0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

فرمانده گروهان سروان جاوید بود

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مرا خدمت جناب سرهنگ سنگابی که فرمانده گردان بود، برد و پس از سلام و تعارف، قرار شد، در اختیار تیپ 2 لشکر 21 حمزه قرار بگیریم. مرا خدمت جناب سرهنگ سنگابی که فرمانده گردان بود، برد و پس از سلام و تعارف، قرار شد، در اختیار تیپ 2 لشکر 21 حمزه قرار بگیریم.
مأموریت ما دراین مرحله، حفظ تپه ها بود. این تپه ها در سمت راست کرخه قرار داشت و نیروهای عراقی که در دشت عباس بودند در تلاش بودند تا جاده اندیمشک ـ اهواز را ببندند.
گروهای گشتی ـ رزمی ما هر روز و هر شب از این نقطه به قلب نیروهای دشمن نفوذ می کردند و عراقی ها مجبور می شدند به دشت عباس عقب نشینی کنند. آنها در حین عقب نشینی، مسیرها را مین گذاری کردند.
ما نیز پس از انجام هر عملیات، یک خیز به جلو بر می داشتیم و به هر جا که می رسیدیم، سنگر تازه ای درست می کردیم. از طرف جهاد یک دستگاه لودر به ما دادند که راننده آن شخص 40-50 ساله ای به نام خداکرم بود. فردی معتقد و مؤمن بود و از کار خسته نمی شد. برای آنکه او به راحتی کار کند، مجبور بودیم برای او تأمین بگذاریم. عراقی ها ما را راحت نمی گذاشتند و دریکی از درگیری ها یکی از سربازان تأمین به نام جعفری را به شهادت رساندند. آقای خداکرم برای کمک به سرباز، به طرف او رفت، ولی چون منطقه مین گذاری شده بود، او هم با لودر روی مین رفت و به شهادت رسید.
پس از تخلیه ی آن شهدا، برای انتقام خون این دو شهید، اقدام به یک عملیات ایذایی (گشتی ـ رزمی) کردیم و ضربه ی سنگینی به نیروهای عراقی وارد آوردیم(آذرماه 1360) دراین عملیات، مجدداً از ناحیه صورت زخمی شدم و پس از پایان عملیات، به بیمارستان اعزام گردیدم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:01:35.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

میهمانی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

وقتی در قله ی ابوالفتح سردشت بودیم، کار ما دیده بانی بود. یک بار سرباز مرتضی عمومی که او هم از گروه 22 شهرضا بود و در نقطه دیگر مستقر بودند، به ملاقاتم آمد. برای او چایی ریختم. عمویی گفت :«برویم بیرون قدم بزنیم.» گفتم :«یک چایی دیگر بخوریم.» بعد وقتی مشغول خوردن چایی دوم بودیم، خمپاره ای به پشت سنگر خورد که اگر ما بیرون رفته بودیم، مورد هدف همان خمپاره قرار می گرفتیم وقتی در قله ی ابوالفتح سردشت بودیم، کار ما دیده بانی بود. یک بار سرباز مرتضی عمومی که او هم از گروه 22 شهرضا بود و در نقطه دیگر مستقر بودند، به ملاقاتم آمد. برای او چایی ریختم. عمویی گفت :«برویم بیرون قدم بزنیم.» گفتم :«یک چایی دیگر بخوریم.» بعد وقتی مشغول خوردن چایی دوم بودیم، خمپاره ای به پشت سنگر خورد که اگر ما بیرون رفته بودیم، مورد هدف همان خمپاره قرار می گرفتیم.
ضد انقلاب مدتی روی مواضع ما حملات سنگینی داشت تصمیم گرفتیم وصیت نامه بنویسیم. مشغول نوشتن بودم که احساس کردم در سنگر باز است. به یکی از سربازان گفتم که در را که از الوارهای کلف درست کرده بودیم، ببندد. او تمالی به این کار نداشت. به او گفتم الان ضد انقلاب خمپاره می زند. او بدون صحبت در را بست و هنوز کامل ننشسته بود که خمپاره ای به در سنگر خورد و چون چوب های در الوار خیلی کلفت بود، همه ترکش ها به چوب ها خوردند و کسی آسیب ندید. شاید باور نکنید، یک بارخمپاره 60 عراق به داخل لوله خمپاره ما رفت ودر داخل لوله منفجر شد، ولی به کسی آسیبی نرسید.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 09:58:07.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

صحنه به یادماندنی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

در حالی که مشغول بار زدن تجهیزات بودیم، یکی از سربازان با عجله خودش را به من رساند و گفت :«شما در قسمت درب شرقی راه آهن، ملاقات دارید». وقتی به درب شرقی رفتم، خانم مؤمنه و محجبه ای را دیدم که به شدت گریه می کرد. همین که مرا دید، شروع کرد به قسم دادن و اصرار و التماس که پسرش را به جبهه نبریم. به او گفتم : «پسر شما کیه ؟ اسمش چیه؟» گفت : «سید محمود حسینی». در حالی که مشغول بار زدن تجهیزات بودیم، یکی از سربازان با عجله خودش را به من رساند و گفت :«شما در قسمت درب شرقی راه آهن، ملاقات دارید».
وقتی به درب شرقی رفتم، خانم مؤمنه و محجبه ای را دیدم که به شدت گریه می کرد. همین که مرا دید، شروع کرد به قسم دادن و اصرار و التماس که پسرش را به جبهه نبریم. به او گفتم : «پسر شما کیه ؟ اسمش چیه؟» گفت : «سید محمود حسینی».
سید محمود حسینی، سربازی مؤمن و معلم قرآن بود، به همین خاطر، او را به عنوان مسئول مسجد پادگان انتخاب کرده بودم. وقتی قضیه مأموریت کردستان پیش آمد و سربازها را برای عملیات صحرا می بردیم، به من مراجعه کرد و با گریه و زاری گفت که من هم می خواهم در عملیات کردستان شرکت کنم. همین طور در موقع اعزام به جنوب، دلم می خواست او در پادگان باقی بماند و در عملیات شرکت نکند، ولی او به قدری ناراحت شد که چند نفر را واسطه قرار داد و من با توجه به نگرانی هایی که به وجود آورده بود، سرانجام راضی شدم که او را به منطقه ببرم.
مادرحسینی به من گفت :«پسرم محمود، بچه مؤمنی است. آرام و ساکت است. حالات عجیبی دارد. به دلم برات شده برایش اتفاقی می افتد. او را نبرید!» در حالی که این حرف ها را می زد، به شدت گریه می کرد. آن قدر که همه کسانی که در اطراف بودند، تحت تأثیر او قرار گرفته بودند.
حسینی را صدا کردم. آمد در حضور مادرش به او گفتم که از حرفم برگشته ام و او باید وسایلش را بردارد و برگردد پیش سربازانی که در پادگان باقی مانده اند و باز هم تذکردادم که وجود یک نفر مثل او در مسجد پادگان ضروری است و این هم یک تکلیف است. به علاوه، مادرش هم راضی به رفتن او نیست....
صحنه ی به یادماندنی و جالبی بود... سرباز جوان‌، وقتی فهمید نارضایتی مادرش باعث این تصمیم من شده، شروع کرد به گریه و التماس. آن قدر گریه کرد و به مادرش التماس کرد که سرانجام مادرش به رفتن او رضایت داد. اگر چه همانجا به من گفت : «قلبم گواهی می دهد که پسرم بر نمی گردد و می دانم که خبرهای بدی به من می رسد، ولی چه کنم که نمی توانم گریه و ناراحتی پسر مؤمنم را تحمل کنم. او را ببرید ولی من، بعد از خدا او را به شما می سپارم». به او گفتم شما او را به خدا بسپارید، ولی مطمئن باشید که من تا زنده و سالمم، در حفاظت از تک تک سربازانم کوشش خواهم کرد و در مورد پسرتان هم قول می دهم که مواظبش باشم.
مادر سرباز سید محمود حسینی، آن روز، با حرف هایم تسلی پیدا کرد و رفت. او را برای بار دوم، وقتی دیدم که مجروح شده بودم و ایشان در بیمارستان به دیدنم آمد. خیلی نگران بود. می گفت :«شما چرا مجروح شدید؟ حالا پسر من چه می شود؟» گفتم :«من او را به خدا سپردم. شما هم سلامت او را از خدا بخواهید!»... و البته چیزی نگذشت که «حسینی» شهید شد. آرام نگرفتن قلب مادر، بی جهت نبود، اما چه می شد کرد. در حالی که همه سلامت این جوان را از خدا می خواستیم، او در مناجات هایش با خدا، شهادت را طلب می کرد...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 09:55:03.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

اوایل انقلاب، در گروه 44 توپخانه خدمت می کردم. شهید نصر هم آنجا سرباز بود. در مرکز توپخانه به سرپرستی برادر عزیزم امیر صیاد شیرازی ـ که آن وقت ها سرگرد بود ـ انجمن اسلامی را تشکیل دادیم و شهید نصرهم از همان ابتدا به همکاری با ما پرداخت. اوایل انقلاب، در گروه 44 توپخانه خدمت می کردم. شهید نصر هم آنجا سرباز بود. در مرکز توپخانه به سرپرستی برادر عزیزم امیر صیاد شیرازی ـ که آن وقت ها سرگرد بود ـ انجمن اسلامی را تشکیل دادیم و شهید نصرهم از همان ابتدا به همکاری با ما پرداخت.
از همان دیدارهای نخست، به استعداد، ذوق و روحیه لطیف او پی بردم و برخوردهای برادرانه و صادقانه اش با دیگران، مرا شیفته کرد.
بعد هم فهمیدم که در هنر عکاسی بسیار با ذوق است. هم اکنون نیز عکس هایی که از ما گرفته است خاطره انگیزترین عکس های ماست. عکس هایی هم که از شهید صیاد شیرازی گرفت در کتاب فروشی ها و نماز جمعه ها به فروش رسید.
سال 1360، شهید صیاد شیرازی به عنوان فرمانده نیروی زمینی منصوب شد و همکاران، به همراه ایشان به تهران عزیمت کردند.
شهید نصر، خدمتش تمام شده بود؛ اما همواره در سپاه و بسیج فعال بود و با دفتر فرماندهی نیروی زمینی هم، همکاری داشت. در واقع رابط بین نیروی زمینی ارتش و سپاه بود که درآن زمان، خیلی نزدیک به هم عمل نمی کردند. همزمان وظیفه ی پیک فرماندهی نزاجا را نیز با موتور خویش انجام می داد و در چند مأموریت،‌من نیز به همراه ایشان، بر ترک موتور نشستم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:19:50.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سرباز نجیب

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بیمارستان افشار دزفول، مثل دیگر بیمارستان های منطقه خاطرات زیادی برای گفتن دارد. ای کاش می شد در و دیوار این بیمارستان به حرف بیایند و گوشه ای از نادیده ها و ناشنیده ها را بیان کنند؛ آن وقت معنی حقیقی ایثارآشکار می شد و عشق خود را تمام عیار می کرد و هنگامی که عشق، این گونه رخ می نمود، رذالت ها و پستی ها نیز تمام عیار در برابر تو ظاهر می شدند و حقایق خودنمایی می کردند. بیمارستان افشار دزفول، مثل دیگر بیمارستان های منطقه خاطرات زیادی برای گفتن دارد. ای کاش می شد در و دیوار این بیمارستان به حرف بیایند و گوشه ای از نادیده ها و ناشنیده ها را بیان کنند؛ آن وقت معنی حقیقی ایثارآشکار می شد و عشق خود را تمام عیار می کرد و هنگامی که عشق، این گونه رخ می نمود، رذالت ها و پستی ها نیز تمام عیار در برابر تو ظاهر می شدند و حقایق خودنمایی می کردند.
روزهای اول مهربود. عراق به دشت عباس و منطقه ی عین خوش حمله کرده بود و پرسنل بیمارستان افشار دزفول، شبانه روز پذیرای مجروحان جنایات دشمن بودند و صدامیان سرمست از نوشیدن خون مظلومان، به ترکتازی خود ادامه می دادند.
آن شب، بیمارستان افشار شاهد اوج مظلومیت ما بود؛ مظلومیتی که قلم و زبان، از بیان آن عاجزاست. در راهرو و بیمارستان قدم می زدم و فکر می کردم که دو نفررا دیدم که برانکاردی را گرفته بودند. به سرعت وارد شدند وقتی نگاهشان به من افتاد، در برابرم توقف کردند. قبل از اینکه حرفی بزنند، گفتم :«چی شده؟»
یکی از آنها نفس نفس زنان گفت : «دکتر! شکمش تیر خورده.»
لباس هایش پرازخون بود. چشم های خسته و کم نورش را به من دوخته بود. به اتاق عمل منتقلش کردیم و گلوله را از داخل روده هایش در آوردیم و پس از اتمام عمل جراحی، او را به اتاقش بردند. نزدیکی های غروب وارد اتاقش شدم. نگاهم به مجروح عراقی افتاد که چند روز پیش عملش کرده بودیم. روی تخت دیگر سرباز نجیب ما دراز کشیده بود. نگاهی به سِرُم و خونی که به او تزریق می شد، انداختم. با لبخندی از من تشکر کرد و با صدای آرامی گفت : «دست شما درد نکنه. خسته نباشید.»
گفتم : «الحمدلله، به خیرگذشت. راحت بخواب. من دوباره سر می زنم.»
می خواستم از اتاق عمل خارج شوم که نگاهم به مجروح عراقی افتاد.
حالش خوب بود. گفتم :«چطوری؟»
گفت : «الحمدلله، الحمدلله، شکراً!»
چقدر از طرز صحبت کردنش بدم می آمد. دست خودم هم نبود. ازاتاق خارج شدم و این بار گوشه نگاهم در وسعت نگاه آن سرباز گم شد. با احساس عجیبی اتاق را ترک کردم. ساعت 4 صبح بود که از خواب پریدم. یکی از پرستارها چنان ناگهانی وارد اتاق شد که من برای چند لحظه همه چیز را قاطی کردم.
پرستار پشت سرهم می گفت : «کُشت... کُشت...»
در حالی که سعی می کردم او را آرام کنم، پرسیدم: «چی شده ؟»
گفت : «عراقیه، سرباز را کشت!»
سر در نمی آورم. یعنی چه، مگراینجا هم جبهه است؟
گفت : «خون و سرمش را کشیده و خفه اش کرده!»
وارد اتاق شدیم. مجروح عراقی بالای تختش چمپاتمه زده بود و مثل سگ به من خیره نگاه می کرد. بالای سر سرباز رفتم. لوله های سرم و خون روی زمین افتاده بودند. صورت سرباز سیاه شد و چشم هایش به سقف خیره مانده بود. به طرف عراقی رفتم و یقه اش را گرفتم و فریاد زدم :«بی شرف، چرا کشتیش؟»
او که می لرزید، سرش را برگرداند. بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.
مجروح سوم(2)
«نجمی» تازه از خط برگشته بود و چند تا از بچه های مجروح را با خود آورده بود. می گفتند رسته نجیمی رسته ی زیرآتش است! چون کارش این بود که هر جا مجروحی زیر خمپاره گیر می کرد و کسی نمی تواست او را عقب بیاورد، نجمی این کار را به عهده می گرفت. از دیگر کارهای نجمی این بود که لباس شهدا را جمع می کرد، می شست و برای خانوده شان می فرستاد. با دیدن نجمی به سرعت مجروحان را به داخل اورژانس بردیم و پزشکان دست به کار شدند. یکی از زخمی ها طوری ترکش خورده بود که روده هایش بیرون ریخته بود، ولی کاملاً به هوش بود و حرف می زد. خانم دکتر کیهانی هر چه کرد، نتوانست زخم او را ببندد، ملحفه ای روی آن قسمت گذاشت و آن را بست. در همین حال خواسته ای که مجروح از خانم دکتر داشت، این بود که : «خانم، به من نرسید؛ برادران دیگر مهمتر هستند.» ولی واقعیت این بود که حال او از همه وخیم تر بود.
خانم دکتر با مهربانی گفت :«چشم؛ به آنها هم می رسیم. پزشک ها دارند به آنها می رسند. خیال شما راحت باشد.»
دکتر خیلی سریع دستور داد تا مجروح را به بیمارستان منتقل کنند، اما او در راه شهید شد.
یکی دیگراز مجروحان، برادری بود که پاهایش را از دست داده بود. وقتی روی برانکارد خوابیده بود، مرتب می گفت : «خواهرم، پایم درد می کند، بگذارید جمعشان کنم.»

یکی از خواهرها بدون مقدمه گفت : «برادر، شما پاهایتان به سختی آسیب دیده و نباید آنها را تکان دهید.»

مجروح گفت : «اگر پاهایم از بین رفته اند، بگویید؛ این که چیزی نیست. اگر دو دستم را هم بدهم، با زبانی که دارم، اسلام را ترویج خواهم کرد!»
مجروح سوم، سربازی بود که وقتی نگاهش به ما افتاد، گفت : «خواهرها ما از روی شما خجالت می کشیم.»
خانم دکتر کیهانی گفت :«نه برادر، ماهمه داریم به وظیفه مان عمل می کنیم، این ما هستیم که باید از شما خجالت بکشیم نه شما.»
او که ازاین حرف خانم دکتر تعجب کرده بود، گفت : «آخه شما اینجا ایستاده اید، گلوله توپ کنار پایتان منفجر می شود، آن وقت از ما خجالت می کشید؟»
شهادت گروهبان دوم باقری و دو نفر سرباز (3)
گاهی اوقات در خط پدافندی اتفاقاتی روی می داد و حادثه ای ایجاد می شد که واقعاًً متأثر می شدیم. مثلاً قبل از تغییر مکان به خط پدافندی جدید ـ حدود 26 یا 27 دی ماه ـ یک گلوله دشمن، احتمالاً خمپاره 120 م م ـ مثل صدها گلوله ای که هر روز پرتاب می شد ـ روی یکی از سنگرهای احداث شده در پشت خاکریز فرود آمد و منفجر شد. سنگر متعلق به گروهبان دوم پیمانی باقری، فرمانده یکی از گروه های گروهان دوم بود. من که حدود 25 متر با محل انفجار فاصله داشتم به حالت دو به طرف سنگر رفتم، دیدم دراثرانفجار قسمت جلوی سنگر تخریب شده و نیمی از بدن شهید باقری که جوان رشیدی بود، در زیر تراورس ها و خاک های روی سنگر باقی مانده بود، با تمام توان دو دست او را گرفتم که از زیر خاک بیرون بیاورم اما نتوانستم. بی جان و بی هوش بود. تراورس ها و خاک های روی سنگر طوری روی پاها و کمر او قرار داشت که بدن شهید لابه لای آنها گیر کرده بود. با کمک دو نفراز سربازان، تراورس ها کنار زده و پیکرشهید را خارج کردیم. رمقی در بدن نداشت و لحظاتی بعد شیرینی فیض شهادت در چهره تابناکش نمایان شد. این شهید، تازه ازدواج کرده بود و هنوزحلقه دامادی که از حدود دو ماه پیش در انگشت داشت، برق تازگی می زد.
پس از جا به جا کردن بقیه تراورس ها و خاک ها مشاهده شد، دو نفر از سربازان هم سنگر شهید باقری هم در داخل سنگر شهید شده اند و چون انفجار در داخل سنگر ایجاد شده بود جنازه آن دو نفر، مثل زغال، سیاه شده بود. پیکرهای مطهر به معراج شهدا انتقال یافت. همه نیروهای گردان تا مدت ها از آن ضایعه متأثر بودند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:15:34.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بی تابی سربازان

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بعد ازظهر روز یکم فروردین ماه 1360، منطقه عملیات فتح المبین حال و هوای خاصی داشت. همه در تلاش بودند. کلیه نیروها، از فرمانده گرفته تا سرباز و بسیجی برای شروع تهاجم بی تابی می کردند بعد ازظهر روز یکم فروردین ماه 1360، منطقه عملیات فتح المبین حال و هوای خاصی داشت. همه در تلاش بودند. کلیه نیروها، از فرمانده گرفته تا سرباز و بسیجی برای شروع تهاجم بی تابی می کردند. گویی موفقیت را با دست خود لمس و با چشم خود می دیدند. سربازان گروه گروه در آخرین لحظات روشنایی روز، روی نمونک های (ماکت) ساخته شده در منطقه عملیات، در مورد مأموریت محوله توجیه نهایی می شدند و نظر به این که عناصر مسئول، مسیرها را تا منطقه هدف شخصاً شناسایی کرده بودند، با اعتماد به نفس زاید الوصفی به سوی مواضع تک و حتی در بعضی مناطق به سوی خط احتمالی گسترش، حرکت می کردند. اکثر سربازان با چهره های گشاده و خندان، بودند اینکه حالت اضطراب یا نگرانی درآنها دیده شود به سوی دشمن درحرکت بودند. این جملات حقیقتی است مطلق و نگارنده با چشم خود آنها را دیده و شاهد ماجرا بوده است.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:19:13.

 

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

قبل ازشروع عملیات بدر ما در بیابان های خوزستان به سر می بردیم و خود را برای عملیات آماده می کردیم. معمولاً برای هر مأموریتی مشابه سازی انجام می شود، همان کاری که آمریکایی ها قبل از حمله ی طبس انجام دادند و ساختمانی را شبیه به لانه ی جاسوسی ساختند و برای مشابه سازی سیصد بارتمرین کردند. قبل ازشروع عملیات بدر ما در بیابان های خوزستان به سر می بردیم و خود را برای عملیات آماده می کردیم. معمولاً برای هر مأموریتی مشابه سازی انجام می شود، همان کاری که آمریکایی ها قبل از حمله ی طبس انجام دادند و ساختمانی را شبیه به لانه ی جاسوسی ساختند و برای مشابه سازی سیصد بارتمرین کردند.
ما در بیابان های اطراف اهواز در حال آموزش بودیم. سربازی داشتیم به نام شیدایی، بسیار زیبا و نورانی بود. از نظر اخلاقی و ادب زبانزد بود و نماز شب هایش ترک نمی شد. در بیابان های جنوب، بادهای شدیدی می ورزید و ما یکی از همین شب ها مشغول تمرین بودیم. در این شرایط ما می ترسیدیم که کسی در زیر خاک بماند.
من دو خودروی 106 داشتم. آنها را به فاصله ده متراز هم قرار دادم تا بتوانم بچه ها را زیر نور ماشین جمع کنم و وقتی غبار تمام شود آنها را به یکانشان برسانم. ساعت حدود 2 شب بود و می ترسیدم کسی آنجا بماند. سرباز شیدایی را دیدم که پشت سر من ایستاده بود. ازاو خواستم درجمع قرار گیرد چون احساس خطر می کردم، اما او به جمع ما نیامد. چندین بار به او فرمان دادم اما هیچ توفیری نکرد تا اینکه بر سرش فریاد کشیدم، اما بازهم نیامد. این بار به شدت به بازویش زدم اما باز هم پشت سرم ایستاد و جلو نیامد تا اینکه غبار تمام شد.
بعد از مدتی فهمیدم که او می ترسید، من جا بمانم و درآن شرایط سخت به فکر جان من بود. اما من این را نمی دانستم و تا یک هفته ناراحت بودم که چرا با این سرباز فداکار اینگونه برخورد کردم.
شرایط سختی بود و بالگردها دشمن می آمدند و ما را اذیت می کردند. جایی که ما حفر روباه  می ساختیم و هر کس زخمی می شد باید می ماند تا اینکه شب بتوان او را نجات داد. غفور زاده نزد من آمد و گفت : یک 106 و یک دوشکا مخفی کرده ام. یک نفر را از یکانت به من معرفی کن چون کسی جرأت چنین کاری ندارد. شیدایی گفت :من می روم. گفتم تو بی سیم چی هستی و باید اینجا بمانی. گفت: نه من حتماً می خواهم این کار مهم را انجام دهم و با گریه از من خواست تا با او موافقت کنم. تا اینکه من او را نزد فرمانده دسته یک، جناب سرهنگ جعفری فرستادم. وصیت نامه اش را به سرهنگ دادم، شیدایی با شجاعت تمام به جلو رفت و با دوشکا دو بالگرد عراقی را زد، ولی بلافاصله تانکی که آنجا بود با تیر مستقیم به او شلیک کرد.
نزدیکش رفتم و دیدم که پیکرش نصف شده بود، اماچشمانش باز و زیبا بود. آنجا به خوبی درک کردم، به عنوان مدیر باید به خوبی صدها سرباز را اداره کنم. این الگوها برای این است که بدانیم کارما بسیار ارزشمند است و موجودیت نظام بسته به این ازخودگذشتگی ها و فداکاری ها دارد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:16:37.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

غسل شهادت

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

من و شهید نصر ازهمان ابتدای خدمت، مدتی را در لشکر 28، با هم بودیم. ایشان در یکان پیاده بودند و من هم در یکان مهندسی انجام وظیفه می کردم. من و شهید نصر ازهمان ابتدای خدمت، مدتی را در لشکر 28، با هم بودیم. ایشان در یکان پیاده بودند و من هم در یکان مهندسی انجام وظیفه می کردم.
یک روز برای دیدنش به سنگرش رفتم. در سنگر نشسته بودیم که یکی از فرماندهان دسته به آنجا آمد و از وجود سربازی در دسته اش که گویا چند دسته را گشته بود و به آن دسته اختصاص یافته بود، ‌ابراز نارضایتی می کرد و گفت : «این سرباز را نمی خواهم» سروان نصر پرسید: «چرا این سرباز را نمی خواهی؟» فرمانده دسته پاسخ داد : «چون سرباز بسیارکثیفی است. نه به پاکیزگی و نظافت اهمیت می دهد و نه به نماز و عبادت. به خاطر همین هیچ کس حاضر نیست با او همسنگر شود.» جناب سروان نصر بعد از کمی فکر کردن، گفت :«زنگ بزنید، بیاید اینجا». بعد از مدتی سرباز آمد. وقتی او را دیدم، مثل این بود که دو ماه است آب به سر و صورتش نزده است. سروان نصر از سرباز دعوت کرد و او را نزدیک خود نشاند. از سرباز امر برخود خواست که برایش چایی بیاورد. بعد از پایان صحبت ها بالاخره قرار براین شد، که همان سرباز به عنوان امربر شهید انجام وظیفه نماید.

مدتی ازاین ماجرا گذشت. حرف های سروان نصر بر روی سرباز، تأثیر قابل ملاحظه ای گذاشته بود. سربازی که ازآب هراس داشت و در زندگی، به قول خودش، تعداد حمام هایی که رفته بود می توانست بشمارد ـ که البته سه مرتبه آن اجباری در ارتش بود ـ در مدت کوتاهی آنچنان تغییری از نظر فکری کرد که روزها در خط مقدم جبهه در رودخانه، غسل شهادت می کرد و اوقات فراغتش را به خواندن قرآن، نماز و دعای توسل می گذراند. سرانجام طوری رفتار و گفتارش و حتی چهره ظاهریش تغییر کرده بود که اگر سربازان هم دسته ای خودش او را می دیدند، نمی شناختند.

بعد ازبه پایان رسیدن «عملیات بیت المقدس 5»، به گردان آنها، مأموریتی در کوخلان واگذار شد. قبل از انجام مأموریت به من همراه فرمانده ی لشکر ـ تیمسار دادبین ـ به گردان مذکور رفتیم. مأموریت، بسیار حساسی بود. حدود 600 متر آن طرف تر از محل استقرار گردان، تپه ای قرار داشت. نیروهای ما باید برای اجرای صحیح و موفقیت آمیز عملیات، از بود و نبود دشمن در پشت تپه آگاه می شدند. با روشن شدن این قضیه، تدبیرعملیات در آن نقطه تغییر می کرد. به خاطر همین فرمانده لشکر، بچه ها را جمع کرد و گفت :«ما باید از وجود دشمن در پشت تپه اطلاع حاصل کنیم. برای اطمینان ازاین مسئله باید یک نفر به آنجا برود و اطلاعات کافی برای ما بیاورد. در ضمن باید یادآور شوم که این مأموریت بسیارخطرناک است و احتمال شهادت، اسارت و یا مجروحیت آن فرد زیاد است.» هنوز حرف های او تمام نشده بود که همان سرباز که به عنوان امربر سروان نصرانجام وظیفه می کرد، بلند شد و داوطلب این کار شد. وقتی که می رفت تا جایی که چشم می دید، او را دنبال می کردم. با خود می اندیشیدم که از آن روزی که سروان نصر با او صحبت کرده چطور شوق و اشتیاق شهادت در او بیشتر شده است.
همه چشم به راهش بودیم، مدت زیادی از رفتنش گذشته بود. نگرانش شدم. نگاهم را تا دورترها فرستادم. ناگهان سیاهی از دور به چشمم خورد. خدا، خدا می کردم خودش باشد. سیاهی هر لحظه نزدیک تر می شد. جلوترآمد؛ آری! خودش بود. او را محکم در آغوش کشیدم. بعد از کمی استراحت تمامی اطلاعات آن منطقه را در اختیار ما گذاشت. وقتی بچه ها از او پرسیدند چرا
داوطلب انجام این کار شدی، گفت :«جناب سروان نصر مرا عاشق شهادت کرده است. اما گویی به خاطراشتباهی که در قبل داشته ام این افتخارنصیبم نمی شود.»

«اِهْدِنا» گفتی «صراط المستقیم»
دست تو بگرفت و بردت تا نعیم

نار بودی نور گشتی ای عزیز
غوره بودی گشتی انگور و مویز

اختری بودی شدی تو آفتاب
شاد باش «الله اعلم بالصواب»

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:56 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

برجک

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

اوایل جنگ، ما در اطراف کرخه مستقر بودیم و به دلیل نداشتن سنگر پناهگاه خیلی آسیب پذیربودیم و به همین خاطر، یک بار عراقی ها به سنگر ما نفوذ کرده و سربازی را با خود برده بودند. اوایل جنگ، ما در اطراف کرخه مستقر بودیم و به دلیل نداشتن سنگر پناهگاه خیلی آسیب پذیربودیم و به همین خاطر، یک بار عراقی ها به سنگر ما نفوذ کرده و سربازی را با خود برده بودند.
عراقی ها به زور می خواستند این سرباز را از داخل برجک وارد تانک بکنند که این سرباز در حین مقاومت به طور معجزه آسایی نجات یافته بود. پس از منهدم کردن تانک، عراقی، به طرف نیروهای خودی آمد و در کمال تعجب، او را سالم و سرحال با مختصر سوختگی در پاهایش دیدم. وقتی ماجرای خود را تعریف کرد ما درعین حال که او را تحسین می کردیم این تجربه را نیز فرا گرفتیم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:28:04.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:56 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سرباز با شهامت

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

از یک سربازی یاد می کنم که واقعاًً هر وقت به یادش می افتم، برای او دعا می کنم. سربازی داشتیم به نام ناصر محمد پور که بچه ابوزید آباد کاشان بود. از یک سربازی یاد می کنم که واقعاًً هر وقت به یادش می افتم، برای او دعا می کنم. سربازی داشتیم به نام ناصر محمد پور که بچه ابوزید آباد کاشان بود.
من ایشان را قبل ازعملیات بیت المقدس 5، 48 ساعت یا 24 ساعت می فرستادم پشت خط دوم دشمن برای شناسایی، چرا که به خود بنده اجازه نمی دادند تا به آنجا بروم. تا خط اول را اجازه داشتیم. به هر حال این سرباز روحیه عجیبی داشت و من حدس می زدم که این سرباز در عملیات شهید می شود. متأهل هم بود.
چهار روز قبل از عملیات، ایشان را فرستادم مرخصی، که برود پدر، مادر و خانواده اش را ببیند و برگردد. وقتی که او را فرستادم، عملیات 3، 4 روز جلو افتاد. به خاطراینکه سپاه پاسداران در منطقه یحلبچه و آن منطقه نیروی زیادی داشت و عراق داشت آماده می شد که حمله کند در این صورت نیروهای سپاه در محاصره دشمن قرار می گرفتند. بنابراین عملیات یکی دو شب جلو افتاد. همین که عملیات شروع شد، ایشان یک روز بعد رسیده بود و به محض اینکه فهمیده بود که شب قبل عملیات شده بود به منطقه ی مریوان آمده بود.
حدود یکِ بعد از ظهر بود که دیدم یک نفر روی ارتفاع 1500 سمت چپ ارتفاع معرف کله قندی در مریوان به سمت ما می آید. نه ماسکی، نه تجهیزاتی، فقط یک اسلحه داشت. گفتم : کجا بودی ؟ چطور به اینجا آمدی؟ گفت : تا فهمیدم که عملیات شده سریع خودم را به شما رساندم. گفتم : اسلحه از کجا؟ گفت : آنهایی که نمی توانستند جلو بیایند اسلحه شان را برداشتم و آمدم. پرسیدم : از چه مسیری آمدی؟ از مسیری که به من نشان داد، متوجه شدم که از حدود 500 متر میدان مین، به حالت سینه کش از ارتفاع 1500 رد شده و روی مین نرفته است.
عاقبت این سرباز رشید وطن چه شد؟
ایشان در اواخر جنگ، سال 67 که درگیری ها بین ما و عراق، بعد از پذیرش قطعنامه همچنان با حملات عراق به ما، ادامه داشت باز هم مثل همیشه از خود رشادت نشان می دادند. درآن زمان تیمسار دادبین فرمانده لشکر 28 بودند. ما در شیلر بودیم. خطوط دفاعی ارتش و سپاه به هم ریخته بود و عراق داشت در شیلر جلو می آمد و به دنبال همین پیشروی عملیات کرد و به لشکر 28 یورش برد. آنجا، ارتفاعی بود به نام «لری» که یکی از واحدهای ارتش در آنجا، سمت راست برادران سپاه بودند که قبلاً عراقی ها به برادران سپاه حمله کرده بودند و ارتفاع «سورکو» خالی شده بود. از طرفی لشکر 30 گرگان در اثر حمله یشدید دشمن تلفات زیادی دیده بود. در آن موقع روی ارتفاع «لری» که ارتفاع بسیار مهمی بود، فکر می کردند که کسی از عراقی ها آنجا نیست و ما می دانستیم که برای تأمین شیلر، اگرارتفاع لری را اشغال کنیم، شیلر سقوط نمی کند. تیمسار دادبین گفتند یک داوطلب می خواهیم که برای شناسایی به آنجا برد. من گفتم که خودم می روم که فرمانده لشکر نپذیرفتند و بعد دوباره همین سرباز محمدپور از بین پنج سرباز داوطلب شد که برود. تیمسار دادبین به ایشان گفتند: اگر شما را گرفتند به آنها چه می گویی؟ گفت : خوب اسیر هستم دیگر، می گویم آمدم خود را به شما برسانم و به منافقین پناهنده شوم، و ما شاهد شهامت و رشادت این سرباز رشید اسلام بودیم که بدون هیچ هراسی به دامان اسارت می رفت و من واقعاًً تحسین می کنم و غبطه می خورم که شاید در آن لحظه این روحیاتی که ایشان داشت من نداشتم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:21:16.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:57 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سیمای چزابه

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

شب هجدهم بهمن 1360، ساعت 12 شب، آتش دشمن شروع شد. بعد از چند دقیقه، به ما آماده باش دادند. شدت آتش به حدی بود که خونسردترین شخص یعنی محمدی را هم وادار به تعجیل کرده بود. چند دقیقه ای از آماده باش نگذشته بود که سروان سلامی و ساعتی بعد، گروهان ما که در استراحت بود، حرکت کرد. شب هجدهم بهمن 1360، ساعت 12 شب، آتش دشمن شروع شد. بعد از چند دقیقه، به ما آماده باش دادند. شدت آتش به حدی بود که خونسردترین شخص یعنی محمدی را هم وادار به تعجیل کرده بود. چند دقیقه ای از آماده باش نگذشته بود که سروان سلامی و ساعتی بعد، گروهان ما که در استراحت بود، حرکت کرد.
هنوز کسی از کیفیت حمله دشمن خبر نداشت و تنها چیزی که دیده می شد، آتش سنگین دشمن بود. دسته ما وقتی به چزابه رسید، پشت خط دوم مستقر شد. از بی سیم چی ها خبرهای ناراحت کننده ای به گوش می رسید. می گفتند مهمات تمام شده و فشار دشمن خیلی زیاد است. من و محمدی برای دیده بانی به خط اول رفتیم و اولین کاری که کردیم، کندن سنگر در بالای خاکریز بود. شب را به نگهبانی گذراندیم. دشمن و نیروهای خودی منور می انداختند. افسری فریاد می زد: «بچه ها، برای دیدن منطقه، ازمنوراستفاده کنید.»
نیروهای بسیج با تمام قوا شلیک می کردند و آمبولانس ها به سرعت در رفت و آمد بودند. آن شب پایان یافت و صبحی پر از دود و خون فرا رسید. هیچ وقت دشمن را این قدر نزدیک ندیده بودم. درگیری خیلی نزدیک بود؛ حتی کار به رد و بدل کردن نارنجک هم کشید. قوای دشمن در سمت دسته یکم جرأت سربلند کردن نداشت و به خاطر همین مسأله بود که ما آنجا را برای دیده بانی انتخاب کردیم. خمپاره هایمان به سرعت شلیک می کردند و از دشمن تلفات می گرفتند.
هیچ وقت لحظه ای را که خمپاره روی نفرات دشمن افتاد، از یاد نمی برم. از فرط خوشحالی فریاد کشیدم و از بچه ها خمپاره دیگری طلب کردم.
محمدی با خونسردی بچه ها را دلداری می داد؛ انگار نه انگار که جنگ است. خیلی سر کیف آمده بودم که ناگهان یک گلوله آر.پی.جی از بالای سرمان گذشت. نامدار به کسی که آر.پی.جی شلیک کرده بود، تیراندازی کرد. ساعت 12 ظهر بود. آتش دشمن هنوز قطع نشده بود. رضا گلشنی به سمت ما آمد. چشمانش غرق در اشک بود. گفت «عبدی شهید شد.» از ما خواهش کرد با خمپاره، سمت دسته 3 را بپوشانیم.
من و سلیمانی همراه رضا گلشنی به سمت دسته 3 رفتیم. گلشنی، سنگر دیده بانی را که عبدی در آن شهید شده بود، به ما نشان داد. خون به همه جا پاشیده شده بود و کف سنگر، خون لخته شده به چشم می خورد. عبدی به همراه یکی از برادران بسیج به لقاءالله پیوسته بود. از آنها جز تکه هایی از گوشتشان چیزی نمانده بود هر دو را در پتویی پیچیده بودند. مدتی آنجا نشستیم و ساعت 5 بعدازظهر غذا خوردیم؛ با دست هایی کثیف، در یک مقوا. آرامش محمدی و نامدار را می توانستم درک کنم، ولی سلیمانی را، هنوز هم نفهمیده ام. او با تمام وجود کار می کرد و ذره ای کوتاهی نمی کرد. دائم این ورد را بر لب می راند.
به گورستان چون جای ماست رسم ما روا گردد
که کار آدمی باقیست گر جسمش فنا گردد
آن شب، یک خمپاره 120 به سنگر ما خورد و پیلت ها را سوراخ کرد، چوب را شکافت و تمام وجودمان را لرزاند. از سرما عاصی شده بودیم. وسایل خواب نداشتیم. سنگر سرد بود و ایمن هم نبود. تنها چیزی که به ما آرامش می داد، یاد خدا بود. شوق شهادت در دل نامدار و محمدی پر می کشید، اما محمدی
درونش را عرضه نمی کرد و سخنی نمی گفت. نامدارازآن شعرهای قشنگش می خواند و زمانی هم که در فکر فرو می رفت، می دانستم به دنبال شعری می گردد تا آن را برای ما بخواند.
خورشید طلوع کرد، اما هوا خیلی سیاه بود. همه جا را دود گرفته بود و آسمان چزابه تیره رنگ بود. از نو مشغول کار شدیم و به سوی دشمن آتش گشودیم. وقتی حجم آتش دشمن کم شد، هر کس به نحوی نمازش را خواند. شب که شد، با سلیمانی زیر یک پتو چمباتمه زده بودیم و زیرمان شبنم زده بود. پاهایمان کرخ شده بود. سرمان را زیر پتو می کردیم تا از بازدم نفسمان گرم شویم. سلیمانی حتی برای یک بار، در این پنج روز، پوتین هایش را در نیاورد.
چشم ها پر ازاشک بود. هر ساعت خبر شهادت کسی را می آوردند. توی خیال خودم بودم که دعوای بچه های 106 مرا به خود آورد. محمد ولی با بهزاد غفوریان دعوایش شده بود. بهزاد عجله داشت برای رفتن به موضع دست راست، اما محمد ولی می گفت بگذار ناهار بخوریم. فراهانی غذا را با لگد زد و بعد از جر و بحث زیاد، جیپ 106 راه افتاد. هنوز چند متری دور نشده بود که چند خمپاره 120 از راه رسید و یکی از آنها نزدیک جیپ 106 خورد. محمد ولی به لقاءالله پیوست و فریاد جانخراش او همچنان به گوش می رسید. بهزاد هم به نحو معجزه آسایی جان سالم به در برد، اما هیچ وقت وجدانش راحت نشد؛ همیشه خود را مقصر می دانست. در حالی که سر تا پایش خونی بود و مغز محمد ولی روی صورتش پاشیده بود، شوکه شده بود و مثل دیوانه ها سرش را به پی ام پی می کوبید. به طرف او رفتم و او را در آغوش گرفتم. هق هق گریه اش اندامم را به لرزه انداخت و اشک از چشمانم سرازیر شد. مؤذنمان هم به سوی خدا شتافت. بهزاد را به عقب بردند. رفتم پیش نامدار. فکر می کردم از موضوع خبر دارد، ولی وقتی یکی از بچه ها ماجرای 106 را گفت، نامدار غرق
در فکر شد. یکسره اشک می ریخت؛ بی آنکه حرف بزند. آن روز به همه ما سخت گذشت.
سرهنگ مخبری (3)، برای همدردی به خط اول آمده بود و کلاشینکف به دست، همراه رزمندگان بر دشمن فشار می آورد. ستوان مرادی، خنده کنان به همه روحیه می داد و یکی ازعلل پیروزی هم فرماندهی صحیح او بود. با چند پاسدار به چند متری دشمن می رفتند تا آنها را وادار به اسیر شدن کنند. حاصلش، شهادت عبدالملکی و زخمی شدن یکی از برادران سپاه بود.
اولین خمپاره به روی جمع دشمن ـ که به دروغ پرچم سفید بلند کرده بودند ـ خورد و دومی به پشت خاکریز خودمان. چیزی نمانده بود که تلفات زیادی از ما بگیرد. گلوله ای دیگر همراه با تکبیر و هلهله رزمندگان روی دشمن افتاد.
یکی از روزها، خمپاره ای روی سنگر بچه ها خورد و تراورس را به رقص درآورد و قدرت خود را بر پیلت ها نشان داد و مثل کاغذ مچاله شان کرد. دو نفر از سنگر بیرون پریدند. هر دو زخم سطحی داشتند، اما موج انفجار گیجشان کرده بود. آمبولانس آن دو را به عقب منتقل کرد. هنوز چند لحظه ای از رفتن آمبولانس نگذشته بود که میرزایی، ازسنگر به بیرون خزید. تا آخرش را خواندم. دوان دوان به سمت سنگر رفتم. هنوز سه نفر دیگر درون سنگر بیهوش بودند. به فکرم رسید به مخابرات بروم و تقاضای آمبولانس کنم. گلوله خمپاره 60 درست جلوی من خورد. یکی از بچه های آذری زخمی شد و یکی هم شهید. موضوع را به مرادی گفتم. مرا دلداری داد و گفت : «هول نشو. من خودم اطلاع می دهم.»
راه آمده را یواش یواش برگشتم. شهدا کنار تپه های رملی بودند؛ هر کدامشان به حالتی. چهار نفر گوشه های پتویی را گرفته بودند که درآن شهیدی خفته بود.
خبرجدید این بود: «گردان 100 جای ما را می گیرد.»
با شنیدن این خبر، بچه ها روحیه گرفتند و فهمیدند که نیروی تازه نفس رسیده است. بچه های تانک و بسیج، سیزده اسیر گرفته بودند. بین آنها پیرمرد هم بود.
شب 22 بهمن فرا رسید. عراق آخرین قدرتش را به کار گرفته بود تا کار را تمام کند و با فتح بستان، جشن مردم را به عزا تبدیل کند. آتش بسیار سنگینی می ریخت. ساعت 3/5 بعد از نیمه شب، یکی از گلوله ها به مهمات خورد و آن را آتش زد. همه وحشت کرده بودند. کسی جرأت نداشت از سنگر بیرون بیاید، اما نامدار بی قرار بود. تصمیم خود را گرفت و برای خاموش کردن آتش رفت. من هم کمی جرئت پیدا کردم و دنبال نامدار رفتم. در همین لحظات، یکی از جالب ترین اتفاق ها به وقوع پیوست. در آن منطقه یک بیل بیشتر نبود. اگر هوا روشن هم بود، برای پیدا کردنش حداقل چند دقیقه ای باید وقت صرف می شد، اما به طور اتفاقی پایم به بیل خورد و دسته ی بیل به دستم آمد. به کمک نامدار شتافتم. با هم شروع به کار کردیم. ناگهان خمپاره ای به نزدیکی ما خورد و صدای نامدار بلند شد. او را به گوشه ای کشاندم و به سراغ آتش رفتم. یکی دو بیل می ریختم و یک درازکش می کردم تا سرانجام آتش خاموش شد. زیر بغل نامدار را گرفتم و به سنگر بردم و او تا صبح، درد را تحمل کرد.
استوار طلوعی ما را عقب برد و گروهان یکم جایگزین شد. حاصل پنج روز تلاش ما پیروزی عظیمی بود که وجب به وجب خاک چزابه، آن را به یادگار دارد
و هنوز هم که از آنجا می گذری، محمد ولی ها، سلیمی ها و عبدالملکی ها را می بینی. شجاعت اینان بود که چزابه را به پا نگه داشت. چزابه بر خون این عزیزان استوار است. قیافه جدی و مصمم ولی را به خاطر می آورم که مشتش را گره می کرد و شعار جنگ جنگ تا پیروزی را سر می داد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:28:41.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:57 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سرباز خانه سنندج

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

برگشت ستون به سربازخانه با ورود ستون به سرباز خانه، نیرویی که شامل دو گردان پیاده بود و عناصری که از لشکر به عنوان پشتیبانی کننده اعزام شده بودد، به نیروی موجود داخل سربازخانه سنندج اضافه شد. به این دو گردان مأموریت تأمین ارتفاعات اطراف سرباز خانه، از طرف لشکر واگذار و حفاظت و تأمین ارتفاعات اطراف سربازخانه برگشت ستون به سربازخانه
با ورود ستون به سرباز خانه، نیرویی که شامل دو گردان پیاده بود و عناصری که از لشکر به عنوان پشتیبانی کننده اعزام شده بودد، به نیروی موجود داخل سربازخانه سنندج اضافه شد. به این دو گردان مأموریت تأمین ارتفاعات اطراف سرباز خانه، از طرف لشکر واگذار و حفاظت و تأمین ارتفاعات اطراف سربازخانه، از طرف لشکر واگذار و حفاظت و تأمین ارتفاعات اطراف سربازخانه به مراتب بهتر از قبل برقرار شد. ضد انقلاب که به هیچ یک ازاهداف خود نرسیده بود، اجرای آتش خمپاره انداز 120 به داخل سربازخانه سنندج را شروع و در مواقع و مواضع مختلف تیراندازی می کرد. گرچه شهادت سرهنگ نصرت زاد بر روحیه کلیه یفرماندهان و کارکنان تأثیر گذاشته بود، اما بازگشت ستون به سربازخانه باعث شد نفرات از نظر روحی تقویت شوند و مبارزه با ضد انقلاب و عوامل آن در داخل سربازخانه جدی تر شود.
ضد انقلاب تصور می کرد که با ادامه حرکت ستون در محور سنندج به دیواندره و سقز، با اجرای کمین در فواصل مختلف، بتواند عناصر ستون را تجزیه و منهدم و تجهیزات و مهمات را به سود خود غارت و چپاول نماید. دراین صورت با تضعیف تدریجی لشکر 28 سنندج، سقوط سربازخانه، باشگاه افسران، رادیو و تلویزیون و فرودگاه آسان شود. اما خوشبختانه به هیچ کدام جامه عمل نپوشیدو با تصمیم به موقع و دستور برگشت ستون به سربازخانه، رؤیاها نقش بر آب شد.
تیراندازی دشمن به داخل سربازخانه
اکنون نوبت آن بود که ضد انقلاب فشار بر باشگاه افسران، تأسیسات رادیو تلویزیون و فرودگاه را ادامه داده و با اجرای آتش روی تأسیسات سربازخانه و برقراری ارتباط با عناصر وابسته به گروهک ها در داخل سربازخانه و اعمال تصمیمات لازم در اجرای آتش و حتی تیراندازی از راه دور یا زوایای کور به مسئولان و فرماندهان، مقدمات سقوط لشکر را فراهم کند. (شهید سرگرد عباس سرپرست در غروب یکی از همان روزها در داخل سربازخانه مورد اصابت تیر نامعلوم قرار گرفت و به شهادت رسید.)
به تدریج که فشار ضد انقلاب روی سربازخانه بیشتر و اجرای آتش شدیدتر می شد، به دستور فرمانده لشکر، کلیه تأسیسات به صورت سنگر درآمدند. درب ها و پنجره ها با کیسه شن حفاظت شدند. در جلوی درب ورودی هر ساختمان سنگربندی شد تا نفرات از اصابت خمپاره و تیراندازی مستقیم حفظ شوند. کلیه عواملی که امکان همکاری با ضد انقلاب داشتند، شناسایی و با دستور نزاجا، به مرخصی یک ماهه اعزام شدند.
سقوط متوالی دو فروند بالگرد
وضعیت نفرات داخل باشگاه افسران و رادیو و تلویزیون، به مراتب وخیم تر می شد. دو روز متوالی دو فروند بالگرد که برای پشتیبانی عناصر لشکر در فضای باشگاه افسران فعالیت داشتند، در مراجعت توسط تیربارهای ضد انقلاب، قبل از رسیدن به سربازخانه ساقط شدند و آتش گرفتند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:29:24.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:57 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

من محمد حافظی هستم در سال 1374 که به خدمت مقدس سربازی اعزام شده بود. از همان اوایل در کمیسیون نگهداری اسرای جنگ تحمیلی (کمیته بهداشت و درمان) مشغول به کار شدم و بیشتر کارهای اداری کمیته را انجام می دادم من محمد حافظی هستم در سال 1374 که به خدمت مقدس سربازی اعزام شده بود. از همان اوایل در کمیسیون نگهداری اسرای جنگ تحمیلی (کمیته بهداشت و درمان) مشغول به کار شدم و بیشتر کارهای اداری کمیته را انجام می دادم. کار مهمی که من انجام دادم پیرامون مراحل فوت اسرای عراقی بود که این کار را زیر نظر هلال احمر جمهوری اسلامی و پزشک قانونی انجام دادم. شرح این مراحل به این ترتیب است که برای فوت شدگان از طرف پزشک قانونی با ذکر علت فوت، گواهی فوت صادر می شد و آنها را برای دفن، موقت به بهشت زهرا در قطعه خاصی، مطابق آداب شرعی دفن یک میت مسلمان، دفن می کردیم. در پایان جنگ تحمیلی برای اینکه شهدای غریب را تحویل بگیریم، باید اجساد این فوت شدگان را تحویل می دادیم که نبش قبر آنها طبق موازین اسلامی ضروری بود و دشواری کار من از همین جا شروع می شود. روز اول که اقدام به این کار کردیم هشت جنازه درآوردیم. آنقدر این کار دشوار بود که همکاران من شب آن روز نتوانستند راحت بخوابند و در نهایت با قرص مسکن خوابیدند. چون انگیزه ما بازگشت شهدا و آزادگانمان بود، با رنج و مشقت وصف نشدنی این اقدام را تحمل کردیم. در مجموع 890 جنازه را به مدت ده روز بعد از نبش قبر برای تحویل آماده کردیم. گفتنی است که اطلاعات دقیقی را برای هر جنازه باید ثبت می کردیم از جمله تاریخ فوت، تاریخ نبش قبر، هویت چگونگی فوت و اینکه در کجا فوت
شده است. این شهدا را به معراج شهدا تحویل دادیم و بعد از آن به هفده استان که اردوگاه اسیرداری بود و اسیر مدفون داشتیم رفتیم که به دیگر استان ها من خودم تنها می رفتم و با همکارانی که به من معرفی می کردند کارمان را شروع می کردیم. در مجموع 1172 نفر نبش قبر شدند و به معراج شهدای تهران منتقل شدند که از آنجا به پادگان ابوذر برای تبادل منتقل شدند. درآنجا طی مراسم خاصی با امضای سردار میر فیصل باقر زاده و ژنرال حسین الدوری جنازه ی اسیران تحویل و شهدای آزادگان مان را تحویل گرفتیم. زمانی مشخص می شود که این مسئولیت چقدر سخت و ملال آور بود که بدانید من در آن روزها جوان بودم و از نظر روحی آمادگی چنین اقدامی را نداشتم. در حقیقت تنها انگیزه ای که باعث می شد که ما رنج و سختی این اقدام را فراموش کنیم، این بود که با این اقدام می توانستیم شهدای آزادگان را تحویل بگیریم و خدمتی به خانواده محترم آنها کرده باشیم و از اینکه دوستان آگاه یا ناآگاه به من زخم زبان می زدند و در مزاح خود مرا (محمد گورکن) خطاب می کردند، هیچ ابایی نداشتم. به هر تقدیر اسرای مدفون مسلمان بودند و از طرفی خدمت به خانواده شهدا از وظایف همه ماست. امیدوارم که این اقدام ناچیزم در کمیسیون نگهداری اسرا مورد رضایت خداوند متعال قرار گرفته باشد. ذکراین نکته را نیز ضروری می دانم که از بین اسرای مدفون شده ای که ما نبش قبر می کردیم یکی از انها از هم نپاشیده بود و تازگی داشت که او را با همان قد کامل یک انسان داخل تابوت گذاشتیم و مهمتر اینکه در بین شهدای آزادگان ما تعدادی که اجساد مطهرآنها از هم نپاشیده و این تازگی را داشتند زیاد بودند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:31:12.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:58 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مدت ها بود که جسدش در بین خط خودی و نیروهای بعثی قرار داشت. می گفتند از عملیات کربلای 6 در آن جا مانده است. وقتی از پشت خاکریز به منطقه چشم می دوختم، با خود می گفتم :«او کیست؟ چگونه شهید شده؟ چرا تک و تنها آن جا افتاده؟و...» مدت ها بود که جسدش در بین خط خودی و نیروهای بعثی قرار داشت. می گفتند از عملیات کربلای 6 در آن جا مانده است. وقتی از پشت خاکریز به منطقه چشم می دوختم، با خود می گفتم :«او کیست؟ چگونه شهید شده؟ چرا تک و تنها آن جا افتاده؟و...»
حدود یک سال از عملیات غرور آفرین کربلای 6 می گذشت، اما پیکر مطهر آن شهید همچنان روی زمین افتاده بود و زیر دیدگاه دشمن بعثی قرار داشت. آرایش تاکتیکی خط هم طوری بود که دسترسی به او غیر ممکن بود. از طرف دیگر تحمل این همه مظلومیت برایم دشوار بود، بنابراین تصمیم گرفتم با کمک یکی از بچه ها، عملیاتی برای انتقال پیکر آن شهید انجام دهیم. سرباز حسین خلج قبل از همه آمادگی اش را اعلام کرد. پس از صحبت های لازم، قرار شد همان شب عملیات صورت گیرد. پیش از حرکت، گروهی از بچه ها دور ما حلقه زدند و اصرار کردند که آنها را نیز همراه خود ببریم. از این میان گروهبان «عیدی قدم» بیش از همه شور و اشتیاق نشان می داد. اشکی که از چشمانش سرازیر بود، از حال درونش خبر می داد. از همه خداحافظی کردیم. پس از آرامش نسبی منطقه، به طرف تپه به راه افتادیم.راهی را انتخاب کردیم که در دید دشمن نباشد. لحظاتی بعد به تپه ی عمران رسیدیم. نیروهای بعثی نزدیک تپه ی 401 مستقر بودند. حدود 100 متر از آنها فاصله داشتیم. باید خیلی سریع و با احتیاط این مسیر را طی می کردیم تا به دیدگاه های دشمن برسیم. مسیر، طولانی تر از قبل به نظر می رسید. صدای گلوله های ژ-3
که بین دیدگاه های خودی و دشمن رد و بدل می شد، چنان طنین سهمناکی داشت که گویی گلوله یا خمپاره است. هر لحظه به دیدگاه دشمن نزدیک تر می شدیم. ناگهان آتش دو طرف خاموش و سکوت سنگینی بر فضای منطقه حاکم شد.
در سکوت مطلقی که بر منطقه حاکم بود، صدای شکستن چیزی را زیر پایم احساس کردم. «حسین» خودش را به من نزدیک کرد و آهسته گفت :«جناب سروان چه بود؟»
گفتم : «نمی دونم» با احتیاط خم شد و آن را برداشتم. یک مین گوجه ای بود ! از تعجب نزدیک بود که چشمانم از حدقه خارج شود. باور کردنی نبود. فشار و سنگینی بدنم آن را خراب کرده بود ولی به درخواست خداوند کریم، مین منفجر نشد و هیچ صدمه ای به ما نرسید. حالا در یک میدان مین قرار داشتیم. تاریکی بیش از حد، نداشتن دوربین دید در شب و برخورد با میدان مین شناسایی نشده، باعث شد تا ادامه عملیات را به شب های آینده موکول کنیم.
از ساعات اولیه صبح روز بعد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد. ساعت هفت صبح بود که ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد. گوشی را برداشتم. گوینده بی مقدمه گفت : «جناب سروان عابدی جسد را آورده » با شنیدن خبر یکه خوردم، زیرا که قرار نبود کسی برای آوردن جسد برود، آن هم بدون هماهنگی و دستور.

به سرعت خودم را به دسته یکم رساندم. عابدی در حالی که جسد را روی دوشش گذاشته بود همراه سربازی که برای کمک به استقبالش رفته بود، به خاکریز نزدیک می شد. آر. پی.جی مسلحی در دست سرباز بود که به آن شهید تعلق داشت.

جلو رفتم و ماجرا را پرسیم. عابدی گفت : «جناب سروان، لحظه ای که باران شدت گرفت، احساس کردم که اگر بروم و جسد را بردارم، دشمن متوجه نمی شود. این فکر طوری غافلگیرم کرد که یادم رفت با شما هماهنگی کنم. بی اختیار به طرفش دویدم و او را روی دوشم گذاشتم. آر.پی.جی اش کمی آن طرف تر افتاده بود، آن را هم برداشتم و با همه سنگینی، شروع به دویدن کردم هنوز از دیدگاه عراقی ها فاصله زیادی نگرفته بودم که نیروهای بعثی متوجه من شدند و به طرفم تیراندازی کردند، اما به خواست خداوند حتی یک گلوله هم به من اصابت نکرد.» از فرط شادی او را در آغوش گرفتم و صورتش را بوسیدم، ولی او سرش را پایین انداخت. ناراحت به نظر می رسید! پرسیدم «چی شده؟ چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟» عابدی در حالی که سرش پایین بود، گفت : «جناب سروان اسلحه ام را جا گذاشتم.» جرم سنگینی بود، علاوه بر آن بدون هماهنگی دست به این کار زده بود. نمی دانستم چگونه مسئله را به اطلاع فرمانده گردان برسانم. در این افکار غوطه ور بودم که عابدی گفت : «جناب سروان نگران نباشید، خودم سر فرصت آن را می آورم.»
نگاهی به آن دلاور شهید انداختم. لباس شیمیایی بر تن داشت. با وجود این که نزدیک به یک سال از شهادتش می گذشت، به نظر می رسید چند روز پیش به شهادت رسیده است. دستم را زیر لباس شیمیایی داخل جیب پیراهنش کردم. محتویاتش عبارت بود از یک قطعه عکس، یک برگه مرخصی و یک برگه مشخصات که بر آن نوشته شده بود: «جمشید آزموده گروهبان سوم، گردان 183، بچه مازندران.»
مشخصات او را به سرعت به گردان اطلاع دادم. به دستور فرمانده گردان پیکر مطهر شهید را برای انتقال آماده کردیم. به گروهبان امانی که تازه به یکان ما منتقل شده بود ابلاغ کردم که تعدادی از بچه ها را برای انجام مراسم
تشییع جنازه آماده کند. او مهارت خاصی در این کار داشت. پس از انجام تدارکات لازم و آماده شدن گروه، با انجام تشریفات و احترامات خاص نظامی پیکر پاک شهید آزموده را به عقب فرستادیم.
روز بعد، حوالی ظهر، دوباره باران شدیدی شروع به باریدن کرد. عابدی هم از فرصت استفاده کرد، با انجام تشریفات و احترامات خاص نظامی پیکر پاک شهید آزموده را به عقب فرستادیم.
روز بعد، حوالی ظهر، دوباره باران شدیدی به باریدن کرد. عابدی هم از فرصت استفاده کرد، با پشتیبانی آتش بچه ها، اسلحه اش را که در برابر دید و تیر مستقیم نیروهای بعثی قرار داشت، برداشت و با سرعت خودش را به خاکریز خودی رساند. به دنبال این ماجرا برای عابدی و خلج از گردان تقاضای تشویقی کردم که پس از طی سلسله مراتب اداری، هر دوی آنها به درجه گروهبان سومی مفتخرشدند.
با انجام این عملیات، بچه های گروهان روحیه تازه ای گرفتند. همه دوست داشتند وارد گروهان ما شوند و برای گشت رفتن و ضربه زدن به دشمن بعثی، داوطلب می شدند. شادی و اعتماد به نفس در چشمان همه ی آنها موج زد. (1)
منادیان نور (2)
تیرماه 1367 بار دیگر در منطقه ی جنوب حماسه ای تازه آفریده شد. دشمن در عملیاتی از پیش تعیین شده، به طرف نیروهای اسلام یورش آورد و طی مدت چند ماه، کلیه ی خطوط مرزی جنوب، از فاو تا ابوغریب را به تصرف خود را در آورد. نیروهای بعثی بعد از ضربه هایی که به قسمت چپ و راست و عمق لشکر 92 وارد آوردند، در منطقه ی کوشک و المهدی پیشروی خود را ادامه دادند و پس از مدت کوتاهی با صدها تانک و نفربر و چند لشکر زرهی و پیاده ـ مکانیزه، وارد جاده ی اهواز ـ خرمشهر شدند.
در طول این مدت جاده ی اهواز ـ خرمشهر از سه راه ترابری تا حوالی شلمچه جولانگاه نیروهای بعثی شده بود و دشمن از خدا بی خبر با تلاش پیگیر، سلاح های به جا مانده و غنایم جنگی را از طریق جاده کوشک، به پشت جبهه منتقل می کرد.
در آن روزهایی که سایه شوم نیروهای بعثی بر سراسر دشت سایه افکنده بود، هنگامی که خورشید با نگاهی گریان در دشت جنوب غروب می کرد. این بیابان حال و هوای دیگری داشت. سنگرهای نیمه سوخته و ادوات منهدم شده و دود ناشی از سوختن آنها، تمام دشت را فرا گرفته بود. صدای عارفانه رزمندگان اسلام، از داخل سنگرها به گوش می رسید و شب زنده داران عاشق را در حالی که سر بر روی خاک نهاده بودند، عاشقانه با معبود خویش راز و نیاز می کردند.
زمزمه های مناجات و راز و نیاز در سرزمینی که تمام ذراتش با خون شهدای عزیز معطرشده بود، ادامه داشت و آنها با قلبی سرشار و روحی شعله ور ازعشق به خدا که برتر و والاتر از تمام سلاح های دنیوی بود، به مبارزه با دشمن تا دندان مسلح ادامه می دادند.
از جمله واحدهایی که در آن زمان حماسه هایی جاویدان آفرید و نام خود را برای همیشه در تاریخ ثبت کرد، لشکر92 زرهی خوزستان بود.
آن روزها این توفیق نصیبم شد که همراه چند نفر از دوستان در گروهان شناسایی این لشکرکه معروف به «چشم لشکر » بود، خدمت کنم. فرماندهی این یکان را ستوان یکم شاه حسینی بر عهده داشت. وقتی که به او می گفتیم : جناب سروان کی ازجنگ دست می کشید؟ در جوابمان می گفت : من با خدای خودم عهد بسته ام که تا پایان این نبرد در برابر دشمن بایستم. می خواهم شاهد روزی باشم که رزمندگان اسلام، دشمن بعثی را با خواری و خفت از این سرزمین پاک بیرون می کنند. جالب این که بی سیمچی وی نیز سربازی اهل میانه بود. یادش به خیر، او هم با این که خدمتش تمام شده بود، مرتب می گفت : «من تا آخر با جناب سروان شاه حسینی هستم. یا شهید می شوم یا اینکه برگ تصفیه حسابم را از دستش می گیرم!».
یکان ما واقعاًً یکان نور بود؛ نور خدایی و الهی. هر شب بعد از نماز مغرب و عشا مراسم دعا برقرار می شد و اوج این ناله ها زمانی بود که گروه های شناسایی از عملیات باز می گشتند و آمار شهدا و مجروحین را در جلسه قرائت می کردند. وقتی منادیان با پیکری خسته و خاک آلود، خبر از قامت خمیده یاران می دادند، گویی زمین و زمان به لرزه در می آمد.

در یکی از همین شب ها، بچه ها مثل همیشه مشغول راز و نیاز با خدای خویش بودند هرکس در گوشه ای تنها، ناله های جانسوزی سر داده بود، آن شب این ناله ها و نیایشها تا صبح ادامه پیدا کرد، تا این که بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا، تجهیزات نبرد بسته شد و گروه ها برای انجام مأموریت شناسایی آماده شدند. فرمانده یکان هم بعد از این که تذکرات لازم را به بچه ها داد و فرمان حرکت را صادر کرد.

لحظه وداع فرا رسید. بچه ها یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و هر کس از دیگری طلب حلالیت می کرد. آنها در این بین سفارش هایی هم به یکدیگر می کردند که همان جا در دل خاک نهان شد و جز پروردگارشان کس دیگری زمزمه هایشان را نشنید و نفهمید.
گروهان را به سمت منطقه ی مأموریت حرکت کرد. منادیان نور کمر همت بسته، تیغ ها به کف گرفته، عزم فتحی دیگر کردند ؛ همان ها که در سینه های ستبرشان صلابت کوه ها را به سخره گرفته و پهن دشت زمین از استواری گام هایشان شرمگین گشته بود.
حرکت در پنج گروه شناسایی، که به نام های ائمه معصومین (ع) مزین شده بود، آغاز شد. حساس ترین منطقه محور «کربلاـ که گروه «ابوالفضل العباس(ع) ـ در آن محور حرکت را آغاز کرد. این مسیر در چند روز گذشته شاهد وقایع زیادی بود؛ وقایعی که اگر چه در ظاهر، امری بسیار ناگوار و تلخ به نظر می رسید، نهایتش شیرین ترازعسل بود.
مسیر آرام آرام طی می شد. در این روزها خیلی از بچه ها این مسیر را رفتند و برنگشتند. با دیدن آن صحنه ها و یادآوری خاطره مظلومیت های آنها دلمان در آتش می سوخت. در سمت راست جاده، تابلویی قرار داشت که یکی از آیات قرآن با خطی خوش بر روی آن نوشته شده و گرد و خاک معنویت و اخلاص روی آن را پوشانده بود. همین طور که از مقابل تابلو می گذشتم
بعد ازاین که به پایگاه استقرار نهایی رسیدیم و شناسایی های لازم را انجام دادیم، به ما خبر دادند که نیروهای دشمن در حال عقب نشینی هستند. ابتدا فکر کردیم که این هم حیله ای دیگر برای به دام انداختن بچه های ماست. به همین دلیل برای اطمینان از صحت اخبار رسیده بلافاصله با چند نفر از بچه ها برای شناسایی نفوذی آماده شدیم. به لطف خدا این شناسایی هم با موفقیت انجام شد و خبر خوشحال کننده عقب نشینی دشمن قاطعیت یافت. بعد ازانجام مأموریت شناسایی، با رعایت احتیاط های لازم به طرف جاده اهواز ـ‌خرمشهر حرکت کردیم. لحظات بسیار مقدس و به یاد ماندنی بود. حدود 500 متر با جاده فاصله داشتیم که ناگهان بوی عطر دلاویزی به مشام مان رسید. عجیب بود ! خدایا، دراین بیابان این نسیم دل انگیز کجاست !فکر کردیم که شاید این یکی از حقه های دشمن باشد. با نزدیک تر شدن به جاده اهواز ـ خرمشهر، فضا عطرآگین تر شد. در سمت چپ جاده، تابلویی فلزی به چشم می خورد. من از طرف فرمانده مأمور شدم تا موقعیت تابلو را بررسی کنم. بدون معطلی به طرف تابلو حرکت کردم. وقتی با دوربین اطراف تابلو را زیر نظرگرفتم، جسدی را در زیر تابلو دیدم که به صورت درازکش بر روی زمین افتاده بود. تجربه جنگی حکم می کرد که در این گونه موارد شرط احتیاط را به جای آوریم؛ ازاین روی با رعایت احتیاط کامل به جسد نزدیک شدم. وقتی بالای سرش رسیدم، متوجه شدم که پیکر پاک یکی از شهداست که در آن جا افتاده، این بوی عطر معنوی که تا آن روز نظیرش را استشمام نکرده بودم، ازجنازه اوست.
او همان طورکه با لباس و تجهیزات کامل، ‌تازه و دست نخورده باقی مانده بود. گویی ملائک با گلاب بهشتی او را غسل داده بودند، فقط مقدار کمی از خون پاک او از شکاف لب هایش بر صورتش ریخته بود. گویی از شدت گرما به سایه تابلو پناه برده، در همان حال به شهادت رسیده بود. به تابلو نگاه
کردم. بر روی آن نوشته شده بود«شهید اولین کسی است که وارد بهشت می شود.»
صحنه شورانگیزی بود. برای چند لحظه به او خیره شدم و به حالش غبطه خوردم. بعد هم با زبان بی زبانی او شفاعت خواستم. بچه ها که به شدت نگرانم شده بودند، با سرعت به طرفم دویدند. همه با هم دور تا دور گُل بهشتی حلقه زدیم. تعدادی از بچه ها گوشه ای از خاک پیرامون او را برای تبرک برداشتند. بعضی از آنها هم سر بر روی پیکر او گذاشتند و گریه کردند.
بعد از ادای احترام به پیکر معطر و مطهر آن شهید، او را بر روی دست ها بلند و در محل شهادتش تشییع کردیم. همین طور که به پیکر آن شهید نگاه می کردم، زیر لب گفتم :«ای راویان نور، برندگان واقعی این رزمگاه شما هستید. برخیزید و ببینید که با خون پاکتان خاک میهن اسلامی معطر گردیده و از لوث وجود دشمن پاکسازی شده است.»

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 09:53:44.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:58 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

نقش روی دیوار

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

...گروه سوم نیز کودکان بودند که ازآنها خاطرات خوش وناخوشی در ذهنمان مانده است که هیچ وقت نمی توانیم فراموش کنیم. پسر بچه های کوچک را می دیدم که نوار گلوله به دست، به دنبال تیربارچی ها از این کوچه به آن کوچه و خانه به حانه می دویدند. ...گروه سوم نیز کودکان بودند که ازآنها خاطرات خوش وناخوشی در ذهنمان مانده است که هیچ وقت نمی توانیم فراموش کنیم. پسر بچه های کوچک را می دیدم که نوار گلوله به دست، به دنبال تیربارچی ها از این کوچه به آن کوچه و خانه به حانه می دویدند.در سنگرها و جوی ها، کنار رزمندگان می خوابیدند و با پر کردن خشاب و انتقال شهدا و مجروحان به خانه ها ایثار می کردند. دانش آموزحسین فهمیده را هم بارها در بین این کودکان دیدیم. تلاش خارج از جثه آنها، چهره هایشان را بیش از بیش در بین رزمندگان مشخص کرده بود. تدارک و تغذیه را بیشتر آنها انجام می دادند. در اوج جنگ و خون، این کودکان بودند که با شیشه آبی، عطش چند ساعت نبرد سنگین را تسکین می دادند و دست های کوچکشان عرق خستگی را از سرو رویمان پاک می کرد. بارها دیدم که مثل گلوله ای خود را به داخل سنگر می انداختند و از جیب های کوچک و داخل پیراهن ها میوه و نان و شیرینی و سیگار برایمان می ریختند و از دوباره با همان سرعت غیبشان می زد. انگشتان کوچک و ظریف آنها اغلب زخم و لباس هایشان پاره و بی آستین بود. هر که مجروح می شد، دست به لباس شان می بردند و با پاره کردن تکه ای از آن زخم ها را می بستند. دختران خردسالی را دیدم که با تراشیدن موی سر و پوشیدن لباس، پسرانه، مثل آنها تلاش می کردند.
در میان این دویدن ها و رفت و آمدها، گاه به گاه ناله های دلریش (آخ سوختم) آنها راهم می شنیدیم و جگرمان آتش می گرفت.
از دیگر جنبه های مثبت نقش کودکان در جنگ خرمشهر، شناسایی جاسوسان و ستون پنجم توسط آنها بود. بارها می شد که خبر می دادند در میان خرابه ها و جاهای پرت، فرد یا افرادی در حال ارسال خبر با بی سیم هستند. نیروهای مقاومت سریع به محل می رفتند و آنها را دستگیر می کردند. وقتی خبر شهادت حسین فهمیده و تعدادی دانش آموزان را برایمان آوردند، بی اختیار گریه کردیم و آتش غضبمان نسبت به دشمن چند برابر شد. او و تعدادی دانش آموز، در خیابان مولوی نارنجک به کمر بسته و زیر شنی های تانک در حال حرکت خوابیده بودند. ای کاش اسامی آن دانش آموزان شهید گمنام هم مشخص می شد و مثل شهید فهمیده از آنها تجلیل می کردند و تندیس شان در هر مدرسه ای نصب می شد.
پنجمین روز جنگ خرمشهر هم از راه رسید. بیشترین تلفات را تا آن روز، منازل مسکونی منطقه صابون سازی داده بود که «عباده» نام داشت. خبر رسید که بیش از پنجاه تانک دشمن در کیلومتر چهل خرمشهر به علت آب گرفتگی زمین ها در گل مانده اند. وجود یک جنگنده هوایی و بمباران آنها کافی بود که همه را به آتش بکشد، از شانس بد، ما هم با دو مشکل عمده در انهدام آنها مواجه بودیم. اول، وجود همان اندک توپ های سالمی که برایمان باقی مانده بودند و آنها را به نقاط مختلف خرمشهر فرستاده بودیم و دوم اینکه دید کافی روی تانک ها نداشتیم تا آنها را منهدم کنیم. از دوازده نفر سرباز و گروهبانی که در دژ داشتیم فقط سه نفر مانده بودند. گروهبان بهرامی و سربازان هزاریان و سرباز کی همایون که او نیز روز گذشته در محله «عباده» تکه تکه شد. سید احمد کی همایون از سربازان شجاع دژ بود که سری نترس داشت و سید خطابش می کردیم. با دو نفر از تکاوران نیروی دریایی، با آر.پی.جی 7 به مقابله تانک ها و زره پوش های دشمن در محله
عباده رفتند و پس از متلاشی کردن چند تانک و زره پوش، هر سه به شهادت رسیدند. هرزمان که گذرم به اهواز می افتد برای دیدن تصویر کی همایون بر دیوار دانشگاه شهید چمران (جندی شاپور) می روم و به یاد رشادت هایش چشم به آن می دوزم و حال و هوای دیگری پیدا می کنم....
من یک سربازم...
من یک سربازم
سرباز پر استقامتی
با آتشفشان خشم
که اینک طغیان کرده ام
در جبهه های جنگ
من
ترکش انفجار انقلابم
من سرباز امت اسلامم
من سربازت ملت ایرانم
من حماسه آفرین جبهه جنگم
من «همه » ایمانم
من یک سربازم
من یک پاسدارم.
به استواری دماوند
به صلابت الوند
به استقامت قامت قیامت!
و به شکیبایی فرزند ابراهیم
من اسماعیلم
که از قربانی شدن نمی هراسم
من
از فرودگاه قلب میلیون ها ایرانی
به پرواز در می آیم
و
مغز پوک مسخ شده کافران را
بمباران می کنم
من
هرگز سقوط نمی کنم
زیرا
چتر نجاتم شهادت است !!(2)
سرباز
فرزاد بیطرف «محزون»

اثر کار تو سرباز، سرافرازی ماست
خون گرمت به خدا جوهر سربازی ماست

ای به جان، صرف نظر کرده به میدان عمل قصه همت تو سر خط جانبازی ماست

کهنه سرباز
«سرهنگ صالح افشار تویسرکانی»

باز آمد نو بهارو فصل عید
از شهیدان می کنم من بازدید

پیش چشمم لاله خندان می شود
چشم من جای شهیدان می شود

از زمانه دور می گردد دلم
قاب عکس نوری می گردد دلم

کاش می شد ماند و ازاینجا نرفت
ماند و سوی شهر پرغوغا نرفت

کاش می شد کنج دنج خاکریز
چشم خواب آلود می شد اشک ریز

آه ـ آن فوج کبوتر رفته اند
آه ـ سرداران بی سر رفته اند

آتشی دارد دل دیوانه ام
من به گرد شمعشان پروانه ام

لاله ای دیدم غریبانه به دشت
پادگان «دژ» ز یاد من گذشت

آه اینجا (دژ)،(دژ) عرش خداست
همچو عرش کبریا محکم بناست

بوی مست واله می آید هنوز
بوی خون لاله می آید هنوز

سوته دل، با ذکر یا هو آمدم
(ذوالفقاریه) علی (ع) گو آمدم

باز دل بر خاک تو سر می نهد
خاک تو بوی علی (ع) را می دهد

هر کجایش می دهد بوی شهید
در (شلمچه) با وضو وارد شوید

دارد اینجا یادگاری از شهید
پادگان آسمانی (حمید)

لاله های سرخ. امشب جای مین
چیده ام من سفره های هفت سین

باز می آید نوا از (بوغریب)
از دیار آشنای (بوصلیب)

قسمت جانم نکرد این سرنوشت
از پل (مارد) روم سوی بهشت

دردها ناگفته؛ اما روشن است
(کوت کاپون) سینه درد من است

دفترم آن خاطرات سوخته
چشم بر دست قلمها دوخته

آه می لرزد قلم در دست من
می دهد بر باد گرد هست من

تا به خون تو حدیث محشری
برگ برگ لاله باشد دفتری

کاش امشب دست حق می آفرید
یک قلم با جوهر خون شهید
می نوشتم خاطرات سنگرم
خاطرات لاله های پرپرم

این (پل کرخه) است راه کربلا
راه مردان حماسه تا خدا

قسمت جانم نکرد این سرنوشت
از (پل کرخه) روم سوی بهشت

لاله لاله بینم اینجا چلچراغ
از شهیدان دیار (میشداغ)

رود (کارون) می رود اینجا غریب
زمزمه پرداز با «امن یجیب»

این کلید فتح (خرمشهر) ماست
خانه دل در همین شهر خداست

(تنگ چزابه) گذرگاه دل است
باز هم سرشار از آه دل است

خاک آن گلهای پرپر را ببین
(تپه الله اکبر) را ببین

(فکه) و (بستان) و خاک (دهلران)
از شهیدان خدا دارد نشان

در دلم آئین آینه نشست
سینه ام آینه ای از جبهه هاست

(صالحم) من کهنه سرباز وطن
با هزاران ناله و سوز و سخن

ذره ام با نورشان تا بنده ام
یادشان را می کنم تا زنده ام

یادی از صیاد شیرازی کنم
در کنارش باز سربازی کنم

خود نمی دید و بری از کینه بود
جلوه آیین و خود آئینه بود

خودشکن بود و دلاور مرد بود
شیر روز و زاهد شبگرد بود

ذره ترسی در وجودش ره نداشت
کینه دشمن ز خونش لاله کاشت

چون کبوتر سوی حق پرواز کرد
خون او پیکار عشق آغاز کرد

کربلایی شد امیر جبهه ها
در جوار قرب حق بگرفت جا

خنده بر لب، دست افشان شاد شد
صید بود و در پی صیاد شد

مرد عرفان و ادب، اخلاق و دین
اسوه شور و حماسه در زمین

می بیادش قصه ها باید نوشت
از حماسه پر بد آن نیکو سرشت

از نیاکی آن شهید راه حق
آن شهید عاشق درگاه حق

یا حسین (ع) گفت و بر جبل المتین
دست زد تا پا نهاد او روی مین

کرد جان عاشقش را صیقلی
یا حسین (ع) و یا اباالفضل (ع) یا علی (ع)

داغهای کهنه ی ما تازه کن
(سپتون)(اسکندر) و (برقازه) کن

(آبشناسان) گل سرخ بهار
هست نقشی در کویر روزگار
(دارخوین ) درخون پاکش غرق شد
صد شقایق جای سبزش خلق شد

طبل آتش را بزن بی ادعا
کهنه سرباز دلیر جبهه ها

نیمه پنهان هلال رازها
خوشترین رمان دل سربازها

قصه ای از راز پنهان زمین
رمز یا زهرا است در فتح المبین

خاطراتی دارم از (فتح المبین)
در بهار شصت و یک در فروردین

دیدبان بودیم ما در یک کمین
باز می کردیم ما میدان مین

(حصرآبادان) شکست ودیورفت
نور حق اینجا نشست و دیورفت

از (رسولی) می کنم یادی بزرگ
او که (میمک) را گرفت از دست گرگ

او که از جام شجاعت مست بود
چون نسیمی برغبار هست بود

او که در (سومار) حماسه آفرید
رد پایش هست در (مهران) پدید

او که در (ایلام) و در (بازی و راز)
با خدای خویشتن می گفت راز

جبهه غرب نام او را می شناخت
نام او را هر نسیمی می نواخت

کاش می شد مثل (خرازی) شدن
بی سر و پا مست جانبازی شدن

(مخبری) ناگاه رفتی بی خبر
باز ما ماندیم و داغ چشم تر

در بسیج عشق شور دیگری است
عشق را اینجا هوای محشری است

در (طلایه) (احمد) ما شد شهید
میهمان سفره رب مجید

(عین خوش) (محمود) را در بر گرفت
جان پاکش سوی بالا پر گرفت

هر یکی چون اسوه صبر وظفر
در طریق عشق و ایمان معتبر

ای محمد! کهکشان اوج عشق
ما من ماهی سرخ فوج عشق

اوج عرفان و محبت را ببین
با زمین اتمام حجت را ببین

اوج ایثار و همه رزمندگان
نقش بند صفحه ملک جهان

بر ورق بس نکته ی ننوشته است
تا قیامت این قلم سرگشته است

در شب طوفانی و اشک و سکوت
لرزش بی تاب دستان قنوت

(نادری) بنویس یاد جنگ را
یاد سربازان خوش آهنگ را

یاد سربازان گمنامش بخیر
یاد آن سرمستی و جامش بخیر

هست سربازی کمال عاشقی
باز کن امشب دو بال عاشقی
هست سربازی شکوه زندگی
سرو قامت بودن و پایندگی

هست سربازی سرود پر زدن
پا به پای عاشقان سنگر زدن

هست سربازی در آتش سوختن
سوختن، پروانگی آموختن

هست سربازی ز عالم پر زدن
رفتن و بر آسمانها سر زدن

هست سربازی کلاس درس عشق
(کربلا) را پویه کردن از (دمشق)

یاد یاران موافق می کنم
یاد آن مردان عاشق می کنم

یاد آن همسنگران با صفا
آن ابر رزمندگان بی ریا

یاد (انشایی) و آن فرزند او
در میان خاک و خون پیوند او

خود به دست خویشتن خاکش نمود
هدیه بر دادار افلاکش نمود

(دادرس) سرباز گمنامت کجاست؟
بی نشانت، دردی آشامت کجاست

(نامجو) جویای نام خود نبود
پای بند نام و دام خود نبود

(یاربرفی) در میان خون نشست
آفتابی در دل کارون نشست

یک پوتین و چفیه ای و یک پلاک
مانده از آنها میان دست خاک

این بود راز همان روز الست
شهرت مردان حق گمنامی است

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/09 11:14:42.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:58 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها