0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

میهمانی می‌رویم

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بسیجیها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردی را دیدم كه جوان هم نبود- به گمانم همان وقت از شهادتش، در نماز جمعه‌ تهران هم این خاطره را گفتم- شب می خواستند به عملیات بسیار خطرناكی بروند بسیجیها در جبهه شاد بودند. من خودم در اهواز مردی را دیدم كه جوان هم نبود- به گمانم همان وقت از شهادتش، در نماز جمعه‌ تهران هم این خاطره را گفتم- شب می خواستند به عملیات بسیار خطرناكی بروند؛‌آن وقتی بود كه عراقیها از رود كارون عبور كرده بودند و به این طرف آمده بودند و در زمین پهن شده بودند. خرمشهر داشت به كلی محاصره می‌شد- سال 59؛ در عین خطر- شب لباس رزم، لباس نظامی - همین لباس بسیجی- را پوشیده بود و با رفقایش داشتند می‌رفتند. او آذربایجانی بود، اما در تهران تاجر بود؛ داشت با تلفن با منزلش خداحافظی می‌كرد. من نشسته بودم، نمی‌دانست كه من هم تركی بلدم. به زنش می‌گفت «‌گد یروخ گناخلقا» ؛(میهمانی میرویم) او هم می فهمید كه « گناه خلوق ، نجور گناخلو خدی»!(میهمانی، چجور میهمانی است!) هم این آگاه بود، هم آن آگاه بود؛ می‌فهمیدند چه كار می كنند.

(بیانات مقام معظم رهبری در دیدار گروه كثیری از بسیجیان اردبیل 06/05/1379)

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:46:16.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

محل استقرار ما در این هشت، نه ماهی كه در منطقه‌ عملیات بودم، «اهواز» بود،‌نه« آبادان» یعنی اواسط مهر ماه به منطقه رفتم ( مهر ماه 59 تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد‌60) یك ماه بعدش حادثه‌ مجروح شدن من پیش آمد كه دیگر نتوانستم بروم. یعنی حدود هشت، نه ماه، بودن من در منطقه‌ جنگی، طول كشید. حدود پانزده روز بعد از شروع عملیات بود كه ما به منطقه رفتیم. اول می‌خواستم بروم«دزفول» یعنی از این جا نیت داشتم. بعد روشن شد كه اهواز، از جهتی، بیشتر احتیاج دارد. لذا رفتم خدمات امام و برای رفتن به اهواز اجازه گرفتم ، كه آن هم برای خودش داستانی دارد. محل استقرار ما در این هشت، نه ماهی كه در منطقه‌ عملیات بودم، «اهواز» بود،‌نه« آبادان» یعنی اواسط مهر ماه به منطقه رفتم ( مهر ماه 59 تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد‌60) یك ماه بعدش حادثه‌ مجروح شدن من پیش آمد كه دیگر نتوانستم بروم. یعنی حدود هشت، نه ماه، بودن من در منطقه‌ جنگی، طول كشید. حدود پانزده روز بعد از شروع عملیات بود كه ما به منطقه رفتیم. اول می‌خواستم بروم«دزفول» یعنی از این جا نیت داشتم. بعد روشن شد كه اهواز، از جهتی، بیشتر احتیاج دارد. لذا رفتم خدمات امام و برای رفتن به اهواز اجازه گرفتم ، كه آن هم برای خودش داستانی دارد. 
تا آخر آن سال را كلاً در خوزستان بودم و حدود دو ماه بعدش هم تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 60 رفتم منطقه‌‌ غرب و یك بررسی وسیع در كل منطقه كردم، برای اطلاعات و چیزهایی كه لازم بود؛ تا بعد بیایم و باز مشغول كارهای خودمان شویم. كه حوادث « تهران» پیش آمد و مانع از رفتن من به آن‌جا شد. این مدت، غالباً در اهواز بودم. از روزهای اول قصد داشتم بروم «‌خرمشهر» و آبادان؛ لكن نمی‌شد. علت هم این بود كه در اهواز، از بس كار زیاد بود، اصلاً از آن محلی كه بودیم، تكان نمی‌توانستم بخورم. زیرا كسانی هم كه در خرمشهر می‌جنگیدند، بایستی از اهواز پشتیبانی‌شان می‌كردیم.چون واقعاً از هیچ جا پشتیبانی نمی‌شدند. 
در آن‌جا ، به طور كلی، دو نوع كار وجود داشت. در آن ستادی كه ما بودیم، مرحوم دكتر«‌چمران» فرمانده‌ آن تشكیلات بود و من نیز همان جا مشغول كارهایی بودم. یك نوع كار، كارهای خود اهواز بود. از جمله عملیات و كارهای چریكی و تنظیم گروه‌های كوچك برای كار در صحنه‌ عملیات. البته در این جاها هم، بنده در همان حد توان، مشغول بوده‌ام ... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در یك هواپیما، با هم وارد اهواز شدیم. یك مقدار لباس آورده بودند توی همان پادگان لشكر 92، برای همراهان مرحوم چمران. من همراهی نداشتم. محافظینی را هم كه داشتم همه را مرخص كردم. گفتم من دیگر به منطقه‌ خطر می‌روم؛ شما می‌خواهید حفاظت جان مرا بكنید؟! دیگر حفاظت معنی ندارد! البته، چند نفرشان، به اصرار زیاد گفتند:« ما هم می‌خواهیم به عنوان بسیجی در آن جا بجنگیم.» 
گفتیم:« عیبی ندارد.» لذا بودند و می‌رفتند كارهای خودشان را می‌كردند و به من كاری نداشتند. 
مرحوم چمران، همراهان زیادی با خودش داشت. شاید حدود پنجاه، شصت نفر با ایشان بودند. تعدادی لباس سربازی آوردند كه اینها بپوشند تا از همان شب اول شروع كنیم. یعنی دوستانی كه آن‌ جا در استانداری و لشكر بودند، گفتند،«الان میدان برای شكار تانك و كارهای چریكی هست.» ایشان گفت:« از همین حالا شروع می‌كنیم.» 
خلاصه، برای آنها لباس آوردند. من به مرحوم چمران گفتم:« چطور است من هم لباس بپوشم بیایم؟»گفت:« خوب است. بد نیست» گفتم:« پس یك دست لباس هم به من بدهید.» یكدست لباس سربازی آوردند، پوشیدم كه البته لباس خیلی گشادی بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن وقت لاغرتر هم بودم. خیلی به تن من نمی‌خورد. چند روزی كه گذشت، یكدست لباس درجه‌داری برایم آوردند كه اتفاقاً علامت رسته زرهی هم روی آن بود. رسته‌های دیگر، بعد از این كه چند ماه آن‌جا ماندم و با من مانوس شده بودند، گله می‌كردند كه چرا لباس شما رسته‌ توپخانه نیست؟ چرا رسته پیاده نیست؟ زرهی چه خصوصیتی دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهی را كندم كه این امتیازی برای آنها نباشد، به هر حال، لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگی كه این جا توی فیلم دیدید روی دوش من است، كلاشینكف خودم است. الان هم آن را دارم. یعنی شخصی است و ارتباطی به دستگاه دولتی ندارد. كسی یك وقت به من هدیه كرده بود. كلاشینكف مخصوصی است كه برخلاف كلاشینكفهای دیگر، یك خشاب پنجاه تایی دارد. غرض؛ حالا یادم نیست كلاشینكف خودم همراه بود، یا آن جا، گرفتم . همان شب اول رفتیم به عملیات. شاید دو، سه ساعت طول كشید و این در حالی بود كه من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازی كنم. عملیات جنگی اصلا بلد نبودم. غرض؛ این، یك كار ما بود كه در اهواز بود و عبارت بود از تشكیل گروه‌هایی كه به اصطلاح آن روزها، برای شكار تانك می‌رفتند. تانكهای دشمن تا « دوبه‌هردان» آمده بودند و حدوده هفده، هیجده یا پانزده، شانزده كیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره‌هایشان تا اهواز می‌آمد. خمپاره‌ 120 یا كمتر از 120 هم تا اهواز می‌آمد. 
به هر حال، این تربیت و آموزشهای جنگ را مرحوم چمران درست كرد. جاهایی را معین كرد برای تمرین. خود ایشان، انصافاً به كارهای چریكی وارد بود. در قضایای قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. به خلاف ما كه هیچ سابقه‌ نداشتیم. ایشان سابقه نظامی حسابی داشت و از لحاظ جسمانی هم، از من قویتر و كار كشته‌تر و زبده‌تر بود. لذا، وقتی صحبت شد كه « كی فرمانده این عملیات باشد؟» بی تردید، همه نظر دادیم كه مرحوم چمران ، فرمانده این تشكیلات شود. ما هم جزو ابواب جمع‌ آن تشكیلات شدیم. 
نوع دوم كار ، كارهای مربوط به بیرون اهواز بود. از جمله، پشتیبانی خرمشهر و آبادان و بعد، عملیات شكستن حصر آبادان بود كه از « محمدیه» نزدیك « دارخوین» شروع شد. همین آقای « رحیم صفوی» سردار صفوی امروزمان كه ان شاء الله خدا این جوانان را برای این انقلاب حفظ كند، جزو اولین كسانی بود كه عملیات شكستن حصر را از چندین ماه قبل شروع كرده بودند كه بعد به عملیات « ثامن‌الائمه» منجر شد. 
غرض این كه، كار دوم، كمك به اینها و رساندن خمپاره بود. بایستی از ارتش، به زور می‌گرفتیم. البته خود ارتشیها ، هیچ حرفی نداشتند و با كمال میل می‌دادند. منتها آن روز بالای سر ارتش ، فرماندهی وجود داشت كه به شدت مانع از این بود كه چیزی جا به جا شود و ما با مشكلات زیاد، گاهی چیزی برای برادران سپاهی می‌گرفتیم. البته برای ستاد خود ما، جرات نمی كردند ندهند؛ چون من آن جا بودم و آقای چمران هم آن‌جا بود. من نماینده امام بودم. 
چند روز بعد از این كه رفتیم آن‌جا،( شاید بعد از دو، سه هفته) نامه امام در رادیو خوانده شد كه فلانی و آقای چمران، در كل امور جنگ و چه و چه نماینده‌ من هستند. اینها توی همین آثار حضرت امام رضوان‌الله علیه هست. لذا، ما هر چه می‌خواستیم، راحت تهیه می‌كردیم. لكن بچه‌های سپاه؛ بخصوص آنهایی كه می‌خواستند به منطقه بروند، در عسرت بودند و یكی از كارهای ما، پشتیبانی اینها بود. 
من دلم می‌خواست بروم ابادان؛ اما نمی‌شد. تا این كه یك وقت گفتم:« هر طور شده من باید بروم آبادان». و این وقتی بود كه حصر آبادان شروع شده بود. یعنی دشمن از رودخانه كارون عبور كرده و رفته بود به سمت غرب و یك پل را در آن‌جا گرفته بود و یواش یواش سر پل را توسعه داده بود. طوری شد كه جاده‌ اهواز و آبادان بسته شد. تا وقتی خرمشهر را گرفته بودند، جاده‌ خرمشهر- اهواز بسته بود؛ اما جاده‌ آبادان باز بود و در آن رفت و آمد می‌شد. وقتی آمد این طرف و سرپل را گرفت و كم كم سرپل را توسعه داد، آن جاده هم بسته شد. ماند جاده‌ ماهشهر و آبادان. چون ماهشهر به جزیره آبادان وصل می‌شود، نه به خود آبادان، آن هم زیر آتش قرار گرفت. یعنی سر پل توسط دشمن توسعه پیدا كرد و جاده‌ سوم هم زیر آتش قرار گرفت و در حقیقت دو، سه راه غیر مطمئن باقی ماند. یكی راه آب بود كه البته آن هم خطرناك بود. یكی راه هوایی بود و مشكلش این بود كه آقابانی كه در ماهشهر نشسته بودند، به آسانی هلی‌كوپتر به كسی نمی‌دادند. یك راه خاكی هم در پشت جاده‌ ماهشهر بود كه بچه‌ها با هزار زحمت درست كرده بودند و با عسرت از آن جا عبور می‌كردند. البته جاهایی از آن هم زیر تیر مستقیم دشمن بود كه تلفات بسیاری در آن جا داشتیم و مقداری از این راه از پشت خاكریزها عبور می‌كرد. این غیر از جاده اصلی ماهشهر بود. البته این راه سوم هم خیلی زود بسته شد و همان دو جاده؛ یعنی راه آب و راه هوا باقی ماند. من از طریق هوا، با هلی‌كوپتر، از ماهشهر به جزیره‌ آبادان رفتم. آن وقت، از سپاه، مرحوم شهید «جهان آرا» كه بود، فرمانده همین عملیات بود. از ارتش هم مرحوم شهید «اقارب پرست»، از همین شهدای اصفهان بود. افسر خیلی خوبی بود. از افسران زرهی بود كه رفت آن جا ماند. یكی هم سرگرد «هاشمی» بود. من عكسی از همین سفر داشتم كه عكس بسیار خوبی بود. نمی‌دانم آن عكس را كی برای من آورده بود؟ حالا اگر این پخش شد، كسی كه این عكس را برای من آورد، اگر فیلمش را دارد، مجددا آن عكس را تهیه كند؛ چون عكس یادگاری بسیار خوبی بود. 
ماجرایش این بود كه در مركزی كه متعلق به بسیج فارس بود، مشغول سخنرانی بودم. شیرازیها بودند و تهرانیها؛ و سخنرانی اول ورودم به آبادان بود. قبلاً هیچ كس نمی‌دانست من به آن جا آمده‌ام. چهار، پنج نفر همراه من بودند و همین طور گفتیم: «برویم تا بچه‌ها را پیدا كنیم.» از طرف جزیره‌ آبادان كه وارد شهر آبادان می‌شدیم، رفتیم خرمشهر، آن قسمت اشغال نشده‌ خرمشهر، محلی بود كه جوانان آن جا بودند. رفتم برای بسیجیها سخنرانی كردم. در حال آن سخنرانی، عكسی از ماها برداشتند كه یادگاری خیلی خوبی بود. یكی از رهبران تاجیك كه مدتی پیش آمد این جا، این عكس را دید و خیلی خوشش آمد و برداشت برد. عكس منحصر به فردی بود كه آن را دست كسی ندیدم. این عكس را سرگرد هاشمی برای ما هدیه فرستاده بود. نمی‌دانم سرگرد هاشمی شهید شده یا نه؛ علی ای حال، یادم هست چند نفر از بچه‌های سپاه و چند نفر از ارتشیها و بقیه از بسیجیها بودند. 
در جزیره آبادان، رفتیم یگان ژاندارمری سابق را سركشی كردیم. بعد هم رفتیم از محل سپاه كه حالا شما می‌گویید هتل بازدیدی كردیم. من نمی‌دانم آن جا هتل بوده یا نه. آن جایی كه ما را بردند و ما دیدیم، یك ساختمان بود، كه من خیال می كردم مثلاً انبار است. 
خلاصه، یكی دو روز بیشتر آبادان نبودم و برگشتم به اهواز. وضع آن جا آبادان را قابل توجه یافتم. یعنی دیدم در عین غربتی كه بر همه‌ نیروهای رزمنده‌ ما در آن جا حاكم بود، شرایط رزمندگان از لحاظ امكانات هم شرایط نامساعدی بود. حقیقتاً وضعی بود كه انسان غربت جمهوری اسلامی را در آن جا حس می‌كرد؛ چون نیروهای خیلی كمی در آن جا بودند و تهدید و فشار دشمن، بسیار زیاد و خیلی شدید بود. ما فقط شش تانك آن جا داشتیم كه همین آقای اقارب پرست رفته بود از این جا و آن جا جمع كرده بود، تعمیر كرده بود و با چه زحمتی یك گروهان تانك در حقیقت یك گروهان ناقص تشكیل داده بود. بچه‌های سپاه، با كلاشینكف و نارنجك و خمپاره و با این چیزها می‌جنگیدند و اصلاً چیزی نداشتند. 
این، شرایط واقعی ما بود؛ اما روحیه‌‌ها در حد اعلی. واقعاً چیز شگفت‌آوری بود! دیدن این مناظر، برای من خیلی جالب بود. یكی، دو روز آنجا بودم و بازدیدی كردم و هدفم این بود كه هم گزارش دقیقی از آن جا به اصطلاح برای كار خودمان داشته باشم (وضع منطقه را از نزدیك ببینم و بدانم چه كار باید بكنم) و هم این كه به رزمندگانی كه آنجا بودند، خدا قوتی بگوییم، رفتم به یكایك آنها، خدا قوتی گفتم. همه جا سخنرانی‌هایی كردم و حرفی زدم. با بچه‌هایی كه جمع می‌شدند بچه‌های بسیجی عكس‌های یادگاری گرفتم و برگشتم آمدم. 
این، خلاصه‌ حضور من در آبادان بود. بنابراین، حضور من در آبادان در تمام دوران جنگ، همین مدت كوتاه دو روز یا سه روز، الان دقیقاً یادم نیست، بیشتر نبود و محل استقرار ما، در اهواز بود. یك جا را شما توی فیلم دیدید كه ما ازخانه‌ها عبور می‌كردیم. این، برای خاطر این بود كه منطقه تماماً زیر دید مستقیم دشمن بود و بچه‌های سپاه برای این كه بتوانند خودشان را به نزدیكترین خطوط به دشمن كه شاید حدود صد متر، یا كمتر، یا بیشتر بود برسانند. خانه‌های خالی مردم فرار كرده و هجرت كرده از آبادان و قسمت خالی خرمشهر را به هم وصل كرده بودند. الان یادم نیست كه اینها در آبادان بود یا خرمشهر؟ به احتمال قوی، خرمشهر بود ... بله؛ «كوت شیخ» بود. این خانه‌ها را به هم وصل كرده و دیوارها را برداشته بودند. 
وقتی انسان وارد این خانه‌ها می‌شد، مناظر رقت‌انگیزی می‌دید. دهها خانه را عبور می‌كردیم تا برسیم به نقطه‌ای كه تك تیرانداز ما، با تیر مستقیم، دشمن و گشتیهایش را هدف می‌گرفت. من بچه‌های خودمان را می‌دیدم كه تك تیرانداز بودند و خودشان را رسانده بودند به پشت سنگرهایی كه درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود. البته دشمن هم، به مجرد این كه اینها یكی را می‌انداختند، آن جا را با آتش شدید می‌كوبید. این طور بود. اما اینها كار خودشان را می‌كردند. 
این یك قسمت از خانه‌ها بود كه ما رفتیم دیدیم. خانه‌های خالی و اثاثیه‌های درست جمع نشده كه نشانه‌ نهایت آوارگی و بیچارگی مردمی بود كه اسبابهایشان را همین طور ریخته بودند و رفته بودند. خیلی تاثر‌انگیز بود! جوانانی كه با قدرت تمام جلو می‌رفتند، مدام به من می‌گفتند: «این جا خطرناك است.» می‌گفتم: «نه. تا هر جا كه كسی هست، باید برویم ببینیم!» 
آخرین جایی كه رفتیم، زیر پل بود. پل شكسته شده بود. پل آبادان خرمشهر، یك جا قطع شده بود و قابل عبور و مرور نبود. زیر پول، تا محل آن شكستگی، بچه‌های ما راه باز كرده بودند و می‌رفتند و من هم تا انتها رفتم. گمان می‌كنم و چنین به ذهنم هست كه در آن نقطه‌ آخری كه رفتیم، یك نماز جماعت هم خواندیم. من همه جا حماسه و مقاومت دیدم. این، خلاصه‌ حضور چندین ساعته‌ ما در آبادان و آن منطقه‌ اشغال نشده‌ خرمشهر به اصطلاح كوت شیخ بود.

مقام معظم رهبری

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:47:14.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بنده در همان دوران غربت، وقتی خرمشهر در اشغال دشمنان بیگانه بود، نزدیك پل خرمشهر رفتم و به چشم خودم دیدم وضعیت چگونه است. بنده در همان دوران غربت، وقتی خرمشهر در اشغال دشمنان بیگانه بود، نزدیك پل خرمشهر رفتم و به چشم خودم دیدم وضعیت چگونه است. فضا غم آلود و دلها سرشار از غصه بود و دشمن با اتكا به نیروهای بیگانه كه به او كمك می‌كردند همین آمریكا و غربیها و همین مدعیان دروغگو و منافق حقوق بشر درخرمشهر مستقر شده بود. تانك‌های او، وسایل پیشرفته او، هواپیماهای مدرن او، نیروهای تا دندان مسلح او؛ بچه های ما آر. پی.جی هم نداشتند؛ با تفنگ می‌جنگیدند؛ اما با ایمان و با صلابت. همین جوانان، با دست خالی، امابادل پر از امید و ایمان به خدا، بدون اینكه ابزار پیشرفته‌ای داشته باشند و بدون اینكه دوره های جنگ را دیده باشند وسط میدان رفتند و بر همه آن عوامل غلبه پیدا كردند. 
روز سوم خرداد، همان ساعت اولی كه رزمندگان ما خرمشهر را گرفته بودند مرحوم شهید صیاد شیرازی به من تلفن كرد. بنده آن وقت رئیس جمهور بودم و گزارش اوضاع جبهه را می‌داد. می گفت الان هزاران سرباز و افسر عراقی صف بسته‌اند برای اینكه بیایند ما دست‌هایشان را ببندیم و اسیر شوند. قدرت معنوی یك ملت این است. فقط خرمشهر نیست، خرمشهر یك نماد است كربلای 5 ما هم همین طور بود؛ والفجر 8ما هم همین طور بود؛ فتوحات فراوان دیگر ما هم همین طور بود؛ عملیات خیبر و بدر و مجموعه هشت سال دفاع مقدس ما هم همین طور بود. البته ناكامی و شكست هم داشتیم و شهید هم دادیم؛ میدان مبارزه است. به بركت ایمان شهیدان ما و ایمان شما پدران و مادران و همسران كه شماها هم پشت سر شهدا قرار دارید چون اگر پدر شهید، مادر شهید و همسر شهید با او همدل و هم ایمان نباشند، او نمی‌تواند برود بجنگد توانستید در این مبارزه پیروز شوید. این همان درسی است كه باید همواره جلوی چشم ما باشد و به آن نگاه كنیم.

(بیانات مقام معظم رهبری در دیدار خانواده های شهدا 3/3/84)

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:52:47.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مجروحيت

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

دو روز از عمليات بزرگ والفجر 8 مي گذشت . در شهرک ولي عصر خرمشهر داخل خانه اي مستقر بوديم و هراز گاهي يک گروه معبر زن يا جمع آوري مين و يا انفجارات ، جهت ما موريتي به خط مقدم که فاصله اش تا مقر ما کمتر از 1000 متر بود حرکت مي کردند و بعد از اجراي ماموريت دوباره به مقر برمي گشتند.

دو روز از عمليات بزرگ والفجر 8 مي گذشت . در شهرک ولي عصر خرمشهر داخل خانه اي مستقر بوديم و هراز گاهي يک گروه معبر زن يا جمع آوري مين و يا انفجارات ، جهت ما موريتي به خط مقدم که فاصله اش تا مقر ما کمتر از 1000 متر بود حرکت مي کردند و بعد از اجراي ماموريت دوباره به مقر برمي گشتند.

با هر ماموريتي از جمع صميميمان کسي شهيد يا مجروح مي شد . دو روز و نيم از عمليات مي گذشت . غروب روز سوم عمليات والفجر 8 بابچه هاي تخريب نشسته و شروع به خواندن زيارت عاشورا کرده بوديم . و سطهاي زيارت عاشورا بوديم که ناگهان برادران شهيد هادي عباسي و محمد رضا سمندري با عجله وارد مقر شده و گفتند : چرا نشسته ايد که دشمن پاتک کرده و از خط هم عبور نموده و همانطور جلو مي آيد.

با اين حرف ، بچه ها به سرعت آماده شدند و جهت جلوگيري از پيشروي دشمن حرکت کرديم. به دستور فرمانده تخريب ، گروه انفجارات بسرعت دست بکار شده و مواد منفجره آماده را برداشته و جهت انهدام پلي که مهندسي خودمان بر روي نهر خين ايجاد کرده بود ، به راه افتاديم . تعداد گروهمان 7 نفر بود . در بين راه تعدادي از بچه هاي اطلاعات و ديگران نيز به ما پيوستند و حدود 25 نفر شديم . بعلت آتش تهيه بسيار شديد دشمن و درگيريهاي بي امان ، تعدادي از نيروها عقب نشيني مي کردند و هر کس ما را مي ديد ، مي گفت : جلو نرويد که دشمن با تمام قوا و تانک هايش حمله کرده است . ما بدون اعتنا به حرکتمان ادامه مي داديم . حتي يک نفر از رزمنده ها که عقب نشيني مي کرد با اسلحه تيربار ژ 3 به سمت ما گرفت و تهديد کرد که نبايد جلو برويم . با اينحال باز بحرکتمان ادامه داديم . البته چند نفر از گروه ما نيز برگشتند و چند نفر هم شهيد و مجروح شدند ، تا نزديک خط مقدم رسيديم . صداي انفجار خمپاره و توپ و آر پي جي و مسلسل هاي دوشيکا و تيربار و .... همراه با بوي باروت و آتش سوزي خودروها و جنازه ها و ... فضا را آغشته بود.

حدود 30 متر با خط خودمان فاصله داشتيم که با توجه به گستردگي حجم آتش شديد دشمن زمين گير شديم . در اين موقع تپه خاکي حدود 50 سانتيمتر توجهمان را جلب کرد و سپس پناه گرفتيم تا از شليک مستقيم تيربارهاي دشمن در امان بمانيم. با توجه به پاتک دشمن ، آتش توپخانه خودي نيز مواضع دشمن را زير هدف خود گرفته بود و ما نيز از آتش خمپاره ها و آرپي جي هاي نيروهاي خودي نيز بي نصيب نبوديم ! اکنون خاکريز نيروهاي خودي حدود 50 متر پشت سر ما قرار داشت و خاکريز نيروهاي دشمن 30 متر جلوتر از ما . و ما بين اين دو خاکريز در منطقه اي تقريبا صاف ، پشت يک تپه خاک نيم متري نشست بوديم. تعدادمان که هر کدام مواد منفجره خرج گود و پودر آذر و سي چهار و فتيله و چاشني داشتيم ، شش نفر بوديم و يک بيسيم چي نيز همراهمان بود که 7 نفر ميشديم . با توجه به موقعيت بسيار خطرناکي که داشتيم برادر باقري مسئول گروه و دونفر ديگر از بچه ها در يک لحظه با هماهنگي بسمت خاکريز خودي شروع به دويدن کردند. تير بار چي عراقي بلافاصله آنها را زير آتش گرفت ولي به حول و قوه الهي هر سه نفرشان به پشت خاکريز رسيدند و با توجه به حجم آتش حتي به پوتينها يشان نيز گلوله خورده بود. ما مانديم چهار نفر . بيسيم چي گروهمان از ما کمي عقب تر نشسته بود و در تير رس دشمن قرار داشت.

 آهسته به او گفتم سينه خيز به سمت ما بيا تا ديده نشوي . بيسيم چي که فاميلش زارع بود کمي حرکت کرد و نيم خيز بسمت ما مي آمد ، دستم را دراز کردم تا کمکش کنم . در يک لحظه تيربار چي عراقي متوجه شد و بلند شد و به سمتمان شليک کرد . با شليک تير بار چي ناگهان سوزش عجيبي در دستم احساس کردم که بي اختيار فرياد زذم « يا زهرا » . همزمان با اصابت گلوله به دستم ، بيسيم چي فريادي کشيد و روي دو زانو بلند شد دستانش را باز کرد ، به نقطه اي در افق خيره شد و در حاليکه خون از گلويش فواره مي زد با پيشاني به زمين آمد و پس از لحظاتي به شهادت رسيد . آري گلوله اي که به دست من خورده بود ، پس از اصابت به استخوان ، کمانه کرده و از طرف ديگر دستم خارج و به گلوي شهيد زارع نشسته بود. لحظاتي گذشت ..... بلا فا صله پيشاني بند يا زهرا را از پيشانيم باز کرده و به دستم بستم و برادر رحيمي تنها فرد سالم گروه نيز با در آوردن چفيه اش ، آن را محکم روي زخم دستم بست تا جلوي خون ريزي گرفته شود . به برادر رحيمي گفتم مواد منفجره را تا مي تواند از ما دور کند که مبادا با انفجاري در نزديکيمان ، آنها نيز منفجر شوند ، سپس کوله بيسيم را از پشت شهيد زارع باز کردم و بيسيم را که روشن بود کنارم گذاشتم . دفترچه کد و رمز عمليات را نيز از جيب بادگيرش در آوردم و با استفاده از رموز داخل دفترچه ، موقعيتمان را به فرمانده تخريب اطلاع دادم . ايشان گفت از همان جا حرکت نکنيد تا نيروهاي کمکي برسند ( البته بعد ها ايشان مي گفت : من فکر نمي کردم شما زنده بمانيد و هيچ کاري هم برايتان نمي توانستيم بکنيم ) . از گروه چهار نفري ما ، بيسيم چي ( برادر زارع ) که شهيد شده بود و برادر عطار باشي هم که از ناحيه شکم تير خورده بود و چشمانش سفيد شده ، بيهوش مي شد و باز به هوش مي آمد و ناله مي کرد و ما هر لحظه منتظر شهادت او بوديم . من هم مجروح بودم . فقط برادر رحيمي سالم بود و تند تند دعا مي خواند . در اين لحظه متوجه شدم عراقي تيربار چي مي خواهد جلو بيايد.

دو راه بيشتر نداشتيم يا بايد اسير مي شديم و يا تير خلاص مي خورديم ! به برادر رحيمي گفتم بازوبندهاي تخريب و سي چهار و چاشنيها و دفترچه کد و رمز عمليات را داخل چاله اي مخفي کن که بدست دشمن نيفتد و ماموريت گروه تخريب ما برايشان مشخص نشود . بعد از اين کار به او گفتم نارنجکها را آماده نگهدار و به محض جلو آمدن عراقي پرتاب کن . لحظات به کندي مي گذشت .... از عراقي خبري نبود ! با توجه به حجم بسيار شديد آتش خودي و دشمن که اطرافمان را مي شکافت ، اميد زنده ماندن نداشتيم و فقط منتظر تاريکي هوا بوديم که بتوانيم موضعمان را تغيير دهيم.

بعد از ساعاتي چند دستگاه تانک خودي به سمت خط مقدم پيش آمدند و ما فقط صداي شني هايشان را مي شنيديم . با ورود تانک ها و نيروهاي کمکي ، دشمن عقب نشيني کرده و بسمت آن طرف نهر خين رفته بود و ما از اين قضايا اطلاعي نداشتيم و هر لحظه منتظر شهادت يا اسارت بوديم. ناگهان از جايي که تيربارچي عراقي موضع گرفته بود ، صداي سوتهايي شنيديم. به برادر رحيمي گفتم آماده باش که عراقي مي خواهد جلو بيايد. لحظاتي نفس گير و کند سپري مي شد ، در يک لحظه صداي برادر باقري مسئول گروه را شنيديم که بالاي سرمان نشسته بود و گفت بچه ها شليک نکنيد ، من هستم ، از تعجب و ناباوري چشمانمان گرد شده بود.

گفتم آقاي باقري شما از کجا آمديد ؟ گفت : خوشبختانه نيروهاي کمکي خط را گرفته و عراقيها را عقب رانده اند و ما از محور ديگر به خط آمده و اکنون پيش شما هستيم و صداي سوت نيز صداي سوت برادر اخباري ( که چند روز بعد شهيد شد ) بوده که مي خواسته به سمت شما بيايد ولي شما فکر مي کرديد که عراقي است و مي خواستيد او را هدف قرار دهيد. بالاخره با ديدن نيروهاي خودي و به کمک آنها من و برادر مجروح عطار باشي نيز به عقب انتقال داده شديم و با توجه به خون فراواني که از من رفته بود چند بار بيهوش شدم تا اينکه مراقبتهاي اوليه در بيمارستان شهيد بقايي اهواز بر روي ما صورت گرفت و صبح همانروز با يک فروند هواپيماي سي 130 به تهران و بيمارستان نور افشار انتقال يافتيم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:39:06.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پیشتازان شهادت

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بچه‌های شهید چمران در ستاد جنگ های نامنظم جمع‌می شدند و هر شب عملیات می‌رفتند و بنده را هم گاهی با خودشان می‌بردند. یك شب دیدم، افسری با من كار دارد؛ به نظرم سرهنگ 2 یا سرگرد بود. بچه‌های شهید چمران در ستاد جنگ های نامنظم جمع‌می شدند و هر شب عملیات می‌رفتند و بنده را هم گاهی با خودشان می‌بردند. یك شب دیدم، افسری با من كار دارد؛ به نظرم سرهنگ 2 یا سرگرد بود. چون محل استقرار ما لشكر 92 بود لذا به اینها نزدیك بودیم. آن افسر پیش من آمد و گفت: من با شما یك كار خصوصی دارم من فكر كردم مثلا می‌خواهد درخواست مرخصی بدهد یك خرده لجم گرفت كه حالا در این حیص و بیص چه وقت مرخصی رفتن است. اما دیدم با حالت گریه آمد و گفت: شبها كه این بچه‌ها به عملیات می‌روند اگر می شود من را هم با خودشان ببرند(!) بچه ها شبها با مرحوم شهید چمران به قول خودشان به شكار تانك می‌رفتند و این سرهنگ آمده بود، التماس می كرد كه من را هم ببرید! چنین منظره ها و جلوه‌هایی را انسان مشاهده می كرد این نشان دهنده آن ظرفیت معنوی است. بچه‌های بسیجی و بچه های سپاه و داوطلبان جبهه و آدم هایی از قبیل شهید چمران كه جای خود دارند این یك بعد از ظرفیت این ملت عظیم است.

(بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از پیشكسوتان جهاد و شهادت و خاطره گویان دفتر ادبیات و هنر مقاومت 31/6/84)

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:53:36.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

عمليات كربلاي پنج

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بدون ترديد، سال 65 از مشكل‌ترين و پربارترين سال‌هاي جنگ تحميلي مي‌باشد. شرايط حاد سياسي و اقتصادي تحميل شده از سوي دشمنان جهاني انقلاب اسلامي، در اين سال، بيشترين تهديدها و طاقت‌فرساترين فشارها را متوجه مسؤولين امر جنگ كرد. در اين ميان فتح «فاو» يك عامل قوي جهت حفظ موازنه بود و بدين ترتيب در ترسيم معادلات نظامي توسط تحليلگران، جمهوري اسلامي در وضعيتي برتري قرار گرفت. بدون ترديد، سال 65 از مشكل‌ترين و پربارترين سال‌هاي جنگ تحميلي مي‌باشد. شرايط حاد سياسي و اقتصادي تحميل شده از سوي دشمنان جهاني انقلاب اسلامي، در اين سال، بيشترين تهديدها و طاقت‌فرساترين فشارها را متوجه مسؤولين امر جنگ كرد. در اين ميان فتح «فاو» يك عامل قوي جهت حفظ موازنه بود و بدين ترتيب در ترسيم معادلات نظامي توسط تحليلگران، جمهوري اسلامي در وضعيتي برتري قرار گرفت.

تدابير دشمن بعثي در بازپس گيري فاو به عنوان عامل برتر به سرانجام نرسيد و او تدبير ديگري براي ايجاد موازنه مطلوب اتخاذ كرد. اين تدبير، كه بعداً «استراتژي دفاع متحرك» خوانده شد، در ابتدا صورتي موفق به خود گرفت، اما با اتخاذ تدابير هوشمندانه توسط فرماندهان سپاه اسلام، اقدامات پدافندي دشمن خنثي و متوقف شد و با عمليات «كربلاي 1» اين دوره از جنگ نيز با شكست دشمن پايان يافت و در تيرماه 65 مجدداً نيروهاي اسلام ابتكار عمل را به دست آوردند.

در اواخر سال 65، پيروزي عمليات بزرگ «كربلاي 5»، چشم‌اندازي تازه از آينده جنگ را در نزد تحليلگران جهاني ترسيم نمود. *** عمليات بزرگ كربلاي 5 شرق بصره مرحله اول؛ عمليات كربلاي پنج، ساعت 35/1 بامداد 19/10/65 با رمز مبارك يا زهرا(س) آغاز شد. نيروهاي اسلام تحت فرماندهي قرارگاه مركزي خاتم‌الانبياء و تمايلات آتشباري سنگين به مواضع دشمن حمله‌ور مي‌شوند. ابتدا تيپ‌هاي 429، 421، 501 وابسته به سپاه سوم عراق كه مأمور دفاع از دژ مستحكم شرق بصره بودند مورد هجوم غافلگيرانه سپاه اسلام قرار مي‌گيرند و به طور كلي منهدم و مجبور به فرار مي‌شوند.

دشمن نسبت به هيچ يك از محورهاي عملياتي به طور كامل هوشيار نبوده البته نسبت به پنج ضلعي داراي درصدي هوشياري بود. با روشن شدن هوا چهار گردان از نيروهاي عراق جهت بازپس‌گيري مناطق از دست داده وارد عمل مي‌شوند كه در يك درگيري سنگين به اهداف خود نمي‌رسند و پس از تحمل خسارات و ضربات سخت از صحنه مي‌گريزند. رزمندگان اسلام بعدازظهر نخستين روز عمليات، درگير پاتك‌هاي متعدد دشمن مي‌شوند كه با مقاومت شجاعانه، هر بار به عقب رانده مي‌شوند در ادامه درگيري‌ها، مواضع جديدي از دشمن در اطراف درياچه ماهي تا غرب اروندرود به كنترل نيروهاي خودي در مي‌آيند. دشمن يك روز پس از شروع عمليات در منطقه كوشك، جبهه جديدي را باز مي‌كند كه بامقابله سختي از سوي رزمندگان مواجه مي‌شوند. در دومين شب، نيروهاي عراق براي عقب راندن نيروهاي اسلام، اقدام به پاتك مي‌كنند كه دچار شكست و سردرگمي مي‌شوند.

در ادامه، رزمندگان با تهاجم با چهار تيپ، مناطق جديدي را به تصرف خود درمي‌آورند كه منجر به انهدام تيپ‌هاي 45، 439 و 501 پياده دشمن مي‌شوند. سرانجام با نبرد و هجوم‌هاي با امان نيروهاي اسلام شلمچه از وجود ناپاك دشمن خالي مي‌شود و فاصله خود را با شهر بصره كم مي‌كنند. مرحله دوم: دومين مرحله از عمليات در شب 21/10/65 در شمال غرب شلمچه آغاز مي‌شود و نيروي ايران در هجمه با امان خود ضمن وارد كردن خسارت فراوان به لشگرهاي 12 زرهي، 11، 65 و 8 مكانيزه از لشگر سوم دشمن موفق مي‌شوند، پاسگاه‌هاي شلمچه، بوبيان، و كوت سواري را آزاد كنند. نيروهاي اسلام در ادامه عمليات، كيلومترها از جاده آسفالته شلمچه – بصره را به تصرف خود درمي‌آورند. گارد رياست جمهوري عراق پاتك‌هاي سنگين خود را به ويژه در اطراف درياچه ماهي با تعداد زيادي تانك و حمايت شديد آتش آغاز مي‌كنند كه هر بار با دفاع جانانه رزمندگان مواجه مي‌شوند و به اهداف خود نمي‌رسند. در اين ميان يگان‌هايي هم از سپاه هفتم عراق براي كمك و افزايش روحيه از دست رفته ارتش عراق وارد منطقه مي‌شوند كه عملاً زمين‌گير مي‌شوند.

از سوي ديگر راديو بغداد با هذيان‌گويي و با تهديد، جنگ‌افزارهاي گوناگون خود را به رخ نيروهاي اسلام مي‌كشند و اقدام به جنگ رواني مي‌كنند. در ادامه عمليات، دژ فولادين شرق بصره در ميان چشم‌هاي حيرت‌زده فرماندهان ارتش عراق سقوط مي‌كند و مواضع‌ جديدي از شلمچه و درياچه ماهي آزاد مي‌شود و دو پاسگاه و دو جزيره(1) به تصرف نيروهاي اسلام درمي‌آيند. با فرا رسيدن شب سه‌شنبه نيروهاي اسلام متشكل از چند لشگر (2) آماده هجوم به سوي مناطق اطراف درياچه ماهي و غرب شلمچه مي‌شوند. در همان مراحل ابتدايي تعداد زيادي از افراد دشمن كشته و زخمي مي‌شوند در اين بين دو تيپ از گارد رياست جمهوري به مقابله با نيروهاي خودي مي‌پردازند كه با هوشياري نيروهاي اسلام تحركات آنها عقيم مي‌ماند. اين دو تيپ از گارد رياست جمهوري براي بار دوم اقدام به پاتك مي‌كنند كه اين بار هم با شكست مواجه مي‌شوند. قواي اسلام در تكميل پيروزي‌هاي خود، تيپ 16 گارد را در غرب درياچه ماهي و تيپ 19 از لشكر دوم گارد در محور غرب شهر ؟؟ مورد حمله قرار مي‌گيرند و با روشن شدن هوا اجساد عراقي‌ها و ؟؟ زرهي آنها در جاي جاي منطقه نبرد به چشم مي‌خورد. رژيم عراق در سفر چهارشنبه 24 دي ماه در پي شكست‌هاي متعدد خود در منطقه دست به جنايت ديگري مي‌زند و در سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) شهر مذهبي قم را بمباران مي‌كند. در اين ميان در صحنه‌هاي نبرد خبر مي‌رسد تيپ‌هاي 703 و 94 ارتش عراق ضربات سختي را متحمل شدند و تيپ‌هاي 47، 23 و 101 پياده عراق مورد هجوم قرار گرفته‌اند و بدين ترتيب جزيره بوارين به محاصره درمي‌آيد.

دشمن تلاش مي‌كند با شليك منور و روشن كردن هوا و با فشار زياد، محاصره جزيره بوارين را بشكند ولي با هوشياري، نيروهاي اسلام، فرصت ابتكار را از آنها مي‌گيرند و پس از مقاومت حماسي و شجاعانه مواضع دشمن را در هم مي‌كوبند. نيروهاي خودي در زير آتش سنگين دشمن وارد جزيره بوارين مي‌شوند و تيپ 94 پياده مستقر در جزيره كه مأمور حفاظت از اين منطقه مي‌باشد، منهدم مي‌شود و افراد آن كشته و زخمي و تعدادي هم به اسارت سپاه اسلام درمي‌آيند. نيروهاي اسلام در محور شلمچه با هجوم جانانه خود و پشت سر گذاشتن موانع ايذايي، بويژه رودخانه دوعيجي وهبان بخش وسيعي از ادوات دشمن را به آتش كشيده و تجهيزات قابل توجهي را به غنيمت درمي‌آورند و با گسترش عمليات و تكميل محاصره نيروهاي عراق در شمال رودخانه سليمانيه واقع در شهر بصره، قرارگاه‌هاي فرماندهي سرتيپ مشترك را به تصرف درمي‌آورند. با فشار عمليات، مردم، شهر بصره را تخليه مي‌كنند و از قول خبرنگاران خارجي مستقر در شهر فقط ماشين‌هاي نظامي و آمبولانس‌ها در حال تردد بودند. صدام در اين ميان از مسؤولان نظامي و سياسي خود از جمله لطيف نصيف جاسم و عدنان خيرا... مي‌خواهد تا دلايل شكست‌هاي ارتش عراق را بررسي و پيدا كنند. رزمندگان اسلام در قالب چند لشگر و تيپ با عبور از ميدان‌هاي وسيع مين و موانع ايذايي قرارگاه‌هاي تيپ 37 زرهي و تيپ 802 پياده، ارتش عراق را در جزاير ام‌الطويل و فياض مورد هجوم قرار مي‌دهند و اين دو جزيره با محوري به طول 11 كيلومتر به تصرف رزمندگان اسلام درمي‌آيد. با عبور از رودخانه خين و اروندرود صغير، چندين كيلومتر ديگر از مناطق و جزاير منطقه به تسلط رزمندگان درمي‌آيد و نيروهاي خودي در چند صد متري بندرگاه بزرگ شهر ابوالخصيب و مجتمع پتروشيمي بصره قرار مي‌گيرند. مرحله سوم عمليات: نيروهاي اسلام در تاريخ 28/10/65 به مواضع دشمن در محور نهر جاسم هجوم مي‌برند و بدين ترتيب سومين مرحله آغاز مي‌شود و پس از شكستن مقاومت‌هاي اوليه دشمن از نهر جاسم عبور و پس از تسلط بر پل‌هاي ارتباطي اين محور به عمق يك كيلومتري در غرب نهر جاسم نفوذ مي‌كنند. صدام حسين در يك نمايش تبليغاتي و تزريق روحيه به فرماندهان شكست خورده خود به تعدادي از فرماندهان مستأصل خود مدال و جايزه اهدا مي‌كند از طرفي ستاد تبليغات جنگ ايران از خبرنگاران جهان براي بازديد از فتوحات رزمندگان اسلام دعوت به عمل مي‌آورد. حملات نيروهاي اسلام در دوم بهمن ماه ادامه مي‌يابد و در ادامه عمليات در غرب نهرجاسم، با تيپ‌هاي 238، 704 و 18 از لشگرهاي 11 و 19 و يگان‌هايي از تيپ 10 زرهي درگير مي‌شوند و خسارات زيادي به دشمن وارد مي‌آورند. دشمن با توسل به سلاح شيميايي و اجراي آتش سنگين سعي مي‌كند عمليات را متوقف كند و خود را از بن‌بست نجات دهد، اما با تداوم عمليات نيروهاي اسلام، خود را به غرب درياچه‌ ماهي مي‌كشانند. نيروهاي اسلام، شنبه 11 بهمن ماه با انجام سه عمليات محدود، ضربات جديدي بر دشمن وارد مي‌آورند. اين حملات از سه جناح عليه دشمن اجرا مي‌شود، جناح مياني شلمچه – بصره، جناح شمالي در غرب آبگرفتگي كنار درياچه ماهي و جناح جنوبي در شمال منطقه جزيره صالحيه و غرب رودخانه جاسم. نيروهاي اسلام بار ديگر در شب پنجم اسفندماه نيروهاي عراق را در غرب درياچه ماهي مورد حمله قرار مي‌دهند و پس از دور روز نبرد، خطوط دفاعي آنها از نوع هلالي سقوط مي‌كند. بدين ترتيب غرب نهرجاسم نيز به كنترل كامل نيروهاي خودي درمي‌آيد. شوراي فرماندهي عراق به دليل شكست‌هاي اخير، ژنرال طالع خليل الدواري را به خاطر بي‌كفايتي بر كنار و سپهبد ضياءالدين جمال را به فرماندهي سپاه سوم متلاشي شده عراق منصوب مي‌كند. از جنوب شرقي درياچه ماهي خبر مي‌رسد كه نيروهاي تحت محاصره پس از به جا گذاشتن كشته و اسير مواضع خود را از دست داده‌اند. ششم اسفندماه در ادامه عمليات، شمال جاده بصره – شلمچه مورد هجوم رزمندگان اسلام قرار مي‌گيرد و مواضع جديدي از دشمن تصرف مي‌شود.

بدين ترتيب اهداف از پيش تعيين شده عمليات بزرگ كربلاي 5 محقق مي‌شود. نتايج عمليات قرارگاه خاتم‌الانبياء نتايج عمليات كربلاي 5 را بدين شرح اعلام مي‌كند: آزادسازي 150 كيلومتر مربع از خاك ميهن اسلامي و سرزمين عراق؛ تصرف جزاير مهم و استراتژيك بوارين، فياض، ام الطويل و منطقه حساس شلمچه، شهرك‌هاي مهم دوعيجي، رودخانه دوعيجي، نهر جاسم و قسمتي از جاده شلمچه – بصره. در اين عمليات قوي‌ترين خطوط پدافندي دشمن كه با كمك مستشاران خارجي ايجاد شده بود، تا عمق 9 كيلومتري خاك عراق در هم شكسته شد و دشمن براي مقابله با تهاجم برق‌آساي نيروهاي اسلام، 140 تيپ از لشكرهاي مختلف ارتش عراق را به اين منطقه اعزام كرد كه طي بيش از يك ماه نبرد و يورش پي‌درپي نيروهاي اسلام، 81 تيپ و گردان مستقل دشمن كاملاً متلاشي و منهدم شدند و 34 تيپ و گردان مستقل نيز به ميزان 50 درصد آسيب ديدند. در طي اين عمليات 700 دستگاه تانك و نفربر، 1500 دستگاه از انواع خودرو، 250 دستگاه قبضه انواع توپ صحرايي و ضدهوايي و 400 دستگاه ادوات جنگي، مهندسي و رزمي منهدم شد. پدافند هوشيار سپاه توحيد در طول عمليات كربلاي 5 موفق شد، 80 فروند از هواپيماهاي جنگي دشمن را هدف قرار داده و سرنگون كند.

در اين عمليات بيش از 40000 تن از نظاميان عراق كشته و مجروح شده و 300 فرمانده تيپ عراق به هلاكت رسيدند و 26 فرمانده تيپ نيز مجروح و از يگان‌ رزمي خارج شدند. در اين منطقه، بيش از 2700 نظامي عراق به اسارت درآمدند كه در ميان اسرا دو فرمانده عالي رتبه با درجه سرتيپي، 5 فرمانده تيپ، دو معاون فرمانده تيپ، 40 افسر ارشد و ... ديده مي‌شدند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:34:47.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بعد از چند روز به منظور تجدید سازمان، تعدادی سرباز جدید به گروهان ما واگذار شده و از این افراد حدود هشت نفر به دسته من اختصاص یافت. سه نفر از این سربازان به نام های سید حسین قاضوی، مشهدقلی ممشلی و جمشید نوری دارای دیپلم و اهل گنبد بودند. آنان جوانانی بسیار فهمیده و با ادب به نظر می رسیدند، رفته رفته چند نفر از سربازان که جراحتشان سطحی بود و سرپایی معالجه شده بودند به جمع دسته ما پیوستند و تعداد ما به بیش از سی نفر رسید. بعد از چند روز به منظور تجدید سازمان، تعدادی سرباز جدید به گروهان ما واگذار شده و از این افراد حدود هشت نفر به دسته من اختصاص یافت. سه نفر از این سربازان به نام های سید حسین قاضوی، مشهدقلی ممشلی و جمشید نوری دارای دیپلم و اهل گنبد بودند. آنان جوانانی بسیار فهمیده و با ادب به نظر می رسیدند، رفته رفته چند نفر از سربازان که جراحتشان سطحی بود و سرپایی معالجه شده بودند به جمع دسته ما پیوستند و تعداد ما به بیش از سی نفر رسید.
همین طور که قبلاً اشاره شد بعد از اجرای عملیات مرحله دوم خرمشهر، سرباز موسوی و صفری را که آخرین ماه خدمت خود را می گذراندند، به پاس زحمتشان در عملیات فتح المبین و مرحله اول ودوم خرمشهر به محل استقرار بنه ی گروهان به عقب فرستادم تا در امور خدماتی و پشتیبانی انجام وظیفه نمایند. آنها پس از استقرار ما دراین محل چون دوره خدمتشان به پایان رسیده بود. برای خداحافظی و تشکر، خودش را به ما رساندند.
با توجه به این که هر دوی آنها تصفیه حساب کردند، به محض دیدنشان در منطقه رزمی، برخورد تندی با آنها کردم. گفتند :«رفتن از جبهه بدون خداحافظی از شما دور از اخلاق و معرفت بود.» یکی از بچه ها نیز به حمایت از آنها گفت :«آقای میرزایی ! این محل با امنیتی که دارد جای نگرانی نیست.»
موسوی جلو آمد و یک بار دیگر به نشانه ادب هر دو پایش را جفت کرد و پس از ادای احترام نظامی، با دستانش بازوهای مرا گرفت و چشمان سبز و مردانه اش را در چشمم دوخت و با لهجه ی تهرانی گفت : «با وفا... ما در طول خدمت درتمام مراحل با جان و دل گوش به فرمان شما بودیم و ارادت ما به شما از روی اخلاص بود نه وظیفه. حالا که تصفیه حساب کرده ایم بگذاراین آخرین حضور ما در کنار شما و رزمندگان و دوستان آن طور که دلمان می خواهد باشد.»
به چهره ی این دو سرباز دلاور، مجاهد و رشید با تبسم نگاه کردم و هر دوی آنها را به آغوش کشیدم، زیرا آنها غیر از معرفت و مردانگی خودشان، بوی شهیدانی چون محمدرضا ریاحی، احمد زاده سیفی و... ده ها شهید دیگر را نیز می دادند.
به همراه تعدادی از سربازان قدیمی از جمله حبیب دالوند به اتفاق غذا خوردیم و به خاطر این که دوستان خدمت خود را با سلامت و موفقیت و خوشنامی به پایان رسانده بودند، ابراز شادی و خوشحالی کردیم. پس از صرف غذا، موسوی از من اجازه گرفت تا برای خداحافظی از یکی از دوستان خود به گروهان دوم که در جوار گروهان ما مستقر بود برود و برگردد.
او رفت و من در حال رسیدگی به امورات گروهان بودم که چند گلوله توپ دوربرد عراق در حدود دویست متری محل استقرار گروهان ما به زمین اصابت کرد، ولی چون محل برخورد گلوله ها از کنار خاکریز و محل سنگرها زیاد بود جای نگرانی نداشت.
پس از گذشت یک ساعت از برخورد این گلوله ها، یکی از سربازان با نگرانی به من نزدیک شد و گفت :«آقای میرزایی مثل این که توپی که به اطراف گروهان دوم اصابت کرده بود باعث زخمی شدن موسوی شده است.»
از او پرسیدم :«گلوله های توپ که در فاصله دورتر از گروهان دوم به زمین افتاد ؛ چطور موسوی را زخمی کرد؟ » سرباز مذکور که می خواست حقیقتی را از من پنهان کند گفت :«آقای موسوی کمی آسیب دیده» و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود صورتش را از من برگرداند و چیزی نگفت. از رفتارش فهمیدم قضیه بدتر از آنی است که به زبان می آورد ولی دلم
نمی خواست آن طور که استنباط کرده بودم اتفاق افتاده باشد. بی درنگ به طرف سنگرهای گروهان دوم دویدم به آنجا که رسیدم متوجه شدم حدود یک ساعت پیش جنازه موسوی را از منطقه تخلیه کرده اند.
تازه متوجه شدم صفری که در کنار من بود چرا به طورناگهانی از نظرم ناپدید شد؛ زیرا همه می دانستند من به این دو نفر چقدرعلاقه مند بودم. وقتی به گروهان مراجعه کردم متوجه شدم عده ای از سربازان قدیمی از جمله دالوند، صفری، شکری و پیر زاده که تا آن لحظه خودشان را از نظرم پنهان کرده بودند، ماتم زده در گوشه ای نشسته و اشک می ریزند. باور نمی کردم که ترکش یک توپی که در فاصله دویست متری به زمین اصابت کرده بود بلای جان موسوی شود و او را در یک لحظه به شهادت رسانده باشد.
شهادت موسوی مرا به شدت متأثر کرد، سپس یوسف صفری را با آه و ناله و به تنهایی بدرقه کردیم و او در حالی که پژمرده و ماتم زده بود از ما دور شد و به سراغ سرنوشت خود رفت.

ازچپ به راست (ایستاده): نفر دوم مشهدی، قلی ممشلی، نفر سوم سرباز قاضوی، نفر پنجم جمشید ندری نود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:15:38.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

عمليات محرم

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مقدمه: آبان ماه سال 1361، يكي از موفق‌ترين عمليات رزمندگان اسلام در جبهه‌هاي جنگ عليه نيروهاي اشغالگر عراقي شكل گرفت اما پيش از آنكه به شرح اين عمليات بپردازيم، ضرورت دارد در خصوص شرايط آن روزها چند كلمه‌اي نوشته شود. مقدمه:
آبان ماه سال 1361، يكي از موفق‌ترين عمليات رزمندگان اسلام در جبهه‌هاي جنگ عليه نيروهاي اشغالگر عراقي شكل گرفت اما پيش از آنكه به شرح اين عمليات بپردازيم، ضرورت دارد در خصوص شرايط آن روزها چند كلمه‌اي نوشته شود.

وضعيت ايران در آبان سال 61
بعد از عمليات رمضان، دشمن پي مي‌برد كه ايران تلاش دارد كه هر چه بيشتر خود را به شهر بصره نزديك كند، بدين ترتيب صدام تمامي امكانات نظامي، اقتصادي خود را به كار مي‌گيرد تا از اين نقطه حساس دفاع كند.
عراق و حاميان آن از اين موقعيت استفاده كرده و با راه انداختن تبليغات، در بوق و كرنا اعلام مي‌كنند كه ايران ديگر قادر نخواهد بود حمله‌اي صورت دهد. بخصوص اين جنجال‌ها به دنبال هجوم محدود مسلم‌بن عقيل و دستاورد نسبي آن شدت مي‌يابد.
در تكميل اين حوادث، زمزمه تحويل هواپيماهاي شكاري سوپراستاندارد فرانسوي براي قطع صادرات نفتي ايران صورت مي‌پذيرد و تلاش مي‌شود از آنها غولي ساخته شود تا رزمندگان ايران مرعوب آن شوند.
به دنبال آن از ايران خواسته مي‌شود كه از حمله به عراق صرفنظر كند و با پذيرفتن حالت نه جنگ و نه صلح، جنگ را از طريق مجامع بين‌المللي حل كند كه در جواب به اين موهومات تصميم به اجراي عمليات محرم گرفته شود.

مرحله اول عمليات
عمليات محرم با رمز مبارك «يا زينب(س)» در تاريخ 10/8/1361 در منطقه عملياتي موسيان با اهداف آزادسازي ارتفاعات حمرين در جنوب دهلران، خارج كردن شهرهاي موسيان و دهلران از زير آتش توپخانه و تهديد و دسترسي به امكانات داخل خاك عراق آغاز مي‌شود. نيروهاي اسلام مركب از چهار لشگر از سپاه و يك تيپ از ارتش، حركات مقدماتي را آغاز كرده و به سوي اهداف به حركت درمي‌آيند. لشگر 25 كربلا با عبور از ميادين مين و … به ارتش عراق حمله‌ور مي‌شود و لشگرهاي امام حسين(ع) و علي‌بن ابيطالب(ع) و نجف اشرف در طرفين لشگر 25 به دشمن حمله‌ور مي‌شوند.
لشگر امام حسين(ع) به سمت چم هندي يورش مي‌برد و به سمت شمال منطقه به حركت درمي‌آيد و با نصب پل، از منطقه چم هندي به طرف چم سري تغيير حركت مي‌دهد نيروهاي متجاوز بعثي از همين محور مورد تهاجم قرار مي‌گيرند و ارتفاعات جبل حريف در معرض آزادي قرار مي‌گيرند.
لشگر علي‌بن ابي‌طالب(ع) به رغم آتش سنگين دشمن پيش روي كرده و جاده طيب – العماره زير تير مستقيم اين لشگر قرار مي‌گيرد و جاده عين خوش دهلران از زير ديد و آتش دشمن خارج و ارتباط مرزي جنوب و غرب برقرار مي‌شود.
لشگر نجف اشرف، مقر تيپ 606 پياده دشمن را محاصره مي‌كند و با سرافرازي وارد موضع اين تيپ مي‌شود.

مرحله دوم عمليات محرم
مرحله دوم عمليات در تاريخ 11/8/61 در نيمه شب با رمز يا زينب(س) آغاز مي‌شود. پس از عبور نيروهاي اسلام از موانع ايذايي و … يگان‌هاي عمل كننده اقدام به عمليات ايذايي مي‌كند و بدين ترتيب زمينه براي هجوم لشگر امام حسين(ع) و علي‌بن ابي‌طالب(ع) آماده مي‌شود. رزمندگان اسلام پس از عبور از موانع متعدد به مواضع عراق يورش مي‌برند و بدين ترتيب پاسگاه‌هاي چم هندي و ربوط و … آزاد مي‌شوند.
در ساعات اوليه صبح، رزمندگان خود را به جاده شرهاني رسانده و تهاجم تانك‌هاي عراق را در هم مي‌كوبند.

مرحله سوم عمليات محرم
سومين مرحله در ساعت 10 شب تاريخ 15/8/61 با هدف تسخير ارتفاعات غربي، دامنه‌هاي غربي چال حمرين و جاده‌هاي تداركاتي دشمن آغاز شد.
سپاه اسلام پس از عبور از بلندي‌هاي حمرين به سوي چاه‌هاي نفتي منطقه حمله‌ور مي‌شود، و در نتيجه چاه‌هاي نفتي منطقه (50 حلقه) به تصرف ايران درمي‌آيد و شهرك زبيدات عراق به محاصره نيروهاي اسلام درمي‌آيد. برتري آتش و توان رزمي نيروهاي اسلام هرگونه تحرك را از سوي نيروهاي عراق خنثي مي‌كند.
دشمن زماني كه در مقابل حملات سريع سپاه اسلام به بن‌بست مي‌رسد، از سلاح شيميايي استفاده مي‌كند. در آستانه ورود به شهرك زبيدات تانك‌هاي مستقر در بلندي‌ها و شيارها تلاش مي‌كنند تا مانع سقوط شهر شوند ولي تعدادي از آنها شكار مي‌شوند و مابقي از مهلكه گريخته و نيروهاي اسلام وارد شهر تخليه شده زبيدات مي‌شوند. همزمان با ورود رزمندگان به شهر، در محورهاي سمت راست منطقه عملياتي، پاسگاه‌هاي شرهاني و ابوغريب نيز به تصرف تواي اسلام درمي‌آيد. عراق براي جبران شكست خود اقدام به پاتك‌هاي سنگين مي‌كند كه با تلاش شجاعانه سپاه اسلام اين تك‌ها شكست خورده و مواضع نيروهاي ايران تثبيت مي‌شود.

نتايج عمليات
خارج كردن جاده دهلران – عين خوش به طول 100 كيلومتر از زير ديد و تير دشمن
تأمين امنيت شهرهاي موسيان، دهلران و پادگان عين خوش، دشت اژيه و دهكده‌هاي اطراف آن.
آزادسازي سلسله جبال صرين، قله‌هاي 390، 398، 400، 290، 298
به خطر انداختن جاده ارتباطي طيب – علي غربي و جاده نظامي بغداد – العماره
آزادسازي منابع نفتي موسيان، بيات و حوضچه‌هاي نفتي زبيدات، تلمبه‌خانه و حدود 70 حلقه چاه نفتي. به علاوه در اين عمليات بيش از 550 كيلومتر مربع از خاك ايران اسلامي آزاد مي‌شود و بيش از 300 كيلومتر مربع از خاك عراق در نوار مرزي به تصرف رزمندگان اسلام درمي‌آيد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:36:29.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:45 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

ماجرای خاکریز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

تصمیم داشتم با افراد همراه به سمت خاکریز حرکت کنم. دراین زمان نیروهای عراقی اقدام به پاتکی محدود کردند و تمرکز آتش پر حجم آنها، آن صبح زیبای آرام بخش را به هم زد و آن هوای لطیف بهاری را با انفجار بهاری را با انفجار و دود و خونریزی برای ما تیره و تار کرد. تصمیم داشتم با افراد همراه به سمت خاکریز حرکت کنم. دراین زمان نیروهای عراقی اقدام به پاتکی محدود کردند و تمرکز آتش پر حجم آنها، آن صبح زیبای آرام بخش را به هم زد و آن هوای لطیف بهاری را با انفجار بهاری را با انفجار و دود و خونریزی برای ما تیره و تار کرد. نیروهای عراقی به شدت پایگاه ما را زیر آتش گلوله تانک قرار دادند و حدود یک ساعت بر ما آتش بارید و درگیر کرد و سبب شهید و مجروح شدن تعدادی گردید. به خصوص از سربازان همراه و اطراف من دو نفر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند و سبب تأسف بیشتر من شدند. از جمله سرباز وظیفه نصرالله قدبیگی که از سربازان قدیمی گروهان خودم و دارای زن و فرزند بود. او روز گذشته به من گفت : دیگر تو را رها نمی کنم چون یک بار جهت را گم کردم و نزدیک بود اسیر شوم. او به عشق همکاران و با میهن دوستی در مقابل حمله دشمن مردانه دفاع کرد و به شهادت رسید. ازدسته بهداری تقاضای آمبولانس کردم، آمبولانس هم با توجه به بعد مسافت به موقع رسید و به کمک افراد موجود شهدا و مجروحین را سوار در آمبولانس و روانه اورژانس کردیم. آن موقع بهداری تیپ در حوالی چاه نفت دایر شده بود. این درگیری کار ما را به تأخیر انداخت چون هادی زاده هنوز نرسیده بود، من و چند نفر از همراهان به سمت عین خوش رفتیم تا او را بیابیم و وضع پادگان را ملاحظه کنیم. نزدیک درب پادگانی متروکه او را دیدم که تعدادی از افراد را جمع آوری کرده بود و به سمت ما در حرکت بود. علت تأخیر را پرسیدم، او گفت : من توانستم همین تعداد را شناسایی کنم،
آنجا تعدادی سرباز هست ولی من آنها را نمی شناسم. سربازهای 139 را صدا زدم، همین عده خود را معرفی کردند، بقیه بسیجی هستند و احتمالاً از سربازان گردان 182. برای اولین بار بود که وارد آن پادگان کوچک و موقتی شدم، مایل بودم به صورت نظری و سریع امکانات و وضع آنجا را ببینم، به هادی زاده گفتم سریع گشتی داخل پادگان بزنیم و برگردیم، با هم گوشه ای از پادگان را دیدیم و به طور نظری محدوده آن را مشاهده کردم، تعدادی سنگر زیر زمینی بتونی، تأسیس برای آشپزخانه و حمام و سرویس و خاکریز و تپه های کوچک خاکی که نقش دیدگاه یا پوشش سنگرها را داشت مشاهده می شد. از نقطه بلندی در داخل پادگان محل دشمن و استعداد او را در روی 202 بررسی کردیم و شکل زمین را به خاطر سپردم، وقت کم بود و حوصله بازدید گوشه و کنار را نداشتیم، بنابراین سریع به جلوی پادگان و کنار جاده آسفالت برگشتیم، حدود نیم ساعت منتظر ماشین ماندیم و سرانجام توسط یک وانت تویوتا خود را به خاکریز احداث شده رساندیم.
از مشاهده خاکریز و تجمع تعداد قابل توجه نیروها در پشت آن خوشحال شدم، این حفاظ دفاعی و شور و فعالیت رزمندگان نوید تثبیت موقعیت و گام مهمی در امر پیروزی بود. سروان پرویز شرفیان، معاون گردان که او نیز مرد شجاع و جنگجویی بود، در محل حضور داشت و با دیدن من گفت : بابا از صبح تا حالا کجایی؟ و با حالت تأثر گفت : دیدی نقدی چه بلایی سر خودش آورد؟ پرسیدم چه شده؟ و اظهار داشت سرگرد بی احتیاطی کرده و به اتفاق ستوان نیازی و چند نفر سرباز با تویوتای خودش (4) از خاکریز به جلو رفته و تاکنون برنگشته، حتماً عراقی ها او را کشته یا دستگیر کرده اند؟! با ناباوری
ساعت حرکت و اقدامات انجام شده را جویا شدم. معلوم شد حدود ساعت 9:00صبح خاکریز را ترک کرده و تا آن موقع که ساعت 12:30 بود خبری از آنها نرسیده بود. محل احداث خاکریز زمین، نسبتاً مرتفع و به صورت یالی است که از امتداد تپه های 204 و 202 به سمت خرابه شیخ قوم به وجود آمده و ارتباط نظری دشت عباس و عین خوش را برقرار می سازد. سروان شرفیان گفت سعی کردیم به دنبال آنها به جلو برویم، ولی آتش شدید دشمن اجازه نمی داد و نمی دانیم به دنبال آنها به کجا برویم. اختلاف ارتفاع آن یال نسبت به دشت عباس با شیب بسیار ملایمی مشخص می شد و چنانچه 200 یا 300 متر هم از خاکریز جلو می رفتیم باز هم دید کافی روی دشت و تپه های202 نبود. افرادی که به جلو اعزام شده بودند می گفتند به سمت دشت چیزی مشاهده نکرده اند. این حادثه در روز 61/1/4 اتفاق افتاد و تا چهار روز بعد یعنی 61/1/8 موفق نشدیم پیشروی کنیم و اطلاعی از آنها به دست آوریم. عصر روز 61/1/8 که برای تعقیب نیروهای عراقی از خاکریز به جلو حرکت کردیم، جسد او و همراهانش را درحدود پانصد متری جنوب شرقی خاکریز یافتیم. در آن روز شدیداً درگیر پیشروی و هدایت یکان ها بودم، بنابراین فرصت نکردم تا در محل حادثه حضور یافته و پیکر مطهر آن شهدا را مشاهده کنم، اما پیکر شهید نقدی را گروهبان ابراهیمی در کف اتاق یک تویوتا وانت سوار کرده بود و گریان و نالان به طرف من در مسیر پیشروی آورد و من پیکر ایشان را شخصاً مشاهده کردم و آثار حداقل هفت گلوله بر سینه اش پس از کنار زدن بلوز نظامی اش مشخص بود و بدن او کاملاً سالم و با توجه به برودت هوا هیچ گونه تغییری نکرده بود. شب همان روزی که سرگرد و همراهانش به سمت دشمن رفته بودند، سربازان نگهبان به من خبر دادن که یک نفر پشت خاکریز صدا می زند و می گوید تیراندازی نکنید تا من بیایم پیش شما، گفتم تیراندازی نکنید و بگویید بیاید. با احتیاط او را به جلوی خاکریز نزد من هدایت کنید. او را شناختم، سرباز بی سیم چی گردان بود. که بارها من را همراهی کرده بود و اسمش مجیدی بود،
سربازی بود با جثه استخوانی و لاغر ولی فعال بود و کارش منظم بود. درباره سرنوشت سرگرد نقدی و ستوان یکم نیازی به همراهان از او سؤال کردم، در پاسخ چنین گفت : جناب سرگرد و جناب سروان پیش هم نشسته بودند، من و آر.پی جی زن ها هم سوار عقب وانت شدیم و ماشین در مسیر جاده آسفالت به سمت دشت عباس به حرکت درآمد، وقتی از خاکریز جلوتر رفتیم و به دید و تیرعراقی ها رسیدیم، ما را به شدت زیرآتش قرار دادند. ما به کف تویوتا چسبیدیم و ماشین به چپ و راست منحرف می شد و بالاخره از جاده منحرف و متوقف شد، ما تا زمانی که داخل ماشین بودیم تیر نخوردیم. شاهد بودم که همه سرنشینان از سمت راست (سمت عراقی ها) به بیرون پریدند و هنگام پریدن از ماشین و یا روی زمین مورد اصابت رگبار تیربارهای عراقی قرار گرفتند و شهید شدند. سئوال کردم تو مطمئنی آنها همه شهید شدند؟ گفت بله، چون عراقی ها همه آنها را روی زمین گلوله باران کردند و دیگر هیچ کدام از زمین برنخواستند، حدود ده ساعت از آن زمان می گذشت و کار از کار گذشته بود، در مورد زنده ماندن خودش گفت : من از سمت چپ تویوتا پریدم پایین و در پناه آن فوراً خودم را به آبراه زیر جاده آسفالت (پل کوچک) رساندم و در آن پناهگاه از دید و تیر محفوظ ماندم و تا فرا رسیدن شب و فروکش کردن آتش همان جا باقی ماندم. سرباز مجیدی، قادر به تشخیص موقعیت ماشین و دشمن نبود، ولی درحین پیشروی روز 1/8 معلوم شد حدود 500-400 متر که به سمت دچه جلو رفته اند زیر آتش تیربار و تانک دشمن قرار گرفته اند و ماشین در چندمتری غرب جاده متوقف و قسمت جلوی آن مورد اصابت گلوله تانک یا نفربر قرار گرفته و منهدم شده بود و آثار گلوله های سبک زیادی هم بر بدنه آن مشاهده می شد و آبکش شده بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:15:01.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:46 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

همرزم من

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سال 1349 بود، یادش به خیر! از وقتی که قرار بود خدمت سربازی بروم، آرام و قرار نداشتم. اینکه چگونه خدمت را آغاز خواهم کرد و یا اصلاً سربازی چیست، همه فکر و ذکر و خواب و خیالم شده بود. سال 1349 بود، یادش به خیر! از وقتی که قرار بود خدمت سربازی بروم، آرام و قرار نداشتم. اینکه چگونه خدمت را آغاز خواهم کرد و یا اصلاً سربازی چیست، همه فکر و ذکر و خواب و خیالم شده بود.
الان چیزی حدود سی و پنج سال از آن دوران می گذرد یادم می آید مدام از آنهایی که خدمت را سپری کرده بودند، راجع به چند و چون نظام وظیفه سؤال می کردم، با این وجود نمی توانستم به پاسخ هایی که از آنها می شنیدم، خود را قانع کنم. درباره خدمت هر کدام پاسخ های گوناگونی می دادند اما، یک نکته مشترک در میان همه پاسخ های آنها وجود داشت؛ اینکه در حین خدمت وظیفه، دوستان فراوانی را می یابی که برخی می تواند حتی برای دوران پس از سربازی نیز، برای تو وجود داشته باشند! روزی که با دنیای به اصطلاح «شخصی گری» خداحافظی کردم و لباس رزم پوشیدم خیلی زود فرا رسید. هیچ کدام از افرادی را که حالا همه همرنگ من بودند، نمی شناختم، اما مشخص بود که این غریبی چندان دوامی ندارد و به زودی جای خود را به آشنایی خواهد داد؛ زیرا از همان ابتدای اعزام، چند نفری با هم گرم گفت و گو شدند و این گفت و گوها برای آنان آغازی بود برای یک آشنایی تمام عیار! من تمام این مسائل را می نگریستم و هر کدام را به نحوی برای خود تجسم می کردم.
آسایشگاهی که مادر آن اسکان دادند، چیزی حدود دویست سیصد متر فضا داشت واین یعنی همه کسانی که تحت عنوان گروهان یکم از گردان دوم، سازماندهی شده بودند، می بایست شب ها را در آنجا به صبح برسانند. از
آنجایی که حرف اول خانوادگی من یعنی جواد آذرشب. با «آ» شروع می شد، اولین تخت از گوشه انتهایی آسایشگاه به من تعلق گرفت و برای اولین بار بود که نفر بعد از من که طبیعتاً تخت زیرین متعلق به او بود و بعد ازاین بنا به صلاحدید فرمانده گروهان همرزم من به حساب می آمد، یعنی فریدون آتشی را شناختم. از همان لحظه اول که او را دیدم، حس خوبی درباره او به من دست داد و به همین دلیل او را هنوز هم که پنجاه و دو سال از سنش می گذرد، می شناسم و یا به عبارتی هنوز هم با هم رفیقیم.
خیلی زود لبخندی میان هر دوی ما رد و بدل شد، اما این همه ماجرا نبود؛ تمام آنچه که میان ما دو نفر در طول یک ماه ابتدایی آموزشی رد و بدل شد، سلام و شب به خیری بود که صبحگاهان و شامگاهان تحویل هم می دادیم، اما یک اتفاق عجیب باعث شد تا بدانم او می تواند معلم خوبی برای من باشد و نباید او را از دست بدهم.
داستان از آنجا شروع شد که در حین آموزش، ماه رمضان از راه رسید و از آنجا که در دوره ما چیزی به نام «سحری برای سرباز» وجود نداشت و از طرفی ما در دوره آموزش به سر می بردیم و می بایست آموزش های جانکاه و طاقت فرسا را پشت سر می گذاشتیم، تصور کردم که شاید نتوانم از پس روزه یک ماهه ی ماه مبارک رمضان برآیم و ازاین بابت بسیار متأثر بودم. نمی دانستم حال و روز دیگر سربازان در این باره چیست، اما لااقل این موضوع مشغله ای برای من شده بود. کار را به خدا سپردم و به او توکل کردم.
هیچ گاه، آن روزو یا بهتر بگویم آن شب زیبا را فراموش نخواهم کرد. از آن جهت می گویم «آن روز» که هنگام قرائت لوحه نگهبانی پاس سه آسایشگاه را در آن روز برای 24 ساعت به من سپرده بودند و این در حالی بود که دور روز از ماه رمضان می گذشت و من نتوانسته بودم روزه بگیرم. وقتی فهمیدم نگهبان پاس سه هستم، اول چند بد و بی راه نثار منشی یکان کردم، اما بعد پشیمان شدم؛ پاس سه نگهبانی بدترین ساعات نگهبانی شب را شامل می شد و در واقع کسی که پاس سه می افتاد، باید قید خواب شب را می زد. بعدها که آن اتفاق افتاد، کلی از منشی یکان تشکر کردم که مرا پاس سه نگهبان گذاشت و ضمناً ازاو خواستم که در طول این مدت (ماه رمضان) مرا مدام پاس سه بگذارد! منشی با شنیدن درخواست من کمی قیافه مرا برانداز کرد و بعد یک تلنگر به کله من زد و گفت : تو دیوانه نشده ای؟
چه دردسرتان بدهم؟ آن شب، نگهبان پیش از من ـ که از فرط بی خوابی چشم هایش مثل کاسه خون شده بود ـ مرا برای ادامه نگهبانی بیدار کرد و من ناراضی از همه چیز و همه جا، لباس پوشیدم و آماده نگهبانی شدم. باید ضمن این که محوطه بیرون را می پاییدم، گاه گاهی نیز سری به آسایشگاه می زدم.
فضای آسایشگاه به وسیله چراغ قرمز به روشنایی بسیار کم رنگی دست یافته بود. چیزی حدود یک ساعت که از نگهبانی من گذشت، برای آنکه به وظیفه ام درست عمل کرده باشم، سری به آسایشگاه زدم.
کنجکاوانه به همه سربازانی ـ که تا ساعاتی دیگر به وسیله شیپورچی می بایست از خواب برخیزند ـ‌ نگاه کردم و سعی کردم انتهای آسایشگاه را که تخت من و فریدن قرار داشت، دریابم، اما موفق نشدم.
چند قدمی که جلوتر آمدم، در زیر روشنایی کم رنگ شب خواب های آسایشگاه، متوجه تلألوی نوری ناگهانی شدم که بلافاصله به تاریکی گرایید. بیشتر کنجکاو شدم و خواستم تا دلیل این تلألو ناگهانی را بشناسم، به همین دلیل پیشتر آمدم، به نیمه آسایشگاه که رسیدم، تخت های ردیف آخر را برانداز کردم و متوجه غیبت فریدون شدم، خیلی برایم عجیب بود، فریدون سر شب به من لبخندی زده بود و گفته بود : امشب نگهبانی، ما با خیال آسوده بخوابیم؟
جلوتررفتم و خواستم تا دلیل او را در یابم. طولی نکشید تا بدانم آنجا چه می گذرد و دلیل غیبت او را با کمی درنگ دانستم. فریدون دقیقاً از ابتدای ماه رمضان، هرشب پیش از سحر، از خواب برمی خاسته و به راز و نیاز با معبود می پرداخته است. او کاسه و یا سینی ای را طوری تعبیه کرده بود که نور شمعی را که برافروخته بود، تنها محوطه پشت تخت او را که به دیوار آسایشاه متصل می شد، روشن سازد ودر زیر نور همان شمع تا زمان اذان مشغول عبادت بود، از تعجب خشکم زده بود. به آهستگی صدایش کردم و صورتش را غرق در اشک دیدم. او ابتدا کمی جا خورد. نمی دانستم باید چه عکس العملی را از خود بروز دهم؛ آیا ازاین که خلوت او را به هم ریخته ام، برخود عتاب کنم و یا از این که موفق به دیدن این چنین صحنه ای روحانی شده ام، شکرگزار باشم ؟ طولی نکشید. گویی همه این تصاویر در یک چشم به هم زدن میان ذهن و من و فریدون گذشت. گفت و گوی بسیار کوتاهی میان ما رد و بدل شد و به محل نگهبانی خود بازگشتم، اما از شما چه پنهان پس از پایان پست، تا صبح نتوانستم بخوابم. مرتب فریدون و آن حالت معنوی را درنظرم می آوردم و خود را با او مقایسه می کردم. از خودم بدم آمده بود، اما همان اتفاق باعث شد تا از خدا کمک بخواهم و صبح همان روز به نیت روزه برخاستم.
فردای آن روز ذهن من، سرشار از سؤالاتی بود که همگی آنها را فریدون می بایست پاسخ می داد. او ابتدا سعی کرد از آنها بگذرد، اما از شما چه پنهان آن اتفاق باعث شد من تا پایان ماه رمضان روزه دار باشم.فریدون چند سالی است که از یکی از ادارات دولتی بازنشسته شده و هر از گاهی با هم نشست هایی دوستانه داریم و خلاصه از حال هم بی خبر نیستیم. ما سی سال و اندی است که به صورت خانوادگی همدیگر را می شناسیم. این خاطره را از آن رو به یاد آوردم که دیشب آنها به اتفاق خانواده در منزل ما به خواستگاری دخترم آمده بودند. پسر او پس ازآنکه از یکی از دانشگاه های دولتی فارغ التحصیل شد، به سربازی رفت و هم اکنون به عنوان مهندس ناظر در یکی از پروژه های دولتی فعالیت می کند. جان کلام این که رفتارپسرچیزی از پدر کم ندارد، تنها باید در این باره نظر فرزند خود را بدانم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:14:31.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:46 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

گروه انفجارات

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

يك ماه به عمليات بزرگ والفجر 8 مانده بود. ما در گروه انفجارات واحد تخريب تيپ ، ماموريت داشتيم در حين عمليات ، از طريق طي كردن رودخانه اروند ، پل بزرگ بصره بر روي رودخانه فرات را بوسيله هدايت قايق هاي پر ازمهمات و قرار دادن آنها در زير پل ، منهدم كنيم . براي آمادگي جهت انتقال مواد منفجره و اجراي اين عمليات خطير ، تا شروع عمليات ، آموزش و بدنسازي و تمرينهاي عملي انفجارات ، برنامه روزانه ما بود و همراه نيروهاي ديگر تخريب در قالب گروههاي جنگ مين - كه كارشان احداث ميدان مين با آرايشهاي منظم بود - و گروههاي معبر زن - كه كارشان باز كردن معبر در دل ميادين مين و سيم هاي خاردار حلقوي و رشته اي و فرشي و موانع خورشيدي و ... بود - طبق برنامه اي منظم و آموزشي ، از صبح تا ظهر و از عصر تا غروب آفتاب ، تمرين مي كرديم.

يك ماه به عمليات بزرگ والفجر 8 مانده بود. ما در گروه انفجارات واحد تخريب تيپ ، ماموريت داشتيم در حين عمليات ، از طريق طي كردن رودخانه اروند ، پل بزرگ بصره بر روي رودخانه فرات را بوسيله هدايت قايق هاي پر ازمهمات و قرار دادن آنها در زير پل ، منهدم كنيم . براي آمادگي جهت انتقال مواد منفجره و اجراي اين عمليات خطير ، تا شروع عمليات ، آموزش و بدنسازي و تمرينهاي عملي انفجارات ، برنامه روزانه ما بود و همراه نيروهاي ديگر تخريب در قالب گروههاي جنگ مين - كه كارشان احداث ميدان مين با آرايشهاي منظم بود - و گروههاي معبر زن - كه كارشان باز كردن معبر در دل ميادين مين و سيم هاي خاردار حلقوي و رشته اي و فرشي و موانع خورشيدي و ... بود - طبق برنامه اي منظم و آموزشي ، از صبح تا ظهر و از عصر تا غروب آفتاب ، تمرين مي كرديم.

 گروه 9 نفره ما شامل برادران : باقري ، اخباري ، عرفاني ، شفيعي ، عطار باشي ، رحيمي ، حبيبي ، شمس آبادي و اين حقير بوديم كه در كنار تمرينات طاقت فرسا و خسته كننده ، جوي بسيار صميمي و دوستانه داشتيم و از مسائل معنوي و عاطفي نيز دور نبوديم . همه گروههاي سازماندهي شده كه بالغ بر 12 - 13 گروه مي شديم.بعد از تمرينات روزانه اطراف مقر واحد تخريب ظهر جهت اقامه نماز و صرف ناهار و كمي استراحت در آسايشگاه ، گرد هم مي آمديم . هر روز يك گروه جهت نظافت ساختمان و آسايشگاه و پذيرايي صبحانه و ناهار و شام بعنوان خادم الحسين (ع) (شهردار ) بطور نوبتي انجام وظيفه مي كردند. يكروز كه شهرداري نوبت گروه ما بود ، با برادران شهيدم اخباري و عرفاني مشغول پذيرايي بوديم در موقعيتي كه كارمان تقريبا تمام شده بود و سه نفري با هم صحبت مي كرديم ، شهيد عرفاني گفت : بچه ها واقعا در عمليات آينده كداميك از ما شهيد خواهد شد ؟ شهيد اخباري كه از ما دو نفر قديمي تر بود ، با لحني بسيار قاطع و بدون ترديد گفت : در اين عمليات من بايد شهيد شوم ونوبت من فرا رسيده است . سپس رو به شهيد عرفاني كرد و گفت تو هنوز نوبتت نيست و براي شهادت و قت داري و به من نيز رو كرد و گفت : تو اگر در اين عمليات شهيد شوي سعادت و توفيق زيادي داري . آن روز حرف اين شهيد را خيلي جدي نگرفتم تا اينكه عمليات سرنوشت ساز والفجر 8 فرا رسيد . همه گروه هاي واحد تخريب به منطقه شهرك ولي عصر (عج) خرمشهر كه بوسيله نهر خين از عراق مجزا بود ، انتقال يافتيم و آماده عمليات شديم .

در شهرك ولي عصر بر اثر نزديكي به خط مقدم وبمباران هاي شديد دشمن ، جاي سالمي نمانده بود. مسئول تخريب پس از تفحص فراوان ، منزلي دوطبقه كه تقريبا سالمتر از بقيه بود ، شناسايي كرده و آنجا را بعنوان مقر انتخاب كرديم . روز اول در بدو ورود بچه ها به پاكسازي و تميز كردن خانه پرداختند و هر اتاق را براي ماموريتي آماده نمودند. يك اتاق براي فرماندهي ، يك اتاق براي تسليحات ، يك اتاق براي تبليغات و اتاقي بيرون از ساختمان جهت نگهداري مواد منفجره انتخاب شدند و هال منزل كه بزرگتر از بقيه جاها بود ، جهت استقرار نيروهاي تخريب در نظر گرفته شد . براي اينكه سقف منزل بر اثر بمباران هاي دشمن فرو نريزد ، تصميم گرفته شد كه سقف را دو جداره كنيم. لذا با استفاده از درهاي منازل اطراف شروع بكار كرديم . ابتدا درها را بصورت افقي يك متر پايين تر از سقف اصلي داخل ديوارها و روي تير آهن هايي كار گذاشتيم ، سپس با همكاري كليه نيروها ، كيسه هاي پر از خاك و شن را بر روي درها چيديم .

سقف كاذب بسيار سنگين شده بود و كسي به اين موضوع فكر نمي كرد . با توجه به وفور خوراكي در اطرافمان مثل كيك و آبميوه و كمپوت و چاي و ميوه و تنقلات و ... كسي رغبتي به خوردن نداشت . در اوج كار كه حدود 50 نفر مشغول حمل كيسه هاي خاك و چيدن آنها بوديم و حداقل 20 -25 نفر زير سقف كاذب و يا روي آن بودند ، ناخوداگاه يكي از بچه ها گفت : همه جهت آبميوه خوردن دور هم بيرون بيايند و لحظاتي كار را تعطيل كنيم . نيرويي همه ما را به بيرون كشيد ، به محض خروج آخرين نفر ، تمام سقف كاذب با صدايي مهيب فرو ريخت و گردوغبار همه جا را فرا گرفت.

 همه از جا پريديم و شروع به كنار زدن آوارها كرديم تا اگر كسي زير آوار مانده بيرون بكشيم ، ولي به علت زياد بودن خاكها ، تلاشمان به جايي نمي رسيد . نگراني و اضطراب همه را فرا گرفته بود . مسئول تخريب فرياد زد همه گروهها سريعا آمار بگيرند ، ببينيم چند نفر نيستند . بلافاصله سر گروهها آمار گرفتند ، در كمال تعجب و ناباوري متوجه شديم همه گروهها تكميل هستند و حتي يك نفر هم زير آوار نمانده است . اضطراب بچه ها به يكباره تبديل به شادي و شعفي روحاني بخاطر وقوع اين معجزه الهي گرديد و روحيه همه مضاعف شد و سجده شكر به جهت اين لطف و رحمت پروردگاربه جا آورده شد. از اين قضيه يك روز گذشت و ما هم در حالت آمادگي عملياتي به سر مي برديم. ناگفته نماند ، آتش دشمن از ابتداي ورودمان يكريز و بي امان ادامه داشت - بر اثر آتش دشمن خط تلفن با سيم بين مقر ما و ستاد فرماندهي قطع شده بود . يكي از مسئولين تخريب به برادر عرفاني كه در گروه ما بود گفت : محمود جان از مقر تخريب تا ستاد فرماندهي ، سيم تلفن را وارسي كن و هر كجا كه بر اثر انفجار خمپاره قطع شده است به هم وصل كن تا ارتباط برقرار شود مسير حدود 600-500 متر بود و محل رفت و آمد نيروها از همان جا بود . در اين موقع برادر محمود عرفاني از جا برخاست و با يك حالت عجيب و غير منتظره با تمام نيروهاي داخل مقر شروع به روبوسي و خداحافظي كرد. به او ميگفتيم مگر كجا مي خواهي بروي كه با همه روبوسي و وداع ميكني و او فقط مي خنديد.

 آخرين نفر نزد من آمد و با حالتي بسيار گرم و صميمي ، صورتم را بوسيد و مرا در آغوش خود فشرد و با بوسيدن پيشانيم ، با نگاهي معنا دار وگرم با من خداحافظي كرد و از در خارج شد . بسيار متعجب بودم . هنوز 10 دقيقه اي از خروج او نگذشته بود كه يكي از برادران وارد خانه شد و با اندوه و ناراحتي خبر اصابت خمپاره 60 به اين برادر بزرگوار و شهادت او را اعلام كرد . غم و اندوه همه ما را فرا گرفت و آنجا بود كه به راز وداع عجيب اين عزيز پي برديم و از اينكه به شهادت رسيدنش را دقايقي قبل احساس كرده بود به معنويت و عرفان او غبطه خورديم . روزها مي گذشت عمليات والفجر 8 با پيروزي و موفقيت رزمندگان اسلام و فتح فاو انجام شده بود . من بواسطه مجروحيتم در عمليات به مشهد آمده بودم و دوران نقاهت را پشت سر مي گذاشتم و تمام فكر و ذكرم برگشتن به جبهه و ديدار همسنگران و دوستانم بود كه خبر شهادت برادر عزيزم هادي اخباري را شنيدم وبسيار ناراحت شدم و از اينكه در واپسين روزهاي زندگيش در كنار او نبودم خيلي تاسف خوردم .

با بچه ها قرار گذاشتيم براي ديدن جنازه اش به معراج شهدا برويم و آخرين وداعمان را با پيكر آن عزيز بنمائيم . هنگامي كه در تابوت را باز كردند با مشتي گوشت له شده و خاك و تكه اي از كف پاي شهيد اخباري مواجه شديم . آنجا به راز حرف هاي وي پي بردم كه مي گفت در اين عمليات من بايد شهيد شوم و نوبتم فرا رسيده است . بعد از چند روز به جبهه برگشتم در منطقه عملياتي فاو ، همراه شهيد امير نظري به محل شهادت او رفته و آن جا را ديدم و كار بزرگي كه آن شهيد انجام داده بود از نزديك مشاهده كردم .

آنجا مكاني بود بين خاكريز ما و خاكريز دشمن كه بين دو خاكريز ميدان مين و موانع توسط برادران شهيدم محسن نوكاريزي ، امير نظري ، هادي اخباري ، مجيد غفوري ، احمد رنجبر و بقيه برادران تخريب ايجاد شده بود. وسط اين ميدان مين كلبه اي قرار گرفته بود كه دشمن شب ها با استقرار يك قبضه خمپاره 60 در آن كلبه رزمندگان ما را مورد هدف قرار داده و تعدادي را به شهادت رسانده بود . فرمانده تيپ طي ماموريتي به فرمانده تخريب دستور انهدام آنجا را داده و ايشان نيز اين ماموريت خطير را به برادران شهيد هادي اخباري و مجيد غفوري واگذار كرده بود. شهيد مجيد غفوري مي گفت : من با هادي تعداد 16 عدد مين ضد تانك ام 19 را به اين كلبه منتقل كرديم و پس از جاسازي مين ها در داخل و اطراف كلبه ، آنها را به وسيله فتيله انفجاري به هم سٍري كرديم . آخرين مين را بوسيله چاشني و فتيله مسلح كرديم و آماده بوديم كه فتيله با روتي را روشن كرده و فرار كنيم تا با انفجار مين ها ، كلبه از بين برود . ( لازم به ذكر است انفجار يك عدد مين ام 19 قادر به چپ كردن و از كار انداختن يك دستگاه تانك كه ده ها تن وزن دارد ، مي باشد) در آخرين لحظه هادي به من گفت : من يكبار ديگر فتيله ها و چاشني ها را وارسي مي كنم تا همه چيز درست باشد. تو قدري از خانه دور شو تا اتفاقي نيفتد . به محض ورود هادي به كلبه ، ناگهان يك گلوله خمپاره 60 از طرف دشمن به سمت كلبه شليك شد و مستقيما بر روي يك قسمت از فتيله انفجاري فرود آمد و يكباره تمام مين ها با هم منفجر شدند و شهيد اخباري در ميان كوهي از انفجار و دود و باروت و گرد وخاك ، تكه تكه شد و همراه با از بين رفتن كلبه ، روح مقدس او به معراج پر كشيد . در اين ميان شهيد غفوري نيز زير خاكهاي كلبه تقريبا دفن شد . و بر اثر نور ناشي از انفجار چشمانش موقتا نابينا شده بود كه با كمك يكي از بچه ها نجات مي يابد و بعدا در بين عمليات كربلاي 4و5 به شهادت مي رسد.

 يكي دو شب بعد يكي از بچه ها بنام شهيد احمد رنجبر شبانه بصورت سينه خيز به محل شهادت هادي رفته و تكه هاي اندكي از گوشت بدن وي را كه يافته بود با خود به عقب مي آورد . هادي با اهداي خون پاكش ، كار بزرگي كرد و با انهدام آن كلبه ، ذره ذره هاي بدنش بر باد جنوب ، همراه روح بلندش در آسمان اوج گرفت و نام و يادش را در سينه پر از رمز و راز خاطرات دفاع مقدس جاودانه كرد ، تا همرزمانش از آتش كينه دشمنان در امان بمانند حتي اگر هادي ديگر نباشد .

 

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:46 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سرباز وارسته

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

یک روز متوجه شدیم که آلاچیق استراحت سربازان ضد هوایی آتش گرفته و با مشتعل شدن آن، مهمات اطراف یکی یکی منفجر می شدند و هر لحظه امکان دارد که ضد هوایی نیز شعله ور شود. یک روز متوجه شدیم که آلاچیق استراحت سربازان ضد هوایی آتش گرفته و با مشتعل شدن آن، مهمات اطراف یکی یکی منفجر می شدند و هر لحظه امکان دارد که ضد هوایی نیز شعله ور شود.
خدمه ی ضد هوایی به خاطر مصون ماندن از انفجار مهمات و نارنجک ها از اطراف چهار لول دور شده و جرأت نمی کردند برای خاموش کردن ونجات ضد هوایی و آلاچیق، کاری انجام دهند. وقتی به آن منظره نگاه کردم، سریعاً به طرف چهار لول دویده و با کمی تلاش موفق شدم که آن را از موضع خود دور کنم و از نابودی نجات دهم.
متعاقب این اقدام فرمانده گروهان و استوار خوشنواز نیز وارد صحنه شدند و از من خیلی تشکر کردند.
دراین محل بود که متوجه شدم سرباز یدالله وارسته قطع نخاع شده است و دیگر به گروهان بر نمی گردد. همه دوستان وی از شنیدن این خبر به شدت متأثر شدیم و ابراز تأسف کردیم. سرباز وارسته  واقعاً جوان بسیار کارآمد و دلاوری بود. هم در امور فرهنگی و هم در امور رزمی مجاهدت وتلاش زیادی می کرد. بسیار خوش فکر و با سلیقه بود و در همه مأموریت های سخت و خطرناک بزرگتر از یک سرباز ظاهر می شد.
وی در گشت شناسایی اصلی در تنگ رقابیه به عنوان معاون گشت، مرا همراهی می کرد، گر چه او قطع نخاع شد ولی در صف پولادین ارتش ایران هیچ گاه اسلحه ای روی زمین نمی افتاد؛ مگر اینکه سرباز رشید دیگری آن را به دوش می گرفت. خوشبختانه به جای سرباز وارسته، جوان دیگری با همین عقیده و مرام به نام سرباز رزمجو که از سربازان حزب اللهی بود به جمع ما اضافه شد. گر چه محل خدمت سرباز رزمجو در بهداری گروهان بود لیکن او نیز با همان حرارت داشته کارهای فرهنگی و مذهبی گروهان را درکنار سرباز شکری و قاسم پیرزاده انجام می داد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:23:56.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مشکلات دیده بانی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بعد از یک شناسایی کلی و برآورد وضعیت، به دنبال دیده بان ها گشتم تا نتیجه کار آنها را بدانم. مشخص بود که تا آن زمان هیچ گونه پشتیبانی آتش به عمل نیامده بودو اگر توپخانه خودی تیراندازی می کرده بعد از یک شناسایی کلی و برآورد وضعیت، به دنبال دیده بان ها گشتم تا نتیجه کار آنها را بدانم. مشخص بود که تا آن زمان هیچ گونه پشتیبانی آتش به عمل نیامده بودو اگر توپخانه خودی تیراندازی می کرده، در عمق نیروهای دشمن وبدون تصحیح دیده بان بوده. یک نفر درجه دار وظیفه رادر ابتدای ورودم ملاقات کردم که به عنوان دیده بان توپخانه به گردان ما مأمور شده بود. او اینک در اثرانفجار گلوله دچار موج گرفتگی و جراحاتی شده بود و قدرت انجام وظیفه نداشت و آماده مراجعت به یکان بود. لیکن آتش شدیدی دشمن راه را بر او بسته بود. دیده بان به من گفت : تاکنون موفق به درخواست آتش نشده ام. علت را پرسیدم، گفت از همان اول دچار موج گرفتگی شده ام اکنون هم ترکش به پهلویم اصابت کرده و نمی توان منطقه را تشخیص بدهم و نمی دانم الان کجا هستیم. او می گفت : بدنش دچار رعشه است. دیده بان دسته 120 م.م گردان هم مات و مبهوت بود و در تشخیص محل و سمت ها عاجز مانده بود، او هم تا آن موقع درخواست تیر نکرده بود. واقعاً تشخیص موقعیت دشوار بود؛ زمین درهم و برهم و ناشناخته از یک طرف و آتش بی امان دشمن از طرف دیگر، امکان بررسی و تطبیق عوارض با نقشه را نمی داد. من همیشه نقشه منطقه عملیات را همراه خود داشتم، آن را از داخل بلوز و زیر بغلم بیرون آوردم و برای پیدا کردن محل توقف گاه دست به کار شدم....

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:14:02.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پيرزن بغض كرده، پاي ديوار بود، آرام از جا بلند شد و رفت پاي تاقچه. حاشيه‌هاي جلد قرآن و شمعداني‌هايي مرصع روي تاقچه مي‌درخشيدند. پيرزن دستش را كشيد روي قرآن و بعد صلواتي بلند، هواي خشك اتاق را پر كرد. ناگاه در باز شد و صداي غژ غژ لولاهاي خشك شده، طنين صلوات بلندش را قطع كرد. زني توي درگاه ايستاده بود و بلندبلند مي‌خنديد. زن ناگهان چشمش خشك شد روي قرآن و شمعداني‌هايي كه چشم را مي‌زد. خنده از لبش پريد. خودش را كنار پيرزن ولو كرد روي زمين. پيرزن سرش را گذاشت روي سينه زن و بغضش تركيد. ـ نورا... ، نورا... ازش بي خبرم . سرش را از سينه او كند و از جا بلند شد. قرآن و شمعداني‌هارا بغل زد و برد سمت زن. ـ اينا مال تو . به شرطي كه از نورا... برام خبر بياري.

پيرزن بغض كرده، پاي ديوار بود، آرام از جا بلند شد و رفت پاي تاقچه. حاشيه‌هاي جلد قرآن و شمعداني‌هايي مرصع روي تاقچه مي‌درخشيدند. پيرزن دستش را كشيد روي قرآن و بعد صلواتي بلند، هواي خشك اتاق را پر كرد. ناگاه در باز شد و صداي غژ غژ لولاهاي خشك شده، طنين صلوات بلندش را قطع كرد. زني توي درگاه ايستاده بود و بلندبلند مي‌خنديد. زن ناگهان چشمش خشك شد روي قرآن و شمعداني‌هايي كه چشم را مي‌زد. خنده از لبش پريد. خودش را كنار پيرزن ولو كرد روي زمين. پيرزن سرش را گذاشت روي سينه زن و بغضش تركيد. ـ نورا... ، نورا... ازش بي خبرم . سرش را از سينه او كند و از جا بلند شد. قرآن و شمعداني‌هارا بغل زد و برد سمت زن. ـ اينا مال تو . به شرطي كه از نورا... برام خبر بياري.

 زن دست‌هايش را دراز كرد سمت پيرزن و بعد رفت توي درگاه، صداي رعدي بلند به گوشش رسيد ، همه جا تاريك شد، شمعداني‌ها به پايين سُر خوردند، مچاله شدند و رفتند زير قالي‌هاي گل دار و زود گم شدند، زن چشم‌هايش را بست ، بلند دادكشيد و پريشان از خواب پريد، صورتش خيس عرق شده بود. نگاهش را انداخت پشت شيشه، ‌هنوز همه جا تاريك بود. دست و پايش را جمع كرد و رفت توي حياط . صداي اذان دركبودي سحر لابه لاي شاخه‌هاي رقصان مو تاب مي‌خورد . خودش را پاي حوض روي زمين سرد ولو كرد و زار زد. سرش را برد روي آب و عكس ماه را كه توي آب افتاده بود ، از قاب حوض كند. ـ آبجي خانوم ، دل نگرون نورا... بود . خودش داد ، يك جلد كلام خدا و 2 تا شمعدون طلا ! خودش داد! اي آب تعبيرش خير باشد . سرش را فرو كرد توي آب ، موهاي خيالي‌اش روي آب پهن شدند .

*** سفره هفت سين پهن بود و پير زن پاي سفره زانو زده بود و داشت با قيچي نوك سبزه‌ها را مي‌چيد ، دخترك كنار پير زن درازكشيده و آرنج هايش را روي زمين ستون كرده بود و سرش را جا داده بود توي كاسه دست‌ها، آبي چشم‌هايش خيره بود به تنگ پر از آب ماهي . ـ اين ماهي كوچولو منم ، اين ماهي سياهه كه مي‌دوه، مامانيه كه كار مي كنه ،‌ اين يكي هم كه روي آبه باباييه كه رفته سفر،‌ پس عزيز كو؟ شانه انداخت بالا و ابرو درهم كرد. ـ اصلاً ولش كن ، عزيز پيره ، مي‌خواد بميره. پير زن زير لب با خودش خنديد. در كه باز شد دخترك سرش را گرداند به پشت. بوي عطر گل‌هاي دست مادر زد توي اتاق. مادر پاي سفره دولاشد. گلدان را گذاشت توي سفره. پيرزن تا چشمش به گل‌هاي ياس افتاد لبش به خنده باز شد . حتماً امروز نورا... سر مي‌رسد. آخه براش گل ياس چيدي. مادر خودش را همان‌جا پهن كرد روي زمين. چشم‌هايش خيره شد كنج سفره . ـ به دلم برات شده ، امسال هم مثل هر سال شب سال تحويل كنارمونه .

دخترك گفت: ـ اگه بابايي بياد ، باباي ماهي كوچولوم ميره زير آب . مادر خنديد و سري جنباند. ناگهان چشمش افتاد روي تنگ و ماهي‌اي كه يك‌ور روي آب مي‌چرخيد. از جا بلند شد. دستش را گذاشت روي تنگ. دخترك فرياد زد. پيرزن به رويش اخم كرد. مادر بي جواب تنگ را برداشت و از اتاق زد بيرون. دخترك بلند گريه كرد. پيرزن خم شد و در گوشش چيزي گفت. دخترك آرام شد. سرش را گذاشت روي پاي او. ـ آخه، عزيز ماهي هام رو برد . ـ داشت مي‌مرد . ـ نخيرم ، همشون زنده بودن . ـ ولي اون بالايي داشت مي‌مرد، چون اومده بود بالا روي آب . ـ اگه بميرن بالا ميرن؟ مثل آدم‌ها كه ميرن توي آسمون؟ پيرزن لبش را گزيد ،‌دستش را از لاي موهاي دختر بيرون كشيد و آب چشم‌هايش را با پر روسري گرفت .

*** آفتاب پهن حياط بود. هنوز پاي حوض مچاله شده بود. موهاي حنايي‌اش خيس شده بود و تنش داشت مي‌لرزيد، سرش را برد روي آب . تسبيح گردنش تكاني خورد و بعد دانه‌ها يكي‌يكي زير نور درخشيد. زن دستش را انداخت برگردنش ،‌تسبيح را بيرون آورد ، صلوات فرستاد و دستي كشيد روي مهره‌ها. چند دانه را چشم بسته نشان كرد. دانه ها را يكي‌يكي لاي انگشت‌ها چرخاند و چيزي گفت: ـ برم خوابمو بگم ،‌ نگم ، بگم ، نگم ، بگم ؟ دانه‌هاي نشان كرده تمام شد و خنده خشكي بر لبش نشست . ـ ميرم ميگم ، حتماً‌ خيره . از جا بلند شد و چارقد گل دارش را از بند برداشت و بر سرش كشيد. در را باز كرد و تا خودش را به خانه كناري ‌رساند ، صداي بهم خوردن در توي گوشش زنگ ‌زد . دستش را گذاشت روي زنگ صداي زنگ ، توي اتاق پيچيد . پير زن از جا دررفت. دخترك دويد سمت در، در كه باز شد . زن پريشان خودش را انداخت توي اتاق . چارقد گلدارش را رها كرد روي زمين و گريه امانش نداد . ـ خواب ديدم ، آبجي خانوم بگو خيره . دخترك تنگ به دست با مادرش آمد توي اتاق ، چشم هاي مادر تا به زن افتاد روشن شد، تا ناله زنگ درآمد، مادر خنديد و بصدا گفت: « حتماً نورا... » باز از اتاق بيرون رفت، دخترك تنگ ماهي را گذاشت توي سفره.

 خوابيد و زل زد به هر سه ماهي . مادر برگشت . زن ناله مي‌زد و پيرزن بغض كرده ، آب چشم هايش را مي‌گرفت. دخترك سرش را از تنگ برداشت و جيغ زد . ماماني ! بابايي ! ماهيم مرد . مادر هنوز لاي درگاه مانده بود، پيرزن تا نگاهش به او افتاد دادش هوا رفت . ـ خوابت تعبير شد آبجي ! زن سرش را گرداند به پشت ،‌دخترك هنوز زل زده بود به تنگ و ناله مي‌زد،‌ مادر آمد جلو ، پاي سفره . صدايش خش دار بود و مي لرزيد. ديدي گفتم امسالم نورا.. سر سال نو كنارمونه.

زنجيره‌ي نقره‌اي تو دستش آويز بود، پلاك آن تاب مي‌خورد و برق مي‌زد . خودش را كمان كرد روي سر دختر ،‌زنجير را انداخت دور گردن او . دخترك سرش را از تنگ برداشت، پلاك را در دستش مشت كرد ،‌انداخت توي تنگ و بعد آرام آرام ريسه رفت .

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:35:41.

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:47 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

تمجید از دیده بان

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

ستوان نادرایلخانی افسر رابط و ستوان وظیفه انارکی دیده بان توپخانه در عین خوش بودند؛ وقتی مشاهده کردند گلوله های توپخانه روی تپه های 202 و 204 فرود آمده است و من با سروان صالحی نژاد در ارتباط بودم، آنها که متولی این کار بودند، وارد شبکه شده و مسئولیت را به عهده گرفتند. ستوان نادرایلخانی افسر رابط و ستوان وظیفه انارکی دیده بان توپخانه در عین خوش بودند؛ وقتی مشاهده کردند گلوله های توپخانه روی تپه های 202 و 204 فرود آمده است و من با سروان صالحی نژاد در ارتباط بودم، آنها که متولی این کار بودند، وارد شبکه شده و مسئولیت را به عهده گرفتند. چون دو روز اول نیروها متحرک بودند و حد دشمن و خودی برای ستوان انارکی مشخص نبود تا آن لحظه در منطقه ما آتش نداشتند، مگر روز اول عملیات که من متوجه نشدم. روز بعد از آنها خواستم تا دیده بان پیش ما بیاید ایلخانی ابتدا به شدت مخالفت می کرد و معتقد بود در عین خوش دید آنها بر روی دشمن بیشتر است، از یک بعد شاید دید بهتری داشتند. در اثر اصرار من آن دو نفر به محل خاکریز آمدند، پس از بررسی جای دیده بان بر روی خاکریز تعیین و حجم بیشتری از آتش بر روی دشمن متمرکز گردید و بدین ترتیب ما از پشتیبانی آتش بسیار خوبی بهره مند شدیم. سرگرد محمد حسن نصیری فرمانده وقت پشتیبانی تیپ به اتفاق حاج شیخ علی بابایی رئیس عقیدتی سیاسی تیپ، که هر دو از دوستان و علاقه مندان سرگرد نقدی بودند برای بررسی بیشتر در مورد سرنوشت وی به دیدار ما آمدند و وضعیت پیش آمده را جویا شدند. شدت درگیری رزمندگان در خط نبرد را دیدند و سپس از مقاومت دلیرانه رزمندگان تمجید و تشکر کردند.

 

 
 
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:48 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها