خورشید
گرم و و ملایم بر گونه هایم می نشست
تشعشع زرد رنگ خورشید را می گویم
تازه دمیده بود و همچو نوزادی در آغوش آسمان دست و پا می زد
داشت همه را بیدار می کرد
برای فعالیت و حیاتی دوباره بلند شوید
آواز بلبلان نغمه خوان و صدای چک چک قطرات آب بر سنگ نشان از تاثیر گذاری او بود
خورشید چه بخواهد چه نخواهد دیگران از نور او استفاده می کنند و گرمای مهربانی می گیرند
بخواهد یا نه، فرشته زندگی بخش است
می بینیدش آرام و متین در وسط آسمان جلوه نمایی می کند؟
از لحظه ای که با آمدنش به آسمان زینت می دهد نمی ایستد تا اینکه برود
انگار نغمه ای بر لب دارد؟!
گوش بدهید شاید بشنوید
صدای او به نغمه و آواز هم روح می دهد!!!
اگر چند لحظه دیگر سکوت کنم پیام آوازش را خواهم فهمید
چه دلرباست آواز خوانیش!!!
مگر چه می گوید؟!
آخر آتش زندگی را در اجاق خانه ی وجود همه روشن کرده
بچه گنجشک ها منتظر غذایی اند که پدر و مادرشان به لانه می آورند
باد با برگ ها در حال بازیست و از این طرف به آن طرف می بردشان
ماهی ها هم بیدار شدند و دوباره لب به ذکری که نمی دانم چیست؟ گشوده اند
فقط می دانم تا به شب این ذکر را عاشقانه می گویند و لحظه ای هم غفلت نمی کنند
پیله ی پروانه ها در حال باز شده اند و نوید رنگین بال پروانه های پر محبت خدا را به ما می دهند
شما می دانید چه خبر است؟!
گلهای آبی و زرد و قرمز شروع به باز شدن کردند برای شروع چیزی می گویند:
بسم الرب الشهداء و الصدیقین
ارغوانی آسمان با آمدن خورشید از سر سجاده نماز شب ش بر می خیزد
می گویم : نکند خورشید خالق اینهاست؟؟؟!!!
قبل از اینکه بیاید همه انگار که مرده باشند و حال که آمده زنده شده اند
خورشید به اینها چه گفته که همه را به گروه سرودی تبدیل نموده و دسته جمعی می خوانند:
الله جمیل و یحب جمال
الرحمان علّم القرءان خلق الانسان علّمه البیان ...
بله همه می خوانند
پیر و مرادم علی می گفت : سنگ ها هم جزو آواز دهندگان این گروه اند
به نظرتان او سرود سنگ ها را شنیده است؟
راستی متوجه شدید خورشید ما را هم بیدار کرده؟ بهتر است بگویم زنده کرده؟
از ما می خواهد هر یک تک خوان این گروه عاشق آن معشوق حقیقی باشیم
شما در وصف خدا چه می خوانید؟
چقدر زیباست!!!
گوش می دهید؟
خود خورشید هم می خواند
خدایا!
چقدر عاشق داری!!!!
ما را جزو عاشقانت قرار ده
یادمان بده که چه بخوانیم
شهید همچو خورشید است
نه، خورشید همچو شهید است
معلم عشق خورشید شهید بوده
خورشید سلام ما را به استادت می رسانی؟
فهمیدم فهمیدم :
خورشید! تو هر روز به شوق دیدن شهدا از خانه ات بیرون می آیی؟
شاید هم می خواستی پا جا پای آنها بگذاری؟!!
آنها همه را همیشه یاد اله مهربان می انداختند و می خواندند:
خدایا! چه افتخاری از این بالاتر که بنده تو هستم و چه عزتی از این بالاتر که تو خدای من هستی؟!!!
آخر آقای شهیدان حسین فاطمه در لحظات آخر، وقتی هیچ امیدی نداشت، و تنها امیدش تو بودی ، سر به خاک گذاشت و عشق بازی خود با تو را به رخ ملائکه کشاند:
خدای من! راضی ام به هرچه تو راضی هستی
.............تسلیم بی چون و چرای دستور تو ام
نمی دانم چرا دانه های مروارید اشک از چشمانم سرازیر شد
نمی دانم چرا اشک نمی گذارد به نوشتنم ادامه دهم
ای اشک! بگذار بگویم و دل خدا را به این عاشق، خوش ببینم
ای اشک! مگر تو یار حسینی که هر وقت یادش می کنم و نامش می آید تو هم می آیی؟؟؟!!!
ای اشک! تو آب کدامین رودخانه ی مهریه ی مادرش زهرایی؟؟!!
بگذار بگویم از زینب ش
بگذار بگویم از لب تشنه اش
اینجا دیگر خورشید شاهد مستقیم ماجراست
اصلا خورشید! تو بگو
از عاشقی بگو که گلبرگ های وجودش، چه اصغرش چه اکبرش را یک به یک کند و به پای عاشقیش ریخت
از کهکشان بنی هاشم بگو که ستاره هایش و حتی ماهش را برای خدا فدا کرد
ای خورشید از ستاره دنباله دار کاروان اسرا بگو
عشق بازاری بود آنجا
دیگر اشکم نمی گذارد .....