0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

دعای توسل در تنگه چزابه
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
وضعیت بسیار نگران کننده بود، تلفات سنگینی بر ما متحمل شده و نیرویی که بخواهد جایگزین این برادران اعم از ارتشی و سپاهی بشود، وجود نداشت. شاید به خاطر زیر آتش بودن در آن محور، ما بیشتر از 1800 نفر شهید دادیم فقط برای اینکه خط را نگه داریم

خاطره یک «دعای توسل» از زبان شهید سپهبد علی صیاد شیرازی

سپهبد علی صیاد شیرازی در خاطره‌ای از برپایی دعای توسل برای خروج از بن‌بست یک عملیات می‌گفت : در سمت فرماندهی نیروی زمینی ارتش اولین عملیاتی که انجام دادیم «عملیات طریق‌القدس بود». هدف هم این بود که بتوانیم در تنگ چزابه، بین نیروی دشمن در خاک خودش و بخشی از نیروهایش که در داخل سرزمین ما بود، شکاف بیاندازیم.

عملیات به یاری خداوند متعال و همت رزمندگان اسلام به خوبی انجام شد و بخش عمده‌ای از منطقه در همان شب اول آزاد شد. اما وضعیت بسیار نگران کننده بود، تلفات سنگینی بر ما متحمل شده و نیرویی که بخواهد جایگزین این برادران اعم از ارتشی و سپاهی بشود، وجود نداشت. شاید به خاطر زیر آتش بودن در آن محور، ما بیشتر از 1800 نفر شهید دادیم فقط برای اینکه خط را نگه داریم. برای رهایی از این بن بست، شب قرار گذاشتیم که یک جلسه فوق‌العاده بین ارتش و سپاه یعنی قرارگاه خودمان در سوسنگرد داشته باشیم.

بیش از سه چهار ساعت بحث ادامه پیدا کرد ولی هیچ نتیجه مثبتی از بحث‌ها گرفته نشد. شهید غیرتمندی داشتیم که طلبه جوانی بود به نام «مصطفی ردانی پور». او گفت: برادرها، شما حرف‌هایتان را زدید، دیگر فکر نمی‌کنم چیز جدیدی داشته باشید اگر موافق باشید به یک دعای توسل بنشینیم. باز هم همان کسانی که در نزد خدا آبرویی و عزتی دارند مثل ائمه اطهار(ع) هستند که باید دستمان را بگیرند.

چراغ‌ها خاموش شد، خود شهید ردانی‌پور دعا را شروع کرد، همه به شدت برانگیخته شده بودند و دلشان شکسته بود. متوجه شدم پشت سرم یکی بیشتر از همه با شدت گریه می‌کند. سرتیپ شهید نیاکی فرمانده لشکر 92 زرهی ارتش بود...

چراغ‌ها خاموش شد، خود شهید ردانی‌پور دعا را شروع کرد، همه به شدت برانگیخته شده بودند و دلشان شکسته بود. متوجه شدم پشت سرم یکی بیشتر از همه با شدت گریه می‌کند. سرتیپ شهید نیاکی فرمانده لشکر 92 زرهی ارتش بود که 54 سال داشت. آن موقع چند سال اضافه بر خدمت متعارف 30 ساله، خدمت کرده و به خوبی پا بر جا مانده بود. دیدم دستمال بزرگی را روی صورتش گذاشته و چنان گریه می‌کند که من در خودم احساس حقارت کردم. به خودم گفتم: خوش به حال این افراد. اینها وضعشان خیلی بهتر از ماست! خاطره این دعای توسل در ذهنم مانده بود. مدتی بعد به تهران آمدم، فرصت شد که به طور خصوصی در خدمت امام(ره) برسم، این خاطره را به محضر ایشان تعریف کردم. امام(ره) حرف بنده را قطع کردند و مطلبی فرمودند که هیچ وقت از ذهن و قلبم پاک نمی‌شود. فرمودند: " این اصل رجعت انسان است به فطرتش. "

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:19:45.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لطفا 22 ثانیه به عکس نگاه کنید!

لطفا 22 ثانیه به عکس نگاه کنید!
لطفا 22 ثانیه به عکس نگاه کنید!
 به این چهره‌ها نگاه کنید و به چهره‌هایی که هر روز از کنارتان رد می‌شوند. چهره‌هایی که از کنار ما رد می‌شوند با اینکه ظاهرا در رفاه بیشتر به سر می‌برند اما انگار همیشه از چیزی رنج می‌برند. خیلی فرق نمی کند از چه چیزی. مثلا قسطشان عقب افتاده یا درآمدشان کم است. ماشینشان خراب است یا کلاهشان را برداشته‌اند یا...

به این چهره‌ها نگاه کنید و به چهره‌هایی که هر روز از کنارتان رد می‌شوند. چهره‌هایی که از کنار ما رد می‌شوند با اینکه ظاهرا در رفاه بیشتر به سر می‌برند اما انگار همیشه از چیزی رنج می‌برند. خیلی فرق نمی کند از چه چیزی. مثلا قسطشان عقب افتاده یا درآمدشان کم است. ماشینشان خراب است یا کلاهشان را برداشته‌اند. مریض هستند یا مریضداری می‌کنند. بلیت سفر گیرشان نیامده یا بلیت مسابقه فوتبال! کسی به ماشینشان زده یا پلیس جریمه شان کرده. یا ... و هزار مشکل و رنجی که تمامی ندارند.

... اما لطفا 22 ثانیه وقت بگذارید و به این عکس نگاه کنید.

شهدای دفاع مقدس

اینها 22 نفر از رزمندگان عرصه عشق و جوانمردی هستند. لازم نیست هیچ کدام را بشناسید. تنها به آرامش و شوقی که در چهره این جوانان غیور دیده می‌شود تامل کنید. آن وقت از برکت این نگاه‌های آسمانی بهره‌مند خواهید شد.

اینها هم زندگی را دوست ‌داشتند. آرزوی مدارج بالای تحصیلی هم داشتند. از داشتن خانه و ماشین هم بدشان نمی آمد. حتی برخی از اینها زن و بچه هم داشتند اما وقتی دیدند به آب و خاکشان تجاوز شده، در خانه نشستن را ننگ دانستند، جان با ارزش خود را به دست گرفته و مردانه به دفاع از ناموس و دینشان پرداختند.

اینها 22 نفر از رزمندگان عرصه عشق و جوانمردی هستند. لازم نیست هیچ کدام را بشناسید. تنها به آرامش و شوقی که در چهره این جوانان غیور دیده می‌شود تامل کنید. آن وقت از برکت این نگاه‌های آسمانی بهره‌مند خواهید شد

اینها سبکبال و رها به استقبال شهادت رفتند تا چراغ خانه ما روشن بماند.

این عکس پیش از عملیات بدر در سال 1363 گرفته شده است.

شهدایی که در این عکس دیده می‌شوند:

محمدحسین اکرمی، محمدی قاری قرآن، فرج اله پیکرستان، محمدرضا صالح نژاد، حسین غیاثی، عبدالرضا شریفی پور، حمید کیانی، حسین انجیری، مصطفی معیری، سعید سعاده، امیر پریان، محمود دوستانی و عبدالمحمد خیرعلی مشاک.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:25:34.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روز خاطره انگیز گردان غواصی نوح

روز خاطره انگیز گردان غواصی نوح
روز خاطره انگیز گردان غواصی نوح
 ... صبح سردی بود.همه به خط شدیم و دویدن در ستون یک ، شروع شد.محل تجمع ما تا اسکله حدود دویست متر ، فاصله داشت.بعضی از بچه ها، هنوز خواب کوتاه دیشب،( به خاطر تمرین غواصی در نیمه شب) ازچشمانشان نپریده بود.یک دو سه و همه فریاد می زدند شهید...

هر روز صبح ،بعد از نماز،به صف شده و می دویدیم .بعدازدویدن که عامل گرم شدن بدن ها بود، شروع به انجام نرمش هایی که عموما توسط حمید شریفی منش، مشخص می شد ، می کردیم.

حرکات نرمشی‌ صبحگاهی ، هر روزه ،نشاط آور بود و آماده می شدیم برای صبحانه و شرکت با انرژی درکلاس های مرتبط با آموزش های گشت و شناسایی و غواصی...

برادر سخی، مردی از روستای باشتین سبزوار، با قدی نسبتا کوتاه اما هیکلی ورزیده و لهجه ای خاص...هر روز با دمیدن در سوتی که بر گردن آویخته بود ، بچه ها را به ستون یک در دویدن ، هدایت می کرد.

بچه ها، یک باور ارزشمند داشتند. (فرمانده ، هرکس بود اطاعت از او واجب است.)

... صبح سردی بود.همه به خط شدیم و دویدن در ستون یک ، شروع شد.محل تجمع ما تا اسکله حدود دویست متر ، فاصله داشت.بعضی از بچه ها، هنوز خواب کوتاه دیشب،( به خاطر تمرین غواصی در نیمه شب) ازچشمانشان نپریده بود.یک دو سه و همه فریاد می زدند شهید...

بچه ها، یک باور ارزشمند داشتند (فرمانده ، هرکس بود اطاعت از او واجب است.)

به سمت اسکله دویدیم.حسین شروع به خواندن سرودی حماسی کردو ما با او، دم می دادیم...ما جانبازان، رزمندگان ، یاری بکنیم به رهبر خود، امام خمینی...

گردان غواصی نوح

می رفتیم و به اسکله، که به ارتفاعی یک و نیم متری ، بر ساحلی ماسه ای و بعد هم رودخانه ی بزرگ کارون منتهی می شد، نزدیک می شدیم.

سخی، با صدای نخراشیده و بلندی فریاد زد: تا نگفتم برنمی گردید. مفهوم شد؟

و گروه ، همچنان به سمت رودخانه می دویدند.از اسکله به لبه ی ساحلی پریدیم، اما فرمانی برای بازگشت نبود.اولین نفر که به داخل آب رفت، هنوز امید برای دستور برگشت بود. اما سخی تا آخرین نفر از گروه ،وارد آب نشد ، دستور برگشت را صادر نکرد.

وقتی همه با پوتین ها و لباس خاکی ،در آب ، شناور شدند،سخی فریاد زد، برادر کجا می ری؟ برگرد. توی آبم مگه جای دویدنه؟!

از آب بیرون آمده و بدون توقف، نیم ساعتی را با همان لباس های خیس شده وپوتین های پر از آب ، شالاپ شالاپ دویدیم...

گردان غواصی نوح

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:26:13.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:42 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پسته‌هایی که مادرشهید برایش فرستاد
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
 هوا بسیار گرم بود و خمپاره‌های سرگردان یكی پس از دیگری به زمین می‌نشستند، راه افتادیم. چند دقیقه كه گذشت، به سر جاده رسیدیم. گفتم: «عزیز! لااقل در این گرما و زیر خمپاره پیاده نرویم.» زیر تابش داغ خورشید ایستادیم. کم‌کم رزمنده‌ها جمع ‌شدند. من و عزیز نفر اولی بودیم که رسیده بودیم سر جاده. هرکس که می‌آمد، من دست عزیز را می‌کشیدم؛ طوری‌كه بقیه متوجه شوند كه ما اول آمده‌ایم. یک ساعتی كه گذشت، یک مینی‌بوس آمد...

آن‌که پای دلش گرفتار است در دل‌دادگی، آن‌که سربند «یا زهرا(س)» بسته به پیشانی، آن‌که سیلاب اشكش پای نخل‌ها جاری است، هم او شهید آینده است. شهدا را دوباره شهید نکنیم. بیاییم کاری کنیم که خودمان شهید بشویم.

برای سلامتی شهدای آینده صلوات!

تازه از بیمارستان «طرفه»ی تهران مرخص شده بودم. چشم‌هایم به‌شدت آسیب دیده بودند و داشتم توی خانه، دوران نقاهتم را می‌گذراندم. بچه‌های جبهه به عیادتم می‌آمدند و وقت خداحافظی، حرف‌های غریبی می‌زدند. می‌گفتند: «جنگ به آخر خطش رسیده و هرکس این روزها نرود، از آن‌همه آرزو که برای دلش ساخته؛ یعنی شهادت عقب می‌ماند. جنگ تمام شود، کدام‌یک از ما می‌تواند در این دنیا بماند.» می‌گفتند: «ما که داریم راهی می‌شویم. خبرهای خیلی مهمی است. می‌گویند، این دیگر آخرین عملیات جنگ است. اگر ایران در این عملیات پیروز شود، یک‌راست می‌رویم کربلا.»

پرسیدند: «هستی؟»

از جا پریدم. باند و پانسمان را از چشم و صورتم باز كردم. وسایلم را جمع كردم و از در چوبی کوچک خانه، از زیر قرآنی که مادرم با اشک، بغض و دلواپسی نگه داشته بود، رد شدم.

اعزام‌های سراسری، کاروانی و متمرکز، هر بار در یکی از شهرهای مازندران انجام می‌شد. این بار قرعه به‌نام گرگان افتاده بود. محل اعزام، سپاه منطقه‌ی گرگان بود.در محوطه‌ی سپاه روی یک تخته سنگ - كه هزاران رزمنده رویش نشسته و به آخرین آرزوهای خود فکر کرده و هرگز برنگشته بودند - زیر یک پرچم برافراشته نشستم. رفقا یکی پس از دیگری وارد شدند. اول «عزیز قربانی» آمد. بعد «حاج‌ابراهیمی»، بعد «نوچمنی‌ها» آمدند و یک‌مرتبه شلوغ شد. از ساری، آمل، بابل، بهشر، گنبد، مینودشت و محمود‌آباد، همه آمدند و گروه‌گروه دور هم حلقه زدند. همه که آمدند، نوبت رسید به مینی‌بوس‌ها که باید ما را می‌بردند. از میان بدرقه‌ی گرم و پرشور و شعور مردم، به‌سمت جبهه حرکت کردیم.

روی صندلی مینی‌بوس، کنار عزیز قربانی نشستم. با عزیز در شلمچه و در عملیات «کربلای 1 و 5» خیلی انس گرفته بودم. مداح وقاری قرآن بود. هم شوخ‌طبع بود، هم خوش‌صدا؛ جوری‌که توی هفت‌تپه، حسینیه را به وجد می‌آورد. آرام، متین و دلنواز می‌خواند.

حرف‌های غریبی می‌زدند. می‌گفتند: «جنگ به آخر خطش رسیده و هرکس این روزها نرود، از آن‌همه آرزو که برای دلش ساخته؛ یعنی شهادت عقب می‌ماند. جنگ تمام شود، کدام‌یک از ما می‌تواند در این دنیا بماند.» می‌گفتند: «ما که داریم راهی می‌شویم. خبرهای خیلی مهمی است. می‌گویند، این دیگر آخرین عملیات جنگ است. اگر ایران در این عملیات پیروز شود، یک‌راست می‌رویم کربلا.»

یک بار من و عزیز می‌خواستیم از هفت‌تپه تا محل استقرار گردان برویم. هوا بسیار گرم بود و خمپاره‌های سرگردان یكی پس از دیگری به زمین می‌نشستند، راه افتادیم. چند دقیقه كه گذشت، به سر جاده رسیدیم. گفتم: «عزیز! لااقل در این گرما و زیر خمپاره پیاده نرویم.»

زیر تابش داغ خورشید ایستادیم. کم‌کم رزمنده‌ها جمع ‌شدند. من و عزیز نفر اولی بودیم که رسیده بودیم سر جاده. هرکس که می‌آمد، من دست عزیز را می‌کشیدم؛ طوری‌كه بقیه متوجه شوند كه ما اول آمده‌ایم. یک ساعتی كه گذشت، یک مینی‌بوس آمد. غلغله شد. هرکس دست رفیقش را می‌كشید که توی ماشین جا شوند. هرچه به عزیز می‌گفتم داریم جا می‌مانیم و به‌طرف ماشین حرکت می‌کردم، عزیز دستم را عقب می‌کشید و می‌گفت: «بگذار همه سوار شوند.»

همه سوار شدند. چهار، ‌پنج نفر ماندیم. عصبانی و ناراحت دستش را کشیدم و گفتم: «پسر تو چه‌قدر ماستی. دو ساعت است كه زیر آفتاب ایستاده‌ایم. خُب اعصابم را لگدمال کردی. حالا بیا یک ساعت توی این گرما پیاده برویم. راه بیفت!»

عصبانی راه افتادم. عزیز دستم را گرفت و دستی روی سرم کشید. لبخندی زد و گفت: «قدرت‌جان! خون‌سرد باش. می‌رویم. دیدی که بندگان خدا عجله داشتند.» با تندی گفتم: «برو بابا! واقعاً که ماستی دیگر. من را بگو...»

خاطرات رزمندگان

من آن‌موقع نفهمیدم عزیز چرا این کار را کرد. ماشین بعدی كه آمد، سوار شدیم. عزیز هم كه سر ذوق آمده بود، شروع کرد به نوحه خواندن. به خرم‌آباد که رسیدیم، ماشین رفت كه گازوئیل بزند. بچه‌ها همه پیاده شدند. عزیز موقع پیاده شدن، از تو کیفش یک بسته‌ی بزرگ پسته درآورد. گفتم: «عزیز! تو این هول و ولا پسته از کجا آوردی؟»

خندید و گفت: «مادرم پسته‌ها را گذاشته. گفته که، ننه! تو لاغری، کم‌خونی، ضعیفی. پسته بخور که جان بگیری.» پسته‌ها را بین بچه‌ها تقسیم کرد. گفتم: «چیزی كه برای خودت نماند.»

خندید و صلوات بلندی فرستاد. ماشین که راه افتاد، طولی نکشید که چادرهای هفت تپه، لابه‌لای تپه‌ماهورها نمایان شدند. پیاده شدیم. رفتیم توی صف سازمان‌دهی. من شدم بی‌سیمچی گروهان «ابوذر». فرمانده گروهانمان بردار «سعید ستارزاده» بود و فرمانده گروهان كناری‌مان، گروهان «سلمان»، «سیدمجتبی علمدار» كه باهم ادغام شدیم.

با سیدمجتبی خیلی صمیمی بودم. رفاقتمان توی جزیره‌ی مینو زیاد شد. داشتم توی رودخانه شنا می‌کردم. رفته بودم روی یک بلندی كه مجتبی شیرم کرد. چنان شیرجه زدم كه با کله رفتم توی ماسه‌ها. زده بودم به عمق کم رودخانه. لحظه‌ای حس کردم سرم ترکید. ماسه‌ها رفتند توی چشم‌هایم. صورتم خونی شد و زیر آب آه و ناله‌ام درآمد. ترسیده بودم. در همین حال بودم كه یک‌مرتبه ساق پایم سوخت. داد کشیدم: «مار من را زد.»

سیدمجتبی پرید و مرا بیرون کشید. دیدم پایم ذره‌ ذره ورم می‌کند. سرم هم شکسته بود و خون روی صورتم لخته شده بود. با خودم فکر کردم کارم دیگر تمام است. این هم از شانس من؛ همه تیر می‌خورند، ما را مار زد. اگر می‌مردم، آبرویم می‌رفت.

کم‌کم همه جا تار شد. بچه‌ها شوخی می‌كردند و دستم می‌انداختند. من داشتم درد می‌کشیدم و در فکر مرگ بودم، آن‌ها روی خاک ریسه می‌رفتند و می‌خندیدند. سیدمجتبی موتورش را آورد و مرا سوار کرد. رفتیم بیمارستان صحرایی.

کم‌کم آسمان رنگی دیگر گرفت. در همان حال حرکت نماز خواندیم. کمی جلوتر، کنار تخته‌سنگی، چهار رزمنده با دوربین، تجهیزات و کلاشینکف كنار هم كز كرده بودند. سعید را صدا زدم. بچه‌های شناسایی بودند كه از خستگی به خواب رفته بودند و حالا بیدار نمی‌شدند. تنشان یخ زده بود؛ طوری‌که انگار سه، چهار روز است که منجمد شده‌اند. بچه‌ها كه رد می‌شدند، دستی به صورت شهدا كشیدند، تبرک جستند و صلواتی می‌فرستادند

مجتبی می‌خندید و دل‌داری‌ام می‌داد. از آن‌جا خیلی به هم نزدیک شدیم. سیدمجتبی روحیه‌های خاص خودش را داشت. ورزشکار ماهری بود و تند و تیز می‌دوید. اهل دل بود، مداح اهل‌بیت(ع). وقت نماز و نیایش، دیگر آن سیدِ توی رودخانه و زمین فوتبال نبود. توصیه‌های اخلاقی عرفانی خاصی هم به بچه‌ها می‌كرد. حرف‌هایی می‌زد که ما خیلی جدی نمی‌گرفتیم.

دو، سه هفته‌ای می‌شد که آمده بودیم و هنوز خبری از عملیات نبود. مجتبی برای ما روضه می‌خواند، عزیز هم مداحی می‌کرد. حالِ پیش از عملیات، حال غریبی بود. همه‌ی بچه‌ها شهادت می‌خواستند، اما بعضی‌ها بیش‌تر از دیگران زحمت می‌کشند. نماز شب می‌خواندند، مناجات و نیایش، دعا می‌كردند. طولی نکشید که آرزویمان محقق شد و گفتند: «دیگر وقتش است.»

یكی پوتین واكس می‌زد، یكی حمایلش را محکم می‌کرد، یكی قمقمه‌اش را پر می‌كرد، آن یكی سربندش را می‌بست.

- آهای رفیق! سربندم را نمی‌بندی؟

شاید اولین بار بود كه با كسی كه ازش می‌خواست سربندش را ببندد، روبه‌رو می‌شد، اما در همان لحظه‌های کوتاه، چنان انس می‌گرفتند كه انگار از یک خانواده‌اند.

خاطرات رزمندگان

بچه‌ها در چادر حسینه جمع شدند، حالا دیگر آن کسالت، محنت و خستگی از تن رفته بود و همه سرحال و با نشاط بودند. نیروها به خط شدند. برف شدیدی می‌بارید. فرمانده روی تلی از خاك که حالا برف رویش نشسته و سفیدش كرده بود، ایستاده بود. با «مهدی باقی»، رزمنده‌ای که هفده سالش نشده بود، صبحت می‌كرد تا بتواند قانعش كند که بماند؛ طوری‌كه ناراحت هم نشود. می‌گفت: «بمان و مراقب چادرها باش.»

مهدی، پانزده سالش بود كه در میدان مین، پایش روی مین والمری رفت و پاهایش را پیشاپیش به بهشت فرستاد. حالا هم با یك جفت پای مصنوعی، سر ستون ایستاده بود. کمی آن‌طرف‌تر زیر دانه‌های سفید برف، گروهان سلمان هم به خط شده بود و سیدمجتبی آرام برای نیروهایش حرف می‌زد. گفت‌وگوی فرمانده و مهدی بی‌نتیجه بود. مهدی زیر بار نمی‌رفت. اسلحه‌اش را جلوی صورتش گرفته بود و می‌گفت: مگر این‌جا چاله میدان است که من مراقب لوازم بچه‌ها باشم تا دزد نبرد؟ فرمانده جان! بگو داری دورم می‌زنی.»

باید ده كیلومتر، تو باد و کولاک، در کوهستان پیاده راه می‌رفتیم و فرمانده، نگران مهدی بود. فرمانده سری تکان داد و از آقامجتبی خواست كه بیاید و مهدی را قانع کند.

گروهان سلمان با تکبیر و صلوات به راه افتاد. سیدمجتبی هم آمد تا مهدی را راضی کند. کلامش دل سنگ را رام می‌كرد، چه رسد به دل مهدی.

ستون مانند قطاری در حرکت بود. خودم را به فرمانده رساندم و پابه‌پایش حركت كردم. سر برگرداندم. انگار همه‌ی ستون دلواپس مهدی بودند. کم‌کم مهدی مانند دانه‌های برف، در نگاهمان ذوب شد. کولاک بود و دانه‌های خشک برف، صورت بچه‌ها را نوازش می‌كرد. از دوردست‌ها صدای گلوله‌های دوزمانه می‌آمد. گاهی دستم را می‌فشردم روی شصتی بی‌سیم و رها می‌كردم تا انگشتانم یخ نزنند. نوك اسلحه‌ها قندیل بسته بود و برف لحظه‌به‌لحظه بیش‌تر می‌شد. به یک شیار رسیدیم. سعید با مجتبی صحبت می‌كرد. نزدیک‌تر شدم. همه‌جا سفیدپوش شده بود و راه‌باریکه‌ای که بچه‌های شناسایی مشخص كرده بودند، زیر دانه‌های برف گم شده بود. سعید حرکت كرد و من و ستون به‌دنبالش راه افتادیم. دو ساعتی بود که راه رفتیم. از سعید ته مقصد را پرسیدم. نوری کم‌سو در دوردست را نشان داد و گفت: «بچه‌ها نگاه کنید، آن‌جاست.»

اگر تیربارچی سمج عراقی را می‌زدیم، کار تمام بود. «سیدعلی دوامی»، از بچه‌های جویبار گفت: «این سهم من است. من به یک مادر شهید در محلمان قول داده‌ام که گوش یک بعثی را برایش ببرم.» در آن وضعیت، شهید دوامی به فکر مادر شهیدی بود که بهش قول داده بود. باید به وعده‌اش عمل می‌کرد. سه، چهار ساعتی گذشت...

دلگرم شدم. راه سخت‌تر می‌شد. به یك سراشیبی رسیدیم. بچه‌ها لیز می‌خوردند. هرچیزی که از دستشان می‌افتاد، پرت می‌شد ته دره و صدایش توی کوهستان می‌پیچید. بچه‌ها از خستگی روی برف‌ها می‌افتادند و سعید داد می‌كشید: «بلند شوید، یخ می‌زنید.»

خودش خسته‌تر از همه بود. بچه‌ها هم‌دیگر را چسبیده‌ بودند و زنجیر‌وار حركت می‌كردند. بعضی‌ها كه سُر می‌خوردند، می‌خوردند به یک تخته‌سنگ و صدای ناله‌شان بالا می‌رفت. همه می‌زدند زیر خنده و همین روحیه‌شان را بالا می‌برد.

کم‌کم آسمان رنگی دیگر گرفت. در همان حال حرکت نماز خواندیم. کمی جلوتر، کنار تخته‌سنگی، چهار رزمنده با دوربین، تجهیزات و کلاشینکف كنار هم كز كرده بودند. سعید را صدا زدم. بچه‌های شناسایی بودند كه از خستگی به خواب رفته بودند و حالا بیدار نمی‌شدند. تنشان یخ زده بود؛ طوری‌که انگار سه، چهار روز است که منجمد شده‌اند. بچه‌ها كه رد می‌شدند، دستی به صورت شهدا كشیدند، تبرک جستند و صلواتی می‌فرستادند.

خستگی، بی‌خوابی و سردی هوا همه را گیج و کلافه کرده بود. ساعتی بعد، هوا که روشن شد، از برف و یخ‌بندان رد شدیم، از یک بلندی عبور كردیم و وارد شیاری شدیم. به

جاده‌ی «ملخ‌خور» كه به‌تازگی ایجاد شده بود، رسیدیم. یك طرفش كوه بود و در طرف دیگرش شیار و شیب تند. لودرها جاده را تسطیح می‌كردند. در خرمال عراق بودیم و لشکر «25 کربلا» داشت در شیار «سورن» برای عقبه‌ی عملیات جاده می‌زد. ماشین‌ها می‌توانستند از هفت‌تپه تا آن‌جا را بروند و بیایند و من در تعجب بودم که چرا ما را از این نقطه نیاوردند.

خاطرات رزمندگان

کمی بعد، آفتاب را بالای سرمان دیدیم، هرچه جلوتر می‌رفتیم، هوا گرم‌تر می‌شد. تا نیم ساعت پیش گرفتار سرما و یخ‌بندان بودیم و حالا در خاک عراق، هوا گرم و بهاری بود. كم‌كم چشم‌هایمان سنگین می‌شد و روی تخته‌سنگ‌ها، زیر آفتاب به خواب می‌رفتیم كه ناگهان صحنه‌ی عجیبی دیدم. مهدی با تکه‌چوبی در دست، داشت از یک بلندی پایین می‌آمد. داد كشیدم: «بچه‌ها! مهدی. مهدی آمد.»

همه تعجب كردند. بالاخره مهدی كار خودش را كرد. آن‌قدر خسته بودیم که تا ظهر خوابیدیم. برای نماز ظهر بیدار شدیم و ناهار را که خوردیم، عزیز شروع کرد به چاووشی. بعد از آن‌همه مشقت و سختی، چاووشی عزیز، حالی غریبی بهمان می‌داد. حسابی روحیه گرفتیم. بی‌سیم را به سعید دادم. نام عملیات را تازه فهمیدم. عملیات «والفجر10». نرسیده به سه‌راهی «سیدصادق»، آتش دشمن شروع به باریدن كرد و با توپ از ما پذیرایی كردند. کمی جلوتر، یک گلوله‌ی توپ در چند متری عزیز به زمین خورد و عزیز در خون شناور شد. نزدیک شدم، انگار حمام خون گرفته بود. به یاد شب اعزام افتادم که گفت: «مادرم پسته را بهم داده بخورم و گفته، تو کم‌خونی، ضعیفی؛ پسته بخور تا جان بگیری.»

حالا عزیز در خون خود شناور بود. باید پیش می‌رفتیم. وظیفه داشتیم چند پاسگاه عراق را تصرف کنیم. صورتش را بوسیدم و راه افتادم. از سه‌راهی که رد شدیم، گروهان سلمان از یک سو و گروهان ابوذر از سوی دیگر با عراقی‌ها درگیر شدیم. گروهان‌های دیگر هم در نزدیكی ما با عراقی‌ها درگیر بودند. عراقی‌ها در نقطه‌ای که ما وارد عملیات شده بودیم، به‌شدت مقاومت می‌کردند.

باید مرتب پاسخ بی‌سیم را می‌دادم و كنار فرمانده گروهان می‌ماندم. دشمن روی یک قله‌ی بلند بود و بر ما مسلط بودند. منطقه پر از مین بود، مین‌هایی كه به‌طور نامنظم، پشت سیم‌‌خاردارها ریخته شده بودند و وضعیت را سخت می‌كردند. مین‌ها ضدنفر والمر، منور و گوجه‌ای بودند و چون قله‌ها طوری بودند که هیچ تانکی نمی‌توانست ازشان بالا برود، مین ضدتانك نبود. عراقی‌ها روی هر قله سه، چهار سنگر داشتند كه بینشان را با قلوه‌سنگ، كانال‌كشی كرده بود. سنگرها هم بیش‌تر با قلوه‌سنگ چیده شده بودند. سلاح‌های دشمن سلاح‌های سبكی بود. درگیری هم‌چنان ادامه داشت. اگر تیربارچی سمج عراقی را می‌زدیم، کار تمام بود. «سیدعلی دوامی»، از بچه‌های جویبار گفت: «این سهم من است. من به یک مادر شهید در محلمان قول داده‌ام که گوش یک بعثی را برایش ببرم.»

در آن وضعیت، شهید دوامی به فکر مادر شهیدی بود که بهش قول داده بود. باید به وعده‌اش عمل می‌کرد. سه، چهار ساعتی گذشت. علمدار در موقعیت خودش موفق شده بود و نیروهایش پدافند کرده بودند. با «سیدمصطفی»، پسرعمویش به کمک ما آمدند. نیم ساعت نگذشته بود كه یک تیر از آن تیربارچی سهم پای سیدمجتبی شد.

بالاخره بچه‌ها خیلی زود با توكل بر خدا و با فریاد الله‌اکبر بالای قله رسیدند. آن‌جا كه رسیدیم، حسابی بهت‌زده شدیم. دوامی بالای سر تیربارچی عراقی بود. زدیم زیر خنده. بچه‌ها دور سیدعلی را گرفتند.

پس از پاک‌سازی، مستقر شدیم. طولی نکشید که عراق پاتک سنگینی کرد. «رمضان ده‌باشی» و خیلی از بچه‌ها شهید و زخمی شدند. سیدمصطفی علمدار هم زخمی و قطع نخاع شد. سیدمجتبی هم پس از جنگ، همان روحیه‌های عرفانی‌اش را حفظ کرد‌ و عاقبت در سالروز ولادتش، به شهادت رسید.

نویسنده: غلامعلی نسائی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:24:46.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

شرهانی دشت شقایق‌ها است
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
تفحص کلمه‌ای آشنا در قاموس فرهنگ لغت این وطن است. واژه‌ای که هراز گاهی نسیم عشق و صفا و دلدادگی را بر فضای کشور حاکم می‌کند . چه پیکرهای مطهری که در اعماق زمین مأوا گزیده‌اند و دیدار با عزیزانشان را به قیامت گذاشتند و حال چه چشم‌هایی که دیگر کم‌سو شده‌اند، ولی هنوز بر در خانه دوخته شده ...

گفت‌وگو با تفحص‌گر شهدا در شرهانی

تفحص کلمه‌ای آشنا و محزون در قاموس فرهنگ لغت این وطن است. واژه‌ای که هراز گاهی نسیم عشق و صفا و دلدادگی را بر فضای کشور حاکم می‌کند و باز سر زخم دل‌ها دوباره وا می‌شود. چه پیکرهای مطهری که در اعماق زمین مأوا گزیده‌اند و دیدار با عزیزانشان را به قیامت گذاشتند و حال چه چشم‌هایی که دیگر کم‌سو شده‌اند، ولی هنوز بر در خانه دوخته شده تا که شاید بند بند استخوان‌های عزیزشان را در آغوش بگیرند. اما این همه قصه ما نیست، بلکه روی دیگر قصه آن است که مردانی از جنس شهدا، بی‌ریا و خالصانه و آرزوی صدق و صفا، شبانه‌روز در تلاشند تا شاید گوهری تابناک را از عمق زمین تفحص کنند و چه بسیاری از این عزیزان که مظلومانه در این راه سخت و طاقت‌فرسا، قربانی بی‌مهری مین‌ها می‌شوند و مستانه به دیدار دوستان می‌شتابند. به همین خاطر و برای تقدیر از این عزیزان به سراغ اسدالله چوبین، رزمنده دیروز جبهه‌ها و تفحص‌گر امروز سنگرهای سرد و خاک تفتیده شرهانی رفتیم تا در رابطه با تفحص‌‌های منطقه شرهانی، این خاک پررمز و راز که به سرزمین پلاک‌های گمنام معروف است هم کلام شویم، گرچه ایشان بنا به دلایلی تمایل به انجام مصاحبه نداشت اما بالاخره قبول کرد با ما مدتی را گپ و گفت کوتاه داشته باشد ‌که تقدیم می‌شود:

 آقای چوبین! ابتدا خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه عملیات‌هایی شرکت داشتید؟

اسدالله چوبین هستم، ساکن شهرستان دهلران، چهل ماه سابقه حضور در جبهه دارم. از سال 1361 به مدت پنج سال و نیم به عنوان کمک راننده لودر در جهاد پشتیبانی جنگ مشغول خدمت شدم. در سال 1363 به عنوان راننده اکیپ اداره راه و ترابری در مسیر ارتفاعات حمرین که در تیررس مستقیم دشمن بود از ناحیه شکم و صورت مجروح شدم که به بیمارستان صحرایی موسیان منتقل و سپس به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک اعزام و بستری شدم. بعد از بهبودی بلافاصله به جبهه اعزام و در چندین عملیات از جمله عملیات کربلای یک و عملیات کربلای شش و والفجر 10 شرکت داشتم. همچنین از سال 1378 به صورت موردی با بچه‌های تفحص همکاری‌ام را شروع و از سال 1379 به عنوان راننده بیل مکانیکی با گروه تفحص لشکر 14 امام حسین (ع) تا الان مشغول همکاری هستم.

شرهانی در حقیقت دشت شقایق‌هاست، شرهانی در مفهوم عربی یعنی دشت باز. شرهانی در 65 کیلومتری شهرستان دهلران واقع شده است. این یادمان در نزدیکی پاسگاه چم‌سری در محدوده فکه شمالی نزدیک به زبیدات عراق و در 70 کیلومتری استان العماره عراق قرار دارد

مایلیم درباره موقعیت جغرافیایی یادمان شرهانی برایمان توضیح بفرمایید.

شرهانی در حقیقت دشت شقایق‌هاست، شرهانی در مفهوم عربی یعنی دشت باز. شرهانی در 65 کیلومتری شهرستان دهلران واقع شده است. این یادمان در نزدیکی پاسگاه چم‌سری در محدوده فکه شمالی نزدیک به زبیدات عراق و در 70 کیلومتری استان العماره عراق قرار دارد. این منطقه به عنوان دشت باز دارای سه ارتفاع به نام‌های ارتفاعات حمرین و ارتفاعات 175 زبیدات و ارتفاعات 178 است.

از مهم‌ترین و جالب‌ترین بخش در یادمان شرهانی کانال 90 کیلومتری کمیل برایمان شرح دهید.

در سال 1359 توسط دشمن و به دست مهندسان فرانسوی کانالی به طول 90 کیلومتر و عرض 5 متر و ارتفاع 4متر کاملاً حرفه‌ای و مهندسی شده حفر شد. این کانال در منطقه حمرین معروف به کانال حمرین و در منطقه شرهانی معروف به کانال شرهانی و کمیل و در خاک عراق معروف به کانال بجلیه است. این کانال منحصر به فرد و دارای چند سه راهی و چهار راهی می‌باشد که برای موانع و پیشروی رزمندگان اسلام حفر شده بود که به حول و قوه الهی در عملیات والفجر مقدماتی به تصرف رزمندگان اسلام درآمد.

تفحص‌ شهدا در شرهانی

 

از آن شب مرموزی که تعدادی از رزمندگان اسلام بر اثر سیل رودخانه دو برج غرق و به شهادت رسیدن صحبت بفرمایید.

رودخانه دو برج در 7 کیلومتری شرهانی قرار دارد. این رودخانه به عرض بیش از 10 متر به وسیله باران‌های فصلی چند برابر شده است. زمانی که تعدادی از رزمندگان اسلام از لشکر 14 امام حسین (ع) که از بچه‌های اصفهان بودند، در حین عملیات در حاشیه این رودخانه مستقر شده بودند به دلیل عدم آگاهی حاشیه را ترک نکرده بودند تا اینکه سیلی نا‌بهنگام و به دلیل بارش‌های فصلی باعث غرق شدن این عزیزان می‌شود و به فیض شهادت نائل می‌آیند.

کار تفحص شهدا بر چه اساسی در مناطق صورت می‌گیرد؟

ما از همه ظرفیت‌ها و توانایی‌ها برای کار تفحص استفاده می‌کنیم. ما با دشتبانی و تجربه کاری که در این سال‌ها به دست آوردیم و با بهره‌مندی از سنگرها و خاکریزهای باقیمانده دوران جنگ کار تفحص انجام می‌دهیم. در حال حاضر هم از منطقه فکه جنوبی در مرز خوزستان تا منطقه سومار در حال تفحص هستیم.

آیا تا به حال در حین تفحص دچار تلفات شده‌اید؟

خیلی زیاد به عنوان مثال شهید والامقام، پازوکی هم از گروه 27 لشکر محمد رسول‌الله (ص) و جانباز عزیز آقای قدمیان از جمله این عزیزان بوده‌اند.

مردم چطور مثلاً دامداران و کشاورزان منطقه با شما همکاری دارند؟

بله هم از دامداران ایرانی و هم از دامداران عراقی که به صورت فصلی در منطقه سکونت دارند استفاده می‌کنیم، همچنین رزمندگان دوران دفاع مقدس هم با ما هستند و ما را در این تفحص‌ها یاری می‌نمایند.

رودخانه دو برج در 7 کیلومتری شرهانی قرار دارد. این رودخانه به عرض بیش از 10 متر به وسیله باران‌های فصلی چند برابر شده است. زمانی که تعدادی از رزمندگان اسلام از لشکر 14 امام حسین (ع) که از بچه‌های اصفهان بودند، در حین عملیات در حاشیه این رودخانه مستقر شده بودند به دلیل عدم آگاهی حاشیه را ترک نکرده بودند تا اینکه سیلی نا‌بهنگام و به دلیل بارش‌های فصلی باعث غرق شدن این عزیزان می‌شود و به فیض شهادت نائل می‌آیند

خاطره‌ای از این تفحص‌ها دارید برایمان بفرمایید؟

خاطره که زیاد هست. اما جالب‌ترین خاطره مربوط می‌شود به تفحص دو تن از شهدای عزیز که پدر و پسر و از سادات معزز و معظم بودند که بعد از 25 سال، قریب به دو سال پیش تفحص شدند. این عزیزان در عملیات والفجر 6 در جنوب دهلران و در منطقه چیلات شهید شده بودند. شهیدان اسماعیل‌زاده اهل روستای باقر تنگه بابلسر مازندران بودند، ما به وسیله دشتبانی احساس کردیم که این زمین دست خورده است. با بیل دستی شروع به حفر زمین کردیم و در اولین حفر به جمجمه شهید (پسر) برخورد کردیم و بعد از جست‌وجو پیکر مطهر پدر بزرگوارشان که در آغوش شهید بود نمایان شد. روح‌شان شاد.

چند شهید تا به حال در شرهانی تفحص شده و چند تن از این عزیزان دارای پلاک و مشخصات بودند؟

آمار دقیق ندارم، اما بیش از هزار شهید در این منطقه پیدا کردیم که بیشترشان پلاک و مشخصات داشتند.

از آخرین تفحص‌تان برایمان بفرمایید.

بله، در همین ماه مبارک رمضان مورخ 14 مرداد 1390 روز جمعه که متعلق به آقا امام زمان (عج) هم هست در منطقه شرهانی مشغول تفحص بودیم که یکی از فرزندان عزیز حضرت روح‌الله را پیدا کردیم و این شهید در حقیقت مهمان ماه مبارک رمضان ما شدند.

حرف آخر؟

ان‌شاءالله که همیشه خادم شهدا بمانم. التماس دعا.

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:45:55.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

عینک‌‌های مانده در حلبچه
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
شگفت‌روزی بود آن بامداد تیره‌گون. آسمان می‌بارید، اما نه برف و باران. زمین می‌رویید، اما نه شاد و خندان. مرگ می‌بارید و زمین می‌شکافت از تیزی موشک‌های قاتل. حلبچه، آماده می‌شد تا تاریخ را بگریاند و جهان را شرمسار پیکرهای بی‌جانش کند.

شگفت‌روزی بود آن بامداد تیره‌گون. آسمان می‌بارید، اما نه برف و باران. زمین می‌رویید، اما نه شاد و خندان. مرگ می‌بارید و زمین می‌شکافت از تیزی موشک‌های قاتل. حلبچه، آماده می‌شد تا تاریخ را بگریاند و جهان را شرمسار پیکرهای بی‌جانش کند.

آن روز و روزگار را خوب به یاد دارم. هزاران پیر و جوان و کودک از شهر می‌گریختند تا همچون همشهریان خود، گازهای شیمیایی را در ریه‌های خود فرو نبرند. اضطرابِ مردان بیش از زنان بود، و هراس زنان بیش از مردان. کودکان، می‌دویدند تا آخرین بازمانده‌های جنایتی باشند که استبداد بعثی آفریده بود. به کجا می‌رفتند؟ هر جا جز شهرشان. حلبچه در تصرف مردگانی بود که یک‌قطره خون از دماغ هیچ‌کدامشان نریخته بود؛ اما همگی زرد و بی‌حس، نقش زمین شده بودند. چقدر دلم می‌خواست که دفترچه خاطرات یکی از این پنج‌هزار مرده را می‌یافتم و همان‌جا بر سر جنازه او می‌نشستم و می‌خواندم. دفترچه‌ای نیافتم، اما آلبوم‌ عکس خانواده‌ای را یافتم که جنازه‌های آنان از حیاط تا کوچه را تن‌فرش کرده بود. در آن آلبوم، هیچ عکسی را ندیدم که بی‌خنده و شادی باشد.

گوشه‌ای نشستم و چشم از غروب خسته آن روز غمبار برگرفتم. خورشید، در شرم خود پنهان می‌شد. می‌شنیدم که با خود می‌گفت کاش امروز طلوع نکرده بودم؛ کاش در تاریخ حلبچه، این روز شیمیایی را ننوشته بودند. رفت و رفت تا دیگر اثری از او باقی نماند.

آسمان می‌گفت آن دم با زمین

گر قیامت را ندیدستی ببین

آن روز و روزگار را خوب به یاد دارم. هزاران پیر و جوان و کودک از شهر می‌گریختند تا همچون همشهریان خود، گازهای شیمیایی را در ریه‌های خود فرو نبرند. اضطرابِ مردان بیش از زنان بود، و هراس زنان بیش از مردان. کودکان، می‌دویدند تا آخرین بازمانده‌های جنایتی باشند که استبداد بعثی آفریده بود. به کجا می‌رفتند؟

صدای پاهای برهنه و گریه‌های گیج، سکوت کوهستان را نمی‌شکست؛ اما ناگاه بانگی برخاست. صدای مجری جوانی بود که از رادیو عراق پخش می‌شد. گوشه‌هایی از سخنان صدام را شمرده و متین می‌خواند. از حماسه‌سازی سربازانش می‌گفت و اینکه جهان عرب، باید مجوس‌کشی او را ارج گذارند. ایرانیان را دشمنان خدا می‌خواند و اعراب را به اتحاد در برابر این دشمن دیرینه دعوت می‌کرد. آن روز هر چه با خود اندیشیدم، نفهمیدم چرا صدام این دیوانگی را کرد. امروز به علت‌ها فکر نمی‌کنم؛ چون همیشه هر جنگی علتی دارد. به این می‌اندیشم که از این جنگ، چه نصیبی برای مردم عراق بود؛ مردمی که از جهان، فقط صدام را و شعارهایش را می‌شناختند، و از ایران هیچ نمی‌دانستند جز خبرهای بعثی و تحلیل‌های حزبی.

حلبچه

آنان کدام داروی حماقت را سر کشیده بودند که هشت سال بی‌امان کشتند و کشته شدند؟ سربازان عراقی، به‌اجبار یا اختیار، گلوله می‌پاشیدند و بمب می‌ریختند و خون می‌‌آشامیدند. گاه نیز آواز می‌خواندند و شعار می‌دادند و نعره‌های مستانه سرمی‌دادند. صدام، با چشم و گوش آنان چه کرده بود که دیوانه‌وار می‌جنگیدند و جز فرمان بعثی نمی‌شناختند؟

نشستم و عکس‌های مردانی را ورق زدم که از آینده خود بی‌خبر بودند. کودکان معصوم، چشم‌های خود را ریز کرده بودند تا شاید فردای دور را نزدیک‌تر ببینند و از هم اکنون بلوغ و حجله‌آرایی خود را جشن گیرند. آن روز، آسمان روی از زمین برمی‌گرفت تا نبیند آنچه بر جنبندگان ریخته است. زمین دهان باز کرده بود تا مگر خود را ببلعد و این‌همه مرد و زن و کودک را در خاک جفا نپوشاند.

برخاستم و به میان بازماندگان آمدم؛ آنان که جز توده‌ای از ترس و وحشت و مظلومیت نبودند. یکی خدا را شکر می‌گفت که درونش جهنمی از گازهای شیمیایی نشد، و دیگری صدام را نفرین می‌کرد، و پیرمردی را نیز دیدم که چشم از افق برنمی‌داشت.

ـ سلام. خوبی؟ چیزی نمی‌خوای پدر جان؟

ـ نه. زنده باشی پسرم... فقط ....

ـ فقط چی؟ بگو! تعارف نکن.

ـ عینکم! عینکم مانده است. می‌شه رفت داخل شهر؟ عینکم رو لازم دارم.

ـ عینک؟ برای چی؟ می‌خوای چی‌کنی؟ نمی‌تونی ببینی؟

ـ قرآن! می‌خوام قرآن بخونم، نمی‌تونم.

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:46:52.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:43 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

دست نوشته های غواص شهید
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
 این را می‌گویم که بعدها ببینید چه باید می‌بود و چه بود. غواص‌های ارتش هیکلی بزرگ و تنومند، ولی بچه‌های ما همگی جثه‌ای کوچک و روحی بزرگ داشتند و اصل برای ما روح بلند و بزرگ بود. به دلیل جثه‌های کوچک، لباس‌ها گشاد بودند و بچه‌ها اذیت می‌شدند، ولی بایستی کار می‌کردند و آموزش می‌دیدند با کمال استقامت، آن همه رزم شبانه و آموزش را پشت سر گذاشتند، فقط برای رضای خدا

شهید محمود دوستانی دزفولی که فرماندهی گروهان غواص گردان بلال از لشکر 7 ولی عصر (عج) را در عملیات والفجر 8 به عهده داشت در تاریخ 5/12/64 در حالی که در کنار همرزمانش در اتوبوس نشسته بود، بر اثر اصابت راکت هواپیمای دشمن متجاوز، به شهادت رسید و به دوستان و برادر شهیدش پیوست.

متنی که در ادامه مشاهده خواهید کرد گوشه ای خاطرات شهید دوستانی است که ایشان به قلم خود می نویسد:

برنامه ما به این شکل بود که قبل از اذان صبح بیدار می‌شدیم صبحانه یا به قول بچه‌ها، سحری می‌خوردیم و با اذان صبح نماز می‌خواندیم. پس از آن به خط می‌شدیم تا به آموزش غواصی در آب سرد برویم. در آن صبح‌های زود، هر کس بچه‌ها را می‌دید که وارد آب می‌شدند اگر چه لباس گرم به تن داشتند به جای آنها وحشت می‌کرد که البته همین صبر و استقامت بچه‌ها نتیجه ایمان آنها به خدا بود.

در مورد لباس‌ها (غواصی) نیز نخست بایستی آنها، را خیس می‌کردیم و بعد می‌پوشیدیم و این برای ما خیلی مشکل بود، چون بدنمان از آب یخ به لرزه می‌افتاد و صبح که می‌خواستیم لباس بپوشیم. حدود ساعت 6 صبح بدن‌مان از شدت سرما می‌لرزید. ولی بچه‌ها، با آن همه مشکلش، برای رضای خدا طاقت می‌آوردند.

نماز جماعت نیز به امامت حاج آقا یوسفی در پلاژ برگزار می‌شد. او چون خودش با بچه‌های غواص بود، حرف‌هایش به دل می‌نشست نماز که می‌خواند، همه‌اش گریه می‌کرد. بچه‌ها هم با او گریه می‌کردند و بین الصلاتین که برای بچه‌ها سخن می‌گفت از اول سخنانش با او اشک می‌ریختند و این به دلیل آن بود که با بچه‌ها بود و در دل آنها جا داشت.

یادم نمی‌رود برادران شهید مسعود اکبری، فرمانده گروهان غواص گردان حمزه، از لشکر 7 ولی عصر (عج) و عظیم مسعودی چند شب که حاج آقا سیفی را نمی‌دیدند می‌گفتند چون حاج آقا نیست، حال بچه‌ها گرفته شده است.

بچه‌ها با وجود سرمای زیاد و سختی‌های غواصی، همیشه به خدا توکل می‌کردند چون عملیات آبی با عملیات خشکی تفاوت فراوان داشت. اگر می‌خواستند کاری کنند، باید به کسی جز خدا توکل نمی‌کردند و به راستی راه را خوب تشخیص داده‌ بودند.

آیندگان باید بدانند که چه کسانی در این راه آمده‌اند. قطعا کسانی که این همه آگاهی داشتند می‌توانستند راهشان را خوب انتخاب کنند و همین‌ها بودند که آن همه سختی را تحمل کردند

قبل از آن زمان، من خودم، وقتی در رودخانه می‌رفتم فقط یک ساعت و شاید کمتر می‌توانستم در آب باشم، ولی در آنجا تمام ما ساعت‌ها در آب بودیم و آموزش می‌دیدم و جز یاری و لطف خدا چیزی دیگری در کار نبود. شب‌ها بعضی از بچه‌ها از فرط خستگی بعد از نماز مغرب و عشا به خواب می‌رفتند. بعضی روزها بود که بچه‌ها ساعت 6 صبح به داخل آب می‌رفتند و ساعت 12:30 ظهر بیرون می‌آمدند و این می‌طلبید که بچه ها پشتوانه قلبی قوی ای داشته باشند؛ چیزی که در وجود آنها موج می‌زد. با آن همه خستگی، شب‌ها بچه‌ها جلسه قرائت قرآن و اخلاق داشتند و مراسم دعا و توسل و عزاداری بود. آنجا شهید حمید کیانی، با قاطعیت تمام، روحیه‌ای عجیب به بچه‌ها می‌داد و همه باگفتار و سخنانش سر حال می‌آمدیم. حمید نسبت به تمام بچه‌ها خیلی رئوف و مهربان بود و صمیمت خاصی با آنها داشت.

یادم می‌آید که یک شب رزم شبانه داشتیم. حدود ساعت 8:30 بعد از پوشیدن لباس غواصی به داخل آب رفتیم. آن شب، هر چه آموزش دیده بودیم انجام دادیم. با بچه‌ها هم قرار گذاشته بودیم که آیه وجعلنا را هر شب بخوانیم تا در شب عملیات یادمان نرود، چون آنجا می‌بایست دشمنان اسلام کور می‌شدند.

در طول آموزش، پیش می‌آمد که بچه‌ها روزی سه بار نرمش می‌کردند و مربی‌ای که داشتیم این آموزش‌ها را در ارتش دیده بود و می‌گفت: ما فقط روزی 2 ساعت آموزش دیده‌ایم و غذایی که به ما می‌دادند انواع غذاهای تقویتی بوده و هر کدام از ما یک دست لباس غواصی داشته ایم.

غواص شهید

خدا شاهد است که ما با نان و خرما و شیره بچه‌ها را سیر می‌کردیم و به عنوان غذای تقویتی به بچه‌ها می‌دادیم و در آن حال، روزی شش ساعت در آب بودیم. آن هم فقط با چند دست لباس غواصی برای تمام گروهان‌های لشکر، ولی با همه اینها بچه‌ها با توکل به خدا همه آموزش‌ها را پشت سر گذاشتند و بسیار قانع بودند.

این را می‌گویم که بعدها ببینید چه باید می‌بود و چه بود. غواص‌های ارتش هیکلی بزرگ و تنومند، ولی بچه‌های ما همگی جثه‌ای کوچک و روحی بزرگ داشتند و اصل برای ما روح بلند و بزرگ بود. به دلیل جثه‌های کوچک، لباس‌ها گشاد بودند و بچه‌ها اذیت می‌شدند، ولی بایستی کار می‌کردند و آموزش می‌دیدند با کمال استقامت، آن همه رزم شبانه و آموزش را پشت سر گذاشتند، فقط برای رضای خدا.

آن دوره بعد از چهل روز تمام شد.

شهید عبد الصمد بلبلی جولا خیلی خودش را ساخته بود. او دانشجوی دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود و ذهن بسیار خوبی داشت. پدرش در یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس به بنایی مشغول بود. در مسابقات علمی که در گردان برگزار می‌شد، تنها کسی که خیلی زود و سریع پاسخ می‌داد عبدالصمد بود و باور کنید پرسش‌های مشکلی بودند که حتی طراح آنها جوابشان را در کتاب‌ها دیده بود وگرنه خودش پاسخ پرسش‌ها را نمی‌دانست! ولی عبدالصمد به راحتی و با سرعت به سؤالات پاسخ می‌داد.

آیندگان باید بدانند که چه کسانی در این راه آمده‌اند. قطعا کسانی که این همه آگاهی داشتند می‌توانستند راهشان را خوب انتخاب کنند و همین‌ها بودند که آن همه سختی را تحمل کردند.

در سختی‌ها چهره‌ی همیشه خندان شهید امیر خادمعلی فراموش نمی‌شود. او که اگر روزی ده بار از جلوی چادر می‌گذشت سلام می‌کرد. همین طور چهره شهید عظیم مسعودی که واقعا نمونه بود بعد از همه سختی‌های آموزش، عظیم را جز در حال خواندن کتاب و مطالعه نمی‌دیدی. او عاشق کتاب بود و خودش را با مطالعه کتاب ساخته بود. وقتی به نزد او می‌رفتم روحیه می‌گرفتم و برمی‌گشتم. او را سال‌ها بود که می‌شناختم.

در طول آموزش، پیش می‌آمد که بچه‌ها روزی سه بار نرمش می‌کردند و مربی‌ای که داشتیم این آموزش‌ها را در ارتش دیده بود و می‌گفت: ما فقط روزی 2 ساعت آموزش دیده‌ایم و غذایی که به ما می‌دادند انواع غذاهای تقویتی بوده و هر کدام از ما یک دست لباس غواصی داشته ایم.خدا شاهد است که ما با نان و خرما و شیره بچه‌ها را سیر می‌کردیم و به عنوان غذای تقویتی به بچه‌ها می‌دادیم و در آن حال، روزی شش ساعت در آب بودیم. آن هم فقط با چند دست لباس غواصی برای تمام گروهان‌های لشکر، ولی با همه اینها بچه‌ها با توکل به خدا همه آموزش‌ها را پشت سر گذاشتند و بسیار قانع بودند

به یادم می‌آید که روزی گفتند چند نفر برای آموزش خاصی می‌خواهند و به هیچ کس حتی به من که فرمانده گروهان بودم - هم محل آن را نگفتند و با تلاش فراوانی که کردم، متوجه شدم که برای کار در منطقه است.

جمعی از برادران، مانند شهید حسین انجیری و جمال قانع و بچه‌های دیگر که حالا زخمی و در بیمارستان‌ها بستری هستند، انتخاب و فرستاده شدند.

همانطور که قبلا گفتم، آموزش‌ها یکی از دیگری سخت‌تر بود. هیچ وقت یادم نمی‌رود که آن شب، در کلاس قرآن شهید حمید کیانی می‌گفت: ما این همه تلاش کرده‌ایم و سختی کشیده‌ایم تا خدا در شب عملیات به ما نظری کند. او می‌گفت به هر چه خدا گفته است عمل کرده‌ایم. گفته است: مسلمان باشید، شده‌ایم. گفته است: نماز بخوانید، خوانده‌ایم. گفته است: جهاد کنید، کرده‌ایم. گفته است: جنگ سخت بکنید، سخت‌ترین جای جنگ هم آمده‌ایم و از فضل خدا دور است که ما را کمک نکند. حمید با این صحبت‌ها بچه‌ها را دلگرم می‌کرد.

بعد از پایان دوره آموزش ، 48 ساعت به بچه‌ها مرخصی دادند. خودم هم مریض بودم و به دزفول رفتم. ساعت 8 صبح به دزفول رسیدم و حدود ساعت یازده بود که گفتند باید به گردان برگردم وقتی برگشتم، گفتند باید به منطقه بروم و این اولین بار بود که فهمیدم منطقه کجاست.

در این سفر، پنج نفر بودیم که نمی‌دانم چه رمزی بود که از بین این پنج نفر فقط من مانده‌ام. آنها عبارت بودند از برادران شهید مجید شعبانپور، عسکری، حمید محمد نژاد و مسعوداکبری که با هم به منطقه رفتیم و الان آن 4 نفر شهید شده‌اند. من مانده‌ام و معلوم نیست تقدیر چیست و حقیقتا این بار من متعجب مانده‌ام.

روحشان شاد

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:47:35.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:44 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

روایت یک راوی از کاروان راهیان نور

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

آن‌جا بچه‌ها به مصداق ورود در وادی مقدس طوی پاها را برهنه کردند و در معبر تنگ و رملی پا نهادند و گاهی نیز مطاف عشق گستردند تا از سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی، مشق در خون غلطیدن کنند. آه فکه چه غروب وداع دلگیری داشتی کاش حاجیانی که مکه را دیدند یک بار هم فکه را زیارت می‌کردند

راوی : حجه الاسلام مهدی دیانی

هفته بسیج دوستان قدیمی‌ام در مدرسه اباصالح قم به من گفتند: آیا به ما هم وقتی می‌دهی تا یادواره شهدایی در مدرسه داشته باشیم. تلاش کردم درس‌ها و وعده‌های هفته بسیج را جابجا کنم و بیایم و بالاخره آمدم. چه جمع قشنگ و غریبی، از شهداء برای طلبه‌ها گفتم که روزی خودم هم مثل آن‌ها در همان مدرسه عشق به شهادت شوری به سرم آورده بود که در حلقه چشمانم هویدا بود عاشقی!!!

این جلسه پر سوز و معرفت مقدمه اردوی راهیان نور سال 89 بچه‌های مدرسه شد. روزی دکتر مدیحی از بچه‌های قدیمی مدرسه تماس گرفت که می‌دانم در راهیان نور چقدر وقت شما تنگ است اما می‌خواهم یا خودت بیایی یا یک راوی خوب برایمان بفرستی. چشم!!! دنبال کردم آقای شاکری که آزاده و جانباز است نشد. رسول‌پور فرزند شهید و شاگردان قدیم مدرسه قبول کرد ولی دلهره داشت و می‌گفت: من سال‌های قبل رفتم امسال تو برو. امسال باید قوی‌تر باشیم. مسائل حاشیه‌ای و بدگویی برخی دوستان متفاوت‌السلیقه هم مانعمان نشود. گفتم من مسئول اعزام و مدیریت 400 راوی روحانی هستم تو که می‌دانی. گفت:... در نماز جمعه آقای صادقی راوی رزمنده و خوبمان را دیدم دستش را گذاشتم در دست دکتر مدیحی اما او هم پدر خانمش در راه کربلا تصادف کرد و... ؛

اکبری راوی جوان اما با استعداد هم که هماهنگ شد 4 روز قبل از 27 بهمن آمد و گفت این‌ها یک اتوبوس هستند و اگر شما می‌روی من با کاروان دیگری بروم... بالاخره قرعه به نام من بیچاره زدند. دوشنبه با وجود کلاس و جلسه هیأت علمی ـ تخصصی تبلیغ در جلسه هماهنگی و مدیریت اردو در مدرسه شرکت کردم. برنامه‌ریزی مسیرها و فرهنگی را کمک کردم و روز چهارشنبه از صبح تمام کارهای عقب‌افتاده یک ماهم را انجام دادم و سفارش‌ها را در گروه تفحص سیره شهداء به بچه‌ها کردم و آمدم سر فلکه ارتش و ساعت 14 به سمت دوکوهه حرکت کردیم. 15/15 دقیقه به اراک رسیدیم و تجدید وضویی و روحیه‌ای با یک چایی دبش.

حالا آن قدر بچه‌ها عاشقانه و عارفانه کنار این قتلگاه شهدای تیپ المهدی هر کدام در گوشه‌ای مشغول نماز بودند که آدم دلش نمی‌آمد از این حالت زیبای بچه‌های نسل سوم انقلاب دل بکند اما وقت تنگ بود و باید به سمت سوسنگرد حرکت می‌کردیم

در مسیر بچه‌ها سؤال می‌کردند که چگونه می‌توان طلبه‌هایی که خودشان انقلابی بودند و همچنین خانواده‌هایشان ولی بعداً تحت تأثیر یک هم‌مباحثه‌ای دیگر انقلاب و شهداء را باور ندارند را در راه آورد یا این‌که چرا فرزندان بعضی شهدا آن‌طرفی و... و برخی هم درباره شهید ضابط سؤال می‌کردند که وعده داده‌ایم بعد از صرف چای صحبت کنیم. صحبت اولیه‌مان با همین مباحث شروع شد. وقتی حرف از شهید ضابط شد، روضه حضرت زهرا پیش آمد و شروع اردو با روضه زیبای حضرت زهرا و صوت شعر زیبای:

یا فاطمه من عقده دل وا نکردم                   گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم

که توسط آقای مدیحی خوانده شد، گره خورد و بعد از آن بچه‌ها با نوای لعن بر قاتلین حضرت و غاصبین ولایت امیرالمؤمنین کار را ادامه دادند و اصرار بر خاطره‌گویی کردند.

کاروان راهیان نور

سی کیلومتری خرم‌آباد اول وقت نماز مغرب و عشاء را اقامه کردیم و بعد از نماز مسئول اردوهای دانش‌آموزی استان مرکزی را که در حال بازگشت از منطقه بود دیدم و با هم قرار کاری برای 3 اسفند در قم گذاشتیم. ساعت 19 شام را که الوویه لذیذی بود در اتوبوس سرو کردیم و ساعت 30/19 دقیقه از کنار خرم‌آباد گذشتیم. حالا وقت آن بود که سخن از دوکوهه را شروع کنیم که یکی از بچه‌ها برای مشورتی آمد. حالا چه کنیم؟ از بحث عیدالزهرا شروع شد و به بحث سن مناسب برای زندگی مشترک و مشاوره و چه مقدار به کارهای فرهنگی و بسیج کنار درس پرداختن ادامه یافت تا بالاخره بچه‌ها را آماده شنیدن یافتیم و باقی بحث را وعده به بعد دادیم و سخن درباره اردوگاه و آمادگی جهت رزم و نبرد و چگونگی مقابله دشمن در ابتدای انقلاب با توطئه‌های ضد انقلاب و ترورها و گروهک‌ها و تلاش برای تجزیه ایران جنگ با کموله و دموکرات و خنثی کردن کمک‌های بنی‌صدر به آن‌ها و تلاش حاج احمد متوسلیان گفتیم و جمع شدنشان با حاج ابراهیم همت و شهید محمود شهبازی و شهید وزوایی و شهید رنجبران در تشکیل تیپ 27 محمدرسول‌الله در دوکوهه ادامه دادیم و این‌که در اردوگاه‌ها آن‌چه مهم‌تر از آمادگی نظامی اتفاق می‌افتاد آمادگی معنوی و روحی بود. همه این حرف‌ها در تونل جاده جدید خرم‌زال گفته شد وقتی از تونل و بزرگراه خارج شدیم، 60 کیلومتر به اندیمشک مانده بود که ساعت 30/22 دقیقه به دوکوهه رسیدیم. بعد از استقرار بچه‌ها در ساختمان گردان مقداد، همه برای تجدید وضو جلوی حسینیه حاج ابراهیم همت آمدند و بعد از نثار فاتحه برای شهدای گمنام جلوی حسینیه، به سمت گردان تخریب حرکت کردیم. تا همه بیایند تو خط کمی طول کشید. دیدیم این‌جوری صبح هم نمی‌رسیم. بچه‌ها را به صف کردیم و زیر نور کم‌رنگ مهتاب به خاطر هوای ابر به ستون یک با برخی آموز‌ش‌های نیم‌بند ستون‌کشی در شب به گردان تخریب رساندیم. آن‌جا حرف‌های دل درباره بچه‌های بااخلاص گردان تخریب گفته شد و توسلی به یاد شهدای تخریب و دو رکعت نماز حالی به بچه‌ها داد بعد به سرعت این سه کیلومتر را برگشتیم که بچه‌ها برای نماز شب خواب نمانند اما با این همه که ما خسته‌شان کرده بودیم تازه شروع کردند از سر و کله تانک و نفربرها بالا رفتن.

با آن‌که قرار بود صبح زود برای دعای ندبه گلزار شهدای آبادان باشم اما... اما بچه‌هایی که شب قبل تا ساعت یک به هر دلیل نخوابیدند و گفتند و خندیدند توان معنوی‌اش را نداشتند. برای همین کمی معطل شدیم. بنده دنبال نان و خامه برای صبحانه و برادر مدیحی مشغول پخت نهار بود. بالاخره ساعت 30/7 از اردوگاه میثاق بیرون زدیم و در مسیر برای بچه‌ها از آبادان که عبادان بود و حالا به خاطر حمله فرهنگی استعمار انگلستان تبدیل به شهر مد و تریپ شده و شجاعت‌های مردمش در زمان جنگ گفتیم

صبح گروه اخلاص اندکی برای نافله شب در حسینیه حاج ابراهیم همت بی‌سیم دلشان را روشن کرده بودند و همراز با شهداء مناجات حضرت امیر(ع) را می‌خواندند. اذان شد و هنوز عده‌ای از بچه‌های کاروان و باقی کاروان‌ها آماده برای نماز نبودند. پیشنهاد شد مداح گردان آقای فرزانه زیارت عاشورا را بخواند تا بچه‌ها جمع شوند. جمع و تفریق شدند و اذان و نماز صبح؛ بعد از نماز صبح فرزانه شروع به دعای عهد خواندن با بلندگو کرد که با آن بلندگوی قوی حسینیه هم‌صدایش به زور شنیده می‌شد به حالی رفته بودیم که بغض آسمان از فراغ شهدایی که نماز شبشان ترک نمی‌شد، ترکید. چنان غرشی که همه برق‌ها رفت و انگار همه اشک‌هایش را یک‌جا روی حسینیه خالی کرد. دیگر صدای فرزانه به گوش نمی‌رسید. با هر زحمتی کمکش کردیم دعا را تمام کند. حالا دکتر و مسئول بسیج تلاش می‌کردند بلندگو را راه بیاندازند که دیدم دیگر وقت تأمل نیست. بلند شدم شروع کردم از نیت الهی که چگونه بدن‌های ضعیف را قوت داد طبق حدیث علوی با چند خاطره از شهید محسن آقازیارتی گره زدم و همه چون می‌ترسیدند که مثل بسیجی آبکشیده شوند تو تاریکی و ظلمات بیرون نرفتند و به حرف‌های من خوب گوش کردند. بعد از صحبت، دعا به امام زمان و نائب بر حقش امام خامنه‌ای(مدظله‌العالی) کردیم و بچه‌ها رفتند تا زیر باران وسائلشان را جمع کنند و سوار اتوبوس شوند. با بچه‌های مقر دوکوهه صحبت‌های کاری انجام شد و بعد از کمی معطلی 30/7 دقیقه از دوکوهه در این صبح زیبای پنج‌شنبه بیرون زدیم. نیم‌ساعتی هم در اندیمشک به جهت تهیه چای دبشی که بچه‌ها را سر حال بیاورد معطل شدیم. بالاخره به طرف شوش حرکت کردیم و در راه صبحانه را نوش جان کردیم. عجب کره و مربایی با چای ان‌شاءالله نوش جانمان باشد، گوشت شود به بدنمان و سرباز خوبی برای امام زمان(عج) و نائبش سید علی الحسینی الخامنه‌ای شویم. إن‌شاءالله؛

کاروان راهیان نور

بعد صبحانه شروع کردیم به تشریح منطقه خوزستان؛ از لحاظ جغرافیایی و ترکیب جمعیتی و این‌که قرارداد 1975 الجزایر چگونه بعد از سه مرتبه تصرف خرمشهر توسط همسایه غربی و بازگشت ذلت‌بارش و چگونگی کودتای صدام و همچنین تحرکات قبل از جنگ و توزیع شب‌نامه و سلاح بین عشایر و همچنین تصرف یک‌ساله دشمن در مناطق عرب‌نشین و بعد عملیات ثامن و طریق‌القدس و این‌که مقدمات عملیات فتح‌المبین آغاز شد و تدارک حمله و طراحی دور زدن توپخانه دشمن و توسل شهید محسن وزوایی را و فتح بزرگ با تفعل به قرآن و سوره فتح آمدن را گفتیم.

ساعت 40/9 در یادمان فتح‌المبین پیاده شدیم. بعد از تجدید وضو بچه‌ها را به ستون دو در کانال تا سنگرهای کمین با نوای کجائید ای شهیدان خدایی بردیم و بعد توضیح درباره شیار، سنگرهای کمین و قتلگاه نیروهای تیپ المهدی و دوباره به ستون یک با نوای یاد امام و شهداء حرکت به سوی قتلگاه نمودیم. آن‌جا سینه‌زنی مختصری و توجیه عملیات بزرگ فتح‌المبین و نقش تفکر خلاق (حسن باقری) اخلاصش و توانایی در فرماندهی و بعد ذکر یاد و خاطره شهید شیرعلی سلطانی و اشاره به قتلگاه شهداء شد و توسل خوبی توسط دکتر مدیحی شد.

حالا آن قدر بچه‌ها عاشقانه و عارفانه کنار این قتلگاه شهدای تیپ المهدی هر کدام در گوشه‌ای مشغول نماز بودند که آدم دلش نمی‌آمد از این حالت زیبای بچه‌های نسل سوم انقلاب دل بکند اما وقت تنگ بود و باید به سمت سوسنگرد حرکت می‌کردیم.

ساعت 10/11 دقیقه حرکت کردیم به سمت اهواز که از آن‌جا به سوسنگرد برویم. در اتوبوس طلبه‌ها با اجازه مسئول اردو یارکشی کردند برای این‌که شب مسابقه ورزشی برگزار کنند و تا اهواز بچه‌ها بحث‌های قشنگی درباره بصیرت و یقین که نام اردویمان بود داشتند.

از جمله برنامه‌های زیبای اردو پخش فیلم مستند دفاع مقدس در اتوبوس بود و حالا سؤال‌های جدید برای بچه‌ها پیش می‌آمد.

ساعت 5 بعدازظهر عصر جمعه وارد غروب غمگین شلمچه شدیم. بچه‌ها منظم به ستون یک با نوای حاج منصور ارضی که از بلندگو پخش می‌شد در صحرای شلمچه گرد هم نشستند و شلمچه‌‌شناسی‌شان تبدیل به معرفت امام زمان شد

نماز ظهر را در مسجد رحمان سه راه اهواز ـ خرمشهر خواندیم و به سمت دهلاویه حرکت کردیم که در مسیر شروع به صحبت درباره چگونگی تصرف و محاصره سوسنگرد و رشادت و شجاعت مردم سوسنگرد نمودیم و بالاخره شهادت چریک عارف چمران قهرمان در دهلاویه تمام شد. تا غذا گرم شود در نمایشگاه شهید چمران، عرفان، دانش، حماسه و عشق به شهید نواب صفوی و امام موسی صدر و خمینی1 و ابوترابی‌اش را گفتیم و بعد از تکمیل توضیحات توسط آقای عبیاوی و پخش فیلم لحظه شهادت شهید چمران، مائده مرغ را خوردیم کنار اتوبوس که در فضای باز بسیار عالی بود و حرکت به سوی شهر هویزه را ساعت 5 عصر آغاز نمودیم که قبل از نماز مغرب آن‌جا بودیم. سید حمید علم‌الهدی برادر شهید علم‌الهدی به همراه عده‌ای از خانواده سید علی و سید کاظم که چهل روز قبل به رحمت خدا رفته بودند و برای چهلم ایشان برای قرائت دعای کمیل آمده بودند بعد از دعای کمیل توضیحی سر قبر شهید علم‌الهدی و روضه عصر عاشورایی یادگار بسیار خوبی شد. ساعت 30/7 شب به طرف خرمشهر حرکت کرده و در آبادان پادگان میثاق وارد شدیم و بچه‌ها بعد از صرف شام به خواب رفتند.

صبح جمع 29/11/89

کاروان راهیان نور

با آن‌که قرار بود صبح زود برای دعای ندبه گلزار شهدای آبادان باشم اما... اما بچه‌هایی که شب قبل تا ساعت یک به هر دلیل نخوابیدند و گفتند و خندیدند توان معنوی‌اش را نداشتند. برای همین کمی معطل شدیم. بنده دنبال نان و خامه برای صبحانه و برادر مدیحی مشغول پخت نهار بود. بالاخره ساعت 30/7 از اردوگاه میثاق بیرون زدیم و در مسیر برای بچه‌ها از آبادان که عبادان بود و حالا به خاطر حمله فرهنگی استعمار انگلستان تبدیل به شهر مد و تریپ شده و شجاعت‌های مردمش در زمان جنگ گفتیم و بالاخره صبحانه را نزدیکی اروندکنار نوش جان کردیم و وارد یادمان شده بچه‌ها به ستون یک تا کناره اروند آمدند و بعد دَم:

امشب حرم آل علی آب ندارند                   طفلان همه از تشنه‌لبی تاب ندارند

گرفتیم و بچه‌ها سینه باحالی زدند و صحبت درباره تفکر خلاق و شکست هیمنه دشمن با عبور از اروند شد و توسل به امام زمان. ای کاش آن صبح جمعه آقا این سربازانش را از اروند طلب کرده بود.

بچه‌ها سر موقع آمدند و به سرعت آمدیم خرمشهر و به نماز جمعه رسیدیم و بعد در راهپیمایی محکومیت فتنه‌گران رسوا شده شرکت کردیم که بچه‌ها زیباترین نماد حزب‌الله شدند و امام جمعه دعوت نمود برویم دفترش که در راه یکی از رزمنده‌های خرمشهری از خاطرات شهید جهان‌آرا گفت که سید محمدعلی به ما گفت من بیعتم را از شما برداشتم و اگر می‌خواهید بروید و در دفتر امام جمعه سخنان زیبایش را درباره درآمیختن گوهر علم با عمل یادگاری خوبی برایمان شد.

نهار را در ستاد شهید ضابط از لب به معده نرسانده بچه‌ها را راه انداختیم به سمت گلزار شهدای خرمشهر و یاد مظلومیت آن‌ها را با فاتحه‌ای زنده کردیم و به سمت شلمچه راه افتادیم. ساعت 5 بعدازظهر عصر جمعه وارد غروب غمگین شلمچه شدیم. بچه‌ها منظم به ستون یک با نوای حاج منصور ارضی که از بلندگو پخش می‌شد در صحرای شلمچه گرد هم نشستند و شلمچه‌‌شناسی‌شان تبدیل به معرفت امام زمان شد و نماز مغرب و عشاء را آن‌جا خواندیم و بعد احوال‌پرسی با فرمانده سپاه خرمشهر شب آمدیم ستاد شهید ضابط که بوی شهدای راوی و شهدای مقاومت خرمشهر را می‌داد شب را بیتوته کردیم و صبح به طرف طلائیه به راه افتادیم. در راه طلائیه از مظلومیت شهدای گرمدشت، ایستگاه حسینیه و جاده اهواز خرمشهر در عملیات بیت‌المقدس حرف به میان آمد و این‌که با وجود این همه شهادت‌ها در این جاده کسی در این راه شهداء به فکر آرمان شهدا نیست حالا به سه راهی جفیر رسیدیم و از جاده جدیدالاحداث شرکت نفت به سوی طلائیه رفتیم. 9 صبح در طلائیه به ستون یک به طرف سه راهی انتخاب خدا از بین دنیا، آخرت و خدا حرکت کردیم تا روش شهداء را یاد گیریم.

اگر بار گران بودیم رفــتیم              اگر نــامهربان بودیم رفـــتیم

        شما با خانمان خود بمانیـد             که ما بی‌خانمان بودیم و رفتیم

حرف از ایستادگی برای به کرسی نشستن حرف امام بود که به عبدالله میثمی فرمود: حفظ جزایر مجنون حفظ اسلام است و برای عملی شدن خواسته امام ابراهیم همت از سرش گذشت و حسین خرازی و مهدی باکری از بازویشان. آری! حسین بازوی خیبرشکنش را داد و مهدی برادر را که همچون بازوی انسان است. به برکت یاد شهید برونسی چه روضه سه ساله‌ای نصیبمان شد که از آن جرعه‌نوش شدیم نماز ظهر را بر سر مزار شهدای هویزه اقامه نموده و طی مسیر کردیم به سمت چزابه در راه بچه‌ها گرسنه بودند که با یاد تقسیم آذوقه‌های کوله‌پشتی شهدا با هم هر کسی چیزی مثل شکلات و نان برنجی و... بین بچه‌ها تقسیم می‌کرد. به راستی چه درس زیبایی شهداء به ما دادند. لذت و طعم این تنقلات که از روی اخلاص بچه‌ها به یکدیگر می‌دادند، شیرین‌تر از هر نوع غذای لذیذی بود. بالاخره به چزابه رسیدیم و تا ناهار گرم شود. بر سر قبر شهدای گمنام تنگه چزابه از مقاومت 16 روزه شهیدان درویش، حسین خرازی و مصطفی ردانی‌پور و الگوگیری 33 روز مقاومت حزب‌الله در روستای مارون‌الرأس با هم خاطره نوشتیم و بعد از صرف ناهار به سوی فکه قتلگاه عاشقان خمینی سرازیر گشتیم. آن‌جا بچه‌ها به مصداق ورود در وادی مقدس طوی پاها را برهنه کردند و در معبر تنگ و رملی پا نهادند و گاهی نیز مطاف عشق گستردند تا از سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی، مشق در خون غلطیدن کنند. آه فکه چه غروب وداع دلگیری داشتی کاش حاجیانی که مکه را دیدند یک بار هم فکه را زیارت می‌کردند. ای کاش قتلگاه یکصد و بیست شهید فکه ما را هم مثل شهداء به بهشت رهنمون می‌شد. وعده نزدیک است «ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلاً»؛ 23 / احزاب؛

چقدر این قتلگاه شبیه قتلگاه حسین بود. گویا هنوز صدای شهدای فکه که به عنوان آخرین تقاضا از فرماندهشان پشت بی‌سیم می‌خواهند که برای آن‌ها روضه حسین بخواند به گوش می‌رسید.

کاروان راهیان نور

بعد از ذکر توسل به ساحت حسین(ع) و اقامه نماز مغرب و عشاء به سمت مقبره مردی در شوش به راه افتادیم که وقتی در سنه 16 هـ.ق سپاه اسلام شوش را فتح کرده بود. پیکر او را بعد از 400 سال سالم یافت و مولای جاودانگی علی (ع) دستور داده بود که دانیال نبی  را کفن کرده و به خاک بسپارند و فرمود: «من زار اخی دانیال کمن زارنی»؛ و او در زمانه ظهور مهدی رجعت می‌کند و در رکاب مهدی شهید می‌شود.

شب را در دوکوهه بیتوته نمودیم تا دوباره فرصتی برای نماز شب مناجات در حسینیه حاج همت پیدا کنیم و بعد از نماز صبح و ورزش صبحگاهی به سوی شرهانی 40 کیلومتری بین عین خوش و دهلران راه افتادیم. در شرهانی پای صحبت‌های شیر تفحص حاج اسد نشستیم و او برایمان از حکمت دیر پیدا شدن شهدا گفت و چگونگی عنایت خود آن‌ها در عملیات تفحص و راه افتادیم و نماز ظهر را اول وقت در جوار امامزاده عباس (دشت عباس) اقامه کرده همزمان ناهار گرم شد و در ماشین آخرین ناهار اردو را تن ماهی نوش جان کردیم. ای گوشت شود به تنمان و استخوان نداشته‌اش هم در چشم آن‌ها رود که چشم دیدن بسیجی و چفیه را ندارند. ای کاش این همسفری تمام نمی‌شد ولی برای این‌که بچه‌ها ناراحت نشوند جلوی احساسات خودم را گرفتم و کنار پمپ بنزین اندیمشک با شوخی و خنده از بچه‌ها خداحافظی کردم و آن‌ها به سوی قم و من به سوی کاروانی دیگر به خرمشهر رفتم. یاران؛

اگر بار گران بودیم رفــتیم              اگر نــامهربان بودیم رفـــتیم

شما با خانمان خود بمانیـد             که ما بی‌خانمان بودیم و رفتیم

خادم‌الشهداء

طلبه اسبق مدرسه شریفه اباصالح

محمدمهدی دیانی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:16:32.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:03 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

صحنه‌ای که پایم را به زمین چسباند

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

"شهید جانباز محمود امین پور" به سال 1343 به دنیا آمد. ایشان از جمله رزمندگانی بود که در عملیات کربلای چهار و کربلای پنج شرکت داشت و در چهارده تیرماه 1367 در پاتک عراقی‌ها در منطقه چنگوله و مهران به اسارت عراقی ها در آمد. وی که از جانبازان سرافراز جنگ بود سال 1386 به تاریخ 20/8/86، در کنار همرزمان شهیدش ارام گرفت. پیكر پاك این جانباز با حضور گسترده مردم اردبیل تشییع و در گلزار شهدای محله میراشرف به خاك سپرده شد.

 محمود امین پور می نویسد: «سکینه به دنیا آمد. دنیای کوچک‌مان رنگ تازه‌ای به خود گرفت. سرمان بیشتر گرم شد. عراق همچنان بر طبل جنگ می‌کوبید و من باید به خدمت سربازی می‌رفتم. گونه‌های سکینه را بوسیدم و آن‌ها را به پدر و مادرم سپردم. به آموزشگاه شهربانی تبریز رفتم. بعد از دوره آموزشی مرا به اتفاق چند نفر دیگر به مرکز شهربانی خرم‌آباد فرستادند.

چهارده ماه تمام کارمان گشت‌زنی در خیابان‌ها بود. در هر قدمی که برمی‌داشتیم خطری کمین کرده بود. جنگ از یک طرف و منافقین از طرف دیگر. درخواست دادم به بروجرد منتقلم کنند. مدتی نگذشته بود که یک بخش‌نامه آمد که هر کس خواست می‌تواند به مناطق جنگی اعزام شود. با نجات زینالی هم دوره بودم.

داوطلب شدیم به خط مقدم برویم. با 500 نفر در تهران به آموزشگاه کل شهربانی رفتیم. از آنجا ما را به ارومیه منتقل کردند. شب در ارومیه ماندیم. روز بعد ما را به پادگان قوشچی، در کنار دریاچه ارومیه فرستادند. ده روز آموزش دیدیم و بعد از آن مرا به اتفاق 75 نفر از بچه‌ها به بانه فرستادند.

ساختمان مال دخانیات بود. ولی شده بود تدارکات سپاه. بانه هنوز پاکسازی نشده بود و گهگاه دمکرات و کومله مشکل درست می‌کردند. عین موش کور روزها مخفی می‌شدند و شب از سوراخ‌شان بیرون می‌آمدند. با ده تا از بچه‌ها حفاظت تدارکات را به عهده داشتیم. روزها بیکار بودیم. ولی شب‌ها سه، چهار ساعت در برجک‌ها و نقاط حساس نگهبانی می‌دادیم. باید حواس‌مان را جمع می‌کردیم. بعضی روزها سر راه بچه‌ها کمین می‌زدند و درگیری می‌شد.

هواپیماهای عراقی آمدند و پادگان ارتش را که در بانه بود بمباران کردند. اسلحه‌ها را برداشتیم. خودمان را پوشاندیم و رفتیم تا در سطح شهر گشت بزنیم. ساعت هفت صبح زمستان 1363، برف همه جا را پوشانده بود. اتوبوسی داشت مسافران را سوار می‌کرد تا به تهران برود. رئیس شهربانی را می‌شناختم. دو، سه باری به ساختمان تدارکات آمده بود. او هم داشت خانواده‌اش را راهی می‌کرد.

اتوبوس راه افتاد و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که سه، چهار تا از هواپیماهای عراقی آمدند و شهر را به گلوله بستند. خودمان را به پشت دیواری رساندیم و پناه گرفتیم. رئیس شهربانی وسط خیابان بود. یک دفعه ترکش یکی از موشک‌ها سرش را برد. با وحشت تمام آن صحنه را نگاه کردم. خشکم زده بود. داغ شده بودم. پاهایم به زمین چسبیده بود. آمدن و رفتن هواپیماها بیشتر از سه، چهار دقیقه نشد. ولی شهر را به هم ریختند.

هواپیماهای عراقی آمدند و پادگان ارتش را که در بانه بود بمباران کردند. اسلحه‌ها را برداشتیم. خودمان را پوشاندیم و رفتیم تا در سطح شهر گشت بزنیم. ساعت هفت صبح زمستان 1363، برف همه جا را پوشانده بود. اتوبوسی داشت مسافران را سوار می‌کرد تا به تهران برود. رئیس شهربانی را می‌شناختم. دو، سه باری به ساختمان تدارکات آمده بود. او هم داشت خانواده‌اش را راهی می‌کرد.

چند موشک خورده بود به خانه‌ها. مردم ریختند بیرون تا کمک کنند. صدای ممتد آمبولانس‌ها شهر را پر کرد. یک لودر آمد و آوار را جابه‌جا کرد. رفتیم جلو تا به مردم کمک کنیم. لودر آوار خانه‌ای را زیر و رو کرد. خانه زن و شوهری بود که یک بچه داشتند. جنازه زن و مرد غرق در خون از زیر آوار بیرون آمد. همه به دنبال بچه می‌گشتند. بچه‌ای که اگر گلوله‌ها و موشک‌ها اجازه می‌دادند می‌توانست بزرگ شود و زندگی کند. یک دفعه جوانی دوید جلو لودر و بچه شش ماهه‌ای را از بین آوار برداشت. بچه طوری‌اش نشده بود و گریه می‌کرد. آیا او برای پدر و مادر شهیدش گریه می‌کرد؟»

کتاب "آواز‌های نخوانده" خاطرات دفاع مقدس و اسارت محمود امین‌پور

کتاب "آواز‌های نخوانده" خاطرات دفاع مقدس و اسارت محمود امین‌پور، با تدوین ساسان ناطق، توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.

کتاب "آوازهای نخوانده" از مجموعه کتاب‌های خاطرات آزادگان دفتر ادبیات و هنر مقاومت، در هشت فصل تدوین شده است.

امین‌پور در این کتاب خاطرات خود را از دوران جوانی، انقلاب، حضور در جبهه‌های جنگ و اسارت بازگو کرده است. وی قبل از چاپ کتاب به دلیل عوارض شیمیایی جنگ به شهادت رسید.

 

به نقل از : محمود امین پور

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:00:40.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

نوروز در زندان ساواک

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

تاریخ پر افتخار کشورمان سرشار از جانفشانی‌ها و استقامت‌های مردان و زنانی است که برای آزادی و استقلال و برقراری عدالت اسلامی مبارزه کردند، به زندان افتادند ، شکنجه شدند و در بسیاری موارد جان خود را از دست دادند. مردان و زنانی که در طول حکومت ستمشاهی بهترین دوران زندگی خود را گوشه زندان‌های انفرادی سپری کردند و چه بسیار نوروزهایی را که دور از خانواده و با دژخیمان ساواک گذراندند

تاریخ پر افتخار کشورمان سرشار از جانفشانی‌ها و استقامت‌های مردان و زنانی است که برای آزادی و استقلال و برقراری عدالت اسلامی مبارزه کردند، به زندان افتادند ، شکنجه شدند و در بسیاری موارد جان خود را از دست دادند. مردان و زنانی که در طول حکومت ستمشاهی بهترین دوران زندگی خود را گوشه زندان‌های انفرادی سپری کردند و چه بسیار نوروزهایی را که دور از خانواده و با دژخیمان ساواک گذراندند. در آستانه فر ارسیدن فصل بهار و نوروز باستانی، پای صحت دو نفر از زنان فداکار و مبارزی نشستیم که زمستان را در زندان ستمشاهی سپری کردند و در زندان سفره هفت سین چیدند. ببینیم نوروز در زندان شاه چه حال و هوایی داشت.

فاطمه اسماعیل نظری و طاهره سجادی هر دو بسیار جوان بودند که همراه باهمسران خود دستگیر شدند و همه کسانی که آنها را می‌شناسند از صبر، توانمندی و روحیه بالای آنها سخن می‌رانند. پس از گذشت 30 سال از آن دوران تلخ، هنوز هم روحیه مقاومت و صبر و توکل و انرژی خارق‌العاده که دارند، زبانزد همگان است.

خانم اسماعیل نظری و طاهره سجادی از نوروز زندان می‌گویند:

«بهار را باید با کمترین اشاره‌ها و نشانه‌ها درک می‌کردیم . نه نسیم آن قدر همت داشت که خود را از میان دیوارهای سر به فلک کشیده زندان عبور دهد و به پوست و جان و روح ما برساند و نه ستمگرانی که بهار را دشمن می‌داشتند و می‌خواستند تا دنیا، دنیاست، همه جانها و دلها زمستانی بمانند و زمستانی بمیرند، اجازه می‌دادند که نشانی از بهار، دلهای ما را بنوازد. اما آنها نمی‌دانستند که بهار نیروی جاودانه طبیعت است. قد برمی‌افرازد، تیرگی‌ها را پس می‌زند و از دل خاک‌های تیره و فرسوده ملالت، رستاخیز برپا می‌شود».

صدای ناله‌ای نمی‌آید. اگر هم می‌آید، گاهی از دور. حساب زمان از دستم در رفته است. همین قدر می‌بینم که کمتر می‌لرزم و کمتر سردم می‌شود و می‌فهمم که بهار در راه است. انگار نگهبا‌ن‌ها هم کمی مهربانتر شده‌اند. خیلی‌ها به مرخصی رفته‌اند و از شکنجه‌های دردناک قبل، آن قدرها اثری نیست. ای کاش آدمها دل‌هایشان را هم مثل خانه‌هایشان، خانه تکانی کنند و این همه جهل دردناک، این همه ستم سیاه و این همه توحش و سنگدلی را همراه با پس‌مانده‌های زمستان جور دور بریزند. چه فکرهای عجیبی می‌کنم! خدا نکند که جان آدمی، آموخته ستم شود و رنگ خدایی از دل و روح او برود. این جور آدمها، بهار را چه می‌شناسند؟ آنها همه چیز را از پس پرده شهوات، آرزوهای پست و جهالت‌های هستی سوز خود می‌بینند.

چه شادی عجیبی توی بچه‌ها افتاده! یکی‌شان ماجرای بازجوئیش را که تعریف می‌کند. از خنده ریسه می‌رویم. سلول ما یازده قدم در هفت قدم بیشتر نیست (قدم به هم چسبیده «طول یک پا») و باید چهار نفری در آن زندگی کنیم. در بیداری که می‌توانیم چمباتمبه بنشینیم، چندان دشوار نیست، ولی موقعی که می‌خواهیم بخوابیم واقعاً اوضاع خنده‌داری می‌شود، هتل چهار ستاره!

چه شادی عجیبی توی بچه‌ها افتاده! یکی‌شان ماجرای بازجوئیش را که تعریف می‌کند. از خنده ریسه می‌رویم. سلول ما یازده قدم در هفت قدم بیشتر نیست (قدم به هم چسبیده «طول یک پا») و باید چهار نفری در آن زندگی کنیم. در بیداری که می‌توانیم چمباتمبه بنشینیم، چندان دشوار نیست، ولی موقعی که می‌خواهیم بخوابیم واقعاً اوضاع خنده‌داری می‌شود، هتل چهار ستاره!

از بازجوهای ما بعید است که گول بخورند و تلافی در نیاورند. ولی انگار خرید شب عید برای بچه‌ها و والده بچه‌ها یقه آنها را هم گرفته و دقت و حوصله سر و کله زدن با ما را برایشان نگذاشته است. چون همین ده دقیقه پیش که مهری را به قول خودش «شل و پل» انداختند توی سلول. اولش یک کمی آه و ناله کرد و بعد زد زیر خنده. چنان از ته دل خندید که همه ما به رغم نگرانی برای او، خنده‌مان گرفت.

قضیه از این قرار است که مهری موقع کابل خوردن، خودش را می‌زند به غش تا بلکه بازجو از صرافت این کار بیفتد. ولی آنها در هر چیز که خنگ و کودن باشند، در شکنجه نظیر ندارند. برای همین نمی‌شود آنها را گول زد. بازجو می‌فهمد که مهری، الکی خودش را به غش زده، ولی برای اولین بار به روی خودش نمی‌آورد و می‌گوید که مهری را بیاورند و توی سلول بیندازند. ما وقتی او را دیدیم، واقعاً نگران شدیم. ولی موقعی که چشمهایش را یواشکی باز کرد و زد زیر خنده همه فهمیدیم که باز کلکی سوار کرده و این دفعه، تصادفاً گرفته است!

این مهری برای خود آتشپاره‌ای است، هجده سال بیشتر ندارد. ولی عجیب شاد و مقاوم است. انگار نه انگار که این کتک‌ها و شکنجه‌ها، ذره‌ای از نشاط و شادی او کم می‌کنند. راستش بازجوها هم از دست روحیه شاد او خسته شده‌اند، می‌گوید:

«بچه‌ها! بهار شده! اگر بدونین چه آسمونیه!» می‌پرسیم: «دروغ نگو! آخه تو آسمونو از کجا دیدی؟»

می‌گوید: « موقعی که منو می‌آوردن اینجا. توی راهروی بند، یواشکی از گوشه چشم دیدم، آبی آبی بود، با یه ابر سفید! ماه!»

مثل کسی که به زیارت رفته باشد، از او می‌خواهیم که مفصل برایمان از آسمان بگوید و او که فرصت خوبی را به دست آورده، حسابی آب و روغنش را زیاد می‌کند و نیم ساعت تمام درباره آن یک کف دست آسمانی که دیده، حرف می‌زند. عجب ذهن خلاقی دارد این بچه! تردید ندارم از اینجا که جان به در ببرد، نویسنده بزرگی خواهد شد. توصیفات مفصلش که تمام می‌شود، مثل همیشه، شعری از حافظ را چاشنی حرف‌هایش می‌کند:

«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد».

بعد محکم می‌زند تخت پشت من و می‌خندد و می‌گوید:

«گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت / که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد»

و با دستش این راه و آن راه را نشان می‌دهد و به خودش اشاره می‌کند، راستی که گل است و من یک مرتبه دلم می‌گیرد که نکند ...

نوروز در زندان ساواک

مهری عاشق شعر است و معلوم نیست کی فرصت کرده این همه شعر حفظ کند. موجود عجیبی است، بسیارعجیب! دلم می‌سوزد! خدا کند که از اینجا جان  به در ببرد.

ده نفریم. برایمان یک دیس پلو آوردند با یک مرغ کوچک! مهری مسخره‌بازی درمی‌آورد و می‌گوید: «خود خورم یا حسینی؟» هیچ کس دست به غذا نمی‌زند. همه منتظرند که نفر بغل دستی شروع کند. منیر که از همه مدیرتر است کار تقسیم دشوار مرغ را به عهده می‌گیرد و انصافاً جوری تقسیم می‌کند که یک گرم این طرف و آن طرف نمی‌شود که شب عید است. به ما نگفتند سال کی تحویل شد، شاید هم هنوز نشده باشد. از خود تا سلول آن طرف‌تر. یکی از زندانیان مرد زده زیر آواز و می‌خواند:

«خیز و غنیمت شمار / جنبش باد بهار / ناله موزون مرغ / بوی خوش لاله‌زار»

بچه‌ها سر به سر مهری می‌گذارند:

«رقیب پیدا کردی. «ر» بده».

و مهری معطل نمی‌کند و به سرعت برق می‌گوید:

«رندان تشنه لب را آب نمی‌دهد کس ...» / و ما که می‌دانیم شروع که بکند تا ده تا غزل به خوردمان ندهد دست بردار نیست.

دسته‌جمعی می‌گوییم:

«دخیلت، دخیلت، خب! تو بردی!»

بچه‌ها با خمیر نان، ماهی و لوازم سفره هفت سین را درست کرده‌اند. هفت سین را که می‌چینیم، من یک مرتبه دلم می‌گیرد. یاد هفت سین‌هایی می‌افتم که برای مادر می‌چیدم. سفره از این سر تا آن سر اتاق که مادر صدایش درمی‌آمد که؛ «چه خبره بچه؟ می‌خواهی بارعام بدی؟» نمی‌دانم امسال چه کسی برای مادر هفت سین خواهد چید. مهری که می‌فهمد به قول خودش ، «توی لک رفته‌ام!» می‌زند به بازویم و می‌خندد و می‌گوید؛ «این نیز بگذرد!»

علامت دیگری که نشان می‌دهد عید شده است، دادن ملاقات به خانواده‌های ماست. انگار در اوقات دیگر یادشان نمی‌ماند که خودشان هم مادری دارند که دلش برای دیدن بچه‌هایش بال‌بال می‌زند. از تصور دیدن دخترم ، دلم دارد از شوق می‌ترکد. وقتی می‌بینمش که چطور از ته دل فریاد می‌زند، «مامان!» روح از تنم می‌رود. خودش را در آغوشم می‌اندازد و می‌گوید؛ «لاغر شدی مامان!» می خندم و دستی به موهای صاف و قشنگش می‌کشم و می‌گویم؛ «به جاش تو خانمی شدی واسه خودت» . محکم بغلم می‌کند و می‌پرسد «کی میایی خونه؟»

بچه‌ها با خمیر نان، ماهی و لوازم سفره هفت سین را درست کرده‌اند. هفت سین را که می‌چینیم، من یک مرتبه دلم می‌گیرد. یاد هفت سین‌هایی می‌افتم که برای مادر می‌چیدم. سفره از این سر تا آن سر اتاق که مادر صدایش درمی‌آمد که؛ «چه خبره بچه؟ می‌خواهی بارعام بدی؟» نمی‌دانم امسال چه کسی برای مادر هفت سین خواهد چید. مهری که می‌فهمد به قول خودش ، «توی لک رفته‌ام!» می‌زند به بازویم و می‌خندد و می‌گوید؛ «این نیز بگذرد!»

نگاهی به مادرم می‌اندازم که پیر شده و چشمانش پر از اشک است و می‌داند که نباید از این جور سئوالها بپرسد. دخترم را می‌بوسم و می‌گویم : «خیلی زود!» و دستم را در روپوش زندانم فرو می‌برم و یک ماهی کوچولو را که با خمیر نان درست کرده‌ام، کف دستش می‌گذارم و می‌گویم، «عیدت مبارک!».

هنوز بوی دلپذیر تنش را به تمامی در مشام جانم ننشانده‌ام که نگهبان، او را از من جدا می‌کند و فریاد می‌زند که باید به سلولم برگردم. دخترم گریه می‌کند و من سعی می‌کنم بغضی را که تا حلقم بالا آمده، قورت بدهم و یک وقت جلوی روی نگهبان‌ها گریه‌ام نگیرد.

صدای مامان مامان دخترم دروتر و دورتر می‌شود و من تن رنجورم را که جان از آن بیرون رفته است، به هر زحمتی که هست به طرف سلولم می‌کشم و آنجاست که بغضم می‌ترکد. بچه‌ها می‌گذارند هر قدر دلم می‌خواهد گریه کنم. دیگر عادت کرده‌اند . هر وقت از ملاقات با دخترم برمی‌گردم، همین حال هستم. منیر می‌گوید، «انگار درد من از تو کمتره. این جوری که شکنجه می‌شی».

مهری می‌گوید: «عزیزجان! این درد عشقه که به صدتا آسونی می‌ارزه».

و به من چشمک می‌زند و می‌گوید : «مگه نه؟»

از حالتش خنده‌ام می‌گیرد . با خنده من دیگران دست از دلسوزی برمی‌دارند . مهری شروع می‌کند: «یه روز یه نفر افتاده بود ته چاه ...»

صدای همه با هم درمی‌آید:

«ا .. ه! صد دفعه تا بحال اینو تعریف کردی».

مهری انگار نشنیده است و ادامه می‌دهد: «رفیقش اومد و گفت واستا بیام درت بیارم». همه دستی جمعی می‌گوییم واستم چکار کنم؟»

بعد یک مرتبه همه ساکت می‌شوند. با خود می‌گویم ، «واستم چکار کنم؟»

دیوارهای زندان به قدری بلندند که برای دیدن همان یک کف دست آسمان ، باید سرت را حسابی بالا بگیری . در تعطیلات عید، ما هم برای خودمان سفره نوروزی تدارک دیده‌ایم. به این ترتیب که دو تا تیم درست کرده‌ایم و هرکدام شده‌ایم تیم ملی کشوری و مسابقاتی را به صورت رفت و برگشت برگزار می‌کنیم. البته نه تورمان، نه توپمان، نه لباسهایمان و نه زمین بازیمان شباهتی به تیمهای طراز اول دنیا ندارند، ولی تصور نمی‌کنم آنها حتی برای یک لحظه، لذت ماندگار عمیق ما را از این آزادی‌ها چشیده باشند.

هنوز بوی دلپذیر تنش را به تمامی در مشام جانم ننشانده‌ام که نگهبان، او را از من جدا می‌کند و فریاد می‌زند که باید به سلولم برگردم. دخترم گریه می‌کند و من سعی می‌کنم بغضی را که تا حلقم بالا آمده، قورت بدهم و یک وقت جلوی روی نگهبان‌ها گریه‌ام نگیرد.صدای مامان مامان دخترم دروتر و دورتر می‌شود و من تن رنجورم را که جان از آن بیرون رفته است، به هر زحمتی که هست به طرف سلولم می‌کشم و آنجاست که بغضم می‌ترکد. بچه‌ها می‌گذارند هر قدر دلم می‌خواهد گریه کنم. دیگر عادت کرده‌اند

عید خیلی به ما خوش می‌گذرد. از کتک و شکنجه خبر چندانی نیست. فقط یک بار مهری را بردند و حسابی زدند. موقعی که برگشت، بر عکس همیشه، سر حال نبود. رنگ صورتش شده بود کهربا و کف پاهایش قاچ قاچ شده بود. رفت و یک گوشه خودش را مچاله کرد و ماها فهمیدیم که این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست. نشسته بود و زل زده بود به دیوار روبرو! رفتم جلو بغلش کردم و موهایش را بوسیدم و در حالی که سعی می‌کردم بخندم ، گفتم : «این نیز بگذرد» .

نگاهم کرد ، لبخند محزونی زد و آرام گفت: «خدا کنه».

روز سیزده به در بود که مهری را از سلول ما بردند. یکمرتبه حس کردم دیگر او را نمی‌بینم و ترس و اندوه عجیبی به دلم چنگ زد. با هراس جلو دویدم و گفتم : «مهری! مراقب خودت باش».

نگاهم کرد و گفت : «لا تحزن. انّ‌الله معنا!»

و هنوز سالهاست که از پس غبار زمان صدای محکم و قاطع او را می‌شنوم که ؛ «نترس! خدا با ماست!».

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:11:17.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حکایت های کوتاه از آسمانیان

حکایت های کوتاه از آسمانیان

حکایت های کوتاه از آسمانیان

آنها که برده بودندش عقب،می گفتند ماسک نداشته.من خودم وارسی اش کرده بودم؛ هم ماسک داشت، هم بادگیر. مجروحی را هم آورده بودند عقب،که می گفت: ماسک نداشته،و نمی داند ماسک روی صورتش از کجا آمده؟

با صبا درچمن لاله سحر می گفتم            که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من وتو محرم این راز نه ایم        از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

جبهه

آسمان جای بالا و بلندی است،وسیع است، ابری که نباشد،آبی و قشنگ است.هرچند خدا همه جا هست،دست های دعامان را به سمت آسمان می گیریم.دریا هم با همه عظمتش،رنگ آسمان را به خودش می گیرد؛شاید به همین هاست که چیزهای خوب را به آسمان منتسب می کنند البته آسمان هم با همه بزرگی اش،می داند که اگر بخواهد خودش رابه کسی نسبت دهد، برای بزرگ شدن، باید سراغ آنهایی را بگیرد که زمینی بودند،ولی زمین گیرنه، به «قالوا بلی»که در ازل بر زبانشان جاری شده بود،پایبند بودند.اگرهم آسمانی شان می نامیم، باید دانست که ضعف وناتوانی واژه ها و حرف هاست که درخور آنها چیزی ندارد؛همان ها که گوشه ای از حکایتشان را می شنوی.

خبری از بقیه نیست

ده صبح بود که سروکله خدایاری و شعبانی پیدا شد.بچه های گردان ستار که برگشتند، خبرشهادت چند نفر را آوردند:کرابی، نوراللهی، عامری وعابدینی...

دانش پور ورأفتی هم اسیر شده بودند بقیه.... از بقیه خبری نبود؛نه پلاکی، نه نشانی. بچه ها اسم اروند را به همین خاطر گذاشته بودند:«بهشت شهدای گمنام».

زیرآب هم،ذکر!

بچه های گردان را برده بودیم آموزش غواصی. نی های غواصی را برای تنفس توی دهانشان کردند وزدند به آب.ما هم توی قایق بودیم. صدا می آمد.خیلی عجیب بود. دقت کردم. سرم را نزدیک بردم. دیدم از توی نی هاصدای ذکر می آید،زیرآب هم ول کن نبودند.

یک بیت شعرناب

«آقا به جان مادرت،آن مادرغم پرورت ، ما را نرانی ازدرت!» هادی همین یک شعر را بیشتربلد نبود،ولی یک جوری می خواند که همه مان را به هم می ریخت. حالا،هروقت می روم پیش هادی می نشینم، سرم را می گذارم روی قبر،دلم می خواهد هادی یک باردیگر برایم بخواند:«آقا!به جان مادرت،آن مادرغم پرورت،ما را نرانی از درت!».

یکی دو روز قبل از عملیات، حضور وغیاب کردند.اسم هر کسی را می خواندند، می گفت: الله.بعضی ها می گفتند: شهید. بعضی ها می گفتند: مجروح، ما هم که تازه آمده بودیم ،می گفتیم حاضر. توی دلم می گفتم: چه از خودراضی، خودشان را از حالا شهید می دانند! از حمله که برگشتیم، به خط شدیم .از تعجب داشتم شاخ در می آوردم؛آنهایی که گفته بودند مجروح، مجروح شده بودند،ماها که گفته بودیم حاضر،حاضر بودیم؛بقیه هم رفته بودند

زیارت عاشورا

جنازه اش را پیدا نکردیم. بعد از یکی دو روز،آب آوردش. آوردش کنار همان نهری که آنجا، هرروز زیارت عاشورا می خواند.

وصیت نامه

پستچی را هم آوردند مسجد. روز سومش بود.پستچی نامه را داد به پدرش؛خودش از نامه زودتر رسیده بود. پدرش نامه را بوسید،باز کرد و همان جا خواند، برای همه.

«شما را به نماز اول وقت،اهمیت دادن به مسائل شرعی و حفظ ارزش های انقلاب و پیروی از امام و خدمت به انقلاب توصیه وسفارش می کنم.خداحاف1 حمید آزاد».

هیچ کس توی مسجد نبود که گریه نکند.

آخرین نگاه

گذاشته بودنش توی قبر.کفن را باز کردند. مادرش آمد. نفسی کشید،گفت: پسرم تو رو قسم می دم به علی اکبر امام حسین(ع) یه بار دیگه چشماتو بازکن! چشم هایش بازشد،یا بازشان کرد. مادرش او را دید. دوباره چشم هایش بسته شد،یا بستشان. همه دیدند که علی اکبر امام حسین(ع) کار خودش را کرد.

برانکارد

آفتاب تازه داشت طلوع می کرد. سوار موتورشد.بدون بی سیم چی،با یک برانکارد می رفت طرف خط. همان روز برگشت، روی یک برانکارد. آفتاب غروب کرده بود.

 

جبهه

دیگر شرمنده نیستند!

عادت داشتند با هم بروند منطقه؛بچه های یک روستا بودند. فرمانده شان که یک سپاهی از اهالی همان روستا بود، شهید شد. همه شان پکر بودند. می گفتند:شرمشان می شود،بدون حسن برگردند روستا. همان شب بچه ها را برای مأموریت دیگری فرستادند خط. هیچ کدامشان برنگشتند. دیگر شرمنده اهالی روستا نمی شدند.

بدرقه معلم

مسجد را گذاشته بودند روی سرشان بچه ها. رضا،کوچولو های محله را جمع کرده بود و برایشان کلاس های جور واجور می گذاشت.سید باقر،خادم مسجد،گفت:باز این شیطونک ها را آوردید مسجد؟ رضا به بچه ها اشاره کردکه آرام باشند.

سید باقر آرام می گفت:«لا اله الا الله.» مردم مسجد را گذاشته بودند روی سرشان. شلوغ بود. معلوم نبود پدر ومادرها همراه بچه هایشان آمده بودند، یا بچه ها همراه پدر ومادرشان.جمع شده بودند که رضا را بدرقه کنند تا قطعه شهدا. سید باقر چشم هایش خیس خیس بود. اسفند دود می کرد و آرام می گفت:«لا اله الا الله».

ماسک!

آنها که برده بودندش عقب،می گفتند ماسک نداشته.من خودم وارسی اش کرده بودم؛ هم ماسک داشت، هم بادگیر. مجروحی را هم آورده بودند عقب،که می گفت: ماسک نداشته،و نمی داند ماسک روی صورتش از کجا آمده؟

شیشه عطر

شب عملیات ،شیشه عطری دستش گرفته بود وکف دست همه می زد. عملیات که تمام شد،همه جا دنبالش گشتیم. همه جا بوی او را می داد.همه شهدا بوی او را می دادند، ولی خودش نبود. هرچه گشتیم، پیدایش نکردیم.

قربانی

صدای زنگ که آمد،دلم هری ریخت. در را که بازکردم، دیدم سیدی پشت در است؛ انگارکه امام حسین(ع) باشد. گفتم: آقاجان! خبرمی دادید خودمان را آماده کنیم،من حالا یک قربانی بیشتر ندارم. آقا گفتند:همان یک قربانی ات را قبول کردم. وقتی از خواب بیدارشدم،بوی عطر هنوز درخانه بود. خانمم را بیدار کردم گفتم: بلند شو،آقا پسرت را قبول کردند،مصطفی را قبول کردند.باید آماده شویم.

جنازه اش را پیدا نکردیم. بعد از یکی دو روز،آب آوردش. آوردش کنار همان نهری که آنجا، هرروز زیارت عاشورا می خواند

رسم عاشقی!

رسم شده بود توی شیراز،علما و پیش نمازهای معروف می آمدند تشییع شهدا و حتی تلقین می خواندند برایشان. بعد از عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر هم، شهید آوردند شهر ،و همین مراسم بود .حاج آقا طوبایی،پیش نمازمسجد کوشک عباس علی شیراز هم آمده بود.حاج آقا موقع تلقین دادن،وقتی رسید به نام حضرت حجت، حالش منقلب شد،ضعف کرد و سست شد. حتی خودش نمی توانست بیاید بالا و کشیدندش بیرون.پرسیدند:چی شد حاج آقا؟ گفت:به اسم آقا که رسیدم، شهید به احترام سرش را خم کرد روی سینه.حس کردم ، امام زمان(عج) اینجاست و او احترام می گذارد.شما بودید،حالی به حالی نمی شدید؟ رسم عاشقی است دیگر،به هوای معشوق که بروی،به هوایت می آید.

بیست سال انتظار

ده سال تمام،صبح که می رفت، مادرش پیشانی اش را می بوسید. عصر حیاط را آب و جارو می کرد. می نشست لب ایوان تا برگردد.نزدیک بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده،ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند.می نشیند لب ایوان ونگاه می کند به در.

بوی کباب

هر وقت می خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم،یکی دو نفر جلوتر می روند، تا اگر بوی کباب شنیدند،خبرش کنند؛ حساسیت دارد به بوی کباب،حالش خیلی بد می شود.یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا؟ گفت:اگر درمیدان مین بودی و به خاطر اشتباهی ، چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای اینکه معبر و عملیات لو نرود،آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد و از این ماجرا،فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند،تو به این بو حساس نمی شدی؟

 

جبهه

مسواک درجبهه

پول را که انداخت توی صندوق صدقات، نفس راحتی کشید: نزدیک بود جریمه ام یادم بره!

- جریمه چیه؟

-آخه دیشب یادم رفت مسواک بزنم.

توی این همه بگیر و ببند و آتش و غوغا،به چه چیزهایی فکرمی کرد.

اوج بی ادعایی و اخلاص

آمده بود خانه،ولی شلوار نظامی اش را در نمی آورد.می گفت: توی جبهه با همین می خوابیدم،عادت کردم،نمی خواهم ترک عادت کنم. بعداً فهمیدم مجروح شده بود، نمی خواست من بفهمم.

پابوس آقا

اسمش محمد رضا عاشور بود. مجروح شده بود.توی بیمارستان به خانواده اش گفت: آرزو داشتم بعد از عملیات،برم پابوس امام رضا(ع) قربانش برم، ولی حیف که نشد . از این حرف چند دقیقه نگذشت. که مرغ جانش پرید.همان جا تو بیمارستان، گذاشتندش توی تابوتی و روی پارچه ای اسمش را نوشتند. خانواده اش زود رفتند شهرستان،برای آماده کردن مقدمات تشییع جنازه و مراسم ها. یکی دو روز بعد، توی مراسم متوجه شدند، جسدی که آمده، پسرشان نیست. پی گیری کردند و فهمیدند،خانواده دیگری هم در مشهد همین مشکل را دارند.بالاخره هرخانواده به شهیدش رسید. غسلش داده بودند و بعد هم در حرم امام رضا(ع) طواف داده بودند تاقبل از خاک سپاری، به آرزویش رسیده باشد.

آخرین پنچری

همت بود، گفت: پنچری این موتور را زود بگیر! همه کارهایم را گذاشتیم زمین و زود پنچری (موتورش) را گرفتم. رفت ودیگر برنگشت.ای کاش پنچری موتور را نمی گرفتم.

زیارت خدا

مسئول طرح و برنامه عملیات بود: والفجر 8، کربلای 2، کربلای 4، کربلای 5، و کربلای 8 این قدرخوب کار کرد که سال 66، سهمیه حج قرارگاه را تشویقی دادند به او، که برود خانه خدا را زیارت کند .چند روزقبل از حج، توی بمباران منطقه نصر4 پرید. زودتر رفت زیارت؛زیارت خود خدا.

حضور وغیاب عجیب

یکی دو روز قبل از عملیات، حضور وغیاب کردند.اسم هر کسی را می خواندند، می گفت: الله.بعضی ها می گفتند: شهید. بعضی ها می گفتند: مجروح، ما هم که تازه آمده بودیم ،می گفتیم حاضر. توی دلم می گفتم: چه از خودراضی، خودشان را از حالا شهید می دانند! از حمله که برگشتیم، به خط شدیم .از تعجب داشتم شاخ در می آوردم؛آنهایی که گفته بودند مجروح، مجروح شده بودند،ماها که گفته بودیم حاضر،حاضر بودیم؛بقیه هم رفته بودند.

آفتاب تازه داشت طلوع می کرد. سوار موتورشد.بدون بی سیم چی،با یک برانکارد می رفت طرف خط. همان روز برگشت، روی یک برانکارد. آفتاب غروب کرده بود

خواب ابدی

نمی خوابید،یعنی کم می خوابید، هم درخانه،هم درجبهه.چشم هایش همیشه سرخ سرخ بود.وقتی آمدند گفتند:شهید شد،گریه نکردم،خندیدم.گفتم:بهتر!می خوابد،خستگی اش درمی رود.

مجتبی،غایب!

فرمانده گردان آورده بودش؛از مشهد.همین طوری، بدون پرونده. اسمش فردریک بود. ازگردن بند وصلیبش پیدا بود که مسیحی است. آمده بود اهواز، جنس بخرد. شنیده بود ارزانی است! خودش اسمش را عوض کرد.یک بار بعد از اینکه مداح،روضه امام حسن(ع) را خوانده بود، گفت: مرا هم صدا کنید مجتبی.این طوری ،فردریک شد.مجتبی. بعداز عملیات کربلای 8،سرشماری می کردند: انجوی؟ حاضر!محسن؟حاضر!مجتبی؟.... سکوت .محسن گفت: اول تیر،بعد مین؛ چیزی ازش نماند.مجتبی رفته بود.

شب اول اسارت

شب اول اسارت بود. مجروح ها را جدا نکرده بودند.همه را ریختند توی یک سلول. نیمه شب بود که هجوم آوردند داخل.تا توانستند،زدند ورفتند برق را هم قطع کردند.هرکس هرجا بود،خوابید .چشم چشم را نمی دید.صبح که شد،همه ازخواب بلند شدند،جزساروی.دیگر درد تیری را که به کتفش خورده بود،احساس نمی کرد.

جنازه معطر

از بچه های عملیات کربلای 5 بود.تنش پر بود از تیروترکش،ولی بعثی ها نبردنش بهداری.همان شب از دنیا رفت.زدیم به در و نگهبان عراقی را صدا کردیم.گفتند: چهار نفر برش دارند و ببرند بیرون. وقتی جنازه اش را آوردیم توی راهرو،یک دفعه بوی عطر همه جا را پرکرد.همه تعجب کردیم، حتی عراقی ها. بو کردند.جلو آمدند. جنازه بود، جنازه بوی عطر می داد.عصبانی شدند. با کابل افتادند به جان ما، که چرا به جسد او عطر زده ایم. خودشان هم می دانستند که حتی نمی توانیم،یک سوزن با خودمان بیاوریم توی سلول.حرصشان گرفته بود، ولی بوی عطر قطع نمی شد.

یاد باد آن روزگاران

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:07:11.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توسل به امام رضا (ع) در زیارت عاشورا

توسل به امام رضا (ع) در زیارت عاشورا

توسل به امام رضا (ع) در زیارت عاشورا

یکی از جیب های پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسایی و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و تعجب آینه ای کوچک دیدیم که در پشت آن، تصویری نقاشی شده از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته بود. از آن آینه هایی که در مشهد اطراف حرم می فروشند. اوایل سال۷۲ بود، در گرمای فکه، در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی بین کانال اول و دوم مشغول کار بودیم، چند روزی بود شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح اول زیارت عاشورا می خواندیم، بعد کار را شروع می کردیم، اما گره کار را پیدا نمی کردیم. مطمئن بودیم در توسل های مان اشکالی وجود دارد. آن روز صبح کسی که زیارت عاشورا می خواند توسل پیدا کرد به امام رضا(ع). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم(ع) و کرامات ایشان. در میان مداحی از امام رضا(ع)طلب کرد که دست ما را خالی بر نگرداند؛ مایی که همه خواسته مان برگرداندن این شهدا به آغوش خانواده های شان بود. روز به پایان می رسید و چیزی به تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر باقی نمانده بود، داشتیم ناامید می شدیم، خورشید می رفت تا پشت تپه های ماهور پنهان شود. با آخرین بیل که در زمین فرو رفت، روزی آن روز نصیب مان شد. تکه ای لباس توجه مان را جلب کرد، با سر و صدای بچه ها، همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام پیکر شهید را از خاک بیرون آوردیم؛ شهیدی آرام خفته به خاک.
یکی از جیب های پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسایی و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و تعجب آینه ای کوچک دیدیم که در پشت آن، تصویری نقاشی شده از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته بود. از آن آینه هایی که در مشهد اطراف حرم می فروشند. اشک های مان سرازیر شد. جالب تر و سوزناک تر این که از روی کارت شناسایی اش فهمیدیم نامش «سیدرضا» است، شور وحال عجیبی بر بچه ها حکمفرما شد. شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند نزد مادرش تا راز این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعی از این امر داشته باشد، گفت: پسر من علاقه و ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت و…
سال۷۴ هم که با بچه ها در منطقه کار می کردیم، بیل مکانیکی را مقداری از جاده خارج کردیم تا به آن طرف تر برویم ولی دستگاه خاموش شد و هر کاری کردیم، راه نیفتاد. گفتم حتماً گازوئیل تمام کرده رفتیم که از مقر گازوئیل بیاوریم. در حالی که ما رفته بودیم، راننده دستگاه را کار می اندازد و می گوید تا بچه ها بیایند با دو سه بیل خاک را جست وجو می کنم. در همان اولین فرو رفتن بیل به زمین پیکر یک شهید نمایان می شود… درست همان جایی که دستگاه خاموش شده بود!

منبع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:26:01.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

آن شب که فرمانده عصبانی شد

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خنده و سر و صدای بچه‏ها تمام فضای نمازخانه را پر کرده بود. نادری به عابدینی اشاره کرد که برود و پشت پاهای آقای رضایی به سجده بخوابد. بعد خودش به طرف آقای رضایی رفت. تا آقای رضایی خواست خودش را عقب بکشد، پشت پایش به عابدینی گیر کرده، با کمر به زمین خورد...

خاطراتی از سنگرسازان بی‏سنگر ، همان هایی که قصه های ایثار و ورق های خاطرات تازه شان برایمان مانده . آن بزرگ مردان کوچک که نماد استقامت شیعه هستند و با آن سن کم در جبهه ها حضور یافته ، با ایمانی پولادین در برابر دیدگان دشمن برای همرزمان خود سنگر می ساختند. و چه مظلومانه به شهادت می رسیدند .

روحشان شاد و یادشان گرامی

 

سنگرسازان بی سنگر

چشم آبی‏ :

مثل کولی‏ها گوشه سنگر دور هم نشسته بودیم. سرهایمان را کرده بودیم توی هم و حرف می‏زدیم. سنگر پر از بچه‏های آذربایجانی بود. نگاهمان می‏کردند و ترکی حرف می‏زدند.هر کدامشان به اندازه سه نفر ما بودند؛ چاق و گنده. حاجی بابایی گفت: «بچه‏ها خیلی باید مواظب باشیم! دعوا بی دعوا! شوخی بی شوخی! اگر یکی از آن‏ها یک سیلی محکم بزند به گوش یکی از ما، اولاً کله‏ی طرف که کنده می‏شود هیچ!»

رحیمی گفت: «دوما باید سه روز توی بیمارستان بخوابد!»

غلامحسین گفت: «سوما یک سال باید با گوش کر زندگی کند!»

داشتیم می‏خندیدیم که دیدیم سنگر تاریک شد. یکی از آن‏ها بود. سنگر زیرزمین بود و او می‏خواست از پله‏ها بیاید پایین. همه پله‏ها را گرفته بود. آمد و آمد تا رسید به پله‏ی آخری. 

نگاهش کردم و گقتم: «یا علی، رحمت به غول بیابونی!»

مشهدی غللامعلی زد توی سرم و گفت: «مرض! دنبال دردسر می‏گردی!»

طرف آمد به طرف ما. فکر کردم حرفم را فهمیده. نزدیک بود از ترس سکته کنم که بهنام گفت: «خدایا خودمان را به تو سپردیم! رحممان کن!»

من فکر کردم می‏خواهد بکوبد توی گوشم. رنگ از صورتم پرید. چشم‏هایش آبی بود و موهای بور، صورتش کشیده و چهره‏ی تندی داشت. راستی راستی همه از او ترسیدیم.  آمد کنارمان ایستاد و با مهربانی سلام کرد. همه از جایمان بلند شدیم و جوابش را دادیم. نفس راحتی کشیدم. با خوش رویی گفت: «برادران اصفهانی خیلی خوش آمدید! ما از آذربایجان آمده‏ایم. از آمدن شما خوشحالیم.» از این جا بود که با آن‏ها یکی یکی آشنا شدیم.

اول فکر می‏کردیم خیلی بداخلاق اند. اما وقتی با آن‏ها دوست شدیم، دیگر نمی‏توانستیم از آن‏ها جدا شویم. یادشان بخیر!

ترنم باران :

ترنم باران هنگام برخورد بر سقف نمازخانه، گوش‏ها را نوازش می‏داد. پس از شام لیوان‏ها را پر از چای نموده و هر کدام گوشه‏ای از سنگر دراز کشیده بودیم. نصرالله کنار قفسه قرآنی را ورق می‏زد. اسماعیل و قاسمی دست‏هایشان را در هم حلقه کرده و زورآزمایی می‏کردند. عابدینی و نادری و... روی پتوها پشتک و وارونه می‏زدند. 

صحبت‏های من، ابراهیم و مشهدی غلامعلی هم تازه گل انداخته بود که آقای رضایی مسؤول تبلیغات، وارد سنگر شد.بچه‏ها یکی یکی دورش حلقه زده و مشغول گفت و گو شدند. خنده و سر و صدای بچه‏ها تمام فضای نمازخانه را پر کرده بود. نادری به عابدینی اشاره کرد که برود و پشت پاهای آقای رضایی به سجده بخوابد. بعد خودش به طرف آقای رضایی رفت. تا آقای رضایی خواست خودش را عقب بکشد، پشت پایش به عابدینی گیر کرده، با کمر به زمین خورد. در یک لحظه خنده‏ی بچه‏ها، مقر و نمازخانه را پر کرد. بچه‏ها در حال خنده بودند که یک دفعه با شنیدن صدایی همه خشکشان زد. معاون مقر با اخم‏های درهم کشیده در نمازخانه ایستاده بود. عابدینی و نادری، معاون را که دیدند صورتشان مثل گچ سفید شد. معاون سرش را تکان داد ولب پایینش را گزید. دست‏هایش را از دو طرف جمع کرد و با ناراحتی و صدای بلند گفت: «همه بیرون! بیرون!» و توی نمازخانه آمد.

ترنم باران هنگام برخورد بر سقف نمازخانه، گوش‏ها را نوازش می‏داد. پس از شام لیوان‏ها را پر از چای نموده و هر کدام گوشه‏ای از سنگر دراز کشیده بودیم. نصرالله کنار قفسه قرنی را ورق می‏زد. اسماعیل و قاسمی دست‏هایشان را در هم حلقه کرده و زورزمایی می‏کردند. عابدینی و نادری و... روی پتوها پشتک و وارونه می‏زدند

مشهدی غلامعلی از جایش بلند شد و گفت: «آقا همین دو نفر را تنبیه کن! دیگران تقصیر ندارند.»

معاون گفت: «حرف نباشد! تو هم مانند آن‏هایی! خندیدن به کار آن‏ها یعنی تایید کارشان! آن‏ها نباید این کار زشت را می‏کردند! بعد به بچه‏ها نگاه کرد و گفت: «چرا ایستاده‏اید و بر و بر مرا نگاه می‏کنید!» می‏خواستیم پوتین‏هایمان را بپوشیم که داد زد و گفت: «با کفش نه! پا برهنه! کسی حق ندارد پوتین بپوشد!»

از نمازخانه بیرون رفتیم. دانه‏های زلال باران داشت به دانه‏های سفید رنگ و شکوفه‏گون برف تبدیل می‏شد. معاون دوباره گفت: «کارتان به جایی رسیده که با مسؤولین شوخی می‏کنید! حالا یادتان می‏دهم که چطور شوخی کنید!»

پاهایمان یخ زده بود و دندان‏هایمان از سرما به هم می‏خورد. معاون با قیافه‏ای بداخلاق فریاد زد: «همه توی صف! هنوز یاد نگرفته‏اید به صف بایستید!» و بعد در گوش آقای رضایی چیزی گفت. آقای رضایی رفت و در تاریکی گم شد. 

معاون گفت: «همه بنشینید! دست‏ها را پشت گردن برده، صد تا کلاغ پر بروید! برو ببینم!» 

سنگ‏های تیز مثل نیزه به پاهایمان فرو می‏رفت و سوزشش تا قلبمان می‏رسید. داشتیم کلاغ پر می‏رفتیم که آقای رضایی با دو اسلحه‏ی کلاش آمد. یکی از آن‏ها را دست معاون داده و دیگری را به دست خودش گرفت؛ مصیبت شروع شد. 

- برادرا! همه بلند شوید، بدوید! 

پاهایمان جلو نمی‏رفت. بیشتر بچه‏ها از سرما می‏لرزیدند و گریه می‏کردند. 

- هان! شوخی می‏کنید، پس باید صد بار همان طور در صف نشسته و بلند شوید!

- نخند! زود باش!

- حالا دست‏هایتان را روی زمین بگذارید. باید شنا بروید. پنجاه تا!

دست‏هایمان یخ زده بود و اصلاً تکان نمی‏خورد. با زحمت خودمان را روی زمین انداختیم، دیگر رمق و حسی نداشتیم و بیشتر بچه‏ها روی زمین یخ‏زده و گل‏آلود، افتاده و گریه می‏کردند. 

سنگرسازان بی سنگر

معاون میان بچه‏ها چرخی زد و یک دفعه سر اسلحه را به طرف آسمان گرفته، شلیک کرد و گفت، «خیلی سریع و در یک چشم به هم زدن تا آن خاکریز می‏دوید!»

اصلا پاهایمان جلو نمی‏رفت. دوباره لوله اسلحه را بالا گرفت و چند گلوله شلیک کرد و گفت: «بدو ببینم!» هیچ کس از جایش تکان نخورد.

معاون فریادی زد و گفت: «چه مرگتان است! چرا خوابیده‏اید!» بعد رفت، چند لگد به نادری و عابدینی کوبید و گفت: «شما دیگر چرا! با مسؤولین خود بازی درمی‏آورید؟» بعد خنده‏ای کرد و گفت: «این بار می‏بخشمتان؛ اما خدا نکند...» حرفش را خورد و گفت: «پاشید، بروید! دست و صورتتان را بشویید! لباس‏هایتان را عوض کنید و بخوابید!»

بچه‏ها با لب و لوچه آویزان و لباس‏های خیس، گریه‏کنان به طرق شیرهای آب رفتند. آب شیرها یخ زده و بسیار سرد بود. با سختی خودمان را تمیز کرده و به نمازخانه رفتیم. مانند مادر مرده‏ها بغض کرده، نشسته بودیم که یک دفعه رحیمی با صدای بلند گفت: «بر جمال نورانی محمد مصطفی و فاطمه زهرا و سبطین شهیدین صلوات!» غریو صلوات سنگر را پر کرد و...

ناقلا مبارک مبارک‏ !

دو روزی بود که آقای جزینی از ما جدا می‏نشست. دست‏ها را به صورتش می‏گرفت و فکر می‏کرد؛ انگار دلش گرفته بود! سرش به کار خودش بود. نوبتش که می‏شد روی بلدوزر می‏نشست و کارش را خوب انجام می‏داد. بیشتر وقت‏ها روی تپه یا جای بلندی رفته و می‏نشست.

یک دفعه که روی تپه‏ای نشسته بود، آرام‏آرام رفتم و پشت سرش ایستادم. خوب گوش کردم؛ می‏خواند و گریه می‏کرد. نگذاشتم مرا ببیند. دوباره از تپه پایین آمدم. پیش ابراهیم رفته و به او گفتم: «آقای جزینی دارد گریه می‏کند! انگار مشکلی دارد! یا این که دلش گرفته!»

چند روزی او را زیر نظر داشتیم که ببینیم چرا گریه می‏کند؟ یک روز نمازمان را خوانده، برای نهار آماده می‏شدیم، هر چه دوروبر نمازخانه را نگاه کردم آقای جزینی را ندیدم. از نمازخانه که بیرون آمدم، او را روی یک پوکه گلوله توپ در وسط مقر به حال نشسته دیدم. کمی نگاهش کردم و به طرفش دویدم. روبه‏رویش ایستاده و گفتم: «چرا این جا نشسته‏ای! چرا ناراحتی! نکند داری گریه می‏کنی! بیا برویم و ناهار بخوریم! سفره پهن است!» سرش پایین بود، آهسته گفت، «چیزی نیست! تو برو!» 

مثل کنه به او چسبیده و گفتم: «تا نگویی نمی‏روم! مثل این که من دوست تو هستم!» نگاهی کرد و آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان و با شرم و حیا گفت: «راستش، چیزه! یعنی! هیچی چیزم نیست!» دستم را روی شانه‏اش گذاشته و گفتم: «باید بگویی! وگرنه نمی‏روم!»

با صدایی بغض‏آلود گفت: «دلم برای زنم تنگ شده! دلم هوای زنم را کرده!»

چشم‏هایم را گرد کردم و توی صورتش زل زده و گفتم: «چی گفتی! دلت برای زنت تنگ شده! مگر زن داری! دست‏هایم را به هم زدم و گفتم: «ناقلا نگفته بودی. مبارک مبارک!»

چند سال گذشت. یک روز گرم که می‏خواستیم به فاو عراق برویم، سر یک جاده روی تابلوی چوبی بزرگی نوشته شده بود: «جاده جهادگر شهید، مهدی جزینی از جهادگران همدان.» چشم‏هایم را به هم فشرده و برای او فاتحه‏ای خوانده و اشک ریختم.

گفت: «آره قبل از این که این جا بیایم عقد کردیم!» با خنده گفتم: «خب برو مرخصی! این که گریه و ناراحتی ندارد!» دستش را گرفته، بلندش کردم و به طرف نمازخانه رفتیم. در راه گفتم: «به آقای شهبازی بگو! قبول می‏کند! مهربان است! خوب! خودش هم زن دارد.» آن قدر توی گوشش خواندم، تا قبول کرد به آقای شهبازی بگوید. 

جزینی روبه‏روی آقای شهبازی ایستاده و گفت: «آقا! سه روز مرخصی می‏خواهم!» آقای شهبازی گفت: «نمی‏شود! اصلا حرفش را نزن!»

جزینی سرش را پایین انداخت و دوباره گفت: «فقط سه روز! زود برمی‏گردم!»

آقای شهبازی خندید و گفت: «عزیزم! گفته‏اند به کسی مرخصی ندهید!»جزینی اخم‏هایش را درهم کشید، دست‏هایش را توی جیب‏هایش کرد و به طرف تپه به راه افتاد.

با ابراهیم نزد آقای شهبازی رفته و روبه‏رویش ایستادیم. بلبل زبانی کرده و گفتیم: «گناه دارد! دلش برای زنش تنگ شده! خوب است کسی شما را از زن و بچه‏تان دور کند!»

آقای شهبازی قاه‏قاه خندید و گفت: «این جا که خانه خاله‏تان نیست! یکی زن دارد! یکی دلش برای مامان جونش تنگ شده و...!» قیافه‏ی مظلومی به خودم گرفتم، سرم را کج کرده و گفتم: «آقای شهبازی، سه روز مرخصی به او بدهید! من به جایش بلدوزر می‏رانم! اصلا من سه روز اضافه در مقر می‏مانم!» در این لحظه صدای خنده بچه‏های اطرافم نزدیک بود گوشم را کر کند. آقای شهبازی گفت: «التماس نکن! باید دو ماه هم به جایش در مقر بمانی!»  گفتم: «باشد، می‏مانم، شما قبول کنید! دلش شکسته! گناه دارد! دق می‏کند و می‏میرد! آن وقت باید با بلدوزر برایش قبر بکنیم! کارمان هم زیاد خواهد شد!» 

سنگرسازان بی سنگر

بهنام گفت: «تازه کفن هم می‏خواهد! توی این بیابان مرده‏شور هم پیدا نمی‏شود!» 

آقای شهبازی گفت: «حالا چه کسی گفته دلش برای زنش تنگ شده است!» 

گفتم: «آقا! خودش به من گفت، گریه می‏کرد و می‏گفت!» بهنام گفت: «اصلا از هوش رفته و فریاد می‏زد و می‏گفت!»

آقای شهبازی کمی قدم زد، فکری کرد و جزینی را صدا کرد. جزینی آرام آرام آمد پایین و گفت: «کاری داشتید!» 

آقای شهبازی با خنده گفت: «این بچه‏ها چه می‏گویند؟ باشد برو دفتر فرماندهی! با آقای خلج صحبت کن! از قول من هم بگو که مشکلی ندارد! فقط سه روز برو!»

جزینی از شوق انگار بال درآورده، هنوز حرف‏های آقای شهبازی تمام نشده بود که مثل گنجشکی پرید و به طرف دفتر فرماندهی رفت و از دید ما گم شد.

از مرخصی که برگشت، خوشحال بود. از من و ابراهیم هم خیلی تشکر کرد.

چند سال گذشت. یک روز گرم که می‏خواستیم به فاو عراق برویم، سر یک جاده روی تابلوی چوبی بزرگی نوشته شده بود: «جاده جهادگر شهید، مهدی جزینی از جهادگران همدان.»

چشم‏هایم را به هم فشرده و برای او فاتحه‏ای خوانده و اشک ریختم.

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:04:52.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نوروز خاطره انگیز دفاع مقدس

نوروز خاطره انگیز دفاع مقدس

نوروز خاطره انگیز دفاع مقدس

با فرارسیدن هر بهاری در این هشت سال خانواده هایی بودند که تنها قاب عکس پدر یا برادر شهیدشان زینت بخش سفره هفت سین شان می شد. عده ای از خانواده های ایرانی نیز در بیمارستان در کنار جانبازان خویش سال نو را به یکدیگر تبریک می گفتند و یا در کنار قبور شهدای تازه پر کشیده و این سنت زیبا از آن پس باقی ماند و ما هر ساله شاهد حضور مردم و خانواده شهدا در گلزار شهدای سراسر کشور در هنگامه تحویل سال هستیم.

با آغاز تجاوز گسترده رژیم بعث عراق به ایران در شهریور 59، ملت ایران با هدایتهای رهبر بزرگ انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) برای دفاع از سرزمین خویش و اعتلای اسلام به سوی جبهه ها رهسپار شد. تاریخ هشت سال دفاع مقدس ایران سرشار از پیروزیها، شکستها، غمها و شادیهای بسیاری است که جشن آغاز سال نو یکی از این شادیها در دل سخت ترین و بحرانی ترین شرایط یعنی جنگ، رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. در هشت سال دفاع مقدس، هشت بهار بر مردم ایران گذشت که طی این سالها بسیاری از رزمندگان در کنار خانواده نبودند و در جبهه ها سال را نو می کردند و یا با فرارسیدن هر بهاری در این هشت سال خانواده هایی بودند که تنها قاب عکس پدر یا برادر شهیدشان زینت بخش سفره هفت سین شان می شد. عده ای از خانواده های ایرانی نیز در بیمارستان در کنار جانبازان خویش سال نو را به یکدیگر تبریک می گفتند و یا در کنار قبور شهدای تازه پر کشیده خود سفره هفت سینی ساده از سنبل و سیب و گلاب و سبزه و.... پهن می کردند و این سنت زیبا از آن پس باقی ماند و ما هر ساله شاهد حضور مردم و خانواده شهدا در گلزار شهدای سراسر کشور در هنگامه تحویل سال هستیم که مردم به برکت این مکان مقدس برای خود و خانواده و کشور و جهان آرزوی خویش را بر زبان می آورند و در حق یکدیگر به درگاه خداوند سبحان دعا می کنند. در جبهه نوروز و ایام عید که می شد- در شرایط عادی جبهه و جنگ – تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود. عیدی بچه ها، سکه های یک تا پنجاه ریالی و اسکناس های صد تا هزار ریالی متبرک به دست امام(ره) بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته خود بچه ها یا فرماندهان بود.غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر. در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و نمایشنامه های نشاط آور که بچه ها خود تهیه و اجرا می کردند و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را نیروهای واحد تبلیغات می کشیدند. در این ایام بچه ها راه می افتادند برای عرض تبریک از محل فرماندهان شروع می کردند و بعد به سنگرهای مجاور می رفتند در حالی که همه با هم می گفتند: برادرا، برادرا عید شما مبارک.

عیدی دادن در جبهه نوعی عیدی دادن هم بین خود بچه ها معمول بود، که بعضی خودشان طلب می کردند و نوعش را معین، چنان که یکی از دیگری عبارت 'کتب علیکم القتال' را می نوشت و در پاکتی تقدیمش می کرد که تا سرحد شهادت نصب العین همرزمش بود

 اهل سنگر هم جواب می دادند، یا به شوخی چیزی می گفتند و از میهمانان دعوت می کردند به داخل سنگر آنها بروند و پذیرایی بشوند. هفت سین جبهه سنت 'هفت سین' چیدن در سفره شب عید را بعضی حفظ کرده بودند منتها با صبغه جنگی آن. مثل هفت سین گردان تخریب لشکر 27 که عبارت بود از:1- مین سوسکی2 - مین سبدی 3- سیم تله 4- سیم چین 5- سیم خاردار 6- سرنیزه 7- سی چهارC4)) نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس، سوزن اسلحه، سیمینوف، سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده اند که در واحدهای دیگر معمول بوده است. آغاز سال نو و جشن نوروز با دید و بازدید و تبریک و تهنیت و عیدی دادن و عیدی گرفتنها کم و بیش در منطقه نیز جریان داشت، منتها با همان رنگ و روی منطقه ای. موقع تحویل سال، بعضی سفره هفت سین می انداختند، که سین های آن بسته به نوع رسته بچه ها توفیر می کرد. در تخریب که بیشتر با مین سروکار داشتند به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر، و به همین ترتیب بود در سایر واحدها. اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت. عکس شهدای عملیات را سرسفره می چیدند، به سرلوله تفنگ ها پرچم سرخ می زدند، وصیت نامه یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می کردند... بعد که دلهای داغدار جمع می شدند، برادرانی که جراحت سطحی تری داشتند و می توانستند روی پای خود بایستند می آمدند و با حضور فرمانده، روحانی و طلبه گردان شروع می کردند به نوحه خوانی و راه انداختن سینه زنی، سپس دعای توسل، که با سوز و گدازی خاص برگزار می شد و شب عید و تازگی زخم گویی بیشتر کبابشان می کرد.

نوروز خاطره انگیز دفاع مقدس

لحظه آغاز سال نو، بعضی ها که در خط بودند با شلیک گلوله ای به سمت دشمن ابراز احساسات می کردند. ناهار روز عید هم بچه ها با چلوکباب و نوشابه پذیرایی می شدند. سکه هایی که به دست امام متبرک شده بود و معمولا حاجی بخشی آنها را توزیع می کرد هم جای خود را داشت؛ همچنین بود آنچه که از تبلیغات گردان می رسید، از قبیل پیام رئیس جمهور، نخست وزیر، اسکناسهای صد ریالی و مثل آن. عیدی دادن در جبهه نوعی عیدی دادن هم بین خود بچه ها معمول بود، که بعضی خودشان طلب می کردند و نوعش را معین، چنان که یکی از دیگری عبارت 'کتب علیکم القتال' را می نوشت و در پاکتی تقدیمش می کرد که تا سرحد شهادت نصب العین همرزمش بود. دید و بازدید از گردانهای همجوار و رفتن سراغ فرماندهان و روبوسی با آنها هم از جمله سنتهای حسنه ای بود که در ایام سال نو به ندرت ترک می شد.

بچه هایی بودند که چهار، پنج سال سابقه حضور در منطقه داشتند و همین امر ایجاب می کرد که مثل خانه خود، نسبت به آغاز بهار و جشن نوروز بی توجه نباشند. سنگر تکانی مراسم نوروز در جبهه به هر نحو ممکن اجرا می شد. تهیه شیرینی و کمپوت و میوه از شهر و آوردن آن به خط اول و خواندن شعر و شوخی و وقت خوش کردن با یکدیگر، گستردن سفره عید و نوکردن زیرانداز و لو در تبدیل گونی به پتو، برگزاری مراسم عید حتی در ساختمان نیمه مخروبه در شهری خالی از سکنه و بدون برق و آب و تزئین در و دیوار و تهیه تنگ ماهی و انداختن قورباغه درون آب! و بالاخره دست برداشتن از دفاع و دست به قبضه سلاح نبردن مگر از روی ناچاری و به ناگزیر و چیدن گل و گیاه صحرایی و آوردن باغ و بهار به سنگر و سوله و ریختن اشک در فراق یاران یکدل از دیگر آداب عید نوروز در میان رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس بود

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:05:46.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خوزستان سرزمین پاک شهدا

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خوشا جایی رفتن که شهدا میزبانند، آنانی که با اسب شعور تا فلک تاخته‌اند و به نام عشق جان باخته‌اند و خوزستان سرزمین پاک شهداست

اگر تمام دریاها جوهر شوند و تمام شاخه‌های درختان قلم، نمی‌توانند رشادت‌ها، از خودگذشتگی‌ها و جان‌فشانی رزمندگان این سربازان ولایت و رهبری را بنویسند.

به ‌نام خدا، به نام خون، به نام آیینه و لبخند، به ‌نام آرپی‌جی زن‌های نابینا، لودرچیان بی‌دست، به نام شیرخوارگانی که در لالایی آتش به خواب فرو رفتند، به نام الله پاسدار خون شهیدان، خوشا آنان که جانان می‌شناسند، طریق عشق و ایمان می‌شناسند، بسی گفتیم و گفتند از شهیدان، شهیدان را شهیدان می‌شناسند، سلام بر عشق، این معجزه الهی که دل را بر عقل چیره کرده تا انسان خدایی شود.

سلام بر شهیدان که نامشان به تاریخ ارزش داده است.

سلام بر امام شهیدان که نفسش خدایی بود و دلش دریایی و سلام بر رهبر فرزانه انقلاب حضرت امام خامنه‌ای که وارث راه امام و خون شهیدان است.

سلام بر خوزستان، سرزمین آیینه‌ها و لبخندها و اشک‌ها، سرزمین نام‌آوران بی‌نشان و تجلّی‌گاه دل‌های عاشق، چشمان بی‌قرار و دست‌های سخاوتمند.

اینک فصل نوباوری لاله‌هاست‌، لاله‌هایی که اذان عشق گفتند و سرود معراج سرودند.

لاله‌هایی که به گلستان صفا دادند و عطر نگاهشان در بوستان جان پیچیده است و تا همیشه دنیا می‌پیچد.

آری، به ضیافت لاله‌ها رفتن صفای روح می‌خواهد و زلالی جان و سعادت می‌طلبد.

و خوشا جایی رفتن که شهدا میزبانند، آنانی که با اسب شعور تا فلک تاخته‌اند و به نام عشق جان باخته‌اند و خوزستان سرزمین پاک شهداست.

استانی که استاندار و فرماندار و شهردارش شهدایند و اشخاصی در این معیت، خادمان شهدا محسوب می‌شوند.

بیش از 20 سال از جنگ گذشته است اما هر روز برکات جنگی که تبدیل به دفاع مقدس شد، برای ما بیشتر روشن می‌شود و گفته امام راحل که جنگ را برکت خفیه‌ای عنوان کرد، بیشتر محسوس می‌شود که یکی از این برکات قرار گرفتن در فضای روحانی و معنوی مناطق عملیاتی است.

جایی که مردانی آسمانی شدند ولی اثر گام‌هایشان هنوز باقی مانده است و در جای پای شهدا قدم گذاشتن چه دشوار ولی چقدر اشتیاق دارد.

‌نام آرپی‌جی زن‌های نابینا، لودرچیان بی‌دست، به نام شیرخوارگانی که در لالایی آتش به خواب فرو رفتند، به نام الله پاسدار خون شهیدان، خوشا آنان که جانان می‌شناسند، طریق عشق و ایمان می‌شناسند، بسی گفتیم و گفتند از شهیدان، شهیدان را شهیدان می‌شناسند

به سرزمین نور رفته‌ام و به ملاقات شهدا. احساسی که از دوران جنگ با من است همراه آورده‌ام و در بسیاری جاها هم‌رزمان شهیدم در پیش چشمانم حاضر می‌شوند.

آبادان سرشار از عطر شهداست، شهری که امام با درایت بی‌مثالش وقتی دستور شکستن حصرش را داد باعث شد ایران آزاد شود و باور کنیم که سلاح ایمان کاربردش از هر سلاحی بیشتر است.اما آبادان که سمبل فداکاری است و هنوز از در و دیوارش صدای مبارزه برمی‌خیزد مستحق توجه بیشتر است، و هنوز سرشار از کمبودهاست و باید بیشتر به این شهر توجه شود.

به شلمچه رفتم منطقه مرزی که در منتهیٰ‌الیه غرب خرمشهر واقع شده است و نزدیک‌ترین نقطه مرزی به بصره است. شلمچه یکی از محورهای هجوم دشمن در سی‌ام شهریورماه 59 به خرمشهر بود.

در عملیات بیت‌المقدس اگر چه خرمشهر آزاد شد ولی با توجه به اهمیت نظامی شلمچه، دشمن به سختی از آن دفاع کرد و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن، موانع استحکامات و رده‌های دفاعی متعددی در این منطقه ایجاد کرد، رزمندگان اسلام با اجرای عملیات کربلای 5 در دی‌ماه 1365 این مواضع را در هم شکستند و شلمچه را آزاد کردند. هنوز که در خیابان‌های این شهر حرکت می‌کنی بوی شهدا تمام کوچه پس کوچه‌های آن را فرا گرفته است.

امید به روزی که نویسندگان و قلم به دستان ما بیشتر نسبت به هشت سال دفاع مقدس به ویژه از شجاعت مردم آبادان و خرمشهر بنوسیند.

بشکند قلمت اگر ننویسی به بسیجیان، این سپاهیان خمینی چه گذشت...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:09:57.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:06 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها