روزی معلوم
سه شنبه 22 فروردین 1396 5:44 PM
من ميخواستم اين دو درهم را به آن مرد بدهم امّا او افسار اسبم را برداشت و برد. اكنون به بازار برو و با اين دو سكّه يك افسار بخر و زود برگرد!
غلام اطاعت كرد و به بازار رفت. در آنجا همان مرد را ديد كه افسار را در دست گرفته بود و براي فروش دنبال مشتري ميگشت. غلام، افسار استر را شناخت، امّا بدون آنكه به روي مرد بياورد، آن را به دو درهم خريد و پيش حضرت برگشت. امام وقتي حكايت را شنيد، با تأسّف سر تكان داد و فرمود:
به راستي كه بندة بيصبر و عجول روزي را بر خود حرام ميكند. امّا سرانجام بيشتر از آنچه مقدّر شده، به او نخواهد رسيد!
محمّد علی دهقانی، «شیرینتر از عسل»، تهران، انتشارات موعود عصر(عج).
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست