. لذا این ها در هم گره خورده و حرکت منافقین را کند کرده بود. گروهى دیگر از منافقین که متوجه این قضایا شده بودند و مى خواستند با خودروهایشان برگردند با هم برخورد کرده بودند. منافقین بسیار آشفته و درهم شده بودند. این ها را فیلم داریم، از خود منافقین به دست آمده است.
* در این موقع نیروهاى ایرانى کجا بودند؟
** بچه ها از طرف دیگر بعد از سر پل ذهاب که متوجه گروهک منافقین شده بودند سریع یگان هاى خودشان را به تنگه چارزبر (مرصاد) آورده و در آن جا موضع گرفته بودند. ما وقتى به سه راه اسلام آباد رسیدیم عقبه نیروهاى منافقین در آن جا بود. چون منطقه را مى شناختیم شبانه شناسایى هاى لازم انجام شد. سپس گردان حمزه را وارد میدان کردیم. بچه ها ماشین هاى این ها را زدند و چون خودروهاى پشتیبانى بود و حامل بنزین و مهمات بود در نتیجه آتش عجیبى به هوا بلند مى شد. این گونه عقبه نیروهاى منافقین ناامن شد.
* در اصل با زدن عقبه منافقین آن ها محاصره شدند و شکستشان حتمى شد؟
** بله. با ناامن شدن عقبه و بسته بودن تنگه چارزبر، در مقابل، گروهک منافقین غافلگیر شد لذا نیروهاى آن ها سریع به فکر فرار افتادند. از آن جا که مابقى گردان ها هم رسیده بود براى ایجاد امنیت، بعضى از مناطق و دشت ها را پوشاندیم تا مانع فرار آن ها شویم. روز بعد کلیه یگان ها در محل هاى تعیین شده مستقر بودند و قرار بود هر یگانى از یک منطقه به کمر ستون منافقین بزند تا عملیات پایان یابد. شهید صیاد شیرازى هم با هلى کوپتر در سمت ریجاب و جوانرود عقبه آن ها را مورد حمله قرار داد. با این وضعیت و هجوم برق آساى نیروها به جرأت مى توانم بگویم که یک خودرو از منافقین نتوانست از منطقه خارج شود.
نیروهاى منافقین در ماشین هاى صفر کیلومتر که به سفارش کشورهاى عربى ساخته شده بود نشسته بودند و انتظار داشتند همه مردم از آن ها استقبال کنند و تا تهران نیز با هیچ مشکلى روبه رو نشوند. آن ها مردم را نشناخته بودند. نه فهم داشتند و نه شعور سیاسى- نظامى. امریکایى ها نیز یک تحلیل درست به این وفاداران خودشان نداده بودند.
* در واقع مى توان گفت عملیات مرصاد نشان داد منافقین چقدر در نادانى به سر مى بردند.
** یک مطلب جالب بگویم از اسناد و مدارک غنیمت گرفته شده و اقرار اسرا، حماقت منافقین به وضوح مشخص مى شد. آن ها کارت هاى شناسایى صادر کرده بودند که مشخصات کامل افراد در آن درج بود. در آن کارت ذکر شده بود که اعزامى از فلان کشور. حالا این اعزام ها چه موقع انجام گرفته بود؟ سه روز قبل، دو روز قبل و حتى همان روز حمله. مسوولین این گروهک گفته بودند که بیایید که اگر نرسید در دولت آینده ایران مسوولیتى نخواهید داشت! بعضى از این افراد وقتى با آن ها صحبت مى کردید مى دیدید که حتى یک تیر هم نزده اند و آشنایى با ابتدایى ترین اصول نظامى ندارند. آن ها فقط مى خواستند سیاهى لشکر جمع کنند. واقعاً دل انسان به درد مى آمد وقتى در عملیات مرصاد این جوانان را مى دید که به گروهک منافقین پیوسته اند. جوان هایى که از طرفى خودشان را به ظاهر روشنفکر مى دانستند و از طرف دیگر به راحتى فریب مسعود و مریم رجوى را خورده بودند.
حماقت این گروه همین بس که فکر مى کردند به راحتى مى توانند بدون هیچ مقاومتى در کمترین زمان ممکن به تهران برسند. در نقشه اى که از آن ها به دست آمد و با دست کشیده شده بود، نوشته بودند از سر پل ذهاب تا «کرند» و از مرند تا اسلام آباد هر کدام نیم ساعت! از اسلام آباد تا کرمانشاه نیم ساعت .
تمام مقرهاى سپاه و کمیته و ژاندارمرى را هم ذکر کرده بودند. از کرمانشاه تا همدان دو ساعت. در مجموع زمان مورد نیازشان را هشت ساعت در نظر گرفته بودند. آن ها حتى پیش بینى حوادث و اتفاقاتى مثل پنچرى، خرابى اتومبیل ها و غیره را نکرده بودند.
خداوند آنقدر این گروه را کر و کور و لال و نفهم کرده بود که فقط به ذوق این که بدون مقاومت به تهران خواهند رسید پیش مى رفتند. اگر در یک کار کوچک هم تدبیر نباشد به نتیجه نخواهد رسید چه برسد به چنین کار عظیمى. به نظر من این لطف خدا بود. اگر بعد از پذیرش قطعنامه این ضربه بزرگ به منافقین وارد نمى شد شاید براى ما ایجاد مشکل مى کردند ولى خداوند اراده کرده بود تا چنین نشود. فلذا گروهک منافقین بدون تدبیر بدون فکر و اندیشه دست به این کار زدند و رویاى رژه مهران تا تهران را به گور بردند.
* نقش رهبرى حضرت امام (ره) چگونه بود؟
** انسان وقتى به عملیات مرصاد و یا دیگر عملیات ها مى نگرد تفاوت رهبرى الهى را با رهبرى دنیوى به عینه مى بیند. حضرت امام چقدر با طمأنینه روزى وارد شد با آن که امکانات و تجهیزات نداشت ولى توانست تمام قلوب را تسخیر کند. رزمندگان هم با خدا و امام معامله کردند و تا آخرین لحظه ایستادگى کردند و امروز نیز ایستادگى مى کنند تا این پرچم را به رهبرى مقام معظم رهبرى به دست صاحب اصلى اش برسانند.
* الان، آینده این گروهک تروریستى را چگونه ارزیابى مى کنید؟
** ماهیت گروهک منافقین براى مردم از پیش از انقلاب مشخص بود. روزى که مردم با سلاح مقابل رژیم پهلوى ایستادگى مى کردند این گروه به دنبال جمع آورى سلاح براى خودش بود. از یک طرف با مردم رو راست نبودند، از طرف دیگر آن ها به هیچ وجه توانایى اداره حتى چند هزار نفرى را ندارند چه برسد به اداره یک کشور. لذا این گروه چه بخواهد و چه نخواهد در دامان امریکا است. آن ها امروز هم به ظاهر در اردوگاه اشرف هستند ولى در واقع براى امریکایى ها کار مى کنند. گروهک منافقین فقط مجموعه خودش را مى بیند. به مردم کارى ندارد. منافع خودش را مى بیند. کسى که این گونه باشد چه سازمان و چه فرد هیچ موقع نمى تواند براى مردم دلسوزى کند. مردم با این گروهک آشنایند. هیچ وقت جنایات آن ها را در حزب جمهورى در نخست وزیرى و ترور مردم عادى فراموش نخواهند کرد. مگر مى شود گروهى این گونه با مردم رفتار کند بعد انتظار هم داشته باشد مورد حمایت و مقبولیت مردم باشد!
مگر این که توبه واقعى کنند و با ضوابطى به ایران باز گردند تا محاکمه شوند. در صورتى که دست شان آلوده به خون بى گناهى نباشد به زندگى شان در کشور ادامه دهند. در غیر این صورت با توجه به این که به عنوان یک گروهک تروریستى در دنیا شناخته شده اند نمى توانند زندگى راحتى داشته باشند.

گروه دفاع مقدس روزنامه جوان
جمعه 1 بهمن 1389  4:34 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

دام الهى در تنگه چهار زبر

در حالى که عراق با بازپس گیرى اغلب مناطقى که طى سال هاى گذشته از دست داده بود مى رفت تا با اقدامات بعدى صحنه نبرد را بیش از پیش به نفع خود تغییر دهد، پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شوراى امنیت سازمان ملل از سوى ایران در تاریخ
۲۷/۴/۱۳۶۷موجب گردید ارتش عراق در اقدامى شتاب زده، منطقه خوزستان را بار دیگر مورد هجوم گسترده قرار داده و تا جاده اهواز - خرمشهر پیشروى کند و خرمشهر را نیز در معرض تهدید قرار دهد. این تهاجم عراق - که دو بار دیگر نیز تکرار شد - با مقاومت شدید سپاهیان اسلام خنثى و ارتش عراق تا مرز، عقب رانده شد. به این ترتیب، دشمن در حالى که از تصرف خوزستان ناامید شده بود، تهاجم دیگرى را در تاریخ ۳/۵/۱۳۶۷ از طریق مرکز کرمانشاه و با به کارگیرى نیروهاى سازمان مجاهدین خلق (منافقین) آغاز نموده و در حالى که اغلب یگان هاى ایران در جبهه جنوب مستقر بودند، تا تنگه چهار زبر (بین اسلام آباد و کرمانشاه) پیشروى کرد. در پى حرکت دشمن، قواى خودى به سرعت وارد عمل شده و با انجام عملیات موسوم به مرصاد به مقابله با منافقین برخاستند.
هدف
انهدام عناصر ضد انقلاب (منافقین)
استعداد دشمن
منافقین، حدود ۳۰ تیپ رزمى جهت تهاجم خود به خاک ایران تشکیل داده بودند. هر تیپ ۱۷۰ نفر نیروى رزمى (۲۰ زن و ۱۵۰ مرد) در اختیار داشت که به همراه نیروهاى پشتیبانى به ۲۸۰ نفر مى رسید و داراى دو گردان پیاده، یک گردان تانک، یک گردان ادوات و یک گردان ارکان و پشتیبانى رزم بود.
تعداد کل نیروى رزمنده حدود ۵۲۰۰ نفر و نیروى در صحنه به حدود ۷۰۰۰ نفر مى رسید.
تجهیزات منافقین نیز عبارت بود از:
۱۲۰ تانک سبک کاسکا و پل برزیلى، ۴۰ نفربر PMP ۳۰،توپ ۱۲۲ میلى مترى، حدود ۲۴۰ خمپاره ، ۱۰۰۰ آرپى جى هفت، ۷۰۰ تیربار، ۲۰ توپ ۱۰۶ میلى مترى، ۶۰ مسلسل دوشکا و حدود ۱۰۰۰ خودرو.
سازمان رزم خودى
قرارگاه مرکزى خاتم الانبیا (ص)
قرارگاه نجف
لشکر ۶ پاسداران به استعداد ۷ گردان
لشکر ۳۲ انصار الحسین(ع) به استعداد ۷ گردان
لشکر ۵۷ اباالفضل(ع) به استعداد ۲ گردان
لشکر ۱۵۵ ویژه شهدا به استعداد ۳ گردان
لشکر ۹ بدر به استعداد ۶ گردان
تیپ مستقل ۱۲ قائم(عج) به استعداد ۳ گردان
تیپ مستقل ۷۵ ظفر به استعداد ۱ گردان
تیپ مستقل ۶۶ ولى امر(عج) به استعداد ۳ گردان
تیپ مستقل ۳۶ انصار المهدى به استعداد ۳ گردان
معاونت فرهنگى قرارگاه نجف به استعداد ۱ گردان
کمیته انقلاب اسلامى به استعداد ۲ گردان
قرارگاه مقدم نیروى زمینى سپاه
لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) به استعداد ۴ گردان
لشکر ۱۷ على بن ابیطالب(ع) به استعداد ۱ گردان
لشکر ۳۳ المهدى(عج) به استعداد ۱ گردان
لشکر ۷۱ روح الله به استعداد ۳ گردان
سپاه ناحیه لرستان به استعداد ۲ گردان
قرارگاه سپاه هشتم
لشکر ۵ نصر به استعداد ۲ گردان
تیپ مستقل ۲۹ نبى اکرم (ص) به استعداد ۴ گردان
تیپ مستقل ۵۹ مسلم بن عقیل به استعداد ۱ گردان
قرارگاه رمضان به استعداد ۱ گردان
نیروهاى کرند و اسلام آباد به استعداد ۱ گردان
عناصرى از لشکر ۲۱ امام رضا(ع) و ارتش
شرح عملیات
پذیرش قطعنامه،۵۹۸ از سوى ایران، عراق را در بن بست سیاسى و نظامى قرار داد، و بر گروه ها و عناصر اپوزیسیون نیز شوک شدیدى وارد ساخت.
در این میان، منافقین تنها گروهى که همه حیثیت و هستى خود را در گرو جنگ نهاده بودند، براى خروج از بن بست، توطئه اى که ماموریت اجراى آن را به عهده داشتند را به مرحله اجرا در آوردند.
آنان در تحلیل هاى درون گروهى خویش، امکان قبول آتش بس از سوى ایران را ناممکن دانسته و باور داشتند که جمهورى اسلامى زمانى قطعنامه را مى پذیرد که از جنبه هاى سیاسى، نظامى و اقتصادى به بن بست کامل رسیده باشد و تحت چنین شرایطى سقوط حتمى، و قدرت به سازمان منتقل خواهد شد. بنابراین فرصت پیش آمده را زمان مناسبى دانسته و على رغم آن که طرح حمله به ایران براى سالگرد جنگ تدارک دیده شده بود، زمان آن دو ماه به جلو انداخته شد. عراق با حمایت و پشتیبانى تسلیحاتى و هوایى از منافقین، نیروهاى خود را از انجام دخالت مستقیم در ورود به عمق خاک ایران برحذر داشت و ابتدا براى کاستن از حجم نیروهاى خودى در غرب، اقدام به تک وسیعى در خرمشهر نمود وسپس با هجوم و آتش سنگین در منطقه سرپل و صالح آباد، این مناطق را تصرف کرده و راه ورود منافقین به داخل را هموار ساخت، عراق هم چنین، پس از ورود منافقین به داخل، جهت پشتیبانى در چندین نوبت، اقدام به بمباران هوایى خطوط و نیروهاى ایرانى کرد و هلیکوپترهاى نیروبر عراق نیز، مرتبا به پشتیبانى منافقین مشغول بودند.
هدف منافقین از حمله در عمق خاک ایران، با چندین تانک برزیلى دجله (داراى چرخ هاى لاستیکى و سرعتى معادل ۱۲۰ کیلومتر در ساعت)، تسخیر چندین شهر و در آخر رسیدن به تهران و بدست گرفتن قدرت بود، بر طبق زمانبندى، نیروها بایستى ساعت ۶ بعد از ظهر روز دوشنبه ۳ مرداد به کرند و ساعت ۸ شب به اسلام آباد و ۱۰ شب به کرمانشاه رسیده و در این شهر، دولت خویش را اعلام نمایند. اگر چه در ساعت هاى مقرر به کرند و اسلام آباد رسیدند، اما در مسیر اسلام آباد - کرمانشاه و گردنه حسن آباد، از پیشروى آن ها جلوگیرى شد.
در این عملیات (فروغ جاویدان) منافقین با ۲۵ تیپ ( هر تیپ ۲۰۰ نفر) شرکت داشتند و بدین ترتیب مجموعا بین ۴ تا۵ هزار نیروى عملیاتى وارد ایران شدند. مقارن ساعت۳۰/۱۴ در تاریخ
۳/۵/۶۷منافقین و ارتش عراق عملیات مشترک خود را با هجوم زمینى از طریق سرپل ذهاب و هلى برد از جنوب گردنه پاتاق (نزدیکى سرپل ذهاب) آغاز و به طرف شهر کرند غرب پیشروى کردند و حدود ساعت ۳۰:۱۸ اولین تانک هاى عراقى با آرم منافقین وارد شهر شدند و پس از تصرف شهر به طرف اسلام آباد غرب پیشروى کرده، به محض رسیدن به مدخل شهر، اقدام به قطع برق و ارتباط مخابراتى و هم چنین تیراندازى و آشفته نمودن اوضاع کردند. تعدادى از نیروهاى سپاه و مردم با آنان درگیر شدند که به علت عدم انسجام نیروها و آمیختگى منافقین با مردم، اوضاع از کنترل نیروهاى نظامى خارج، و شهر به تصرف آن ها در آمد. سپس با استفاده از تعداد زیادى تانک دجله و خودرو نیروهاى پیاده به طرف کرمانشاه عزیمت کردند که در منطقه حسن آباد (۲۰ کیلومترى اسلام آباد) به دلیل سازماندهى جدید رزمندگان ایرانى و جمع آورى نیرو، منافقین زمین گیر شدند. نیروهاى خودى در فاصله ۲۰۰ مترى آنان در ارتفاعات چهارزبر ضمن تشکیل خط پدافندى با آنان درگیر شده، و بعد از ظهر ۴ مرداد با محاصره شهر اسلام آباد، به منظور انسداد عقبه و راه فرار، سه راه اسلام آباد - کرند را قطع، و آن ها را محاصره کردند. نیروهاى اسلام در روز ۵ مرداد عملیات مرصاد را با رمز یا على بن ابى طالب (ع) آغاز نمودند و طى چندین ساعت، صدها تن از منافقین را به هلاکت رسانده، و مابقى را به فرار وا داشتند. در این عملیات، رزمندگان اسلام از قسمت سه راهى اهواز (پشت پمپ بنزین اسلام آباد) دشمن را دور زدند و تلفات زیادى به منافقین وارد کردند. در این عملیات بیش از ۲۵۰۰ تن از منافقین به هلاکت رسیدند و بیش از چهارصد دستگاه خودرو، نفربر و تانک آنان منهدم شد.
نتایج عملیات
- عقب راندن دشمن از خاک ایران اسلامى
- به هلاکت رساندن حدود ۲۰۰۰ نفر و به اسارت درآوردن ۲۵۰ نفر از نیروهاى دشمن.
عملیات مرصاد تجلى مقاومت مردمى
« مردم مسلمان ایران! شب گذشته فرزندان مجاهد شما در ادامه عملیات غرورانگیز فروغ جاویدان موفق شدند شهر اسلام آباد را آزاد کنند و ضربات سنگینى بر پاسداران و بسیجیان وارد آورند. این عملیات تا رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده ادامه خواهد یافت. »
این جمله پیام رادیو منافق است که در عملیات فروغ جاویدان به کرات از رادیو پخش مى شد.
منافقین با تصور اینکه پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط جمهورى اسلامى ایران ناشى از جدایى ملت از انقلاب و امام است، در ساعت ۱۴ و ۳۰ دقیقه روز سوم مردادماه سال ۱۳۶۷ از گردنه پاتاق سرپل ذهاب این عملیات را آغاز کردند. منافقین با جمع آورى ضدانقلابیون سرخورده از کشورهاى مختلف اروپایى نیروى به استعداد۴هزار نفر و با بهره گیرى از جنگ افزارهاى اهدایى صدام با هدف پیشروى تا فتح تهران تهاجم خود را از جبهه هاى غرب کشور در منطقه قصرشیرین و سرپل ذهاب آغاز کردند. در این عملیات سرکرده گروهک منافقین که بر یک خودروى ضدگلوله سوار بود دستور اعدام دسته جمعى گروه هاى مقاومت مردمى را داد و در تکمیل جنایات خود مزارع کشاورزى مردم را نیز به آتش کشید. در مقابل رزمندگان اسلام و نیروهاى مردمى در پنجم مردادماه ۱۳۶۷ با رمز مبارک یاعلى(ع) در تنگه حسن آباد که پس از اجراى عملیات مرصاد به همین نام معروف گردید مسیر پیشروى منافقین و مزدوران بعثى را سد کردند و ضربات شدیدى را بر آنها وارد نمودند. در این عملیات بخش اعظم امکانات و نیروى انسانى منافقین تار و مار گردید.
سردار سرتیپ پاسدار اسدالله ناصح فرمانده وقت سپاه چهارم کرمانشاه و فرمانده بخشى از عملیات مرصاد در گفت و گو با ما در بازخوانى این عملیات مى گوید: دشمنان گمراه، افراد و نیروهاى خود را چنین توجیه کرده بودند که جمهورى اسلامى ایران با جنگ زنده است و بعد از پذیرفتن قطعنامه ۵۹۸ دیگر توان ادامه حیات سیاسى ندارد و مردم به دلیل فشارهاى وارده، از حاکمیت فاصله گرفته و در صورت اقدامى قاطع از سوى اپوزیسیون، مردم از آنها حمایت خواهند کرد.
مسئول ستاد ارتش به اصطلاح آزادیبخش منافقین با القاى این تفکر در جلسه فرماندهان تیپ ها و گردان هاى سازمان منافقین گفت: به محض اینکه صداى زنجیر چرخ هاى تانک ها روى جاده آسفالت ایران بلند شود همه مردم به استقبال شما خواهند آمد. آنها تصور مى کردند که رزمندگان ارتش و سپاه در جنوب درگیر هستند و نیروهاى مردمى نیز با منافقین همراه خواهند شد براساس این تحلیل و ارزیابى حملات خود را از جبهه غرب آغاز کردند. وى ادامه مى دهد: دشمن برنامه ریزى کرده بود که حرکت خود را از مسیر قصرشیرین، سرپل ذهاب و اسلام آباد آغاز کند و پس از عبور از کرمانشاه، همدان و قزوین، تهران را فتح کند. سرکرده منافقین اعلام کرده بود که باید با یک حرکت جهشى تهران راتسخیر کنیم. منافقین طبق برنامه ریزى هاى خود عصر روز سوم مرداد به اسلام آباد رسیدند و قرار بود ساعت نه و سى دقیقه کرمانشاه را فتح و در آنجا حکومت ملى را اعلام کنند. رادیو منافق به مردم کرمانشاه پیام مى داد و از آنها درخواست مى کرد آماده جذب در گردان ها و تیپ هاى منافقین شوند. على رغم تبلیغات منافقین و حامیان غربى و اروپایى آنها نیروهاى مقاومت مردمى، در شهرستان هاى کرمانشاه به سرعت سازماندهى مى شوند و در ۳۴ کیلومترى جاده اسلام آباد و کرمانشاه در تنگه حسن آباد در مقابل فریب خوردگان صف آرایى کردند. در این منطقه درگیرى سنگینى میان نیروهاى مقاومت مردمى و مدافعان انقلاب از یک سو و نیروهاى منافقین از سوى دیگر انجام گرفت. سردار ناصح نقش مقاومت و ایستادگى عشایر منطقه و سلحشوران اسلام آباد را در عملیات مرصاد بسیار با اهمیت و قابل تحسین مى داند و ادامه مى دهد: آنها چون با منطقه کاملا آشنا بودند در قالب گروه هاى رزمى به سرعت سازماندهى شدند و پس از تارومار شدن صف هاى طویل منافقین در مسیر اسلام آباد -کرمانشاه «تنگه مرصاد» به سرعت خود را به داخل شهر رساندند و بقایاى منافقین را به دام انداختند به این ترتیب پس از ۴۸ ساعت شهر اسلام آباد و حوالى آن از وجود نیروهاى منافق کاملا پاکسازى شد.
وى اطلاع رسانى به موقع مردم از لوث وجود نیروهاى مزدور بعثى را از دیگر اقدامات نیروهاى مقاومت مردمى مى داند و در این باره مى گوید: منافقین قریب به ۲ هزار نفر کشته دادند و تعدادى از آنها نیز به کوه هاى اطراف شهرستان هاى کرند غرب و سرپل ذهاب پناه بردند تا از این طریق دوباره به عراق بازگردند. پس از عملیات براى پاکسازى منطقه از نیروهاى مردمى کمک گرفتیم. چوپان هایى بودند که منافقین را شناسایى مى کردند و با تماس با ما شرایط دستگیرى منافقین فراهم مى شد. تنها در ارتفاعات چالدران تا سر پل ذهاب بیش از ۱۲۰ نفر از زنان و مردان منافق شناسایى و دستگیر شدند.
سردار ناصح ادامه مى دهد: در طول هشت سال جنگ تحمیلى مردم عشایر غیور منطقه و شهروندان گیلان غرب هیچ گاه شهر را خالى نمى کردند. آنها در چند کیلومترى شهر براى خود آلونک هایى درست کرده و در آنجا مستقر شده بودند. هرکس متناسب با شغل خود به رزمندگان خدمات ارایه مى داد. افراد شاغل در حرفه مواد غذایى در تامین خوراک روزانه سربازان اسلام همکارى مى کردند و زنان نیز همپاى مردان در مقاومت هاى مردمى و پشتیبانى از جبهه بسیار فعال بودند. آنها همچنین مشوق شرکت مردان خود بودند. در طول دوران جنگ هشت ساله شهرستان گیلان غرب در قالب تیپ ۲۹ حضرت مسلم بن عقیل نقش بسزایى در محور غرب کشور داشت. در جریان عملیات مرصاد به دنبال فراخوانى حضرت امام آنقدر نیروى مردمى به جبهه ها آمد که فرماندهان سپاه امکان تجهیز و سازماندهى همه آنها را نداشتند. مردم از تمامى اقشار، دانشجو، کارگر، معلم و... حتى کسانى که اصلا به جبهه نیامده بودند در این عملیات اسلحه به دست گرفتند و علیه منافقین وارد عمل شدند. سردار کوثرى که در آن زمان فرماندهى لشکر ۲۷ محمدرسول الله(ص) را برعهده داشت درباره نقش و حضور نیروهاى مردمى در اواخر جنگ به ویژه در عملیات مرصاد مى گوید: حضور بسیجیان و مردم در سه ماهه آخر جنگ تحمیلى در مقایسه با سال هاى قبل جنگ حضور چشم گیر و بى سابقه اى بود. وقتى از سوى امام و رهبر معظم انقلاب که در آن زمان رئیس جمهور بودند مسئله فراخوانى مردم به جبهه ها مطرح شد، جمعیت زیادى به سوى جبهه آمدند طورى که نه تنها یگان هاى رزم آنها کاملا تکمیل شد بلکه حتى یگان هاى جدیدى نیز تشکیل گردید و استعداد لشکرها و تیپ ها نسبت به قبل بیشتر شد. سردار کوثرى از خانواده شهید مظفر یاد مى کند و مى گوید: سه پسر از شش پسر این خانواده در عملیات مرصاد به شهادت رسیدند و یا یک فرد قاضى بود که با محافظ خود تا دوکوهه آمد و به محافظ و راننده اش گفت: شما بروید من مى خواهم به عملیات بروم و یا اساتیدى از دانشگاه ها آمده بودند. اینها نشان دهنده مقاومت مردمى در روزهاى آخر جنگ است که احساس کردند براى خنثى کردن طرح و توطئه دشمنان انقلاب اسلامى بایستى حضورى فعال تر در صحنه جنگ داشته باشند. نقش مقاومت مردمى در عملیات مرصاد نشان داد که این انقلاب از آن مردم است و هر زمانى که احساس خطر کنند به صحنه مى آیند و نقش واقعى خود را ایفا مى کنند.

تهیه و تنطیم : مجید بیگلرى
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
جمعه 1 بهمن 1389  4:35 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

نگاهى تحليلى به عمليات مرصاد

کابوس حقیقت در انتهاى رویاى شیرین خیال
پس از قبول قطعنامه ۵۹۸ در تاریخ ۲۷/۴/۶۷ از سوى جمهورى اسلامى ایران و قبل از برقرارى آتش بس در خطوط مقدم، دشمن بعثى یک بار دیگر شانس خود را براى رسیدن به اهدافى که او را در سال ۵۹ وادار به تجاوز به میهن اسلامى ما و به اصطلاح فتح ۳ روزه تهران کرده بود، آزمود و در نهایت شکستى مفتضحانه تر نصیب خود و ایادى وابسته به استکبار کرد. روز
۳۱/۴/۶۷ هجوم سنگین بعثیون به جنوب کشور آغاز شد.
این حمله گسترده با یک نقشه از قبل طرح ریزى شده و به دو منظور انجام شد، ابتدا تصاحب بخش وسیعى از مناطق کشورمان و سپس سرگرم کردن نیروهاى رزمنده در جنوب و فراهم کردن امکان نفوذ خود فروختگان منافق از غرب بود. به طورى که همزمان با این تهاجم سنگین، منافقین خودفروخته با پشتیبانى و حمایت کفار بعثى، حمله سازمان یافته اى را از غرب تدارک دیدند و نام فروغ جاویدان را بر آن نهادند.
رزمندگان کفر ستیز و فرماندهان بیدار سپاه اسلام نیز همزمان با دفع سنگین تجاوز وسیع دشمن در جنوب، ضمن ارزیابى شرایط موجود، دامى حساب شده براى انهدام منافقین خودفروخته در غرب فراهم آوردند. ارتش به اصطلاح آزادى بخش منافقین که با همه توش و توان پا به عرصه نبرد گذاشته بود، فارغ از هر خیالى و به امید رسیدن به تهران و دستیابى به آنچه در خیال مى پروراندند، به کمک ارتش بعث و مزدور عراق، از خطوط مقدم در غرب تجاوز خود را آغاز کردند.
راه براى نفوذ آنان تا منطقه چهار زبر در نزدیکى باختران باز گذاشته شد و آنها که تصور مى کردند با هیچ گونه مقاومتى روبرو نخواهند شد، سرخوش از به اصطلاح پیروزى به پیش مى راندند، اما دیرى نپایید که حلقه محاصره نیروهاى اسلام تنگ و تنگ تر شد و آنگاه که قلع و قمعشان شروع شد تازه پى بردند که گرفتار چه دام هولناکى شده اند و راهى جز مرگ و دستگیرى و احتمالا فرار، در انتظارشان نیست. این در حالى بود که نیروهاى بعثى نیز با فضاحت از جنوب بیرون رانده شده بودند.
وقتى که در جنوب، دشمن تار و مار شد و در غرب حلقه محاصره بسته شد، عملیات غرورآفرین مرصاد آغاز گردید و انتقام جنایات منافقین از تفاله هاى آنها گرفته شد. این عملیات پیروز از نخستین ساعات بامداد روز سه شنبه ۴/۵/۶۸ با رمز مقدس یا على(ع) آغاز شد و رزمندگان اسلام تا ظهر آن روز شهر اسلام آباد را که با حمایت ارتش عراق به اشغال منافقین درآمده بود به محاصره کامل خود درآوردند.
ساعاتى بعد نیروهاى اسلام وارد شهر شدند و به پاکسازى آن پرداختند. در جریان این پاکسازى تعداد زیادى از جاسوسان و سرسپردگان استکبار به هلاکت رسیدند، این رقم بالغ بر ۱۱۰۰ جاسوس و خودفروخته بود. پس از آن براى انهدام باقیمانده نیروهاى جاسوس، شهر تخلیه شد، تا منافقین به طمع اشغال مجدد آن، وارد شهر شوند، و این تاکتیک حساب شده نیز موثر افتاد. اما از روز پنج شنبه، بقایاى نیروهاى عراقى و منافقین به محاصره کامل درآمدند و سرکوب و انهدام آنها شروع شد، به طورى که تا پایان آن روز (پنج شنبه) آمار تلفات منافقین به ۴۵۰۰ کشته و زخمى رسید و شهر اسلام آ باد غرب پنج شنبه شب کاملا آزاد و متعاقب آن شهر و روستاهاى اطراف کرند، پاکسازى شدند. نیروهاى ظفرمند و دلیر اسلام تا ظهر روز جمعه
۷/۵/۶۷ آخرین مواضع دشمن در شهر کرند غرب را فتح کرده و به سوى شهرسر پل ذهاب پیشروى کردند و تا غروب روز جمعه، غرب کشور از لوث وجود جرثومه هاى فساد و تباهى و مزدوران منافق پاکسازى شد.
در ارتباط با این عملیات جانشین فرماندهى کل قوا چنین گفته بود: تحلیل عمده آنها این بود که ملت از رهبرى جدا شده و مردم به جنگ نمى آیند و ارتش هم حاضر نیست همراهى کند و سپاه هم صلابت سابق را ندارد و اعماق ایران قابل نفوذ شده است و باید حرکتى در عمق ایران انجام داد و حکومت را متزلزل و سرنگون کرد، با این تحلیل آنها وارد عمل شدند. طبق اسناد به دست آمده قطعه قطعه کارشان را معین کرده بودند، که مثلا ساعت ۹ شب به اسلام آباد مى رسیم. ساعت ۱۲ شب به باختران، ساعت ۶ صبح به همدان و. . . فلان ساعت هم در تهران هستیم، براى توجیه مزدوران گفته بودند، وقتى به تهران برسید، بهمنى از مردم منتظرتان هستند تا شما را به مقاصدتان برسانند!
آنها وقتى وارد اسلام آباد شدند، رفتند در بیمارستانى و حدود ۳۰ مجروح را که در بیمارستان بودند، بیرون آورده و آنان را به شهادت رساندند… جانشین فرمانده کل قوا در ادامه گفته بود: با بستن جاده کرند پاتاق، حلقه محاصره بسته شد و اکثر آنها یا به هلاکت رسیدند و یا دستگیر شدند… به نظر من این ضربه جز هدایت الهى نبود. من صمیمانه از فرماندهان سپاه که این طراحى را پیاده کردند و نیز از رزمندگان اسلام و خلبانان هوانیروز و خلبانان نیروى هوایى که به خوبى قضیه را پشتیبانى کردند، تشکر مى کنم و… شمخانى معاون وقت عملیات و اطلاعات ستاد فرماندهى کل قوا در مورد عملیات مرصاد مى گوید: استکبار جهانى، منافقین و رژیم بعث عراق در چارچوب یک مثلث شوم، قصد به اصطلاح براندازى نظام جمهورى اسلامى را داشتند.
در این توطئه نیروهاى متجاوز عراق قصد داشتند در مرحله اول با ورود به داخل مرزهاى میهن اسلامیمان و تصرف چند شهر، قواى اسلام را در بخش جبهه متمرکز نموده تا نیروهاى کج اندیش منافقین در محور مواصلاتى دیگرى، با یک برنامه از پیش تعیین شده به سرعت خود را به تهران رسانده، موجودیت حکومت دموکرات خلق را اعلام نمایند. وى در قسمت دیگرى مى گوید: نیروهاى منافقین در منطقه سرپل ذهاب به همراهى ارتش متجاوز بعث عراق وارد خاک ایران شدند و پس از گذشتن از تنگه پاتاق به سوى شهر شروع به پیشروى کردند.
وى افزود: ستاد فرماندهى کل قوا با کسب اطلاعات به این توطئه شوم پى برد و توسط نیروهاى اسلام با یک برنامه منظم در مناطق مختلف عملیاتى ضمن مقابله با تهاجمات ارتش بعث عراق در جنوب کشور، نیروهاى منافقین را در غرب کشور به کلى منهدم کرد.
سپاهیان اسلام با آزاد گذاشتن نیروهاى منافقین که به انواع سلاح ها مجهز شده بودند، باعث شدند که در نزدیکى شهر باختران آنها به دام بیفتند و در مدت ۴۸ ساعت ۴۵۰۰ تن از نیروهاى منافقین را با تمام تجهیزات نابود کرده و تعدادى را نیز دستگیر نمایند. برادر شمخانى در پایان افزود: در جریان عملیات مرصاد مقادیر زیادى تجهیزات نظامى و اسناد درون گروهى، عکس، پاسپورت، پول عراقى، نقشه هاى کامل شهرهاى ایران و قرص سیانور به دست رزمندگان اسلام افتاد. در همین ارتباط فرمانده سپاه چهارم بعثت این طور گفت: منافقین با زمانبندى ۳۳ ساعته اى که کرده بودند (طبق مدارک به دست آ مده) و با بهره گیرى از ۲۵ تیپ و اندکى بیش از ۵ هزار نیرو، قصد داشتند در ۵ مرحله خودشان را به تهران برسانند.
مراحل عبارت بود از سرپل ذهاب - اسلام آباد ،اسلام آباد - باختران ،باختران - همدان ،همدان - قزوین و بالاخره قزوین - تهران. آنها حرکت در این مسیرها را زمانبندى کرده و تمام مایحتاج مسیرشان را اعم از سوخت و سایر امکانات فراهم کرده بودند. وى در ادامه گفت: با ورود منافقین به اسلام آباد و تیراندازى هاى وحشیانه، عده اى از مردم با وسایل نقلیه شخصى شهر را تخلیه کرده و به طرف باختران حرکت نمودند، به طورى که ترافیک سنگینى در گردنه حسن آباد به وجود آمده بود.
منافقین با ادامه پیشروى به پشت این ترافیک رسیدند. همانجا گلوگاه مرگى شد که تمام پیش بینى هاى آنها را به بن بست رساند و در همین منطقه منهدم شدند. منافقین قبل از آغاز حمله به ایران، شرایط موجود را این طور تحلیل مى کردند که: عوارض ناشى از جنگ، رکود اقتصادى، مسائل سیاسى، معضلات اجتماعى، اوضاع خلیج فارس و همچنین براساس شایعات عناصر ناراضى از این مسائل، رژیم در حال فروپاشى است و فقط کافى است که با یک حرکت نظامى، ضربه اى را بر پیکر رژیم بزنیم تا به آسانى، فروپاشیده شود.
سرکرده منافقین قبل از ورود مزدورانش به ایران به آنها گفته بود: ایران و رهبرى آن در هیچ شرایطى قطعنامه را نمى پذیرفت و قبول قطعنامه نشان دهنده این است که هیچ پایگاهى و هیچ سنگرى براى رهبران ایران نمانده است و مردم دیگر حمایت نمى کنند. من به شما اطمینان مى دهم که مردم با شما هستند، ما از داخل اطلاع داریم و… و دیدیم که مردم ایران و رزمندگان سلحشور سپاه اسلام، با اجراى عملیات غرورآفرین و پیروز مرصاد چه به روز آنها آوردند و چگونه به این خودفروختگان و جاسوسان غرب و شرق نشان دادند که امت مسلمان ایران هرگز از تبعیت از ولى فقیه و حمایت از اسلام و انقلاب و ایران و ارزشهایى که در این مدت کسب کرده، دست نخواهند کشید.

منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
جمعه 1 بهمن 1389  4:37 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:8 سال دفاع مقدس

كمينگاه مرصاد

گروهک منافقین که در هسته اولیه خود در شهریور 1344 توسط محمد حنیف نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع زادگان و با نام سازمان مجاهدین خلق تأسیس شد، بنیانگذارانی از میان جوانان مسلمان و برخی از اعضای نهضت آزادی داشت.

پس از قیام پانزده خرداد 1342 متأثر از تحولی که آن قیام در جامعه ایجاد کرده بود و با تصور ناموفق بودن قیام مردمی، مشی مسلحانه را بر روش سیاسی نهضت آزادی ترجیح دادند و سازمانی تحت نام «سازمان آزادیبخش ایران» و بعدها در سال 1350 به عنوان «سازمان مجاهدین خلق ایران» را پایه گذاری کردند.

این سازمان اگرچه با بعضی از روحانیون در ارتباط بود، لیکن در دیدگاه هایش تبعیت از مرجعیت جایی نداشت و آموزشهای سیاسی و ایدئولوژیک آن بر پایه مطالب فرا گرفته از نهضت آزادی و آموزه های مارکسیستی بود.

تغییر رسمی ایدئولوژی سازمان در سال 1354 اتفاق افتاد. در فاصله سالهای 1350- 1353 بسیاری از اعضای آن به زندان افتاده و یا کشته شدند. اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی مجدداً وارد صحنه تحولات کشور شده وبه رغم عدم همراهی با نهضت مردمی امام ادعای سهم خواهی را مطرح کردند.این سازمان اندک اندک با عملکرد متظاهرانه و ترورها به منافقین مشهور  شد.

پس از مدت کوتاهی رهبر این سازمان تروریستی(مسعود رجوی) به همراه رئیس جمهور مخلوع از کشور خارج و در فرانسه مستقر شد و پس از بهبود نسبی روابط ایران و فرانسه، در سال 1364 به عراق پناهنده شدند. صدام حسین رئیس جمهور وقت عراق هم آن زمان از اعضای این سازمان در جاسوسی و عملیات نظامی علیه ایران بیشترین بهره برداری را کرد. پس از اشغال عراق توسط آمریکا، اعضای این گروهک عملاً و رسماً به یونیفورم پوشان آمریکایی پیوستند.

برای بررسی مواضع گروهی مانند منافقین، اولین نکته ای را که باید در نظر داشت این است که سازمان برای موضع گیری های خود از چه محدودیت ها و محذوراتی برخوردار بوده است. با اندکی تحقیق به سادگی می توان دریافت که این گروه در میان مواضع خود از حداقل صداقت و صراحت نیز برخوردار نبوده است.

 تحلیل اولیه منافقین در مورد جنگ، در راستای همان ریاکاری و نفاق درونی، علیه جمهوری اسلامی ایران بود. آنان به صراحت، جنگ را «ارتجاعی» قلمداد و اعلام کردند که چنین تحلیلی اجازه ورود به جنگ را به آنان نمی دهد. اما عمده ترین هدفی که منافقین با عنایت به اوضاع و شرایط اجتماعی آن زمان دنبال می کرد، تبدیل جنگ مزبور به یک جنگ داخلی بود که به تعبیر آنان به عنوان «رهایی خلق های تحت ستم دو رژیم» باید صورت می گرفت.

 در حقیقت این نهایی ترین هدفی بود که این نیروها درصورت داشتن شرایط یا نداشتن توان لازم، باید بر تمهیدات سیاسی- نظامی این هدف پرداخته و شرایط لازم را برای تحقق آن به وجود می آوردند. در تمهیدات سیاسی، دامن زدن به نارسایی ها و بحران های اجتماعی- اقتصادی ناشی از جنگ و تبدیل آنها به نارضایتی مردم از عمده ترین مسائلی بود که در دستور کار نیروهای مارکسیستی قرار گرفت.

اما در عرصه نظامی، هدف اصلی ظرافت خاصی پیدا می کرد؛ یعنی باید تا آنجا که ممکن بود از توان نظامی کشور اطلاعات کسب شود. همین طور باید نقاط ضربه پذیر بررسی شده و مناسب ترین موقعیت برای ضربه ای کاری انتخاب گردد.

محورهایی که در دستور کار قرار می گرفت عبارت بود از: 1- سنجش دقیق کیفیت نیروهایی که نظام می تواند به درگیری های داخلی اختصاص دهد 2- بررسی دقیق نقاط ضعف در جبهه ها (تجهیزات، آرایش نیروها و مهارتهای نظامی) 3- به دست آوردن طرح های نظامی که در جبهه ها عمل می شد، 4- شناسایی مراکز حساس و راه های نفوذ در آنها 5- برنامه ریزی برای تدارک هرچه بیشتر امکانات نظامی، ذخیره سازی مهمات و پیش بینی مقدمات لازم برای آنها.

 از اینجا بود که شرکت منافقین در جبهه ها معنای خود را پیدا می کرد. در این زمینه فقط به قسمتی از نامه یک عضو انجمن دانشجویان مسلمان (شاخه دانشجویی سازمان منافقین) بسنده می کنیم. وی در قسمتی از نامه اش چنین می گوید: مجاهدین از بدو ورودشان به جبهه ها شروع به عکس گرفتن و جمع آوری اطلاعات می کردند.

مقامات ارتشی به آنها گفته بودند که گرفتن عکس از جانب شما اشکال زیادی ندارد اما عکس هایی را که می گیرید به ما نشان دهید تا ببینیم به لحاظ امنیتی احیاناً مسأله ای نداشته باشد. سازمان با این مسأله مخالفت ضمنی می کند و به کار خود ادامه می دهد و پس از مدتی نیروهای ارتش، خود رأساً خانه مجاهدین را محاصره و مدارک موجود را ضبط می کنند.

در میان این مدارک اطلاعات وسیعی راجع به وضعیت استراتژی ارتش مثلاً تعداد ضدهوایی ها و امثال آن به دست آمده بود که البته به گمان خودشان چون از این اطلاعات استفاده انقلابی خواهد شد مقامات حق ندارند که با آنها این گونه رفتار کنند.

چرخش گفته شد که مرکزیت منافقین در اولین تحلیل خود از جنگ تحمیلی، آن را جنگی تحمیلی و جنگی ارتجاعی عنوان کرده و در عین حال آن را عاملی جهت وابستگی هرچه بیشتر ایران به آمریکا می دانست. اما این نظر به دلیل وجود شرایط موجود در آن زمان در بین بخشی از توده های هوادار، آن طور که مرکزیت انتظار داشت جا نیفتاده و در پوششی از شک و تردید قرار گرفت. بر همین اساس، مرکزیت سازمان بر آن شد تا صحت تحلیل خود را در چند مرحله برای هواداران اثبات و به اصطلاح با عینی کردن این مسأله که رژیم به واسطه جنگ به دامان امپریالیسم خواهد غلطید، هر نوع شک و تردیدی در زمینه مقابله با آن را از هواداران برطرف نماید.

البته این تحلیل مختص منافقین نبوده، بلکه سایر نیروهای چپ وطنی و قدرتهای خارجی با در نظر گرفتن برتری قدرت نظامی عراق می پنداشتند که جمهوری اسلامی ایران به ناچار در برابر آنها سر تسلیم فرود خواهد آورد، به طوری که کارتر در یکی از نطق های خود پس از جنگ تحمیلی گفت: «امیدوارم این جنگ، ایران را بر سر عقل بیاورد!» اما غافل از این که پیروزی انقلاب اسلامی خود بر هم زننده معیارهای مادی و نقش آن در پیروزی یا شکست نهایی بود.

در این میان هنگامی که مسأله تسخیر سفارت سابق آمریکا و گروگانهای جاسوس آمریکایی مطرح شد، منافقین انتظار خود را پایان یافته تلقی می کنند که بالاخره نظام به واسطه تنگناهای اقتصادی- نظامی که از این جنگ گریبانگیرش شده، تاب تحمل نیاورده و چرخش خود را به سوی امپریالیزم آغاز می کند. بر این اساس برای جا انداختن مسأله سازش، فعالیت گسترده ای درباره مسأله گروگانها با کمک لیبرالها در نشریه مجاهد شماره 102 تحت عنوان «گروگان ها از آزادی تا اعدام» در تحلیلی که در مورد مواضع به اصطلاح سازشکارانه رژیم ارائه داد، به طور مشخص روی مسأله جنگ به عنوان عامل اصلی این سازش انگشت گذاشت.

رجوی در مصاحبه ای که در همان شماره درج شد به طرح مسأله پرداخته و می گوید: چگونه می توان تردید کرد که با این همه مشکلات و مسایل بغرنجی که اینک مملکت گرفتارش شده و حداقل زیر اجبار اقتصادی- اجتماعی آنهایی که این چنین به آزاد کردن گروگانها تن داده اند، به تسلیم و سازش با امپریالیزم تن نخواهند داد!

دهه 60
هر بار که از زاویه ای وقایع آن روزهای انقلاب را مورد بررسی قرار دهیم، ابعاد تازه ای از رویدادهای شکننده آن ایام خود را می نمایاند، به خصوص در حوادثی که در سال های دهه 60 بر نظام نوپای جمهوری اسلامی گذشت. در آغاز سال 1360 سازمان منافقین قدم به مرحله نظامی گذاشت و به تخریب و ترور مسئولان و افراد معمولی روی آورد.

تیم های عملیاتی با موتور و ماشین در خیابان ها به گشت می پرداختند و هر کس را که تشخیص می دادند حزب اللهی است، در صورت امکان، ترور می کردند. منافقین که مترصد بودند ضمن مطرح کردن خود به عنوان آلترناتیو درونی و بین المللی از پشتیبانی جهانی برخوردار گردند تا زمینه جهانی برای حکومت آینده شان مناسب گردد فرصت را غنیمت شمرده و سرا پا در خدمت دشمن قرار گرفتند و به این صورت آنان که در ابتدا شعار ضدلیبرالی می دادند، به سوی لیبرال ها کشیده شدند و تحت نام «دفتر هماهنگی های رئیس جمهوری با مردم» جبهه واحدی را تشکیل دادند.

البته در خصوص تعامل منافقین و لیبرال ها نکات دیگری نیز به چشم می خورد. بیش از دو هفته از به قدرت رسیدن دولت موقت مهندس بازرگان نگذشته بود که سازمان منافقین خیلی صریح علیه دولت بازرگان و نهضت آزادی موضع گیری می کند.

اما پس از فعل و انفعالات قدرت میان شرق و غرب، منافقین جذب زرق و برق آمریکا شدند و به ناچار سعی کردند ضمن استغفار از گذشته، نظر لیبرال ها را جلب نمایند. هنوز هفته ای از مانور نیروهای واکنش سریع آمریکا در خلیج فارس نگذشته بود که حوادث پنج شنبه شوم دانشگاه تهران (14/8/59) به وقوع پیوست. گارد ریاست جمهوری با همکاری میلیشیای گروهک ها (گروه های شبه چریکی)، موجودیت نیروهای واکنش سریع دیگری را در داخل اعلام داشتند.

 این درحالی بود که کشور مورد تجاوز دشمن بعثی عراق قرار داشت و مسائلی از این دست سبب شده بود تا موضوع جنگ و دفاع تحت الشعاع مسائل انحرافی قرار گیرد. هر چند اگر بخواهیم به جزئیات خیانت های منافقین نسبت به ملت و کشور ایران بپردازیم، خود نیازمند جمع آوری و استخراج صدها صفحه سند و مدرک است.

منافقین در 15 روز آخر شهریور و اول مهرماه، حرکاتی از قبیل نوشتن شعار علیه جمهوری اسلامی روی اسکناس، روی بادکنک و فرستادن آنها به هوا، پخش تراکت و اعلامیه و چندین انفجار ماشین که از جمله آنها انفجار دو بمب در نزدیکی هتل آزادی(اوین) بود، انجام دادند که انعکاس وسیعی نداشت. اقدامات خصمانه سازمان منافقین در کوران جنگ تحمیلی همچنان ادامه داشت، به طوری که بارها از سوی آمریکایی ها مورد تایید و تکریم قرار گرفت.

 در تاریخ 4/2/1363 روزنامه واشنگتن پست طی گزارشی نوشت: ریچارد مورفی، معاون وزارت خارجه آمریکا مجاهدان (منافقین) را یک نیروی صاحب نقش در ایران امروز توصیف کرد که با آنها در واشنگتن به گفت وگوی سیاسی پرداخته است. وال استریت ژورنال هم نوشت: اگر قرار باشد رژیم(ایران) سرنگون گردد، از راه یک قیام عمومی و اتحاد ناراضیان داخلی با نیروهای کنارزده شده از ارتش و اتحاد این دو منبع قدرت با چریک های وابسته به مجاهدان است.

روزنامه نیویورک تایمز هم دلیل کمک های واشنگتن به منافقین را سرنگونی دولت ایران می داند و نه صرفاً اعطای کمک مالی.

اخراج از فرانسه

با آغاز رابطه سیاسی ایران و فرانسه، مسعود رجوی، مسئول سازمان مجاهدین خلق در خرداد 1365 از فرانسه اخراج شد و ورود او به بغداد با استقبال رسمی معاون رئیس جمهوری عراق (طه یاسین رمضان)، وزیر دفاع (عدنان خیرالله) و وزیر کشور(سعدون شاکر) روبه رو شد.

این سازمان با توجه به برخی برتری های کمی و کیفی نسبت به دیگر گروهک های ضدانقلاب و با فراخواندن اعضا و هواداران خود از کشورهای دیگر، سه محور عمده را برای اقدامات خود برنامه ریزی کرد که دو محور آن نظامی و محور دیگر، اجتماعی بود.

این محورها عبارتند از:
1) اجرای برخی عملیات محدود گشتی- رزمی در جبهه به منظور شکل گیری سازمان به عنوان یک نیروی نظامی

2) کسب اطلاعات و اخبار از چگونگی استقرار، جابه جایی، اعزام بسیجی ها به جبهه و تعداد نیروهای اعزام شده و... این اقدامات سرآغازی شد برای انجام عملیات گسترده عراق در سال 1366 در محورهای میانی جبهه (سومار، مهران، دهلران و چنگوله)

3) در زمینه فعالیت های اجتماعی و تبلیغاتی نیز این سازمان اقدام های گوناگونی در داخل انجام می داد که اشاعه فحشا، خرید و فروش اسلحه، ترور، تلاش برای جذب ایرانیان به منظور پناهنده شدن به بیگانه و... از جمله آنها بود. مثلاً چهار وزنه بردار عضو تیم ملی اعزامی به بازی های آسیایی سئول، در آن زمان پس از پایان آن بازی ها، از رفتن به اردوی تیم وزنه برداری امتناع کردند و پس از چند روز اعلام شد که آنها به منافقین پیوسته اند.

در این مقطع زمانی، اقدامات گروه های ضدانقلاب در مناطق کردنشین بسیار افزایش یافته بود. عراق پس از شکست در جبهه های نظامی می کوشید با تقویت گروه های ضدانقلاب، آنان را به انجام دادن هر چه بیشتر عملیات در مناطق شمال غرب وادارد تا بخش عمده ای از نیروهای خودی را درگیر سازد. علاوه بر آن، با شهید و یا اسیر کردن شماری دیگر از نیروها توان نظامی جمهوری اسلامی را تقلیل دهد.

همچنین طی عملیات های متعدد و کمین که اغلب قریب به اتفاق آنها را نیروهای حزب دموکرات کردستان ایران غالباً در محورهای مختلف مناطق کردنشین در استان آذربایجان غربی انجام می دادند، جمعی از نیروهای خودی شهید، مجروح و یا اسیر شدند.

در آن دوره همچنین ضدانقلاب عملیات های متعدد بمب گذاری را در شهر تهران و قم انجام داد که بعد از سال های بحرانی اوایل انقلاب در نوع خود کم سابقه بود. این بمب گذاری ها که در مردادماه به اوج خود رسید، بدون هیچ هدف نظامی و سیاسی صورت گرفت و به نظر می رسید کشتار مردم در هر موقعیت، از اهداف اصلی این اقدام ضدانقلاب بود.

 با تلاش نیروهای اطلاعاتی، سه نفر از عوامل این اقدام که از کردهای سلطنت طلب وابسته به سالار جاف بودند، دو روز پس از آخرین بمب گذاری دستگیر و پس از محاکمه، مجازات شدند.اقدامات خرابکارانه و انفجارات و ترورهای کور همچنان ادامه داشت.
   
مهدی قمصریان
                 
  منبع: همشهری آنلاین

جمعه 1 بهمن 1389  4:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها