به خاطر دارم كه شخصى به نام صنيعى از اهل اصفهان كه رياست اداره تلفن مشهد را نيز به عهده داشت ، براى من حكايت كرد كه : وقتى به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نام هاى حسن روستائى و شاهزاده دولتشاهى به خدمت مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى رحمة الله عليه رفتم تا توجه ى فرمايد و از آن دردخلاص گردم ، چون به خانه او رفتم ، ديدم كه در اطاق گلى و بر روى تخت پوست و زيلويى نشسته است . در دلم گذشت كه شايد اين مرد نيز با اين ظواهر، تدليس مى كند. پس از شنيدن حاجتم ، فرمود تا دو روز ديگر به خدمتش برسم . روز موعود و بنا به وعده آنجا رفتم وليكن در دل من همچنان خلجانى بود. چون به خدمتش نشستم ، نظر عميقى در من افكند كه ناگهان خود را در شهر اراك كه مدتى محل سكونتم بود، يافتم . در آن وقت نيز پسرم در آن شهر ساكن بود، يكسره به خانه او رفتم ، ولى به من گفتند: فرزند تو چندى است كه از اين خانه به جاى ديگر منتقل شده است و نشانى محل جديد او را به من دادند. به سوى آن نشانى جديد راه افتادم و در راه با تنى چند از دوستان مصادف شدم كه قرار گذاشتند همان شب به ديدن من بيايند. چون خواستم به درصدا، روم ، ناگهان صدای مرحوم حاج شيخ مرا به خود آورد، ديدم غرق عرق شده و خسته و كوفته ام . آنگاه دستورى از دعا دوا به من مرحمت فرمود، ولى پيوسته در انديشه بودم كه اين چگونه سير و سياحتى بود كه كردم ؟ پس از چند روز، نامه يى گله آميز از پسرم رسيد كه چه شد به اراك و تا در خانه ما آمدى ، ولى داخل نشده بازگشتى و چرا با دوستانت كه در راه ، قرار ملاقات نهاده بودى ، و شب به ديدار تو آمده بودند، تخلف وعده كردى ؟ و در پايان ، آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود كه من در آن مكاشفه و سياحت به آنجا رفته بودم .