مهتاب
می گفت: شب تاريك و سياه است
چشم، متنفراز شب است چون نمی تواند ببيند
دل، در شب آرام نيست چون از شب می ترسد
عقل، خسته است و اصلا نمی خواهد دلیل آوری كند
برای همين همه می خوابند
اما من می گويم : بيا يك شب بيدار بمانيم و بيشتر شب را بشناسيم
شب چه موقع می آيد؟
وقتی خورشيد از آسمان می رود؟
وقتی كار های مردم تمام می شود و يا از کار روزانه خسته می گردند؟!
شايد شب وقتی می آيد كه ساعت ها می گويند؟!
برایت می گويم:
شب وقتی می آيد كه ماهِ زيبا و با وقار می آيد و با تمام شكوه و آرامش اش خورشيد را شرمنده ی بزرگواريش می كند و با مهربانی جای او می نشیند
و نور آرامش بخش مهتاب همه جا را فرا می گيرد
وقتی ماه می آيد همه آرام می شوند
از کار دست می کشیم و ماه می شود معلم کلاس درس شب و همه ما شاگردانش
ماه است که لباس شب را بر تن آسمان می کند
کلاس درس ، آماده تدریس ماه است
اولین درس او
ماه : عزیزانم! « گذشت » ، بهترین خصلتیست که می توانیم کسب کنیم
چرا "گذشت" اولین درس ماه است؟!!!
تعجب کردید!؟
باز هم هست
سخاوت و بخشندگی دومین درس اوست
این دو دیگر چرا ؟!
وقتی ماه می آید خورشید می رود
آسمان قاب و ماه می شود ، تصویرش
اما وقتی که ستاره ها هم خود را در چهار چوب این قاب قرار می دهند ماه گذشت می کند و هیچ نمی گوید
حتی سخاوتمندیش باعث می گردد نور خود را کم بتابد تا آنها هم دیده شوند
می دانید چرا مردم هر چه که زیباست به ماه تشبیه می کنند؟
بخاطر همین سخاوت و بخشندگی اوست
مردم نمی دانند که چرا خدا ماه را اینقدر عزیزِ خلقش کرده
اما بگویم: خدا هر که را بخواهد عزیز می کند
ماه خود خواه نیست
نه اینکه می گذارد ستاره ها و سیاره ها، خود نمایی کنند بلکه آنها را کنار خود جای می دهد
و دست به زیر ستاره ها می برد و آنها را با شادی به دور سر خود می گرداند
ابری ، گوشه بالش را بر رخ ماه انداخته ، مثل اینکه دارد از روی ماه تبرک می جوید
ماه و ابر با هم زیبا شده اند، ابر زینت ماه و ماه مشتاق ابر
انگار خدا قلموی خود را به رنگ ابری آغشته کرده و کم رنگ و ملایم بر گونه ماه کشیده است
چهره ماه را نگاه کنید
با دقت که می نگری ، ماه مثل آئینه ایست که سعی دارد شکل خدا را به ما نشان دهد
آخر تمام وجودش خداست
کلامش ، نگاهش ، رفتش ، آمدش ، فکر و ذکرش ، شده خدا
پس این رنگ مهتابی خداست در رخ او ؟؟؟!!!
شب پره ها با اینکه چشمان ضعیفی دارند اما برای شنیدن نوای مناجاتی او بیرون می آیند
جیرجیرک ها شب را خلوتی برای عاشقی کردن با معبود می دانند
نیمه های شب است و شبنم همچو اشک شوقی از مژگان و گونه ی گلبرگ ها پایین می آیند
نسیم ملایم وزیدن دارد و آهسته کنار گوش درختان "ربّنا .... یاربّنا" می گوید
سکوت است اما سکوتی معنا دار
عارفان گفته اند: ذکر سکوت از بهترین روشها برای مناجات است
و شاید هم سکوت برای شنیدن نجوای دل ماه است
حتی درندگان هم برای شنیدن نوای دل نشین داوودی ماه شب ها نمی خوابند، چون از اجداد خود شنیده اند داوود نبی چنان مناجات می کرد که حتی سنگ ها و کوه ها و درختان هم به نجوی با خدا در می آمدند
دریا در شب مَد دارد
چرا ؟!
نه به خاطر اینکه ماه جاذبه دارد
می خواهد پیشانیش را به زمین برساند تا به خدا سجده کند
کار هر شب ش است
او هم درس گرفته یِ کلاس ماه است
شب تاب ها برای اینکه انجمن دلدادگان خدا را روشن کنند، شب ها نور می دهند
بال های کوچک شان تا به صبح خسته می شود
برکه ی پر از آب سعی دارد عکس ماه را در خود ، نگاه دارد
آخر او دیده که ماه جلوه ای از رخ خداست
ماه در کلاس درس از استادش برای شاگردان می گوید:
عزیزانم ! استاد و پیر و مرادم؛ علی ، عاشق بی مثال رحمان متعال بود
معرفت و شناختش از پروردگار ، او را بی تاب عروج کرده بود
برای اصحابش می گفت: متقی کسیست که اگر امر پروردگارش به ماندن نبود ، هرآئینه قفس سینه را می گشود و همچو مرغکی می پرید
گاه با کمیل درد دل می کرد
از بی معرفتی دنیا می گفت
از ضعف بال ها که نمی توانند ما را به نوک قله ی عشق برسانند می گفت
گاه در نخلستان با چاه شکوی می کرد
گاه به صحرا راز دل می گفت
به قدری مهربان بود که نقش اسب را بازی می کرد تا دل طفلی را شاد کند
وقتی یتیمی را می دید مروارید اشک برگونه هایش می غلتید
همو که شیر بیشه رزمگاه بود
همو که قدرتمندان دشمن را بر زمین ذلت کوبیده بود
همو که ذولفقارش مَثََل قوم شده بود
همو که فرماندارش را به جرم همنشینی با ثروتمندان و بی اعتنایی به فقرا عزل نموده بود
همو که علمش از زمین فراتر رفته بود و آسمان را در نظرش کوچک جلوه می داد
مناجات
نغمه و نوا
و عشق بازی اش با معبود بین مردم معروف بود
ابودرداء شاهد شب هایی بود که لذت وصل معشوق هوش از سر علی برده بود
ماه دیده بود که شب هنگام، دستان علی به دامان درگاه خدایش می رسید
زهرا ی مطهره ، دیگر می دانست که علی اش ، شیدای سرمست کیست؟
سلمان ، بوذر و مقداد نجوای او را دوست داشتند
مرد بود
- ای مرد ! دستانت را سر پناه ما کن -
ماه شاهد همه اینها بوده
گوش فرا دهید ، کلاس درس ادامه دارد
ببینیدش نام علی را که می برد
همچو دریا ، خروشان می شود
همچو عقاب ، بلند پرواز میدان عشق الهی می گردد
همچو کودکی در آغوش مادر احساس امنیت می کند
اما نه ، نگاه کنید ، چرا به یک باره منقلب شد؟!!!
چرا رنگش به سرخی خون گرایید؟!
چرا طوفانی شد؟!
چرا ابر را به صورت کشید و پنهان شد؟!
شاید دوباره یاد آن شبی افتاده که شب خداحافظی با علی بود
فراقی تلخ
آن شبی که علی به ماه و دریایی از ستارگان نگاه می کرد و دلش به حال شیعیان که بدون او تنها می مانند ، می سوخت
آن شب ماه توانسته بود در چشمان علی نگاه کند
چه چشمان زیبایی!!!
همانند کهکشانی بزرگ و بی انتها !!!
اما غمی در آن چشمان موج می زد
غمی که جز علی کسی طاقت تحملش را نداشت
ولی نه کمی هم شادی
بیایید بپرسیم چه غمی؟ چه شادی ؟
گمانم چون داشت به دیدار فاطمه اش می رفت شاد بود !!!
ماه: عزیزانم ! آن شب من شاه جمله خلقت را از علی شنیدم
وقتی ضربتی بر سرش خورد که ضامن دیدار او با معشوقش بود
وقتی حس کرد سالهای بی تابی و دل تنگی به پایان رسیده است
زمانی که جبرئیل؛ فرشته نورانی وحی آمد و گفت : علی ! خدا می گوید : بیا
با شادمانی و غروری خواص فریاد زد:
به خدای کعبه رستگار شدم