0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

66روز زندگی مشترک ما!

66روز زندگی مشترک ما!

66روز زندگی مشترک ما!

 وقتی این حادثه رخ داد، من در جبهه بودم. چند روز بعد مادرم پیغام داده بود که می‌خواهد من را ببیند. پیغام مادرم که به دستم رسید، فوری به شهر آمدم و به همراه برادر کوچکم مهدی، به دیدن او رفتم. پایم را که درون اتاق بیمارستان گذاشتم، مادرم زد زیر گریه و گفت: محمد بیا، بیا تا صورتت رو ببوسم، صورتم را جلو بردم و او صورتم را بوسید و من دستش را. مادرم با گریه گفت: چقدر دوست داشتی یکی از ما شهید شود ...

«محمد عیدی مراد» از فرماندهان لشکر 7 ولیعصر (عج) است که پس از سال‌ها دوری از جنگ، در وبلاگ شخصی اش به نام «یاد همرهان»،‌ شروع به نوشتن خاطرات روزهای تلخ و شیرین دفاع مقدس کرده و چه سخت است، وقتی رزمنده‌ای در جبهه رو در روی دشمن بجنگد و خانواده‌اش در اثر بمباران به شهادت برسند.

وی در وبلاگ خود چنین می نویسد:

هنگامی که مادرم (فاطمه صدف ساز) در تاریخ 19 /9/ 60 در دزفول در روی  پل قدیم شهر، در یک راهپیمایی به طرف «بهشت علی» شرکت کرده بود ـ به همراه همسرم (عصمت پور انوری) و  زن برادرم (مرضیه بلوایه) ـ موشکی به زیر پل اصابت کرده بود و به دنبال آن، جاهای گوناگونی از بدنش ترکش خورده بود.

همسرم عصمت و همسر برادرم در جا شهید شده بودند. من و برادرم به فاصله یک روز ازدواج کرده بودیم و موقعی که همسرانمان شهید شدند، از زمان ازدواج برادرم 67 و از زمان ازدواج من 66 روز گذشته بود.

هنگامی که این حادثه رخ داد، من در جبهه بودم. چند روز بعد، مادرم پیغام داده بود که می‌خواهد من را ببیند. پیغام مادرم که به دستم رسید، فوری به شهر آمدم و  به همراه برادر کوچکم مهدی، به دیدن او رفتم. پایم را که درون اتاق بیمارستان گذاشتم، مادرم زد زیر گریه و گفت: محمد بیا، بیا تا صورتت رو ببوسم.

بغض گلویم را می‌فشرد، صورتم را عقب کشیدم، ولی دیدم حریف مادر نمی‌شوم، صورتم را جلو بردم و او صورتم را بوسید و من دستش را.

من و برادرم به فاصله یک روز ازدواج کرده بودیم و موقعی که همسرانمان شهید شدند، از زمان ازدواج برادرم 67 و از زمان ازدواج من 66 روز گذشته بود.

مادرم با گریه گفت: چقدر دوست داشتی یکی از ما شهید شود ...

یاد روزی افتادم که از یک طرف عراق به دزفول موشک می‌زد و از طرف دیگر، من و دو برادرم غلامرضا و مهدی در جبهه بودیم، احتمال شهادت در بین خانواده را می‌دادم و برای اینکه مادرم را برای پذیرش شهادت در خانواده آماده کنم، قدری با او صحبت کرده بودم.

مادرم ادامه داد: کاش من هم شهید شده بودم. چقدر ناراحتم از اینکه قبل از عروسی با انتخاب همسرت مخالفت می‌کردم (عصمت (همسرم) دوست داشت شهید شود،) چقدر بعد از عروسی‌تان، به ما احترام می‌گذاشت و ما هم به او احترام می‌گذاشتم و دوستش داشتم، نمی‌دانم چرا آنها رفتند و مرا تنها گذاشتند.

زمانی که برای خواستگاری رفته بودم، پس از اینکه همسرم را دیدم و اعلام آمادگی برای ازدواج با او گرفتم، خانواده‌ام مخالفت کردند و من هم به جبهه رفتم و آنقدر به مرخصی نیامدم تا به ازدواجمان راضی شدند. پس از ازدواج اخلاق همسرم چنان بود که نظر همه خانواده را به خود جلب کرده بود.

در همان لحظه پرستاری وارد شد و گفت: مادر گریه نکن!

66روز زندگی مشترک ما!

مادرم گفت: این پسر من است و همسرش شهید شده...، این را که گفت، بغضی به گلویم چنگ انداخت. دلم می‌خواست از اتاق بیرون بروم و گریه کنم، اما نمی شد. اشک دور چشمانم حلقه زده بود و یک قطره از چشم چپم سرازیر شد. در همان حال مادرم می‌خواست اشکش را پاک کند، من هم از فرصت استفاده کرده و با دستم آن یک قطره اشکم را پاک کردم، ولی آنقدر بغض گلویم را می‌فشرد که قادر به گفتن کوچکترین سخنی نبودم، حتی در این حد که به مادر بگویم: گریه نکن.

پس از شهادت برادرم مهدی، که آن موقع در اتاق بیمارستان در کنارم بود، دفاتر خاطراتش را می‌خواندم، این دیدار را نیز در دفترش نوشته بود و گفته بود محمد در جلو مادر گریه کرد.

مادرم پس از پاک کردن اشکش ادامه داد:

از خانه که خارج شدیم، چند دسته از مردم بودند که پرچم به دست داشتند. من به دو عروسم گفتم: صبر کنید با اینها برویم!

عصمت گفت: نه دیر می‌شود.

ما هم برای گرفتن تاکسی و رفتن به «شهید آباد» آهسته از کنار خیابان راه افتادیم ولی هیچ تاکسی ما را سوار نکرد، تا اینکه مجبور شدیم به طرف قبرستان «بهشت علی» حرکت کنیم، اول پل قدیم که رسیدیم من ایستادم، عصمت گفت: چرا نمی آیی؟

گفتم: صبر کن این پرچم راهپیمایی جلو برود و ما بعد از آقایان حرکت کنیم.

عصمت باز هم گفت: نه! دیر می شود، بیا برویم.

مادرم پس از نزدیک به چهل روز بستری شدن در بیمارستان، به شهادت رسید و در کنار مزار همسر شهیدم و همسر شهید برادرم به خاک سپرده شد.

با هم به راه افتادیم. وسط‌های پل که رسیدیم یکباره به پشت به زمین خوردم، چشم‌هایم را باز کردم دیدم غرق خون هستم و عصمت پیچیده در خودش و مرضیه (همسر برادرم) هم نصف سرش رفته. گفتم: خدایا چرا آنها را بردی و مرا گذاشتی...، حرف مادر به اینجا که رسید سیل اشک از چشمانش جاری شد.

پس از مدتی که پیش مادر ماندم، با بغضی که گلویم را می فشرد، آهسته از او خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

مادرم پس از نزدیک به چهل روز بستری شدن در بیمارستان، به شهادت رسید و در کنار مزار همسر شهیدم و همسر شهید برادرم به خاک سپرده شد.

چند سال پیش در سفری به مشهد به منزل حجت‌الاسلام علی راجی رفتم. همسرم پیش از شهادت، شاگرد کلاس قرآن حاج آقا راجی بود.

آن روز ایشان می‌گفت: همسرتان می‌دانست که شهید می‌شود، چون به همکلاسی‌هایش سپرده بود که اگر شهید شدم، علی راجی نماز میتم را بخواند. در حالی که هیچ کدام از همکلاسی‌ها امید به شهادت نداشتند.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:28:30.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:33 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عنایت حضرت زهرا در عملیات عاشورا

عنایت حضرت زهرا در عملیات عاشورا

عنایت حضرت زهرا در عملیات عاشورا

پس از 3 روز تشنگی در محاصره عراق، یکی از همرزمانمان که بعدها شهید شد،‌ گفت «بروید پایین نیزارها و با توسل به حضرت زهرا (س) زمین را بکنید»؛ با اصرار او و زیر نگاه ناباورانه ما یکی از بچه‌ها شروع به کندن زمین کرد. بعد از لحظاتی تبسمی روی لب‌هایش نشست؛ از ته گودال آب می‌جوشید.

میمک منطقه‌ای است که در زمان جنگ تحمیلی مانند دیگر نقاط مرزی به اشغال ارتش عراق درآمد؛ این منطقه به خاطر ارتفاع بلند و تسلط در دشت‌های وسیع عراق، همیشه به عنوان نقطه استراتژیک مورد توجه فرماندهان عراق و ایران بود.

پس از اشغال منطقه، 19 دی ماه سال 59 سپاه و نیروی زمینی ارتش طی عملیاتی مشترک با نام «ذوالفقار» موفق شدند دشمن را به عقب برانند اما عراقی‌ها پس از 15 روز پاتک مداوم و تلاش برای بازپس‌گیری منطقه با تحمل تلفات در خور توجهی توانستند قسمتی از منطقه را مجدداً اشغال کنند. البته رزمندگان اسلام، نیروهای مردمی و هوانیروز به خصوص شهیدان شیرودی و کشوری با مقاومتی که داشتند اجازه ندادند دشمن مناطق موردنظر خود را به اشغال درآورد بنابراین به سختی توانست تنها به قسمت محدودی از اهداف خود دست یابد.

مهرماه سال 1363 طرح عملیاتی برای آزادسازی میمک به اجرا درآمد؛ از سویی دیگر به علت اینکه دیده‌بان‌های عراقی روی جاده‌ها و راه‌های اصلی اشراف داشتند، باید رفت و آمد در آن منطقه به سختی و با رعایت مسائل امنیتی انجام می‌شد؛ بنابراین این مسئله نگرانی فرماندهان را در پی داشت اما لطف خداوند شامل حال رزمندگان شد چرا که صبح روزی که مقرر شده بود نیروها به منطقه وارد شوند، طوفانی شدید و بی‌سابقه در منطقه راه افتاد به طوری که هیچ کس قادر به مشاهده 100 متری خود نبود بدین ترتیب نیروها توانستند در نقطه رهایی‌شان قرار بگیرند و دیده‌بان‌های عراقی هم توانایی مشاهده تحولات داخل منطقه را پیدا نکردند.

در آنجا به محاصره دشمن افتادیم و نیروهای عراق نیز بدون اینکه متوجه حضور ما باشند در فاصله 10 متری ما مستقر شدند، حتی صدای آنها را می‌شنیدیم، گاهی به توپخانه گرا می‌دادیم تا آنجا را زیر آتش بگیرند که با این روش بسیاری از عراقی‌ها به هلاکت رسیدند

«حیدر حسنی» از رزمندگان گردان «خیبر» تیپ نبی اکرم (ص) بخشی از رویداد عظیم و امدادهای الهی را در این عملیات روایت می‌کند:

«میمک» منطقه‌ای بود که عراق آنجا را به عنوان منطقه «سیف سعد» می‌شناخت؛ به دلیل اشرافیتی که نیروهای عراقی از این نقطه روی جاده مواصلاتی ایلام ـ مهران داشتند، برایشان حائز اهمیت بود و از این جهت که ایران می‌توانست از میمک به منطقه وسیعی از منطقه خانقین تا هرمزیه عراق، اشرافیت داشته باشد، اهمیت بالایی داشت. به همین دلیل عراق از همان روزهای اول جنگ، این نقطه را مورد تهاجم قرار داد و اشغال کرد.

«میمک» با سازماندهی نیروهای مردمی و عشایر منطقه به خصوص «ایل خزل» و همکاری ارتش جمهوری اسلامی در 19 دی سال 59 بازپس گرفته شد؛ اما دوباره بخشی از منطقه به اشغال عراق درآمد. 23 مهرماه سال 63 عملیات «عاشورا» با حضور یگان‌هایی از سپاه پاسداران برای انهدام نیروهای دشمن و نیروهای ارتش جمهوری اسلامی ایران برای پشتیبانی آغاز شد.

پس از طرح‌ریزی عملیات قرار شد که تعدادی از نیروهای گردان «خیبر» تیپ نبی اکرم(ص) ـ به فرماندهی آقای طالبی که امروز فرمانده انصار حزب‌الله کرمانشاه هستند ـ قبل از اجرای عملیات پشت نیروهای عراق مستقر شوند که بنده هم جزو این گردان بودم؛ پس از باز کردن معبر، پشت نیروهای عراقی مستقر شدیم تا اینکه با وارد عمل شدن رزمندگان اسلام، نیروهای عراق را محاصره کنیم. شب عملیات بعد از اینکه نیروهای عمل کننده به ما ملحق شدند، به منظور تصرف یکی از یگان‌های عراق به سمت جلو حرکت کردیم در تپه‌ای نزدیکی‌های عراق، دشمن با ریختن آتش، اجازه بالا رفتن نیروها را نداد و تپه سقوط نکرد.

این شهید به ما گفت «یکی از شما پایین نیزارها بروید و با توسل به حضرت زهرا (س) زمین را بکنید» زمین خشک بود و ما گفتیم «این کار بی‌فایده است» شهید اصرار داشت که این کار انجام شود؛ یکی از بچه‌ها به پایین نیزارها رفت با توسل به حضرت زهرا (س) مشغول کندن زمین شد؛ بعد از لحظاتی دیدیم در شرایطی که لبخند زدن معنایی نداشت، تبسمی روی لب‌هایش نشست

* در فاصله 10 متری با عراق محاصره شدیم

صبح شد و مجبور به عقب‌نشینی شدیم؛ به دلیل ریختن آتش نیروهای خودی کمی عقب کشیده بودند و ما هم که از خاک عراق برمی‌گشتیم با نیروهای عراقی مواجه شدیم؛ درگیری تن به تن رخ داد و بنده با تیر مستقیم از ناحیه کتف مجروح شدم؛ بنابراین مجبور شدیم به نیزارهای رودخانه خشک «تپه رحمان» برگردیم؛ در آنجا به محاصره دشمن افتادیم و نیروهای عراق نیز بدون اینکه متوجه حضور ما باشند در فاصله 10 متری ما مستقر شدند، حتی صدای آنها را می‌شنیدیم، گاهی به توپخانه گرا می‌دادیم تا آنجا را زیر آتش بگیرند که با این روش بسیاری از عراقی‌ها به هلاکت رسیدند.

* توپخانه ارتش می‌خواست با گلوله برایمان خوراک بفرستد

مقدار کمی غذا و آب شب عملیات همراه بچه‌ها بود؛ روز اول خوردیم و تمام شد؛ بچه‌ها اکثراً مجروح بودند، خون زیادی از بدنشان رفته بود و روز دوم و سوم گرسنگی و تشنگی همه ما را از پا درمی‌آورد. به وسیله بی‌سیم با یگان‌ها در ارتباط بودیم؛ در آن برهه از زمان قرار شد که توپخانه ارتش با قرارگاه عملیاتی سپاه پس از اینکه گرا دادیم و آنها گلوله‌های فسفری منطقه را پیدا کنند و سپس با گلوله توپ، نخود و کشمش و مواد خوراکی برای ما بفرستند؛ با توجه به اینکه به نیروهای عراق خیلی نزدیک بودیم، عراقی‌ها به صورت «ن» شکل دور ما بودند و ما منتهی الیه نیروها بودیم، اعلام کردیم امکان این کار وجود ندارد اما به دلیل فشار گرسنگی مجبور به انجام کاری شدیم.

 

میمک

* آتش نیزارها با توسل به حضرت زهرا (س) خاموش شد

بنابراین توپخانه ارتش گلوله‌ای پرتاب کرد، آن گلوله به طرف نیزار اصابت کرد و از جایی که نیزارها خشک بودند، آتش گرفت؛ نیزارها تنها جان پناه ما بود؛ آتش نیزارها به طرف ما در حرکت بود و اگر آتش به ما می‌رسید چاره‌ای جز تسلیم در برابر عراقی‌ها نداشتیم؛ 15 نفر بودیم و فقط صدای آتش را می‌شنیدیم که به طرف ما می‌آمد؛ با دعا و توسل به حضرت زهرا (س) آتش نیزارها به ما نرسیده، خاموش شد. پس از این اتفاق به قرارگاه عملیاتی اعلام کردیم که برای رساندن غذا دیگر این کار را ادامه ندهند.

* برای رفع تشنگی شربت قلب می‌خوردیم

روز سوم محاصره، تشنگی خیلی به ما فشار آورد؛ یکی از رزمنده‌ها شربت ناراحتی قلبی خود را همراه داشت؛ از شدت تشنگی مجبور شدیم مقداری از آن را بخوریم تا کمی تشنگی‌مان رفع شود؛ آن شربت هم به خاطر خشک شدن گلویمان به ته حلق‌مان چسبیده بود و به سختی از گلوی ما پایین می‌رفت؛ به دلیل حضور عراقی‌ها حتی نمی‌توانستیم سرفه کنیم با مصیبت از شر آن شربت خلاص شدیم.

* جوشیدن آب از زمین

شهید «غلام رزلان‌فری» پایش از ناحیه مچ در شب اول عملیات «عاشورا» به دلیل رفتن روی مین، قطع شده بود؛ در 5 روز اول محاصره، پای او را از مچ بسته بودیم و برای جلوگیری از فاسد شدن گوشت پایش و جاری شدن خون، بند را باز می‌کردیم و خون از پایش فواره می‌زد.

این شهید به ما گفت «یکی از شما پایین نیزارها بروید و با توسل به حضرت زهرا (س) زمین را بکنید» زمین خشک بود و ما گفتیم «این کار بی‌فایده است» شهید اصرار داشت که این کار انجام شود؛ یکی از بچه‌ها به پایین نیزارها رفت با توسل به حضرت زهرا (س) مشغول کندن زمین شد؛ بعد از لحظاتی دیدیم در شرایطی که لبخند زدن معنایی نداشت، تبسمی روی لب‌هایش نشست؛ با حسرت از لای نیزارها او را نگاه می‌کردیم، برای ما جالب بود که بدانیم چه خبر است؛ او با دستش به حالت لیوان اشاره کرد یعنی آب از زمین جوشیده است. او بعد از یک ساعت با قمقمه‌ای پر از آب به ما ملحق شد.

تا مدتی که در آن نیزارها بودیم، آب در آن نقطه، فقط در حد رفع عطش، نه کمتر و نه بیشتر جمع می‌شد و بچه‌ها هر دوساعت یک بار، به آنجا می‌رفتند و آب می‌آوردند و به این ترتیب با عنایت مادرمان حضرت زهرا (س) از عطش رهایی یافتیم.

حدود نیم ساعت زیر پای عراقی‌ها ماندیم و چون چاره‌ای نبود حرکت را ادامه دادیم؛ با خواندن آیه «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ» از جلوی عراقی‌ها عبور کردیم و آنها ما را ندیدند؛ و تیراندازی‌ها تمام شد

* اگر نروید فردای قیامت شکایت شما را به حضرت زهرا (س) می‌برم

روز پنجم و شب ششم دیگر مقاومت بچه‌ها تمام شد؛ قرار بود قرارگاه، عملیاتی انجام دهد تا ما هم از محاصره بیرون بیاییم؛ آنها ضمن گفتن التماس دعا اعلام کردند «اگر کسی توان دارد بیاید و اگر نمی‌توانید بیایید، نمی‌توان کاری انجام داد».

سخت‌ترین لحظات سپری می‌شد و بچه‌ها از همدیگر دل نمی‌کندند؛ نمی‌خواستیم برویم و گفتیم می‌مانیم تا با هم شهید شویم اما شهید «غلام رزلان‌فری» گفت «اگر نروید و فردای قیامت رضایت نمی‌دهم و شکایت شما را به محضر حضرت زهرا (س) می‌برم؛ شما که می‌توانید، باید بروید، شاید راهی پیدا کردید و ما هم برگشتیم» 4 نفر از ما به دلیل مجروحیت شدید، در نیزارها ماندند.

 

میمک

* آیه‌ای خواندیم و عراقی‌ها ما را ندیدند

حدود 11 نفر از بچه‌ها راه افتادیم؛ عراقی‌ها در یال دوم ما را دیدند و تیراندازی آنها شروع شد. 7 نفر از بچه‌ها مجروح و شهید شدند؛ حدود نیم ساعت زیر پای عراقی‌ها ماندیم و چون چاره‌ای نبود حرکت را ادامه دادیم؛ با خواندن آیه «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ» از جلوی عراقی‌ها عبور کردیم و آنها ما را ندیدند؛ و تیراندازی‌ها تمام شد.

پس از عبور از آن منطقه به میدان مین برخورد کردیم؛ میدان مین را به سمت عراق دور زدیم؛ معبری پیدا کردیم و پس از عبور از آنجا به منطقه عملیاتی رسیدیم؛ در مسیر یکی از مجروحان شب عملیات را دیدیم که از 5 روز گذشته در آنجا مانده بود؛ لحظات آخرش بود؛ او موتوری داشت و دائماً می‌گفت «موتورم را بیاورید می‌خواهم برگردم» اما چند لحظه بعد به شهادت رسید.

بالاخره ساعت 4 و 5 صبح توانستیم به خط خودی برسیم؛ از بین 15 نفر، 4 نفر توانستیم از آن محاصره و درگیری برگردیم. زمانی که به قرارگاه برگشتیم، به قدری گلویمان خشک شده بود که حتی نمی‌توانستیم آب کمپوت بخوریم؛ و تا سه روز فقط به ما سرم تزریق شد تا بدنمان بتواند مواد غذایی دیگر را بپذیرد.

بالاخره ساعت 4 و 5 صبح توانستیم به خط خودی برسیم؛ از بین 15 نفر، 4 نفر توانستیم از آن محاصره و درگیری برگردیم. زمانی که به قرارگاه برگشتیم، به قدری گلویمان خشک شده بود که حتی نمی‌توانستیم آب کمپوت بخوریم؛ و تا سه روز فقط به ما سرم تزریق شد تا بدنمان بتواند مواد غذایی دیگر را بپذیرد

* نحوه شهادت مجروحان در نیزارها

«آقای میرمعینی» یکی از 4 نفری که در نیزارها مانده بود و بعد به اسارت عراق درآمد، برای ما تعریف می‌کرد «عراقی‌ها پس از پیدا کردن ما در نیزارها در ابتدا ما را به رگبار گرفتند؛ سپس تیر خلاص به ما زدند؛ بنده دستم را جلوی تیر گرفتم و فقط کف دستم سوراخ شد؛ زمانی که می‌خواستند دوباره تیر خلاص بزنند یکی از فرماندهان عراقی با دیدن صحنه به خاک و خون کشیدن بچه‌ها، از راه رسید و گفت «چرا این کار را کردید؟» سربازان عراقی پاسخ ‌دادند «اینها یک هفته در اینجا در محاصره و مخفی شده بودند؛ الان هم می‌خواستند فرار کنند که آنها را به رگبار بستیم» فرمانده عراقی دستور داد که بنده را نزنند و به عنوان مجروح به بغداد منتقل کنند.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:22:54.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی تنگی نفس همراه دائمی من شد

وقتی تنگی نفس همراه دائمی من شد

وقتی تنگی نفس همراه دائمی من شد

بعد از بازگشت اگر چه به دلیل مشکلات شیمیایی در قرارگاه خاتم مسئولیت های ستادی به من واگذار شد، اما با شنیدن خبر عملیات، مرخصی می گرفتم و خودم را به بچه های عمار می رساندم. با گردان عمار در عملیات های کربلای 4 و 5 شرکت کردم و در هر دو این عملیات ها مجروح شدم...

جنگ تازه شروع شده بود و من 13 سال داشتم که با عده ای از بچه های مسجد باب الحوائج سل سبیل تهران به جبهه گیلان غرب رفتم و در گردان پدافندی آن جا مشغول خدمت شدم که این حضور من 6 ماه طول کشید. در این 6 ماه به چشمم می دیدم که فشار دشمن از طرفی و مسایل سیاسی داخل کشور و خیانت بنی صدر چه تأثیری به بچه ها می گذاشت، هر بار که مجبور می شدیم به دلیل کمبود مهمات شهری را تخلیه کنیم، غمی سنگین بر چهره بچه ها می نشست.

بعد از این مدت به تهران برگشتم اما دیگر طاقت ماندن نداشتم، با شنیدن خبر انجام عملیات، بلافاصله خود را به جبهه جنوب رساندم و به همراه بچه های لشگر علی بن ابی طالب، زیر نظر سردار شهید مهدی زین الدین در عملیات بیت المقدس 2 شرکت کردم.

با پایان یافتن عملیات مجبور شدم برای شرکت در امتحانات به تهران برگردم. اما کمی بعد برای حضور در عملیات خیبر خودم را به جبهه رساندم . در این عملیات بود که به گردان عمار پیوستم و دیگر نتوانستم از آن دل بکنم.مأموریتی که به ما محول شد، شکستن خط دفاعی دشمن در قسمت جنوبی جزیره بود، حمله را شروع کردیم. اما با چیزی مواجه شدیم که تا آن روز ندیده بودم.

عراق با انداختن آب در حد فاصل مقر ما تا سنگرهایش و استفاده از ماده ای مانند سیمان، حرکت ما را کند کرد، اما به هر حال خط را شکستیم و آن را برای پدافند تحویل گردان های پدافند دادیم. همزمان با تغییر سیاست سپاه و کشاندن جنگ به جبهه های جنوب به عضویت سپاه در آمدم و مدتی بعد در عملیات والفجر8 شرکت کردم، عملیاتی که از لحاظ نظامی از پیچیدگی بسیار خاصی برخوردار بود. با توجه به مشکلات امنیتی در چند عملیات قبلی، این بار مسئولین چند ماه زودتر ما را در منطقه ای نزدیک به فاو مستقر کردند، و مدت 4 ماه در این منطقه قرنطینه بودیم تا آن که عملیات شروع شد، مأموریت گردان عمار در این عملیات انهدام 4 سایت موشکی عراق در منطقه صنعتی فاو بود.

بعد از آن که بمباران ها تمام شد، تاول زدن بدن ها مان شروع شد، خارش آن قدر بود که هر کدام مان در گوشه ای خود را به خاک می مالیدیم. با رسیدن نیروهای امدادی...

این مسئله آن قدر اهمیت داشت که حتی حضرت امام (ره) هم به آن تأکید کرده بودند.خوشبختانه این مأموریت به صورت کامل به اجرا درآمد و ما بعد از انهدام این سایت ها خود را به جاده فاو ـ ام القصر رساندیم و این جا بود که عراق از شیمیایی استفاده کرد که من هم در این حمله شیمیایی شدم. بعد از آن که بمباران ها تمام شد، تاول زدن بدن ها مان شروع شد، خارش آن قدر بود که هر کدام مان در گوشه ای خود را به خاک می مالیدیم. با رسیدن نیروهای امدادی به اندیمشک اعزام شدم و بعد از عفونت زدایی به تهران منتقل و در بیمارستان بقیة الله بستری شدم اما زیاد آن جا نماندم و باز هم به خط برگشتم، اما از آن روز به بعد تنگی نفس همراه همیشگی من شد.

بعد از بازگشت اگر چه به دلیل مشکلات شیمیایی در قرارگاه خاتم مسئولیت های ستادی به من واگذار شد، اما با شنیدن خبر عملیات، مرخصی می گرفتم و خودم را به بچه های عمار می رساندم.با گردان عمار در عملیات های کربلای 4 و 5 شرکت کردم و در هر دو این عملیات ها مجروح شدم.

مشکل من در حال حاضر عوارض شیمیایی نیست، بلکه به فراموشی رفتن آن روزها و آن مردان است

این حضور مداوم در جبهه های مختلف ادامه داشت تا آن که جنگ تمام شد و شاید باید بگویم با تمام شدن جنگ، روزهای خوب من هم به پایان رسید چرا که با جامعه ای رو به رو شدم که درک آن برایم سخت بود، تا آن جا که از سپاه استعفا دادم.

بعد از آن، به سازمان قضائی نیروهای مسلح وارد شدم و با ثبت نام در یک مدرسه شبانه تحصیل را بار دیگر آغاز کردم و بعد از اخذ دیپلم در رشته حقوق پذیرفته شدم.مشکل من در حال حاضر عوارض شیمیایی نیست، بلکه به فراموشی رفتن آن روزها و آن مردان است.

متأسفانه امروز، کسانی از جنگ صحبت می کنند که هیچ شناختی از آن ندارند، در حالی که خاطرات آن روزها در سینه بچه های جبهه و جنگ است و برای شنیدن از حال و هوای جنگ باید به سراغ آن ها رفت.

البته بسیاری از این خاطرات را نمی توان به نسل جدید منتقل کرد.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:20:50.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تیپ رمضون گدا در جبهه

تیپ رمضون گدا در جبهه

تیپ رمضون گدا در جبهه

گفتند برای گردان تخریب نیرو می‌خواهیم؛ تخریب تیپ زرهی رمضان. اون موقع معروف بود به تیپ رمضون گدا. آخه هیچی به بچه‌هاش نمی‌داد.

او را در خیابان جلوی پارک دیدم. نشسته بود توی ماشین وانت نیسانش و خیره شده بود به جمعیتی که در آن سوی خیابان توی هم می‌لولیدند. انگار دعوا شده بود.

با نوک انگشت زدم به پشت شیشه. نگاهش برگشت به طرفم و تا مرا دید، لبخند کمرنگی نشست روی لبانش. خم شد و در را به رویم باز کرد. سلام کردم و بی‌اجازه رفتم بالا کنارش نشستم. بی‌مقدمه پرسید: «می‌بینی؟»

به جمعیت اشاره کرد. ازش پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «هیچی، چهار، پنج تا از این لاتها یه نفر رو زدن هیچ کی جلو نرفت لااقل سواشون کنه. تازه پاسبون آمده.»

و در همین حین دیوار جمعیت شکاف برداشت. یک موتور از جلو می‌رفت که دو پاسبان جلو و عقب یکی نشسته بودند که دهانش پر خون بود. مرد دستانش را در هوا تاب می‌داد و چیزهایی می‌گفت. پشت سر آنان یک پیکان راه افتاد که شیشه‌هایش دودی بود و شبح چند نفر را توی آن دیدم که غش رفته بودند از خنده.

گفتم: «می‌خواستم برویم با هم حرف بزنیم.»

پرسید: «راجع به چی؟»

گفتم: «راجع به مجروحیت خودت و عکسهایی که ازت گرفتند.»

و بعد گفتم که می‌خواهم گزارشی تهیه کنم. پوزخندی زد. می‌دانستم اگر کوتاه بیایم، راضی نخواهد شد. خیلی جدی گفتم: «فردا خوبه؟» و ادامه دادم: «می‌تونی چیزی هم بنویسی؟ راجع به اون روزی که مجروح شدی و عکاسی که عکس‌ها را انداخت.»

قبول کرد که با من صحبت کند و چیزی هم بنویسد، ولی نمی‌دانستم چرا هنوز ته دلش خالی است.

پرسید: «فایده‌ای داره؟»

دیدم خیره به جمعیت است که داشتند پراکنده می‌شدند.

گفتم: «آره بابا، اون عکسها یه تیکه از اسناد این جنگه. خیلی‌ها دوست دارن بدونن صاحب عکسها کیه؟ کجا مجروح شده؟ عکاس چطور اونجا حاضر بوده و خیلی چیزای دیگه.»

قرار فردا را گذاشتیم، اما هنوز در فکر این بودم که چرا ازم پرسید: فایده‌ای هم داره؟

فردای آن روز نیامد و قالم گذاشت. فقط نوشته‌اش را برایم فرستاد که کلیاتی از مجروحیتش را توی آن نوشته بود. یک هفته طول کشید تا دوباره پیداش کنم. اکنون او روبه‌روی من نشسته است؛ «حسین اصفهانی».

آره، حتی همون اول که شروع کردم یه مین بغل پایم بود که ندیدمش. اون اومد برداشتش، خوب، اولین بارم بود، ولی همیشه این تو گوشم بود که اولین اشتباه در تخریب، آخرین اشتباهه. الحمدالله از اولین اشتباه قسر در رفتیم

*

سرش را پایین انداخته است. حال که رو در روی هم قرار گرفته‌ایم، نمی‌دانم از کجا شروع کنم. برای خلاصی می‌پرسم: «از اولین باری که جبهه رفتی بگو.»

می‌گوید: «سال 61 بود ما را بردند سومار؛ بعد از حمله مسلم بن عقیل، کنار یک پاسگاه به اسم پاسگاه سفید. یادم نیست، ولی فکر کنم به این خاطر بهش می‌گفتند پاسگاه سفید که رو کار پاسگاه سیمان سفید بود.»

ساکت می‌شود. می‌پرسم: «از آن اعزام خاطره‌ای داری؟»

فکر می‌کند و می‌گوید: «نه، فقط اینکه یک شب ما را بردند برای شناسایی، رفتیم بالای شهر مندلی عراق، درست بالای شهر بودیم. تمام چراغهای شهر را می‌توانستیم ببینیم. فقط همین یادمه. آخه قضیه مال چهارده سال پیشه. خودش یک عمره، نه؟»

بالای پای قطع شده‌اش را می‌خاراند و جابه‌جا می‌شود و نفسش را با صدا بیرون می‌دهد.

می‌پرسم: «دوباره کی رفتی؟»

می‌گوید: «بار دوم که رفتم، ما را فرستادند دژبانی پادگان دوکوهه. می‌خوردیم و می‌خوابیدیم و پست می‌دادیم. ماموریتم که تمام شد برگشتم و دنبال درسم را گرفتم.»

می‌پرسم: «کلاس چندم بودی؟»

می‌‌گوید: «سوم راهنمایی.»

می‌گویم: «بعد؟»

جبهه

می‌گوید: «بار سوم با اعزام سراسری رفتم. قبل از عملیات خیبر بود. یک عالمه نیرو اعزام شده بود. ما را باز بردند پادگان دوکوهه. همه را توی زمین صبحگاه جمع کردند. گفتند برای گردان تخریب نیرو می‌خواهیم؛ تخریب تیپ زرهی رمضان. اون موقع معروف بود به تیپ رمضون گدا. آخه هیچی به بچه‌هاش نمی‌داد. صد نفری داوطلب شدیم. آمدند کمی برایمان روضه خواندند که تخریب خطر دارد و ال و بل که هر کس نمی‌خواهد نیاید. یادم نمی‌آید کسی پشیمان شده باشد. بعد همه‌مان را سوار کردند و بردند به جفیر. برای آموزش و باقی قضایا.»

می‌گویم: «از آموزش بگو.»

می‌‌گوید: «هیچی یادم نیست. گفتم که، خیلی از اون موقع گذشته. فقط از بچه‌ها، اسم رمضانی یادم مونده. فرمانده دسته‌مون بود. اینهاش، همین که داره پام را می‌بنده.»

و عکس را می‌کشد جلو و رمضانی را نشانم می‌دهد. نیم رخ صورتش نشان می‌دهد که او هم از هفده – هجده سال بیشتر نداشته است.

می‌پرسم: «برای عملیات خیبر رفتین؟»

می‌گوید: «نه ما را نبردند.»

می‌پرسم: «از اون روزی که مجروح شدی بگو»

می‌گوید: «صبح بود که گفتند دسته ما آماده باشد برود. پاکسازی میدان مین. برای اولین بار می‌خواستیم وارد یک میدان مین واقعی بشویم. همان جا پشت خاکریز اردوگاه یک حمام صحرایی بود؛ ده تا دوش داشت. دویدم رفتم و غسل شهادت کردم. حمام خلوت بود. مثل اینکه فقط من تجربه قبلی جبهه را داشتم! وقتی برگشتم دیدم همه آماده‌ شده‌اند. هنوز موهایم خیس بود. وسایلمان را برداشتیم و سوار شدیم. کل دسته پشت یک تویوتا جا شد. یک ساعتی رفتیم تا رسیدیم. فقط یادمه که همه جا رملی بود.»

باز جابه‌جا می‌شود. می‌دانم که ناراحت است رسمی بنشیند.

می‌گویم: «راحت باش.»

با اکراه پایش را دراز می‌کند و می‌پرسد: «کجا بودیم؟»

می‌گویم: «اول میدون مین!»

پاهایش را تو بغل جمع می‌کند و انگار که همین الان توی میدان مین است، ادامه می‌دهد: «این قدر مین خنثی کردم که هر دو جیب پیراهنم پرچاشنی شده بود. از شانس من، همه‌اش گوجه‌ای بود. داشتم کار می‌کردم که دیدم دو نفر دارند می‌آیند. دست یکی‌شان دوربین عکاسی بود. وقتی رسیدند، شروع کردند به عکس انداختن. نام عکاس حسنی بود. وقتی عکسها را انداخت...

می‌گوید: «میدان، نامنظم بود و قدیمی. رمضانی تقسیم‌مان کرد. با اون کلاهش شده بود عین اونهایی که دنبال طلا هستند. سه نفر سه نفر شدیم. قبلا توی میدون یک معبر باز کرده بودند اما ما باید کل میدون را جمع می‌کردیم. نشستیم آن جایی که گفته بود. هر کدام باید عرض چهار متر را پاک می‌کردیم و با هم می‌رفتیم جلو.»

می‌پرسم: «رمضانی به تخریب وارد بود؟»

می‌گوید: «آره، حتی همون اول که شروع کردم یه مین بغل پایم بود که ندیدمش. اون اومد برداشتش، خوب، اولین بارم بود، ولی همیشه این تو گوشم بود که اولین اشتباه در تخریب، آخرین اشتباهه. الحمدالله از اولین اشتباه قسر در رفتیم.»

به عکسی نگاه می‌کنم که او دارد مین‌ها را خنثی می‌کند قیافه‌اش تغییر کمی کرده. صورتش چاق‌تر شده و ریش درآورده. از آدم آن عکس، یک پا هم کمتر دارد.

می‌پرسم: «چقدر گذشته بود که این اتفاق افتاد؟»

می‌گوید: «نیم ساعت نشده بود.»

می‌پرسم: «چه حالی داشتی؟»

می‌گوید: «نمی‌دونم. وقتی داشتیم می‌اومدیم طرف میدون؛ چند بار از بچه‌های توی ستون جلو زدم. اصلا نمی‌دانم چرا، هنوز هم نفهمیده‌ام. طوری شده بود که آخر سر رمضانی دعوایم کرد. بلند سرم داد کشید:

- «اصفهانی، چقدر عجله‌داری، با ستون برو.»

پاهایش را تو بغل جمع می‌کند و انگار که همین الان توی میدان مین است، ادامه می‌دهد: «این قدر مین خنثی کردم که هر دو جیب پیراهنم پرچاشنی شده بود. از شانس من، همه‌اش گوجه‌ای بود. داشتم کار می‌کردم که دیدم دو نفر دارند می‌آیند. دست یکی‌شان دوربین عکاسی بود. وقتی رسیدند، شروع کردند به عکس انداختن. نام عکاس حسنی بود. وقتی عکسها را انداخت اسمش را گفت. گفت وقتی برگشتیم تهران، برویم میدان فلسطین، ساختمان امام صادق (تبلیغات سپاه) عکسهایمان را بگیریم. من برگشتم سر کارم. آن دو نفر داشتند می‌رفتند. می‌خواستند که جاهای دیگر هم عکس بگیرند.»

جبهه

می‌پرسم: «اون مین روندیدی؟»

می‌گوید: «بعضی از مین‌ها رو بودند؛ بعضی‌هاشون هم رفته بودند زیر خاک. گفتم که میدون قدیمی بود. باد و بارون بعضی‌هاشون را حسابی زیر خاک کرده بود. داشتم سیخک می‌زدم که یهو رفتم رو هوا. برایم غیرمنتظره بود. اصلا فکرش رو نمی‌کردم. بلند شدم رو هوا و با کمر خوردم زمین. قشنگ یادمه اولین چیزی که گفتم «یا مهدی» بود. اولش هیچی نفهمیدم. گیج بودم. سرم را که بلند کردم، دیدم پام چی شده! ایناها، تو این عکس قشنگ معلومه. اونجا بود که دلم تیر کشید.»

می‌پرسم: «اول کی اومد بالای سرت؟»

می‌گوید: «همون دو نفری که بغلم کار می‌کردند. بعد هم رمضانی اومد. عکاس هم که زیاد دور نشده بود برگشت و تند تند عکس انداخت. رمضانی تا رسید، چفیه‌اش را باز کرد و بست به پای راستم. عین لوله آفتابه خون از پام می‌رفت. پام اون وقت اصلا درد نداشت. شاید من گیج بودم و نمی‌فهمیدم.»

می‌پرسم: «از حسنی بگو.»

می‌گوید: «او فقط عکس می‌انداخت. حتی با بچه‌ها دعوایش هم شد. بچه می‌گفتند چرا توی این موقعیت اون دارد عکس می‌اندازد. حسنی به حرف هیچ کس گوش نمی‌داد. فقط می‌گفت شما نمی‌دونید این عکس‌ها چیه. حتی تا وقتی که داشتند مرا سوار آمبولانس می‌کردند، باز هم داشت عکاسی می‌کرد.»

می‌پرسم: «از بچه‌هایتان کدام یکی با تو آمدند.»

می‌گوید: «گفتم که، اسم هیچ کدام یادم نیست. فقط وقتی که داشتند در آمبولانس را می‌بستند، برای آخرین بار چهره رمضانی را دیدم و بقیه بچه‌ها که توی این ده پانزده دقیقه خیلی مهربان شده بودند.»

می‌پرسم: «از آنجا تو را به کجا بردند؟»

می‌گوید: «بیمارستان صحرایی، توی یک زیرزمینی بود. پر مجروح بود. اسم و مشخصاتم را پرسیدند و بهم سرم وصل کردند. توی همان حال که خون هم ازم رفته بود، صدای دکتر را شنیدم که به مجروحی که داد و بیداد می‌کرد، می‌گفت: از این خجالت بکش. خیلی تشنه شده بودم. خواهش و التماس کردم برایم آب بیاورند. یک لیوان پر آوردند. ذوق زده شدم. آنقدر تشنه بودم که می‌خواستم لیوان را از دست آن پرستار سبیل کلفت بقاپم. کنارم نشست و نوک یک قاشق را خیس کرد و گذاشت روی لبهایم. خیلی بی‌انصاف بود، اما چسبید. جگرم آتش گرفته بود.»

می‌پرسم: «از آنجا تو را کجا بردند؟»

می‌گوید: «پایم را بستند، سوار آمبولانس کردند و حرکتم دادند. جلوی دژبانی که رسیدیم گیر دادند که باید در عقب را باز کنید ببینیم. در را باز کردند و دژبان نگاهی به صورتم انداخت و اجازه حرکت داد. رسیدیم اهواز، اما نمی‌دانم کدام بیمارستان. از پایم عکس گرفتند. همه‌‌اش به دکتر می‌گفتم می‌بخشید که اذیت‌تان می‌کنم. آنها هم می‌خندیدند.»

در پادگان دوکوهه. همه را توی زمین صبحگاه جمع کردند. گفتند برای گردان تخریب نیرو می‌خواهیم؛ تخریب تیپ زرهی رمضان. اون موقع معروف بود به تیپ رمضون گدا. آخه هیچی به بچه‌هاش نمی‌داد. صد نفری داوطلب شدیم. آمدند کمی برایمان روضه خواندند که تخریب خطر دارد و ال و بل که هر کس نمی‌خواهد نیاید. یادم نمی‌آید کسی پشیمان شده باشد. بعد همه‌مان را سوار کردند و بردند به جفیر. برای آموزش و باقی قضایا

و خودش هم می‌خندد و با دست می‌کوبد روی پای مصنوعی‌اش. ادامه می‌دهد: «ساعت 11 صبح بود که بردنم اتاق عمل. دکتر داشت باهام صحبت می‌کرد که پرستار با سوزن چیزی قاطی سرم کرد. دیگر هیچ نفهمیدم. تا ساعت 8.5 صبح فردایش بیهوش بودم. درست یادمه. چشم که باز کردم، دیدم پنکه داره بالای سرم می‌چرخه. اولش نمی‌دانستم کجا هستم. تا اینکه دور و بر را نگاه کردم و همه چیز یادم آمد. پتو روی پایم کشیده بودند.»

می‌پرسم: «کی فهمیدی که پایت را قطع کرده‌اند.»

می‌گوید: «اولش شک داشتم. دراز شدم و پتو را از روی پایم کشیدم. اون جا بود که فهمیدم پایم را از زیر زانو قطع کرده‌اند.» و شلوارش را بالا می‌زند و پایش را نشانم می‌دهد.

می‌پرسم: «از اون جا فرستادنت کجا؟»

می‌گوید: «مجروح خیلی زیاد بود. همون روز، نزدیک ظهر، مرا آوردند به فرودگاه. روی تخت بودم. یک عالمه مجروح را سوار هواپیما سی – 130 کردند و فرستادند مشهد. مرا فرستادند بیمارستان 17 شهریور. وقتی رسیدیم نیم ساعتی توی راهرو، در به در جا بودم تا اینکه توی یکی از اتاقها جایم دادند.»

می‌پرسم: «به خانواده‌ات چطور خبر دادی؟»

جبهه

می‌گوید: «همان وقت که جبهه بودم، پدرم هم جبهه بود. او را از طرف شهرداری فرستاده بودند اهواز. راننده تانکر آب بود. من تا بیست روز تلفن نزدم. خانواده‌ام نگران شده بودند. پدرم برگشته بود تهران. دامادمان می‌رود جنوب تا خبری ازم بگیرد. می‌رود دوکوهه؛ ساختمان گردان تخریب، می‌رود توی یکی از اتاق‌ها. یکی خواب بوده. ازش می‌پرسد از فلانی خبری نداری. او هم همانطور خواب‌آلود می‌گوید پاش رفته رو مین قطع شده. خشکش می‌زند. آن بنده خدا هم خواب از چشمش می‌پرد و شروع می‌کند به گفتن اینکه چیزیش نشده و فقط یک ترکش ریز خورده به پایش. خبر دادن من مصادف می‌شود با بازگشت او از جنوب. من به یکی از دوستانم (شهید صادقی) خبر دادم که او هم به ابوالفضل، فامیلمان، می‌گوید او هم خبر را به خانواده‌ام می‌دهد. می‌گوید یه ترکش ریز خورده به پاش. پدرم و آقا تقی، همسایه‌مان، همان روز حرکت کردند به طرف مشهد. می‌دانستم که حرکت کرده‌اند بیایند. به همه پرستارها سپردم که بگویند چیزیش نیست. تو اتاق روی تخت بودم که یکهو پدرم و آقا تقی از در آمدند تو. پدرم بهتش زده بود. داشت از غصه می‌ترکید. اول پرسید چت شده؟ گفتم: چیزی نیست؛ که ملحفه را از رو پایم کشید. خشکش زد. گفت: صد بار گفتم مواظب خودت باش، حالا دیگه کی به تو زن می‌ده! یه خواهری از بنیاد شهید توی بیمارستان بود. پدرم را دلداری داد و گفت: خودم صد تا زن از تو همین بیمارستان برایش پیدا می‌کنم. باید منتش را هم بکشند! از خجالت داشتم می‌مردم. آخه همه‌اش 16 سال داشتم، هنوز این حرفها برام زود بود.»

با خنده می‌پرسم: «آخر بهت زن دادن یا نه!؟»

می‌خندد و می‌گوید: «آره بابا. محمدم الان کلاس پنجمه.»

می‌پرسم: «دیگه؟»

می‌گوید: «دیگه هیچی. دامادمان اومد و مرا برداشت و آورد تهران. تا پام خوب شد. یه بار دیگه هم رفتم جبهه؛ پرسنلی لشکر 27.»

می‌پرسم: «حسنی رو دیگه ندیدی؟»

دامادمان می‌رود جنوب تا خبری ازم بگیرد. می‌رود دوکوهه؛ ساختمان گردان تخریب، می‌رود توی یکی از اتاق‌ها. یکی خواب بوده. ازش می‌پرسد از فلانی خبری نداری. او هم همانطور خواب‌آلود می‌گوید پاش رفته رو مین قطع شده. خشکش می‌زند. آن بنده خدا هم خواب از چشمش می‌پرد و شروع می‌کند به گفتن اینکه چیزیش نشده و فقط یک ترکش ریز خورده...

می‌گوید: «نه از اون فقط همین عکسها یادگار مونده. آنی عکسها رو همان جا می‌فروختن. مردم هم می‌خریدن؛ نماز جمعه، شاه عبدالعظیم، مرقد امام و خلاصه همه جا. عکس خوبی بود. سر بزنگاه حاضر بود و شکار کرد. همین دیگه. همه‌اش همین بود.»

صحبتمان تمام می‌شود. بلند می‌شود که برود، ازش تشکر می‌کنم. وقتی پا از در بیرون می‌گذارد، می‌پرسد: «حالا به نظرت فایده‌‌ای داره؟»

از سوالش سردرنمی‌آورم. می‌گویم: «هان!»

می‌گوید: «هیچی».

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:18:42.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نذر پیروزی رزمنده‌ها!

نذر پیروزی رزمنده‌ها!

نذر پیروزی رزمنده‌ها!

«عزت ملکی» یکی از زنان طایفه نودیه گفت: با اینکه خودمان در مضیقه بودیم به غارهای اطراف روستاها پناه برده بودیم، اما دل‌مان با جوانانی بود که برای دفاع از وطن در جبهه‌ها می‌جنگیدند و در آن شرایط دام‌‌های‌مان را برای سلامتی و پیروزی آنها نذر می‌کردیم.

«عزت ملکی» یکی از زنان طایفه نودیه گفت: با اینکه خودمان در مضیقه بودیم به غارهای اطراف روستاها پناه برده بودیم، اما دل‌مان با جوانانی بود که برای دفاع از وطن در جبهه‌ها می‌جنگیدند و در آن شرایط دام‌‌های‌مان را برای سلامتی و پیروزی آنها نذر می‌کردیم.

عزت ملکی یکی از زنان طایفه «نودیه» در اطراف پادگان ابوذر استان کرمانشاه است؛ او با لباس کردی سورمه‌ای ‌رنگ که گل‌های همرنگ و برجسته بر تن دارد، با لهجه کردی ایلامی که به فارسی خیلی نزدیک است و دست‌های پینه بسته که سختی‌های زندگی روستایی را چشیده، خیلی حرف‌ها از دفاع مقدس برای گفتن دارد.

این شیرزن کرمانشاهی در فرصتی کوتاه برای ما از روزهایی که صدام آشیانه‌شان را ویرانه کرد، سال‌ها سقف‌شان آسمان و پناهگاهشان غارهای تاریک و نمناک بود، روایت می‌کند.

صبح زود بود که هواپیماهای عراق منطقه را بمباران کردند، بچه‌ها با این صدای وحشتناک از خواب بیدار شدند و به گریه افتادند؛ نمی‌دانستیم کجا باید برویم به همراه 5 تا بچه‌هایم به سمت کوه‌ها رفتیم؛ مردم پا برهنه و بدون هیچ لوازمی و فقط برای نجات جانشان، به سمت کوه‌ها می‌دویدند.

غاری نزدیک محل سکونت ما بود که تا 9 روز در آنجا ماندیم؛ مردها برای تهیه مواد اولیه غذا به خانه‌ها می‌رفتند؛ آرد و آب می‌آوردند و با چیدن سنگ‌ها کنار هم تنوری درست کرده بودیم و نان درست می‌کردیم.

لباس‌هایمان را در گوشه‌ای از این غار می‌گذاشتیم؛ یکبار می‌خواستم لباس پسرم را عوض کنم، وقتی خواستم آن را بردارم، دیدم که یک مار بین لباس‌ها چنبره زنده که خوشبختانه کاری با ما نداشت.

دام‌هایی داشتیم که از شیر و ماست آن استفاده می‌کردیم؛ در آن شرایط دشوار و با وجود کمبودها گاهی برای سلامتی رزمنده‌ها و پیروزی آنها گوسفندهایمان را نذر می‌کردیم.

گاهی وقت‌ها خلبان‌های ارتش را می‌دیدیم که بالای سر ما پرواز می‌کردند؛ بعضی‌ وقت‌ها هلیکوپتر شهید شجاع و دلاور «علی‌اکبر شیرودی» را می‌دیدیم که به ما نزدیک می‌شد و می‌گفت «اینجا نایستید، عراق می‌خواهد اینجا را بمباران کند» ما از آن منطقه دور می‌شدیم و می‌دیدم که هواپیماهای عراق همانجا را بمباران می‌کنند.

دام‌هایی داشتیم که از شیر و ماست آن استفاده می‌کردیم؛ در آن شرایط دشوار و با وجود کمبودها گاهی برای سلامتی رزمنده‌ها و پیروزی آنها گوسفندهایمان را نذر می‌کردیم.

آن قدر اتفاق در ایام جنگ می‌افتاد که لحظه به لحظه‌اش خاطره است؛ در خاطرم هست یکبار دشمن روستای «کلاره» را با موشک‌هایش نشانه گرفته بود؛ بعد از حمله وقتی به روستا رسیدیم با جنازه‌های مردم بی گناه مواجه شدیم و غم‌انگیزترین صحنه‌ای که دیدم این بود که بر اثر اصابت ترکش بمب‌های عراق، شکم یک زن باردار متلاشی شده بود و جنینش بیرون افتاده بود.

خدا را شکر که به برکت انقلاب اسلامی منطقه امن شده است و از خداوند می‌خواهیم شر تمام دشمنان ما را به خودشان بازگرداند و رهبر عزیزمان را تا انقلاب مهدی (عج) حفظ کند.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:17:42.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چه کسی از برادر شهیدم طلبکار است؟

چه کسی از برادر شهیدم طلبکار است؟

چه کسی از برادر شهیدم طلبکار است؟

 خواهر شهید سالیکنده می گوید: خواب دیدم، برادرم را که گفت: خواهرجان، من یک بدهی به یکی از دوستانم دارم. بروید تسویه کنید. بگوئید که حلالم بکند. از او رضایت هم بگیرید

جانعلی سالیکنده؛ از فرمانده هان شهید گردان یا رسول الله(ص)؛ «عضو رسمی سپاه پاسداران شهر بندرگز گلستان» می باشد. خواهر شهید سالیکنده می گوید: خواب دیدم، برادرم را که گفت: خواهرجان، من یک بدهی به یکی از دوستانم دارم. بروید تسویه کنید. بگوئید که حلالم بکند. از او رضایت هم بگیرید.

 این را که گفت از خواب پریدم. از فردای این ماجرا، پریشان و دلواپس به همه جا سرک کشیدم. به همه دوستان جانعلی مراجعه کردم که چه کسی از ایشان طلبکار است و این مبلغ چقدر می باشد.

خیلی پرس و جو کردم و برای برادرم که شهید شده و حالا نگران طلبیدن حلایت از بهترین دوستش هست، غصه خوردم. آخر برادرم که اهل پول قرض کردن از کسی نبوده! پس این شخص یکی از نزدیکترین رفقای داداشم می باشد. بیشتر دوستان نزدیک و دورش را می شناختم. نشستم و تمام بچه هایی که نامشان را می دانستم، روی کاغذ یکی یکی نوشتم و راهی شهر شدم.

به هر مشقتی بود آنها را پیدا کردم. یکی جبهه بود. یکی جانباز شده بود. یکی تازه زخمی شده و افتاده بود توی بیمارستان، یکی موج خورده بود رفته بود توی کما. ته قصه رسیدم به یک پاسدار که بیشترین رفاقت را با داداشم داشت. «معاونت تخریب لشکر 25 کربلا؛ قربان فرجی» آخرین امید من شد.

نشستم کنار قبر داداشم و گفتم: داداش گلم، من خیلی دویدم دنبال طلبکارت، خجالت زده ام که بهش نرسیدم. توی شلمچه، معاون تخریب لشکر 25 کربلا «قربان فرجی» شهید شده...

رفتم سراغ خانواده اش، گفتند: ایشان رفته اند جبهه، یعنی همیشه جبهه هستند، خانه قربان خاکریزهای جبهه است. توی دلم گفتم انشالله سلامت باشند، در پناه خدا... گفتم: راستش من یک خوابی دیدم که داداشم مبلغی بدهی دارد به یکی از دوستانش، ما همه را پیدا کردیم. شما که می دانید رفاقت قربان و جانعلی چقدر زیاد است. مثل دوتا برادرند. بغض گلویم را چسبیده بود و داشت یواش یواش می ترکید.

گفتم: غم نبینید، سرخی چشمان من از داغ برادر است. انشالله هیچ وقت داغ برادر نبینید. سرشان را انداختند پائین، آخه من تازه برادر از دست داده بودم. گفتند: خدا بهت صبر زینب بدهد. راجع به این موضوع هم غصه نخورید. انشالله قربان از جبهه همین روزها مرخصی می آید. ما که هیچ اطلاعی نداریم، ولی قربان که بیاد، می گوئیم بیاید منزلتان، اصلا همه ما مزاحمتان می شویم.

فرمانده شهید گردان یا رسول الله(ص)

گفتم: قدم تان روی چشم، بیائید داداشم خیلی خوشحال می شود.

خدا حافظی کردم و رفتم منزل. یکی دو هفته ائی گذشت، من هی غصه خوردم و نشستم یک گوشه برای دل داداشم گریه کردم. داداش گلم یک نشانی کوچک بهم بده، تا جانم را فدایت بکنم، خاطر برادرم را بیشتر از جانم می خواستم.

شهید که شد من پژمرده شدم. کم حرف شدم، گوشه گیر شدم. دلم را برده، روحم را برده، آنقدر زار زدم تا اینکه آمد بخوابم. توی همان خواب گفتم: قربان قد وبالات بروم داداش من؛ یک نشانی بده تا خواهر بلاگردانت بشود.

داداش شهیدم گفت: باید بروید قربان فرجی را پیدا کنید. دفترچه ائی دارم، لای دفترچه؛ «مبلغ سه هزار تومان» هست، بگیرید بدهید به قربان فرجی. آن وجه هم متعلق به خودش نیست. شاید نتواند از عهده آن بر بیاید، بروید که بنده خدا گرفتار نشود. مثل من.

نیمه شب بود، بیدار که شدم، ذوق زده رفتم سراغ گنجه و گشتم و گشتم، دفترچه را طبق نشانی هایی که داده بود پیدا کردم. دفترچه را بوسیدم و اشک ریختم،از صدای هق هق گریه ام، همه خانه بیدار شدند.

«سه هزار تومان» منگنه شده بود. وسط دفترچه، برگ برگ دفترچه را که بوی برادر می داد هی بوسیدم و بغض کردم و اشک ام حلقه حلقه چکید روی برگه های دفترچه...

تا صبح دیگر خوابم نبرد. نماز صبح را که خواندم، نشستم روی پله ها تا آفتاب در بیاد. زمستان بود، آفتاب بی رمق و خسته دل، مثل دل خسته من، نیش زد و گم شد. راه دور بود و کوچه ها پر پیچ و خم، من مضطرب و پریشان.

خودم را پیچیدم لای چادر و چارقد، دویدم سمت خانه قربان فرجی. دل تو دلم نبود. خدا کند قربان از جبهه مرخصی آمده باشد.

توی راه بلندگوی مسجد محل مارش عملیات می زد، نام شلمچه را هی تکرار می کرد. قتلگاه بردارم، شلمچه، هوا هی ابری می شد، هی آفتاب می زد، من داغ می شدم و یخ می کردم.

گفت: باید بروید قربان فرجی را پیدا کنید. دفترچه ائی دارم، لای دفترچه؛ «مبلغ سه هزار تومان» هست، بگیرید بدهید به قربان فرجی. آن وجه هم متعلق به خودش نیست. شاید نتواند از عهده آن بر بیاید، بروید که بنده خدا گرفتار نشود. مثل من

پیچیدم توی کوچه، دلم هوری ریخت. تمام اهالی محل ریخته اند توی کوچه و صدای گریه و زاری، چشم ها همه اول صبحی سرخ بودند. گیج و مضطرب و خسته، وارد حیاط خانه شان شدم.

خواهرای قربان، مثل حضرت زنیب(س) برای داداش شهیدشان زبان گرفته بودند، من بیحال تکیه کردم به دیوار... تشنگی داشت خفه ام می کرد.

بعد چشمم افتاد توی نگاه خواهر کوچکتر قربان، بغض ام ترکید و های های گریه افتادم. بخودم که آمدم دنبال تابوت شهید قربان بودم که داشت می رفت مهمان برادرم بشود.

نشستم کنار قبر داداشم و گفتم: داداش گلم، من خیلی دویدم دنبال طلبکارت، خجالت زده ام که بهش نرسیدم. توی شلمچه، معاون تخریب لشکر 25 کربلا «قربان فرجی» شهید شده...

ماه دی/ زمستان سال 1365 بود...

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:16:41.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وصیت نامه ای که از شلمچه رسید

وصیت نامه ای که از شلمچه رسید

وصیت نامه ای که از شلمچه رسید

 خدا را شکر میکنم که با حالتی به دیدارش می رسم که با ذلت و زبونی جان من گرفته نشده است بلکه آگاهانه و با شور و عشق جانم را و همه سرمایه ام را به خاطر اسلام و انقلاب وعزت امام عزیز در راه خدا داده ام

شهید سیدعلی اکبر سامع

 

نام پدر :  ابوالفضل

 

استان محل تولد :  اصفهان

تاریخ تولد :  19/12/1345

دانشگاه :  صنعتی شریف

رشته تحصیلی :  مهندسی برق

مدرک تحصیلی :  کارشناسی

شهادت در عملیات :  کربلای 5

محل شهادت :  شلمچه

تاریخ شهادت :  20/10/1365

 

وصیت نامه شهید سیدعلی اکبر سامع

بسم الله الرحمن الرحیم

الف : خطاب به پدر :

پدر جان خدا را شاهد می گیرم که قصدم از نوشتن این جملات فقط کسب رضایت شما و اطمینان قلبی شماست و در ضمن بدانید فرزندی که 20 سال برایش زحمت کشیدید و از فراهم کردن هر گونه امکانات و شرایط برای راحتی زندگی و تحصیل و درس خواندن مضایقه نکردید و جوانی خود را بر سر این‌کار گذاشتید ، چه حرفی برای گفتن دارد. همین جا فرصت را مغتنم می شمارم وخدا را گواه می گیرم و با صدای بلند می گویم"الحق شما وظیفه پدری خود را به نحو احسن بجا آوردید و از تحمل هیچ رنج و مشقتی برای آرامش خاطر وآسودگی من دریغ ننموده اید" و من خدا را شکر می کنم که چنین پدری داشتم و به وجود شما افتخار می کنم. یادم نمی رود درروزهای بچگی و نوجوانی مان که دستمان را می گرفتید و به جلسه قرآن مجید و نماز جماعت می بردید و از همان اول ما را قرآن خوان و نمازخوان و عاشق خدا و پیامبر و اهل بیت تربیت نمودید و من به صراحت می گویم که هر چه دارم مایه اش از تربیت صحیح و اسلامی شماست. خدا را به حق امام حسین(ع) قسم می دهم که به شما صبر و اجر عنایت کند و در دنیا به شما آبرومندی و صحت و سلامتی و در آخرت رو سفیدی نزد پیامبر و حضرت علی (ع) عنایت فرماید . بابا ما که از سادات هستیم و خود را منسوب به پیامبر می دانیم باید بیش از دیگران خود را مقید به دستورات آنها بدانیم و بیش از دیگران زندگی و اعمال و حرکات آنها را سرمشق قرار دهیم. امام حسین (ع) هم روز عاشورا علی اکبر خود را از دست داد، علی اکبری که به پیامبر بیش از دیگران شبیه بود و یادگار او بود. بابا امام حسین (ع) هم علی اکبر خود را دوست می داشت و من هم یقین دارم و مطمئنم که محبت شما به من بود که گاهی باعث عصبانیت و ناراحتی شما می شدم. ولی امام حسین(ع) گفت راضیم به رضای خدا و شاهد شهادت جوان خود در صحنه کربلا بود. چون اسلام در خطر بود و امام حسین(ع) اسلام را عزیزتر از فرزند خود می دانست، انشاالله شما هم چنین هستید. درست است که زحمت کشیدید و با هر بدبختی و رنجی که بوده است مرا به اینجا رساندید، درست است که غم نبودن وشهادت من برای شما خیلی سنگین و گران است،ولی بدانید شما مورد نظر و عنایت خدا بوده اید که خدا چنین فیض عظیمی را به من عطاکرده است. من هم به اذن الهی در روز قیامت جواب این خدمت بزرگ شما به اسلام عزیز و انقلاب و ابراز وفاداری به امام عزیز را خواهم داد و شما را به صف انبیا و اولیای الهی خواهم برد، ما که در دنیا نتوانستیم حق فرزندی را بجا آوریم. انشاالله در قیامت و در روزی که پای همه به غیر از مومنان و بندگان خالص خدا بر صراط خواهد لرزید جبران خواهم کرد.

نیکی و ایثار آن است که انسان از عزیزترین چیز در راه خدا بگذرد و این آیه به خوبی در مورد شما صدق میکند که : "لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون"زیرا که شما از بهترین چیزتان یعنی جوانتان و حاصل عمر و ثمره جوانیتان در راه خدا و به خاطر انقلاب و وفاداری به امام عزیز دارید و من هم از بهترین چیزم یعنی جانم و موقعیت زندگی و شرایط تحصیل و درسم فقط و فقط به خاطر خدا و ادای وظیفه گذشتم

می دانم که شما آنقدر روشن هستید که بدانید حق کدام است وکدام باطل، ولی چند جمله ایست که می خواهم از ته دل بیان کنم و یقین دارم که شما هم آنرا به گوش جان خواهید شنید.

 گریه کردن حق مسلم شماست و شما  در این مصیبت هر چه بکنید حق دارید چون داغ فرزند خیلی گران است ، ولی بدانید که با راحت طلبی  و خوش گذرانی و در خانه ماندن و فقط شعار دادن انسان عزیزخدا نمی شود و خدا تا انسان را در بوته آزمایش قرار ندهد و او را به رنج و سختی و دوری از خانه و خانواده امتحان نکند و صدق و اخلاص او را ظاهر نکند تا هم خود او و هم دیگران نفهمند و عزت و شرف برای جامعه و امت هم از همین راه بدست می آید.

پس بابا جون صبور باشید و از خدا بخواهید که شما را از صابران قرار دهد همانطوری که امام حسین (ع) در غم شهادت علی اکبر خود صبرکرد و گفت :"خدایا این قربانی را از من قبول کن " و بدانید که خدا به شما نظر دارد پس کاری نکنید که موجبات ضرر و خسران و غضب الهی را فراهم آورید ،محکم و استوار در مقابل طعن منافقان و ریشخند رفاه طلبان بایستید و فقط خدا را در نظر داشته باشید که شما چیزی را از دست نداده اید ، سعادت و رستگاری جاودانی نصیب شما شده است و نکند خدای نکرده با بیتابی و گریه زیاد موجبات تمسخر و دلخوشی دشمنان اسلام و انقلاب و امام را بوجود آورید و دل آنها را خوش کرده و دل دیگر خانواده شهدا را ناراحت و شکسته کنید .

شهید سیدعلی اکبر سامع

بدانیدکه من این راه را مشتاقانه و با چشمی باز طی نمودم و نگاه به سالار شهیدان نمودم و این راه را از او یاد گرفتم و خدا را شکر میکنم که با حالتی به دیدارش می رسم که با ذلت و زبونی جان من گرفته نشده است بلکه آگاهانه و با شور و عشق جانم را و همه سرمایه ام را به خاطر اسلام و انقلاب وعزت امام عزیز در راه خدا داده ام. از اینکه نتوانستم به دانشگاه بروم و تحصیل کنم ناراحت نباشید زیرا قصد و آرزوی قلبی من از تحصیل این بودکه به اسلام خدمتی بکنم . حالاکه خدا صلاح و مصلحت دانسته است  من هم راضی هستم به رضای الهی .

نیکی و ایثار آن است که انسان از عزیزترین چیز در راه خدا بگذرد و این آیه به خوبی در مورد شما صدق میکند که : "لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون"زیرا که شما از بهترین چیزتان یعنی جوانتان و حاصل عمر و ثمره جوانیتان در راه خدا و به خاطر انقلاب و وفاداری به امام عزیز دارید و من هم از بهترین چیزم یعنی جانم و موقعیت زندگی و شرایط تحصیل و درسم فقط و فقط به خاطر خدا و ادای وظیفه گذشتم.

شما هم راضی به رضای خدا باشید،شاید خود همین حکمتی دارد که به همه بفهماند اینها که شهید می شوند فقط برای مردن وکشته شدن ساخته نشده اند وعده دیگری برای درس خواندن.من وظیفه خود را انجام دادم و اگر وظیفه ام درس خواندن بود به حول و قوه الهی به هدف خدمت به اسلام و مسلمین و اعتلای کلمه حق،با جدیت و تلاش مشغول درس خواندن می شدم ولی چه کنم که دشمن اجازه نداد و تقدیر الهی این بودکه مرگ ما مایه نصرت و پیروزی باشد نه حیاتمان.

مادرم،پس از شهادت من هیچ سستی و تزلزلی به خود راه مده و محکم و استوار با توکل به خدا مشغول زندگی باش و همینطور که ما را عاشق اسلام و اهل بیت تربیت کردی،دیگر برادران و خواهرانم را با قوت قلب و دل مطمئن تربیت کن.

هرگاه ناراحتی ها و مصیبت ها بر تو سنگینی کرد، قرآن بخوان تا روحت تازه شود.هرگاه دلت برایم تنگ شد به تکیه شهدا برو و عقده دلت را خالی کن ولی جلوی منافقان راحت طلب و آنهاکه زخم زبان می زنند،محکم و استوار باش و بگو این قربانی را به خاطر خدا و دین خدا و پایداری انقلاب و سلامتی امام دادم و به این قربانی افتخار میکنم.مادرم، خدا را شاهد می گیرم که به وجود شما افتخار میکنم وخدا را شکر میکنم که چنین مادری داشتم.

مادرم بدانیدکه حج شما از همین الان مقبول درگاه الهی است زیرا شما قربانیتان را زودتر فرستادید و خدا آنقدر مرا لایق دانسته است که این فیض عظیم شهادت را نصیبم فرموده است ،نعمتی که نصیب همه کس نمی شود.

من به قرآن خواندن خیلی علاقه داشتم و صوت قرآن را که می شنیدم روحم تازه می شد پس شما هر وقت ناراحت شدید و خواستید گریه کنید، قرآن بخوانید تا ثواب و رحمت و برکت آن به روح من نایل شود.

ج - خطاب به برادران و خواهران خود:

در آخر چندکلمه ای با برادران وخواهرانم دارم که شما الان مورد عنایت خدا هستید و بدانیدکه خدا به شما نظر دارد پس کاری نکنید که موجب سرشکستگی اسلام و انقلاب را فراهم آورید خدا خواسته است من با خونم به خدا خدمت کنم شما انشاءالله محکم درس بخوانید تا عزت برای اسلام و مسلمین فراهم آورید. خدا را در نظر داشته باشید و ذره ای از خط اسلام و انقلاب و امام عزیز منحرف نشوید و نسبت به مسائل انقلاب حساس و هوشیار باشید که وارث انقلاب شمایید.

مادرم بدانیدکه حج شما از همین الان مقبول درگاه الهی است زیرا شما قربانیتان را زودتر فرستادید و خدا آنقدر مرا لایق دانسته است که این فیض عظیم شهادت را نصیبم فرموده است ،نعمتی که نصیب همه کس نمی شود

د - در پایان نامه:

"والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"

شهادت می دهم بر وحدانیت خدای یکتا و شهادت می دهم بر رسالت انبیا و ختمیت آخرین آنها حضرت محمد ابن عبدالله(ص) و امامت امامان برحق که اول آنها علی ابن ابیطالب امام بلافصل شیعیان و آخر آنها حضرت حجت(عج) قائم بالقسط و عدل و شهادت می دهم که قیامت حق است و روز جزا حق است ،حساب وکتاب و میزان حق است.

همه را به خدای بزرگ می سپارم و پیروزی و نصرت اسلام  و انقلاب و امام عزیز را از خدا می خواهم.

"والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته"

زندگی نامه شهید سیدعلی اکبر سامع

شهید سید علی اکبر سامع در روز نوزدهم اسفند 1345 در اصفهان بدنیا آمد . پدر و مادرش او را نیکو پرورش دادند و از کودکی با قرآن آشنا کردند به طوریکه یکی از معلمین او می گوید : از بهترین و درس خوان ترین دانش آموزان کلاس مدرسه بود و صدای قرآنش هر روز در فضای صبحگاه مدرسه هراتی شور و نشاط خاصی ایجاد می کرد. در سال 64 مدرک دیپلم را دریافت کرد و پس از آن دو وظیفه مهم برایش مطرح شد: جبهه و دانشگاه.

فرمان امام مبنی بر اینکه جبهه ها را پر کنید، او را به نبرد حق علیه باطن دعوت می کرد و تشویق امام بر خودکفایی او را به دانشگاه می کشاند.

سید اکبر سرانجام سال 64 و 65 را بطور متوالی در جبهه حضور داشت و در این بین خود را برای شرکت در کنکور آمده می کرد. محل خدمت شهید اکبر سامع ابتدا گردان یا زهرای لشکر امام حسین (ع) و سپس در جبهه های غرب و در جنوب در خط پدافندی کارخانه نمک بود.

آخرین لحظات شهید از قلم دوستش

شهید سید اکبر در شب دوم عملیات کربلای 5 در تاریخ 20/10/65 در منطقه شلمچه در حالیکه قصد کمک و یاری مجروحی را داشت، هدف گلوله قرار گرفت و در حالیکه زمزمه یا زهرا بر زبانش جاری بود آخرین لحظات عمر را به آماده ساختن خود جهت دیدار با خدای خود می گذراند تا اینکه شهد شهادت را سر کشید.

او در حالی به شهادت رسید که در رشته مهندسی مخابرات دانشگاه شریف پذیرفته شده بود و قرار بود از مهر ماه 65 در کلاسها شرکت کند.

در تاریخ 20/10/65 در منطقه شلمچه در حالیکه قصد کمک و یاری مجروحی را داشت، هدف گلوله قرار گرفت و در حالیکه زمزمه یا زهرا بر زبانش جاری بود آخرین لحظات عمر را به آماده ساختن خود جهت دیدار با خدای خود می گذراند تا اینکه شهد شهادت را سر کشید

پدر سیداکبر پس از شهادت فرزندش در حالی که از شهادت او خبری نداشت خوابی می بیند.

من خواب دیدم که یک نفر به تهران آمد چند سکه به من داد و گفت که اینها در جیب اکبر بوده بگیرید. پرسیدم خود اکبر کجاست؟ گفت اکبر شهید شده. من فریادی زدم و از خواب پریدم.

در گذری از تاریخ این مرز و بوم آدمهایی بودند که شهامت تمامی بشر را در خود خلاصه داشتند.

در سینه این آدمها دلهایی بود که عشق را افتخار می دانستند. عشقی داشتند که جز به خون رنگین نمی شد و جز به اشک سیرا ب نمی گشت.

دلی به وسعت دریا و عشقی به شکوه کهکشانها و چهره هایی به تازگی گلهای بهاری.

عطر نفسشان مثل شب بوها هوا را پر می کرد.

و شب از آنها پر بود. از سایه هایشان، از صدایشان، از عطرشان، از اشکشان و از.... خدایشان.

ماه با آنها اشک ریخت و مهتاب در نگاهشان  درخشید، ستاره ها در اشکهایشان چکیدند و ابرها حریرهایی شدند تا گونه های ژاله پوش آنها را پاک کنند اما در کوهپایه استوار قامتشان چون مه نشستند و محو شدند.

و اکنون روزهایی که دفتر این تاریخ بسته شده ولی هنوز در باغ شهادت باز است .

روحشان شاد و یادشان گرامی

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:13:40.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خاطره اولین شلیک شهیدتهرانی مقدم

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مرحوم شهید مقدم پیشنهاد کرد اول دعای توسل بخوانیم و بعد از دعا به زبان فارسی با خدا صحبت کرد و گفت خدایا ما نمی خواهیم مردم عراق را بکشیم ما می خواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقی ها را می کشند تو ای خدا این موشک را به باشگاه افسران ببر

محسن رفیقدوست وزیر سپاه در دوران دفاع مقدم با درج خاطره ای از شهید حسن تهرانی مقدم در وبلاگ شخصی خود نوشت:

با شادروان سرلشگر پاسدار حسن تهرانی مقدم که به حق شایسته ردای زیبای شهادت بود از اوایل جنگ آشنا و رفیق شدم. جز اخلاص و عبودیت و توکل و اعتماد به نفس و ایمان محکم به خداوند متعال و اعتقاد کامل و شامل به ولایت مطلقه فقیه که ابتدا در قامت بی مثال حضرت امام (ره) متجلی بود و امروز هم به حق تنها به مقام عظمای ولایت می برازد چیزی ندیدم این شهید بزرگوار دائم الذکر بود و نام خدا لحظه ای از زبان او جدا نمی شد.

یگان موشکی سپاه با او ایجاد شد، وقتیکه بنا شد اولین موشک را خود برادران سپاه به سمت بغداد شلیک کنند با هم به کرمانشاه رفتیم مقدمات کار فراهم شد و باشگاه افسران بغداد را هدف گرفتیم، مرحوم شهید مقدم پیشنهاد کرد اول دعای توسل بخوانیم و بعد از دعا به زبان فارسی با خدا صحبت کرد و گفت خدایا ما نمی خواهیم مردم عراق را بکشیم ما می خواهیم نظامیان را از بین ببریم که هم ما و هم عراقی ها را می کشند تو ای خدا این موشک را به باشگاه افسران ببر.

موشک شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم پس از چند دقیقه رادیو بی بی سی اعلام کرد یک موشک باشگاه افسران بغداد را منهدم کرد

موشک شلیک شد و همه پای رادیو نشستیم پس از چند دقیقه رادیو بی بی سی اعلام کرد یک موشک باشگاه افسران بغداد را منهدم کرد و تعداد زیادی از افراد حاضر در آنجا کشته شدند .من پیشانی شهید مقدم را بوسیدم و گفتم این هدف خوردن نتیجه اخلاص و پاکی تو بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:23:01.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خواب شهید مقدم، قبل از شهادت

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 یکی از فرماندهان سپاه اخیرا برای ارائه گزارشی در محضر رهبر معظم انقلاب حاضر می شود که در بخشی از این دیدار به خواب جالبی از سردار سرلشکر شهید تهرانی مقدم هم اشاره و آن را برای رهبر انقلاب بیان می کند.

یکی از فرماندهان سپاه اخیرا برای ارائه گزارشی در محضر رهبر معظم انقلاب حاضر می شود که در بخشی از این دیدار به خواب جالبی از سردار سرلشکر شهید تهرانی مقدم هم اشاره و آن را برای رهبر انقلاب بیان می کند.

این فرمانده سپاه می گوید: شهید مقدم یک هفته پیش از شهادت، خوابی در رابطه با عالم قبر دیده بودند و آن را برای من تعربف کردند.

وی گفت سردار مقدم تعریف می کرد که "من در عالم خواب دیدم از دنیا رفته ام و مردم پس از تشییع جسم مرا در قبر گذاشتند و تشریفات دفن را بجا آوردند. وقتی خودم را درون تنگی قبر احساس کردم ناگهان دنیایی از اضطراب و نگرانی مرا فرا گرفت و ترس از فشار و عذاب قبر وجودم را برداشت."

به ناگاه این بر زبانم جاری شد که من عزادار و هیئتی اباعبدالله بوده ام و در مجالس عزای ایشان اشک ریخته ام. حب و دلبستگی ام به امام حسین(ع) را که بیان کردم، گویا مقبول افتاد و ناگهان فضای قبر دگرگون شد

این فرمانده به نقل از شهید مقدم افزود: نمی دانستم چه باید بکنم. فقط دنبال پیدا کردن و عرضه چیزی بودم که مرا از آن فضای ترسناک و زجرآور قبر نجات دهد. به ناگاه این بر زبانم جاری شد که من عزادار و هیئتی اباعبدالله بوده ام و در مجالس عزای ایشان اشک ریخته ام. حب و دلبستگی ام به امام حسین(ع) را که بیان کردم، گویا مقبول افتاد و ناگهان فضای قبر دگرگون شد. فضا پر از نور شد و قبر چنان مزین به انواع تزئینات و اشکال زیبا شد که من شگفت زده شدم."

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:18:08.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

جنازه ات رابرای مادرت می فرستم

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بعد از حمله، وقتی نیروهای پشتیبانی به جلو رفتند ، ماكه غواصی كرده و به خط زده بودیم ، برای استراحت ،كمی به عقب برگشتیم ... لب رودخانه نشسته بودم چشمم به پیكرغواصی افتاد...

به واقع ،عملیات كربلای پنج ، غیر از موفقیت ها و پیروزی های استراتژیكی و نظامی كه در پی داشت ،نقطه عطفی بود در تاریخ دفاع مقدس ... به این جهت كه در فاصله دی ماه 1365 تعداد زیادی از بهترین ها نخبه شدند و در وادی عاشقی سرود وصل را سر دادند . شاید در هیچ یك از معیارها و نظام های این دنیایی نتوان گنجاند این بزرگی و عظمت را در وجود نوجوانانی كه صد ساله می نمودند، در فلسفه ارتباط ووصل در فلسفه عشق ، عشقی كه عمدتا به یك امر احساسی و خالی از عقل یاد می شود ...آنجا برای نوجوانانی كه شانزده ، هفده و ... داشتند یك فلسفه و یك منطق عقلی بود...

افراد زیادی از دوستان كه ذكر نام همه آنها نه برای حافظه الكن حقیر ممكن است و نه در این مختصر می گنجد... اما ، به یاد رفقای شهیدی كه كمتر از آنها یادی و ذكری شده : حمید رضا شریفی منش (عارف نوجوان وواصل به دوست)... مهدی انتخابی (مرد همیشه خندان ...)...بهنام سماوات( معصوم و بی ریا)...ناصر سلیمی(بزرگی كه در كودكی قد كشید) ...علی لعل خانی ( مصمم و متفكر) ... محمد نظر نژاد(هنوز باورم نمی شود)...محمد علی نصیری(بزرگ مرد بلند بالا)...خادم الحسین شفاهی(ساده و صمیمی ) ...و در آخر رضا نیكپور نزهتی ( چشمانی نافذ و سیمایی بسیم)كه همگی در همین حوالی كربلای چهار و پنج پرواز ابدی خود را برگزیدند.

بدن غواص هنوز گرم بود، معلوم بود كه به تازگی شهید شده. به آرامی دهانم را به كنار گوشش چسبانده و گفتم: من جنازه ی تو را از آب گرفتم و برای مادرت می فرستم ، تو هم مرا شفاعت كن

و اینک خاطره ای از کربلای5 و شهید رضا نیکپور نزهتی :

رضا نیكپور نزهتی، چشمانی نافذ و چهره ای بشاش داشت ، از اهالی كوچه ی مهتاب بود و از بچه های ناز مسجد مالك... دوست داشتنی و خوش مشرب بود... روزی خاطره ای تعریف می كرد :

عملیات كربلای 5 بود . بعد از حمله، وقتی نیروهای پشتیبانی به جلو رفتند ، ماكه غواصی كرده و به خط زده بودیم ، برای استراحت ،كمی به عقب برگشتیم ... لب رودخانه نشسته بودم چشمم به پیكرغواصی افتاد كه  روی آب شناور است. به داخل آب رفتم و پیكرآن غواص را  به خشكی آوردم.

بدن غواص هنوز گرم بود، معلوم بود كه به تازگی شهید شده. به آرامی دهانم را به كنار گوشش چسبانده و گفتم: من جنازه ی تو را از آب گرفتم و برای مادرت می فرستم ، تو هم مرا شفاعت كن . 

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:25:17.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:48 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

اسیری که عراقی‌ها از ترس رهایش کردند

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

در طی عملیات والفجر4 با توجه به یک جراحت سطحی به بیمارستان شهید دکتر رادمنش (یکی از بیمارستان های صحرایی مجهز در نزدیک ترین فاصله به خط مقدم منطقه عملیاتی والفجر4) منتقل شدم آنجا مجروحی را دیدم به نام "احمد یزدانی" حال چندان خوبی نداشت جراحاتش به حدی زیاد بود که عفونت کرده و...

در طی عملیات والفجر4 با توجه به یک جراحت سطحی به بیمارستان شهید دکتر رادمنش (یکی از بیمارستان های صحرایی مجهز در نزدیک ترین فاصله به خط مقدم منطقه عملیاتی والفجر4) منتقل شدم آنجا مجروحی را دیدم به نام "احمد یزدانی" حال چندان خوبی نداشت جراحاتش به حدی زیاد بود که عفونت کرده و مقدار زیادی کرم بر روی جراحاتش حرکت می کرد. خیلی ناراحت شدم سعی کردم با او کمی صحبت کنم . از نحوه مجروحیتش شروع کردم ، می گفت : در روز اول عملیات بعد از اولین پاتک عراقی ها من و چند تا از همرزمانم در حالی که مجروح شده بودیم به اسارت نیروهای بعثی عراق در آمدیم و روز گذشته بعد از 7روز در ادامه مرحله دوم عملیات والفجر4 و در نتیجه پیش روی رزمندگان اسلام آزاد شدم. می گفت : در تمام مدتی که اسیر بودیم  با وجود اینکه جراحات ما شدید بود ولی عراقی ها نه تنها ما را به پشت جبهه منتقل نمی کردند و دارویی بر زخم هایمان نمی گذاشتند بلکه به جای دادن آب و غذا با مشت و لگد مدام ما را شکنجه می کردند و آن قدر ما را می زدند که شاهد شهادت سایر همرزمانم بودم آن لحظه درد ناک را هرگز فراموش نمی کنم.

با تعجب پرسیدم تو چطور از دست بعثی ها آزاد شدی؟

- مزدوران عراقی که من در دست آن ها اسیر بودم به محض شنیدن صدای تکبیر رزمندگان اسلام پا به فرار گذاشتند و من که هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم دوباره  به ادامه حیات امیدوار شدم و لحظاتی بعد خود را در آغوش برادران همرزم که در حال پیش روی بودند یافتم .

تاسف خوردم از اینکه که جوانان مظلوم ما زیر دست بعثی ها به بدترین نحو شکنجه می شوند. 

دوستی داشتم که در عملیات والفجر4  به عنوان خبرنگار اعزام شده بود . او با اسرای عراقی به گفت و گو نشسته و آنها از رفتار خوب و انسان دوستانه رزمندگان ایرانی برایش گفته بودند :

- ستوان یکم جیاد لاجی حسین  از استان السماوه که در مرحله دوم عملیات والفجر4 به اسارت رزمندگان ایران در آمده بود، می گفت: قبل از اینکه اسیر بشوم فکر می کردم که رزمندگان اسلام رفتار خشونت باری را خواهند داشت و ما را مورد ضرب و شتم قرار می دهند چون رسانه های گروهی عراق این گونه تفکر را با تبلیغات خود به ما تلقین کرده بود ولی هنگامی که به اسارت نیروهای اسلام در آمدم آن ها با آغوشی گرم همانند برادران خود از ما استقبال کردند به طوریکه ما به هیچ وجه این گونه رفتار اسلامی و انسانی را نداشتیم .

 در تمام مدتی که اسیر بودیم  با وجود اینکه جراحات ما شدید بود ولی عراقی ها نه تنها ما را به پشت جبهه منتقل نمی کردند و دارویی بر زخم هایمان نمی گذاشتند بلکه به جای دادن آب و غذا با مشت و لگد مدام ما را شکنجه می کردند و آن قدر ما را می زدند که شاهد شهادت سایر همرزمانم بودم

جیاد لاجی حسین روحیه نیروهای بعث را قبل و هنگام عملیات والفجر 4 چنین توصیف می کند: روحیه سربازان ما خیلی پایین بود و خسته و نا امید بودند زیرا هم هدف و انگیزه ای در این جنگ برای خود نمی دیدند و هم به خاطر اینکه مدت ها در حالت آماده باش بوده و خسته شده بودند .

*****

- سروان توفیق از گردان دوم تیپ 605 از اهالی بصره می گفت : بعد از اسارت قوای اسلام ما را به گرمی در آغوش گرفته و به ما آب و غذا دادند و ما اصلا توقع چنین رفتاری را نداشتیم زیرا رژیم بعث عراق همیشه در بین نظامیان تبلیغ می کند که ایرانی ها با اسرا با خشونت رفتار می کنند. من شخصا خوشحالم که در ایران اسلامی به سر می برم .

*****

اسیری که عراقی‌ها از ترس رهایش کردند

- گروهبان دوم جاسم ایدام از بصره که در منطقه گرمک به دست پرتوان رزمندگان اسلام اسیر شده بود چنین می گفت :

در این عملیات قوای اسلام حملات گسترده ای را علیه نیروهای ما آغاز نمود و ما نتوانستیم در مقابل آن ها کوچکترین مقاومتی بکنیم زیرا رزمندگان اسلام از روحیه بسیار بالایی که حاکی از ایمان قوی آن ها بود برخوردار بودندو برخلاف ما می دانستند برای چه هدفی می جنگند ، در مدت کمی ما را محاصره کردند فرماندهان فرمان عقب نشینی دادند ولی ما که خود را در محاصره می دیدیم شب را در سنگر مانده و روز خودمان را تسلیم رزمندگان اسلام کردیم زیرا می دانستیم در صورت عقب نشینی به دست نیروهای خودی تیرباران می شویم .

*****

-یکی دیگر از اسرا در مورد روحیه رزمندگان اسلام چنین می گفت :

روحیه رزمندگان اسلام بسیار عالی است چون آن ها داوطلبانه به جبهه ها می آیند و آماده عبو از میادین مین هستند و با نیروی الهی به پیش می روند و من ناگهان با جوانانی روبرو می شدم که چنین از شجاعت و روحیه بالایی برخوردار بودند.

وی می گفت : فرماندهان ما که ما را به ایستادگی در برابر نیروهای اسلام دعوت می کردند به هنگام حمله لشکریان اسلام از آنها خبری نبود و فرار را بر قرار ترجیح می دادند.

*****

-گروهبان سوم حسین طعمه اسماعیل گفت : این ادعاهای استعمار در رابطه با اینکه نیروهای اسلام با اسرای عراقی رفتار ناشایستی دارند به هیچ وجه صحت ندارد و رفتار برادرانه و انسانی و اسلامی برادران ایرانی ما را به شگفتی واداشته و اصلا انتظار چنین برخوردی را از آن ها نداشتیم .

 ولی هنگامی که به اسارت نیروهای اسلام در آمدم آن ها با آغوشی گرم همانند برادران خود از ما استقبال کردد به طوریکه ما به هیچ وجه این گونه رفتار اسلامی و انسانی را نداشتیم

معرفی عملیات والفجر4 :

عملیات والفجر 4 در سه مرحله از روز 27 مهرماه 1362 به مدت 33 روز در منطقه جبهه شمالی سلیمانیه و پنجوین انجام شد . حمله ساعت 24 و با رمز یا الله ... یا الله ... یا الله در منطقه ای به وسعت صدها کیلومتر مربع آغاز شد . نیروها در دو محور بانه و بلندی های لری ، گرمک ، کنگرک و در محور مریوان و بلندی های پنجوین به نام زله ، مارو و خلوزه به پیشروی پرداختند .

در مرحله دوم پس از گذشت دو روز از مرحله نخست ، بلندی های سورن و کانی مانگا و چندین نقطه دیگر آزاد شد ، اما بر اثر پاتک های دشمن روی قله های کانی مانگا ، برخی از مناطق دست به دست شد و نهایتا در اشغال دشمن باقی ماند .

مرحله سوم عملیات روز 2 آبان ماه 1362 به اجرا درآمد . سپاه پاسداران تنها با 25 گردان وارد عمل شد و در مجموع 1000 کیلومتر مربع شامل 300 کیلومتر مربع از اراضی ایران و 700 کیلومتر مربع از اراضی عراق آزاد شد و معابر نفوذی گروهک های نفوذی ضد انقلاب به داخل ایران در دره شیلر مسدود گردید . دستاورد دیگر این عملیات خارج ساختن شهر مریوان از زیر دید و تیر دشمن و فراهم سازی مقدمات عملیات بعدی در استان سلیمانیه عراق بود .

عملیات والفجر 4 در سه مرحله از روز 27 مهرماه 1362 به مدت 33 روز در منطقه جبهه شمالی سلیمانیه و پنجوین انجام شد . حمله ساعت 24 و با رمز یا الله ... یا الله ... یا الله در منطقه ای به وسعت صدها کیلومتر مربع آغاز شد

تلفات دشمن :

با انجام این عملیات 200 تن از رزمندگان اسلام از اسارت افراد ضد انقلاب بیرون آمدند . ارتش عراق در طول این عملیات 10 فروند هواپیما ، یک فروند هلیکوپتر ، بیش از 90 دستگاه تانک و نفربر زرهی ، 200 دستگاه خودرو و انبوهی از سلاح و مهمات خود را از دست داد و 5 دستگاه تانک و نفربر ، 10 دستگاه لودر و بولدوزر ، 200 دستگاه خودرو سبک و سنگین ، 20 قبضه سلاح ضد هوایی سام 7 ، مقداری وسایل مخابراتی ، مهمات و سلاح های سبک و سنگین از دشمن به غنیمت نیروهای ایرانی در آمد.

در این عملیات سردار علی رضاییان فرمانده قرارگاه مقدم حمزه سدالشهدا در منطقه به شهادت رسید .

 

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:24:22.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:48 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

برادر چهارم را هم بردیم جبهه!

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

صبح که او را بیدار کردم او هم طبق برنامه بی سر و صدا به بهانه گرفتن نان زد بیرون و من هم چند دقیقه بعد وسایلم را زدم روی کولم و آمدم که خداحافظی کنم و بیایم بیرون که بابام دستم را محکم گرفت و گفت: سه تا برادر بس نبود که رفتید جبهه، حالا داری چهارمی را هم می بری؟ آخه این بچه که دوازده سال بیشتر ندارد و این یعنی اینکه، قضیه لو رفت

خانواده ما یک خانواده مذهبی و انقلابی بود. ما پنج پسر بودیم و من هم پسر سوم خانواده. دو برادر بزرگ تر قبل از من به جبهه رفته بودند و در جنگ حضور داشتند. من هم سال 66 توفیق شد که به جبهه بروم. در یک زمان ما سه برادر در جبهه بودیم. یک بار که از جبهه برگشتم و در مرخصی بودم، برادر کوچک ترم که پسر چهارم بود را صدا زدم و به او گفتم: تو هم می خواهی به جبهه بیایی که او پاسخ مثبت داد.

در جبهه قسمت های مختلفی وجود داشت؛ از قسمت های عملیاتی که مستقیم در خط درگیر بودند تا قسمت هایی مثل تدارکات، بهداری، تعاون و تبلیغات. بارها در جبهه دیده بودم که نوجوانان کم سن و سالی می آمدند و در قسمت تبلیغات مشغول می شدند. من هم گفتم برادر دوازده ساله من که کمتر از اینها نیست. امام گفته هر کس توان دارد برود جبهه، او هم که می تواند حداقل پشت بلندگو یک نوار سرود، مداحی، مناجات یا اذان پخش کند. مگر برادر کوچک من چه چیزش کمتر از این بچه هایی است که در جبهه حاضرند. با برادر کوچک خود هماهنگ کردم که صبح وقتی که از خواب بیدارش کردم، او به بهانه گرفتن نان برود سر کوچه بایستد و بعد من هم وسایل او را داخل ساک خود بگذارم و طوری که پدر و مادرم نفهمند که می خواهم او را ببرم خداحافظی کنم و بعد با هم رهسپار جبهه شویم.

گفتم: آخه امام گفته هر کسی که توان داره باید بره جبهه تا جبهه ها خالی نمونه. داداش ما هم این قدر می تونه که توی واحد تبلیغات کار کنه و حداقل یک نوار رو بذاره توی ضبط و بلندگو رو بذاره جلوش

صبح که او را بیدار کردم او هم طبق برنامه بی سر و صدا به بهانه گرفتن نان زد بیرون و من هم چند دقیقه بعد وسایلم را زدم روی کولم و آمدم که خداحافظی کنم و بیایم بیرون که بابام دستم را محکم گرفت و گفت: سه تا برادر بس نبود که رفتید جبهه، حالا داری چهارمی را هم می بری؟ آخه این بچه که دوازده سال بیشتر ندارد و این یعنی اینکه، قضیه لو رفت.

من هم گفتم: آخه امام گفته هر کسی که توان داره باید بره جبهه تا جبهه ها خالی نمونه. داداش ما هم این قدر می تونه که توی واحد تبلیغات کار کنه و حداقل یک نوار رو بذاره توی ضبط و بلندگو رو بذاره جلوش.

این شد که برادر چهارم را هم بردیم جبهه. اما برادر پنجم را دیگر نمی شد چون فقط هفت سالش بود و از دنیا چیزی نمی فهمید و تا می خواست سنش به اندازه ای شود که او هم بتواند بیاید جبهه، جنگ تمام شده بود.

به نقل از جانبازبسیجی اکبر جان بزرگی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:15:29.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:49 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مرا در مسجد محل، دفن کنید

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 در پی درگیری های اخیر سپاه با گروهك تروریستی پژاك(پ ك ك)، تعدادی از پاسداران به فیض شهادت نائل آمدند كه خبرنگار ما با خانواده ها و دوستان و آشنایان تعدادی از آنها تماس گرفته و خاطره، نكته و مطلبی هرچند كوتاه از شهیدشان جویا شده است. آنچه در ادامه می آید، ماحصل این تلاش است

درست است كه دیگر دروازه شهادت باز نیست، اما به فرموده امام مان،«معبری تنگ باقی» است و هر كس را یارای عبور از این معبر نیست. بی شك آنان كه می توانند از این معبر بگذرند، ره صد ساله را یك شبه می پیمایند و خوشا به حال شان كه در جرگه مجاهدان قرار می گیرند.

در پی درگیری های اخیر سپاه با گروهك تروریستی پژاك(پ ك ك)، تعدادی از پاسداران به فیض شهادت نائل آمدند كه خبرنگار ما با خانواده ها و دوستان و آشنایان تعدادی از آنها تماس گرفته و خاطره، نكته و مطلبی هرچند كوتاه از شهیدشان جویا شده است. آنچه در ادامه می آید، ماحصل این تلاش است.

یوسف به آرزویش رسید

مادر شهید «یوسف فدایی نژاد» می گوید: یوسف از لحاظ معنویت و اخلاق در سطح بالایی قرار داشت. از همان كودكی سعی می كرد كه واجبات و مستحبات را به خوبی ادا كند. آن طور كه یاد دارم غسل روز جمعه اش از كلاس سوم ابتدایی تا زمان شهادتش ترك نشد. قاری قرآن بود و در مسابقات مختلف شركت می كرد و مقام برتر می آورد، ولی جایزه قبول نمی كرد. همیشه می گفت من برای خدا و رضایت او قرآن می خوانم و به دنبال اسم و رسم و جایزه مادی نیستم. در خصوص شهادتش نیز همیشه می گفت مرا در مسجد محل، خاك كنید و بر مزارم همیشه با وضو و ذكر خدا باشید. در یك كلام می توانم بگویم كه او از همان ابتدا با این معنویت بالا در آرزوی شهادت بود و به آرزویش نیز رسید.

می گفت هر لحظه امكان دارد در درگیری شهید شوم. وقتی هم كه ناراحتی ما را می دید می گفت: «دعا كنید كه شهید شوم تا در روز قیامت شفاعت شما را بكنم. با این نگاه مطمئناً شهادت بنده برای تان زیاد سخت نخواهد بود.»

می دانست مأموریت آخر است

برادر شهید «علی بریهی» نقل می كند: علی بسیار اهل عبادت و نماز بود. در مدت كوتاه مرخصی سعی می كرد، بیشتر فرصتش را در مسجد طی كند. در خصوص كارش نیز ما دقیقاً نمی دانستیم كجا خدمت می كند. به ما گفته بود تهران است، اصلاً فكرش را نمی كردیم كه در منطقه كردستان و در حال اجرای مأموریت های سخت و خطرناك باشد. در ماه رمضان امسال و در روز شهادت حضرت علی(ع) یعنی چند روز قبل از درگیری به دوستانش زنگ زده و گفته بود من عازم مأموریتی هستم كه شاید باز نگردم. دعا كنید شهید شوم. گویی به علی الهام شده بود كه مأموریت آخر است و شهادت در انتظار اوست.

با شهادت اجرش را گرفت

احمدی همرزم شهید «حاج عباس عاصمی» می گوید: این جانباز عاشق و بی ادعا در هر مسئولیتی، مدیریت را با اخلاق نیكو و پسندیده تلفیق كرده بود و برای ارتقا و كارایی امور، تلاش مستمر و پیگیری داشت تا در مواقع ضرورت یا بحران بر آمادگی مجموعه خدشه وارد نگردد. كسی كه با برنامه ریزی حساب شده، فعالیت مذهبی و فرهنگی اش در خارج از سپاه نیز لطمه ای بر مأموریت های سازمان وارد نمی ساخت و آنچه برایش مهم تلقی می شد، ترویج دستاوردهای خون شهیدان در عرصه های دیگر بود كه در نهایت با امضای سند شهادت، اجرش را گرفت.

همیشه می گفت مرا در مسجد محل، خاك كنید و بر مزارم همیشه با وضو و ذكر خدا باشید. در یك كلام می توانم بگویم كه او از همان ابتدا با این معنویت بالا در آرزوی شهادت بود و به آرزویش نیز رسید

مرگی غیر از شهادت برای او كم بود

برادر شهید «مصطفی صفری تبار» می گوید: مصطفی محاسن اخلاقی بسیاری داشت. اصلاً در مجلس غیبت شركت نمی كرد. به محض اینكه می دید فردی مشغول غیبت است، سریع مجلس را ترك می كرد. در بابل اگر با هم بیرون می رفتیم به محض اینكه صدای اذان را می شنید، به اولین مسجد می رفت و نماز اول وقت را به جماعت اقامه می كرد. دائم الوضو بودن، یكی دیگر از ویژگی های او بود. می گفت:«همیشه با وضو باشید تا نور الهی در قلب های تان حاكم باشد و به گناه آلوده نشوید.» مرگ غیر از شهادت برای او كم بود. هر موقع كه به منزل می آمد، زمینه را آماده می كرد و می گفت، هر لحظه امكان دارد در درگیری شهید شوم. وقتی هم كه ناراحتی ما را می دید می گفت: «دعا كنید كه شهید شوم تا در روز قیامت شفاعت شما را بكنم. با این نگاه مطمئناً شهادت بنده برای تان زیاد سخت نخواهد بود.»

مأموریت های سخت را می پذیرفت

خواهر شهید «حسین رضایی» می گوید: حسین همیشه سفارش می كرد برای رضای خدا قدم بردارید. ابتدای این كار سختی های زیادی به همراه دارد. او از هنگامی كه وارد سپاه شد، مأموریت های سخت را می رفت، به یاد دارم پس از شهادت سردار بزرگوار شهید شوشتری، ایشان به منزل آمد و گفت: به زاهدان همراه شهید شوشتری و دوستان دیگر رفته بودم، بسیاری از دوستانم در آن واقعه تروریستی به همراه سردار شوشتری شهید شدند و بنده در حالی به تهران آمدم كه هواپیما خالی از جای دوستان شهیدم بود. البته او نیز در چندین اتفاق، زخمی شد، اما بی تابی اش برای شهادت بیشتر شد، تا اینكه در 13 شهریور امسال در حالی كه دختر كوچكش چند روز بیشتر از تولدش نگذشته بود، به دست عوامل (پ ك ك) به شهادت رسید.

 

شهدای گروهك تروریستی پژاك

الگویی برای پیشكسوتان جهاد

یكی از همكاران «محمود احمدی تبار» چنین می گوید: احمدی تبار جانباز تلاشگری بود كه بدون نگاه مادی با تلاش در عرصه فرهنگی خارج از سپاه، نقش موثری در تبلیغ و ترویج ارزش های انقلاب ایفا كرد و همواره در دو جبهه فرهنگی و نظامی، برای انجام هر مأموریتی به عنوان وظیفه، حضور خالصانه داشت تا از تخصص و تجربه خود به همسنگران بهره برساند. «احمدی تبار» الگویی برای پیشكسوتان جهاد و دفاع مقدس جهت حضوری فعال تر در دفاع از نظام اسلامی است.

مسلم مزد اعمالش را گرفت

پدر شهید «مسلم احمدی پناه»، انجام واجبات و ترك محرمات را از ویژگی های فرزند شهیدش می داند و ادامه می دهد: نماز اول وقتش هیچ گاه ترك نشد. در امر به معروف و نهی از منكر همیشه ثابت قدم بود. امكان نداشت كه ببیند گناهی رخ می دهد و او تذكر ندهد. البته این كار را بسیار با آرامش و با رعایت همه جوانب انجام می داد. مسلم با این اخلاق نیكو و عمل به تكلیف باید فرجامی چون شهادت می داشت. همیشه می گفت آرزوی شهادت دارم و بالاخره به آرزوی دیرینه اش دست یافت. ما خوشحالیم از اینكه او مزد اعمالش را گرفت، اما تنها ناراحتی ما، جای خالی او و بی تابی فرزند یك ساله اوست كه بسیار دلتنگ پدرش است.

می گفت بسیاری از دوستانم در آن واقعه تروریستی به همراه سردار شوشتری شهید شدند و بنده در حالی به تهران آمدم كه هواپیما خالی از جای دوستان شهیدم بود. البته او نیز در چندین اتفاق، زخمی شد، اما بی تابی اش برای شهادت بیشتر شد، تا اینكه در 13 شهریور امسال در حالی كه دختر كوچكش چند روز بیشتر از تولدش نگذشته بود، به دست عوامل (پ ك ك) به شهادت رسید

همیشه در حال و هوای شهادت بود

پدر شهید «محمد مهرابی پناه» نیز در مورد فرزندش خاطره ای نقل كرده و می گوید: اسفند سال گذشته با یكی از دوستانش به اسم مصطفی صفری كه او نیز از در عملیات علیه عوامل (پ ك ك) شهید شد، به گلزار شهدای اصفهان رفته بود و با شهدا درد دل كرده بود، مثل همان درد دلی كه شهید كاظمی به شهید خرازی گفته بود: «زمانه ای است كه شهادت به دست نمی آید، شما باید ما را كمك كنید و دعا كنید تا به شما بپیوندیم.» محمد نیز در گفت وگو با شهدا چنین گفته بود: «زمان جنگ دروازه شهادت باز بود و امروز معبری تنگ. اگر شما كمك كنید و دعا كنید ما از این دنیا و افسار رها می شویم و به خداوند می رسیم.» با ذكر این خاطره، باید اشاره كنم كه محمد همیشه در حال و هوای شهادت بود و از هنگامی كه استخدام سپاه شد، با این نیت قدم برداشت كه در راه شهادت باشد.

ماه رمضان امسال و در روز شهادت حضرت علی(ع) یعنی چند روز قبل از درگیری به دوستانش زنگ زده و گفته بود من عازم مأموریتی هستم كه شاید باز نگردم

از چهره اش معلوم بود كه رفتنی است

یكی از بستگان شهید «محمد منتظرقائم» می گوید: در طی پنج سال آشنایی بنده با این شهید بزرگوار باید اذعان كنم كه بسیار ساده زیست بود. حتی خانه مستقل نداشت. همیشه در حال مأموریت بود و مشغول آموزش های سخت. از چهره اش معلوم بود كه رفتنی است. با وجود بچه 41 ماهه ای كه داشت، به دنبال این نبود كه خانه مستقل و امكانات بالا داشته باشد. صبوری ویژگی دیگر او بود. اگر بدترین ضربه به او زده می شد، در مقابل تنها لبخند می زد. سادگی، اخلاق نیكو، معنویات بالا از مهم ترین خصوصیات محمد بود.

 

شهدای گروهك تروریستی پژاك

جانبازی بی نشان و متعهد بود

یكی از دوستان شهید «علی اكبر جمراسی» می گوید: او جانبازی بی نشان و متعهد بود كه با برخورداری از تخصص و تجربه چندین ماه حضور در جبهه، افتخارش این بود تا در ركاب ولایت، اولین سربازی باشد كه هر مأموریت سخت و خطرآمیزی را بپذیرد و با انجام شایسته آن، نام بچه های اطلاعات را همچنان در صدر ایثارگران ماندگار كند. زیبایی كلام و بیان خاطرات جنگش آن قدر جذاب و تأثیرگذار در مستمعین و دوستان برای ترویج ارزش ها و پیمودن راه شهدا بود كه سعادت او سرانجام در شهادت رقم خورد و با پرواز به سوی همسنگران شهیدش، همكاران را در فراغ خود گریان و غمناك كرد.

تقویت پیوند میان سپاه و خانواده شهدا

یكی از پاسداران سپاه قم درباره «سیدعبدالحسین موسوی نژاد» می گوید: دوستان و همكاران، سید را با آن شال سبزش و شور و شوق وصف ناپذیرش در تقویت پیوند میان سپاه و خانواده های شهدا می شناسند. او می كوشید تا با زنده نگه داشتن خاطره شهیدان، فقدان آنان در خانواده و نام شان در جامعه احساس نشود. بازماندگان از قافله شهادت بر حال او غبطه خواهند خورد كه به پاس شب زنده داری و خدمت، خداوند رحمان جواز ورود به جمع شهیدان را نصیب او كرد.

همیشه می گفت آرزوی شهادت دارم و بالاخره به آرزوی دیرینه اش دست یافت. ما خوشحالیم از اینكه او مزد اعمالش را گرفت، اما تنها ناراحتی ما، جای خالی او و بی تابی فرزند یك ساله اوست كه بسیار دلتنگ پدرش است

كوچك ترین توقعی نداشت

یكی از همكاران «مهدی خبیر» درباره این شهید می گوید: چگونه می توان چهره معنوی و مظلوم این ایثارگر خستگی ناپذیر را فراموش كرد كه با تلاش وافر در یادگیری مسائل تخصصی، از امور شخصی خود در سازمان و حتی خانواده برای كار بیشتر و بهتر در سپاه، بدون كوچك ترین توقعی می گذشت، تا مجموعه پویا و به روز باشد. كسی كه با كم حرفی، اخلاق حسنه و فرمانبرداری از دیگران، حتی پایین تر از خود، توانست خود را در زمره شهیدان قرار دهد و داغ فراغش را بر قلب همكاران و خانواده بگذارد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:14:24.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:49 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

آنها 15 سال در«فکه» بودند

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

کنار گودال شهدای فکه، شهیدی دیدیم که لباس بسیجی به تن داشت، پاهایش را دراز کرده بود و یکی دیگر هم سرش را روی پای او گذاشته بود؛ آنها 15 سال بود در آنجا خوابیده بودند؛ آدم یاد اصحاب کهف می‌افتاد اما اینها اصحاب رمل بودند، اصحاب فکه، اصحاب قتلگاه والفجر و اصحاب روح‌الله.

 روایت زیر خاطره حاج رحیم صارمی از گروه تفحص لشکر 31 عاشورا تفحص پیکر دو شهید در فکه است:

یکی دو روزی بود که شهیدی پیدا نکرده بودیم. یعنی راستش شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم و گرما هم بدجوری اذیتمان می‌کرد.

همراه یکی دو تا از بچه‌ها داشتیم از کنار گودال شهدای فکه که زمانی در سال 1361 عملیات والفجر مقدماتی آنجا رخ داده بود، رد می‌شدیم ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست اما احساس کردم چیزی مرا بسوی خود می‌خواند.

ایستادم، نظرم به پشت بوته‌ای بزرگ جلب شد؛ کسی که همراهم بود تعجب کرد که کجا می‌روم؛ فقط گفتم بیا تا بگویم؛ دست خودم نبود؛ انگار مرا می‌بردند؛ پاهایم جلوتر می‌رفتند؛. به پشت بوته که رسیدم، جا خوردم.

صحنه خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. آرام روی زمین نشستم و ناخودآگاه زبانم به سبحان الله چرخید؛ همراهم متوجه حالم شد؛ به سرعت جلو آمد؛ او هم در جا میخکوب شد

صحنه خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. آرام روی زمین نشستم و ناخودآگاه زبانم به سبحان الله چرخید؛ همراهم متوجه حالم شد؛ به سرعت جلو آمد؛ او هم در جا میخکوب شد؛ شهیدی که لباس بسیجی به تن داشت به کپه‌ای خاک کنار بته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود؛ یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود، دراز کشیده و خوابیده بود.

تفحص  شهید

15 سال بود که خوابیده بودند. آدم یاد اصحاب کهف می‌افتاد اما اینها اصحاب رمل بودند. اصحاب فکه، اصحاب قتلگاه والفجر و اصحاب روح الله.

بدن دومی که سرش را بر روی پای دوستش گذاشته بود تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه و رمل را بر روی بدنش آورده بود؛ آرام در کنار یکدیگر خفته بودند؛ ظواهر امر نشان می‌داد مجروح بوده و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همانطور به شهادت رسیده بودند. با احترام و صلوات پیکرهای مطهرشان را جمع کردیم و پلاک‌هایشان را کنار هم قرار دادیم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:12:48.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:49 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

استخاره با تسبیح، پشت جبهه

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 گره اخم در ابروهایش افتاد. بلند شد و قصد رفتن کرد. دستش را گرفتم و نشاندم و با خنده گفتم: قرار نبود که ناراحت بشویم. اولا اینها همه اش شوخیه، دوما هر کدام از اینها یه تعبیر داره. مثلا همین مجروح، چون هوای منطقه غرب خیلی سرده، لابد آقا سرما خورده، پس سالم نیست.

تسبیح را برداشتم و به درخواست خواهرها شروع کردم به استخاره گرفتن. پانزده، شانزده زن کرمانی بودیم که با بچّه هایمان در یک ساختمان 3 طبقه در شهر اهواز زندگی می کردیم. مردهایمان همگی رزمنده های دلاوری بودند که برای یک ماموریت عملیاتی به غرب کشور رفته بودند. از چند روز پیش مرتب از رادیو خبرهای عملیات در غرب پخش می شد و ما از همه جا بی خبر بودیم. برای رفع تنهایی معمولا شب ها در یک خانه جمع می شدیم. آن شب یک شب نه چندان سرد زمستانی بود. بعد از شام وقتی بچّه هایمان خواب رفتند فرصتی پیش آمد تا با هم بگوییم و بشنویم و درد ودل کنیم. با این گفــت و شـنودها تلخی ناشـی از تنهایی و بـی خبری چند هفته ای از همسرانمان را به لحظات شیرین یکدلی و یک زبانی مبدل کنیم.

تسبیح را در میان انگشتان دو دستم گرفتم. چشمانم را بستم. با سلام و صلوات تعدادی مهره را جدا کردم و شمردم.

پیشنهاد استخاره با تسبیح را یکی از خواهرها داد. من هم اولین نیّت استخاره را برای همسر خودش کردم . به ترتیب می شمردم و می گفتم: مجروح، مفقود، اسیر، شهید، سالم، مجروح، مفقود، اسیر و شهید، سالم. روی کلمه ی « مجروح» شمارش دانه های تسبیح تمام شد. همه خندیدند جز خواهری که استخاره برای همسر او بود.

گره اخم در ابروهایش افتاد. بلند شد و قصد رفتن کرد. دستش را گرفتم و نشاندم و با خنده گفتم: قرار نبود که ناراحت بشویم. اولا اینها همه اش شوخیه، دوما هر کدام از اینها یه تعبیر داره. مثلا همین مجروح، چون هوای منطقه غرب خیلی سرده، لابد آقا سرما خورده، پس سالم نیست.

در حال و هوای استخاره یک ساعت پیش بودم که زنگ در به صدا درآمد. برخواستم و رفتم پشت در آهسته پرسیدم کیه. که صدای همسرم از پشت در به گوشم رسید که نترس، منم. در را باز کردم. در مقابلم رزمنده ای ایستاده بود و لبخند می زد. قبل از هر صحبتی ناخواسته نگاهم تا دست راستش امتداد پیدا کرد و دستش باند پیچی نبود. به خود آمدم. بعد از احوالپرسی از ایشان راجع به دست زخمی اش پرســــیدم. گفت دسـت زخمی ام؟ تو از کجـا می دانی؟

عجب حکایتی بود آن شب. هیچکدام از دانه های تسبیح روی کلمه سالم متوقف نمی شد. وقتی نوبت به خودم رسید نیّت کردم و مثل دفعات قبل با جدا کردن تعدادی از دانه های تسبیح شروع کردم به شمردن... سالم ....و مجروح. باز هم مجروح. نه بابا بنده های خدا حق داشتند. خودم هم ناراحت شدم. یک شوخی ساده داشت جایش را با یک نگرانی جدی عوض می کرد. حوصله ام سر رفت. تسبیح را کنار گذاشتم. یاد خوابی افتادم که چند شب قبل دیده بودم.» همسرم از منطقه جنگی برگشته بود در حالی که دست راستش باند پیچی بود».

دیر وقت بود. از یکدیگر خداحافطی کردیم و هر کسـی به خانه خودش رفـت. در خـانه؛ دو تا  بچـّه ام را سـر جایشـان خواباندم. اما خـودم خـوابم نمی برد در حال و هوای استخاره یک ساعت پیش بودم که زنگ در به صدا درآمد. برخواستم و رفتم پشت در آهسته پرسیدم کیه. که صدای همسرم از پشت در به گوشم رسید که نترس، منم. در را باز کردم. در مقابلم رزمنده ای ایستاده بود و لبخند می زد. قبل از هر صحبتی ناخواسته نگاهم تا دست راستش امتداد پیدا کرد و دستش باند پیچی نبود. به خود آمدم. بعد از احوالپرسی از ایشان راجع به دست زخمی اش پرســــیدم. گفت دسـت زخمی ام؟ تو از کجـا می دانی؟ گفتم خوابش را دیده بودم. همسرم دستش را که زخم روی آن در حال بهبودی بود،نشانم داد و گفت: دستم باند پیچی بود. از اینکه نکند شما نگران بشـوید همین نزدیکی های خانه بازش کردم و انداختم دور. دوباره به استخاره تسبیح فکر کردم.» سالم .... مجروح»

راوی: صدیقه انجم شعاع

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/06 12:26:28.

 
 
یک شنبه 27 تیر 1395  10:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها