0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گلوله‌ی عصر هشتمین روز

گلوله‌ی عصر هشتمین روز

گلوله‌ی عصر هشتمین روز

 نیمه ‌شب است که به یک خاکریز می‌رسیم. بچه‌های گردان حمزه سنگر‌ها را خالی می‌کنند، کوله‌بارشان را برمی‌دارند و به طرف هفت‌ تپه می‌روند.جلوتر از خاکریز، رودرروی عراقی‌ها، چند نقطه‌ی کمین است. بچه‌های گردان توی سنگر و پشت خاکریز مستقر می‌شوند. من بی‌سیمچی هستم. با یکی از بچه‌ها وارد کانال می‌شویم. حدود دویست متر جلوتر از خط اول...

تابستان است. در هفت ‌تپه، مقر لشکر «25 کربلا» هستیم. من در گردان «امام حسین(ع)» هستم. توی چادرها، لابه‌لای تپه‌ ماهورها، هر گردان در یک فرورفتگی مستقر شده است. وقت‌های فراغتمان را کلاس‌های اخلاق و معارف، آمادگی جسمانی، فوتبال و کشتی پر کرده‌اند. گاهی هواپیماهای عراقی، به خاطر شکستشان در عملیات «والفجر 8» و «فاو»، روی سرمان بمب رها می‌کنند و می‌گریزند. بعد هم کلی شهید و زخمی روی دستمان می‌ماند. موقعیت استقرار لشکر 25 کربلا به شکل وحشتناکی ناامن است؛ نه سنگری، نه جان‌پناهی. از لحاظ امکانات هم حرفی برای گفتن ندارد.

بچه‌ها به شوخی می‌گفتند : اگر کسی ما را با این وضع ببیند فکر می کند از عشایر هستیم.

فاو را تازه پس گرفته‌ایم. گردان ما باید به‌جای گردان «حمزه سیدالشهدا(ع)» که در حال بازگشت به هفت‌ تپه است، برود و پدافند کند. گردان «مسلم‌ بن عقیل» و «امام محمدباقر(ع)» تازه از خط برگشته‌اند و در حال تسویه‌حساب هستند تا به مرخصی بروند.

نیمه ‌شب است که به یک خاکریز می‌رسیم. بچه‌های گردان حمزه سنگر‌ها را خالی می‌کنند، کوله‌بارشان را برمی‌دارند و به طرف هفت‌ تپه می‌روند.

جلوتر از خاکریز، رودرروی عراقی‌ها، چند نقطه‌ی کمین است. بچه‌های گردان توی سنگر و پشت خاکریز مستقر می‌شوند. من بی‌سیمچی هستم. با یکی از بچه‌ها وارد کانال می‌شویم. حدود دویست متر جلوتر از خط اول، حوالی کارخانه نمک، باید در نقطه‌ی کمین مستقر شویم و حرکت‌های دشمن را گزارش کنیم. اطراف کانال، پر است از لاشه‌ها‌ی متعفن دشمن. اوایل تیر است و هوا به‌شدت گرم و شرجی. پشه‌ها از یک طرف و بوی بد جنازه‌های متلاشی‌شده دشمن - که هنگام فرار، جا گذاشته شده‌اند - از طرف دیگر حال آدم را به‌هم می‌زند. جلوی بینی و دهانم را با چفیه می‌بندم.

از دور، فانوس کم‌سویی ما را به‌سمت نقطه کمین هدایت می‌کند. نقطه‌ی کمین، عمود بود بر خط اول است. سه‌تا از بچه‌های گردان حمزه توی کمین هستند. سلام می‌کنیم و می‌گویم: «ما آمدیم که شما بروید.»

وقت نماز صبح است. می‌ایستیم و نمازمان را می‌خوانیم. بچه‌های گردان حمزه دیگر باید بروند، ولی یک بسیجی به نام «رستم‌علی آقا باباپور» که از بچه‌های بنه‌میر بابل است و سرش را از ته تراشیده است، با چهره‌ای معصومانه نگاهمان می‌کند و کوله‌بارش را جمع نمی‌کند. مدتی می‌گذرد. فانوس کمین را خاموش می‌کند و موقعیت منطقه و آداب و رسوم کمین را برایم شرح می‌دهد.

گفتم: «خب! حالا چرا برنمی‌گردی عقب؟ فکر نمی‌کنم از بچه‌های حمزه کسی مانده باشد. نمی‌خواهی سری به خانواده بزنی؟»

دستی به سر تراشیده‌اش می‌کشد و می‌گوید: «فرمانده‌مان «صادق مکتبی» بود. با او در والفجر 8 و در آن وضعیت، جنگیدیم. نه من شهید و زخمی شدم، نه فرمانده‌ام. چند روز بعد از عملیات، صادق هنگام گرفتن وضو شهید شد. من با خودم فکر می‌کنم که این یعنی چه؟ حالا هروقت یک نتیجه‌ی درست و حسابی برای این سؤالم گرفتم، برمی‌گردم. خیالت راحت باشد.»

دستی به سر تراشیده‌اش می‌کشد و می‌گوید: «فرمانده‌مان «صادق مکتبی» بود. با او در والفجر 8 و در آن وضعیت، جنگیدیم. نه من شهید و زخمی شدم، نه فرمانده‌ام. چند روز بعد از عملیات، صادق هنگام گرفتن وضو شهید شد. من با خودم فکر می‌کنم که این یعنی چه؟ حالا هروقت یک نتیجه‌ی درست و حسابی برای این سؤالم گرفتم، برمی‌گردم. خیالت راحت باشد.»

می‌زنم روی شانه‌اش، می‌خندم و می‌گویم: باشد. می‌شویم سه نفر.

عراقی‌ها راه‌ به‌راه خمپاره می‌زنند. خمپاره‌های 60، یکی پس از دیگری، بی‌صدا به دل زمین چنگ می‌اندازند. بی‌سیم چی‌ام و تنها سلاحم کلاشینکف است. رستم‌علی هم یک کلاش دارد. سربند یا زهرا(س) یش را یا روی پیشانی می‌بندد، یا دور گردنش می‌اندازد.

چند روز گذشته است. ظهر است رستم‌علی یک کنسرو ماهی باز کرد تا برای ناهار بخوریم. لقمه‌ا‌ی به دهان می‌گذارم و مشغول حرف زدن می‌شوم. رستم‌علی هم هی می‌خندد. لقمه‌ی دوم را که برمی‌دارم، یکی از مگس‌های سرخ‌رنگ بد ترکیبی که روی جسدهای عراقی‌ها وول می‌خورند، شیرجه می‌زند توی حلقم و همان‌جا گیر می‌کند. دارم خفه می‌شوم. رستم‌علی کمی ماهی می‌گذارد توی دهانم و می‌گوید: «قورتش بده.»

خرمگس و تن ماهی را باهم قورت می‌دهم. روده‌هایم می‌خواهند بزنند بیرون. من عق می‌زنم و رستم‌علی از خنده روده‌ بُر می‌شود. بعد هم به فرمانده بی‌سیم می‌زند و می‌گوید که من یک مگس بدترکیب را قورت داده‌ام. فرمانده هم می‌زند زیر خنده و حسابی دستم می‌اندازد.

تمام شبانه‌روز را در کمین هستیم .تا نوک اسلحه بالا می‌رود، صدای گلوله‌ها‌ی سمینوف بلند می‌شود و از بالای سرمان می‌گذرند.

عصر هشتمین روز است. ناگهان یک خمپاره می‌خورد نزدیکی سنگر و سنگر به‌شدت می‌لرزد. داد می‌زنم: «رستم‌علی، خمپاره!»

گلوله‌ی عصر هشتمین روز

و می‌چسبم به زمین. تمام بدنم کرخت شده است و زمان را از دست داده‌ام. چند ثانیه‌ای می‌گذرد. قلبم دارد از حلقم بیرون می‌زند. در انتظار انفجارم. ولی خمپاره منفجر نمی‌شود. آرام سرم را بلند می‌کنم. خمپاره توی کیسه شن فرو رفته و از اطرافش بخار بلند می‌شود. بدنم می‌لرزد. توی دلم می‌گویم: «لعنتی! خُب منفجر شو و خلاصم کن.»

تو هول‌وولای انفجارم که رستم‌علی می‌زند پشتم و می‌گوید: «چه خبر است؟ بلند شو.»

یک‌ مرتبه به‌خودم می‌آیم. تکیه می‌دهم به سنگر و هاج و واج به خمپاره نگاه می‌کنم. رستم‌علی می‌خندد و می‌گوید: «به‌ والله ترس از کشته شدن نیست. همین‌ که داری نگاه می‌کنی، منتظری که هرلحظه ترکش حنجره‌ات را بشکافد و خلاص. این بیش‌تر آدم را می‌ترساند، تا این‌که تیری بی‌هوا بیاید و تمام.»

یک‌ لحظه با خودم فکر می‌کنم که واقعاً چی شد؟ من کم آوردم؟ ترسیدم؟ اصلاً این‌ها یعنی چه؟ بعد به خودم می‌گویم: «حسابی گند زدی مرد.»

رستم‌علی می‌گوید: «دل‌واپس نباش. قسمتت که باشد، هر کجا که باشی، خودشان صدایت می‌کنند.»

بعد نگاهی به آسمان می‌کند، سری تکان می‌دهد و نیم‌خیز می‌شود. می‌گوید: : بگذار ببینم اوضاع از چه قرار است و خدا کی صدا‌یمان می‌زند.»

می‌نشینم و زل می‌زنم به بی‌سیم. آرام، گوشی بی‌سیم را برمی‌دارم و به فرمانده می‌گویم که خمپاره خورده توی کمین و منفجر نشده است. رستم‌علی نیم‌خیز شده است سمت خمپاره. یک ‌مرتبه کلاه آهنی‌اش از سرش می‌افتد و سُر می‌خورد طرف خمپاره. گوشی بی‌سیم را می‌اندازم و با تمام قدرت شیرجه می‌زنم روی کلاه. ناگهان صدایی توی گوشم می‌پیچد.

سرم را که بلند می‌کنم، رستم‌علی را ایستاده، غرق در خون می‌بینم. گلوله‌ی سمینوف پیشانی‌اش را شکافته است. رستم‌علی با پشت سر، آرام روی زمین می‌خوابد. سربند سبز یا زهرا(س)یش را دور گردنش بسته. یک‌لحظه با حیرت به سربند نگاه می‌کنم و به خونی که روی صورتش جاری است، به پیکر نیمه‌جانش، به دانه‌های ریز مغزش که به لباسم و کیسه‌های کمین چسبیده است.

رستم‌علی آرام می‌لرزد. قلبم دارد از جا کنده می‌شود. می‌زنم زیر گریه. هنوز ده ثانیه نگذشته است که انگار چیزی مرا به‌طرف کوله‌پشتی‌ام می‌کشد. دوربین عکاسی را از کوله بیرون می‌کشم. رستم‌علی هنوز نفس می‌کشد. عکس را می‌اندازم و می‌نشینم بالای سرش. دهانش باز مانده و دیگر نفس نمی‌کشد. انگار قرن‌هاست که به‌خواب رفته است. به‌همین سادگی شهید شد. همه‌ی روزهایی که در کنار هم بودیم، چون سریالی از ذهنم می‌گذرد.

دستم را دراز می‌کنم تا نامه را بگیرم. هق‌هق کنان، دستش را می‌کشد و به‌سرعت، به‌طرف خط اول دور می‌شود. طولی نمی‌کشد که با فرمانده و بچه‌های دیگر برمی‌گردد. فرمانده نامه را باز کند. ازطرف همسر رستم‌علی است. نوشته است:

«رستم‌علی جان! امروز تو پدر شدی. وای هول شدم؛ سلام! نمی‌دانی چقدر قشنگ است، بابا ابوالقاسم، نام پسرت را گذاشته مهدی

پتو را می‌اندازم رویش و به‌طرف بی‌سیم می‌روم. ناگهان از توی کانال صدایی می‌شنوم که داد می‌زند: «رستم‌علی! رستم‌علی! رستم‌علی نامه داری.»

گوشی از دستم می‌افتد. چشم می‌دوزم به ته کانال. یکی از بچه‌های بابلی است که پشت هم داد می‌کشد. نزدیک که می‌شود، می‌گوید: «رستم‌علی نامه دارد.»

سست و بی‌رمق تکیه می‌دهم به سنگر. دستانم دارند می‌لرزند. وقتی متوجه خون تازه‌ای می‌شود که به اطراف پاشیده است، آرام پتو را کنار می‌زند و گریه سر می‌دهد.

دستم را دراز می‌کنم تا نامه را بگیرم. هق‌هق کنان، دستش را می‌کشد و به‌سرعت، به‌طرف خط اول دور می‌شود. طولی نمی‌کشد که با فرمانده و بچه‌های دیگر برمی‌گردد. فرمانده نامه را باز کند. ازطرف همسر رستم‌علی است. نوشته است:

«رستم‌علی جان! امروز تو پدر شدی. وای هول شدم؛ سلام! نمی‌دانی چقدر قشنگ است، بابا ابوالقاسم، نام پسرت را گذاشته مهدی. من گفتم، تو بابای رستم‌علی هستی، صاحب اختیاری. گذاشت مهدی. به‌خدا عین خودت است. کشیده و سبزه و ناز. می‌آیی؟ باید بیایی. شنیدم که عملیات شده. رادیو گفت، فاو را گرفته‌این، این فاو چی هست؟ چی دارد که ولت نمی‌کند؟ تلویزیون نشان داد، هی نگاه کردم؛ آخر شماها همه مثل هم هستید. مهدی بهانه باباش را می‌گیرد. تو را جان مهدی بیا؛ دلم بدجوری تنگ شده. یک تُکه‌پا بیا، بعد برو... جنگ که فرار نمی‌کند، ناسلامتی بابا شدی‌ها.

چند روز پیش از جهادسازندگی آمده بودند پی‌ات. یک اخطاریه دستشان بود. زدم زیر خنده. می‌خواهند اخراجت کنند. مگر نگفتی‌شان که جبهه‌ای؟ ننه‌ات راه‌ به‌راه، مهدی را می‌بوسد. همه سلام دارند. زود می‌آیی؟ خیلی منتظرتم. باشد؟

دوستت دارم - زهرا

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:49:49.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اینجا خرمشهر است!

اینجا خرمشهر است!

اینجا خرمشهر است!

 وارد خرّمشهر که می‏شوی، هنوز در خیالی. در فکر شهری که از آن آمده‏ای. فکر می‏کنی، اینجا هم مثل همه جای دیگر است: یک شهر با آدم‏های شهرنشین مثل خودت. اندکی که از آسمان به زمین می‏آیی و سفر جاده‏ای‏ات را آغاز می‏کنی، بی‏شک نظرت عوض می‏شود. اینجا مثل جاهای دیگر نیست. اینجا را می‏گویند "خرّمشهر"؛ می‏نامند "شهر خون".

دگرگونی احوالت، تغییر نظرت، تحوّل دیدگاهت و غَلَیان درونی‏ات بی‏جهت نیست. خیلی‏ها مثل تواند. نظرت را که می‏گذرانی به این سو و آن سو، احساس اطمینانی در وجودت شکل می‏گیرد. حسّ همانندی. بقیه هم مثل تواند. اینجا همه دِگرگونه‏اند. گویی اصلاً زمینش خاصّ است؛ هوایش سنگین. بادش پیام‏آور. بارانش بوی متفاوتی دارد. آری، اینجا همه اینگونه‏اند. اینجا همه چیز متفاوت است.

اینجا شهر خون است. صدایت از شلمچه می‏آید. کهن بوم و بَرِ خون. دیرینه شهر جنگ. گرامی خاک سرخ.

*******

شلمچه تو را به یاد خودت می‏اندازد. اطراف جادّه را که نگاه می‏کنی، همه‏اش خاک است و خاک و خاک. کبودی خاصّی در حلقه چشمانت خودنمایی می‏کند.

به یاد خودت می‏افتی. به یاد ژرفای انسانیّت. به یاد بزرگ‏مردانی از تاریخ وطنت. والا افرادی که در حادثه‏ها خم به ابرو نیاوردند. در تلخ‏کامی‏ها نشکستند. راه را گم نکردند. پلی ساختند از دشواری‏ها. پلی به سوی آسمان. دیگر می‏دانی منظورم چیست. منظورم "عشق" است. "شهید" است. شایدم "خون".

"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم می‏بخشد. روشنم می‏دارد".

*******

شلمچه تو را به یاد ایرانَت می‏اندازد. یاد وزش تندبادها. خروش طوفان‏ها. به یاد همسایگی می‏افتی؛ هم‏جواری رویدادها و پیروزی‏ها، شکست‏ها و کامرانی‏ها.

شلمچه تو را به یاد نشیب‏ها می‏اندازد. شایدم فرازها. چهره نشان‏ دادن‏های عشق. به یاد شهدا. شایدم خون.

شلمچه تو را به یاد سرافرازی الوند می‏اندازد. شایدم دماوند و سهند. شاید قله‏های رفیع عشق. بلندای پذیرش شهادت به جان.

شلمچه تو را به یاد روح زلال خلیج همیشه فارس می‏اندازد. شایدم خزر؛ البته که اروند و کارون. شاید به یاد صمیمیّت کویری‏ها. معنویّت خدایی‏ها. مردانگی جوان‏تر‏ها.

شلمچه تو را به یاد ایرانَت می‏اندازد. یاد وزش تندبادها. خروش طوفان‏ها. به یاد همسایگی می‏افتی؛ هم‏جواری رویدادها و پیروزی‏ها، شکست‏ها و کامرانی‏ها.شلمچه تو را به یاد نشیب‏ها می‏اندازد. شایدم فرازها. چهره نشان‏ دادن‏های عشق. به یاد شهدا. شایدم خون

"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم می‏بخشد. روشنم می‏دارد".

*******

شلمچه تو را به یاد گذشته‏ات می‏اندازد. تمدّن درخشانت. ایران دیرینه‏ات. مردان و زنان کشورت در موج‎خیز حادثه‏ها.

شلمچه تو را به یاد روزهایی می‏اندازد که بی‏هیچ ترس و هراس بر یأس غلبه کردی. به سمت ساحل آرامش رفتی. با موفقیّت تنی به آب زدی.

شلمچه تو را به یاد عزّتی که بخشیدی به سرزمینت می‏اندازد. مددِ ایمان و اراده‏ات. به یاد شهید می‏اندازدت. به یاد خون. به یاد عشق؛ عشق به وطنت.

"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم می‏بخشد. روشنم می‏دارد".

*******

شلمچه تو را به یاد فرهنگت می‏اندازد. آن همه بزرگان حکیم و نویسنده و گوینده و مردان و زنانت که از سرزمینت برخاسته‏اند. به یاد آنهایی که مردانه بوده‏اند و چنین مانده‏اند.

شلمچه تو را به یاد آنهایی می‏اندازد که شب‏ها را به روز رساندند تا نام ایرانت بماند. عزّت و سربلندی سرزمینت آسیبی نبیند.

شلمچه تو را به یاد خیلی چیزها می‏اندازد. به یاد سرمای توان‏فرسای زمستان. گرمای طاقت‏سوزِ تابستان. صبوری‏ها، ایستادگی‏ها، مشقّت‏ها و خواستن‏ها.

شلمچه تو را به یاد شُهدایت می‏اندازد. به یاد عشق. ایثارها برای مصون ماندن از گزند دشمنت.

"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم می‏بخشد. روشنم می‏دارد".

شلمچه تو را به یاد فرهنگت می‏اندازد. آن همه بزرگان حکیم و نویسنده و گوینده و مردان و زنانت که از سرزمینت برخاسته‏اند. به یاد آنهایی که مردانه بوده‏اند و چنین مانده‏اند

*******

شلمچه تو را به یاد شکوهت می‏اندازد. به یاد نامدارانت. هنوز صدای "آریو برزن" و "آرش" و آوای "یا حسین (ع)" می‏شنوی. زمزمه‏های غریبانه سرداران شهیدت.

شلمچه تو را به یاد خرّمشهر، آبادان و حتی کمی آن طرف‏تر قصر شیرین، سوسنگرد و مریوان می‏اندازدت.

به یاد کران تا کران خاک خداییَت. به یاد جایی که در همه‏اش زمزمه‎ی شهیدانت پیچیده است و طنین تکبیر رزمندگان پاکباز بسیجی‏ات پیداست.

"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم می‏بخشد. روشنم می‏دارد".

یادداشت: سپیده سیر

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:50:56.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

شهدایی که با بدن سالم تفحص شدند

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آن‌ها را زنده زنده دفن کرده بودند. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدن‌هایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید چون اصلاً سابقه نداشت بعد از 25 – 30 سال اینگونه جنازه‌ها سالم باشند  67 سانت از روده‌هایش نبود و شیمیایی بود؛ از 6 سال سختی جراحی‌هایش در خارج می‌گفت و می‌گفت با همین دست‌های خودش 250 شهید را از زیر خاک بیرون آورده و همین قدر که دعای پدر و مادر شهدا پشتش هست، برای آخرتش کفایت می‌کند و هیچ اجر دیگری حتی از جبهه‌اش هم نمی‌خواهد. آقای موسوی مسئول گروه تفحص منطقه شلمچه در گفت‌وگویی دوستانه، خاطراتش را روایت می‌کند:

* بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما

بچه‌های تفحص دنبال 3 شهید بودند که بعد از یک هفته جستجو آنها را پیدا کردیم؛ داخل پارچه‌های سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند؛ به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان شناسایی شده‌اند. مادری آمده بود و طوری ناله می‌زد که تا به حال در عمر 46 ساله‌ام ندیده بودم؛ دخترش می‌گفت «مادرم از 25 سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین طور است»؛ ناگهان رفت داخل اتاق، مقابل 3 شهید ایستاد؛ به بچه‌ها گفتم «با ایشان کاری نداشته باشید» تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد؛ به بچه‌ها گفتم «بگذارید ببرد».

هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت 3 شهید نداشتیم؛ برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او به صحبت کردن؛ دلتنگی‌های 25 ساله‌اش را به او گفت؛ از تنهایی‌های خودش؛ از اینکه پدرش فوت کرده؛ خواهر و برادرانش ازدواج کردند و از اینکه چه سختی‌هایی که نکشیدند و اینکه که شما را به ما می‌خواستند، بفروشند به یک میلیون و دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین.

این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم».

صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت؛ زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم. پلاکش را در قفسه سینه‌اش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم دیدیم مادر درست گفته بود.

این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم». صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت

* شهدایی که در فاضلاب انداخته شده بودند

در یکی از زندان‌های عراق، دو شهید را در فاضلاب زندان پیدا کردیم که یا در اثر بیماری یا جراحت یا شکنجه به شهادت رسیده بودند. آن‌ها را بدون آنکه تحویل صلیب سرخ داده شوند شبانه تحویل یکی از ستادهایشان داده بودند که در فاضلاب همان زندان رها کرده بودند.

* شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند

در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آن‌ها را زنده زنده دفن کرده بودند. 5 نفر دیگر از شهدا را مثل دوستانشان نبسته بودند، در گودالی دیگر که زنده به گور کرده بودند، پیدا کردیم. این شهدا بند انگشت نداشتند. زمانی که خاک به روی آن‌ها ریخته می‌شد برای اینکه بتوانند از گودال بیرون بیایند آنقدر چنگ به گودال انداخته بودند که ناخن‌هایشان جدا شده بود. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدن‌هایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید و اصلاً سابقه نداشته که بعد از 25 – 30 سال این گونه جنازه‌ها سالم باشند.

این‌ها به نحوی شهدا را زنده به گور می‌کردند که بعد از پیدا شدن موجب شوکه شدن مردم ایران شود، در کنار دیوارهای زندان، مناطق باتلاقی و...

* طریقه پیدا شدن 25 شهید

بعد از یک ماه تلاش بی‌ثمر، گروه تفحص، یکی از بچه‌های تفحص که سید هم هست گوشه‌ای نشسته بود زار زار گریه می‌کرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.

بعد از یک ماه تلاش بی‌ثمر، گروه تفحص، یکی از بچه‌های تفحص که سید هم هست گوشه‌ای نشسته بود زار زار گریه می‌کرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.

سالم بودن بدن این شهیدان حامل پیامی برای جامعه و جوان‌های ما است و بنده عاجزم از بیان آن؛ شما باید به اهل آن مراجعه کنید و گمان نکنید با یک یا 2 سال به دست می‌آید، نه! رازش دست امام زمان (عج) است.

جبهه، عالمی داشت؛ آمدن اسرا، دنیایی بود، پیدا کردن شهدا هم عالمی دارد و همه به لطف خدا، فاطمه زهرا(س)، امام حسین(ع) و امام زمان(عج).

* در مقابل شهدا ساکت نمانیم

جبهه رفتن وظیفه هر مسلمانی بود اما امروز دنبال رو راه شهدا بودن مهم است. این هنر است، این راه امام است و متأسفانه هنوز برخی سرشان در لاک خودشان است؛ اگر جوانی بفهمد برادر، عمو، دایی و همسایه‌اش چگونه به جبهه رفته، چطوری شهید شده و چگونه پیکرش پیدا شده، پدر و مادر شهید در نبودنش چه خون دلی خورده‌اند، آن جوان اصلاح می‌شود اما در صورتی که این مسایل گفته نشود یا گفته‌ها کم باشد و خوب منتقل نشود آرام آرام به فراموشی سپرده می‌شود؛ لذا باید مراقب باشیم مصداق صحبت‌های شهید باکری نشویم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:54:14.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حکایت سرافرازی اروند

حکایت سرافرازی اروند

حکایت سرافرازی اروند

مهدی نیز در میان نی‏زارها می‏گشت. او دید که داخل موانع و در ساحل اروند غوغایی برپاست. جسم بی‏جان 8 نفر از غواصان داخل موانع در کنار هم افتاده بود. مهدی به سوی خورشیدی‏ها رفت و کریم وفا را دید. کریم با اصابت گلوله، طوری پرت شده بود که...

کم کم خورشید در آسمان فاو ظاهر شد؛ اما آن چه را که خورشید می‏دید، باور کردنی نبود. به جای عراقی‏ها، بسیجیان در منطقه حضور داشتند و نبرد سختی درگرفته بود. نیروهای پیاده خط مقدم جبهه را به جلوی شهر فاو کشانده بودند و غواص‏ها، در کنار اروند، به دنبال دوستان خود می‏گشتند. 

مهدی نیز در میان نی‏زارها می‏گشت. او دید که داخل موانع و در ساحل اروند غوغایی برپاست. جسم بی‏جان 8 نفر از غواصان داخل موانع در کنار هم افتاده بود. مهدی به سوی خورشیدی‏ها رفت و کریم وفا را دید. کریم با اصابت گلوله، طوری پرت شده بود که سرش در خورشیدی فرو رفته و ایستاده به شهادت رسیده بود. مهدی و دوستانش شروع به جمع‏آوری شهدا کردند. وقتی همه‏ی شهدا را از لابه‏لای موانع بیرون کشیدند، خورشید به اوج آسمان رسیده بود... 

ساعت 9 صبح - 21 بهمن 1364 - محور چپ عملیات تا شهر فاو، یعنی منطقه‏ی راس البیشه سقوط کرد و به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد. روز اول عملیات به غروب نزدیک شد، در حالی که عراقی‏ها به علت غافل‏گیری، عدم اطلاع دقیق از وضعیت موجود و هم چنین ابری بودن هوا مهلت عکس‏العمل زمینی و هوایی پیدا نکردند. آن روز غروب، فرماندهان عراقی تنها راه چاره را تسلیم در مقابل بسیجیان دیدند. 

در ساحل خورعبدالله، مجاور پایگاه موشکی دشمن رو به روی جزیره‏ی بوبیان کویت، قایق‏ها دیده شدند. آن‏ها برای بردن فرماندهان، امکانات و وسایل جاسوسی و تجهیزات مربوط به سکوهای پرتاب موشک و رادارهای نظامی تلاش می‏کردند. تا غروب این روز 950 اسیر عراقی به عقب تخلیه شدند و این آمار به سرعت در حال افزایش بود. هم زمان با فرا رسیدن شب، تیپ 16 زرهی از لشکر 6 عراق از محور جاده‏ی استراتژیک بصره و تیپ کماندویی سپاه هفتم از محور جاده‏ی البحار روانه‏ی منطقه‏ی فاو شدند. بسیجیان خسته از یک شب و روز جنگ تن به تن مشغول استراحت شدند؛ اما هنوز در آرامش فرو نرفته بودند که جنگی دیگر درگرفت. رزمندگان به مقابله با این دو تیپ برخاستند و سرانجام هر دو تیپ عراقی با گذاشتن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی شدند. با همت و تلاش فرماندهان لشکر، از جمله حاج حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسین (ع) اسکله‏های مورد نیاز در ساحل خودی برپا شد. به همین علت، امکانات مهندسی، تدارکاتی و تسلیحاتی به طرف فاو سرازیر شدند. 

شب دوم عملیات از راه رسید. حال نوبت جهادگران مهندسی بود که هنر خود را به نمایش بگذارند. شب دوم، سرآغاز جنگ مهندسی بود. بسیجیان، جهادگران بی‏ادعا را به نظاره نشستند. در میان رانندگان لودر و بلدوزر، برخی نوجوان و جوان به چشم می‏آمدند که با مهارت و چابکی مشغول کار بودند.مسؤول مهندسی در محور شمال منطقه‏ی عملیاتی سرگرم هدایت امکانات مهندسی شد. سرانجام او از چند ناحیه مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. او را در حالتی که از فرط خستگی و تشنگی در حال بی‏هوش شدن بود، به عقب منتقل کردند اما روز بعد جهادگردان او را دیدند که با دستی گچ گرفته و اعضایی باندپیچی شده، به منطقه برگشت

شب دوم عملیات از راه رسید. حال نوبت جهادگران مهندسی بود که هنر خود را به نمایش بگذارند. شب دوم، سرآغاز جنگ مهندسی بود. بسیجیان، جهادگران بی‏ادعا را به نظاره نشستند. در میان رانندگان لودر و بلدوزر، برخی نوجوان و جوان به چشم می‏آمدند که با مهارت و چابکی مشغول کار بودند.

 مسؤول مهندسی در محور شمال منطقه‏ی عملیاتی سرگرم هدایت امکانات مهندسی شد. سرانجام او از چند ناحیه مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. او را در حالتی که از فرط خستگی و تشنگی در حال بی‏هوش شدن بود، به عقب منتقل کردند اما روز بعد جهادگردان او را دیدند که با دستی گچ گرفته و اعضایی باندپیچی شده، به منطقه برگشته[1] . 

تیم تخریب از ابتدای شب با مین‏های مختلف حرکت کردند. آن‏ها سینه خیز تا نزدیکی محل استقرار تانک‏ها و نفرات دشمن در جاده‏ی البحار جلو رفتند و مین‏های همراه خود را در حاشیه‏ی جاده کار گذاشتند. گروه دیگری از بچه‏های تخریب لشکر 5 نصر، برای تخریب و شکاف در جاده‏ی آسفالته‏ی فاو- البحار مشغول کار شدند. آن‏ها تلاش کردند تا پس از کار گذاشتن مواد منفجره در جاده، آن قسمت را از بین ببرند؛ به این ترتیب امکان تردد خودرو، تانک و نفربرهای دشمن به سمت بسیجیان از بین می‏رفت. 

  اروند رود

یکی از فرماندهان عملیات در خاطرات خود می‏گوید: 

«به شریف مطوری گفتم سریع حرکت کنیم و آخرین حد خطوط خودمان را شناسایی کنیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود. نیروها داشتند می‏جنگیدند. تیرهای برق کنار جاده، توجهم را جلب کردند. دیدم برای دیده‏بانی مناسب هستند. 

یک دستگاه دوربین 20*120 پیدا کردم و برگشتم به آخرین نقطه‏ای که بچه‏ها بودند. بالای یکی از تیرهای برق، دوربین را مستقر کردم. به شریف مطوری گفتم: می‏روی بالا. با خودت پتو یا چیز دیگری هم نمی‏بری. فقط یک تخته می‏بری و آن‏جا می‏نشینی و دوربین را مستقر می‏کنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم بشود یک شی‏ء بالای دکل است و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیش روی می‏کنیم، تو تا عمق دو الی سه کیلومتری دشمن را دید داشته باشی. 

شریف مطوری، صبح‏ها قبل از روشن شدن هوا می‏رفت بالای دکل و شب‏ها با تاریکی هوا برمی‏گشت پایین. او تمام کارهای شخصی‏اش، مانند خواندن نماز را به سختی و با مشقت انجام می‏داد. شریف مطوری مواضع عراقی‏ها را بررسی می‏کرد؛ سپس اطلاعات دقیقی به فرمانده خود می‏داد. تحرکات عراقی‏ها توسط شریف مطوری گزارش می‏شد و بسیجیان با این اطلاعات عراقی‏ها را ناکام می‏گذاشتند. کار به جایی رسید که حتی یکی دو پاتک آن‏ها هم ناکام ماند. عراقی‏ها مستاصل شده بودند که چرا با پاتک کاری از پیش نمی‏برند. 

بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقی‏ها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانی‏ها تعدادی از دکل‏ها را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آن‏ها برخورد نکنند.عراقی‏ها که متوجه دیدبان ایرانی‏ها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید[2] . 

بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقی‏ها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانی‏ها تعدادی از دکل‏ها را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آن‏ها برخورد نکنند.عراقی‏ها که متوجه دیدبان ایرانی‏ها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید

صبح روز دوم عملیات از راه رسید. با روشن شدن هوا، معلوم شد که عراقی‏ها نیروهای جدیدی در جاده‏ی البحار - بصره، جاده استراتژیک فاو - بصره و جاده فاو - ام‏القصر مستقر کرده‏اند. آن‏ها مشغول آماده‏سازی یگان‏های خود برای اجرای پاتک شدند. 

ساعت 7 و 15 دقیقه‏ی صبح با صدای انفجار بمب‏های هواپیمای عراقی همه داخل سنگرها، پناه گرفتند. از این لحظه به بعد هر 5 دقیقه یک بار هواپیمای دشمن منطقه را بمباران می‏کرد.هر چند که حملات هواپیماها از ارتفاع بالا و بی‏هدف بود. 

خبر موفقیت‏های بسیجیان به سرعت در تمام دنیا پیچید. خبرگزاری رویترز اعلام کرد: حمله‏ی ایران به فاو، نیروهای این کشور را به 40 کیلومتری مرز کویت که یکی از حامیان اصلی عراق در جنگ بود، رسانده است.

تلویزیون دولتی ایتالیا در بخش اخبار نیم‏روزی خبر آغاز حمله‏ی نیروهای ایرانی را پخش کرد. این کانال تلویزیونی اعلام کرد: برای اولین بار در مدت 5 سال از آغاز جنگ میان ایران و عراق است که ایرانی‏ها موفق شده‏اند از شط العرب، محل تلاقی دو رود بزرگ دجله و فرات در خاک عراق عبور نمایند. 

ادامه دارد...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:54:53.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

4 خاطره از تفحص شهدا

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 در یگان ما عده اى هستند که کارشناس آب و مسائل کشاورزى اند. یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...» بعد به هر کدام جرعه اى از آن آب داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید

کنار جنازه عراقى

چند روزى بود که «بهزاد گیجلو» سرباز تفحص، پاپیچ شده بود که: «من خواب دیدم کنار آن جنازه عراقى که چند روز پیش پیدا کردم، چند شهید افتاده...»

دو - سه روز پیش از آن، در اطراف ارتفاع 146 یک جنازه پیدا کردیم که لباس کماندویى سبز عراقى به تن داشت. پلاک هم داشت که نشان مى داد عراقى است. ظاهراً بهزاد خواب دیده بود که کسى به او مى گفت در سمت راست آن اسکلت عراقى چند شهید دفن شده اند.

آن شب گیجلو ماند پهلوى بچه هاى نیروى انتظامى و ما برگشتیم مقر. فردا صبح که برگشتیم، در کمال تعجب دیدیم درست سمت راست همان جنازه عراقى، پیکر پنج شهید را خوابانده روى زمین. تا ما را دید ذوق زده خندید و گفت:

- بفرما آقا سید، دیدى، هى مى گفتم یک نفرى توى خواب به من مى گه سمت راست اون جنازه عراقى رو بکنید، چند تا شهید خاک شده است، من دیگه طاقت نیاوردم و اینجا را کندم و اینها را پیدا کردم.

آن روز صبح زود گیجلو تنها به محل آمده و زمین را زیرورو کرده بود و پنج شهید پیدا کرد. همه شهدا هم پلاک داشتند.

ثمره زیارت عاشورا

عید سال72 بود و بچه ها هم گرفته و پکر. چند روزى بود که هیچ شهیدى خودش را نشان نداده بود. هر روز صبح «بسم الله الرحمن الرحیم» گویان مى رفتیم کار را شروع مى کردیم و تا غروب زمین را مى کندیم، ولى دریغ از یک بند استخوان. آن روز مهمانى از تهران برایمان آمد. کاروانى که در آن چند جانباز بزرگوار نیز حضور داشتند. از میان آنان، «حاج محمود ژولیده» مداح اهل بیت(علیه السلام) برجسته تر از بقیه بود. اولین صبحى که در فکه بودند، زیارت عاشوراى با صفایى خواند.خیلى با سوز و آتشین. آه از نهاد همه برخاست. اشک ها جارى شد و دل ها خون شد به یاد کربلاى حسینى، به یاد اباعبدالله در صحراى برهوت و پر از موانع و سیم خاردار فکه. فکه، والفجر یک.

به یاد چند شب و چند روز عملیات در 112 و 143 و 146. به یاد شهدایى که اکنون زیر خاک پنهان بودند. زیارت عاشورا که به پایان رسید، «على محمودوند» دو رکعت نماز زیارت خواند و قبراق و شاد، وسایل را گذاشت عقب وانت تویوتا. تعجب کردم. گفتم: «با این عجله کجا؟» شادمان گفت: «استارت کار خورد، دیگه تمام شد. رفتم که شهید پیدا کنم» و رفت.

دم ظهر بود که با صداى بوق وانتى که از دورمى آمد، متعجب از سوله ها بیرون آمدیم. على محمودوند بود که شهیدى یافته بود. آورد تا به ما نشان دهد که زیارت عاشورا چه کارها مى کند.

بفرما آقا سید، دیدى، هى مى گفتم یک نفرى توى خواب به من مى گه سمت راست اون جنازه عراقى رو بکنید، چند تا شهید خاک شده است، من دیگه طاقت نیاوردم و اینجا را کندم و اینها را پیدا کردم.آن روز صبح زود گیجلو تنها به محل آمده و زمین را زیرورو کرده بود و پنج شهید پیدا کرد. همه شهدا هم پلاک داشتند.

جرعه اى به نیت شفا

یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!»

آن روز شهیدى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم...

جرعه اى آب زلال

حاج آقا کربلایى، مسئول عقیدتى سیاسى یگان ژاندارمرى مستقر در فکه بود. تعریف مى کرد:

- در یگان ما عده اى هستند که کارشناس آب و مسائل کشاورزى اند. یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...» بعد به هر کدام جرعه اى از آن آب داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید. آب را سرکشیدند و پرسیدم: «حالا به نظر شما این آبى که خوردید چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند: «هیچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...» خنده مرا که دیدند. جا خوردند. پرسیدند: «علت چیه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «این آبى که شما خوردید متعلق به این قمقمه بود که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده...» مات و مبهوت به یکیدگر نگاه مى کردند. اول فکر کردند شوخى مى کنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. صلواتى که فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.

راوی : سید احمد میرطاهری

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:51:40.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پرچم گنبد امام رضا(ع) در فاو

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مرتضی با آرامش مشغول باز کردن بسته شد. در همین حال، بوی معطری در فضای سنگر پیچید. همه توجه‏شان به بسته جلب شد تا ببینند داخل آن چیست. فرمانده لشکر پرچم سبز رنگی را از داخل بسته بیرون کشید. همه دور پرچم حلقه زدند و آن را روی زمین سنگر پهن کردند. مرتضی داخل بسته را نگاه کرد. متوجه نامه‏ی فرمانده سپاه شد. آن را باز کرد: این پرچم، پرچم گنبد امام رضا (ع) است

اروند (4)

شب بیستم بهمن 1364 از راه رسید. اروند هشیارتر از همیشه، با دیدن این همه طعمه به شوق می‏آمد. هم‏زمان با غروب آفتاب، غواص‏ها به نهرها نزدیک شدند. سه هزار غواص در زیر نخلستان نمازشان را خواندند. سپس آرام در آغوش هم فرو رفتند و خداحافظی کردند. فرماندهان اصلی عملیات، غواص‏ها را از زیر قرآن گذراندند و آن‏ها پا به درون آب نهرها گذاشتند و در یک ستون پیش رفتند. دقایقی بعد، اروند در پیش روی آن‏ها بود. آن‏ها باید از دریای آب می‏گذشتند و خود را به آن سو می‏رساندند.

مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا در سنگر خود به فکر فرو رفته بود. سنگر در این لحظات کمی شلوغ شده بود. در همین حال، یکی از راه رسید و مستقیم وارد سنگر شد. با عجله نزد مرتضی قربانی رفت و بسته‏ای به او داد. مرتضی بسته را گرفت. تازه وارد گفت: این را آقا محسن - فرمانده وقت سپاه - داد تا به شما برسانم. 

مرتضی با آرامش مشغول باز کردن بسته شد. در همین حال، بوی معطری در فضای سنگر پیچید. همه توجه‏شان به بسته جلب شد تا ببینند داخل آن چیست.

 فرمانده لشکر پرچم سبز رنگی را از داخل بسته بیرون کشید. همه دور پرچم حلقه زدند و آن را روی زمین سنگر پهن کردند. مرتضی داخل بسته را نگاه کرد. متوجه نامه‏ی فرمانده سپاه شد. آن را باز کرد: این پرچم، پرچم گنبد امام رضا (ع) است. این امانت به دست شما سپرده می‏شود تا بر فراز بلندترین مناره‏ی شهر فاو نصب کنید. 

مرتضی قربانی در حالی که منقلب شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، برای حاضرین ماجرا را توضیح داد. بعد پرچم را به دست یک رزمنده‏ی روحانی داد تا صبح روز بعد آن را در شهر فاو به اهتزاز درآورد. دیگران که تازه متوجه اصل ماجرا شده بودند، گریه‏کنان دست به پرچم کشیدند و سر و صورت خود را متبرک کردند[1] . 

سرانجام در ساعت 22 و 10 دقیقه 20 بهمن 1364، محسن رضایی از سوی قرارگاه خاتم الانبیاء فرمان حمله را صادر کرد. بسم‏الله الرحمن الرحیم. و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا. امروز روزی است که هفت سال پیش در چنین زمانی امام خمینی فرمان داد حکومت نظامی باید لغو شود - اشاره به 21 بهمن 1357 - شما برادران نیز حکومت نظامی صدام را لغو کنید و ان شاء الله بریزید توی شهر و روستا و حکومت نظامی را به هم بریزید. 

شب بیستم بهمن 1364 از راه رسید. اروند هشیارتر از همیشه، با دیدن این همه طعمه به شوق می‏آمد. هم‏زمان با غروب آفتاب، غواص‏ها به نهرها نزدیک شدند. سه هزار غواص در زیر نخلستان نمازشان را خواندند. سپس آرام در آغوش هم فرو رفتند و خداحافظی کردند

پس از ماه‏ها آموزش، شناسایی و کار بی‏وقفه، عملیات تصرف فاو آغاز شد. اروند مات و مبهوت و تسلیم در برابر 3000 غواص خط شکن شده بود که با لباس‏های متحدالشکل به آن طرف رود می‏رفتند.

 مهدی آرام و قرار نداشت. به فکر دوستان خط شکنش بود؛ حمید اللهیاری، کریم وفا، علی شیخ علی‏زاده و... به یاد بعد از ظهر همان روز افتاد. ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بود که آن‏ها لباس غواصی را بر تن کردند و با کمک هم، تجهیزات‏شان را محکم بستند. وضو گرفتند و با همان لباس مشغول خواندن نماز شدند. شاید نماز وداع بود. با بدرقه‏ی بقیه و مهدی، آن‏ها به طرف اروند حرکت کردند. 

هوا کم کم ابر می‏شد و باد صورت‏شان را نوازش داد. ساعت 9 شب، آن‏ها به صورت یک ستون دو دسته‏ای وارد آب شدند. عرض رودخانه در محور آن‏ها یک کیلومتر بود. منورهای دشمن پشت سر هم روشن می‏شد و همین باعث شده بود تا آن‏ها مسیر خود را بهتر پیدا کنند. 

حدود 20 دقیقه مانده به ساعت 10 شب آن‏ها به آن طرف اروند رسیدند. تا ساعت 10 هیچ کس حق تیراندازی نداشت. ضمن این که هنوز عده‏ای از خط شکنان نرسیده بودند. 

پرچم گنبد امام رضا(ع) در فاو

اولین موانع دشمن، میله‏های خورشیدی بود. یکی از تیر بارها درست روی آن‏ها هدف‏گیری شده بود. باید فکری می‏کردند. حمید از دسته بیرون زد تا شاید بتواند تیربار را خفه کند. سینه خیز جلو رفت. گذشتن از سیم خاردارها سخت بود سیم‏های خاردار دست و لباس‏هایش را زخمی کرده بود هم چنان جلو رفت. می‏دانست که اگر تیر بار خفه نشود، چه فاجعه‏ای در انتظار دوستانش خواهد بود. 

مهدی پشت دو ردیف آخر سیم خاردارها گیر کرد. تیربار شلیک کرد و مهدی ناگهان صدای ناله‏ی یکی از بچه‏ها را شنید. علی شیخ علی‏زاده هم خودش را از دسته‏ی دوم به طرف دسته‏ی اول کشاند و نزد حمید رفت. 

ساعت 10 و 10 دقیقه بود. حمید و علی ضامن نارنجک‏های‏شان را کشیدند و آماده نگه داشتند. در یک لحظه، با هم بلند شدند و به سمت عراقی‏ها پرتاب کردند نارنجک‏ها روی هدف افتادند و لحظه‏ای بعد، داد و فریاد عراقی‏ها به هوا رفت. 

آن دو تکبیرگویان از روی دور ردیف سیم خاردار به آن طرف پریدند. از دیواره‏ی مستحکم خودشان را بالا کشیدند و به آن سو افتادند. از آن طرف هم غواصان دیگری از دیوار گذشته بودند. حمید و علی شروع کردند به تیراندازی. 

عراقی‏ها از ترس و با دیدن انسان‏هایی با آن هیبت - در لباس غواصی - پا به فرار گذاشتند. ناگهان حمید در زیر کتف خود سوزشی احساس کرد. انگار ترکش ریزی، بدنش را سوراخ کرده بود. کمی آن طرف‏تر، غواصی روی زمین افتاده بود. به طرفش رفت اما او را نشناخت. صورتش خون‏آلود بود؛ ولی چند لحظه بعد فهمید او یار دیرینه‏اش علی شیخ علی‏زاده است. 

حمید با ناراحتی او را صدا زد، یک بار، دو بار، ده بار. جوابی نشنید. علی با همان لبخند همیشگی، حمید را خوش‏حال نکرد. نفس‏های آخرش را کشید و... حمید احساس خفگی کرد. شانه‏ی علی را بوسید و با او وداع کرد. 

سرانجام در ساعت 22 و 10 دقیقه 20 بهمن 1364، محسن رضایی از سوی قرارگاه خاتم الانبیاء فرمان حمله را صادر کرد. بسم‏الله الرحمن الرحیم. و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا

صدای درگیری در محور عاشورا به گوش مهدی رسید. صدای تیراندازی‏ها هر لحظه بیش‏تر می‏شد. بلافاصله بی‏سیم‏ها به کار افتاد، سریع بچه‏ها را آماده کنید... حرکت کنید! مهدی و مصطفی به سرعت خودشان را به قایقی که از قبل مشخص شده بود رساندند. پشت سرشان، نیروهای گردان به سوی نهری که قایق‏ها منتظرشان بودند، دویدند. قایق‏ها حرکت کردند. آن‏ها به سمت شاخصی پیش می‏رفتند که از فاصله‏ی دور، چون نقطه‏ی روشنی مشخص بود. طبق قرار قبلی، یکی از بچه‏های غواص با چراغ به آن‏ها علامت می‏داد. تنها مشکل قایق‏ها رگبار گلوله‏ی عراقی‏ها بود که آزارشان می‏داد. لحظات پرهیجانی بود و آن‏ها سعی کردند هر چه سریع‏تر خودشان را به آن طرف اروند برسانند. 

قایق‏ها به سیم خاردارها رسیدند. راه باز بود. کمی جلوتر، یکی در لباس غواصی منتظرشان بود. مهدی او را شناخت. آن

پرچم گنبد امام رضا(ع) در فاو

غواص بدون معطلی لبه‏ی اولین قایق را گرفت و آن را هدایت کرد. کمی جلوتر امکان پیش روی با قایق نبود. مهدی پرید توی آب و تا زانو فرو رفت. نگاهی روی سیل بند انداخت. غواصان را دید که این طرف و آن طرف می‏دویدند. بچه‏های خط شکن خسته بودند. آن‏ها بیش از دو ساعت عرض اروند را شنا کرده بودند. بعد هم به سیل بند دشمن حمله کرده و علی‏رغم سرما و خستگی که رمقی برایشان نگذاشته بود،هنوز هم مشغول پاک‏سازی سنگرها بودند. مهدی به راه خودش ادامه داد. هنوز راه زیادی نرفته بودند که جاده‏ای سر راهشان نمایان شد. مهدی نیروها را جمع کرد و در جاده‏ای ماشین رو به راه افتادند. دقایقی بعد، به جاده‏ی فاو - البحار رسیدند. آن‏ها، اولین نیروهایی بودند که پا بر روی این جاده گذاشتند. نیروها در جاده مستقر شدند؛ اما مهدی آرام و قرار نداشت. تصمیم گرفت جلوتر برود و اطلاعاتی کسب کند. یکی را برداشت و دو نفری حرکت کردند. 700 متر جلوتر، جاده‏ای دیگر روی زمین کشیده شده بود و آن، جاده‏ی پیروزی بود که از فاو به بصره می‏رفت و قرار بود گردان حبیب آن جا عمل کند. 

سروان ستار ناصر حسابی ترسیده و از ترس رعشه برجانش افتاده بود. احساس می‏کرد خطر از هر طرف آن‏ها را احاطه کرده؛ در همین حال، فرمانده تیپ، سرهنگ عبدالکاظم حسین الاسدی تماس گرفت و گفت: سروان، به نظر می‏رسد ایرانی‏ها امشب قصد حمله دارند. 

سروان در پاسخ گفت: جناب سرهنگ، ما کاملا آماده‏ایم. جان بر کف نهاده‏ایم تا از وطن، آزادی و شرف دفاع کنیم. 

همان شب، جبهه مشتعل شد. سرگرد عزت البدری فرمانده گردان با سروان ستار تماس گرفت و گفت: سروان، نیروهای احتیاط را به جلو اعزام کن. گروهان‏ها با دشمن درگیر شدند. با لشکر و تیپ تماس داشته باش و کارها را پی‏گیری کن. 

گلوله باران بی‏امان ایرانی‏ها ترس و وحشت آن شب ظلمانی را مضاعف کرده بود. خروش نیروهای ایرانی که فریاد می‏زدند یا زهرا (س)، در فضا طنین افکنده بود. سعدالدین الشاذلی فرمانده مصری می‏گفت: این عملیات جسورانه‏تر از عملیات عبور از کانال سوئز در جنگ اکتبر سال 1973 م بود. 

گلوله باران بی‏امان ایرانی‏ها ترس و وحشت آن شب ظلمانی را مضاعف کرده بود. خروش نیروهای ایرانی که فریاد می‏زدند یا زهرا (س)، در فضا طنین افکنده بود. سعدالدین الشاذلی فرمانده مصری می‏گفت: این عملیات جسورانه‏تر از عملیات عبور از کانال سوئز در جنگ اکتبر سال 1973 م بود

10 دقیقه بعد از شروع حمله، سرهنگ عبدالکاظم تماس گرفت و گفت: سروان، وضعیت را دقیق گزارش کن.  

ستار ناصر با وحشت گفت: جناب سرهنگ! نیروهای ایرانی به سنگرهای خط مقدم رخنه و مواضع گروهان اول را تصرف کرده‏اند. فرمان‏دهان گروهان‏ها کشته شده‏اند. 

سرهنگ پرسید: پس فرمانده گردان کجاست؟  سروان پاسخ داد: در خط مقدم است و وضعیت را بررسی می‏کند. 

اوضاع هر لحظه بدتر می‏شد. گلوله‏های ایران از مواضع اول که گذشت نشان می‏داد آن‏ها از خط اول گذشته‏اند. 

ساعت 11 شب بود و گردان ستار ناصر هنوز مقاومت می‏کرد. سروان تصمیم گرفت به خط مقدم برود. فرمانده لشکر پشت بی‏سیم فریاد می‏زد: مقاومت کنید، از شهادت نترسید! مقاومت... 

اما خودش هم از آتش معرکه گریخت. 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:55:56.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

روایت سرآشپز لشکر از شب عملیات

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 شب اول عملیات، جنگی تمام قد آغاز شد. هنوز صبح نشده عراق پل را زد، آتش دشمن هم شروع شد. ما وسط معرکه قرار داشتیم، توپخانه دشمن روی سر ما آتش می ریخت، توپخانه ما می رفت برای دشمن که گاهی هم نصفه و نیمه می آمد روی سرمان، ما حالا مانده‌ایم وسط دو توپخانه دشمن و خودی، توی آن آتش شدید دشمن

سر آشپز لشکر 25 کربلا، حاج محمد قاسم آبادی، محرم اسرار نظامی فرماندهی «لشکر 25 کربلا» شاید کمتر کسی مانند او از وضعیت کامل نیروهای عمل کننده، قبل عملیات و جابجائی لشکر با خبر بوده باشد. این مرد«قاسم آبادی» تفنگ برای جنگیدن نداشت. بلکه با یاری رساندن به توان جسمی، رزمندگان، در خط مقدم جبهه های نبرد، بزرگترین حماسه را می آفرید.

قبل از «عملیات والفجرهشت» فرمانده لشکر من را خواست و گفت: آقای قاسم آبادی، فکر کن، باید آشپزخانه را کجا مستقر کنید؟

گفتم: می خواهم نزدیک شما آشپزخانه بزنم.

گفت: نه اینجا نمی شود.

گفتم: چرا؟

گفت: شب عملیات اینجا آتشفشان می شود، تمام درخت های خرما می سوزد. هیچ چیز باقی نخواهد ماند. باید بروید بهمن شیر، آنجا مستقر بشوید.

حرکت کردیم به طرف بهمن شیر، توی یک دهکده‌ای، یک زینبیه داشت، رفتیم برانداز کردیم و همان جا؛ شد آشپزخانه‌ «لشکر 25 کربلا» برای عملیات بزرگ «والفجر هشت»...

یک تعداد رزمنده دستچین شده بودند، برای آموزش غواصی، آموزش توی هوای سرد، کنار اروندرود، حدود «چهارهزار رزمنده» بودند، از بین آن چهار هزار رزمنده، نزدیک دو سه هزار نفر آموزش تخصصی می دیدند، بقیه هم کارهای دیگر را انجام می دادند. از  قبل هم «حاج بصیر» به من گفته بود دو تن «عسل» تهیه کنم، البته من خیلی از جزئیات نمی دانستم، که این مقدار عسل برای چه می خواهند. فقط باید شکم بچه ها را حسابی سیر نگه می داشتم، به غیر این ها که در محدوده «ممنوعه» بودند، حدود بیست و پنج هزار رزمنده دیگر را باید غذا می دادم.

آشپزخانه بر پا شد و شروع به پخت غذا کردیم.

اولین پخت ما برای «بیست هزار» رزمنده بود، بسته بندی خود این بیست هزار غذا، بسیار کار پر مشقتی است. ما حدود «دویست و پنجاه» نفری می شدیم. خودش یک گردان نیرو بود، من هم سرآشپز بودم، خدا رحمت کند، «حاج علی بابو محلی» از جلین گرگان، که فرزندش هم بنام اسماعیل، پانزده شانزده ساله شهید شده بود. و چند آشپز دیگر که همه سن بالا بودند.

 از  قبل هم «حاج بصیر» به من گفته بود دو تن «عسل» تهیه کنم، البته من خیلی از جزئیات نمی دانستم، که این مقدار عسل برای چه می خواهند. فقط باید شکم بچه ها را حسابی سیر نگه می داشتم، به غیر این ها که در محدوده «ممنوعه» بودند، حدود بیست و پنج هزار رزمنده دیگر را باید غذا می دادم

حالا ما مدتی اینجا مستقر هستیم، حاج بصیر که دستور داده بود، برای عسل، خودش عسل ها را می برد، همراهش یکی دوبار رفته بودم، با دست خودش عسل را می گذاشت توی دهان بچه ها، هوا خیلی سرد بود. رزمنده ها هم که بیشتر اوقات توی آب بودند.

دشمن هیچ وقت چنین تصویر ذهنی نداشت که توی آن هوای سرد، رزمنده ها دست به چنین کار مهمی بزنند. هفت روز مانده بود به عملیات، مرتضی قربانی فرمانده لشکر همراه شهید میرزائی و شهید صادق مکتبی و شهید صلبی و سردار گوگلانی آمدند آشپزخانه، حاج مرتضی پرسید: وضعیت چطور است؟

گفتم: عالی حاجی، هیچ مشکلی در کار نیست، شما بروید خیالتان تخت باشد، همه چیز روبراهه، دغدغه‌ای نیست. انشاءالله به لطف خدا این عملیات رزمنده ها سیر و سرحال و پر انرژی خواهد بود.

گفت: قاسم آبادی نهار و شام چه ساعتی میرود خط؟

گفتم: «چهار و نیم صبح»؛ نهار را می فرستیم. «ده صبح» هم شام می رود. گفت: ما امشب اینجا هستیم. بگو بچه ها هر چه دیگ بزرگ چهار دسته هست بیاورید. خیلی زود دیگ‌ها آماده شدند و مرتضی ایستاد روی سر دیگ‌های غذا، گفت: ببین غذا را بریز توی این دیگ ها، همه را لبریز کنید. پر پر بشود، نیروها که جابجا بشوند، باید غذا را با قایق از بهمن شیر بفرستیم. خط اول درگیری، از وقت اینطور صرفه جوئی می شود.

روایت سرآشپز لشکر از شب عملیات

صادق مکتبی گفت: آب جزر و مد دارد، این کار شدنی نیست. مرتضی گفت: برادر مکتبی، رفقا، من می دانم آب چقدر مشکل ساز است، اول غروب آب می رود پائین، نیمه های شب با سرعت وحشتناکی بالا می زند و تا صبح هم پر می شود. دوباره باز همین اتفاق هر صبح و شب تکرار می شود. اگر راه چاره دیگری داریم، برای بردن غذا که بدست بچه ها سالم برسد بگوئید؟

این را که گفت دیگر فرماندهان همراهش چیزی نگفتند. بعد ادامه داد که قاسم آبادی برو ببین چه وقت غذا حاضر می شود، ما امشب همه مهمان تو هستیم.

شام را خوردیم و بعد  دعای توسلی خوانده شد.

گفتم: شما یکی دوساعت بخوابید، برای نماز صبح غذا دیگر حاضر می شود. آنها خوابیدند، من همراه بچه ها بیدار ماندیم. چند شبی هم بود که آنها اصلا نخوابیده بودند و سخت خسته شده اند.

نماز صبح را که خواندیم. حدود ساعت چهار صبح بود. غذا هم حاضر شده، شروع کردیم به پر کردن دیگ های غذا، یکی دو ساعتی گذشت و تویوتا ها هم سروکله شان پیدا شد. مرتضی قربانی دستورات لازم را داد و رفتند، دیگ های غذا را بار تویوتا کردیم و راه افتادیم، طولی نکشید رسیدیم کنار بهمن شیر، از ماشین که پیاده شدیم. آب حدود ده متر پائین افتاده بود. هوا سرد و سوزناک شده است.

دیگ ها را از ماشین پیاده کردیم. هر چند دقیقه یک بار یک خمپاره اطراف ما می خورد زمین، از آنجایی که قرار نیست طوری بشویم، خمپاره ها خجالت زده، توی گل و لای فرو می روند و فیس فیس، ما بدون توجه به فیس و فیس خمپاره ها مشغول کاریم.

حدود ده متر پائین می رویم، یک متری دیگ و قایق، تا کمر توی باتلاق فرو می رویم. دیگ های غذا و قایق ها بالا می مانند، ما این پائین توی گل و لای، به هر زحمتی بود خودمان را بیرون کشیدیم و سوار قایق شدیم، طناب ها را بستیم، با  تخته های محکم، دو طرف ده نفری دیگ ها را داخل قایق کشیدیم.

به لطف خدا، با صلوات و تکبیر کار به سر انجام رسید و حرکت کردیم به سمت استقرار بچه ها که آن سوی رودخانه روی خشکی مستقر هستند.

طولی نکشید که از زیر آتش خمپاره و توپخانه دشمن به سلامت رسیدم به آن طرف رودخانه که باید پیاده بشویم، حالا ما این پائین هستیم، سطح زمین جایی که رزمنده ها مستقر هستند، ده متری از ما بالاتر است. باید بنشینیم توی قایق تا شب بشود و آب ما را ببرد بالا، اما این طور نمی شود، غذای رزمنده ها از دهن می افتد، تازه گرسنه هم هستند، ولی چکار کنیم، با بچه ها که شام و نهارشان دست ماست؟

دشمن هیچ وقت چنین تصویر ذهنی نداشت که توی آن هوای سرد، رزمنده ها دست به چنین کار مهمی بزنند. هفت روز مانده بود به عملیات، مرتضی قربانی فرمانده لشکر همراه شهید میرزائی و شهید صادق مکتبی و شهید صلبی و سردار گوگلانی آمدند آشپزخانه، حاج مرتضی پرسید: وضعیت چطور است؟ گفتم: عالی حاجی، هیچ مشکلی در کار نیست، شما بروید خیالتان تخت باشد، همه چیز روبراهه، دغدغه‌ای نیست. انشاءالله به لطف خدا این عملیات رزمنده ها سیر و سرحال و پر انرژی خواهد بود

از قایق پیاده شدیم، یکی دو نفر به مشقت رفتند بالا، ماشین های «تک 911» را آوردند، کنار رودخانه، «حاجی جوشن» با آن محاسن دوست داشتنی اش، آن بالا به ما نگاه می کند و می خندد. طناب را بستیم به دسته دیگ، و یکی یکی سپردیم به «تک 911» و با یک یاعلی و صلوات رفتند برای شکم بچه ها، به لطف خدا دیگ های غذا را که هنوز گرم بودند، تحویل حاجی جوشن مسئول پخش غذا دادیم و با همان قایق برگشتیم به سوی آشپزخانه لشکر، توی راه بودیم که شهید میرزایی گفت: قاسم آبادی جان، این طور که نمی شود.

عملیات «فاو» خیلی سنگین است، ما توی آن هول و ولا، وقت این همه کار را نداریم، باید فکر تازه تری بکنیم، برای رساندن غذا به دست بچه ها. می دانی که همان لحظات اولیه عملیات، بچه ها خط اول را که شکستند، توپخانه دشمن اینجا را وجب به وجب خواهد کوبید، اولین هدف شان هم پل خرمشهر و بهمن شیر است.

بعد تکلیف چه می شود؟ عذا می ماند این طرف پل که ما الان هستیم، رزمنده های خسته  می‌مانند آن سمت پل گرسنه و تشنه، باید کار دیگری انجام بدهیم. سردی هوا از یک طرف، اگر باران هم ببارد، که اصلا ما نخواهیم توانست، غذا را بدست بچه ها برسانیم.

گفتم: شماها چه فکر تازه تری دارید؟ گفت: غذا را باید بسته بندی بکنیم. یک روز به عملیات مانده، غذا بسته بندی، همراه میوه و دیگر متعلقات برسد آن سمت پل، که اگر پل را هم زدند، ما مشکلی نداشته باشیم.

یک روز دیگر مانده است به عملیات، فرماندهان همه درگیرند، و ما درگیر پخت و پز غذا و این که چگونه غذای رزمندگان را برسانیم. با تمام قوا کار را شروع کردیم، ما علاوه بر اینکه برای بچه های رزمنده لشکر 25 کربلا غذا درست می کردیم، لشکرهای دیگر هم که با لشکر 25 کربلا توی عملیات دست می دهند، باید غذا بدهیم.

گاهی به سی هزار نفر هم می رسد، حساب کنید سی هزار غذا پخته بشود، چه کار بزرگی است. توی آن هوای سرد، رزمنده ها را باید غذای گرم می دادیم. شروع کردیم به پخت غذا. مرحله اول، «پانزده هزار» غذا پخت و بسته بندی کردیم، شب اول عملیات همیشه غذای مقوی تری درست می کردیم و حسابی به شکم بچه ها می رسیدیم.

این بچه های مخلص عملا دارند می روند به قتلگاه، خیلی ها شهید و زخمی می شوند، آنها که می مانند، انرژی زیاد تری را صرف می کنند. همراه این پانزده هزار غذا، پسته، پرتقال، سیب، هم بسته بندی کردیم و با همان وضع بردیم، آن سوی اروند تحویل دادیم و برگشتیم.

طولی نکشید که از زیر آتش خمپاره و توپخانه دشمن به سلامت رسیدم به آن طرف رودخانه که باید پیاده بشویم، حالا ما این پائین هستیم، سطح زمین جایی که رزمنده ها مستقر هستند، ده متری از ما بالاتر است. باید بنشینیم توی قایق تا شب بشود و آب ما را ببرد بالا، اما این طور نمی شود، غذای رزمنده ها از دهن می افتد، تازه گرسنه هم هستند، ولی چکار کنیم، با بچه ها که شام و نهارشان دست ماست؟

شب اول عملیات، جنگی تمام قد آغاز شد. هنوز صبح نشده عراق پل را زد، آتش دشمن هم شروع شد. ما وسط معرکه قرار داشتیم، توپخانه دشمن روی سر ما آتش می ریخت، توپخانه ما می رفت برای دشمن که گاهی هم نصفه و نیمه می آمد روی سرمان، ما حالا مانده‌ایم وسط دو توپخانه دشمن و خودی، توی آن آتش شدید دشمن، هر مرحله دوازده هزار غذا پخت می کردیم. می فرستادیم خط اول جبهه، واقعا همه احوال ما دست خدا بود، که اگر اینطور نبود، ما که عددی نبودیم.

حساب کنید، یک خانواده مهمان چند نفری دارد، برای سامان دادنش صاحبخانه دست و دلش را گم می کند. آنجا همه دل متصل بود به خدای متعال. غذای شب اول عملیات را که پیشاپیش بردیم. پل را که زدند، مسیرها سخت تر شد، غذای گرم را بسته بندی می کردیم، با قایق می فرستادیم «اروند» از آنجا می رفت سمت فاو، تحویل حاجی جوشن که می شد، باقی اش دست او بود. هیچ مشکلی هم بوجود نمی آمد. ده شبانه روز سخت کار کردیم. عملیات «والفجر هشت» با پیروزی انجام شد و خستگی ما ریخت.

 نویسنده: غلامعلی نسائی

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی فاو به دست ایرانی‌ها افتاد

وقتی فاو به دست ایرانی‌ها افتاد

وقتی فاو به دست ایرانی‌ها افتاد

 روز سوم عملیات با پاتک عراقی‏ها شروع شد. عراقی‏ها از ساعت 3 بامداد در شمالی‏ترین جبهه‏ی داخل نخلستان و حاشیه‏ی اروند رود، مقدمات پاتک سنگینی را روی مواضع خودی آماده کردند. در حالی که آتش سنگین توپخانه، شلیک گلوله‏های مستقیم تانک آن‏ها را حمایت می‏کرد، جنگ سختی درگرفت و به صورت تن به تن درآمد

اروند (6)

در شب سوم عملیات، حمله در دو محور جاده‏ی بصره و جاده‏ی ام‏القصر ادامه یافت. در جاده‏ی بصره، ستونی از قوای دشمن، با تقویت خود در تقاطع جاده‏ی شنی و آسفالت (سه راهی زاویه‏ی جنوب غرب کارخانه‏ی نمک در کیلومتر 7 جاده‏ی فاو - بصره) مستقر شدند. بسیجیان حرکت خود را به سوی دشمن آغاز کردند. هر لحظه بر تعداد و امکانات عراقی‏ها افزوده می‏شد. جنگ سختی میان طرفین درگرفت. نبرد آن‏قدر نزدیک بود که یکی از فرماندهان گردان به فرمانده‏ی لشکرش با بی‏سیم چنین گزارش داد: ما مشغول جنگیدن سنگر به سنگر هستیم. 

با توجه به افزایش آتش و گسترش نیروهای پیاده‏ی دشمن، فرمانده عملیات در این محور تصمیم گرفت پیش‏روی نیروها را به تاخیر انداخته و آن‏ها را به عقب بازگرداند. هم‏زمان در محور جاده‏ی ام‏القصر اتفاقاتی افتاد. رزمندگان لشکر 27 محمد رسول الله (ص) متشکل از دو گردان مالک و انصار از محل پایگاه موشکی دوم برای تصرف پایگاه سوم موشکی دشمن در سمت چپ جاده‏ی ام‏القصر و سپس انهدام و تصرف مقر فرمان‏دهی لشکر 26 دشمن در غرب کارخانه‏ی نمک، آماده‏ی حرکت شدند. 

در شب سوم عملیات در این محور، نتایج زیر به دست آمد: 

- تصرف کامل قرارگاه لشکر دشمن. 

- به هلاکت رساندن یا اسارت درآوردن تعدادی از عراقی‏ها. 

- به غنیمت گرفتن چندین توپ 130 میلی‏متری و تعداد زیادی توپ‏های 57، 37، 35، 23 میلی‏متری. 

- به تصرف درآوردن چندین کیلومتر دیگر از اراضی دشمن و ایجاد خط دفاعی مطمئن‏تر در گلوگاه‏های ورودی فاو[1] . 

رسانه‏های گروهی جهان، تمام حواس‏شان به حمله‏ی زمینی ایران علیه عراق جلب شده بود. هر کدام از این رسانه‏ها به نوعی خبرهای جنگ را پوشش می‏دادند. کانال 2 تلویزیون فرانسه در آخرین بولتن خبری خود در ساعت 23 و 30 دقیقه‏ی پنج‏شنبه 24 بهمن اعلام کرد: استفاده‏ی عراق از سلاح شیمیایی بر علیه ایرانیان، دال بر موفقیت حمله‏ی ایرانی‏ها است

روز سوم عملیات با پاتک عراقی‏ها شروع شد. عراقی‏ها از ساعت 3 بامداد در شمالی‏ترین جبهه‏ی داخل نخلستان و حاشیه‏ی اروند رود، مقدمات پاتک سنگینی را روی مواضع خودی آماده کردند. در حالی که آتش سنگین توپخانه، شلیک گلوله‏های مستقیم تانک آن‏ها را حمایت می‏کرد، جنگ سختی درگرفت و به صورت تن به تن درآمد.

 کماندوهای عراقی به خاک‏ریز رزمندگان حمله کردند. با آتش سنگین بسیجیان، آن‏ها دسته دسته روی زمین افتادند. از طرف دیگر، در محور جاده‏ی البحار هم خبرهایی بود. لشکر گارد عراق از ساعت 7 و 30 دقیقه‏ی صبح پاتک خود را آغاز کرد. ستونی از تانک، نفربر و خودروهای نظامی در حال حرکت بودند. تانک‏ها، پیشاپیش ستون، خاک‏ریز رزمندگان را هدف قرار دادند. دشمن با این حربه خود را به نزدیکی «کنج» رساند. نیروها به سختی موفق شدند تعدادی از تانک‏های تی - 72 را که ضد آرپی‏جی هستند، شکار کنند. عراقی‏ها در پناه تانک‏های سعی در نزدیک شدن به خاک‏ریز خودی را داشتند. در همین حال، هلی‏کوپترهای هوانیروز سر رسیدند و به شکار تانک پرداختند. عراقی‏ها با دیدن هلی‏کوپترها پس از 4 ساعت درگیری از منطقه‏ی نبرد عقب‏نشینی کردند. 

اروند رود

به این ترتیب، لشکرهای سپاه پاسداران با حملات شبانه در سه محور عراقی‏ها را عقب راندند و در نقاط جدید مستقر شدند. در این روز قرارگاه خاتم‏الانبیاء اطلاعیه‏ای صادر کرد. در بخشی از این اطلاعیه آمده بود: 

روز گذشته رزمندگان پرتوان اسلام در ادامه‏ی عملیات والفجر 8 موفق شدند ضمن پیش‏روی در امتداد جاده‏ی استراتژیک فاو - ام‏القصر و آزاد سازی بخش دیگری از اراضی دشمن، مقر لشکر 26 عراق را به تصرف درآورده، قسمت دیگری از دریاچه‏ی مصنوعی نمک را آزاد کردند. 

رسانه‏های گروهی جهان، تمام حواس‏شان به حمله‏ی زمینی ایران علیه عراق جلب شده بود. هر کدام از این رسانه‏ها به نوعی خبرهای جنگ را پوشش می‏دادند. کانال 2 تلویزیون فرانسه در آخرین بولتن خبری خود در ساعت 23 و 30 دقیقه‏ی پنج‏شنبه 24 بهمن اعلام کرد: استفاده‏ی عراق از سلاح شیمیایی بر علیه ایرانیان، دال بر موفقیت حمله‏ی ایرانی‏ها است. 

جنگ و گریز در روزها و شب‏های بعد ادامه پیدا کرد. مهم‏ترین آن شکست پاتک سنگین عراقی‏ها در روز هفتم عملیات بود. خبرگزاری‏ها و رسانه‏های گروهی دنیا لب به تحسین ایرانیان گشودند و حمله‏ی سپاه ایران از نظر نظامی و در نوع خود بی‏نظیر عنوان کردند. صدام حسین، پس از یک هفته به آزاد شدن شهر وفا توسط بسیجیان اعتراف کرد. 

تلویزیون دولتی بی‏بی‏سی هم که سعی در مخفی نگاه داشتن این عملیات داشت، سرانجام پس از 11 روز به پیروزی نظامی ایران در عملیات والفجر 8 اعتراف کرد. این شبکه‏ی تلویزیونی، یک فیلم 4 دقیقه‏ای از خبرنگار اعزامی خود به منطقه‏ی فاو را پخش کرد. 

بسیجیان با خوش‏حالی و هم‏زمان با دفاع و مقابله با دشمن، به ادامه‏ی فعالیت مهندسی پرداختند. آن‏ها با احداث خاک‏ریزهای ممتد و چند جداره، خط دفاعی خود را مستحکم کردند. رزمندگان با استفاده از آب رودخانه‏ی اروند و خور عبدالله، کانال‏های عریض و دریاچه‏های کوچک و مصنوعی در برابر عراقی‏ها ایجاد کردند. با این کار، قدرت مانور و پیش‏روی عراقی‏ها تا حد زیادی کاسته شد

 جنگ در فاو هفتاد و پنج روز به درازا کشید. اروند هر روز شاهد عبور و مرور هزاران نفر رزمنده بر روی خود بود. بی‏آن که این رودخانه‏ی وحشی بتواند آن‏ها را شکار کند. عراقی‏ها پس از گذشت هفتاد و پنج روز پاتک‏های پی‏در پی از باز پس‏گیری فاو مستأصل شدند و ناگریز، به تثبیت مواضع دفاعی‏شان پرداختند. در این نبرد سهمگین، فاو به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد. بصره از جنوب مورد تهدید رزمندگان قرار گرفت و راه ورود عراق به خلیج فارس مسدود شد. 

در مجموع حدود 600 کیلومترمربع از خاک دشمن به تصرف درآمد. بیش از 000 / 50 نفر کشته و مجروح شدند، هر چند بخشی از این تلفات مربوط به بمباران اشتباه شیمیایی عراقی‏ها بر سر نیروهای خودشان بود. 2105 نفر به اسارت درآمدند و 540 تانک و نفربر آن‏ها منهدم شد. هم چنین 45 هواپیما، 20 توپ، 5 دستگاه مهندسی و 5 هلی‏کوپتر منهدم شدند و 95 تانک و نفربر، 20 توپ و 35 دستگاه مهندسی به غنیمت درآمد. 

اروند رود

بسیجیان با خوش‏حالی و هم‏زمان با دفاع و مقابله با دشمن، به ادامه‏ی فعالیت مهندسی پرداختند. آن‏ها با احداث خاک‏ریزهای ممتد و چند جداره، خط دفاعی خود را مستحکم کردند. رزمندگان با استفاده از آب رودخانه‏ی اروند و خور عبدالله، کانال‏های عریض و دریاچه‏های کوچک و مصنوعی در برابر عراقی‏ها ایجاد کردند. با این کار، قدرت مانور و پیش‏روی عراقی‏ها تا حد زیادی کاسته شد. 

پس از پایان عملیات، نیروهای مهندسی به منظور تسهیل رفت و آمد و حمل و نقل وسایل و ادوات، پل ثابتی بر روی رودخانه‏ی اروند نصب کردند. هر چه عراقی‏ها سعی کردند آن را از بین ببرند اما تا پایان جنگ این پل سالم ماند. 

به این ترتیب، پس از هفتاد و پنج روز نبرد در فاو، منطقه روی آرامش به خود گرفت و عراقی‏ها حضور رزمندگان ایرانی را در جزیره‏ی فاو پذیرفتند.

پایان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:52:26.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

وصیت هایی که پای نخل ها نوشتند

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

کنار نهری که به نهر علی بن ابی‏طالب(ع) مشهور شده بود، مسجدی قرار داشت که واحد اطلاعات در آن جا مستقر بود. در نمازخانه‏ی مسجد، سوله زده و روی آن را با خاک پوشانده بودند؛ به این ترتیب، سنگر محکمی درون مسجد ساخته شده بود. ضمن این که استتار هم داشت و عراقی‏ها اگر شناسایی هوایی می‏کردند، متوجه هیچ عارضه‏ی اضافه‏ای نمی‏شدند

اروند (3)

عقبه‏ی لشکر عاشورا، در کنار اروند رود بود. قرار بود نیروهای اطلاعات که حضورشان در کنار گردان‏ها ضرورتی نداشت، به آن جا منتقل شوند. پس از مدت‏ها آموزش، دیگر نیازی به نیروهای اطلاعات در جمع گردان‏ها نبود.

مینی‏بوس وتویوتایی آمد. مهدی ودوستانش وسایلشان را جمع کردند و به سوی منطقه‏ی عملیاتی به راه افتادند، مقصد آن‏ها نخلستان‏های حاشیه‏ی اروند بود. 

کنار نهری که به نهر علی بن ابی‏طالب(ع) مشهور شده بود، مسجدی قرار داشت که واحد اطلاعات در آن جا مستقر بود. در نمازخانه‏ی مسجد، سوله زده و روی آن را با خاک پوشانده بودند؛ به این ترتیب، سنگر محکمی درون مسجد ساخته شده بود. ضمن این که استتار هم داشت و عراقی‏ها اگر شناسایی هوایی می‏کردند، متوجه هیچ عارضه‏ی اضافه‏ای نمی‏شدند. 

در لشکر، همه‏ی واحدها این نکته را برای حفاظت اطلاعات، رعایت کرده بودند. بهداری لشکر در مدرسه و قرارگاه لشکر هم تا آخرین روزهای قبل از عملیات، درون یک دهکده بود. 

مهدی و دوستانش به مسجد هدایت شدند. پله‏هایی از طبقه‏ی هم‏کف جدا می‏شد. پشت سر، اتاقی به منزله‏ی هال بود و از آن جا راه به اتاق دیگری داشت. سمت دیگر هال، اتاقی بود که سنگر مهدی و دوستانش شده بود. آن جا حمید اللهیاری، علی شیخ علی‏زاده، کریم وفا، کریم حرمتی و... و مهدی با هم بودند. جمعی صمیمی که به علت سنگینی کار، کسی فرصت توجه به غیر نداشت. اگر فرصتی کوتاه هم پیش می‏آمد، از خستگی بی‏هوش می‏شدند. 

فرماندهان ارشد سپاه، آمار و ارقام جزر و مد اروند رود را در ده سال گذشته در اختیار مهدی و دوستانش گذاشته بودند. آن‏ها هم تحقیق و بررسی را به کمک آن اطلاعات به شدت پی‏گیری می‏کردند. شاید اگر موعد حمله در تابستان یا بهار بود، یک بررسی روی آمار و ارقام ارایه شده، می‏توانست تا حد زیادی زمان جزر و مد کامل در روزهای مختلف را معلوم کند؛ اما این وضعیت در زمستان و پاییز، تفاوت فاحشی با فصل‏های دیگر داشت

آن روزها، مسؤولشان کریم حرمتی بود. کریم قبلا روی مین رفته و کف پایش انحراف پیدا کرده بود. او به شکل خاصی می‏لنگید. بعد از بهبود نسبی در شهر مانده بود تا برای امرار معاش خانواده کاری پیدا کند! اما، نیاز جنگ و واحد اطلاعات لشکر او را می‏طلبید. مسؤولین لشکر با او تماس گرفتند و خواستند، اگر می‏تواند برای شناسایی‏های حمله‏ی آتی، خودش را به منطقه برساند. کریم هم کار و خانه را رها کرد و به جبهه آمد. 

لشکر عاشورا، شناسایی جدی از اروند را تازه شروع کرده بود؛ اما انبوه تجهیزات دشمن در منطقه، مساله‏ساز شده بود. نیروها با دیدن ابهت اروند و عظمت کار دچار دلهره و ترس شده بودند. مساله‏ی رادارهای رازیت هم مزید بر علت بود. کریم نزدیک ظهر به منطقه رسید. فتحی، مسؤول واحد اطلاعات به او فهماند که قضیه از چه قرار است. کریم با همان لبخند همیشگی گفت: این که مشکلی نیست. همین امشب خودم می روم شناسایی. 

خیلی‏ها حرف او را به شوخی گرفتند، آن هم با مجروحیت‏های پی در پی کریم در یک سال اخیر.اما فتحی، کریم را خوب می‏شناخت؛ بنابراین، فقط به او گفت که بقیه‏ی بچه‏ها خیلی آموزش دیده‏اند، با این همه نتوانستند خوب جلو بروند. کریم در پاسخ گفت: این که چیزی نیست! من هم امروز آموزش می‏بینم. 

خلاصه همان روز کریم، یکی دو ساعت داخل یکی از نهرها آموزش غواصی دید و تمرین کرد و شب، با یکی از بچه‏های اطلاعات به شناسایی رفت. آن‏ها، خورشیدی‏ها و سیم خاردارهای دشمن را که مقابل سیل بند و داخل آب ایجاد شده بود، پشت سر گذاشتند و مواضع عراقی‏ها را شناسایی خوبی کردند. بعد هم به سلامت به مقر برگشتند. از فردای آن روز، نیروهای اطلاعات از کار کریم قوت گرفتند و کارشان را با جدیت و سرعت بیش‏تر پی‏گیری کردند. 

اروند رود

اطلاعات لشکر عاشورا در دو محور کار می‏کرد. مسؤول اطلاعات محور یکم، اصغر عباسقلی‏زاده و محور دوم کریم حرمتی بود. برای هر دسته از نیروهای خط شکن، دو نفر نیروی اطلاعاتی در نظر گرفته شده بود. در هر محور، 6 تا 8 نفر، هدایت غواص‏ها را بر عهده داشتند؛ اما مهدی چون دیر به خط و شناسایی اروند رفته بود، از همراهی دسته‏های خط شکن جا ماند. قرار شد او مسیر گردان امام حسین (ع) را مطالعه کند. هر چند هنوز حضور وی قطعی نبود اما او کار خود را شروع کرد. 

فرماندهان ارشد سپاه، آمار و ارقام جزر و مد اروند رود را در ده سال گذشته در اختیار مهدی و دوستانش گذاشته بودند. آن‏ها هم تحقیق و بررسی را به کمک آن اطلاعات به شدت پی‏گیری می‏کردند. شاید اگر موعد حمله در تابستان یا بهار بود، یک بررسی روی آمار و ارقام ارایه شده، می‏توانست تا حد زیادی زمان جزر و مد کامل در روزهای مختلف را معلوم کند؛ اما این وضعیت در زمستان و پاییز، تفاوت فاحشی با فصل‏های دیگر داشت. پرآبی و کم‏آبی اروند تحت تأثیر بارندگی‏ها بود و همین عامل در تغییر جریان آب مؤثر بود.

شناسایی‏ها هم ادامه یافت و کم کم پایان کار نزدیک می‏شد. گاه شدت جریان آب، کار شناسایی را نیمه تمام می‏گذاشت و گاه غواصان در برگشت، به جای مورد نظر نمی‏رسیدند و آب آن‏ها را به ساحل دیگری می‏برد. این مساله، با توجه به اصل رعایت حفاظت اطلاعات، مشکل ساز هم می‏شد.

کم‏کم کار شناسایی محورهای عملیاتی تکمیل شد. با جدیت، تلاش و رعایت اصل حفاظت، تقریبا هیچ درگیری‏ای که ظن عراقی‏ها را برانگیزد، به وجود نیامد. روزهای آخر، روزهای غریبی برای بسیجیان بود. هم دل‏تنگی‏ها رو به افزایش بود و هم لذت‏ها. نخلستان حاشیه‏ی اروند، پناهگاه بچه‏ها بود. وصیت‏نامه‏های زیادی پای درختان نخل نوشته می‏شد. نمازها، نیازها، گریه‏ها، دل‏تنگی‏ها، قرار و مدارها با خدا و شهدا، عهد اخوت بستن‏ها و... 

علی، انگار طور دیگری شده بود. روی جاده می‏دوید، می‏خندید، بالا و پایین می‏پرید، معلق می‏زد و فریاد می‏کشید. فرماندهان گردان‏ها برای توجیه به منطقه آمدند و داخل آب رفتند. آن‏ها تا حدی جلو برده شدند که بتوانند محل ماموریتشان را ببینند. اروند مطمئن شده بود که خبرهایی هست. از خواب بلند شده بود و منتظر نیروها تا آن‏ها را ببلعد

نخلستان در لحظات غروب، حال و هوای دیگری داشت؛ گوشه‏ای از تصویر تنهایی و غم امیرالمومنین (ع). نخل‏ها شاهد صمیمی‏ترین و پاک‏ترین لحظات بسیجیان بودند. 

منطقه به تدریج تغییر می‏کرد. جاده‏ی عملیاتی را شن‏ریزی کردند، فرماندهان محورهای عملیاتی و گردان‏ها برای توجیه منطقه مرتب در حال رفت و آمد بودند. سلاح‏های سنگین در منطقه مستقر شد و برنامه‏ریزی برای انتقال نیروها به منطقه و جست و جوی محل مناسب، شروع شده بود. 

بالاخره یک روز صبح، جاده آماده‏ی عبور شده بود. مهدی و علی شیخ علی‏زاده، اولین قدم‏ها را بر روی جاده‏ی عملیاتی گذاشتند. علی، انگار طور دیگری شده بود. روی جاده می‏دوید، می‏خندید، بالا و پایین می‏پرید، معلق می‏زد و فریاد می‏کشید. فرماندهان گردان‏ها برای توجیه به منطقه آمدند و داخل آب رفتند. آن‏ها تا حدی جلو برده شدند که بتوانند محل ماموریتشان را ببینند. اروند مطمئن شده بود که خبرهایی هست. از خواب بلند شده بود و منتظر نیروها تا آن‏ها را ببلعد. افزایش نیرو، این نگرانی را در فرماندهان به وجود آورد که مبادا حساسیت دشمن برانگیخته شود. گردان‏ها تا آن زمان در دو منطقه مستقر بودند، گردان‏های خط شکن در کنار کارون بودند و گردان‏های پشتیبان در بهمن شیر. قبل از انتقال کل این نیروها، محل‏هایی برای استقرارشان در خط در نظر گرفته شد. قرار شده بود که گردان‏های خط شکن کنار نهر چهارم مستقرشوند. محل استقرار گردان امام حسین (ع) - که مهدی در آن بود - روستایی بود که هم به مقر مهدی و دوستانش نزدیک بود و هم به قرارگاه. پاسگاه‏هایی که کنار نهرها و نزدیک اروند رود بودند، برای استقرار نیروهای غواص خط شکن - حدود 8 دسته - در نظر گرفته شده بود. جلسات توجیهی و سخنرانی‏های قبل از عملیات در سطح لشکر عاشورا شروع شده بود. 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:58:42.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

اروند، رودخانه ای وحشی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

 در این اوضاع، اروند، این رود وحشی فهمیده بود خبرهایی هست و خود را آماده می‏کرد تا از طعمه‏هایش پذیرایی کند، اما... 

اولین گام برای اجرای عملیات شناسایی مواضع عراقی‏ها در آن سوی اروند بود؛ ولی مشکلات زیادی برای این کار وجود داشت. مهم‏ترین آن عبور از رودخانه‏ی اروند بود.

آب رودخانه دو جریان متفاوت داشت. در موقع مد، جریان آب دریا به سمت بصره بود و در موقع جزر، جریان معکوس می‏شد. مشکلات دیگری هم بود، مانند موانع مصنوعی از قبیل سیم خاردار و مین که عراقی‏ها به وجود آورده بودند؛ ساحل پر گل و لای که برای حرکت نیروها سخت بود و چولان و نی‏زاری که به ارتفاع حداقل یک متر اجازه‏ی حرکت به نیروها نمی‏داد. فرماندهان تصمیم قاطعی برای اجرای عملیات گرفته بودند. مهم‏ترین آن آموزش نیروهای شناسایی و غواص بود. آموزش‏ها به دو بخش عمومی و تخصصی تقسیم شد. کلیه‏ی نیروها، آموزش عمومی را می‏گذراندند. رعایت اصل حفاظت و اطلاعات مهم بود؛ به همین دلیل، نیروها کلیه‏ی فنون نظامی و روش جنگ‏های مختلف را می‏آموختند تا از نوع آموزش‏ها، منطقه‏ی عملیات لو نرود. آموزش تخصصی هم در محل خاصی که دارای وضعیتی مشابه منطقه‏ی اصلی عملیات بود، انجام می‏شد. 

عناصر شناسایی، پس از گذراندن دوره‏های سخت و طاقت فرسای غواصی، وارد عملیات شناسایی شدند. این رزمندگان باید در شب، با عبور از عرض 600 تا 1500 متری اروند، وارد منطقه‏ی عراقی‏ها می‏شدند؛ سپس با عبور از موانع، به شناسایی می‏پرداختند. عراقی‏ها به کمک رازیت - یک نوع رادار سطحی - دوربین‏های دید در شب، پروژکتورهای قوی، دیدگاه‏های متعدد و سنگرهای چند دهنه در نزدیک‏ترین نقاط ساحل و اسکله‏های مستحکم، بر اروند اشراف داشتند.

 کوچک‏ترین بی‏احتیاطی نه تنها باعث اسارت یا شهادت نیروهای غواص می‏شد، بلکه عراقی‏ها با دیدن چنین صحنه‏هایی نسبت به وضعیت منطقه حساس می‏شدند. 

آموزش‏ها به دو بخش عمومی و تخصصی تقسیم شد. کلیه‏ی نیروها، آموزش عمومی را می‏گذراندند. رعایت اصل حفاظت و اطلاعات مهم بود؛ به همین دلیل، نیروها کلیه‏ی فنون نظامی و روش جنگ‏های مختلف را می‏آموختند تا از نوع آموزش‏ها، منطقه‏ی عملیات لو نرود. آموزش تخصصی هم در محل خاصی که دارای وضعیتی مشابه منطقه‏ی اصلی عملیات بود، انجام می‏شد

مساله‏ی دیگر آماده سازی منطقه - اقدامات مهندسی و انتقالات - بود. هم زمان با انجام آموزش‏ها، عده‏ای مشغول احداث جاده، پل، سوله، سنگر و حمل و نقل وسایل سنگین نظامی و امکانات مورد نیاز در منطقه‏ی اروند کنار شدند. این مساله، با توجه به رعایت اصل حفاظت و اطلاعات، مشکل دیگری بود. برای جلوگیری از شلوغی منطقه، سعی شد تا دستگاه‏های مهندسی کم‏تر داخل نخلستان پرسه بزنند؛ هم‏چنین با تذکر مسؤولین مبنی بر کاهش تردد در جاده‏های اصلی، یگان‏ها مجبور شدند از حداقل افراد و دستگاه‏ها استفاده کنند. آموزش‏ها کم‏کم جان گرفت. این در حالی بود که تا انجام عملیات چند ماهی مانده بود. برای این که با جو آن روزهای اروند کنار آشنا شویم، بهتر است به یکی از گردان‏های بسیج برویم. 

مهدی قلی رضایی یکی از رزمندگان لشکر عاشورا بود. او زمانی که فهمید بوی عملیات می‏آید، خودش را به مقر واحد اطلاعات رساند. در آن جا ابتدا کریم حرمتی را دید. کریم با دیدن او از خوش حالی دوید و خود را به مهدی رساند و صورتش را بوسید. بعد به سرعت نزد کریم فتحی رفت تا خبر آمدن مهدی را به او بدهد. پس از کمی صحبت، قرار شد مهدی در همان محوری که کریم حرمتی، مسؤولیتش را بر عهده داشت، کار کند. 

اروند، رودخانه ای وحشی

گردان سیدالشهدا (ع) و گردان علی‏اصغر (ع) زنجان برای آموزش غواصی در قسمتی از ساحل رودخانه‏ی کارون مستقر شده بودند. کریم حرمتی رو به مهدی کرد و گفت: آموزش غواصی گردان سیدالشهدا (ع) بر عهده‏ی ماست. تو هم باید در این آموزش، مربی یکی از گروهان‏ها باشی. 

اما مهدی برای آموزش در این سطح، چیز زیادی نمی‏دانست. این مشکل هم حل شد و مهدی در عرض چند روز، آموزش کامل غواصی با فین[1]  و لوازم جانبی‏اش را دید. هر روز، ساعت 7 صبح، صبح گاه برگزار می‏شد. پس از آن، نیروها تا ساعت هشت وقت داشتند صبحانه بخورند و آماده شوند برای کار. راس ساعت 8، آموزش شروع می‏شد و تا ظهر بی‏وقفه ادامه داشت. با صدای اذان ظهر، به نیروها استراحت داده می‏شد. نماز در حسینیه و با حضور بسیجیان ادا می‏شد. پس از آن، وقت ناهار بود. بعد از ناهار، یکی دو ساعت وقت برای استراحت بود؛ اما بچه‏ها بیش‏تر به بازی فوتبال می‏پرداختند. ساعت 3 بعدازظهر دوباره آموزش‏ها شروع می‏شد. این در حالی بود که لباس غواصی نیروها هنوز خیس بود! 

بسیجی‏ها، هنگام اذان مغرب، از آب خارج می‏شدند و نیمه‏های شب دوباره وارد آب می‏شدند. در حالی که آب اگر راکد می‏ماند، یخ می‏زد! 

10 ساعت آموزش و تمرین در شبانه‏روز، در شرایطی انجام می‏شد که حتی تصور آن هم خارج از ذهن بود. سوز و سرمای هوا، نامناسب بودن لباس‏ها، شرایط نامساعد تغذیه و انواع بیماری‏ها که پی‏آمد ساعت‏ها حضور در آب بود. 

این وضعیت کم و بیش برای همه‏ی لشکرها یک‏سان بود. میرقاسم میرحسینی، آن روزها قائم مقام لشکر 41 ثارالله بود. غواصان این لشکر هم در منطقه‏ی چویبده، در اروند کنار، به آموزش مشغول بودند. 

آن روز صبح، قرار بود برخی از نیروهای خط شکن لشکر برای آموزش شنا به رودخانه‏ی کارون بروند. علی زارعی - یکی از مسئولین لشکر - داشت از کنار کارون می‏گذشت که چشمانش به میرحسینی افتاد. از تعجب خشکش زد، میرحسینی در آن سرما در کارون شنا می‏کرد. 

 میرحسینی آمد کنار آب. علی زارعی به او سلام کرد. جوابش را داد. بعد دست به گیاهان خشک خودروی کنار ساحل گرفت و خود را از آب بیرون کشید. تمام موهای بدنش سیخ شده بود و مثل بید می‏لرزید. علی زارعی با تعجب پرسید: حاجی! تو این سرما هوس شنا کرده‏ای؟  میرحسینی در حالی که لبخند می‏زد، جواب داد: قرار است امروز گردان‏ها برای شنا بیایند این جا. خواستم قبل از این که آن‏ها تن به آب کارون بدهند، خودم هم مزه‏ی سرما و شنا را چشیده باشم....

او راهش را کج کرد و به طرف قائم مقام لشکر رفت. نفس میرحسینی به شماره افتاده بود. علی زارعی با دیدن او بیش‏تر سردش شد و یقه‏ی اورکتش را بالا کشید. میرحسینی آمد کنار آب. علی زارعی به او سلام کرد. جوابش را داد. بعد دست به گیاهان خشک خودروی کنار ساحل گرفت و خود را از آب بیرون کشید. تمام موهای بدنش سیخ شده بود و مثل بید می‏لرزید. علی زارعی با تعجب پرسید: حاجی! تو این سرما هوس شنا کرده‏ای؟ 

میرحسینی در حالی که لبخند می‏زد، جواب داد: قرار است امروز گردان‏ها برای شنا بیایند این جا. خواستم قبل از این که آن‏ها تن به آب کارون بدهند، خودم هم مزه‏ی سرما و شنا را چشیده باشم....[2] . 

با همه‏ی این احوال، برنامه‏های معنوی، روح‏ها را مقاوم‏تر و مهیاتر از همیشه می‏کرد. 

در این اوضاع، اروند، این رود وحشی فهمیده بود خبرهایی هست و خود را آماده می‏کرد تا از طعمه‏هایش پذیرایی کند، اما...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:59:29.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

مرخصی عراقی‌ها به سرباز ایرانی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقی‌ها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمی‌گشتم به چند عراقی برخوردم

محمود اسدی از شهیدان شهرستان ساوه است که در «روستای صفی آباد» چشم به جهان گشود. این شهید در زندگی، خود را شریک مشکلات دیگران می‌دانست. مسجد خانه دوم او بود. ظلم ظالمان و فقر درماندگان از مسائلی بود که همیشه آزارش می‌داد.

وی تنها 20 بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود که برای انجام خدمت به سربازی رفت و چند ماه در جبهه انجام وظیفه کرد. هر وقت به مرخصی می‌آمد و قصد بازگشت را داشت، می‌گفت: انشاءالله با رفتن ما راه کربلای حسین باز می‌شود اگرچه در این راه جان ناقابل خود را فدا کنیم.

بار آخر که به جبهه رفت، گویا خیال بازگشت ندارد و در نهایت در کربلای «مهران» به خیل شهیدان پیوست.

خاطره‌ای از زبان مادر شهید محمود اسدی:

آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقی‌ها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمی‌گشتم به چند عراقی که آنها هم به گشت آمده و راه را گم کرده بودند، برخوردم. فورا اسلحه را رو به آنها گرفتم و ایست دادم. در دم، تسلیم شدند و سلاح‌هایشان را زمین انداختند و دست روی سرش گذاشت. سلاح‌هایشان را برداشتم و اسیرشان کردم سپس آنها را به مقر آورده و تحویل فرمانده دادم. اگرچه در بین راه وقتی فهمیدند که من تنها هستم و می‌خواستند سرم را زیر آب کنند و فرار کنند اما از فرارشان جلوگیری کردم و به همین علت فرمانده جهت تشویق به من یک هفته مرخصی داد.

گفتم: پسرم چرا این طور مرا نگاه می کنی؟ گفت: مادر، این بار رفتنم با شهادت توأم است و بعد شروع به شیرین زبانی و مزاح کرد و گفت این بار با سرنگونی صدام کافر به مرخصی همیشگی خواهم آمد. خندید و خداحافظی کرد. رفت و به شهادت رسید. انشاء‌الله که با جوانان امام حسین (ع) محشور شود

هنگام خداحافظی چنان بر چهره من خیره شده بود که همان وقت دریافتم که آخرین دیدار با فرزند دلبندم است.

گفتم: پسرم چرا این طور مرا نگاه می کنی؟ گفت: مادر، این بار رفتنم با شهادت توأم است و بعد شروع به شیرین زبانی و مزاح کرد و گفت این بار با سرنگونی صدام کافر به مرخصی همیشگی خواهم آمد. خندید و خداحافظی کرد. رفت و به شهادت رسید. انشاء‌الله که با جوانان امام حسین (ع) محشور شود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:00:36.

 
 
سه شنبه 12 مرداد 1395  10:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لحظه شهادت آخرین نفر

لحظه شهادت آخرین نفر
لحظه شهادت آخرین نفر
 از پشت سر صدای رگبار بلند شد. نگاه کردم. چیزی دیده نمی‌شد. تنها جرقه گلوله‌ها بود که از مقابل هم می‌گذشتند. لحظه‌ای بعد صداها خوابید و جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد

گم شده بودیم. جاده فاو ام القصر پیدا نبود. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بود. فرمانده جلوتر از ما حرکت می‌کرد. 15 نفر بودیم. گوشه و کنار چند تیربار کار می‌کرد. از آنها گذشتیم. همه ناامید به اطراف نگاه می‌کردند. این همه دعا و آرزو برای عملیات والفجر هشت. اون وقت حالا گم شدیم. فرمانده برگشت. عصبانی بود.

- این جوری به هم روحیه می‌دین؟ خوب جنگه دیگه.

هیچ کس حرفی نزد. به رفتن ادامه دادیم. جلوتر اتوبوس‌ها و ایفا و نفربرهای عراقی ریخته بودند. همه منهدم. دود غلیظی از آنها بلند بود.

- همین جا عملیات شده دیگه. این هم نشونیش. دارن می‌سوزن.

- چشم بسته غیب می‌گی؟

از دور صدایی بلند شد. هیس هیچی نگین. چند نفر اونجان.

چراغ قوه انداختیم. تعداد زیادی عراقی روی زمین خوابیده بودند.

- خاموش کن. شاید زنده باشن.

- یعنی خوابیدن؟

- چند نفر برن ببینن زنده‌ان یا مرده.

سه، چهار تا از بچه‌ها رفتند طرفشان. اسلحه‌ها را آماده کردیم. بچه‌ها رسیدند بالای سر یک عراقی. نور چراغ قوه را انداختند توی چشمهایش. تکانی خورد و نیم خیز نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید. کارش تمام شد. بچه‌ها برگشتند.

- زنده‌ان بابا. خوابیدن.

- مجبوریم باید رد شیم. با شلیک من همه شلیک کنن.

گم شده بودیم. جاده فاو ام القصر پیدا نبود. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بود. فرمانده جلوتر از ما حرکت می‌کرد. 15 نفر بودیم. گوشه و کنار چند تیربار کار می‌کرد. از آنها گذشتیم. همه ناامید به اطراف نگاه می‌کردند. این همه دعا و آرزو برای عملیات والفجر هشت. اون وقت حالا گم شدیم. فرمانده برگشت. عصبانی بود.- این جوری به هم روحیه می‌دین؟ خوب جنگه دیگه

صدای رگبار پانزده اسلحه تو منطقه پیچید. بعضی از آنها حتی فرصت بیدار شدن پیدا نکردند. تا خشاب عوض کنیم، پنج شش نفرشان فرار کردند. رفتیم دنبالشان. یکی از آنها نارنجکی پرتاب کرد. خوابیدیم روی زمین. نباید آنقدر نزدیک به هم حرکت می‌کردیم. صدای دومین و سومین نارنجک تو گوشم پیچید. ترکش‌ها مثل زنبور از بالای سرم می‌گذشتند. ناله و الله اکبر و یا مهدی بچه‌ها بلند شده بود. گوشه و کنار افتاده بودند. ترکش بدن‌هایشان را سوراخ سوراخ کرده بود. بلند شدم. خشم تمام وجودم را پر کرده بود. ماشه را فشار دادم. رگبار فراریشان داد. یکی از بچه‌ها بلند شد.

- سالمی؟

- فکر می‌کنم.

بقیه بچه‌ها یا شهید شده بودند یا به شدت مجروح. جان می‌کندند. بغضم را فرو خوردم. قلبم به شدت درد می‌کرد.

- حالا چه کار کنیم؟

- دارن جون می‌دن... یا زهرا می‌گن... رمز عملیات همین بود. مگه نه؟

بغضش ترکید. روی زمین زانو زد.

لحظه شهادت آخرین نفر

- بلند شو! روحیه تو از دست نده. لیاقت داشتن که شهید شدن. ما باید ادامه بدیم.

- فرمانده؟

خیسی چشم‌هایم را با چفیه پاک کردم. احساس کردم صدایم می‌لرزد.

- ... شهید شده.

خم شد تو خودش. شانه‌هایش می‌لرزید. از روبرو صدای توپ فرانسوی بلند شد.

- می‌شنوی؟ نکنه ...؟

- یعنی عوضی اومدیم؟ داریم می‌ریم طرف عراقیا؟ حدس می‌زدم.

- بهتره برگردیم.

صاف تو چشمهایم نگاه کرد. چیزی در نگاهش می‌درخشید راست ایستاد.

- من نمی‌آم .. همین جا می‌مونم.

- چی می‌گی؟ الان می‌رسن. صدا رو شنیدن نباید بمونیم.

- نمی‌تونم. می‌خوام بمونم. همین جا می‌مونم کنار بچه‌ها.

- دیوونگی نکن. کاری از دستت ساخته نیست. شانس بیاری اسیر می‌شی تا دیر نشده راه بیفت.

- اسیر نه. شهید می‌شم. می‌خوام کنارشون بمونم. نمی‌تونم دل بکنم.

نگاهش کردم. اصرار بی‌فایده بود. از اطراف چند خشاب پر پیدا کردم گذاشتم کنارش.

صدای رگبار پانزده اسلحه تو منطقه پیچید. بعضی از آنها حتی فرصت بیدار شدن پیدا نکردند. تا خشاب عوض کنیم، پنج شش نفرشان فرار کردند. رفتیم دنبالشان. یکی از آنها نارنجکی پرتاب کرد. خوابیدیم روی زمین. نباید آنقدر نزدیک به هم حرکت می‌کردیم. صدای دومین و سومین نارنجک تو گوشم پیچید. ترکش‌ها مثل زنبور از بالای سرم می‌گذشتند. ناله و الله اکبر و یا مهدی بچه‌ها بلند شده بود. گوشه و کنار افتاده بودند

- اینا رو داشته باش، حداقل دفاع کن. من می‌روم خبر می‌دم اینجا چه خبر شده، شاید پیداشون کردم.

- تو برو. من هستم. نمی‌ذارم جلو بیان. مگه از رو جسدم رد شن.

دیگر نتونستم نگاهش کنم. وجدانم ناراحت بود اما باید اوضاع را گزارش می‌دادم. بی‌آنکه رو برگردانم دویدم . چفیه‌ام خیس بود. حال بدی داشتم. سرم درد می‌کرد. نفسم بالا نمی‌آمد. دور شده بودم. ایستادم تا نفسی تازه کنم. از پشت سر صدای رگبار بلند شد. نگاه کردم. چیزی دیده نمی‌شد. تنها جرقه گلوله‌ها بود که از مقابل هم می‌گذشتند. لحظه‌ای بعد صداها خوابید و جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد.

منبع : فارس

راوی: محمد علی تقیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:48:40.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:40 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

شعر خوانی یک شهید در لحظه شهادت
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
شهید عرب زاده اولین نفر به عراقی ها بود. خاک شلمچه سفت و محکم بود. شهید عرب زاده با بیل و کلنگ کوچک، سنگری کنده بود و درازکش خوابیده بود توی سنگرش

در عملیات کربلای 5 سه بار وارد عملیات شدیم. در قسمت کانال ماهی پشت دریاچه ماهی، یک پل دوقلو بود که عراقی ها آن را کار گذاشته بودند. شهید عرب زاده اولین نفر به عراقی ها بود. خاک شلمچه سفت و محکم بود. شهید عرب زاده با بیل و کلنگ کوچک، سنگری کنده بود و درازکش خوابیده بود توی سنگرش. عراقی ها پاتک کردند، دفعه سوم برای فریب آمدند. تعدادی دستشان را بالا گرفته بودند و جلو می آمدند. شهید عرب زاده گفت: ایرانمنش فکر کنم عراقی ها دارند می آیند تسلیم شوند. گفتم: فکر کنم کلک می زنند. رفتم سراغ رشیدی و حاج یونس زنگی آبادی. آن ها گفتند مواظب باشید. با حاج قاسم هم صحبت کردند، ایشان هم گفت: مواظب باشید و آتش نکنید تا خوب جلو بیایند. و نگذارید یک نفرشان هم زنده بمانند. به 50 متری ما که رسیدند، شهید ماشاءا... رشیدی گفت آتش. شهید عرب زاده بلند شد و با تیربار هجومی و بچه ها هم با کلاش و آر پی جی شروع کردند به زدن عراقی ها. نفرات اول که افتادند دیدیم نفرات بعدی با تجهیزات کامل دارند ما را می زنند. درگیری که تمام شد عراقی هایی که کشته شده بودند، افتاده بودند توی کانال. شهید عرب زاده گفت: من می روم توی کانال تا وضعیت مجروحان را ببینم. کانال محاصره بود و در روز نمی شد به آنجا رفت.

میان عاشق و معشوق رمزی است                 چه داند آنکه اشتر می چراند

 ایشان به داخل کانال رفته بود و شهید محسن رشیدی را در حالیکه تیر خورده بود و به شدت مجروح بود، آنجا دیده بود و چون محاصره بود نمی شد شهید رشیدی را به عقب منتقل کند. شهید عرب زاده می گفت: احساس کردم حال رشیدی خوب نیست و لب هایش تکان می خورد. نمی توانستم صدایش را بشنوم. گوش هایم را به دهنش چسباندم. دیدم دارد شعر می خواند:

میان عاشق و معشوق رمزی است                 چه داند آنکه اشتر می چراند

راوی: عباس ایرانمنش

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:21:21.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اینجا هنوز درهای آسمان باز است

اینجا هنوز درهای آسمان باز است
اینجا هنوز درهای آسمان باز است
نمی‌دانم شما معروف‌ترین خاطره تفحص را شنیده‌اید یا نه؟ خاطره معروف شهید غلامی را؟ بارها شهید غلامی و بعد از آن، راویان آن حماسه‌ها، این قصه را بر زبان جاری نمودند که:‌ وقتی خواستیم کار تفحص را در منطقه عملیات محرم آغاز کنیم...

روایت حجت‌الاسلام محمد درودگری در منطقه شرهانی

نمی‌دانم شما معروف‌ترین خاطره تفحص را شنیده‌اید یا نه؟ خاطره معروف شهید غلامی را؟ بارها شهید غلامی و بعد از آن، راویان آن حماسه‌ها، این قصه را بر زبان جاری نمودند که:‌ وقتی خواستیم کار تفحص را در منطقه عملیات محرم آغاز کنیم. ابتدا اجازه کار در اینجا را به ما نمی‌دادند. می‌گفتند امنیت ندارد، منافقین توی منطقه‌اند. نمی‌شود.... وقتی اصرار ما را دیدند، قرار شد یک هفته به صورت موقت در منطقه کار کنیم. اگر شهیدی یافتیم، مجوز بدهند و ما رسماً وسایلمان را بیاوریم و شروع به کار کنیم.

مینهای منطقه، منافقین، عراقیها و موانع خورشیدی، سیمهای خاردار، تله‌های انفجاری و.... از هیچ‌کدام آن قدر نمی‌ترسیدم که از دست خالی برگشتن، می‌ترسیدم. روز آخر ماندمان، نیمه شعبان بود. آن روز با رمز «یا مهدی» حرکت کردیم. عجیب همه پریشان بودیم، خورشید هم دستپاچه بود، زودتر از همیشه می‌خواست خود را به پشت ارتفاع 175 برساند.

نزدیک غروب، لحظه وداع، هر کدام از بچه‌ها وسیله‌ای را برای تبرک و یادگاری برداشتند. من هم رفتم، سراغ شقایق وحشی، می‌خواستم از ریشه درش بیاورم و بگذارم داخل قوطی کنسرو. وقتی شقایق را آرام جدا کردم، دیدم ریشه شقایق روی جمجمه شهید سبز شده، محل سجده‌گاهی، با صلوات بر محمد و آلش. شهید را بیرون آوردیم، بعد از استعلام پلاک شهید، متوجه شدیم عیدی آقا امام زمان(عج) به ما، شهید مهدی منتظر القائم است از لشکر امام حسین(ع).

می‌بینید باز هم ردپای آن یار سفر کرده در آغاز تفحص در شرهانی دیده می‌شود! باید از آن شهید و این جست‌وجوگران نور درس بگیریم که چگونه به دنبال گمشده باید گشت! شرهانی سرزمین جست‌وجو به دنبال نور است. سجده‌گاه ملکوتیان درسهای زیادی دارد برای بشر امروز؛ درسهای جاودانه و قانونهایی برای تفحص و جست‌وجوی نور.

برادر محمد احمدیان که خود گنجینه خاطرات جنگ و تفحص و روزهای غربت شهدا در شهرهاست، برایمان تعریف می‌کرد: در همان سالهای اول تفحص، در فصل تابستان، هوای منطقه بسیار گرم شد. شدت تابش نور خورشید به حدی بود که هر کسی تحمل آن را نداشت. امکانات لازم هم در منطقه نبود. شهید غلامی را که به علت عارضه شیمیایی و مجروحیت حال مناسبی نداشت، با اصرار راضی کردیم که به اصفهان برگردد و ما کار را در منطقه ادامه دهیم.

چند روزی گذشت، شدت گرما داشت ما را هم از پا درمی‌آورد . تشنگی به حدی بود که بعد از ظهر به دشت عباس رفتم و با شهید غلامی تماس گرفتم و اجازه خواستم که یکی دو ماه کار را تعطیل کنیم و برگردیم اصفهان، تا هوا مساعد شود.

شهید غلامی پشت تلفن لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: یک چیز را به من بگو و اگر خواستی کار را تعطیل کنی، تعطیل کن و بیا اصفهان. فقط بگو: عاشق نیستم و بیا.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.

فردای آن روز، آن چند جوان که درس عاشقی را از فرمانده خود آموخته بودند، پا به میدان مین گذاشتند. از موانع عبور کردند و مزد عاشقی خود را در آن سرزمین گرفتند؛ پلاکی برق زد و شهیدی خود را نشان داد

جست‌وجو باید عاشقانه باشد. تفحص عاشقانه است که نتیجه‌ می‌دهد. همان‌گونه که در شب عملیات محرم، حسین خرازی عاشقانه فرماندهی کرد، نیروها عاشقانه به خط زدند، آسمان عاشقانه باریدن گرفت و چفیه‌ها عاشقانه به هم گره خورد و 360 کبوتر عاشق با جان خود، قفل عملیات را شکستند و با عبور رود دوایرج قلب دشمن متجاوز را نشانه رفتند، غلامی هم عاشقانه رد مولای خود را تا ارتفاعات 175 شرهانی جست‌وجو کرد. دوستان و یاران او هم سال هاست که در همان سرزمین از بیات تا فکه را عاشقانه زیر پا می‌گذارند و حتی کانال های خطرناک مجلیه و موانع چم هندی مانع حرکت آنها نمی‌شود. همان هایی که صبح ها را با دعای عهد و توسل، با عزیزی از آل طاها تجدید بیعت مجدد می‌کنند و به دنبال نور می‌روند.

فردای آن روز، آن چند جوان که درس عاشقی را از فرمانده خود آموخته بودند، پا به میدان مین گذاشتند. از موانع عبور کردند و مزد عاشقی خود را در آن سرزمین گرفتند؛ پلاکی برق زد و شهیدی خود را نشان داد.

وقتی شهید را در آغوش گرفته بودند و در میدان مین می‌دویدند،‌ والمرهای شرهانی هم همراهی کردند و فقط موجب ترس صاحبان خود شدند. رمز این را که پای شاگرد عاشقی به سیم های تله گیر می‌کرد و والمرها منفجر نمی‌شدند، باید از خدای آن سرزمین پرسید که دوستدار عاشقان است.

جست‌وجو در این سرزمین جاودانه است. این مطلب را وقتی فهمیدم که دیدم بهنام کریمیان، آن سرباز قدیمی تفحص و نیروی فعال ده ساله تفحص با چشمانی بارانی از خلوت معراج شهدای شرهانی بیرون آمد و بعد از مدتی فدای تحقق آرمانهای حضرت روح الله شد.

اگر روزی خواستید از پل شهید ایوبی بگذرید و به زیارت شهدای گمنام شرهانی مشرف شوید، یادتان باشد این سرزمین و محدوده آن پل، به خون صدها شهید آغشته است و مهندسی و طراحی این پل به همراه سربازان ارتش در همان‌جا به شهادت رسید.

پل ایوبی، دروازه ورود به سجدگاه ملکوتیان، محل عبور عزیزانی مانند شهید خرازی، ردانی‌پور، صیاد، غلامی، پازوکی ، ضابط و... است.

درهای آسمان هنوز در این سرزمین باز است...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:18:02.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

10 خاطره از شهدایی که زنده شدند
پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
گفتم «نه. خودتون که مى دونید. وضعیت من غیر عادیه. از مرگ برگشته ام. معلوم نیست وضعم چطوریه. خودتون که مى دونید توى سردخونه، با اون حال و اوضاع، اگر بچه ها نفهمیده بودند که از دهنم چیزى بیرون مى آید... چهل روز طول کشید تا زنده شدم. نه! نمى تونم ازدواج کنم. تازه مسئله اصلى هم جنگه، خودتون که مى دونید!» 1-گفتم «نه. خودتون که مى دونید. وضعیت من غیر عادیه. از مرگ برگشته ام. معلوم نیست وضعم چطوریه. خودتون که مى دونید توى سردخونه، با اون حال و اوضاع، اگر بچه ها نفهمیده بودند که از دهنم چیزى بیرون مى آید... چهل روز طول کشید تا زنده شدم. نه! نمى تونم ازدواج کنم. تازه مسئله اصلى هم جنگه، خودتون که مى دونید!»

امام لبخند زدند. تو مجلس خواستگارى همه ساکت شدند. امام گفتند «ازدواج سنت پیامبر است. عزب رو فرشته ها لعنت مى کنند. شما باید دینتون رو کامل کنید. البته مسئله اصلى هم جنگ است.» از خواب بلند شدم. چه کار مى توانستم بکنم؟

2-قبل از دفن گفته بودند «دکتر باید معاینه کند، علت شهادت را در پرونده ذکر کند.»

معاینه کرده بود; گفته بود «زنده است.»

3-نفس نفس زنان رسیدم بالاى سرش. دکتر گفته بود «این که زنده است!» چندتا از پدرهاى شهدا، از آنها که داوطلبانه توى بیمارستان کمک مى کردند. بالاى سرش جمع شده بودند. چشم هایشان برق مى زد. غم بود؟ شادى بود؟ نمى دانم.

4-کربلاى پنج. از بس حجم آتش زیاد بود، امید به برگشتن نداشتیم. چند نفرى یک قولى به هم دادیم; هر کس شهید شد، بقیه برش گردانند عقب.

*

على اصغر افتاد. قول داده بودیم; دو سه نفرى با هزار مکافات رساندیمش به یک خشایار که مجروح ها را مى برد عقب. انداختیمش پشت جیپ.

قبل از دفن گفته بودند «دکتر باید معاینه کند، علت شهادت را در پرونده ذکر کند.»

معاینه کرده بود; گفته بود «زنده است.»

*

توى آن جهنم عراقى ها. کداممان مى توانستیم فکر کنیم که زنده است، و بعد از این هم زنده مى مانَد؟ فقط به قولمان وفا کرده بودیم.

5-چرخى توى کانتینر زدم. از بچه هاى بهشهر کسى نبود. مى خواستم اگر از همشهرى ها کسى را پیدا کردم، خودم بفرستمش عقب، خانواده اش چشم به راه نباشند. درِ کانتینر را که خواستم ببندم، به نظرم آمد یکى حرکت کرد. رفتم بیرون. فکر کردم خیال مى کنم. دلم نیامد برگشتم. جیبش را خالى کردم. عکس امام و عکس پسر دایى خودم که شهید شده بود; آشنا درآمده بودیم. گوشى را گذاشتم روى قلبش; مى زد.

جبهه

6-یک صدایى توى سرم مى گفت «ناراحت نباش!» نگاه مى کردم به عراقى هایى که تیر خلاص مى زدند. هنوز به من نرسیده بودند که از حال رفتم.

*

تیر خلاص زدند؟ نزدند؟ یک ماه بعد توى بیمارستان به هوش آمدم.

7-پشت چند ردیف مین کپ کرده بودیم. نه تخریب چى وقت داشت، نه مى شد جلوى پیش روى را گرفت. خودش یا حسین گفت و رفت روى مین.

براى من یک سال گذشت; یک انفجار شدید، یک نور خیره کننده، بعد هم احساس آرامش و سکوت.

یک جاى خیلى گرم و نرم، بى سر و صدا. خیلى خوشحال بودم. مى خندیدم. خیلى خوب بود، خیلى. ولى همه اش یک ثانیه طول کشید. یک ثانیه گذشته بود. دوباره صداى بچه ها، صداى آه و ناله صداى گریه، صداى گلوله ها، صداى جنگ را شنیدم.

8-با خودم مى گفتم «حتماً شهید مى شوم. مثلاً بسیجى ام، داوطلبم. اگر شهید نشوم، آبرویم مى رود. خیلى بد مى شود.»

*

چندتایى مى گفتند «دکترت خیلى وارد بود. مرده بودى، زنده ات کرد.»

پشت چند ردیف مین کپ کرده بودیم. نه تخریب چى وقت داشت، نه مى شد جلوى پیش روى را گرفت. خودش یا حسین گفت و رفت روى مین.براى من یک سال گذشت; یک انفجار شدید، یک نور خیره کننده، بعد هم احساس آرامش و سکوت

یکى مى گفت «قسمت نبود.»

یکى مى گفت «خواست خدا بود.»

یکى هم مى خندید، مى گفت «بالاخره باید یک فرقى بین تو و اون هایى که برنگشتند باشه یا نه؟»

9-حتا یادم نمى آمد که زخمى شده باشم.

جبهه

گفتم «بابایى؟ محمد رحیمى؟ باقرى؟ اصغرى؟...»

ساکت بود. چیزى نمى گفت. گفتم «بچه ها چى شدند؟»

گفت «خودت رو هم از لاى کشته ها کشیدیم بیرون. پنج روز توى این دنیا نبودى.»

10-جنگ شروع شده بود. گروه دکتر توى کوه هاى کن، اطراف تهران، تمرینمان مى دادند; یک ماه. همه قبول شدیم، رفتیم جنگ.

روز اول، فرمانده دسته. روز سوم، نفر دوم. با فیلم هاى سینمایى فرق داشت، واقعاً کشته مى دادیم. روز چهارم، خودم.

*

بى تجربگى دکترها بود؟ نمى دانم. چهل ساله بودم. خیلى چیزها دیده بودم. تجربه زیاد داشتم، ولى این یکى با بقیه فرق داشت. نه مثل فیلمهاى سینمایى بود، نه مثل کوههاى کن، نه مثل این چیزهایى که الآن برایتان مى گویم. زنده از سردخانه کشیدندم بیرون.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:20:31.
 
 
جمعه 15 مرداد 1395  10:41 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها