0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عاشقانه‌های جبهه/ همسر نازدانه‌ام

عاشقانه‌های جبهه/ همسر نازدانه‌ام

عاشقانه‌های جبهه/ همسر نازدانه‌ام

همسر عزیزم! حالا که این نامه را برای تو می‌نویسم لحظاتی قبل از آغاز عملیات است. خدا خودش شاهد است که فقط برای رضای او و پیروزی اسلام و مسلمانان و نابودی کفار، لباس رزم پوشیدم و از تو همسر مهربان و شفیق و نازدانه‌ام جدا شدم

بخشی از کتاب «شهادت‌نامه»های فرهنگ جبهه، مربوط به نامه‌های عاشقانه رزمندگان به همسران‌شان است. نامه‌هایی کوتاه که از عمق جان رزمندگان نشأت گرفته بود و سرشار محبت و احساس مردانی است که تا لحظاتی دیگر در نبردی سخت باید همه خشم و صلابت خود را جایگزین محبت‌های الهی خود می‌کردند.

برای رضای خدا و پیروزی اسلام از همسر مهربانم جدا شدم

همسر عزیزم! حالا که این نامه را برای تو می‌نویسم لحظاتی قبل از آغاز عملیات است. خدا خودش شاهد است که فقط برای رضای او و پیروزی اسلام و مسلمانان و نابودی کفار، لباس رزم پوشیدم و از تو همسر مهربان و شفیق و نازدانه‌ام جدا شدم و هجرت کردم به سوی جبهه‌های نور. خداوند انشاء‌الله به تو صبر عطا کند.

مرا ببخش که 2 هفته پس از ازدواج شما را ترک کردم

همسرم! از اینکه 2 هفته پس از ازدواجمان شما را ترک کردم، حلالیت می‌طلبم. بارها به جبهه آمده‌ام و هربار به رضای خدا امید داشتم که به کرم خودش مرا ببخشد و انشاء‌الله که بخشیده است.

همسرم! از اینکه 2 هفته پس از ازدواجمان شما را ترک کردم، حلالیت می‌طلبم. بارها به جبهه آمده‌ام و هربار به رضای خدا امید داشتم که به کرم خودش مرا ببخشد و انشاء‌الله که بخشیده است

خیلی دوست داشتم یک‌بار دیگر شما را ببینم

همسر مهربانم! از طرف من، یوسف، جگرگوشه و پاره تنم را با احساس فراوان ببوس و هر وقت او را می‌بینی به یاد من بیفت، زیرا او یادگاری ما دوتاست. هر وقت که به یاد خنده و بازی‌هایش می‌افتم قلبم برایش پرپر می‌زند. خیلی دوست داشتم یک بار دیگر شما دوتا را ببینم، ولی بالاتر از شما دوتا باید می‌رفتم به ملاقات کسی که از شما بیشتر دوستش دارم. شما هم او را بیشتر از من و هرکس دیگری دوست دارید و روزی به سوی او خواهید رفت. ولی من می‌روم تا وسایل مسافرت شما را از خداوند تبارک و تعالی با التماس بخواهم و فراهم کنم.

خوب می‌دانی که بسیار مشتاق توام

هرچه در زندگی دارم برای شماست. مقداری وسایل آهنگری دارم با یک موتور گازی و وسایل زندگی که مشترک است و برای شما. امیدوارم که مهر خود را حلال کنی و هرگز فکر نکن که تو را دوست نداشته‌ام، خودت خوب می‌دانی خیلی مشتاق شما هستم.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:05:57.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:40 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهردار فراری!

شهردار فراری!

شهردار فراری!

عجب بچه ای بود «نادر»! اصلاً رحم و مروت نداشت. خیلی شوخ و شاد بود، ولی وقتی می دید کسی ادا درمی آورد یا به قول ما «ریا می کند» بدجوری قاطی می کرد. می گفت ریا بدترین نوع دروغ است. اصلاً انگار به ریا و دغل حساسیت داشت و فشار خونش بالا می رفت.

آن که فهمید

عجب بچه ای بود «نادر»! اصلاً رحم و مروت نداشت. خیلی شوخ و شاد بود، ولی وقتی می دید کسی ادا درمی آورد یا به قول ما «ریا می کند» بدجوری قاطی می کرد. می گفت ریا بدترین نوع دروغ است. اصلاً انگار به ریا و دغل حساسیت داشت و فشار خونش بالا می رفت. او که چهره اش باز بود و بشاش، چشمش که به ریاکارها می خورد، یا عمل ریاکارانه از کسی می دید، اصلاً نمی شد بهش نگاه کرد؛ چشمانش سرخ می شد، دندان هایش را به هم فشار می داد و هر طوری که شده حال آن ریاکار شیاد را می گرفت. برایش هم فرق نمی کرد طرف کی هست؛ آدم معمولی، مدیر، روحانی، بسیجی، مهندس، دکتر و ...

اگر طرف ادعای بسیجی هم داشت که بدتر بود. معتقد بود بسیجی نه باید دروغ بگوید و نه ریا کند. بسیجی باید همانی باشد که امام می گوید و بس سرتان را درد نیاورم . نمی خواهد از او بترسید..

این قدرها هم لولو خورخوره نبود؛ یعنی برای شماها که صاف و صادق هستید، ترسناک نبود و نیست.

هنوزم هستند. اگر پایمان را کج بگذاریم ...

پاییز 1362 بود و بچه های لشکر 27 محمد رسول الله (ص) توی «پادگان ابوذر» شهر «سر پل ذهاب» مستقر بودند. طبق روال همیشه، برای هر اتاق ده بیست نفری، لیستی از افراد تهیه می شد و هر روز دو نفر «شهردار» می شدند.

البته شهردار آن روزها و جبهه، با شهردارهای امروزی، زمین تا آسمان فرق داشت. شهردار آن روزها، دکتر و سردار و چاکر و نوکر نداشت. همه کارا را باید خودش یک تنه انجام می داد.

هر روز دو نفر شهردار هر اتاق بودند. وظیفه شهرداری هم آن چنان سنگین نبود. قرار نبود که مترو و پل هوایی بزنند، یا قراردادهای میلیاردی ببندند!

شستن ظرف های غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تدارکات و راه اندازی سفره و به پاکردن چای بعد از غذا، اگر هم اتاق خیلی بی ریخت شده بود، یک جاروکشی معمولی! همین. و همین کم را هم، بعضی ها از زیرش در می رفتند. نادر هم از همین چیزها قاطی می کرد!

یک شب نادر رفت توی حسینیه پادگان. نصف شب بود و حال عرفانی توی حسینیه و جمع باصفای بچه رزمنده ها غوغا می کرد.

زمزمه نماز شب بچه ها که هر کدام یک گوشه تاریک حسینیه را گرفته بودند، گوش و دل را نوازش می داد. چند شب بود که نادر کمین کرده بود و همه آن هایی را که می رفتند توی حسینیه می پایید.

آن شب، شب موعود بود. یک چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسینیه.

آن شب، شب موعود بود. یک چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسینیه.

سه چهار نفر بودند که خوب جای شان را شناسایی کرده بود. صاف رفت جلو و در حالی که چراغ قوه را انداخت توی صورت شان، به اشک هایی که از چشم های آن ها که داشتند نماز شب می خواندند، زُل زد ، ناگهان داد زد: بی وجدان...

سه چهار نفر بودند که خوب جای شان را شناسایی کرده بود. صاف رفت جلو و در حالی که چراغ قوه را انداخت توی صورت شان، به اشک هایی که از چشم های آن ها که داشتند نماز شب می خواندند، زُل زد.

ناگهان داد زد: بی وجدان(...) تو که هر روز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها فرار می کنی و وقتی نوبت شهرداریت می شه، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارهای تو را انجام بدن... تو رو چه به نماز شب خواندن؟ تو غلط می کنی کارهای خودت رو می ندازی گردن این و اون، بعد میای وامیسی جلوی خدا و براش ادا و اطوار درمیاری و مثلاً گریه می کنی. نماز شب بزنه به کمرت. بی وجدان! تو چه جور رزمنده ای هستی که حق دیگرون رو پایمال می کنی؟

آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد. حالا هر کس زرنگ بود، نمازش را می شکست و در می رفت تا گیر نادر نیفتد.

صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست که به حرف هایش گوش کنند :.

شهردار فراری!

بچه ها... این آقایون که می بینین، وقتی نوبت شهرداری شون می شه، از زیر کار در می رن. شب ها هم به جای اینکه ظرف هارو بشورن، آقایون می رن حسینیه و مثلاً نماز شب می خونن و های های گریه می کنن تا سر خدا رو هم کلاه بذارن.

بدبخت بودند کسانی که نادر یقه شان را می گرفت. حق هم داشت. قرار نبود که رزمنده اسلام، حق دیگران را پایمال کند. جبهه هم که همه اش نماز شب نبود.

بر عکس آن ها،

 خیلی از بچه ها بودند که بی سروصدا، همه ظرف ها را می شستند، پوتین بچه ها را واکس می زدند و هزار کار دیگر. آن وقت، بدون اینکه کسی متوجه شود، می رفتند گوشه ای پشت ساختمان ها و نماز شبشان را می خواندند و از اینکه نتوانستند خوب وظیفه شان را انجام دهند، از خدا طلب مغفرت می کردند.

23اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون، «نادر محمدی» رفت کنار برادرش «حمید» و جا گرفت برای برادر کوچکش «کیوان» که دو سه سال بعد او هم شهید شد.

آن که نفهمید

«سید علی رضا» از آن دسته بچه های مقدس و پاکی بود که هیچ گردی به صورتش ننشسته بود؛ پاک پاک. آن قدر هم سفید و نورانی بود که دوست داشتی همین طور بایستی و نگاهش کنی. اصلاً رنگ گناه به چهره اش نمی آمد. انگاری یک لامپ مهتابی قوی بلعیده باشد. معلم قرآن بود. مسئول کتابخانه مسجد هم بود. برای بچه های مسجد از خدا و نماز می گفت. فقط می گفت.

سید علی رضا آن طور که نشان می داد، خیلی امام زمانی بود. بعضی روزها بچه ها را می برد توی هیئتی که شیرکاکائو و شیرینی می دادند. آنجا هم برای بچه ها از قرآن می گفت. بچه هایی که می رفتند، می گفتند اسم هیئتشان «انجمن حجتیه مهدویه» بود. بعضی روزها هم مخصوصاً برای نیمه شعبان، عکس ها و جزوه هایی هم توی مسجد می آورد، پخش می کرد که همان اسم حجتیه زیر آن خورده بود.

23اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون، «نادر محمدی» رفت کنار برادرش «حمید» و جا گرفت برای برادر کوچکش «کیوان» که دو سه سال بعد او هم شهید شد

نادر، همیشه با او و دو سه تا از رفقایش که در همان انجمن بودند، دعوا داشت. می گفت:

آخه مرد مؤمن، مگه دین و مسلمونی فقط به کلاس قرآن و شیرکاکائو و نیمه شعبونه؟ دشمن اومده، خونه و کاشونه مردم رو گرفته. جنگ شده، می فهمی؟ جنگ! اون وقت تو که سن و سالت از ما بیشتره، فقط نشستی توی کتابخونه و قرآن می خونی. توی اون قرآنی که شما می خونین مگه ننوشته که باید در برابر متجاوز و دشمن ایستاد؟ پس چرا شما همتون کُپ کردین توی تهران و از جاتون تکون نمی خورین؟

این حرف های تند نادر، تأثیری نداشت. یعنی قرار بود با این حرف ها تکان بخورد تا آخر جنگ باید خودش و رفقایش، ده باره شهید می شدند. او برای خودش توجیه داشت. با آن صدای نازک و حرکات  خاص دستش می گفت:

ببینین، شما اصلاً متوجه نیستین. مشکل امروز ما فقط قرآنه. آقای خمینی هم توی حرفاش روی قرآن تأکید می کنه. ما امروز فقط وظیفه داریم به بچه های مردم تلاوت درست قرآن رو یاد بدیم. جنگ مال عده ای دیگه اس. قرار نیست که همه شهید بشن. فردای این مملکت کی به بچه ها قرآن یاد بده؟

کفر نادر از این حرف ها در می آمد. با عصبانیت گفت:

ببین، تو دیگه از امام خمینی حرف نزن. تو که عکس اون رو توی مسجد پاره کردی، لازم نیست اسم اون رو بیاری. همون امام، امروز داره میگه جوونا باید برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع کنن. تازه، اگه عراقیا مملکت رو بگیرن و ویرون کنن، اون وقت اصلاً واسه قرآن خوندن شما جایی می مونه؟ نکنه فکر کردی صدام ، همین مسجد رو واسه شما می ذاره و بزرگ ترش می کنه؟

شهردار فراری!

این حرف مثل نجوای بی خودی به گوش [...] بود. اصلاً به گوش سید علی رضا و دوستانش نمی رفت که نمی رفت. آن ها محکم تر و سفت تر از این چیزها بودند.

نادر که توی خیبر شهید شد، سید علی رضا و رفقای انجمن اش، نفس راحتی کشیدند. «آخیش ش ش. خیال مون راحت شد از دست اون دیوونه.» معلوم شد که حرف ها و گیرهای نادر، بدجوری حالشان را گرفته بود.

جنگ تمام شد. البته سید علی رضا آخرهای جنگ، خوب بو کشید و فهمید که جنگ اگر تموم شود، نیاز است که یک سابقه جبهه ای داشته باشد. برای همین هم یکی دو تا سفر از طرف تلویزیون رفت آن عقب عقب های جبهه و لباس خاکی ای پوشید و چندتایی عکس و فیلم گرفت و خودی نشون داد که:

بعله... ما هم جبهه بودیم.

سید علی رضا که آن روزها مثلاً خیلی مقید به حلال و حرام و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توی زد و بندهای اقتصادی و تجارت های آن چنانی...

امروز نادر در بهشت زهرا(س) با آرامش خاطر خوابیده، ولی سید علی رضا که تا امروز ده ها پست و مقام دولتی گرفته و برای خودش کلی مدیر کل هم شده، همه دغدغه اش این است که چگونه خودش را جلوی رؤسای بالا سرش، کاتولیک تر از پاپ نشون دهد.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:07:01.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:40 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عصبانیت بنی‌صدر از شهید زین‌الدین

عصبانیت بنی‌صدر از شهید زین‌الدین

عصبانیت بنی‌صدر از شهید زین‌الدین

عکسی در روزنامه انقلاب اسلامی آن روز با تیتر «رییس جمهور در خط مقدم جبهه» به چاپ رسید در حالی که آنجا محل استراحت ما بود و فاصله بسیاری تا خط مقدم داشت. حجت‌الاسلام سید اسماعیل بنی حسینی، مسؤول مرکز فعالیت‌های دینی شهرداری منطقه 4 تهران و از جانبازان دوران دفاع مقدس به بیان خاطره ای از حضور بنی صدر در مناطق عملیاتی پرداخت

عکسی در روزنامه انقلاب اسلامی آن روز با تیتر «رییس جمهور در خط مقدم جبهه» به چاپ رسید در حالی که آنجا محل استراحت ما بود و فاصله بسیاری تا خط مقدم داشت. حجت‌الاسلام سید اسماعیل بنی حسینی، مسؤول مرکز فعالیت‌های دینی شهرداری منطقه 4 تهران و از جانبازان دوران دفاع مقدس به بیان خاطره ای از حضور بنی صدر در مناطق عملیاتی پرداخت.

پادگان گلف اهواز و ژست تبلیغاتی بنی‌صدر

"تازه هفت روز از جنگ گذشته بود که با 72 تن عازم منطقه‌ای در اهواز شدیم که پیش از انقلاب آمریکایی‌ها آنجا «گلف» بازی می‌کردند و بعدها هم این منطقه به پادگان «گلف» اهواز معروف شد و البته به پایگاه «منتظران شهادت» تغییر نام یافت؛ این پایگاه مقر شهید چمران بود. آنجا زمین را به صورت پله می‌کندیم، رویش را می‌پوشاندیم و به صورت گروهی استراحت می‌کردیم.

یک روز بنی‌صدر که آن زمان رییس جمهور ایران بود به آنجا آمد و در تنها ساختمانی که در مرکز بازی‌های گلف بود مستقر شد. دور این ساختمان را خاکریز زده بودند تا وقتی عراقی‌ها آنجا را با «خمسه خمسه» بمباران می‌کنند، آسیبی به آن نرسد. در این ساختمان جلسه‌ای برگزار شد که بنی‌صدر در آن شرکت کرد و من هم که در خدمت شهید چمران در آنجا حضور داشتم.

 یک لباس نظامی برای بنی‌صدر آوردند، آن را پوشید و رفت پشت همین مقر و یک دوربین دستش گرفت و ایستاد پشت خاکریز تا خبرنگارها از او عکس بگیرند. این عکس در روزنامه انقلاب اسلامی آن روز با تیتر «رییس جمهور در خط مقدم جبهه» به چاپ رسید در حالی که آنجا محل استراحت ما بود و فاصله بسیاری تا خط مقدم داشت

یادم هست «شهید زین‌الدین» در آن زمان با این که کم سن و سال بود درباره «کالک» توضیحاتی به حاضران داد، البته بنی‌صدر هم بسیار عصبانی بود و زیر لب غرغر می کرد که آخر این بچه از جنگ چه می داند؛ یادم هست همان‌جا رزمنده‌ها جمع شده بودند و در مقابل بنی‌صدر شعار «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا» سر می‌دادند. تازه دو کوهه و اهواز بمباران شده بود و سوسنگرد در دست عراقی‌ها قرار داشت.

یک لباس نظامی برای بنی‌صدر آوردند، آن را پوشید و رفت پشت همین مقر و یک دوربین دستش گرفت و ایستاد پشت خاکریز تا خبرنگارها از او عکس بگیرند. این عکس در روزنامه انقلاب اسلامی آن روز با تیتر «رییس جمهور در خط مقدم جبهه» به چاپ رسید در حالی که آنجا محل استراحت ما بود و فاصله بسیاری تا خط مقدم داشت."

لازم به ذکر است شهید مهدی زین الدین، فرمانده لشگر 17 علی ابن ابیطالب علیه السلام در تاریخ 18/7/1338 دیده به جهان گشود و در27 آبان 1363 در جاده بانه – سردشت بر اثر برخورد با کمین ضدانقلاب بعد از 25 سال تلاش در راه جلب رضایت پروردگار روحش در جوار رحمت الهی آرام گرفت و جسمش در گلزار علی بن جعفر قم به خاک سپرده شد .

روحش شاد و یادش گرامی

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:07:57.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:40 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وصیت نامه ای که پاره کردم!

وصیت نامه ای که پاره کردم!

وصیت نامه ای که پاره کردم!

یادمه یک بار از پدرم پرسیدم: شما چیکار کردید برای این جنگ اینقدر میگن احمد کاظمی ، در جنگ چیکار کردی؟گفت هیچی،من پشت جبهه بودم ، یک تانک هم نزدم . توجنگیدن رزمندگان ما اینطور بی ریا بودند . آدمی که به شما می گفته من یک تانک هم نزدم درطول جنگ کسی بوده که یک شکست هم نداشته وبه او فرمانده همیشه پیروز می گفتند. کسی که اسمش می آمده فرماندهان بزرگ عراقی از او وحشت داشتند.حاضر نبودند با او رو در رو شوند البته شهدای این جوری زیاد بودند مثل شهید خرازی ،شهید باکری و... من احساس می کنم این یکی از مراحل کمال خلوصه که آدم اینقدر کارهای بزرگ انجام بده ولی لحظه ای ازش دم نزنه ،روحش اینقدر بزرگ باشه که این بزرگی ها برایش کوچک باشد

آنچه مطالعه می نمایید مصاحبه ای صمیمی با محمد سعید کاظمی فرزند شهید احمد کاظمی است :

خودتان را معرفی بفرمایید

بنده محمدسعید کاظمی فرزند شهید احمد کاظمی دانشجوی سال سوم معماری دانشگاه شهید بهشتی هستم . ما دو تا پسریم که من پسر دوم هستم .

فعالیت خودتان را درحال حاضر بگویید؟

فعلا مشغول تحصیل هستم و کارخاصی انجام نمی دهم .

خب از پدر بگویید؟

ایشان مثل بقیه فرماندهان نظامی بودند .چه زمانی که قرارگاه حمزه بودند ، چه زمانی که فرمانده نیروی هوایی سپاه و چه زمانی که فرمانده نیرو زمینی بودند مثل بقیه سپاهی ها کار و مشغلشان زیاد بود.یعنی شب بین ساعت ده تا دوازده به خانه می رسیدند وبعضی شبها هم که نمی آمدند. ولی زمانی که بعد از هفده ساعت کار می آمدند خانه خیلی سرحال بودند وسر حالی ایشان خستگی ما رو هم در می آورد . روحیشون خیلی خوب بود . مخصوصاً در اون قسمت از زندگی ایشان که خانه بودند و ما می دیدیم .حتما وقت هایی برای سفر و تفریحات مهیا می شد گاهی وقت ها جایی فوتبال جور می شد با پدر می رفتیم . حالا شاید بابا فوتبالش خیلی خوب نبود ولی به خاطر ما می آمد توی زمین لباس هم می پوشید و بازی می کرد خلاصه اینکه در حد توانشون و تاجایی که شغلشون اجازه می داد به علائق ما توجه داشتند.

در مورد بعد علمی ایشان توضیح دهید

ایشان دانشجوی دکترا بودند البته به دلیل مشغله زیاد درنیروی زمینی قراربود از ترم دوم مشغول شوند ، مطالعات جنبی هم داشتند. گاهی شعر هم می خواندند وبیشتر حافظ در دستشان بود. یادم میاد اولین شعری راکه قبل از دوران مدرسه از پدر یاد گرفتم این بود :

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

خیلی وقتها با پدرم درد و دل می کنم. خداوند می فرماید که شهدا زنده اند. این را همه افرادی که در رابطه با شهدا هستند خوب درک می کنند

ایشان درس ما را خیلی پیگیری می کردند ، بعضی اوقات پیش می آمد ایشان کتاب ما را می گرفتند و از ما سوال می پرسیدند . با مدرسه خیلی در ارتباط بودند .گاهی به صورت سرزده ، می رفتند مدرسه ما و خلاصه اینکه در این امور کم نمی گذاشتند. تاکید زیادی روی قرائت قرآن داشتند البته همراه با معنی حتی روزی یک خط حتماً خوانده شود. ایشان زیارت عاشورا را می خواندند توصیشون بیشتر در زمینه خواندن زیارت عاشورا به ما بیشتر عملی بود . وقتی درسفرها بیکار می شدیم ، مثلاً عصرها یا شب ها و یا قبل از نمازصبح که باهم بودیم ، زیارت عاشورا را می گفتند که مثلاً آقا سعید شما بخوان یا آقا محمد شما بخوان .

گاهی اوقات برای شما پیش آمده که به یاد پدر بیفتید و با ایشان درد و دل کنید

البته ، خیلی وقتها با پدرم درد و دل می کنم. خداوند می فرماید که شهدا زنده اند. این را همه افرادی که در رابطه با شهدا هستند خوب درک می کنند گاهی وقت ها آنها جوابمان را درخواب می دهند حالا ما که کمتر لیاقتش پیدا می کنیم و چشممان می بیند ولی خیلی از خانواده شهدا را که می شناسم با پدراشون رابطه خوبی دارن مثلا پسر شهیدی یا دختر شهیدی یا همسر شهیدی که در یک هفته یک خوابی را می بیند این خواب یک ماهشو تامین می کند ، کل درد ودلاشودرهمون خواب به پدر شهیدش می گوید و خود فرد می گوید که من متوجه می شدم چه چیزی دارم می گویم و می دانم که ایشان جواب درست را به من می دهند بله در این رابطه ها الحمد لله اگر دل ما هم صاف باشه خیلی خوب است

 

شهید احمد کاظمی

ایشان بر روی چه موضوعاتی خیلی تاکید داشتند ؟

همانطور که عرض کردم در قرائت قرآن تاکید خاصی داشتند و می فرمودند که حتما قران را با معنی بخوانیم . یادم هست که ایشان هنگامی که قران را تلاوت می کردند با همان صدای بلندی که قران را تلاوت می کردند به همان نسبت ترجمه ی فارسی را هم می خواندند و در صحبت هاشون به فهم قران تاکید داشتند. خب ما که در این زمینه عقبیم ولی ایشان اینطور بودند. به حضور در مجالس ائمه و توسل به آنها نیزخیلی توصیه می کردند

در زمینه درس هم تاکید داشتند یعنی ایشان عقیده داشتند کسی که در هر زمینه ای وارد می شود بالاخص در زمینه ی درسی باید در آن زمینه نخبه باشد یعنی اول باشد . به ما همیشه این توصیه را می کردند . مثلا به من وبرادرم می گفتند : وقتی که به دانشگاه رفتید باید در اون رشته تحصیلی اتان آنقدر سعی و تلاش کنید که شما شاخص بشوید تا بتوانید فردا در همان زمینه یک باری از رودوش این مملکت بردارید . یه باری از رو دوش رهبرتون بردارید.

در مورد اخلاق و صفات شهید کاظمی مطالبی را بفرمایید

اخلاق ایشان برای ما و خانواده ی ما الگو است ، یک پدر برای خانواده اش الگو است ایشا ن آدمی بود بی ریا ، حالا در مورد این صفت ایشان باید خدمتتون عرض بکنم که قسمت اعظمش را ما بعد شهادتشون فهمیدیم مثلا یک همچون فردی چه کارهایی کردند که من که فرزند ایشان هستم از آنها خبر نداشتم من یادمه یه زمانی در همین اواخر فکر می کردم ایشان مدت کمی در جنگ بودند و کاری نکرده اند و این موضوع به همان اخلاص و بی ریایی ایشان بر می گردد اگر بخواهم یک شاخصه ی اصلی ایشان را بگویم رابطه ی قلبی ایشان با حضرت آقا بود یعنی این که من احساس میکنم از ته قلب ایشان را به عنوان یک مقتدا دوست داشتند ویادم است حتی وقتی حضرت آقا با فرماندهان سپاه جلسه ای داشتند و بابا در اون جلسه شرکت داشتند با این وجود بعدا که تلویزیون جلسه را پخش می کرد دوباره ایشان کامل و بادقت جلسه را گوش می دادند و این امرموجب جذب ما می شد عاشقانه حضرت آقا را دوست داشتند . شهدای ما رابطشون امام بود و ماموم یعنی جانشان را برای رهبر شان می دادند نمونه اش وقتی حضرت آقا به احمد کاظمی می گوید شما برو کردستان احمد کاظمی درچه شرایطی میره ؟ بعداز 8 سال جنگ و دوری از خانواده وفرزندانی که موقع تولد هیچ کدامشان نبود ، وقتی که بعد از اینهمه سختی ها تازه چند ماهی بود که زندگی آرامی را کنار خانواده شروع کرده بود.

آخرین جمعه گفتند محمد برو یک کاغذ و قلم بیار، بلند بلند می خواندند و می نوشتند من ناراحت شدم که اینقدر بابا در مورد نبودن حرف می زنند رفتم وصیت نامه را پاره کردم و حالا حسرت می خورم

اینها نشان دهنده اعتقادشان است اینها نشان دهنده ی اینه که وقتی اطاعت از رهبری باشد خستگی وجود ندارد. کردستانی که از یک ساعت به بعد دیگر امنیت نداره ، نمی شود در آن رفت و آمد کرد بعد از حضور شهید کاظمی چیزی می شود که حضرت آقا با امنیت کامل به آنجا می روند . این عشق شهدای ما به رهبرشون اینه اعتقاد به ولی فقیه نه اینکه ما الکی دم بزنیم از ولی فقیه . ولی فقیه را سپر خودمون بکنیم. بعضی از افراد می گویند آمدیم راه شهدا را زنده کنیم ولی خودشون بویی از شهدا نبردند من احساس می کنم چه در زمان امام (ره) چه از زمان مقام معظم رهبری رابطه ی قلبیشون با ولی فقیه، مثال زدنیه این رابطه قلبیشون خیلی اهمیت داره واین چیزی بوده که ما در زندگی حس کردیم ،چیزی بود که ما از همان زمان درکش می کردیم. در واقع راه شهدا اینه. ایشان ما را به حضرت آقا علاقه مند می کردند ، تو همان عالم بچگی ما به حضرت آقا علاقه شدید پیدا کردیم. خیلی خیلی این موضوع ارزش دارد . من احساس می کنم اگر ما بخواهیم از یک شهید بزرگترین شاخصه اخلاقی اش ، بزرگترین شاخصه روحیش را بگیم اینه.اینها واقعاً بدون وقفه و بدون استراحت بودند . از شهدا زیاد بودند فقط شهید کاظمی نبود فرماندهان زیادی بودند. اینها قبل از دفاع مقدس هم مشغول مبارزه بودند ابتدا در فلسطین و لبنان بعد در کردستان بعد از هشت سال جنگ دوباره هشت سال در کردستان ،جبهه های جنوب ، بعد شمال غرب ، بعد نیروی هوایی و بعد از اون نیروی زمینی همه ی اینها کارهای ستادیه این کارها فرماندهیه این جور کارها قوت عجیبی می خواهد این را شهدای ما داشتند اینکه گفتم را واقعاً من احساس می کنم وقتی با خودم فکر می کنم می‌بینم ما افراد زیادی می بینیم در طول تاریخ که دائماً در حال مبارزه هستند ولی آنها اهدافشون چیز دیگریست آنها برای اهداف مادی می‌جنگیدند ولی شهدا منافع مادی نداشتند فقط و فقط برای خدا بود من احساس می کنم که این موضوع خیلی بزرگه یعنی در تاریخ که نگاه می کنیم از این جور افراد کم پیدا میشه.

 

شهید احمد کاظمی

این خستگی نا پذیری رمزش چی بود ؟

من احساس می کنم همین موضوع همین یاد خدا اینکه آدم احساس کند که کاری که دارد انجام می‌دهد برای خداست و حالا چه چیزی تضمین می کند که این کار برای خداست ؟حکم رهبر معنوی ، اومی گوید بهش این کار را بکن.

در مورد بعد معنوی ایشان توضیح دهید ؟

در مورد بعد معنوی شهدا صحبت کردن سخت است ولی من احساس می کنم شهدا عمل کردند به اعتقاداتشان این خیلی مهمه وایمان بزرگی داشتند که کارهای بزرگ انجام می دادند در مورد بعد معنوی ایشان این را بگویم که آدم نماز خواندن ایشان را می دید لذت می برد . وضویشان را با دقت می گرفتند با توجه. شب قبل از خواب حتما قرآن می‌خواندند، زیارت عاشورایشان ترک نمی‌شد و موارد دیگر.

از شهید کاظمی خاطراتی را بیان بفرمایید

در زمان حیاتشان در مورد جنگ از ایشان اطلاعاتی را کسب نکرده ایم یا در واقع مطالبی را می دانیم که خودشان در آن صحنه ها حاضر نبودند جاهایی بود که فداکاری های شهدای دیگر را بیان می فرمودند نقل قول جاهای دیگر را می فرمود واما خاطره ای که ایشان فرمودند این بود که شهید باکری در قایقی جلوتر بودند و شهید کاظمی نتوانسته بودند به آنجا بروند و همیشه حسرت این را می خوردند ایشان تعریف می کردند که مهدی به من می گفت احمد بیا اینجا که اینجا بهشته اگر بیایی دیگه اینجا همیشه با هم هستیم و حسرت می خورد که نتوانسته بود برود.

درمورد وصیت نامه ایشان مطالبی را بفرمایید

ایشان زیاد وصیت نامه می نوشتند البته در مورد مرگ با شهادت صحبت می کردند خیلی وقت ها که دور هم جمع می‌شدیم در مورد زمانی که در بین ما نباشند صحبت می کردند که فلان کار را بکنید گاهی وقت ها مکتوب هم می‌کردند آخرین جمعه گفتند محمد برو یک کاغذ و قلم بیار، بلند بلند می خواندند و می نوشتند من ناراحت شدم که اینقدر بابا در مورد نبودن حرف می زنند رفتم وصیت نامه را پاره کردم و حالا حسرت می خورم.

ایشان چیزی فراتر از یاد مرگ داشتند و آن هم آرزوی شهادت بود که مقام معظم رهبری فرمودند آرزوی شهادت در او شعله می کشید این (آرزوی شهادت) چیزی است که حضرت آقا هم در او دیده بودند. خواستن شهادت یک رتبه بالاتر است . آدم حسرت این را بخورد که شهید نشده و بخواهد که شهید شود و همیشه جوری رفتار کند که آدم از یک شهید زنده انتظار دارد . من احساس می کنم که بیشترین رفتار ها توسط ایشان اینجوری سنجیده انجام می شد.

 ایشان چیزی فراتر از یاد مرگ داشتند و آن هم آرزوی شهادت بود که مقام معظم رهبری فرمودند آرزوی شهادت در او شعله می کشید این (آرزوی شهادت) چیزی است که حضرت آقا هم در او دیده بودند. خواستن شهادت یک رتبه بالاتر است . آدم حسرت این را بخورد که شهید نشده و بخواهد که شهید شود و همیشه جوری رفتار کند که آدم از یک شهید زنده انتظار دارد

خداحافظی لحظه های آخر

من امتحان شیمی داشتم و مشغول درس خواندن بودم بابا آمدند و همراه خودشان فیلمی داشتند البته این سابقه نداشت. وقتی بابا می آمد بی خیال همه چیز می‌شدیم من هم کتاب شیمی را کنار گذاشتم و همه دور هم جمع شدیم، ایشان گفتند محمد فیلم را بگذار ببینیم. فیلم در مورد جنگ بود، یک سنگری بود که پدر همراه چند تن دیگر در آن دور هم جمع شده بودند. ایشان در آن فیلم بهم ریخته بود و موهایی پریشان داشت.پدر یکی یکی افراد درون سنگر را معرفی کردند تا رسیدند به یک رزمنده که بسیار مرتب و منظم با موهایی آراسته پدر گفتند ایشان شهید شدند.جالب بود آن شب بحث شهدا شد، من به شوخی گفتم ببین بابا شهدا اینطوری بودند مرتب و منظم، شما برا همین شهید نشدید. بابا کلی خندید و هیچی نگفت. و فردا با شهادتش منو شرمنده کرد.

در مورد نصیحت های حضرت آقا به فرزندان شهدا بفرمایید

من چیزی که از بچه های شهدا احساس می کنم ایشان انتظار دارند این است که بچه های شهدا بتوانند قسمتی از باری که پدراشون بر دوش داشتند را چه در آن عرصه و چه در عرصه های دیگر بر دوش بکشند واقعا من احساس می کنم حضرت آقا این انتظار را دارند و دیگر مطالعه و کسب علم.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:08:55.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه

 نزدیك كه رفتیم، متوجه شدیم جمجمه یك شهید است ن را كه برداشتیم، در كمال حیرت دیدیم پیكر اسكلت شده دو شهید پشت درخت افتاده و این جمجمه متعلق به یكى از نهاست.

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كردیم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط یك میدان مین وسیع رد مى شدیم. میان ن میدان، یك درخت بود كه اطراف ن را مین هاى زیادى گرفته بودند. روز یازدهم بود كه هنگام گذشتن از نجا، متوجه شدم یك چیزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشیبى افتاد پایین. تعجب كردم.

مین هاى جلوى پا را خنثى كردیم و رفتیم جلو. نزدیك كه رفتیم، متوجه شدیم جمجمه یك شهید است ن را كه برداشتیم، در كمال حیرت دیدیم پیكر اسكلت شده دو شهید پشت درخت افتاده و این جمجمه متعلق به یكى از نهاست. دوازده سال از شهادت نان مى گذشت و این جمجمه در كنارشان بود ولى ن روز كه ما مدیم از كنارش رد شویم و نگاهمان به نجا بود، غلت خورد و مد پایین كه به ما نشان دهد نجا، وسط میدان مین، دو شهید كنار هم افتاده اند.

"شهید على محمودوند"

این شعر را تقدیم می کنیم به تمام فرزندان شهیدی که مدت ها منتظر نشانی از پدرشان بوده اند و فرزندانی که هنوز هم در معراج شهدا به دنبال پلاکی از پدر هستند .

 

پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم

 
 

و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

و جنگ بود - و وارگی و دربه دری

 
 

سفر رسید و ما با سفر بزرگ شدیم

پدر همیشه سفر بود مثل این که نبود

 
 

و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

پدر قطار فشنگش قطار رفتن بود

 
 

و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

پدر رسید – و ما از قطار جا مانده ایم

 
 

پلاکش مد و ما با خبر بزرگ شدیم

و کوچه عکس  پدر را به سینه چسبانید

 
 

و ما به چشم شما بیشتر بزرگ شدیم

‎ قطار پوکه خالی  و زیرسیگاری  
 

چقدر جای تو خالی، پدر! بزرگ شدیم

و ما بزرگ نبودیم این شکوه تو بود

 
 

به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم

 

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:09:46.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی بعداز 26سال در آغوش مادر

شهیدی بعداز 26سال در آغوش مادر

شهیدی بعداز 26سال در آغوش مادر

"شهید جلال رییسی" كه در سال 1364 در منطقه تنگ ابوغریب به درجه رفیع شهادت نایل آمد، پس از 26 سال دو باره به آغوش مادر باز گشت.

مادر این شهید كه اكنون 80 سال سن دارد و از دوری فرزند، قامت نحیفش خمیده، چند روزی است كه آغوش گرم مادرانه خود را پذیرای پیكر بی جان فرزندش "جلال" كرده است.

مادر شهید رییسی پس از 26 سال فراق فرزند، این روزها با دردانه خود به خلوت نشسته و با صدایی آهسته و شكسته، لالایی بغض آلودی را در وجود دلبندش نجوا می كند.

"هی بخواب جانم، بخواب رودكم" اینها نجواهای مادری است كه سال ها در حنجره بغض آلودش نهفته بود.

امروز كه مادر، فرزندش را در آغوش گرم خود فشرده، احساس غریبی نداشت. اما سخت می نالید و اشك می ریخت. آخر بعد از این همه سال فردا بار دیگر پسر نیامده، مادر را با دنیایی پر از حسرت تنها می گذارد و به آغوش خاك باز می گردد.

آری اینجا بود كه اشك همه درآمد و هق هق بستگان و میهمانان این ضیافت مادر و فرزند، در ناله های مادری رنجور گم شد.

كمی آن طرفتر یك نفر زانوی غم را بر كشید. آری او نیز یادگاری از دوران خاطرات قمقمه و كوله پشتی بود كه با خود زیر لب چنین نجوا می كرد:

 

باز دیشب دل هوای یار كرد

 
 

آرزوی حجله سومار كرد

خواب دیدم سجده را بر مهردشت

 
 

فتح فاو و ساقی والفجر هشت

باز محورهای بوكان زنده شد

 
 

برف و سرمای مریوان زنده شد

از دوكوهه تا بلندای سهیل

 
 

برنمی خیزد مناجات كمیل

یاد كرخه رفت و رنج ماند

 
 

قلب من در كربلای پنج ماند

كاش تا اوج سحر پر می زدم

 
 

بار دیگر سر به سنگر می زدم

این دل نوشته ها لحظه های ماندگاری است كه خبرنگار ایرنا در آخرین روز وداع مادری با پیكر پاك فرزند شهیدش و از تبار روزهای عشق و ایثار به تصویر كشیده بود.

امروز كه مادر، فرزندش را در آغوش گرم خود فشرده، احساس غریبی نداشت. اما سخت می نالید و اشك می ریخت. آخر بعد از این همه سال فردا بار دیگر پسر نیامده، مادر را با دنیایی پر از حسرت تنها می گذارد و به آغوش خاك باز می گردد.

آری اینجا بود كه اشك همه درآمد و هق هق بستگان و میهمانان این ضیافت مادر و فرزند، در ناله های مادری رنجور گم شد

به گزارش ایرنا، شهید سرباز وظیفه "جلال رییسی" در سال 64 در منطقه تنگ ابوغریب به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پس از 26 سال بار دیگر پیكر مطهر او به زادگاهش شهرستان جیرفت باز گشت.

پیكر شهید جلال رییسی سه شنبه در شهرستان جیرفت تشییع و به خاك سپرده شد.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:11:23.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آن شب تلخ

آن شب تلخ

آن شب تلخ

دستور عقب‌نشینی صادر شد. تسلیم شدیم. بار و بندیلمان را برداشتیم برای بازگشت. تازه متوجه شدیم که چقدر جلوتر از بقیه‌ایم.

تا توانسته بودیم رفته بودیم توی مواضع دشمن، کنار یک جاده مواصلاتی اتراق کردیم و سه، چهار ساعت باقیمانده شب را همانجا ماندیم، پشت همان خاکریزی که خوابیده بودیم کامیون‌های عراقی رفت و آمد داشتند، وقتی سرک کشیدم دیدم روی بعضی از این کامیون‌ها دوشکا و تیربار کار گذاشته‌اند، گشت‌زنی، ماموریت این کامیون‌ها بود، صدای عراقی‌ها از پشت خاکریز می‌آمد و ما داشتیم برای صبح برنامه‌ریزی می‌کردیم که دستور عقب‌نشینی را از بی‌سیم به بچه‌ها اعلام کردند.

هنگام بازگشت صحنه‌های عجیب و غریبی جلوی چشمان همه مجسم می‌شد. توی همان گیر و دار که هر کسی جانش را برداشته بود ببرد عقب، مهدی سجادی که خودش بعدها به اسارت رفت یکه و تنها ستونی از نیروهای عراقی را به اسارت گرفته بود و به پشت جبهه نیروهای خودی منتقل می‌کرد، اجازه نمی‌داد کسی کمکش کند و مواظب عراقی‌ها باشد.

پاتک عراقی‌ها در آن سپیده‌دم صبح سنگین بود، زمین و زمان زیر آتش توپخانه و خمپاره‌اندازها و سلاح‌های سنگین قرار گرفت. چند قدمی که برگشتیم عقب، صحنه دلخراشی پاهایم را مثل بقیه بچه‌ها سست و در جای خود میخکوب کرد، چهار، پنج نفری از بچه‌های گردان فرورفته بودند داخل باتلاق.

آنها دیشب هنگام عملیات وارد باتلاق شده بودند. کسی نمی‌توانست کمکشان کند و حالا آنها تا گردن توی گل فرو رفته و غریبانه به شهادت رسیده بودند. پیکر پاک بعضی بچه‌ها افتاده بود روی زمین، همان‌ها که توی گردان سیدالشهداء(ع)‌ به «فلق» معروف بودند، همان‌ها که روز را با دعای عهد شروع و شب زیارت عاشورا زمزمه می‌کردند.

پیکر پاک شهید محمدعلی شکراللهی ، همان کسی که از واحد آموزش لشکر خودش را رسانده بود گردان و با تمنا و التماس در زمره نیروهای گردان قرار گرفت، پیکر بچه‌هایی که بدنی سوخته داشتند و روی خاک سرد آرام خفته بودند. عملیات والفجر مقدماتی، عملیات سختی بود، حرکت توی زمین رمل و ماسه نفسگیر بود، در شب سردی که زمین زیرانداز ما شد و آسمان روانداز، آن هم توی فصل زمستان و سرمای بهمن‌ماه!

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:12:27.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درس خمپاره در کلاس رزمی

درس خمپاره در کلاس رزمی

درس خمپاره در کلاس رزمی

اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:

درس خمپاره در کلاس رزمی

اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند.

نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی. اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60 عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود. یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام. می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود. هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم. می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:13:12.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مظلوم ترین شخصیت جبهه

مظلوم ترین شخصیت جبهه

مظلوم ترین شخصیت جبهه

در جبهه هر کس برای خود جان پناهی دارد به جز رانندگان لودر و سواران بلدوزر. آنها باید دو متر و نیم بالای سر همه و همراه همه راه بیافتند. نه زرهی پیش رو، نه تل خاکی و نه حتی کلاه خودی.

عراقی‌هایی که جلوی ما بودند به نظرشان آمده بود که نیروی زرهی ما حمله کرده و بلافاصله خط پدافندیشان را ول کرده و بدون هیچ گونه مقاومتی فرار (عقب‌نشینی) کرده بودند و ما توانستیم مقدار مسافت زیادی را به سرعت پاکسازی کنیم

لودر علیرغم قیافه قلدر و اسم نکره‌اش مظلوم ترین شخصیت جبهه است. در جبهه هر کس برای خود جان پناهی دارد. تانک‌ها اگر چه وقتی با آن هیبت صف‌شکن و پرطمطراق به راه افتند به شیرشرزه می‌مانند اما به هر حال زره بتن دارند و تا حدی امنیت بدنی و پیاده‌ها اگر چه بدون حفاظند و شغلشان چون آهن ربا قبول هر ترکش و تیرگلوله است اما به هر حال قبل از راه افتادن درس سینه خیز و خیز 5 ثانیه و 3 ثانیه را فرا گرفته و بی‌دلیل فراموش نمی‌کنند، آنها بالاخره کلاه خودی به سر دارند  و وقتی می‌ایستند در سنگری پناه می گیرند. در جبهه هر کس برای خود جان پناهی دارد به جز رانندگان لودر و سواران بلدوزر.

آنها باید دو متر و نیم بالای سر همه و همراه همه راه بیافتند. آنهایی که «صفیر گلوله» را شنیده‌اند معنی دو متر و نیم بالای سر همه را بهتر می‌دانند. نه زرهی پیش رو، نه تل خاکی و نه حتی کلاه خودی.

بعضی‌ها به کنایه می‌گویند: «لودرچی‌ها، سیبل‌ها و نشانه‌ها هستند.» بعضی‌ها به اشاره می‌گویند چه انسان‌های والایی، و بسیاری مواقع دیگر انسان از میان عظمت لحظه‌هایی که آنها می‌آفرینند به لکنت زبان می‌ا فتد و به این بسنده کرده که بگوید من چه بگویم آنها کیستند؟

به هر حال آنها با هیئتی که در جنگ آن را به راستی صریح باید گفت: همراه همه نه، پیشاپیش همه راه می‌افتند تا برای دیگران جان پناه بسازند. بعضی از آنها عینکی به چشم دارند.

یکبار با خودم گفتم که حتما این عینک را برای بخار و غبار کورکننده خوزستان زده‌اند اما بعد فهمیدم اشتباه بوده است. از قرار این عینک از نوعی دیگر است. از آن نوع که همه چیز را نشان می‌دهد به جز گلوله را. این حقیقت را یک روز از آسودگی و اطمینان قلبی یکی از همین لودرچی‌ها کشف کردم.

یک روز تیر مثل تگرگ از آسمان می‌بارید. همه به زمین چسبیده بودند و همه منتظر فرمان پیشروی.

آن طرف‌ بچه‌ها بودند و آن طرف‌تر لودرها. سواری با طمأنینه و بی‌خیال همراه تانک داشت می‌آمد. با خود گفتم چهره او باید دیدنی باشد. باید نور آن رخساره را به چشم دید و بالاخره توفیق حاصل شد. وه که چه آرامشی داشت. و چه آسوده بر اسب آهنین خود مهمیز می‌زد.

 لودر علیرغم قیافه قلدر و اسم نکره‌اش مظلوم ترین شخصیت جبهه است. در جبهه هر کس برای خود جان پناهی دارد. تانک‌ها اگر چه وقتی با آن هیبت صف‌شکن و پرطمطراق به راه افتند به شیرشرزه می‌مانند اما به هر حال زره بتن دارند و تا حدی امنیت بدنی و پیاده‌ها اگر چه بدون حفاظند و شغلشان چون آهن ربا قبول هر ترکش و تیرگلوله است اما به هر حال...

پیش از آنکه روزی دیگر در جایی دیگر سراغ حقیقت نابی دیگر را از خاکستر لودر سواری گرفته بودم. وقتی او داشت برای تانک‌ها سنگر می کَند دو سه تا از بچه‌ها که محو تماشایش شده بودند می‌گفتند به خدا خیلی نورانیست.

آرام  و مطمئن مشغول کار خود بود، آرامشی که تنها در قلوب مومنین می‌توانی پیدا کنی. مظلومیت خاصی از صورتش هویدا بود. کینه وجود و ضمیر باطنش از حقیقتی که ادراک کرده بود و با آن درک دیگر نمی‌توانست دنائت این دنیا را تحمل کند. در تلاطم افکاری بی شمار بود. کسی نمی‌دانست به چه فکر می‌کند. چه بسا این آرامش و سکون خاطرش تراوش افکار درونش بود که تجلی بخش نورانیت صورتش بود. «از کوزه همان برون تراود که در اوست.»

همه داشتند آن چهره پرنور را نگاه می‌کردند که یک باره صدای مهیبی برخاست و لودر و اطرافش در گردو غبار گم شد و دودی سفید و غلیظ به هوا برخاست . خدایا ... بچه‌ها به طرف آن ستون عظیم دود و آتش دویدند و به سرشان می زدند و یا حسین، یا مهدی‌شان را با فغان و آهی که از عمق وجودشان بلند می‌شد فریاد می‌کردند. لودرچی به یکباره دود شد و خاکستری از جسد مطهرش باقی نماند.

او خیلی مظلومانه شهید شد. شاید هر لحظه نیز انتظارش را هم داشت که خمپاره دودانگیز بر فرق سرش بخورد. دو سه تا تماشاچی شهادتش خوب معنی مظلومانه را می‌دانند.

مظلوم ترین شخصیت جبهه کیست؟

در جوف (درون) آن سر بر کف نهاده شده در دقایق قبل از حادثه چه می‌گذشت؟ وقتی پس از حادثه به خاکسترها نگاه می‌کردم گویی خاکستر وجودش باز نورافشانی می‌کرد و بازگوی این حقیقت بود که آی تماشاچیان تحمل دنائت دنیا ناممکن است. اگر به معرفت حقیقی و اطمینان قبلی دست پیدا کنید «یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک ...»

برای شهادت آن پارسای « لودر سوار» شاید المثنی نتوان جست. زیرا خمپاره دودانگیز را برای کشتن نمی‌فرستند. این خمپاره تنها ستون غلیظی از غبار سفید می‌سازد تا دیده‌بان توپخانه بتواند نشانی دقیق هدف را بدهد. نه ترکش دارد ونه موج انفجاری آنچنان که باید. راستی که خداوند دعای آن بزرگمرد را اجابت کرد و راستی که لودر عجیب چیزی است عجیب...

یک روز دیگر به بهانه‌ای دیگر و در جایی دیگر یکی از این انسان‌ها در حین عملیات از خاکریزهای خودی عبور کرد. جلوتر رفت تا برای بچه‌هایی که پیشروی کرده بودند سنگر بکند. آنقدر جلو رفت که عراقی‌ها دیگر با چشم معلوم بودند مثل مورچه توی دل یکدیگر می‌لولیدند چه اضطرابی داشتند.

به سوی آن لودرچی مظلوم آنقدر شلیک کردند که دیگر علف‌های دشت از فرط بوی باروت پژمرده شدند. لودرچی نگاه پرمعنایی به گلوله‌ها می کرد و می‌گذشت، شاید صلوات می‌فرستاد. من دیده بودم بچه‌هایی را که یک لحظه ذکر خدا از زبانشان قطع نمی‌شد یا از مهدی فاطمه (س) کمک می‌خواستند یا از حسین (ع)  با هر گلوله‌ آرپی‌جی با سرعتی تمام از کنار و از نیم متری بلدوزر می‌گذشت و آن طرف‌تر منفجر می شد. این برادرمان نیز با زمزمه‌ای که زیرلب داشت موجب شده بود تا گلوله‌ها از ملاقات با تن او استنکاف بورزند و بالاخره هم او را با گلوله تانک بر زمین زدند.

دو دست لودرچی از بازو قطع شد. تیر شقاوتمند تانک به او رحم نکرد و حرمت او را نگه نداشت و دوپایش هم به شدت جراحت برداشتند . بدن نیمه جان او به گوشه‌ای افتاد و دست‌هایش به گوشه‌ای دیگر و یکی از بچه‌ها به چهره زیبای او و دست‌های بریده شده‌اش نگاه می‌کرد و با قطراتی اشک زیر لب روضه حضرت ابوالفضل (ع) را می‌خواند. یکی دیگر به گریه افتاده و های های اشک می‌ریخت.

لودرچی با لحنی که خود بهتر می‌دانید گفت: برادر چرا گریه می‌کنی؟ چیزی نشده است بروجلو راه باز شده و بعد با نیم نایی که مانده بود فریاد زد: « برو برادر»

او نیز ابوالفضلی دیگر بود که با ایمان به راه و هدفش چنان پیش رفت تا آب حیاتی برای ما تشنگان باز آورد و در آخرین دم نفسش کلمه "برو" را بر زبان آورد به مصداق شعار اسوه‌اش عباس بن علی (ع)  که فرمود «والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی» به خدا قسم اگر دو دستم جدا شود تا آخرین لحظه زندگی‌ام دست از دینم (که دین رسول خداست) برنخواهم داشت.

همه داشتند آن چهره پرنور را نگاه می‌کردند که یک باره صدای مهیبی برخاست و لودر و اطرافش در گردو غبار گم شد و دودی سفید و غلیظ به هوا برخاست . خدایا ... بچه‌ها به طرف آن ستون عظیم دود و آتش دویدند و به سرشان می زدند و یا حسین، یا مهدی‌شان را با فغان و آهی که از عمق وجودشان بلند می‌شد فریاد می‌کردند. لودرچی به یکباره دود شد و خاکستری از جسد مطهرش باقی نماند

*****

یک بار در عملیاتی دیگر شنیدم 50 دستگاه لودر و بلدوزر برای راه سازی و کانال کشی شرکت داشتند، شاید 50 دستگاه چندان به نظر جلوه‌ای نکند اما برای یک محور اگر همگی با هم بخواهند کار کنند سرو صدای عجیبی به راه افتاده و تا حدودی مشکل خواهد شد اما در این قسمت عملیات هیچ یک از لودرها و بلدوزرها آسیبی ندیدند تنها در حین عملیات موقع سر و ته کردن یکی از بلدوزرها در باتلاق فرو رفته بود و دیگر بیرون نمی‌آمد. مسئول محور دستور داده بود همه به عقب برگردند اما ماندن آن دستگاه غول پیکر که منطقه وسیعی از جاده را نیز اشغال کرده بود چندان مناسب نبود. بیرون آوردنش نیز وقتی که در حدود چهار پنج ساعت می‌گرفت و در آن موقعیت هر لحظه‌اش حساس و خطرناک می‌نمود. بالاخره تصمیم بر این شد که همه برگردند یکی از بچه‌ها گفت: هر کس می‌خواهد برگرده عقب، برگرده. فقط یکی با من بیاد پشت خط تا سیم بکسل بیاریم.

توی تاریکی و ظلمات شب چهار پنج کیلومتر با چراغ خاموش با سرعت 10 کیلومتر تا پشت خط رفتن خیلی مشکل به نظر می‌رسد اما این برادر این کار را نیم ساعته کرده بود. خودش تعریف می‌کرد من اصلا برای این رفتم که راهگشای ماشین‌هایی که بعدا می‌‌آیند باشم شاید یک بلدوزر در جنگ چندان اهمیتی نداشته باشد (هر چند که یکدونه‌اش هم برای ما یک میلیون یا بیشتر می ارزد و کارساز جبهه‌های ماست) اما می‌دیدیم که اگر یک ماشین که پر از بچه‌های خوب بسیجی رزمنده ما است پشت این بلدوزر گیر کند اگر یک ساعت هم عملیات عقب بیفتد مسئولش من هستم که می‌تونستم این ماشین را برگردونم به عقب.

آن لحظه که داشتیم بلدوزر را بکسل می‌بستیم آنقدر منور می‌زد که هوا مثل روز روشن می‌شد و ما هر لحظه منتظر آمدن یک خمپاره یا یک گلوله توپ بودیم اما هیچ خبری نشد که اگر می‌خواستند نابودمان کنند برایشان هیچ کاری نداشت آنها با دوربین‌های مادون قرمزشان اگر یک پرنده روی هوا بپرد می‌بینند اما دو تا بلدوزر با آن هیکل درشت را نمی‌توانستند ببیند تا اینکه کارمان تمام شد و توانستیم بلدوزر را بیرون بیاوریم. آن وقت دیگر منور زدنشان تمام شد یعنی مطمئن شدند کار ما به انجام رسیده خلاصه اگر عنایت خدا نبود اصلا نمی شد.

 باور کنید بعد که برگشتیم پشت خط انتظار دیدنمان رانداشتند.

او می‌گفت: این اولین باری نبود که من معجزه خداوندی را با چشم‌های خودم می‌دیدم. یکبار برای پاکسازی یک جاده بین‌المللی بین ایران و عراق با چندین دستگاه لودر و بلدوزر حرکت می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. سر و صدای ماشین‌ها بسیار زیاد بود اصلا زیادتر از حد معمولش شده بود همگی ترسیده بودیم که چه خواهد شد.

عراقی‌هایی که جلوی ما بودند به نظرشان آمده بود که نیروی زرهی ما حمله کرده و بلافاصله خط پدافندیشان را ول کرده و بدون هیچ گونه مقاومتی فرار (عقب‌نشینی) کرده بودند و ما توانستیم مقدار مسافت زیادی را به سرعت پاکسازی کنیم

او می‌گفت: این اولین باری نبود که من معجزه خداوندی را با چشم‌های خودم می‌دیدم. یکبار برای پاکسازی یک جاده بین‌المللی بین ایران و عراق با چندین دستگاه لودر و بلدوزر حرکت می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. سر و صدای ماشین‌ها بسیار زیاد بود اصلا زیادتر از حد معمولش شده بود همگی ترسیده بودیم که چه خواهد شد.

عراقی‌هایی که جلوی ما بودند به نظرشان آمده بود که نیروی زرهی ما حمله کرده و بلافاصله خط پدافندیشان را ول کرده و بدون هیچ گونه مقاومتی فرار (عقب‌نشینی) کرده بودند و ما توانستیم مقدار مسافت زیادی را به سرعت پاکسازی کنیم. بعد از حدود یک ساعت بود که فهمیدند چه اشتباهی کرده‌اند و شروع کردند به منور زدن وخمپاره زدن و همانجایی را میز‌دند که ساعاتی قبل از آنجا در رفته بودند.

آتش گلوله‌هایشان نمودار شدت ناراحتی و عصبانیت‌شان بود مثل باران از هر طرف گلوله بود که می‌بارید.

حرف بسیار است و گفتنی فراوان هنوز زمینه دیگر مظلومیت دست نخورده باقی است و هنوز شکایت تاریخ از کج سلیقه‌ای که نام لودر و بلدوزر بر معبد آهنین جبهه‌ها گذاشت باقی. حقیقتی اصیل و نادر و عظیم هر روزه از هر گوشه جبهه می‌گذره و ما تنها به نمونه‌هایی از بسیار بسنده کرده‌ایم باشد تا یاد همه‌شان جاوید بر دل‌ها برقرار بماند.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:14:06.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آرپی‌جی‌زن کچل

آرپی‌جی‌زن کچل

آرپی‌جی‌زن کچل

عراقی‌ها در اطراف اسکله، بسیجی‌های ما را با آرپی‌جی هفت می‌زدند. چند روز بعد بچه‌ها پی بردند یک آرپی‌جی زن زبردست عراقی از صبح تا شب کارش شکار بچه‌های ما است.

با بچه‌های دیده‌بان، اتاقک آسانسور طبقه هفتم یک هتل را که نزدیک اروند بود برای دیدگاه انتخاب کرده بودیم. رد و بدل شدن آتش در منطقه خصوصاً در حوالی اسکله که عراقی‌ها دید بهتری داشتند، سنگین بود.

اجرای آتش روی جزیره‌های «ام‌الرصاص» و «ام‌البابی» به عهده تیپ ما که همه از بچه‌های یزد بودیم، گذاشته شده بود.

اطراف جزیره ام‌الرصاص از نی‌های کوتاه و علف‌های وحشی پوشیده شده بود. عراقی‌ها با سیم‌های خاردار و موانع خورشیدی حسابی اطراف جزیره را پوشانده بودند.

به خاطر بلندی دیدگاه، تقریباً روی منطقه عراق دید کافی داشتیم. روی سنگرها،جاده‌ها و راه‌های اصلی به راحتی اجرای آتش می‌کردیم و نقاط ثبتی گرفته بودیم.

حدود دو ماه بود که در این منطقه، خودمان را برای عملیات آماده می‌کردیم و این روزهای آخر عراق آتش خود را سنگین کرده بود.

عراقی‌ها در اطراف اسکله بسیجی‌های ما را با آرپی‌جی هفت می‌زدند. چند روز بعد بچه‌ها پی بردند یک آرپی‌جی زن زبردست عراقی از صبح تا شب کارش شکار بچه‌های ما است.

کار شناسایی این عراقی را به عهده بچه‌های دیده‌بان گذاشتند. ما چند روز پشت دوربین از اتاقک همین آسانسور روی ساحل جزیره کار کردیم تا بالاخره این آرپی‌جی‌زن قهار در کادر دوربین آمد. او مردی مسن، حدود چهل سال داشت و کاملاً سرش کچل بود.

کار شناسایی این عراقی را به عهده بچه‌های دیده‌بان گذاشتند. ما چند روز پشت دوربین از اتاقک همین آسانسور روی ساحل جزیره کار کردیم تا بالاخره این آرپی‌جی‌زن قهار در کادر دوربین آمد. او مردی مسن، حدود چهل سال داشت و کاملاً سرش کچل بود

هر روز که می‌گذشت بیشتر سر از کار او درمی‌آوردیم. این آقا کچل، همیشه آرپی‌جی‌اش را آماده می‌کرد و در گوشه‌ای از ساحل اروند جایی که مناسب بود مخفی می شد و در اولین فرصت به طرف بچه‌های ما شلیک می‌کردند و تلفات می‌گرفت. او میان بچه‌ها به "گَرِ" آرپی‌جی زن معروف شده بود.

خیلی تلاش کردیم تا او و مخفی‌گاهش را با خمپاره یکی کنیم اما نمی‌شد. جنگ و گریز بچه‌ها با این کچل ادامه داشت تا اینکه عملیات آغاز شد؛ عملیات والفجر هشت.

صبح که بچه‌ها پا به جزیره ام الرصاص گذاشتند؛ اولین چیزی که به چشم خورد سر بریده این کچل بود که آن را روی سنگری گذاشته بودند.

بچه‌های غواص خودمان شب گذشته سر این آرپی‌جی زن را با سیم‌های مخصوص از بدنش جدا کرده  و روی سنگر گذاشته بودند تا بچه‌های بسیجی با دیدنش روحیه بگیرند.

از آن شب به بعد دیگر یک آدم کچل در کادر دوربین ما نبود.

راوی: احمد جعفری – میبد

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/18 19:15:17.

 
 
یک شنبه 9 خرداد 1395  10:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی خبر شهادتم به مادرم رسید

وقتی خبر شهادتم به مادرم رسید

وقتی خبر شهادتم به مادرم رسید

قرار بود من به مدت یک شبانه روز به منطقه بیایم و اوضاع و شرایط را با دیگر برادران بررسی کنیم. قرار بود پلی که روی مسیر جاده نصب شده بود منهدم کنیم. در طول مسیر مقداری که با گردان حرکت کردیم خستگی بر ما غالب شد ایستادیم ،من از خستگی خوابم برده بود تا جایی که ناگهان حس کردم مرا نایلون پیچ کرده اند. ابتدا خیال کردم که مرده ام. با خود گفتم: من کی شهید شدم که خودم متوجه نشدم.

این دفعه اغلب مهمانان برنامه «شب خاطره حوزه هنری» بچه های گردان حبیب و خانواده هایشان بودند و البته جوانان در این میان حضوری چشمگیر و بانشاط داشتند.

یکی از همین جوانان دیروز آقای حاجی زاده از فرماندهان گردان حبیب بن مظاهر است که خاطرات ایشان را با هم می خوانیم :

ما در عملیات والفجر 8 درتیپ موشکی درسپاه بودیم و برای پیگیری بعضی از امور برای مدت یک شبانه روز به منطقه عملیاتی آبادان و فاو آمده بودیم. در آنجا بود که با شهید چمران که تخصص موشکی خود را در خارج از کشور دیده بود و در آن زمان به کمک گردان حبیب آمده بود با وی آشنا شدیم.

قرار بود من به مدت یک شبانه روز به منطقه بیایم و اوضاع و شرایط را با دیگر برادران بررسی کنیم. وقتی به گردان ملحق شدیم، آبی و فلاکسی و لباسی و سلاحی گرفتیم و طبق روال با گردان حرکت کردیم. قرار بود پلی که روی مسیر جاده نصب شده بود منهدم کنیم. در طول مسیر دقایقی را متوقف می شدیم تا گردان خستگی بگیرد و منظم شود. مقداری که با گردان حرکت کردیم خستگی بر ما غالب شد این بود که من از خستگی خوابم برده بود تا جایی که ناگهان حس کردم مرا نایلون پیچ کرده اند. ابتدا خیال کردم که مرده ام. با خود گفتم: من کی شهید شدم که خودم متوجه نشدم. قدرت حرکت نداشتم. سه چهارنفر که دور و برما بودند دیدم که نایلون را از روی ما کشیدند فهمیدم که قطره های باران برای اینکه خیسمان نکند بچه ها رویمان را با نایلون پوشانده بودند تا خیس نشویم. خلاصه با گردان به راه افتادیم و به نقطه درگیری رسیدیم. حاشیه جاده پر از آب و گل بود. پوتین هایمان از سنگینی هرکدام به 7-8 کیلو رسیده بود. در عرض جاده دشمن خاکریزهایی را زده بود که مانع از ورود ما بشوند. ما باید از این منطقه سریع عبور می کردیم. شرایط بدی بود به طوری که ما مجبور شدیم با 84 شهید به عقب برگردیم. فرماندهان گردان تصمیم گرفتند و گفتند فقط مجروحان را به پشت جبهه منتقل کنید. از آنجایی که من دراین گردان مهمان بودم و رسم مهمان این است که اوامر دوستان را اجرا کند این بود که ما مجروحان را به عقب منتقل کردیم. و شب را به صبح رساندیم. نماز صبح را که خواندیم در یک سایت موشکی جمع شدیم و می خواستیم بدانیم که پیشروی ادامه دارد یا اینکه باید به عقب برگردیم، گفتند باید جلو برویم. ما آماده شدیم. یکی از برادران که مسئول تیپ مهندسی بود گفت: چون اسامی شما رد نشده احتمال دارد که اسم شما با اسامی شهدا رد شده باشد بهتر است که به خانواده اطلاع بدهید تا نگران نباشند. دقیقا صبح بعد همان روز برادران به درخانه ما مراجعه می کنند و خبر شهادت مرا به خانواده ام می دهند. پدرم که مرد دنیادیده ای است زیاد بی تابی نمی کند و به مادرم می گوید که اتفاقی نیفتاده او دیشب اینجا بود ولی مادرم نمی پذیرد و... خلاصه این بود که چندساعت بعد من رسیدم، خانواده خوشحال شدند و ما هم بعد از مدتی کلی عزیز شدیم و چندسالی طول کشید تا اسم ما از اسامی شهدا بیرون کشیده شد ولی هنوز هم خودم را یکی از اعضای کوچک گردان حبیب می دانم.

عملیات تقریبا به اواسط کار رسیده بود. روی خاکریز نشسته بودم و به میدان مینی که پاکسازی شده بود، نگاه می کردم. یک دفعه دیدم یک لنگه پوتین افتاده وسط میدان. آمدم و پوتین را برداشتم و گفتم حتما این پوتین صاحبی داشته. گشتم یک تعدادی از استخوان های پا و... یک جمجمه هم پیدا کردم. توسط همین یک لنگه پوتین جسد متلاشی شده سه شهید را پیدا کردم.

***

آقای صادقی مشاور فرماندهان لشگر 27 محمدرسول الله(ص) و از اعضای گردان مالک اشتر است که خاطرات شنیدنی برای خوانندگان با خود آورده است. با هم صحبت های ایشان را می خوانیم:

اولین خاطره من برمی گردد به عملیات کربلای5 . عملیات تقریبا به اواسط کار رسیده بود. روی خاکریز نشسته بودم و به میدان مینی که پاکسازی شده بود، نگاه می کردم. یک دفعه دیدم یک لنگه پوتین افتاده وسط میدان. آمدم و پوتین را برداشتم و گفتم حتما این پوتین صاحبی داشته. گشتم یک تعدادی از استخوان های پا و... یک جمجمه هم پیدا کردم. توسط همین یک لنگه پوتین جسد متلاشی شده سه شهید را پیدا کردم. هر سه یک پلاک داشتند و آن هم از لشکر 77 خراسان بود. دوباره که جستجو کردم جمجمه دیگری پیدا کردم. درست زیر جمجمه نایلونی را پیداکردم که درون آن کاغذی نوشته بود که .... اعزامی از پایگاه مالک اشتر آدرس خ خراسان، جنب پمپ بنزین، کوچه... پلاک... بعدها گشتم و آدرس را پیدا کردم و وسایل را تحویل دادم.

وقتی خبر شهادتم به مادرم رسید

یکی دیگر از خاطراتم برمی گردد به سال59 وقتی از تهران برای اولین بار حدود دوهزارنفر اعزام شدیم برای اهواز. آقای غفاری آن زمان آمدند و در نمازجمعه اعلام کردند که من قول دادم دوهزار چریک را با خود به اهواز ببرم. این شد که ما هم چون دوران سربازی را گذرانده بودیم آمدیم و اعزام شدیم به اهواز. در پادگان دوکوهه یک قطار بود که مهمات را به جبهه می برد. منافقین «گرا» داده بودند و دشمن قطار مهمات را زده بود بعد خمپاره و نارنجک هایی که از قطار به بیرون پرت شده بود یک تعدادی منفجر شده بود و تعدادی هم سالم مانده بود. تعدادی از بچه هایی که اعزام شده بودند هیچ آشنایی با این ادوات جنگی نداشتند. حتی اسم و شکل ادوات جنگی را هم نمی دانستند. ما از دوکوهه حرکت کردیم به سمت اهواز. در اهواز شهر تقریبا خالی از سکنه بود. ما دوسه روزی در شهر بودیم تا مسلح شویم. به تک تک نیروها تفنگ ام یک دادند. وقتی ما می گوییم ما در این جنگ با دست خالی با چهارده- پانزده لشکر تا دندان مسلح جنگیدیم- این شوخی نیست.

یکی دیگر از مسائلی که در جبهه وجود داشت بحث اجساد شهدا بود که معمولا بعد از عملیات اجساد شهدای زیادی در منطقه مانده بودند. وقتی بعدها برای تفحص اجساد شهدا رفتیم دراین تفحص ها به چیزهای جالبی برمی خوردیم. مثلا کتاب جبر و مثلثاتی بود که در کوله پشتی یکی از شهدا پیدا کرده بودیم و مقداری کاغذ و خودکار.

نکته دیگر، دشمن در خرمشهر بلایی به سر خانواده های مسلمان شیعی درآوردند که گفتن آن عرق شرم را بر پیشانی می نشاند. به قول شهیدی که می گفت: «بسیاری سردادند تا ما سرافراز باشیم. بسیاری دست دادند تا ما با نامحرمان دست ندهیم. پا دادند تا ما پایدار بمانیم.» درخرمشهر ابتدا جنگ در بیابان بود اما بعدها به داخل شهر و خیابان و بعد هم خانه به خانه کشیده شد. در یکی از این خانه ها دختری حدود بیست- بیست و دوساله افتاده بود و یک دست او را از مچ قطع کرده بودند ، این ناشی از آن بود که دست او را بریده و زیورآلات او را با خود برده بودند. بین بستان و سوسنگرد روستایی است وقتی نیروهای دشمن وارد این روستا شدند نزدیک چهل نفر از زنان و دختران روستا را زنده زنده به خاک سپردند. اینها جزو حقایق جنگ بود. در هویزه شهید علم الهدای و دوستانشان آنجا گیرافتاده بودند دشمن با تانک روی بدن آنها آمد.

به قول شهیدی که می گفت: «بسیاری سردادند تا ما سرافراز باشیم. بسیاری دست دادند تا ما با نامحرمان دست ندهیم. پا دادند تا ما پایدار بمانیم.»

اینها یکی از هزاران اتفاقی است که در زمان جنگ بر مردم شهرهای مرزی ما گذشته بود.خاطره دیگری که برایتان عنوان می کنم از کسانی است که گمنام آمدند و گمنام هم شهید شدند.دوتا برادرکه اهل خرمشهر بودند و برای تحصیل به آمریکا رفته بودند وقتی خبر سقوط خرمشهر را شنیده بودند همه چیز را رها کرده بودند و به خرمشهر آمده بودند و دوشادوش برادران رزمنده جنگیدند و گمنام هم شهید شدند. وقتی ما شهدا را دفن می کردیم دوباره دشمن خمپاره می زد و جنازه ها بالا می آمدند شب ها سگ ها به جنازه ها حمله می کردند و آنها را تکه و پاره می کردند.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:46:26.

 
 
سه شنبه 15 تیر 1395  1:02 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یک خبر تلخ برای معاون گردان

یک خبر تلخ برای معاون گردان

یک خبر تلخ برای معاون گردان

در عملیات «كربلای 5» برادر و همسر خواهر معاون گردان در اولین ساعات عملیات به شهادت رسیده بودند و نمی‌دانستیم چگونه این خبر را به او بدهیم؛ او به طرف ما آمد، لبخندی زد و گفت ««شنیده‌ام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كرده‌اید»

در عملیات «كربلای 5» برادر و همسر خواهر معاون گردان در اولین ساعات عملیات به شهادت رسیده بودند و نمی‌دانستیم چگونه این خبر را به او بدهیم؛ او به طرف ما آمد، لبخندی زد و گفت «شنیده‌ام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كرده‌اید».

یكی از بخش‌های قابل توجه و جذاب دفاع مقدس خاطرات رزمندگان از روزهای حماسه و ایثار است؛ خاطراتی تلخ و شیرین كه روایتگر لحظه‌های به یادماندنی زندگی به سبك دفاع مقدس است.

شنیده‌ام برادر و داماد ما را شهید كرده‌اید

برای بار اول بود كه به جبهه می‌رفتم. موقع اعزام دو دل بودم، نمی‌دانم چرا. مثل كسی كه حرفی بزند و بعد پشیمان بشود، فكر می‌كردم برای ثبت‌نام زود تصمیم‌ گرفته‌ام. با خودم قضیه را سبك و سنگین می‌كردم كه چشمم افتاد به یك نوجوان. گویا عذر او را خواسته بودند و قرار نبود ببرندش. مثل ابر بهاری گریه می‌كرد. با دیدن این صحنه بود كه به خودم آمدم و برای رفتن آماده شدم.

حالا برادرم مسئله‌ای نیست، یك جوری با ننه‌ام كنار می‌آیم، اما جواب بچه‌های خواهرم را چی بدهم؟‌ بعد اضافه كرد «ناراحت نباشید، آنها از ما جلو زدند و ما عقب مانده‌ایم»

آمدیم منطقه و خوردیم به عملیات «كربلای 5» [19دی سال 65 ـ شلمچه، شرق بصره]؛ دو گروهان شدیم و برای پدافند به شلمچه رفتیم. شب پیش در همان خط، عملیات شده بود اما بچه‌ها نتوانسته بودند سنگرهای دشمن را بشكنند. یك گروهان هم در پشت خط بود. برادرِ معاون گردان ما با شوهر خواهرش همراه‌مان بودند و در اولین ساعات بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسیدند.

همه نگران بودند كه چطور این خبر را به گوش او كه در خط دوم بود برسانند. نزدیك عصر بود كه آمد. طبق معمول لبخندی زد و بعد خودش گفت «شنیده‌ام داماد و برادرم را در نبودن ما شهید كرده‌اید» حالا برادرم مسئله‌ای نیست، یك جوری با ننه‌ام كنار می‌آیم، اما جواب بچه‌های خواهرم را چی بدهم؟‌ بعد اضافه كرد «ناراحت نباشید، آنها از ما جلو زدند و ما عقب مانده‌ایم».

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:45:37.

 
 
سه شنبه 15 تیر 1395  1:02 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اولین دیدار رهبری و شهید محراب

اولین دیدار رهبری و شهید محراب

اولین دیدار رهبری و شهید محراب

پدر می گفتند: كسی كه بعد از امام به درد اسلام می خورد، این سیدبزرگوار است. كسی كه سینه اش را سپر می كند، همین سید بزرگوار است. من باید از كسی حمایت كنم كه تا لحظه آخر به درد اسلام بخورد و در مقابل كفر جهانی سینه سپر كند و هیچ كس بهتر از آقای خامنه ای چنین شایستگی را ندارد.

اواخرمهرماه سالروز شهادت چهارمین شهید محراب، آیت الله اشرفی اصفهانی را پشت سر گذاشتیم  كه در راه بازگشت از نماز جمعه كرمانشاه به دست منافقین به شهادت رسیدند. ولی فرقی میان امسال و سال های گذشته بود و آن حضور رهبر انقلاب در بین کرمانشاهیان عزیز است . به همین مناسبت فرزند آن شهید محراب، حجت الاسلام والمسلمین حسین اشرفی اصفهانی، در منزل پدری خاطرات مراودات رهبر معظم انقلاب و شهید آیت الله اشرفی اصفهانی را بازخوانی می كند...

نخستین آشنایی

هنگامی كه آیت الله بروجردی مرحوم پدر ما را به كرمانشاه فرستادند، آقا در مشهد بودند. آن موقع من در سفری به همراه مرحوم پدرم به منزل یكی از علمای بزرگ مشهد رفتیم. دهه محرم بود و چند نفر آن جا منبر می رفتند؛ از جمله آقای طبسی و آقای خامنه ای. مرحوم پدر ما پای منبر ایشان نشستند و بعد به من گفتند این آقای «آسید علی آقا» عجب منبری خوبی است. آن موقع پدر ما در كرمانشاه، نماینده آیت الله بروجردی بودند و آقا را ندیده بودند. بعد از این كه منبر تمام شد، آقا تشریف آوردند نزد پدر ما و از آن موقع ارتباط پدر ما و مقام معظم رهبری شروع شد. این ماجرا حدوداً به 45 سال پیش بازمی گردد.

هجرت به كرمانشاه

شهید اشرفی اصفهانی به امر مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و برای اداره حوزه علمیه ای كه مرحوم آقای بروجردی در كرمانشاه ساخته بودند، از قم به این شهر اعزام شدند. در آن روزها بنده در مدرسه فیضیه قریب به 19 سال بود كه با پدرم در حجره ای زندگی می كردیم و والده و اخوان و همشیره های من در اصفهان بودند. در واقع مرحوم پدر از نظر مالی قدرت پرداخت اجاره نداشتند كه بتوانند خانواده را در قم سكونت بدهند. البته مرحوم پدر تمایل داشتند كه در قم بمانند اما آیت الله بروجردی به پدر فرمودند كه من اگر استاد و مرجع تو هستم، می گویم وظیفه داری كه بروی. مرحوم والد ما آمدند حجره و گفتند ما باید به كرمانشاه برویم و بدون این كه با مادرمان در اصفهان صحبت كنند، آماده حركت شدند.

شهید محراب در جواب آیت الله خامنه ای فرمودند: من می خواستم بیایم و با شما دست بیعت بدهم كه اگر من رأی به شما داده ام، كأنّه به رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم رأی داده ام

با یك اتوبوس كه 24 روحانی برجسته از قم در آن حاضر بودند، به سمت كرمانشاه حركت كردیم. خطیب مشهور مرحوم آقای فلسفی هم در این جمع بودند. وقتی به كرمانشاه رسیدیم، مثل وضعیت حكومت نظامی خیابان ها را بسته بودند و نیروهای نظامی با تجهیزات در خیابان بودند. مردم هم كه مقلد آقای بروجردی بودند و به ایشان علاقه بسیار زیادی داشتند، برای استقبال از ما كنار خیابان ها ایستاده بودند و صلوات می فرستادند.

آمدیم و در حوزه علمیه مستقر شدیم. مرحوم والد ما ظهرها و شب ها در این محل نماز جماعت می خواندند. قریب سی سال ایشان در این مسجد و مدرسه نماز خواندند. حتی آن جمعه ای كه ایشان شهید شدند، شب قبلش در مسجد نمازشان را خواندند و ظهر فردا بعد از اقامه نماز جمعه به شهادت رسیدند.

 

آیت الله اشرفی اصفهانی

سر راه كربلا، می آییم كرمانشاه

شهید محراب مقید بودند كه از افراد سرشناس و افرادی كه به حضرت امام رحمه الله ارادت داشتند برای تبلیغ دعوت نمایند. لذا شخصیت هایی همچون آقای فلسفی، آیت الله جنتی، آیت الله یزدی، آیت الله گرامی، مرحوم كافی و مرحوم طالقانی به دعوت مرحوم پدر به كرمانشاه می آمدند و منبر می رفتند. به همین دلیل مرحوم پدر از آیت الله خامنه ای دعوت كردند تا برای سخنرانی و تبلیغ به كرمانشاه بیایند.

ایشان ابتدا از این دعوت استقبال كردند، اما بعدها چون فعالیت های ایشان در مشهد زیاد بود و جلسات زیادی هم داشتند و كم كم مبارزات ایشان علیه رژیم ستمشاهی هم شدت گرفت، به همین خاطر به مرحوم پدر پیغام دادند كه فعلاً از آمدن به كرمانشاه معذورند. پس از انقلاب هم كه رفت و آمد خانوادگی برقرار شد، وقتی والد ما برای آمدن به كرمانشاه از ایشان دعوت كردند، گفتند من گرفتارم و ان شاءالله زمانی كه خواستیم برویم كربلا، سر راه می آییم كرمانشاه.

شما آقای خامنه ای هستید؟

هنگامی كه رهبر انقلاب، نماینده امام خمینی رضوان الله علیه در جبهه های جنگ بودند، دو بار به منزل ما آمدند. در یكی از این دیدارها آقا چون با لباس نظامی و كلاه مخصوص بودند، پدرمان ابتدا ایشان را نشناختند. اما پس از چند لحظه مرحوم ابوی پرسیده بودند شما آقای خامنه ای هستید؟ آقا هم پاسخ می دهند بله و برای دیدن شما آمده ام.

یك رأی دارم كه آن را به شما می دهم

مرحوم پدر ما در سال 1360 وقتی متوجه شدند كه قرار است آیت الله خامنه ای كاندیدای ریاست جمهوری شوند، به ایشان زنگ زدند و فرمودند كه من شنیدم شما قصد دارید برای ریاست جمهوری كاندیدا شوید و خواستم تصریح كنم كه شما وظیفه دارید در انتخابات ریاست جمهوری شركت كنید و ما هم با تمام وجود حمایت می كنیم. .. در روز انتخابات وقتی بعد از خطبه های نمازجمعه صندوق های رأی را آماده كردند، ایشان گفت من شخصاً یك رأی دارم و رأی خودم را به حجت الاسلام والمسلمین سید علی خامنه ای خواهم داد و بعد همه مردم صلوات فرستادند.

ایشان ابتدا از این دعوت استقبال كردند، اما بعدها چون فعالیت های ایشان در مشهد زیاد بود و جلسات زیادی هم داشتند و كم كم مبارزات ایشان علیه رژیم ستمشاهی هم شدت گرفت، به همین خاطر به مرحوم پدر پیغام دادند كه فعلاً از آمدن به كرمانشاه معذورند. پس از انقلاب هم كه رفت و آمد خانوادگی برقرار شد، وقتی والد ما برای آمدن به كرمانشاه از ایشان دعوت كردند، گفتند من گرفتارم و ان شاءالله زمانی كه خواستیم برویم كربلا، سر راه می آییم كرمانشاه.

پیش از اعلام نتایج همان انتخابات هم آقای اشرفی اصفهانی فرمودند كه قطعاً آقای خامنه ای نفر اول خواهد شد و در این موضوع شك نكنید. شب كه تلویزیون اعلام كرد ایشان بیشترین رأی را آورده اند، شهیدمحراب رو به ما فرمودند: ماشین را آماده كنید؛ من می خواهم به تهران بروم و از نزدیك تبریك بگویم. ما این پیرمرد 80 ساله را با ماشین به تهران بردیم. به دفتر حضرت آقا كه رسیدیم، چون به ایشان گفته بودند كه آقای اشرفی از كرمانشاه آمده اند و می خواهند حضوری به شما تبریك بگویند، آقا از دفترشان بیرون آمده بودند و دم در ایستاده بودند. من و اخوی هم همراه پدر بودیم. خلاصه آقا آمدند و دست حاج آقا را گرفتند و از پای پله ها ایشان را به داخل دفتر بردند. ایشان به مرحوم پدر ما فرمودند: حاج آقا من راضی نبودم از كرمانشاه به این جا بیایید. شهید محراب در جواب آقا فرمودند: من می خواستم بیایم و با شما دست بیعت بدهم كه اگر من رأی به شما داده ام، كأنّه به رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم رأی داده ام.

پدر می گفتند: كسی كه بعد از امام به درد اسلام می خورد، این سیدبزرگوار است. كسی كه سینه اش را سپر می كند، همین سید بزرگوار است. من باید از كسی حمایت كنم كه تا لحظه آخر به درد اسلام بخورد و در مقابل كفر جهانی سینه سپر كند و هیچ كس بهتر از آقای خامنه ای چنین شایستگی را ندارد. این بیان شهید محراب است.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/17 11:38:55.

 
 
سه شنبه 15 تیر 1395  1:02 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رهبری در جبهه‌های غرب کشور

رهبری در جبهه‌های غرب کشور

در زمانی که رهبر معظم انقلاب در مریوان بودند، بنا شد که همراه ایشان برای بازدید به سمت ارتفاعات پایین دِزلی مریوان و ارتفاعات مشرف به سلیمانیه ی عراق برویم که طی عملیاتی تازه تصرف کرده بودیم. هنگام حرکت، یک گروه پنجاه نفری متشکل از نیروهای سپاه و ارتش و ژاندارمری آمده بودند. به پیشنهاد من، تنها فرمانده لشکر و فرمانده سپاه به همراه آقا رفتند و باقی نیروها در دزلی ماندند. در همین هنگام جنگنده های عراقی...

خاطرات امیر سرتیپ بازنشسته سیاوش جوادیان، فرمانده اسبق قرارگاه عملیاتی آجا در غرب کشور از حضور آیت الله العظمی خامنه ای در مناطق عملیاتی غرب کشور.

 

رهبر در جبهه‌های غرب کشور

عراق هم می دانست

منطقه ی غرب کشور ما نزدیک ترین نقطه ی ایران به بغداد است و از طریق این منطقه و شهرهای قصر شیرین و مهران، راه دسترسی به بغداد به خوبی وجود دارد. صدام هم خوب می دانست که ما توانایی داریم که آن چنان بغداد را مورد تهدید قرار دهیم که سرنوشت جنگ را عوض کنیم. بر همین اساس ارتش صدام قدرت پدافند مستحکمی را شکل داده بود و نیروهای بسیاری را سازماندهی کرده بود و در هجوم سراسری که به منطقه ی غرب کشور داشت ارتفاعات و نقاط استراتژیک را تصرف کرد. در واقع اهمیت این منطقه از لحاظ تأمین امنیت کشور و از طرف دیگر حضور نیروهای صدام و منافقین به خوبی مشهود بود.

حضرت آیت الله العظمی خامنه ای به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع در تاریخ 7/2/60 برای بازدید از مناطق عملیاتی غرب به سنندج آمدند. بنده آن زمان مسئول عملیات لشکر 28 سنندج بودم. از آن جا به همراه ایشان عازم مریوان شدیم. به دلیل شرایط خاص منطقه شب ها حرکت نمی کردیم. در طول روز هم در بین مریوان و سنندج پایگاه هایی تأسیس شده بود و افرادی عهده دار حفظ امنیت در نقاط کور مسیر بودند. در بین راه با حضرت آقا درباره ی حفظ امنیت مسیر گفت وگو می کردیم که ایشان پیشنهاد دادند در یکی از نقاطی که احتمال کمین دشمن وجود داشت، پایگاه ایجاد کنیم. ما هم دستور ایشان را اجرا کردیم. البته بعدها دقت ایشان در این مورد به خوبی برای ما روشن شد، چرا که ما قبلاً هم از آن نقطه آسیب دیده بودیم و با تأسیس پایگاه در آن نقطه شرایط امنیت به خوبی فراهم شد.

پیشنهاد حضرت آقا مبنای حرکت شد

در زمانی که رهبر معظم انقلاب در مریوان بودند، بنا شد که همراه ایشان برای بازدید به سمت ارتفاعات پایین دِزلی مریوان و ارتفاعات مشرف به سلیمانیه ی عراق برویم که طی عملیاتی تازه تصرف کرده بودیم. هنگام حرکت، یک گروه پنجاه نفری متشکل از نیروهای سپاه و ارتش و ژاندارمری آمده بودند. به پیشنهاد من، تنها فرمانده لشکر و فرمانده سپاه به همراه آقا رفتند و باقی نیروها در دزلی ماندند. در همین هنگام جنگنده های عراقی، دزلی را بمباران کردند و توپخانه ی ما را زدند که هفت هشت نفر شهید و مجروح شدند.

در مرداد ماه سال 67، که سال پایانی جنگ تحمیلی بود، ارتش عراق از پدافند متحرک استفاده می کرد. بی راه نیست اگر بگویم که حضرت آقا به صورت شبانه روزی در واحدها و قسمت های عملیاتی بودند. چندین بار در بیاناتی که در جمع رزمندگان داشتند، آنان را تشویق به پیش روی کردند. حتی هنگامی که قطع نامه 598 پذیرفته شد، تدبیر ایشان این بود که همه ی نیروها جلو بروند و در مرز استقرار پیدا کنند

ایشان پس از بازدید از منطقه و در هنگام بازگشت به مریوان در ماشین فرمودند که تصرف این نقطه می تواند یک مبنای حرکت برای شما باشد و باید روی آن کار کنید. به موجب همین فرمایش، طرحی به نام «محمدرسول الله» تهیه کردیم و در دی ماه سال شصت با همکاری فرمانده سپاه مریوان -حاج احمد متوسلیان- و فرمانده سپاه پاوه -شهید همت- و حمایت فرماندار پاوه -شهید ناصر کاظمی- و با حضور شهید بروجردی این طرح را اجرا کردیم. این اولین عملیات منظم نیروهای اسلام علیه نیروهای بعثی در مناطق بیاره و تویره و شمال سلیمانیه بود. در این عملیات 132 نفر از نیروهای دشمن اسیر گرفتیم و امکانات دو تیپ عراق نصیب ما شد. این تدبیر رهبر انقلاب باعث شد که صدام چند تیپ از تیپ های گارد مخصوص و مرزی خود را در منطقه مستقر کند و این امر موجب شد که فشار نیروهای عراقی مستقر در جنوب بر روی رزمندگان ما کم شود.

استقرار در مرز

در چهار سال آخر جنگ، من به عنوان نماینده ی نیروی زمینی در شورای عالی دفاع حضور پیدا می کردم و گزارش جبهه ها را خدمت حضرت آقا می دادم که آن هنگام رئیس جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بودند. در مرداد ماه سال 67، که سال پایانی جنگ تحمیلی بود، ارتش عراق از پدافند متحرک استفاده می کرد. بی راه نیست اگر بگویم که حضرت آقا به صورت شبانه روزی در واحدها و قسمت های عملیاتی بودند. چندین بار در بیاناتی که در جمع رزمندگان داشتند، آنان را تشویق به پیش روی کردند. حتی هنگامی که قطع نامه 598 پذیرفته شد، تدبیر ایشان این بود که همه ی نیروها جلو بروند و در مرز استقرار پیدا کنند. 

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:33:31.

 
 
سه شنبه 15 تیر 1395  1:03 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هشت ضلعی شلمچه چگونه ساخته شد؟

هشت ضلعی شلمچه چگونه ساخته شد؟

هشت ضلعی شلمچه چگونه ساخته شد؟

جنگ که تمام شد، ما به عنوان تخریب چی در مناطق عملیاتی ماندیم و زندگی زلالی را پس از جنگ با شهدا آغاز کردیم.در مناطق عملیاتی هم حضور می یافتیم، از جمله در شلمچه. همه می دانند که ما بچه های رزمنده خراسان الفتی غریب با شلمچه داریم. بیشتر همرزمان ما دراین منطقه از جبهه به شهادت رسیده اند، بخصوص در عملیات های کربلای چهار و پنج. آن سالهای پس از جنگ که من در مناطق عملیاتی بودم...

پس از پایان جنگ، نخستین یادمان مناطق عملیاتی در شلمچه از سوی رزمندگان خراسان بنا شد.

حاج ماشاء ا... درباره ساخت یادمان ابتدایی شلمچه حرفهای شنیدنی دارد. او در بیان خاطراتش می گوید:

جنگ که تمام شد، ما به عنوان تخریب چی در مناطق عملیاتی ماندیم و زندگی زلالی را پس از جنگ با شهدا آغاز کردیم.در مناطق عملیاتی هم حضور می یافتیم، از جمله در شلمچه. همه می دانند که ما بچه های رزمنده خراسان الفتی غریب با شلمچه داریم. بیشتر همرزمان ما دراین منطقه از جبهه به شهادت رسیده اند، بخصوص در عملیات های کربلای چهار و پنج.

آن سالهای پس از جنگ که من در مناطق عملیاتی بودم، هر وقت به شلمچه می رفتم، به شدت محزون و دلتنگ می شدم. دیده بودم که خیلی از شهدای ما دراین سرزمین به شهادت رسیده اند، اما کسی یادمان یا مزاری برای آنها نساخته است. نقطه ای در شلمچه وجود داشت که 400 نفر از رزمنده های خراسان آنجا قتل عام شدند و تانکهای عراقی از روی جنازه های آنها رد شدند که بعدها حتی شناسایی آنها هم ممکن نبود. برخی از آن شهدا هنوز هم گمنام اند. این منطقه بین ما بچه های رزمنده به «فلکه امام رضا(ع)» معروف شده است.

من برای اینکه قتلگاه آن 400 شهید گم نشود، چند پرچم، تعدادی آجر و کلاه آهنی را که از زمان جنگ آنجا باقی مانده بود، در این نقطه به عنوان نشانی قرار دادم. یادم هست تعداد زیادی کلاه آهنی گذاشتم تا زیادی شهدای آنجا را نشان دهم. هر چند تعداد آن شهدا از این کلاه ها خیلی بیشتر بود. بدین ترتیب اولین یادمان شهدای شلمچه شکل گرفت.

نقطه ای در شلمچه وجود داشت که 400 نفر از رزمنده های خراسان آنجا قتل عام شدند و تانکهای عراقی از روی جنازه های آنها رد شدند که بعدها حتی شناسایی آنها هم ممکن نبود. برخی از آن شهدا هنوز هم گمنام اند. این منطقه بین ما بچه های رزمنده به «فلکه امام رضا(ع)» معروف شده است.

چندی بعد در نوروز سال 71 یا 72 بود که ما با تعدادی از پدران و مادران شهدا به مناطق عملیاتی رفتیم. آن موقع هنوز اردوهای راهیان نور و بازدید از مناطق عملیاتی مرسوم نبود. قرار شد ما یکی دو روزی را هم در شلمچه باشیم. شب آخری که شلمچه بودیم وبیست ساعت بعد باید آنجا را ترک می کردیم، به همراه تعدادی از پدران و مادران شهدا تصمیم گرفتیم این یادمان اولیه را گسترش دهیم و آن را بهتر و با شکوه تر بسازیم. خودمان پولی روی هم گذاشتیم و رفتیم از خرمشهر که در نزدیکی شلمچه است، گچ و آجر و مصالح لازم را خریدیم. پدر یکی از شهدا که حالا به رحمت خدا رفته، بنا بود و به ما کمک می کرد. خلاصه، با همان امکانات کم، از ساعت هشت شب تا نزدیک صبح، بنا را کامل تر و با شکوه تر با یک هشت ضلعی فلزی که روی آن قرار می گرفت، ساختیم. بخصوص هم هشت ضلعی ساختیم. چون می خواستیم نسبت و ارتباط شلمچه به عنوان قرارگاه شهدای خراسان و بسیاری دیگر از شهدا با امام رضا(ع) حفظ شود. هنگام ساخت هم آن شب رخدادهای عجیب و غریبی افتاد و حال و هوای غیر قابل توصیفی بین ما پیش آمد که بیانش بماند برای بعد.

آن شب احساس مشترک و قانون نانوشته ای در ذهن ما و خانواده شهدا به وجود آمد و آن این بود که تصور می کردیم ممکن است مقام معظم رهبری، روزی به مقتل شلمچه تشریف بیاورند و سرانجام در سال 78 ایشان به شلمچه تشریف آوردند و بی درنگ با تدبیر ایشان، ساخت یادمان کنونی شلمچه که در حقیقت می توان آن را سومین یادمان شهدای شلمچه دانست، به همت آستان قدس رضوی شروع شد. آن هنگام، ارتش، سپاه و نیروهای تفحص در شلمچه حضور داشتند و این نقطه پر از مین، هنوز حالت جنگی داشت و اتفاق نظری هم وجود نداشت که یادمان شلمچه با این وسعت و شکوه ساخته شود.

به نظر من، ساخت این یادمان اگر به نهادی جز آستان قدس واگذار می شد، مورد مخالفت قرار می گرفت.

آن زمان مشکلات و مخالفت هایی وجود داشت که اکنون قابل بیان نیست. فقط می توان گفت با تدبیر و دوراندیشی مقام معظم رهبری، ساخت این یادمان آغاز شد و نمایندگان معظم له هم در جریان ساخت آن در شلمچه حضور می یافتند. پس از چهار سال، ساخت یادمان به پایان رسید و اردوهای راهیان نور به شکل جدی آغاز شد.

آن بنای ابتدایی که ما ساخته بودیم، اکنون درنقطه مرکزی یادمان که از سطح زمین پایین تر است و اسناد و مدارک شهدا درون محفظه شیشه ای قرار گرفته، واقع شده است. آن سازه آهنی هشت ضلعی هم در محل ایستادن رهبر معظم انقلاب قرار گرفته است.

اما ساخت یادمان کنونی شلمچه را مهندس جوانی به نام «شهرام قهرمان» بر عهده داشته است که حرفها و خاطرات او از ساخت یادمان باشکوه شلمچه در طول چهار سال شنیدنی و جالب است:

شلمچه

« آن روزهایی که پیشنهاد ساخت یادمان شلمچه را به من دادند، تازه از سوئد برگشته بودم. مهندس عمران جوانی بودم که به دنبال رؤیاهای جوانی ام می گشتم. خیلی هم نازک نارنجی و اتوکشیده بودم؛ طوری که همیشه عینک آفتابی می زدم تا یک وقت گرمازده نشوم. جنگ را هم ندیده بودم. به تعبیر خودم، وقتی رسیدم که داشتند نیزه شکسته های جنگ را جمع می کردند؛ اما چه شد که من با آن روحیات در بیابان گرم وسوزان شلمچه که خودم دمای 65 درجه آن را با دماسنج ثبت کردم، چهار سال ماندم تا یادمان شهدای شلمچه ساخته شود، به نظرم به امام رضا(ع) و فرزندان شهید آن بزرگوار در شلمچه مربوط است. همین قدر بگویم که وقتی قرار بود آخرین سنگ بنای این یادمان که یک کاشی فیروزه ای باکلمه مبارک « یا فاطمه الزهرا(س)» بود گذاشته شود معمار رفت تا آن را سر در یکی از هشت ضلع یادمان نصب کند. وقتی او بالا رفت تا این کاشی را سرجایش بگذارد، من که پایین ایستاده بودم و نگاه می کردم، از خودم پرسیدم یعنی تمام شد و من باید از شلمچه برگردم؟ طاقت نیاوردم و از معمار خواهش کردم اجازه دهد من جای او این کار را انجام دهم. خودم بالا رفتم و آن کاشی فیروه ای با اسم مبارک «حضرت فاطمه (س)» را روی قلب و چشمهایم گذاشتم، زیارتش کردم، بوسیدم و این آخرین سنگ بنا را سرجایش گذاشتم؛ تا ساخت یادمان شلمچه به پایان برسد. پایین که آمدم، به شکرانه نعمتی که خدا به من داده بود، دو رکعت نماز شکر در بیابان شلمچه خواندم و گفتم: خدایا به خاطر این چهار سال، شکر! همین.

وقتی قرار بود آخرین سنگ بنای این یادمان که یک کاشی فیروزه ای باکلمه مبارک « یا فاطمه الزهرا(س)» بود گذاشته شود معمار رفت تا آن را سر در یکی از هشت ضلع یادمان نصب کند. وقتی او بالا رفت تا این کاشی را سرجایش بگذارد، من که پایین ایستاده بودم و نگاه می کردم، از خودم پرسیدم یعنی تمام شد و من باید از شلمچه برگردم؟

صادقانه اعتراف می کنم که در ساختن یادمان شلمچه، سختی ها و مرارت های بسیاری کشیدم. روزهای خیلی سختی را بدون امکانات گذراندم، اما باز هم صادقانه اعتراف می کنم که از آن مرارت ها و روزهای سخت، چیزی شیرین تر و جذاب تر و لذت بخش تر در این دنیا وجود ندارد. من در آن چهار سال خلوت های عاشقانه ای در تنهایی هایم که گاهی هیچ کس همراهم نبود، با خدا و با شهدای شلمچه داشتم. آن چهار سال، انرژی و نیرویی به من داد که در این سال هایی که از شلمچه برگشتم، با ذخیره آن چهار سال زندگی می کنم و حالا دوباره خدا را شکر می کنم که افتخار ساخت یادمان باشکوه شلمچه را نصیب و روزی ام کرد. لحظه به لحظه مرا یاری رساند تا تجربه ای بی نظیر و لذتبخش را نه فقط در کارنامه کاری ام، بلکه در زندگی ام به ثبت برسانم تا ان شاء ا... هم در این دنیا و هم در آن دنیا به آن ببالم و افتخار کنم.»

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/08/13 11:31:38.

 
 
سه شنبه 15 تیر 1395  1:03 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها