0

روزی معلوم

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

روزی معلوم

روزي اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌خواست به مسجدي وارد شود. افسار استر خود را به مردي در بيرون مسجد داد و فرمود:
اين را نگاه دار تا من برگردم.
بعد از رفتن حضرت به داخل مسجد، آن مرد افسار استر را از حيوان جدا كرد و با خود برد. چند دقيقة بعد حضرت ازمسجد بيرون آمد و ديد كه استر هست و افسار نيست. نگاهي به دو درهم پولي كه در دست داشت، كرد و غلام خود را صدا زد و به او گفت:


من مي‌خواستم اين دو درهم را به آن مرد بدهم امّا او افسار اسبم را برداشت و برد. اكنون به بازار برو و با اين دو سكّه يك افسار بخر و زود برگرد!
غلام اطاعت كرد و به بازار رفت. در آنجا همان مرد را ديد كه افسار را در دست گرفته بود و براي فروش دنبال مشتري مي‌گشت. غلام، افسار استر را شناخت، امّا بدون آنكه به روي مرد بياورد، آن را به دو درهم خريد و پيش حضرت برگشت. امام وقتي حكايت را شنيد، با تأسّف سر تكان داد و فرمود:

به راستي كه بندة بي‌صبر و عجول روزي را بر خود حرام مي‌كند. امّا سرانجام بيشتر از آنچه مقدّر شده، به او نخواهد رسيد!


 

 

 

محمّد علی دهقانی، «شیرین‌تر از عسل»، تهران، انتشارات موعود عصر(عج).

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

سه شنبه 22 فروردین 1396  5:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها