0

حکایات السابقون

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایات السابقون

 

به خاطر دارم كه شخصى به نام صنيعى از اهل اصفهان كه رياست اداره تلفن مشهد را نيز به عهده داشت ، براى من حكايت كرد كه : وقتى به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نام هاى حسن روستائى و شاهزاده دولتشاهى به خدمت مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى رحمة الله عليه رفتم تا توجه ى فرمايد و از آن دردخلاص گردم ، چون به خانه او رفتم ، ديدم كه در اطاق گلى و بر روى تخت پوست و زيلويى نشسته است . در دلم گذشت كه شايد اين مرد نيز با اين ظواهر، تدليس مى كند. پس ‍ از شنيدن حاجتم ، فرمود تا دو روز ديگر به خدمتش برسم . روز موعود و بنا به وعده آنجا رفتم وليكن در دل من همچنان خلجانى بود. چون به خدمتش ‍ نشستم ، نظر عميقى در من افكند كه ناگهان خود را در شهر اراك كه مدتى محل سكونتم بود، يافتم . در آن وقت نيز پسرم در آن شهر ساكن بود، يكسره به خانه او رفتم ، ولى به من گفتند: فرزند تو چندى است كه از اين خانه به جاى ديگر منتقل شده است و نشانى محل جديد او را به من دادند. به سوى آن نشانى جديد راه افتادم و در راه با تنى چند از دوستان مصادف شدم كه قرار گذاشتند همان شب به ديدن من بيايند. چون خواستم به درصدا، روم ، ناگهان صدای مرحوم حاج شيخ مرا به خود آورد، ديدم غرق عرق شده و خسته و كوفته ام . آنگاه دستورى از دعا دوا به من مرحمت فرمود، ولى پيوسته در انديشه بودم كه اين چگونه سير و سياحتى بود كه كردم ؟ پس از چند روز، نامه يى گله آميز از پسرم رسيد كه چه شد به اراك و تا در خانه ما آمدى ، ولى داخل نشده بازگشتى و چرا با دوستانت كه در راه ، قرار ملاقات نهاده بودى ، و شب به ديدار تو آمده بودند، تخلف وعده كردى ؟ و در پايان ، آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود كه من در آن مكاشفه و سياحت به آنجا رفته بودم . 
 

جمعه 18 فروردین 1396  7:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایات السابقون

 

حاج ملا هاشم صلواتي سدهي مي فرمود: در يـكـي از سفرهايي كه به حج مشرف مي شدم ، شبي از قافله عقب ماندم به طوري كه نتوانستم خـود را بـه ايشان برسانم و در آن بيابان (صاحب قضيه اسم آن جا را مي گفت ،ولي ناقل فراموش كـرده است ) گم شدم 
اگر چه صداي زنگ قافله را مي شنيدم ، ولي قدرت نداشتم كه خود را به آنها برسانم .
خلاصه در آن شب گرفتار خارهاي مغيلان هم شدم .
لباسها و كفشهايم پاره و دست وپايم مجروح شد به طوري كه قدرت حركت نداشتم .
با هزار زحمت كنار بوته خاري ،دست از حيات شستم و بر زمـيـن نـشستم .
از بس خون از پاهايم آمده بود، خسته شده بودم و پاهايم حالت خشكيدگي پيدا كـرده بودند.

از طرفي به خاطر عادت داشتن به اذكار و اوراد، مشغول خواندن دعاي غريق و ساير ادعيه شدم .
تا نزديك اذان صبح كه ماه با نور كمي طلوع مي كند و اندك روشنايي در بيابان ظاهر مـي شود، در همان حال بودم .
در آن حال صداي سم اسبي به گوشم خورد و گمان كردم يكي از عـربـهـاي بـدوي اسـت ، كه به قصد قتل و اسارت و سرقت اموال باز ماندگان قافله آمده است .
از تـرس سـكوت كردم و در زير آن بوته خار خود را از سوار مخفي مي كردم ، اما او بالاي سرم آمد و به زبان عربي فرمود: حاجي قم .
از ترس جواب نمي دادم .
سر نيزه را به كف پايم گذاشت و به زبان فارسي فرمود:هاشم برخيز.
سـرم را بـلـنـد نمودم و سلام كردم .
ايشان جواب سلام مرا دادند و فرمودند: چراخوابيده اي ؟ چه ذكري مي گفتي ؟ جريان را كاملا براي او شرح دادم .
فرمود: برخيز تا برويم .
عرض كردم : مولانا، من مانده ام و پاهايم به قدري از خارها مجروح شده كه قدرت برحركت ندارم .
فرمود: باكي نيست .
زخمهايت هم خوب شده است .
به سختي حركت كردم و يكي دو قدم با پاي برهنه راه رفتم .
فرمودند: بيا پشت سر من سوار شو.
چون اسب بلند و زمين هم هموار بود، اظهار عجز نمودم .
فرمود: پايت را بر روي ركاب و پاي من بگذار و سوار شو.
پـا بـر ركـاب گـذاشـتم و دستش را گرفتم .
از تماس دستش ، لذتي احساس نمودم كه دردهاي گـذشـتـه را فـراموش كردم و از عبايش بوي عطري استشمام نمودم كه دلم زنده شد، اما خيال كردم كه يكي از حجاج ايراني مي باشد كه با من رفيق سفر بوده است ،چون بيشتر صحبت ايشان از خصوصيات راه و حالات بعضي مسافرين بود.
در ايـن هـنـگـام آثار طلوع فجر ظاهر شد.
فرمود: اين چراغي كه در مقابل مشاهده مي كني منزل حـاجـيـان و رفقاي شما است .
اسم صاحب قهوه خانه را هم فرمود و ادامه داد كه نزديك قهوه خانه آبـي اسـت دست و پايت را بشوي و جامه ات را از تن بيرون آور و نمازت را بخوان همين جا باش تا همراهانت را ببيني .
پياده شدم و دست بر زانوهايم گرفتم ، تا ببينم آثار خستگي و جراحت باقي است وحالم بهتر شده كـه در ايـن حـال از سـوار غافل ماندم .
وقتي متوجه او شدم ، اثري از اونديدم .
به قهوه خانه آمدم و صاحب آن را به اسم صدا كردم .
آن مرد تعجب كرد! مـن شرح جريان را براي او گفتم .
او متاثر شد و بسيار گريه كرد و خدمتهاي زيادي نسبت به من انـجام داد.
وقتي جامه ام را بيرون آوردم ، خون بسياري داشت ، اما زخمي باقي نمانده بود فقط در جاي آنها پوست سفيدي مثل زخم خوب شده ، مانده بود.
عـصـر فـردا، كاروان حجاج به آن جا رسيد.
همين كه همراهان مرا ديدند، از زنده بودن من بسيار تـعجب كردند و گفتند: ما همه يقين كرديم كه در اين بيابانها مانده اي و به دست عربهاي بدوي كشته شده اي .
در اين هنگام قهوه چي ، داستان آمدن مرا براي ايشان نقل كرد.
وقتي آنها قصه رسيدنم را شنيدند، توجهشان به حضرت بقية اللّه روحي فداه زياد شد

كمال الدين ج 2، ص 102، س 1 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 18 فروردین 1396  7:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایات السابقون

 

به خاطر دارم كه شخصى به نام صنيعى از اهل اصفهان كه رياست اداره تلفن مشهد را نيز به عهده داشت ، براى من حكايت كرد كه : وقتى به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نام هاى حسن روستائى و شاهزاده دولتشاهى به خدمت مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى رحمة الله عليه رفتم تا توجه ى فرمايد و از آن دردخلاص گردم ، چون به خانه او رفتم ، ديدم كه در اطاق گلى و بر روى تخت پوست و زيلويى نشسته است . در دلم گذشت كه شايد اين مرد نيز با اين ظواهر، تدليس مى كند. پس ‍ از شنيدن حاجتم ، فرمود تا دو روز ديگر به خدمتش برسم . روز موعود و بنا به وعده آنجا رفتم وليكن در دل من همچنان خلجانى بود. چون به خدمتش ‍ نشستم ، نظر عميقى در من افكند كه ناگهان خود را در شهر اراك كه مدتى محل سكونتم بود، يافتم . در آن وقت نيز پسرم در آن شهر ساكن بود، يكسره به خانه او رفتم ، ولى به من گفتند: فرزند تو چندى است كه از اين خانه به جاى ديگر منتقل شده است و نشانى محل جديد او را به من دادند. به سوى آن نشانى جديد راه افتادم و در راه با تنى چند از دوستان مصادف شدم كه قرار گذاشتند همان شب به ديدن من بيايند. چون خواستم به درصدا، روم ، ناگهان صدای مرحوم حاج شيخ مرا به خود آورد، ديدم غرق عرق شده و خسته و كوفته ام . آنگاه دستورى از دعا دوا به من مرحمت فرمود، ولى پيوسته در انديشه بودم كه اين چگونه سير و سياحتى بود كه كردم ؟ پس از چند روز، نامه يى گله آميز از پسرم رسيد كه چه شد به اراك و تا در خانه ما آمدى ، ولى داخل نشده بازگشتى و چرا با دوستانت كه در راه ، قرار ملاقات نهاده بودى ، و شب به ديدار تو آمده بودند، تخلف وعده كردى ؟ و در پايان ، آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود كه من در آن مكاشفه و سياحت به آنجا رفته بودم . 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 18 فروردین 1396  7:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایات السابقون

 

مقدس اردبیلی شبی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در خواب دید که حضرت موسی علیه‌السلام در خدمت آن بزرگوار نشسته است و مقدس نیز در آنجا حضور دارد. حضرت موسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله سوال کرد: این مرد کیست؟ پیامبر فرمود: از خودش سوال کن. حضرت موسی علیه‌السلام از مقدس پرسید: تو کیستی؟ مقدس جواب داد: من احمد پسر محمد از اهل اردبیل هستم و در فلان کوچه، فلان خانه منزل من است!
حضرت موسی علیه‌السلام تعجب کرد و گفت: من از اسم تو سؤال کردم این همه تفصیل برای چه بود؟ مقدس در جواب گفت: خداوند عالم وقتی از شما سؤال کرد که این چیست که در دست شما است، چرا آن قدر در پاسخ تفصیل دادید؟!
(اشاره به این دو آیه است: «وَ مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَمُوسىَ‏ - قَالَ هِىَ عَصَاىَ أَتَوَکَّؤُاْ عَلَیهْا وَ أَهُشُّ بهِا عَلىَ‏ غَنَمِى وَ لىِ‏َ فِیهَا مَارِبُ أُخْرَى‏» (طه/17 و 18) اى موسى! آن چیست به دست راست تو؟ - گفت: این عصاى من است، بر آن تکیه مى‌‏کنم و با آن براى گوسفندانم برگ مى‏‌تکانم، و نیازهاى دیگرى هم براى من در آن هست)
حضرت موسی علیه‌السلام به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: راست گفتی که علمای امت من همانند انبیاء بنی‌اسرائیل هستند. 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 18 فروردین 1396  7:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایات السابقون

با سلام و ادب
شیخ مفید می نویسد: از رسول خدا نقل شده: «علماء أمتي كأنبياء بني إسرائيل» و در بیش تر روایات آمده: «أفضل من أنبياء بني إسرائيل».(1)

با توضیحاتی که عرض می شود منظور از حدیث را متوجه خواهید شد:
ما وقتی به حدیث «علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل» توجه می کنیم، نمی توانیم آن را ناظر به این عالمان دین که می شناسیم، بدانیم؛ زیرا اینان به عصمت نرسیده اند. ممکن است لغزش هایی از آنان سر بزند و صحیح نیست خدا غیر معصوم را در ردیف معصوم قرار دهد. اگر بخواهیم بگوییم که منظور این است که آنان از لحاظ معرفت و علم در ردیف پیامبران هستند نیز صحیح نیست؛ زیرا ملاک ارزشمندی در درگاه خدا نه علم و...، بلکه فقط تقوا و عمل صالح است. بنابراین، باید منظور از "عالمان" در این حدیث، امامان معصوم باشد که پیامبر آنان را یکی از "ثقلین" و عدل قرآن معرفی کرد. (2)

فخر المحققین در تبیین این حدیث آورده که پیامبران بنی اسرائیل در درجات مختلف بودند. بعضی از آن ها فقط بر خودش مبعوث بود و بعضی فقط بر خانواده اش و بعضی بر اهل قبیله و... . (3) این گونه نبوده که همه در مقامی قریب به حضرت موسی - علیه السلام - باشند تا مساوات یا افضلیت عالمان اسلام بر آن ها بعید شمرده شود.
بعضی گفته اند منظور از علمای امت در این حدیث فقط امامان هستند؛ زیرا در روایت از امامان داریم که فرموده اند: «نحن العلماء وشيعتنا المتعلمون»؛ «عالمان ما هستیم و شیعیانمان متعلّم می باشند». (4)

با توجه به آنچه گذشت و ادله ای که بر برتر بودن امامان بر انبیای اولو العزم دلالت دارد، به نظر می رسد نظر اول از همه صحیح تر است که منظور از "علمای امت"، غیر امامان از تربیت شدگان خاص آن ها باشند (مثل سلمان فارسی و...) که به عصمت اختیاری رسیده و نور علم و معرفت و ایمان، وجودشان را نورانی کرده و رذیلت ها را از آنان دور ساخته است. اینان همسان پیامبران بنی اسرائیل می باشند.

از مرحوم آيت الله بهجت پرسيده شد چطور مي شود كه برخي از علمای امت از برخي انبيای بني اسرائيل بالاتر باشند، ايشان فرمودند: علمای امتِ پيامبر قرآن را دارند كه مهيمن و برتر از همه كتب آسماني است؛ در حالي كه آن ها چنين كتابي را در اختيار نداشتند و اين علما در پرتو هدايت و معارف قرآن به چنين جايگاهي رسيده اند. 

1. شیخ مفید، أوائل المقالات، ص 178، دوم، لبنان، دار المفید، 1414 ق.
2. سید جعفر مرتضی، الصحيح من سيرة النبي الأعظم (ص)، ج 5، ص 197 - 198، چهارم، بیروت، دار الطباعة، 1415 ق.
3. جامع الشتات - الخواجوئي، ص 157 - 159، چاپ اول 1418 ق.
4. همان، ص 157 - 159.

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 18 فروردین 1396  7:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایات السابقون

 

زهري مي گويد: من تلاش فراواني براي زيارت حضرت صاحب الامر (ع ) داشتم ، اما به اين خواسته نرسيدم .
تا آن كه بـه حـضور محمد بن عثمان عمروي - نايب دوم حضرت در غيبت صغري - رفتم و مدتي ايشان را خدمت نمودم .
روزي التماس كردم كه مرا به محضرآن حضرت برساند.
قبول نكرد، ولي چون زياد تضرع كردم ، فرمود: فردا، اول روز بيا.
روز بـعـد، اول وقـت بـه نزد او رفتم .
ديدم شخصي آمد كه جواني خوشرو و خوشبو درلباس تجار همراه او بود و جنسي با خود داشت .
در اين جا عمروي به آن جوان اشاره كرد، كه اين است آن كه مي خواهي .
مـن بـه حـضـور آن حـضـرت رفـتم و آنچه خواستم سؤال كردم و جواب شنيدم .
بعدحضرت ، به درخـانه اي كه خيلي مورد توجه نبود، رسيدند و خواستند داخل آن خانه شوند كه عمروي گفت : اگر سؤالي داري بپرس ، كه ديگر او را نخواهي ديد.
رفـتـم كه سؤالي بپرسم ، اما حضرت گوش ندادند و داخل خانه شدند و فرمودندپاسخ به:حکایات السابقونملعون است ، مـلـعـون است ، كسي كه نماز مغرب را تا وقتي كه ستاره در آسمان زيادشود، تاخير اندازد.
ملعون است ، ملعون است ، كسي كه نماز صبح را تا وقتي كه ستاره ها غايب شوند، تاخير اندازد))
كمال الدين ج 2، ص 13، س 38. 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 18 فروردین 1396  7:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایات السابقون

 

حاج ملا هاشم صلواتي سدهي (ره ) كه قضيه قبل از ايشان نقل شد، فرمود: سـفـر ديـگـري كـه به حج مشرف مي شدم ، در بوشهر، براي گرفتن جواز، به دفتر صاحب كشتي رفـتـم .
وقـت تنگ و مسافر زياد بود.
در آن موقع ، همين يك كشتي براي حمل حجاج حاضر بود و عـده مسافرين تكميل و بلكه اضافه بر ظرفيت آن بود، لذا جوازهاتمام شد و به ما ندادند اصرار هم اثري نبخشيد.
با رفقا به حالت نااميدي در قايق نشسته و به طرف كشتي حركت كرديم .
نردبانهاي كشتي نصب شد و حجاج به نوبت بالا رفتند.

من هم بالا رفتم تا در كشتي بنشينم ، ولي چون گذرنامه نداشتم ، نگهبان و بازرس ، به زور مرا از سر نردبان پايين فرستاد.
بـا دل شـكـسـتـه و حال پريشان گفتم : اگر نگذاريد سوار كشتي شوم ، خود را در آب مي اندازم .
بازرسها اعتنايي نكردند.
عـده اي از همراهان كه در راه رفيق بوديم و سابقه حالم را مي دانستند، ناظر جريانات بودند، ولي كاري از آنان بر نمي آمد.
مـن ديـوانه وار گفتم : خدايا به اميد تو مي آيم و خود را در آب انداختم و ديگر نفهميدم چه مقدار آب از سرم گذشت و از خود بي خود شدم .
يك وقت بهوش آمدم ، ديدم لباسهايم تر است و بر روي شـنـهاي ساحل افتاده ام .
سيدي جوان در شمايل اعراب ،فصيح و مليح و معطر و خوشبو، با كمال ملاطفت بازوهايم را ماساژ مي داد.
ايشان جريان افتادن در آب را سؤال فرمود.
همه قضايا را خدمت ايشان عرض كردم .
فرمود: نااميد نباش كه ما تو را به كشتي مي نشانيم و به مقصد مي رسانيم و برايت مهمان دار معين مي كنيم ، چون ما در اين كشتي سهمي داريم .
برخيز اين طناب را بگيرو بالا برو.
ديـدم پـهـلوي ديوار كشتي هستم و طنابي از آن آويزان است .
طناب را گرفتم و آن سيدهم زير بـازويم را گرفت و كمكم كرد تا بالا رفتم و ديدم هنوز كسي از مسافرين دركشتي ننشسته است .
مقداري در آن جا گشتم و عرشه را پسنديدم .
بعد هم نشستم وخوابم برد.
وقتي بيدار شدم ، ديدم بـه قدري جمعيت در كشتي نشسته كه نمي شودحركت كرد.
شاهزاده اي از اهل شيراز كنارم بود پـرسـيـد: از كـجـا بـه كشتي آمديد؟ شماهمان كسي نيستيد كه در آب افتاديد و هر چه ملاحان گشتند شما را نيافتند؟ گفتم : چرا، و قضيه نجات خود را براي او گفتم .
خـيـلـي گـريه كرد و بر حالم غبطه خورد بعد هم گفت : تا وقتي با هم هستيم ، شما مهمان من مي باشيد.
در همين وقت پاسباني كه معروف به عبداللّه كافر بود، براي بازرسي گذرنامه ها آمد ويك يك آنها را بـررسـي مـي كـرد.
شـاهـزاده گفت : برخيزيد و در صندوق من ، كه خالي است ، مخفي شويد تا بگذرد، چون جواز نداريد.
گفتم : يقينا جواز من از شما قويتراست و هرگز مخفي نمي شوم .
در ايـن حـال مامورين به ما رسيدند و گذرنامه خواستند.
دست خالي ام را باز كردم ،يعني صاحب كـشـتـي بـه مـن چيزي نداد.
خواستند به اجبار مرا از عرشه جدا كنند كه به آنها پرخاش كردم و گفتم : شما اول جلوي مرا گرفتيد، اما شريك كشتي از بيراهه مرابه اين جا رسانيد.
هـيـاهـو زياد شد.
مردم از اطراف به صدا آمدند كه اين همان بيچاره اي است كه او را ازنردبان رد كرديد و خودش را در آب انداخت و ملاحان او را نيافتند.
وقـتـي عـبـداللّه از قـضيه آگاه شد، چون قسمتي از جريان را خودش ديده بود از ماگذشت ، اما طـولـي نـكـشـيد كه صاحب كشتي و كاپيتانها نزد ما آمدند و عذرخواهي كردند.
خواستند از من پـذيـرايي كنند مخصوصا يكي از صاحبان كشتي كه مسلمان بودبه عنوان اين كه حضرت بقية اللّه ارواحنافداه در اين كشتي سهمي دارند و اين حكايت شاهد صدق دارد، ولي آن شاهزاده مانع شد و مي گفت : هادي نجات دهنده ، دستورضيافت را قبلا به من فرموده است .
انـصـافـا شـرط پـذيـرايـي را كـامـلا بـجا آورد و در هيچ جا كوتاهي نكرد، تا به شيرازبرگشتيم ، يعني محبت را از حد گذرانيد.
خدا به او جزاي خير دهد

كمال الدين ج 2، ص 102، س 30 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 18 فروردین 1396  7:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها