0

بابك خرمدین

 
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

قائم مقام فراهانی

ميرزا ابوالقاسم فراهانی، فرزند سيدالوزراء ميرزا عيسی، معروف به ميرزا بزرگ از سادات حسينی و از مردم هزاره فراهان، از توابع اراک بود. در سال 1193 هجری قمری به دنيا آمد و  
زير نظر پدر دانشمند خود تربيت يافت و علوم متداوله زمان را آموخت. در آغاز جوانی به خدمت دولت درآمد و مدتها در تهران کارهای پدر را انجام می داد.
 
سپس به تبريز نزد پدرش، که وزير آذربايجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس ميرزا وليعهد به نويسندگی اشتغال ورزيد و در سفر های جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا  
گزيد، پيشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش ميرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقيب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگليسی سپاهيان ايران را منظم کرد و در  
بسياری از جنگهای ايران و روس شرکت داشت.
 
در سال 1237 هجری قمری پدرش ميرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بين دو پسرش، ميرزا ابوالقاسم و ميرزا موسی، بر سر جانشينی پدر نزاع افتاد و حاجی ميرزا آقاسی به حمايت  
ميرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتيجه نرسيد و سرانجام ميرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشينی پدر با تمام امتيازات او نائل آمد و لقب سيدالوزراء و قائم مقام  
يافت و به وزارت نايب السلطنه وليعهد ايران رسيد و از همين تاريخ بود که اختلاف حاجی ميرزا آقاسی و قائممقام و همچنين اختلاف " بزيمکی ( خودی ) " و " اوزگه ( بيگانه ) " به  
وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بينا و مغرور بود با بعضی از کارهای وليعهد مخالفت می کرد، پس از يکسال وزارت در اثر تـفقين بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار  
شد و سه سال در تبريز به بيکاری گذراند.
 
اما پس از سه سال معزولی و خانه نشينی، در سال 1241 هجری قمری دوباره به پيشکاری آذربايجان و وزارت نايب السلطنه منصوب شد. در سال 1242 هجری قمری فتحعلی شاه  
به آذربايجان رفت و مجلسی از رجال و اعيان و روحانيون و سرداران و سران ايلات و عشاير ترتيب داد، تا درباره صلح يا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در اين مجلس تـقريبا  
عقيده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقيده همه با مقايسه نيروی مالی و نظامی طرفين، اظهار داشت که ناچار بايد با روسها از در صلح درآمد. اين نظر، که صحت  
آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.
 
پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه يافت و به شکست ايران انجاميد؛ تا در ماه ربيع الثانی سال 1243 هجری قمری برابر با نوامبر 1827 میلادی قوای  
روس به فرماندهی گراف پاسکوويچ تا تبريز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجويی کرد و با دستورهای لازم و اختيار نامه عقد صلح به نام وليعهد، به تبريز روانه نمود.
 
ميرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جديت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تـزار را حامی خانواده عباس ميرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر ديگر  
در فرزندان او مستـقر کرد.
 
عهد نامه ترکمن چای در پنجم شعبان 1243 هجری قمری برابر 21 فوريه 1828 ميلادی به خط قائم مقام تـنظيم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران  
آمد، و درباره آن توضيحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهد نامه بايستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار ديگر به پيشکاری آذربايجان و وزارت وليعهد به  
تبريز مراجعت کرد.
 
در اوايل سال 1249 هجری قمری نايب السلطنه برای دفع فتـنه ياغيان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نيز همراه برد. عباس ميرزا که بيماری سل داشت، در مشهد بستری شد  
و فرزند خود، محمد ميرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس ميرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی دانست، با يارمحمد خان افغانی عهدنامه صلح  
بست و به تهران بازگشت. محمد ميرزا در ماه صفر سال 1250 هجری قمری به تهران وارد شد و در همان ماه جشن وليعهدی او به جای پدر برپا شد و وليعهد ايران به فرمانروايی  
آذربايجان و قائممقام به وزارت او عازم تبريز شدند.
 
چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال 1250 هجری قمری در اصفهان درگذشت. اين خبر به آذربايجان رسيد و محمد شاه قصد عزيمت به پايتخت را کرد. قائم مقام  
جهانگير ميرزا و خسرو ميرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبيل زندانی بودند، نابينا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبريز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به  
زودي به همراهي قائممقام به تهران حرکت کرد و روز 14 شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاری برگزار و قائم مقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداری شد و ظل السلطان،  
فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و ساير اعمام شاه و گردنکشان ديگر را به جای خود نشاند. اما با اين همه خدمت، به صدارت محمد شاه دير نپايـيد و سختگيريهای او و سعايت  
حاسدان و مخصوصا فتـنه انگيزيهای بيگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل يـيلاقی خانواده سلطنتی، زندانی  
و پس از چند روز خفه کردند و بدين قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ايران و ابلغ المترسلين آن زمان بود، پايان داده شد.
 
قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه " يک ديپلمات صحيح و با معنی ايرانی " بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سياست  
همسايگان ايران به خوبی آشنا و به قدر تسلط کاردينال مازارن بر لويی چهاردهم، در مزاج شاه جوان ايران نفوذ داشت و با اين حال محال بود از او امتيازاتی که به ضرر دولت باشد،  
به دست آورد. انگليسيها يقين داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نيست بتوان در امور داخلی ايران رخنه کرد. نويسندگان انگـليسی، که در آن تاريخ در ايران سياحت می کردند،  
مانند ليوتـنان کونولی، دکتر وولف و فريزر، همه در عين ستايش، قائم مقام را به دوستی با روسها و تحريک عباس ميرزا، نايب السلطنه، به سرپيچی از نصايح دوستان انگليسی و  
طرح نقشه تصرف هرات متهم می کنند و حس بدبينی و دشمنی فوق العاده خود را نسبت به اين مرد بزرگ، که در آن هنگام تـنها کسی بود که مي توانست ايران را به خوبی اداره  
کند، پنهان نمی دارند.
 
مجموعه رسائل و منشآت قائممقام، که حاوی چند رساله و نامه های دوستانه و عهد نامه ها و وقفنامه هاست و محمود خان مـلک الشعراء مقدمه ای بر آن نوشته، به اهـتمام  
شاهزاده فرهاد ميرزا در سال 1280 هجری قمری در تهران چاپ شده است.
نقل از ويکيپديا
سه شنبه 14 دی 1389  7:06 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

سیدضیاالدین طباطبایی

 30 اوت سال 1969 (8 شهريور سال 1348 خورشيدي) سيدضياالدين طباطبايي (يزدي) در 80 سالگي درگذشت و در آن روز از خود يک دختر 3 ساله و يك پسر 2 ساله و تاريخچه اي پر از ماجرا به يادگار گذارد كه هنوز جا دارد در زواياي آن به بررسي پرداخت. وي از نوجواني به كار روزنامه پرداخت. سابقه تحصيل در فرانسه داشت. در يكي از حساسترين ايام قرن 20 بازيگر اصلي يك كودتا در ايران شد كه فصل تازه اي را در تاريخ ميهن ما گشود. درگيري دكتر مصدق با او از صحنه هاي جالب تاريخ سياسي معاصر ايران است. اگر تاريخچه زندگاني سيدضيا الدين را مرور كنيم با تعجب مي بينيم كه بسياري از كارها را از مهرماه و دو مورد را در هفتم مهرماه آغاز كرده بود.
    سيدضيالدين پسر ميرزا علي آقا يزدي هفتم مهرماه 1288 خورشيدي (1909 ميلادي) روزنامه "شرق" را به مديريت خود به زبانهاي فارسي و فرانسه منتشر ساخت كه پس از لغو پروانه از 15 مهر سال بعد، روزنامه "برق" را به جاي آن نشر داد. 28 اسفند 1296 (1918) كه هنوز جواني بيش نبود درصدر يك هيات از جانب وثوق الدوله به روسيه اعزام شد تا زمينه امضاي قراردادي را فراهم سازد. گزارش او درباره آن چه را كه در اين سفر ديده بود و دگرگوني ناشي از انقلاب بلشويكي در روسيه در نوع خود جالب است. پس از روزنامه "برق"، سيدضياالدين روزنامه "رعد" را منتشر ساخت كه انتشار و تجديد انتشار آن عمري نسبتا طولاني داشت. تغيير نظام روسيه، بيش از هر كشور ديگر در ايران موثر افتاد و انگلستان رقيب قديمي روسيه بر سر ايران مجبور شد دست به مانورهاي متعدد بزند تا بدون اصطكاك با موازين جامعه ملل كه تازه تاسيس شده بود و مشروطيت جديد الولاده ايران، جاي پاي خود را نه تنها حفظ بلكه محكمتر كند و كودتاي 21 فوريه سال 1921(سوم اسفند 1299 خورشيدي) را به حساب همين مانورها نوشته اند كه دو عامل اصلي روي پرده آن سيدضياالدين و ژنرال رضاخان بودند. اين دو قبلا ملاقاتهايي داشتند. دوم اسفند كه ژنرال رضاخان با 2500 قزاق و توپ به شاه آباد (نزديك تهران) آمد، سيد ضيا به ديدار او شتافت و براي قزاقها نطق كرد و طبق گزارشها، سه ماه حقوق عقب افتاده آنان را پرداخت كرد! و اين نيرو علي رغم مخالفت احمدشاه قاجار روز بعد تهران را تصرف و احمد شاه را مجبور به صدور حكم نخست وزيري سيد ضياالدين و سردار سپه اي رضاخان كرد. سيد ضياالدين در طول سه ماه نخست وزيري خود روزنامه ها را بست و بسياري از مقامات و نخست وزيران سابق را به زندان افكند. دكتر مصدق كه در آن زمان استاندار فارس بود به احمدشاه كه حكم نخست وزيري سيدضيا را امضا كرده بود اعتراض كرد و از همان زمان درگيري اين دو سياستمدار آغاز شد. سيدضيا تنها اجازه داده بود كه روزنامه "ايران" متعلق به دولت انتشار خود را ازسر گيرد. احمدشاه در پي يك مشاجره با او بر سر بازداشت بدون دليل مقامات سابق روز 24 مه سال 1921 سيدضيا را بركنار كرد و سيدضيا با هزينه دولت و يك اسكورت مسلح از طريق عراق به خارج رفت و تا 1322 (1943) به مدت 22 سال در خارج از ايران بود و در فلسطين داراي مزرعه بود. وي هفتم مهرماه سال 1322 به ايران بازگشت و از يزد نماينده مجلس شد كه دكتر مصدق نماينده اول تهران تلاش بسيار كرد تا اعتبار نامه او رد شود و در نطقي طولاني وي را عامل انگلستان معرفي كرد. با وجود اين اعتبار نامه به تصويب رسيد. قوام السلطنه نخست وزير وقت اول فروردين سال 1325 خورشيدي سيدضيا را طبق ماده پنج حكومت نظامي به زندان فرستاد كه تا 25 اسفند كه به دليل بيماري آزاد شد در بازداشت بود. وي باز دست از سياست نكشيد و به تاسيس حزب پرداخت، ولي از اواسط دهه 1330 تا پايان عمر، عمدتا در ملك خود سعادت آباد (شمال تهران) به سر مي برد، اما ملاقاتهاي سياسي او هيچگاه قطع نشد. حتي شاه سابق 21 فروردين سال 1344، پس از حادثه تيراندازي كاخ مرمر در حالي كه سيدضيا در كنارش نشسته بود با اتومبيل روباز از خيابانهاي تهران گذشت تا مردم زنده بودن وي را باور كنند.
سه شنبه 14 دی 1389  7:07 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

عبدالحسین تیمورتاش

عبدالحسين تيمورتاش معروفترين و بانفوذترين رجل سياسي ايران در دوران سلطنت رضا شاه پهلوي است، که در هفت سال اول سلطنت او مقتدرترين شخصيت سياسي ايران بعد از رضا شاه به شمار مي آمد. سقوط ناگهاني او از اريکه قدرت، در آغاز هشتمين سال سلطنت رضا شاه، يکي از اسرارآميز ترين وقايع عصر پهلوي به شمار مي آيد، که راز واقعي آن پس از گذشت بيش از شصت سال هنوز فاش نشده است.

عبدالحسين تيمورتاش، که نام اصلي او عبدالحسين خان نرديني است و پيش از گرفتن نام خانوادگي تيمورتاش در آستانه سلطنت رضا خان، نخست معززالملک و سپس سردار معظم لقب داشته است، در سال 1258 يا 1260 ( در منابع مختلف هر دو تاريخ ذکر شده است ) شمسي در يک خانواده متشخص خراساني به دنيا آمد. عبدالحسين خان پس از انجام تحصيلات مقدماتي در خراسان، براي ادامه تحصيل به روسيه اعزام شد و در مدرسه نظام سن پترزبورگ ثبت نام کرد. مدت تحصيل او در روسيه که بيش از تحصيل صرف خوشگذراني شد، قريب شش سال به طول انجاميد، ولي عبدالحسين خان در بازگشت از اين سفر دو زبان روسي و فرانسه و آداب و رسوم اروپايي را بخوبي فرا گرفته بود.

عبدالحسين خان، که بعد از بازگشت به ايران لقب پدر، معززالملک را براي خود انتخاب نمود، چند ماه بعد از مراجعت به تهران نقل مکان کرد و در سن بيست و چهار سالگي به عنوان مترجم زبان روسي وارد خدمت وزارت خارجه شد و ضمن خدمت در وزارت خارجه، زبان انگليسي را هم فرا گرفت. دوران خدمت عبدالحسين خان معززالملک در وزارت خارجه با آغاز سلطنت محمد علي شاه مصادف شد و معززالملک به عنوان مترجم يک هيئت تشريفاتي از طرف وزارت خارجه براي اعلام سلطنت شاه جديد به دربارهاي اروپا به چند کشور اروپايي سفر کرد، ولي در بازگشت از اين ماموريت محيط آشفته سياسي آن روز تهران را باب طبع خود نيافت و نزد پدر خود، که در آن زمان حاکم سبزوار بود، به خراسان بازگشت. عبدالحسين خان مدتي هم از طرف پدر حاکم بلوک جوين شد و با دختر يکي از خوانين خراسان ازدواج کرد.

زندگي سياسي عبدالحسين خان معززالملک، که از اين به بعد او را به همان نامي که معروف شده، تيمورتاش ميخوانيم، از سال 1288 به دنبال سقوط محمد علي شاه و انتخابات مجلس دوم آغاز شد. تيمورتاش خود را نامزد نمايندگي مجلس کرد و با نفوذ خانوادگي پدر و همسرش به مجلس راه يافت. تيمورتاش با اينکه جوانترين نماينده مجلس دوم بود با ايراد چند نطق و اظهار نظر در لوايحي که مطرح مي شد، خيلي زود جاي خود را در مجلس باز کرد. ولي فترت طولاني بين مجلس دوم و سوم موجب بازگشت او به خراسان شد و اين بار در دوران حکومت نيرالدوله پدربزرگ همسر خود به رياست نظام يا فرماندهي قشون خراسان منصوب شد و لقب " سردار معظم " گرفت.

تيمورتاش که حالا سردار معظم خراساني لقب داشت؛ در انتخابات مجلس سوم نيز بدون مشکلي از قوچان به وکالت مجلس انتخاب شد. و اين بار به يکي از کارگردانان مجلس تبديل گرديد، ولي عمر اين مجلس نيز با آغاز جنگ بين الملل اول و اشغال بخش بزرگي از ايران به وسيله نيروهاي بيگانه به پايان رسيد. تيمورتاش بعد از تعطيل مجلس سوم مدتي بيکار بود، تا اينکه در فروردين ماه سال 1298 در اوايل نهضت جنگل، در دوران زمامداري وثوق الدوله به حکومت گيلان منصوب شد. حکومت گيلان که بيش از يک سال به طول نينجاميد، از نقاط تاريک زندگي سياسي تيمورتاش به شمار مي آيد، از آن جمله در عالم مستي، حکم اعدام عده اي را که دکتر حشمت معروف نيز در ميان آنها بود، صادر نمود.

تيمورتاش در بهمن ماه سال 1300، با حفظ سمت نمايندگي مجلس چهارم در کابينه ميرزاحسن خان مشيرالدوله به سمت وزارت عدليه منصوب شد و در جلسات کابينه با رضا خان وزير جنگ روابط نزديکي برقرار ساخت. بعد از سقوط کابينه مشيرالدوله، تيمورتاش به حکومت کرمان و بلوچستان تعيين شد و در مدت بيست ماه حکومت در اين ايالت دست از پا خطا نکرد، زيرا هم از اشتباهات خود در گيلان پند گرفته بود و هم زن تازه و جواني داشت که او را به خود جلب کرده بود. در مدت حکومت تيمورتاش در کرمان و بلوچستان عمر مجلس چهارم نيز به پايان رسيد و تيمورتاش در انتخابات مجلس پنجم مجدداً از نيشابور به نمايندگي انتخاب گرديد.

تيمورتاش به پاس نطقهاي تملق آميز به طرفداري از رضا خان، در کابينه سوم رضا خان که در شهريورماه سال 1303 تشکيل شد به وزارت فوائد عامه و تجارت منصوب گرديد، و اين سمت را تا پايان رئيس الوزرائي رضا خان حفظ نمود. تيمورتاش ضمن عضويت در کابينه، به اتفاق دوست نزديک خود علي اکبر داور، مقدمات تصويب طرح خلع قاجاريه را در مجلس پنجم فراهم ساخت و با تلاش شبانه روزي در اين راه بيش از پيش توجه و اعتماد رضا خان را به خود جلب نمود.

تيمورتاش در اواخر آذرماه سال 1304، يک هفته بعد از انتقال سلطنت از قاجاريه به خاندان پهلوي، به سمت وزير دربار رضا شاه منصوب شد و با تشريفات مفصلي که براي تاجگذاري رضا شاه در اوايل سال 1305 ترتيب داد توانايي خود را در اين کار به منصه ظهور رساند.

تيمورتاش در چهار سال اول سلطنت رضا شاه به سرعت از نردبان قدرت بالا رفت، ولي صعود او به قله قدرت، با سقوط ناگهاني نصرت الدوله متوقف گرديد. نصرت الدوله به اتهام مشارکت در طغيان ايلات فارس و توطئه عليه شخص رضا شاه از کار برکنار و زنداني شد. بد گماني رضا شاه به نصرت الدوله، اعتماد مطلق او را به تيمورتاش که از روابط نزديک وي با نصرت الدوله اطلاع داشت، متزلزل ساخت؛ ولي تيمورتاش با مهارت و چرب زباني توانست خود را از اعمال نصرت الدوله بي اطلاع نشان دهد و در مقام منيع خود باقي بماند.

دومين ضربه بر قدرت و موقعيت بلامنازع تيمورتاش، با ورود فروغي و تقي زاده به کابينه مخبرالسلطنه در دو پست کليدي وزارت خارجه و وزارت ماليه، وارد آمد. فروغي از ابتدا نسبت به تيمورتاش نظر مثبتي نداشت و او را عامل برکناري خود از مقام نخست وزيري در اوايل سلطنت رضا شاه ميدانست و تقي زاده هم کسي نبود که زير بار امثال تيمورتاش برود و به قول معروف براي او تره خورد بکند. تيمورتاش که با غرور و تبختر در جلسات هيئت دولت حضور مي يافت و به وزيران کابينه، حتي شخص نخست وزير امر و نهي مي کرد، ناگهان خود را در برابر کساني يافت که نه فقط از او حرف شنوي نداشتند، بلکه علناً به مخالفت با او بر مي خاستند و گاهي با لحني تحقيرآميز با وي سخن مي گفتند. تيمورتاش که هوا را پس ديد در مقابل اين دو حريف نيرومند کوتاه آمد و طرح دوستي با آنها ريخت، ولي قدرت و ابهت پيشين را عملا از دست داد و از سال 1309 به بعد ديگر آن تيمورتاش سالهاي 1304 تا 1308 نبود.

آخرين مرحله سقوط تيمورتاش از اريکه قدرت با ماجراي نفت و لغو قرارداد دارسي آغاز مي شود. درباره اين ماجرا معتبرترين روايت، خاطرات تقي زاده است که مستقيماً در جريان وقايع از مذاکرات مقدماتي به وسيله تيمورتاش تا لغو قرارداد دارسي و پيامدهاي آن بوده است. تقي زاده در قسمتي از خاطرات خود درباره اين ماجرا مي نويسد:

« رضا شاه با مرحوم فروغي سر و سر داشتند. يعني به او همه چيز را مي گفت.... قبل از آن حرکت که امتياز نامه را انداخت توي بخاري، فروغي را خواسته بود. قدري با او صحبت کرده و گفته بود من امروز مي آيم به هيئت وزرا و اشتلم مي کنم و به شما هم شايد بد بگويم. به او قبلا گفته بود که دلگير نشود. گفته بود به فلاني هم بگوييد( يعني به من ). از من اين ملاحضه را داشت. مي دانست اگر حرف تندي مي زد که اينها در اين کار تاخير کردند، من جواب مي دهم... آمد و همين تئاتر را بازي کرد. گفت که به من مي گويند وزير خارجه بيايد. وزير خارجه داخل چه آدمي است؟ وقتي که رفت ( بعد از انداختن قرارداد دارسي در بخاري ) بدبخت تيمورتاش بدنش مي لرزيد. تيمورتاش گفت آقايان تشويش نداشته باشيد، اين تغيير و اوقات تلخي که شد به من بود و به فلان کس (يعني من).......... وقتي که امتيازنامه نفت را پاره کرد و انداخت توي بخاري گفت برداريد بنويسيد ما اين امتيازنامه را فسخ کرديم... تيمورتاش خيلي مضطرب بود... گفت بايد امشب از اين جا نرويم و اين کار را بکنيم والا اسباب زحمت مي شود. ما همان شب فسخ امتيازنامه را نوشتيم...»

تقي زاده سپس به تفضيل شرح مي دهد که بعد از فسخ امتياز و ابلاغ آن به شرکت نفت انگليس و ايران، او به وسليه سهيلي که با مصطفي فاتح ( عضو ارشد ايراني شرکت نفت ) دوست بوده مطلع مي شود که انگليسيها از تمام جزئيات، يعني حرفهاي رضا شاه در هئيت دولت و انداختن پرونده نفت در بخاري خبر دارند. تقي زاده به تيمورتاش مي گويد که اين هيئت وزيران ما سوراخي دارد که خبرها از آن به بيرون درز مي کند و تيمورتاش هم پيش از اين که اين مطلب از طريق فروغي يا تقي زاده به گوش رضا شاه برسد، موضوع را به رضا شاه مي گويد و عين حرف تقي زاده را هم نقل مي کند. رضا شاه به آيرم رئيس شهرباني وقت دستور تعقيب قضيه را مي دهد و آيرم پس از ملاقات و مذاکره با تقي زاده و سهيلي، نتيجه تحقيقات خود را، که احتمالا سوءظن را متوجه خود تيمورتاش ميکرده است به رضا شاه مي دهد. تقي زاده پس از اشاره به اين مطلب مي گويد « بيچاره تيمورتاش تقصيري نداشت، ولي رضا شاه مي گفت سوراخ خود تيمورتاش است و از طريق اوست که آنها مطلع شده اند. اين شد که همان روز جمعه که دفتر هم نبود به او کاغذ نوشت که از وزارت دربار معاف است. فردا که ما رفتيم ديديم تيمورتاش نيست...»

تقي زاده ضمن اشاره به وقايعي که بعد از برکناري تيمورتاش رخ داد مي گويد: « سوءظن شاه نسبت به تيمورتاش مثل مرض بود. دائما از او حرف مي زد. به پيشخدمت هم که چايي مي آورد مي گفت. فروغي دل به دلش ميداد، به من هم هميشه مي گفت، من جواب نمي دادم... يک روز به من گفت چطور مي شود آدم اين قدر بي شرف ميشود. جواب ندادم. حوصله اش سر آمد و گفت شما چه مي گوئيد؟ گفتم هر چه بود از اول همي طور بود! اين حرف خيلي بهش برخورد..... گفته بود تيمورتاش مي خواهد پسر مرا از بين ببرد. يکي از دوستان من گفت رضا شاه خودش به او گفته بود نمي داني اين پدرسوخته چه خيالاتي داشته.... ولي ما از اين نيت او آثاري نديديم. او غافلگير شد. اگر به خاطرش خطور کرده بود که چنين روزي در انتظار اوست تدبيري مي کرد.....»

درباره علت سوءظن رضا شاه به تيمورتاش، علاوه بر مواردي که تقي زاده به آن اشاره مي کند، در بعضي منابع به موضوع جاسوسي وي براي روسها نيز اشاره شده و داستان کيف گمشده او در آخرين سفرش به لندن و مسکو، که گويا حاوي مدارکي دال بر جاسوسي او براي روسها بوده و به وسيله مامورين جاسوسي انگليس ربوده شده بود، از جمله اين مطالب است که در بعضي از اين منابع مانند « خاطرات و خطرات » مخبرالسلطنه هدايت نقل شده ولي صحت و سقم آن روشن نيست. در سال 1983 بوريس باژانف منشي استالين در دفتر سياسي حزب کمونيست شوروي، که در زمان سلطنت رضا شاه از طريق ايران به غرب گريخت، خاطرات خود را در پاريس منتشر کرد. در اين کتاب نيز فصلي به داستان جاسوسي تيمورتاش براي روسها اختصاص يافته و نويسنده مدعي شده است که حين فرار از طريق ايران، اسرار اين ماجرا را در اختيار مقامات ايراني گذاشته است. اگر اين مطلب واقعيت داشته باشد، اين سئوال پيش مي آيد که چرا رضا شاه در همان موقع از اين ماجرا پرده بر نداشت و تيمورتاش را به اتهام جاسوسي محاکمه و تيرباران نکرد؟ جواب اين سئوال هم اين است که رضا شاه نمي خواست با افشاي موضوع جاسوسي وزير دربارش براي روسها، به اشتباه خود در ابراز اعتماد به چنين شخصي اعتراف کند و ترجيح مي داد او را به جرم حقيري به زندان بيفکند و در زندان به حيات وي خاتمه دهد.

تيمورتاش بعد از برکناري از وزارت دربار قريب به دو ماه در خانه اش تحت نظر بود تا اينکه در 29 بهمن ماه سال 1311 بازداشت گرديد و با وضع موهني به زندان شهرباني انتقال يافت. تيمورتاش در اواخر اسفند ماه 1311 به اتهام تدليس و سوءاستفاده از موقعيت، که شامل گرفتن مبالغي ارز از بانک ملي و فروش آن به قيمت آزاد بود به سه سال حبس مجرد محکوم گرديد و در دومين محاکمه در تيرماه 1312 به جرم ارتشاء به پنج سال حبس مجرد محکوم گرديد. تيمورتاش علاوه بر محکوميت زندان در دو محاکمه به پرداخت 920/585 ريال و 10712 ليره انگليسي محکوم شد، که با تبديل ليره به نرخ روز جمعاً به 840/228/1 ريال بالغ مي گرديد. اين مبلغ در آن زمان رقم هنگفتي به شمار مي آمد و ارزش تمام اموال منقول و غير منقول تيمورتاش بيش از اين مبلغ نبود.

درباره چگونگي قتل تيمورتاش، دکتر جلال عبده دادستان ديوان کيفر در جريان محاکمه مختاري آخرين رئيس شهرباني رضا شاه و همدستان او روايتي دارد و بر اساس پرونده هاي موجود مي نويسد: « پزشک احمدي، تيمورتاش را بر حسب دستور رئيس کل شهرباني وقت و رئيس زندان، با تزريق استرکنين مسموم مي کند، ولي چون مختصر حياتي داشته، به شهادت دکتر محمد خروش و اظهارات معين طبيب ابوالقاسم حائري، براي اين که کار وي زودتر تمام شود، بالش و پتو را بر دهان وي گذارده و خفه مي کنند....»

قتل تيمورتاش روز نهم مهرماه 1312، فرداي سفر کاراخان معاون وزارت امورخارجه شوروي به تهران، اتفاق افتاد. مخبرالسلطنه هدايت نخست وزير وقت ايران، ارتباط سفر کاراخان را با زنداني شدن تيمورتاش در "خاطرات و خطرات" خود تاييد کرده و مهدي بامداد شرح مفصل تري در اين مورد داده و مي نويسد « در هشتم مهرماه 1312 کاراخان قائم مقام کميسر امور خارجه شوروي ايران آمد و دولت تشريفات مفصلي براي پذيرايي از وي به عمل آورد و چند جلسه مذاکرات بين او و نخست وزير و وزير امورخارجه راجع به امور تجاري-اقتصادي و امور سرحدي صورت گرفت. ظاهر قضيه براي حسن تفاهم و ارتباط حسنه بين دو همسايه و امور مذکوره در بالا بود، لکن باطن امر و علت آمدن کاراخان به ايران فقط براي آزادي و رهايي تيمورتاش از بند بود و حتي اين موضوع يعني بخشايش و عفو تيمورتاش را هنگام ملاقات با شاه عنوان کرد، ولي شاه چون قبلا موضوع مورد بحث را کاملا درک کرده بود، موقعي که کاراخان موضوع تيمورتاش را پيش کشيد و از شاه عفو و بخشايش او را تقاضا کرد، جواب داد از قرار معلوم حال مزاجي او خوب نيست ولي فکري در اين باب مي کنم....... بعد خود کاراخان براي تماشاي زندان قصر رفت و نظرش از رفتن به قصر اين بود که تيمورتاش را ملاقات کند، اما وقتي که از او جويا شد و جاي او را پرسيد، زندانبانها به وي گفتند: « چند روز است که در گذشته است....»

بعد از مرگ تيمورتاش، فرزندان او بيشتر فروغي و تقي زاده را در بد گماني رضا شاه نسبت به پدرشان گناهکار مي دانستند. فروغي هرگز درباره تيمورتاش سخني نگفت، ولي آنچه از نوشته هاي تقي زاده برمي آيد، او هم برخلاف تصور فرزندان تيمورتاش در اين ماجرا نقشي نداشته است. تقي زاده آيرم رئيس شهرباني رضا شاه را که به گفته او " بدترين آدمها بود و از شمر و يزيد بدتر " عامل اصلي ايجاد سوءظن در رضا شاه نسبت به تيمورتاش ميداند.

 

سه شنبه 14 دی 1389  7:08 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

سردار فاخر حکمت

رضا حکمت فرزند حاج حسام الدين شيرازي معروف به سردار فاخر در سال 1269ش در تهران ديده به جهان گشود. تحصيلات اوليه و مقدماتي خود را در مدرسه علميه تهران كه تحت مديريت مخبرالسلطنه هدايت بود به پايان برد. و سپس به شيراز رفت و در محضر اساتيدي چون حكيم الهي به فرا گرفتن ادبيات فارسي و عربي پرداخت. او زبان فرانسه را نزد مرحوم هانري خان پسر «پروكسي» آموخت. در اوان مشروطيت به اروپا رفت اما تخصصي نيافت و پس از استبداد صغير به ايران آمد و وارد سياست شد. او در تشكيل حزب دموكرات در شيراز بسيار تلاش كرد و رياست كميته آن را بر عهده گرفت.
 
 
در وقايع جنگ بين الملل اول سردار حكمت به مبارزه با اجانب و اجنبي پرستان برخاست و به خاطر جانفشانيهايش در مبارزه با بريتانيا از سوي مخبرالسلطنه والي شيراز به لقب فاخرالسلطنه ملقب گرديد، اما پس از مدتي مخبرالسلطنه هدايت به تهران احضار و فرمانفرما والي فارس مي گردد. سردار فاخر به ملك شخصي خود كه در كمارج (در راه بوشهر) واقع بود مي رود. عبدالحسين ميرزا فرمانفرما به حمايت از سياست انگليس، كار را بر آزاديخواهان فارس دشوار ساخته املاك سردسيري فاخرالسلطنه را ضبط مي كند، اما سردار از پاي ننشسته با سپاهي كه گرد مي آورد پس از يك هفته جنگ و محاصره كمارج، اردوي دولتي را شكست مي دهد و زمين هاي خود را پس مي گيرد. سردار فاخر به دليل اينكه پليس جنوب و انگليسيها حضور او را در منطقه خطرناك مي بينند، ناچار پس از مدتي با خانواده خود به تهران مي آيد.
 
 
او هنگام انعقاد قرارداد 1919م به مخالفت جدي با وثوق الدوله برمي خيزد و مدتي تبعيد مي گردد. وي در دوره چهارم و پنجم مجلس شوراي ملي از سوي مردم آباده به وكالت مجلس دست پيدا مي كند و از طرفداران انقراض قاجاريه و روي كار آمدن سلسله پهلوي مي گردد. به همين دليل در دوره هفتم و هشتم با كمك برادرش كه از ياران رضا شاه بود، بر كرسي وكالت دست مي يابد.
 
 
پس از انقضاء دوره هشتم به حكومت يزد گمارده مي شود و سپس حكومت استرآباد (گرگان) را به دست مي آورد. در سال 1314ش از فرمانداري گرگان بركنار شده تا سال 1319ش كه به فرمانداري كرمان منصوب مي گردد، بيكار و خانه نشين مي ماند. وي پس از يك سال (1320ش) و سقوط رضاشاه به تهران آمده رياست اداره كل آمار و ثبت احوال را برعهده مي گيرد.
 
 
سردار فاخر در دوره چهاردهم مجلس شوراي ملي از شيراز به وكالت مي رسد و جزء اقليت 40 نفري مجلس قرار مي گيرد و حزبي به نام سوسياليست با همكاري سيد محمدصادق طباطبايي و سهام السلطان بيات به وجود مي آورد. در سال 1325 از ياران قوام السلطنه مي گردد و در حزب دموكرات فعاليت مي كند و حتي از اركان حزب مزبور مي شود. و در همان سال به استانداري كرمان و بلوچستان نائل مي گردد و فعاليت زيادي در خاموش كردن طغيان عشاير فارس از خود بروز مي دهد. در سال 1326ش به تهران آمده و در دوره پانزدهم به وكالت و رياست مجلس دست مي يابد. او با اينكه با قوام السلطنه اظهار دوستي مي نمايد، در خلال مجلس پانزدهم چند بار با شاه ديدار كرده و تصميم مي گيرد براي بقاي خود موضع اش را عوض كند، بنابراين در جناح مخالف قوام قرار گرفته سر انجام با ترفندي باعث سقوط دولت او مي شود. وي سپس نزد شاه رفته و اظهار مي كند مجلسيان جز من به كسي اعتماد ندارند. بلافاصله فرمان نخست وزيري سردار فاخر صادر مي شود و چند روزي در رأس قوه مقننه و مجريه قرار مي گيرد و ليكن سرانجام به توصيه دوستان رياست قوه مقننه را بر صدارت خود ترجيح مي دهد و انصراف خود را نخست وزيري به شاه اعلام مي دارد. او در دوره شانزدهم به وكالت و رياست مجلس دست مي يابد و در اين دوران با دكتر مصدق و يارانش اختلاف پيدا مي كند و سرانجام خانه نشين مي گردد.
 
 
پس از كودتاي 28 مرداد 1332ش بار ديگر به نمايندگي و رياست مجلس مي رسد و اين عنوان را تا مجلس بيستم حفظ مي كند، اما در اواسط مجلس بيستم و صدارت دكتر علي اميني مجلسين (ارديبهشت 1340) تعطيل مي گردد. پس از دولت دكتر اميني سردار فاخر حكمت كه سن او متجاوز از هفتاد سال بود ديگر به صحنه سيات راه نيافت و باقي عمر خود را تا سن 80 سالگي (1356ش) در منزل شخصي خود با حقوق باز نشستگي خود به سر برد. وي در اواخر عمر دچار فراموشي شد و گاه در خيابانها بي هدف قدم مي زد و با خود صحبت مي نمود.
سه شنبه 14 دی 1389  7:09 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

حاج علیقلى‏خان بختیارى سردار اسعد

حاج علیقلى‏خان بختیارى «سردار اسعد»، در 1247 ه.ق در چهارمحال بختیارى متولد شد. وى پسر سوم حسینقلى‏خان هفت‏لنگ ایلخانى بختیارى است که در سال 1299 ه.ق به دست مسعود میرزا ظل‏السلطان پسر ناصرالدین‏شاه حكمران اصفهان، كشته شد. علیقلى‏خان دوران كودكى و جوانى را طبق یك خانواده گذرانید و مقدماتى از ادبیات را قرار گرفت و در سوارى و تیراندازى سرآمد اقران شد. پس از كشته شدن پدرش، مدتى در زندان ظل‏السلطان به سر برد تا با مساعدت میرزا على‏اصغر خان اتابك از زندان آزاد و به تهران وارد شد و با رتبه و مقام سرتیپى، فرماندهى عده‏اى از سواران پایتخت به او واگذار گردید. در 1313 مدت چهل روز تا ورود مظفرالدین میرزا به تهران، حفاظت كاخ گلستان به عهده‏ى علیقلى‏خان بود و اتابك ماموریتهاى دیگرى نیز به او واگذار مى‏نمود. پس از كنار رفتن ظل‏السلطان از حكومت اصفهان، سردار اسعد گاهگاهى به بختیارى مى‏رفت و امور مربوط به ایل را سركشى مى‏نمود. در 1321 پس از فوت برادرش اسفندیارخان، به او از طرف مظفرالدین شاه لقب سردار اسعدى داده شد. سردار اسعد غالبا از آن تاریخ در اروپا مى‏زیست و به مطالعه و مجالست با فضلاء و دانشمندان اشتغال داشت. در جریان مشروطیت ایران و دوران سلطنت محمدعلى شاه، سردار در اروپا بود ولى در استبداد صغیر به ایران آمد و با دوهزار از سواران بختیارى به اصفهان وارد شد و پس از آنكه اصفهان به تصرف او درآمد، به سمت تهران روانه گردید و پس از چند روزى توقف در قم، به تهران نزدیك شد و با توافقى كه قبلا با سپهدار تنكابنى نموده بود، اردوى سپهدار تنكابنى و سردار اسعد در یك روز به هم رسیده و به یكدیگر پیوستند و روز جمعه 27 جمادى‏الاخر 1327 وارد تهران گردیدند. قواى قزاق تاب مقاومت نیاورد و در زدوخورد كوتاهى تسلیم شدند و قواى بختیارى و سپهدار، تهران را فتح نمودند و از این نظر است كه به سردار اسعد و سپهدار، در فاتح تهران مى‏گویند. لیاخوف فرمانده قزاق و حاكم نظامى تهران، تسلیم خود را اعلام نمود و محمدعلى شاه در سفارت روس در زرگنده تحصن اختیار كرده، و روز 28 جمادى مجلسى مركب از علماء و وزراء و اعیان و وكلاى سابق و تجار، در بهارستان منعقد گردید. محمدعلى میرزا از سلطنت خلع و احمدمیرزاى دوازده‏ساله را به نام سلطان احمدشاه قاجاریه سلطنت اعلام نمودند. در همان جلسه، علیرضاخان عضدالملك به نیابت سلطنت و محمد ولى‏خان سپهدار تنكابنى به وازرت جنگ و حاجى علیقلى‏خان سردار اسعد بختیارى به وزارت داخله انتخاب شدند. در كابینه‏اى كه سردار اسعد وزیر داخله بود، مستوفى و ناصرالملك و صنیع‏الدوله و سردار منصور عضویت داشتند و كابینه بدون سرپرست بود. در دوران این كابینه حوادث مهمى در ایران به وقوع پیوست. تشكیل محكمه‏ى انقلابى و اعدام عده‏ى زیادى از رجال مانند حاج شیخ فضل‏الله نورى و مفاخرالملك در این دوره صورت گرفت. سردار اسعد براى اینكه به وضع وزارت داخله سر و صورتى بدهد، میرزا احمدخان قوام‏السلطنه را به معاونت خود برگزیده و سازمانى براى آن وزارتخانه به وجود آورد. در تاریخ 9 مهر 1288 سپهدار تنكابنى به نخست‏وزیرى رسید و سردار اسعد همچنان وزیر داخله كابینه بود. در آذر همان سال كابینه‏ى سپهدار ترمیم شد. سردار باز در راس وزارت داخله باقى بود. در 30 اردیبهشت 1289 در كابینه‏ى سوم و چهارم سپهدار، مرحوم سردار اسعد به وزارت جنگ رسید. پس از مرگ عضدالملك نایب‏السلطنه، سردار اسعد كاندیداى نیابت سلطنت بود و در مجلس طرفدارانى داشت. لیكن ناصرالملك مورد توجه قرار گرفته و این منصب را احراز نمود. سردار از آن تاریخ مستقیما در كارها وارد نشد ولى در تمام كابینه‏ها نظر سردار ملحوظ مى‏گردید و عده‏ى زیادى از سران بختیارى به توصیه‏ى سردار اسعد به مقام وزارت و حكومت رسیدند. در قیام مجدد محمدعلى شاه و سالارالدوله، سردار اسعد و ایل بختیارى نقش مهمى داشتند. سردار اسعد در سال 1337 درگذشت و با تشریفات نظامى او را در اصفهان به خاك سپردند. پس از فوت او فرزندش جعفرقلى‏خان سردار بهادر لقب سردار اسعد گرفت. سردار اسعد از افرادى بود كه اهل علم را تشویق و ترغیب مى‏نمود و به هزینه‏ى شخصى خویش، چندین كتاب را ترجمه و چاپ كرد. تحریر تاریخ بختیارى به توصیه‏ى او بوده است.  (حاج) على‏قلى‏خان از رؤساى معروف بختیارى (و. 1274- ف. تهران 1336 ه.ق.). لقب سردار اسعدى را ابتدا برادر بزرگتر او- یعنى اسفندیار خان- داشت و پس از فوت اسفندیار خان، این لقب بدو داده شد. وى مشروطه خواه و یكى از دو فاتح مشهور تهران در عهد محمدعلى شاه قاجار و مظهر اخلاق نیك بود. پس از فوت او لقب سردار اسعد به پسرش جعفرقلى خان- كه ابتدا سردار بهادر لقب داشت داده شد. (1296 -1236 ش)، مترجم. در اصفهان به دنیا آمد، یكى از روساى معروف بختیارى و یكى از دو فاتح مشهور تهران در عهد محمدعلى‏شاه قاجار بود. مدتى در اصفهان در زندان ظل‏السلطان بود، سپس به كمك میرزا على‏اصغر خان امین‏السلطان از زندان خلاص شد و به تهران آمد، به پاریس رفت و مدتى در آن شهر مقیم بود. سپس به اصفهان رفت و نهایتا به تهران برگشت. در زمان حیات چند بار به نمایندگى مجلس شوارى ملى و وزارت رسید. وى در تهران وفات یافت و در تخت فولاد اصفهان دفن شد. از جمله ترجمه‏هاى او: «بولینا- غاده الانگلیس»؛ «پل و ورژینى»؛ «تاریخ حمیدى- سلطان عبدالحمید عثمانى»؛ «دختر فرعون»؛ «دیل گابریل»؛ «روكامبول»؛ «شرح حال هانرى سوم»؛ «عشاق پاریس»؛ «ماد موازل مارگریت»؛ «هرمس مصرى»؛ «سفرنامه‏هاى برادران شرلى»؛ «ترجمه عهدنامه‏ى حضرت امیر». كتاب «تاریخ بختیارى» از تالیفات اوست.

 

منبع : شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران (جلد دوم)

سه شنبه 14 دی 1389  7:11 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

میرزا رضا کرمانی

ميرزا رضا کرماني كشنده ناصرالدين شاه قاجار پسر ملاحسين عقدائي معروف به پدر و از مريدان متعصب بلكه مجذوبين سيدجمال الدين اسد آبادي معروف به افغاني بوده . ميرزاا ابتدا در كرمان ساكن بود ولي چون محمد اسماعيل خان وكيل الملك حاكم كرمان اموال او را گرفته بملا ابو جعفر مي دهد از اين جهت از كرمان بيرون آمده در يزد مقيم مي شود . در مدت اقامت خود در يزد در جرگه طلاب درآمده و مشغول به تحصيل مي گردد . از يزد به تهران آمده و به دست فروشي و سمساري اشتغال مي ورزد و بعد مدتي در دستگاه حاج محمد حسن امين دارالضرب اشتغال به خدمت داشته است .

ميرزا رضا در مدت عمر خود هميشه در معرض شكنجه – حبس و تبعيد بوده و كمتر روي آسايش به خود ديده است ، از آن جمله در واقعه رژي ( امتياز انحصار توتون و تنباكو با انگلستان ) ميرزا رضا در اين هنگام احساسات وطن خواهي شديدي از خود بروز مي دهد و نطق هاي مهيجي مي نمود . پس از لغو امتياز دولت ميرزا رضا را توقيف نمود و اين بار به مدت سه سال با كنده و زنجير در زندان به سر برد . ميرزا رضا پس از رهايي از زندان براي ديدن پيشواي خود سيدجمال الدين راهي استانبول مي گردد و پس از مرارتهاي بسيار او را در استانبول ملاقات مي نمايد . پس از مدتي دستور قتل ناصر الدين شاه را از مراد خود گرفته و عازم تهران مي گردد و درست چند روز مانده به آغاز پنجاهمين سال سلطنت ناصرالدين شاه او را در شاه عبدالعظيم به ضرب گلوله تپانچه از پاي در مي آورد . پس از سه ماه و اندي زنداني و شكنجه دادن در روز چارشنبه دوم ماه ربيع الاول 1314 قمري مصادف با 12 اوت 1896 ميلادي او را در ميدان مشق به دار آويختند و نعشش دو روز تمام همچنان بر دار بود .
سه شنبه 14 دی 1389  7:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها