روزي اميرالمؤمنين علي(ع) ميخواست به مسجدي وارد شود. افسار استر خود را به مردي در بيرون مسجد داد و فرمود:
اين را نگاه دار تا من برگردم.
بعد از رفتن حضرت به داخل مسجد، آن مرد افسار استر را از حيوان جدا كرد و با خود برد. چند دقيقة بعد حضرت ازمسجد بيرون آمد و ديد كه استر هست و افسار نيست. نگاهي به دو درهم پولي كه در دست داشت، كرد و غلام خود را صدا زد و به او گفت:
من ميخواستم اين دو درهم را به آن مرد بدهم امّا او افسار اسبم را برداشت و برد. اكنون به بازار برو و با اين دو سكّه يك افسار بخر و زود برگرد!
غلام اطاعت كرد و به بازار رفت. در آنجا همان مرد را ديد كه افسار را در دست گرفته بود و براي فروش دنبال مشتري ميگشت. غلام، افسار استر را شناخت، امّا بدون آنكه به روي مرد بياورد، آن را به دو درهم خريد و پيش حضرت برگشت. امام وقتي حكايت را شنيد، با تأسّف سر تكان داد و فرمود:
به راستي كه بندة بيصبر و عجول روزي را بر خود حرام ميكند. امّا سرانجام بيشتر از آنچه مقدّر شده، به او نخواهد رسيد!
محمّد علی دهقانی، «شیرینتر از عسل»، تهران، انتشارات موعود عصر(عج).