0

بابك خرمدین

 
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

حاج محمد صادق خان مشیر دفتر

مرحوم حاج محمد صادق خان مشير دفتر، فرزند آقاميرزايوسف مستوفي، فرزند ميرزامحمد، فرزند ميرزامطيعا قبل از اعلان مشروطيت در قسمت ماليه و استيفاء کار می کرد. آن وقت رؤسای ماليه را وزير می گفتند. مثلاْ رئيس ماليه هشترود را وزير هشترود می گفتند. وی متصدی اين نوع وزارت ها می شد. در صدر مشروطيت اعضای انجمن خواستند از دخل و خرج مملکت مطلع شوند، عده ای از مستوفيان من جمله حاج مشير دفتر را خواستند تا به حسابشان رسيدگی شود. وی که مستوفی چيره دست بود، فوراْ قلمدان خود را بيرون آورده، فی المجلس حسابی از جمع و دخل آذربايجان (بعضی گفته اند ايران) ترتيب و به نظر اعضای انجمن رسانيد و مورد تقدير انجمن شد.
حاج مشير دفتر در ايام شجاع الدوله چندی رئيس عدليه بود. وقتی که ملاکين تبريز در زمان حکومت اخير حاج مخبرالسلطنه انجمنی به نام هيئت فلاحين تشکيل دادند، وی را به رياست آن انتخاب کردند. نظر به مقام و سن و ثروت و کثرت اطلاعات وی درباره املاک، اين انتخاب تقريباْ بهترين و مناسب ترين انتخاب بود. حاج مشير دفتر چندی پس از انتخاب شدن به رياست فلاحين به عتبات رفت و در آنجا درگذشت. از وی دو پسر به جای ماند؛ اول مرحوم حاج محمد وليخان مشير دفتر بود که قبلاْ معتضدالسلطنه لقب داشت، پس از فوت پدر به مشير دفتر ملقب شد، از اعيان عصر و مردی متدين و پرهيزکار بود. وی در لباس اهل دولت کار زهاد را می کرد. در عبادت از روحانيون سبق می برد. وی در ايام پيشه وری درگذشت.

 

سه شنبه 14 دی 1389  6:52 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

اعتمادالدوله

حسينقلی خان اعتمادالدوله، فرزند حاج ميرزامهدی خان اعتماد دفتر، فرزند حاج ميرزا اسحق خان مستوفي، فرزند ميرزامحمدمستوفی از اعيان تبريز بود. وی چند سال در ارومی حکومت کرده است. در طرز حکومت او عقايد مختلف است. بعضی او را يک حاکم خوب، لايق و عادل معرفی کرده اند. بعضی ديگر او را متعدی و سفاک وانمود تموده اند. آن چه مسلم است اينکه حکومت او حکومتی ملايم و سهل انگار نبود. اعتمادالدوله در امور حکومتی جدی بود. با اصول قديمه نظم عمومی را در اروميه که به مناسبت وضع جغرافيائی همواره استعداد اختلال را دارد برقرار کرده بود. ارمنی و آثوری را بر جای خود نشانده بود.
همين که انقلاب روسيه پديد آمد عده ای از اهالی ارومی از اعتمادالدوله شکايت کردند. چند نفر از آنان به تبريز آمدند و جمعيتی تشکيل دادند. ميرزا اسمعيل نوبری و شيخ خيابانی و ساير دمکراتها از شاکيان حمايت نمودند. روزنامه تجدد ارگان دمکراتها از اعتمادالدوله بد نوشتن آغاز کرد. می گويند رشيدالملک نيز باطناْ از شاکيان حمايت می نمود. رئيس و ليدر شاکيان آقای حبيب الله آقازاده بود که از آن وقت به بعد در تبريز مقيم شده بود. وی بعدها در عصر رضاشاه روزنامه شاهين را منتشر ساخت.
باری اعتمادالدوله در اثر شکايات معزول شد و در تبريز تحت تعقيب قرار گرفت. محمدحسن ميرزا وليعهد نتوانست از وی حمايت کند. شبی چند نفر که گويا از شاکيان بودند به توفيگاه وی رفته او را به عنوان اينکه وليعهد احضارش کرده، از زندان بيرون آوردند و با خود بردند. ديگر اثری از وی ظاهر نشد و از آن گمشده خبری باز نيامد. گفته شد که وی را شبانه تلف کرده و جسدش را به چاه انداخته اند.

 

سه شنبه 14 دی 1389  6:53 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

پطروس ملیک آندریاسیان

پطروس ملیک آندریاسیان معروف به پطروس خان از یاران شجاع یپرم خان ارمنی و از چهره های شاخص جنبش مشروطیت محسوب می شد و از رشت تا تهران در نبردهای بسیاری شرکت جسته است.
پطروس خان از اوایل جنبش مشروطیت با جمع آوری گروهی از جوانان میهن دوست ارمنی به نیروهای یپرم خان پیوست و پس از فتح تهران، هنگامی که یپرم خان سمت ریاست نظمیه تهران را بر عهده داشت به پطرس خان مأموریت داد تا اموال و جواهرات سلطنتی را از غارت و چپاول حفظ نماید. پطرس خان مأموریت محوله را به نحو احسن به انجام رساند و امروز موزه جواهرات ایران وجود بخش عمده ای از اشیا موجود خود را مرهون کوشش و تلاش های پطرس خان می داند.
مبارزه پطرس خان با مخالفان مشروطیت و طرفداران استبداد تا سال 1289ش.(1910م.)به طول انجامید. در همین سال پس از استقرار آرامش نسبی در کشور پطروس خان به تبریز بازگشت. وی سپس به ریاست کل اداره رسومات (مالیات غیرمستقیم آذربایجان) منصوب گشت.
پس از اینکه در سال 1290ش. (1911م.) دولت تزاری روسیه قوای خود را به تبریز اعزام داشت، نیروهای استبداد نیز بار دیگر به پا خاسته و در صدد نابودی سران مشروطیت برآمدند.
علیرغم هشدارهای قبلی به پطروس خان جهت ترک تبریز و حفظ جان خویش وی با شجاعت کامل به مساعدت در امر خروج دیگر مجاهدان مشروطیت، به خصوص مرادالسلطنه رئیس نظمیه تبریز از این شهر پرداخت ولیکن خود حاضر به ترک شهر نگردید و با پای خویش به قتلگاه رفت و دستگیر گردید.
به زودی تلاش گسترده ای جهت آزادی پطروس خان آغاز شد و پیام های تلگراف متعددی به دولت مرکزی ایران، تزار روسیه، حاکم قفقاز و حتی جائلیق اعظم ارامنه جهان ارسال گردید. گرچه بنا به روایتی قبل از انجام مراسم اعدام پطروس خان، سرکنسول روسیه در تبریز پیام تلگرافی در خصوص جلوگیری از اعدام وی دریافت داشت اما به جهت خصومت شدید روس ها و مخالفان مشروطیت با پطروس خان، دریافت تلگراف پنهان نگهداشته و پس از انجام مراسم اعدام فاش شد. مراسم اعدام پطروس خان در 16 دی ماه 1292ش.(6 ژانویه 1912م.)در ارگ تبریز انجام گرفت.
پطروس خان با شهامت تمام طناب دار را به گردن انداخت و پس از اینکه خود چهارپایه را از زیر پای خود رها کرد طناب دار پاره شد و مراسم اعدام موقتاْ متوقف گردید. گرچه برپایه سنتی دیرین هنگامیکه طناب دار محکوم به مرگ پاره گردد وی از مجازات مرگ رهایی می یابد ولیکن سربازان روس برخلاف این سنت بار دیگر طناب را به گردن وی انداختند و این رادمرد را به شهادت رساندند.
مراسم تدفین پطروس خان با مارش و رژه های خاص نظامی و با حضور جمع کثیری از مردم انجام گرفت

 

سه شنبه 14 دی 1389  6:54 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

حاج محمدکاظم ملک‌التجار

    

حاجي کاظم ملك‌التجار پسر آقامحمدمهدي ملك‌التجار تبريزي متولد حدود 1266هـ .ق. ساكن تهران بود. وي كه در سال  1287هـ. ق. پس از درگذشت پدر خود ملقب به ملك‌التجار شد، برخلاف پدر وجهه چندان خوبي نداشت و به واسطه ارتباط با ميرزاعلي‌اصغرخان اتابك مرجعيتي پيدا كرده از اين راه بر ثروت و ارثيه پدري افزود.
 
    
     معروف است كه مكنت او به حدي بود كه مي‌توانست به شاهزادگان و حاكمان وقت مبالغ كلاني قرض دهد ازجمله او در يك نوبت هشتاد هزار تومان به شاهزاده مؤيدالدوله پسر شاهزاده حسام‌السلطنه قرض داد تا براي دريافت فرمان حكومت خراسان به ناصرالدين شاه تقديم كند.
     همچنين ملك‌التجار در بخشهاي مختلف اقتصادي فعاليت داشت كه از آن جمله مي‌توان به شركت عمومي ويژه فعاليتهاي مالي و بانكي و شركت تجارتي فارس در شيراز (كه در نشر اسكناس فعاليت داشت) و همچنين به تأسيس راه بين آستارا و اردبيل اشاره كرد.
      وي از مخالفان بانك شاهي و از دوستان و دلالان سفارت روس محسوب مي‌شد تا جايي كه روسها بعد از مشروطيت نيز از حمايت او دست برنداشتند.
      كلنل كاساكوفسكي در كتاب خود، گزارش ِ مورخ 26 اوت 1897 و. باراودي، يكي از مديران بانك استقراضي روس در تهران را به هيئت مديره بانك استقراضي ايران منعكس كرده و مي‌نويسد : « اتحاديه‌اي به نام شعبه سنديكايي از صرافان و بانكداران متنفذ مانند برادران طومانيانس، حاج لطفعلي، اتحاديه، باقر صراف و ملك‌التجار تشكيل شد و به وسيله اين سنديكا و همچنين عمال بيشمار آنها، مبالغ زيادي اسكناس براي تبديل به پول نقره به بانك شاهي ارائه گرديد. در اين يورش شديد به بانك شاهي، شديدترين فعاليت و جد و جهد از طرف ملك‌التجار بروز داده شد. به نحوي كه دولت حكم توقيف او را داده و وي كه به موقع مسبوق شده بود مدتي خود را مخفي نمود.»
     كاساكوفسكي درباره ملك‌التجار مي‌گويد : « حاج ملك‌التجار ... سردسته تجار تمام تهران و سراسر آذربايجان مي‌باشد و خود آذربايجاني است.»
      وي براي ساختن راه شوسه از آستارا به اردبيل و در موقع بهره‌‌ برداري از راه مزبور به شركاء چيزي نداد و عموم خلق را از شركت عمومي مأيوس كرد. در نتيجه شركاء بر عليه او اقدام كردند اما هر چه تلاش كردند چيزي به دست نياوردند. بنابر اين وي كه تحت فشار بود راه را توسط پسرش حاج محسن آقا به يك تبعه روسي به نام ورتمان اجاره داد و وي متولي راه شد.
      در كار بانك ملي حاج كاظم ملك‌‌التجار سرمايه بانك را حيف و ميل نمود و هنگامي كه او را براي اين منظور تعقيب كردند به سفارت روس پناهنده شد و در سفارت جاي مناسبي به او داده شد.
      چند تن از مأموران وزارت عدليه كه سرپرستي آن با فرمانفرما بود، (گويا خرده حسابهاي ديرينه‌اي با ملك‌التجار داشتند) سحرگاه روز 13 تير ماه 1286 براي بازداشت او اعزام گرديدند و وي با صراحت لهجه‌اي كه داشت خود را بيگناه خواند و مطمئن بود كه مي‌تواند از خود دفاع كند.
      سفارت روس حمايت از وي را تا به جايي رسانيد كه فرمانفرما رئيس عدليه وقت با لباس تمام رسمي به سفارت روس احضار شد و وي در مقابل تمثال تزار روس معذرت‌خواهي نمود.
      ملك‌التجار سرانجام در ربيع‌الثاني 1305 خورشيدي درگذشت وي را در مشهد در حرم امام رضا(ع) در دارالحفاظ به خاك سپردند.
سه شنبه 14 دی 1389  6:55 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

علی موسیو

هنگامي‌که از علي مسيو نام برده مي شود، بايد خاطرنشان ساخت، که ما با يكي از برجسته‌ترين، شريف‌ترين و آگاه ترين انقلابيون ايران در يك‌صد سال گذشته سروكار داريم . مبارز ومتفكري خردمند و فداكار، كه به حق پيشواي گمنام انقلاب مشروطه به شمار مي آيد.
علي مسيو، يكي از نخستين بنيادگزاران و فعالان تاريخ جنبش كارگري ايران در مرحله اول يعني مرحله سوسيال دمكراسي انقلابي است . وي در پيدايش و رشد سازمان هاي متعدد اجتماعيون عاميون ايران نقش بارز تاريخي ايفا نموده و از پيش كسوتان آن محسوب مي گردد. او در سال هاي انقلاب مشروطيت، با پايه گذاري مركز غيبي تبريز كه مي توان از آن به عنوان مهمترين وموثرترين هسته اجتماعيون _ عاميون ايران ياد كرد، خدمات انكار ناپذيري انجام داده است.
علي مسيو در زمره آن چهره هاي تاريخي مي گنجد كه مردم محروم و زحمتكش ميهن ما به وجود آنها مي بالند. مبارزاني كه زندگي خود را وقف بيداري توده هاي تحت ستم و آزادي وخوشبختي آنها كردند. و از اين رهگذر شايسته، قدر داني و سپاس فراوان هستند.
در باره زندگي علي مسيو، كمترين اطلاعات نسبت به ديگر چهره هاي تاريخي وجود دارد. كربلايي علي مسيو، فرزند حاج محمد باقر تبريزي مي باشد كه در شهر تبريز به‌دنيا آمد و رشد كرد. خانواده او كه وي تنها فرزند آن بود، خانواده اي با فرهنگ بود و پدرش به شغل بازرگاني اشتغال داشت. علي مسيو نيز مانند پدر بازرگان بود و در شهر تبريز مورد اعتماد شديد مردم بوده و از احترام برخوردار. او در عين حال روشنفكري مبارز ومطلع بود. در محله نوبر تبريز زندگي مي كرد. به اروپا و عثماني سفر كرده بود و به زبان فرانسه تسلط داشت. مسافرتهاي متعدد او به اتريش، قفقاز و استانبول، تماس با جهان نوين را برايش به ارمغان آورده بود. در تبريز كارخانه چيني سازي داير كرد. وسعي در توسعه صنعت داشت. او با تاريخ اروپا بويژه انقلاب كبير فرانسه آشنا بوده و زير و بم آن را مي شناخت. در صحبت‌هايش معمولا" از تاريخ انقلاب فرانسه مثال مي آورد. رابطه او با انقلابيون روس در قفقاز روشن وكتمان ناپذير است.
علي مسيو در سفرهاي خود به قفقاز بويژه در گرجستان، ماه ها در تفليس مي ماند تا با انقلابيون به تشريك مساعي و مشورت بپردازد.در كتاب قيام آذربايجان د رانقلاب مشروطيت ايران در باره شخصيت او چنين نوشته شده است: “علي مسيو مرد پولاديني بوده و اعصاب او از هيچ پيش آمد متاثر نمي شد. نام كميته حزب اجتماعيون _عاميون را مركز غيبي گذاشته بود، تا كسي به آساني دسترسي نداشته باشد، در سال هاي نخست ( برقراري مشروطه وقيام تبريز ) امنيت شهر را دسته هاي مجاهدين به عهده گرفته بودند و شبي نبود كه دسته هاي مجاهدين با فراش هاي قلعه بيگي ها تصادف هاي خونين نداشته باشند، معهذا وصول اين قبيل اخبار ابدا" او را ناراحت نمي كرد... علي مسيو نه از تهديد مي ترسيد و نه تطميع او را رام مي كرد. شبي نبود كه چندين واقعه خونين اتفاق نيفتد و براي حل اين موضوع، نصف شب، در منزل او را نكوبند. او خواب نداشت و بي وقفه معضلات را حل مي كرد...”
اين توصيف روحيات و عملكرد و اعتقادات مبارز فداكاري است كه در رويدادهاي انقلاب مشروطيت، بويژه مرحله دوم آن نقش بي بديل و اساسي ايفا كرد. زنده ياد رفيق احسان طبري در ارزيابي انقلاب مشروطه و در باره مرحله دوم آن كه انديشه هاي دمكراتيسم بر ليبراليسم غلبه مي يابد مي نويسد: “مرحله دوم انقلاب كه در آن دمكراتيسم نقش برجسته اي داشت... در تبريز دسته هاي فدايي پديد شد وكساني مانند ستارخان و باقرخان... بر راس اين دسته ها قرار داشتند. وي( ستارخان ) در ايام مشروطيت عضو انجمن حقيقت كوي اميرخيز تبريز بود و اين انجمن كه در آن عناصر راديكال و داراي تمايلات سوسيال دموكراسي انقلابي شركت داشتند، اين مرد دلاور و ساده خلقي را چنان مجذوب آرمانهاي انقلابي ساخت كه بر تمام بقيه زندگي وي مهر و نشان خود را گذاشت ... در پيدايش و بسط پايداري تبريز و آذربايجان ، سوسيال دموكراتهاي قفقاز و سازمان همت در باكو، نقش بزرگي خواه ازجهت تعليم سياسي و تئوريك ، خواه از جهت رساندن اسلحه و خواه از جهت اعزام داوطلبان رزمجو ايفا كردند...”
ومي دانيم كه مركز غيبي به رهبري علي مسيو هسته اصلي ارتباط با سوسيال دموكراسي انقلابي در قفقاز بود و پيوندهاي تشكيلاتي با گروه همت داشت. علي مسيو در عين حال ارتباطات شخصي نيز با نريمان نريمان اف بلشويك پرآوازه و همرزم لنين ( نريمان اف ايراني تبار بود ) داشت. نريمان اف در رشد حوزه هاي اجتماعيون _ عاميون در قفقاز نقش بزرگي ايفا نموده است.
اجتماعيون _ عاميون در ايران و قفقاز شعبه هايي داشتند. در راه تشكيل سازمان سراسري آن در ايران ، كربلايي علي مسيو به اتفاق دو پسرش، و به همراهي حيدر خان عمو اوغلي و برخي ديگر مانند بشير قاسموف، حسين سرابي ، سوچي ميرزا، قره داداش، تلاشي بسيار كرده ونقش اصلي را داشتند.
در كتاب نهضت مشروطيت و نقش آزاديخواهان جهان، در مورد پيوندهاي مركز غيبي وهمت چنين نگاشته شده: “حزب سوسيال دمكرات (انقلابي) ايران كه اغلب به نام كميته غيبي خوانده ميشود از حزب همت الهام مي گرفت، اين حزب همكاري نزديك و موثري با مركز حزب در روسيه را آغاز كرد وهمكاري آنها تا به آنجا رسيد كه لنين اعلاميه هاي خود را كه نام گولپن داشت، از راه تبريز براي ياران خود و انقلابيون روسيه به آن كشور مي فرستاد.”
علي مسيو با همكاري گروهي از ياران وهمفكران خود مانند رسول صدقياني و حاج علي دوا فروش، حوزه هاي اجتماعيون _ عاميون را با نظم خاصي سازماندهي كرد و بعلاوه با تلاش پيگيرانه او مرامنامه سوسيال دموكراتهاي كارگري روسيه به فارسي ترجمه و در اختيار انقلابيون ايراني قرار گرفت، كه بر مبناي آن مركز غيبي، دسته هاي مسلح مدافع انقلاب مشروطه به نام مجاهد و فدايي را بوجود آورد.
زنده ياد احمد كسروي در اين باره در اثر ارزشمند خود، تاريخ مشروطه ايران نوشته است: “در تبريز شادروان علي مسيو، حاج علي دوافروش ورسول صدقياني همان مرامنامه را به فارسي ترجمه و دسته مجاهدين را پديد آوردند ... كه رشته كارهاي دسته را در دست خودمي داشت و آن را راه مي برد.”
علي مسيو بي شك از نبوغ خارق العاده اي درامر سازماندهي بويژه فعاليت پنهانكاري برخوردار بود. مركز غيبي براي عضو گيري، در بدو امر افرادي از روشنفكران آزاد انديش و زحمتكشان مستعد را به خود جلب مي كرد و با آن ها تماس انفرادي بر قرار مي ساخت و پس از آن، طي آزمايش هاي گوناگون، فرد مورد نظر را به حوزه ها ( حوزه هاي خصوصي و عمومي ) مرتبط مي نمود.
در كليه منابع تاريخي قيد شده كه مركز غيبي به شدتاصول كار پنهاني را رعايت مي كرد. در اين باره از جمله آمده است که مركز فعاليت اجتماعيون _عاميون ناشناخته وكاملا مخفي بود. بطوري كه نام آن را مركز غيبي مي گفتند.
مركز غيبي به رهبري علي مسيو، جلسات و برنامه هايي را در جهت انجام آموزش و تعليمات مهم تدارك مي ديدند. پس از مركز، مسئولين حوزه‌ها بودند كه هر يك 7 تا 11 نفر تحت مسئوليت در هر حوزه داشتند، اين اعضا مدت مديدي ، جز در تاريكي ( براي اينكه شناخته نشوند ) با يكديگرروبرو نمي شدند، هر 7 يا 11 نفر دستور حزبي را از مسئول همان حوزه دريافت مي كردند .خطرناك ترين دستورات كميته مركزي بدون جزئي تخلف به موقع اجرا گذارده مي شد.
ارتجاع شامل دربار، فئودال ها وروحانيوني كه از سفره فئودال ها تغذيه مي كردند اعضاي اجتماعيون _ عاميون را ، بي دين، منكر خدا ، طبيعيون ( ماترياليست ) و بابي مي ناميدند و به اين وسيله قتل آنها را مجاز مي شمردند.در تبريز به لحاظ رويارويي عريان انقلاب و ضد انقلاب اين امر به وضوح ديده مي شد.
گزمگان دولتي، فراش هاي محلات كه توسط فئودال ها وروحانيون وابسته به آن حمايت مي شدند، دستور اكيد داشتنداعضاي حزب بويژه اعضاي مركز غيبي را دستگير، شكنجه و اعدام كنند.
در كتاب علي مسيو رهبر مركز غيبي تبريز در اين باره دو نمونه جالبذكر شده كه با هم مي خوانيم: “... كريم نامي كه عضو حزب اجتماعيون _ عاميون بود و دراجراي دستورات هيئت مركزي بي باك ومتهور بود، در گردش شبانه از طرف دسته هاي فراش هاي محله گرفتار شد. فراش ها (او را) به پاتوق فراش باشي برده و در يك زيرزمين چهار ميخ كردند و روي بدن او شمع هاي زيادي نصب وروشن نمودند تا پايان سوختن شمع ها باز پرسي را ادامه داده وخواسته بودند كه اسرار حزب را فاش كند. ولي وقتي موفقيت حاصل نكردند او را قطعه قطعه كرده و به زندگي اين ميهن پرست خاتمه دادند. واقعه ديگر مربوط به حسن آقا (مبارز پرشور وابسته به مركزغيبي) است. پس از دستگيري، يك پاي او را در كند وزنجير كرده و دست هاي او را نيز بسته هر روز شلاق زده و از او پول مي خواستند. يك روز فراش فكر تازه اي كرده از قوطي عقربي نزديك پاي زنداني انداخت و از زنداني پول خواست... بالاخره زنداني با پاي چپ خود با يك ضرب عقرب را كشت، فراش از اين عمل سخت عصبي شده و او را به شلاق زياد زده و گفت، فلان فلان شده عقرب دولت را مي كشي، اي بابي عقرب دولت را مي كشي ... از اين قبيل اعمال وحشيانه يكي دو تا نبود. هر فردي از اين حزب كه به دست فراش ها مي افتاد سرنوشت مشابهي پيدا مي كرد... حزب اجتماعيون _ عاميون از دادن تلفات جاني و مالي مضايقه نكرده و خدمات غير قابل شرح وتوصيف انجام داده است... با نهايت تاثر بايد بدانيم ، صدي نود اين فداييان حقيقي راه آزادي نابود شدند و چراغ خانوادگي آن ها بكلي خاموش گشت ، براي مثال مرحوم علي مسيو ويوسف خز دوز و شيخ سليم، حسين خان باغبان و محمد صادق چرندابي و موسي خان ... بايد دانست اكثر خانواده هاي اين شهداي راه آزادي هم تلف شدند.”
مركز غيبي به رهبري علي مسيو ، مبتكر ايجاد و تربيت واحدهاي مسلح خلقي در دفاع از انقلاب مشروطيت بود. چهره هايي چون ستارخان در اثر اين ابتكار بدل به قهرمانان انقلاب شدند.
احمد كسروي در تاريخ مشروطه ايران، منظره دل انگيز وتاريخي تشكيل دسته هاي مسلح توده اي را چنين ترسيم كرده است: “شهر به يكباره دگرگون گرديده و گفتگوي همه از تفنگ خريدن و مشق سربازي كردن و آماده جنگ وجان فشاني كردن شده بود. هر روز هنگام پسين بازارها بسته و چيت فروش ، مسگر و هر چه كه مي بودي به خانه هاي خود مي شتافتند و رخت ديگر كرده، تفنگ برداشته و آهنگ سربازخانه كوي خود مي كردند (مركز غيبي با ابتكار مستقيم علي مسيو در هر محله وكوي تبريز مركز تربيت وآموزش تشكيل داده بود) چون از كوچه ها گذشتي، پياپي اين شعر از زبان بچگان شنيدي :
دولت مشروطه ما زنده وجاويد باد
ملت مشتاق ايران زنده و جاويد باد”
هسته هاي اصلي نيروي مسلح توده اي مدافع انقلاب كه مركز غيبي آنرا رهبري مي كرد را كارگران، تهيدستان شهر ، خرده بورژوازي و دهقانان تشكيل مي دادند.در اين دوران كه اوج فعاليت مركز غيبي وشخص علي مسيو است ، ما شاهد كارداني، كارايي ، هوشياري وخردمندي او هستيم.چنين نمونه انقلابيوني به لحاظ تاريخي در جهان انگشت شمار هستند.
در اين زمان نفوذ معنوي مركز غيبي در ميان مردم فوق العاده بود.تشكيلات منظم و درايت رهبري اجتماعيون _ عاميون بويژه شخص علي مسيو سبب اعتبار وكاميابي هاي بسيار بود. مجموعه قيام تبريز در دست مركز غيبي بود. اين واقعيت را كسروي در كتاب خود چنين بيان نموده: “در بيرون (يعني ظاهراً") حاج ميزا حسن مجتهد و ديگر ملايان و برخي بازرگانان در انجمن (تبريز) نشسته و سررشته دار شمرده مي شدند، ولي آنان را آن شايستگي نمي بود و در نهان رشته جنبش را آن انجمن نهاني (مركز غيبيمي‌داشت).”
نفوذ و اعتبار مركز غيبي به ميزان زيادي مرهون تلاش خستگي ناپذير صداقت و فراست رزمنده بي باك توده هاي زحمت‌کش، علي مسيو بود. پنهان‌كاري در حدي رعايت مي شد كه حتي افرادي نظير باقر خان سالار ملي ازكم و كيف مركز غيبي و تشكيلات با اينكه خود تحت نفوذ آن بودند، اطلاع نداشتند. در كتاب “ديدار هم رزم ستارخان” صحنه اي جالب از ابتكارات علي مسيو قيد گرديده كه به شرح زير است: “باقر خان يكي از فرماندهان برجسته قيام تبريز وهم رزم ستارخان، اصرار داشت كميته سري را ببيند، ولي علي مسيو حاضر نمي شد، تااينكه شبي دست به صحنه سازي مي زند _ او (علي مسيو) چند تن را با عمامه و ريش وقيافه هاي ديگر آراسته و در يك زير زمين مي نشاند و باقر خان را از راهروي تاريك گذرانده و اجازه مي دهد كه فقط در آستانه آن محل بنشيند و بدون يك كلمه حرف زدن يك فنجان چائي بخورد و زود بلند شود. در واقع بدان وسيله او را مجذوب ومرعوب كميته سري (مركز غيبي) كه سازمان مرموز ومعمائي شده بود مي كند و بر ميگرداند.”
در تمام دوران مقاومت و پايداري تبريز ، مال و جان سكنه شهر توسط دسته هاي مسلح وابسته به مركز غيبي حفاظت مي شد و درواقع علي مسيو فرمانده محبوب ومورد اعتماد شهر بود. درستكاري، دلاوري و شرافت او زبانزد مردم كوچه و بازار بود .
كريم طاهرزاده بهزاد در كتاب خود، يكي از نخستين سخنراني هاي علي مسيوبراي اعضاي اجتماعيون _ عاميون را درج كرده است: “ به ما خبر دادند كه، در محله ارمنستان ، با رمز مخصوصي( پارول حزبي ) همديگر را ببينيم، مطابق دستور مي بايستي از هر گروه فقط دو نفر انتخاب و حاضر بشوند، ساعت مقرر در محله ارمنستان در يك سالن بزرگي، حاضر شده مطابق معمول ، در تاريكي مطلق، شخص ناشناسي براي حضار صحبت كرد و بااين بيت آغاز سخن نمود:
نديدي كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
وگفت ما از خطر نمي ترسيم، چون مستغرق در خطريم ما كه اسلحه برداشته ايم، مثل مستبدين ميل نداريم كسي را بدون تقصيربكشيم، ما وظيفه سنگيني به عهده گرفته ايم... اين وظيفه را انجام خواهيم داد. دشمنان ما خيلي قوي هستند ولي ايمانبه كارهاي خودشان ندارند و بر عكس ما ظاهرا" خيلي ضعيف بوده ولي از روي ايمان اقدام مي كنيم.اي هم مسلكان عزيز، بايد بدانيد در چه راه پر خطري قدم گذاشته ايد. براي هموار كردن شاهراه آزادي بايد جان نثار كرد... اگركساني در ميان شما هستند كه از جان يا ثروت خود مي ترسند، فورا" بايد استعفا بدهند، زيرا كار، كار پر خطري است.ممكن است به شما ماموريت هاي پر خطري داده شود. انجام اين ماموريتها اجباري است.در صورت مسامحه يا ارفاق يا هر فكري كه منتهي به عدم انجام وظيفه باشد ، مسامحه كار محسوب و سخت مجازات خواهيد شد... شماها براي خوردن وآشاميدن وعيش ونوش دعوت نشده ايد، بلكه براي گرفتن حق حيات و آزادي خودتان در ميدان جانبازي قدم گذاشته ايد. ملت ايران چندين صد سال است كه اسير است ، شماها دور هم جمع شده ايد كه زنجير اسارت را پاره كنيد... ناطق سپس از جريان انقلاب كبير فرانسه شرحي داده و به سخنان خودخاتمه داد وحضار متفرق شدند. بعدها فهميدمسخنران مرحوم علي مسيو بوده است.”
رابطه ميان علي مسيو و حيدر خان عمو اوغلي بسيار عميق بود. آ‌ن‌هادر مسايل خطير با يكديگر مشورت مي كردند. حيدر خان همواره در زماني‌كه در تبريز بود، در كنار علي مسيو قرار داشت. و در جريان پايين كشيدن پرچم هاي سپيد در تبريز بوسيله ستارخان مبتكر ومشوق اصلي علي مسيو بود.
بارها خانه و اموال او به دست دولت و فئودال ها و يا فتواي روحانيون درباري غارت شد. خانواده او صدمات بسيار ديدند (دو پسر او اعدام شدكه در سطور آينده به آن مي پردازيم) ارتجاع از او به عنوان مغز متفكر و طراح دفاع قهرمانانه تبريز نفرت داشت. با پول دربار، عده اي از روحانيون وابسته به فئودال ها اطلاعيه و يا نامه هاي سر گشاده اي را بر عليه علي مسيو و مركز غيبي تهيه ومنتشر مي ساختند. كوشش مي شد، با شايعه پراكني ، دروغ و افترا،نفوذو اعتبار او را د رنزد توده هاي مردم در هم بشكنند. يكي از اين اعلاميه ها را كسروي در تاريخ مشروطه ايران درج نموده كه بخشي از آن چنين است: “اي برادران هوشمند و اي معتقدان قرآن مبين، چشم عبرت گشوده راه غيرت پيموده ... حالا آن حميت ملت پرستي و غيرت وطن داري شما را چه شده كه اسير پنج و شش نفر قفقازي ( اعضاي اجتماعيون _ عاميون ) خانه به دوش شده ... اينها هر گاه ژوليك و جيب بر نبوده مكاني معين مي كردند ... مقصد از مشروطه شرح لمعه و شرايع خواندن و شرع انور را جاري نمودن است... وچاي تلخ فروختن نيست كه تو بداني و توهين حضرات آقايان علما و سادات را مگر در مشروطه طبيعي مذهبان ( ماترياليستها ) و در قانون مفسدين واجب ميدانند... اي اهل تبريز مگر شماها اين علي مسيو رانمي شناسيد ونمي دانيد كه مسيو چه معني دارد و در لغت فرانسه مسيو به معني آقاست اما آنكس كه از اصل و نسب خارج پرست باشدمسيو را مقدم دارند ... آنكه از اسلام به خارج پرستي برگشته مسيو او را موخرسازند. اين ظاهر حال و رسم آن لا مذهب و از شرح سيئات باطن او قلم نويسندگان عاجز است از آن جمله تعزيه داري سيد الشهدا را منع و ملامت سازد... لامذهبي كه تعزيه داري آن حضرت را غلط كاري ناميده و از اسلام برگشته باشد به كفر او ديگر دليل وبرهان لازم نيست.”
اين يك نمونه از تلاش ارتجاع براي مقابله با مركز غيبي و رهبرآن علي مسيو است. اتفاقا" آنها كه در اين گونه ورق پاره ها علي مسيو و انقلابيون را لامذهب و ”بي وطن” مي ناميدند. خود با پول دربار روسيه تزاري وديپلماتهاي انگليسي، به خيانت به وطن مشغول بودند. همين مرتجعين با ورود قشون تزار به تبريز به همكاري با آنهاپرداخته ودر دستگيري انقلابيون بويژه خانواده علي مسيو از هيچ رذالتي كوتاهي نكردند.
توضيح اينكه بر اثر سلسله رويدادهايي ، با توافق روسيه تزاري و امپرياليسم انگلستان واحدهاي نظامي ارتش تزار از مرز ايران گذشته و به سوي تبريز حركت كردند. انقلابيون تحت شرايط دشواري با پا درمياني برخي ، مجبور به ترك شهر و مهاجرت شدند. در برخي منابع تاريخي گفته مي شود، علي مسيو در اين دوره به “مرگ طبيعي” ! در گذشته است. چگونگي مرگ او روشن نيست. باري ارتش روسيه تزاري با همكاري انگليس و نيز باتوافق دربار خائن قاجار، به تبريز رسيده و وارد شهر شدند. با ورود سربازان تزار ، عده اي از رهبران و فرماندهان قيام تبريز ومسئولين حوزه هاي اجتماعيون _ عاميون دستگير گشتند. دشمن براي انتقام از انقلاب مشروطه و مردم ايران ، عده اي را محكوم به مرگ كرد.
خانه علي مسيو غارت شد و دو فرزند 18 و 16 ساله او دستگير شدند. در روز دهم دي ماه 1289 خورشيدي (روز عاشوراي 1330 قمري) تبريز در سكوت پر اندوهي به سر مي برد. 8 تن از بازداشت شدگان كه دو فرزند علي مسيو نيز در ميان آنها بودند در محاصره سربازان روسيه تزاري به سوي ميدان اعدام برده مي شدند. اينان عبارت بودند از : ثقه الاسلام، شيخ سليم ضيا العلما ، محمد قلي خان ، صادق الملك، آقا محمد ابراهيم و حسن پسر18 ساله علي مسيو وبرادر 16 ساله او قدير.
عده اي از ميهن پرستان و انقلابيون شريف ايران در چنگال سربازان بيگانه در شهر و زادگاه خودشان به سوي مرگ روان بودند. كسروي در تاريخ هجده ساله آذربايجان صحنه را چنين توصيف كرده: “هنگامه دل گداز بس سختي مي بود... مرگ سياه يك سو و غم و درماندگي كشور يك سو، خدا مي داند چه دل سوخته اي درآن ساعت مي داشتند. ثقه الاسلام به همگي دل مي داد و از هراس و غم ايشان مي كاست... چون خواستند دار زنند نخست شيخ سليم (از مسئولين اجتماعيون _ عاميون) بيچاره خواست سخني گويد افسر دژخوي روسي سيلي و مشت به رويش زده خاموشش گردانيد. دژخيمان ريسمان به گردنشانداختند وكرسي را از زير پايش كشيدند. دوم نوبت ثقه الاسلام بود، شادروان همچنان بي پروا مي ايستاد... بالاي كرسي رفت. سوم ضيا العلما را خواندند... به روسي با افسر سخن آغاز كرده مي گفت ما چه گناه كرده ايم... آيا كوشيدن در راه كشور خود گناه است؟ دژخيمان دست او را از پشت بستند و با زور بالاي كرسيش بردند. چهارم صادق الملك را خواندند. پنجم آقا محمدابراهيم را پيش آوردند ، او با پاي خود بالاي كرسي رفت و ريسمان را به گردنانداخت . ششم قلي خان كه پيرمردي بود را پيش خواندند . هفتم نوبت حسن بود (پسر 18 ساله مسيو) جوان دلير بالاي كرسي با آواز بلندداد زد: “زنده باد ايران”، “زنده باد مشروطه” و پس از او نوبت قدير پسر شانزده ساله رسيد و او را نيز (با توجه به كينه اي كه به علي مسيو داشتند) بالاي كرسي برده ريسمان به گردنش انداختند. روسيان براي آنكه دژخويي خود را نيك نشان دهند، باري آن نكردند چشم هاياينان را بندند و يا چون يكي را مي آويزند و بالاي دار دست و پا مي زند ديگران را دور نگه دارند. برادر را روبروي چشم برادر به دار كشيدند. چنان كه از پيكره ها پيداست دژخيمان از ناآزمودگي ريسمان ها را چنان نينداختند كه زود آسوده گرداند. بيشترشان تا دقيقه ها گرفتار شكنجه جان كندن بوده اند.”
بهاين ترتيب ارتجاع با همدستي نظاميان تجاوزگر خارجي، انتقام خود را از انقلاب گرفت بويژه كينه حيواني نسبت به علي مسيو با اعدام دونوجوان بي گناه او به خوبي هويدا است .
زندگي ومبارزه علي مسيو، همواره در خاطره مردم زحمتكش ايران زنده است. او ازچهره هايي به شمار مي آيد كه در دوران نامساعد كنوني و يورش انديشه هاي غير انساني ليبراليسم و انديويدوآليسممي تواند سر مشق جوانان و مبارزان راه خوشبختي انسان قرار بگيرد. اوخاطره نازدودني پايداري تبريز در انقلاب مشروطه يعني سرچشمه تاريخ معاصر ايران است.
سه شنبه 14 دی 1389  6:56 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

میرزا تقی خان فراهانی - امیر کبیر

 محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته: خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد. در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.
دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنه الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراطوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به 2 سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.
چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.
نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می کرد و از جانب روس ها و انگلیسی ها حمایت می شد سرکوب کرد. در نامه هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می نوشت و در جواب هایی که می داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می زند. نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).
پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت. در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.
امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:
ایجاد امنیت و استقرار دولت.
تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.
ایجاد کارخانه های اسلحه سازی.
اصلاح امور قضایی.
جرح و تعدیل محاضر شرع.
تاسیس چاپارخانه.
تاسیس دارالفنون.
نشر علوم جدید.
فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.
استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.
ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.
ایجاد روزنامه و انتشار کتب.
ترویج ساده نویسی و لغو القاب.
بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.
مرمت ابنیه تاریخی.
مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).
تقویت بنیه اقتصادی کشور.
ترویج صنایع جدید.
فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.
استخراج معادن.
بسط فلاحت و آبیاری.
توسعه تجارت داخلی و خارجی.
کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.
تعیین مشی سیاسی معینی در ساسیت خارجی.
اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.
اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می شد و شرح هر یک از آنها خود محتاج رساله یا مقاله ای جداگانه است. با لغو یا کسر مقرری ها و مستمری ها، عده ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می رسید در روزگار امیر مرتباٌ بدانها داده میشد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد. جلو بذل و بخشش های او را گرفت و اگر حواله ای از شاه می رسید جواب می نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.
در این نامه که ملاحظه می شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می فرمائید ... زیاده جسارت نمی ورزد.
امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می کرد. در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تاسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می ساخت.
در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تاسیس روزنامه(وقایع اتفاقیه) کوشش بسیار نمود. اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در سال 1268 کشتند و ملت ایران را در غم فرزند توانا و خدمتگزار خود سوگوار ساختند

سه شنبه 14 دی 1389  6:57 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

مشیرالدوله (حسن پیرنیا)

رئيس الوزرای معروف دوران مشروطيت و نويسنده اولين قانون اساسی ايران
ميرزا حسن خان مشيرالدوله، که پس از لغو القاب و عناوين دوران قاجاريه از طرف رضاشاه نام خانوادگی پيرنيا را برای خود انتخاب کرد، از نخست وزيران معروف دوران مشروطيت است که چهار بار به مقام نخست وزيری انتخاب شده و با اينکه مجموع چهار دوره نخست وزيری او بيش از پانزده ماه نبوده در مقاطع حساسی زمام امور کشور را در دست داشته است.
ميرزا حسن خان مشيرالدوله پسر ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله اولين نخست وزير مشروطيت است. وی در سال 1291 هجری قمری در تبريز متولد شده و پس از انجام تحصيلات مقدماتي، برای تحصيلات عالی به روسيه رفته و در مدرسه نظام و سپس مدرسه حقوق سن پترزبورگ تحصيل کرده است. ميرزا حسن خان پس از خاتمه تحصيلات در روسيه و آموختن زبانهای روسی و فرانسه به عنوان "آتاشه" يا وابسته سفارت ايران در پايتخت روسيه استخدام شد و هنگامی که پدرش به وزارت خارجه منصوب گرديد به ايران احضار و در سمت رئيس دفتر پدرش در وزارت خارجه مشغول کار شد. انقلاب مشروطيت در همين زمان به نقطه اوج خود رسيد و پس از ماجرای تحصن مشروطه طلبان در سفارت انگليس، مظفرالدين شاه ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله را که در سمت وزارت خارجه با ديپلماتهای خارجی مقيم تهران به خصوص وزير مختار انگليس روابط نزديکی برقرار کرده بود، به سمت رئيس الوزراء تعيين نمود تا با جلب رضايت انگليسی ها به غائله خاتمه بدهد. مشيرالدوله با گرفتن فرمان مشروطيت از مظفرالدين شاه موجبات بازگشت علمای مهاجر به تهران و خروج متحصنين از سفارت انگليس را فراهم ساخت و پسرش ميرزا حسن خان که تازه از مظفرالدين شاه لقب "مشيرالملک" گرفته بود در تدوين نظامنامه انتخابات و قانون اساسی ( که بخش عمده آن ترجمه و اقتباس از قانون اساسی بلژيک بود) نقش مهمی ايفا نمود.
بعد از اعلام مشروطيت، ميرزا حسن خان مشيرالملک که بعد از مرگ پدر در سال 1286 شمسی وارث لقب مشيرالدوله شد، به ترتيب در کابينه های مختلف سمت وزارت عدليه و امور خارجه و معارف و تجارت و علوم و اوقاف را داشت و در بعضی از اين مقامات مانند وزارت عدليه و وزارت خارجه در چند کابينه مختلف انجام وظيفه نمود تا اينکه سرانجام در اسفندماه سال 129 شمسی برای اولين بار با رأی تمايل مجلس به سمت رئيس الوزراء انتخاب گرديد. مهمترين کار مشيرالدوله در اولين دوره نخست وزيری مذاکره با دولتين روس و انگليس برای تخليه ايران از قوای اشغالی آنها و لغو اختيارات فوق العاده مسيو مرنار بلژيکی رئيس کل گمرک ايران بود. انگليسی ها به واسطه سرسختی مشيرالدوله در تخليه ايران از قوای انگليس نسبت به او نظر مساعدی نداشتند و در مجلس هم، بااينکه به اتفاق آراء به نخست وزيری مشيرالدوله اظهار تمايل کرده بود، از آغاز دومين ماه زمامداری تحريکاتی عليه او آغاز گرديده که به استعفای مشيرالدوله از رياست دولت انجاميد. مدت زمامداری مشيرالدوله در اولين دوره نخست وزيری او پنجاه روز بود.
ميرزا حسن خان مشيرالدوله برای دومين بار پس از بازگشت احمدشاه از سفر اروپا در بهار سال 1299 شمسي، به دنبال جنجال بر سر قرارداد 1919 ايران و انگليس و استعفای وثوق الدوله، به نخست وزيری منصوب شد. کابينه جديد مشيرالدوله برای نخستين بار چهار نفر به مقام وزارت منصوب شدند، که از آن جمله دکتر محمد مصدق (مصدق السلطنه) وزير جديد عدليه بود. هنگامی که مشيرالدوله برای دومين بار به نخست وزيری منصوب شد انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی در جريان بود و اولين تدبير او برای اينکه دولت را از قيد تعهدات ناشی از قرارداد 1919 رها سازد موکول ساختن اجرای اين قرارداد به نظر مجلس آينده بود. مشيرالدوله در اين دوره از زمامداری خود با مشکلات بزرگ ديگری هم مواجه بود که از جمله مهمترين آنها می توان به قيام ميرزا کوچک خان جنگلی در گيلان و قيام شيخ محمد خيابانی در تبريز اشاره نمود. مشيرالدوله در هر دو مورد برای حل مشکل از طريق مسالمت آميز سعی فراوان نمود، ولی نتيجه ای نگرفت. با اعزام مخبرالسلطنه به تبريز غائله خيابانی سرکوب و خود او کشته شد، ولی قوای اعزامی به رشت از عهده جنگليها برنيامد و اين مشکل تا پايان دوره زمامداری مشيرالدوله بر جای ماند. از سوی ديگر انگليسی ها که از تعليق قرارداد 1919 ناراضی بودند بنای کارشکنی و مخالفت با مشيرالدوله را گذاشتند و مشيرالدوله ناچار روز سوم آبان 1299 از کار کناره گرفت.
مشيرالدوله برای سومين بار، يازده ماه پس از کودتای 1299 با رأی تمايل اکثريت قريب به اتفاق نمايندگان مجلس، به نخست وزيری منصوب شد. در کابينه جديد مشيرالدوله که روز سوم بهمن 1300 شمسی به مجلس معرفی شد، سردار سپه (رضاخان) وزير جنگ، سردار معظم خراسانی (تيمورتاش) وزير عدليه، حکيم الملک وزير خارجه و مديرالملک وزير ماليه بودند. احمدشاه بعد از رأی اعتماد مجلس به دولت مشيرالدوله عازم اروپا شد و ميدان برای ...تازی سردار سپه مهيا گرديد. مداخلات سردار سپه در کار دولت منجر به استعفای مشيرالدوله از مقام نخست وزيری گرديد، ولی احمدشاه در پاسخ استعفای تلگرافی مشيرالدوله مصرانه از او خواست از استعفا منصرف شده به کار خود ادامه دهد. مشيرالدوله پس از دريافت تلگراف شاه از استعفا منصرف شد ولی در مقابل تحريکات سردار سپه دوام نياورد و بعد از چهار ماه و نيم زمامداری از کار کناره گيری کرد.
مشيرالدوله برای چهارمين و آخرين بار روز 26 خرداد سال 1302 با رأی تمايل مجلس و فرمان احمد شاه به نخست وزيری رسيد و بار ديگر به ناچار رضاخان سردار سپه را به وزارت جنگ خود برگزيد. در چهارمين حکومت مشيرالدوله، مصدق السلطنه وزير خارجه، ذکاءالملک فروغی وزير ماليه و حکيم الملک وزير عدليه بودند. مهمترين وظيفه چهارمين دولت مشيرالدوله انجام انتخابات مجلس پنجم بود، زيرا با اوضاعی که پيش آمده بود چنين به نظر می رسيد که مجلس پنجم مجلس سرنوشت سازی خواهد بود. رضاخان هم که متوجه اهميت موضوع بود ونقشه هايی در سر داشت، به وسيله نظاميان تحت فرمان خود در کار انتخابات مداخله می کرد. در اين ميان احمدشاه هم برای بار سوم به فکر مسافرت به اروپا افتاد و تلاش مشيرالدوله برای انصراف شاه از مسافرت در اين موقعيت حساس به جايی نرسيد. مشيرالدوله که خود را حريف سردار سپه نمی ديد تصميم گرفت به نفع قوام السلطنه از کار کناره گيری کند و احمدشاه را هم به صدور فرمان نخست وزيری قوام السلطنه راضی کرده بود، که سردار سپه متوجه قضيه شد و قوام السلطنه را به بهانه اينکه مشغول توطئه ای عليه او بوده و قصد ترور او را دارد توقيف کرد. مشيرالدوله برای آزادی قوام السلطنه به احمدشاه متوسل شد، ولی تنها کاری که احمدشاه توانست برای قوام السلطنه انجام دهد جلب رضايت رضاخان برای تبعيد او به اروپا بود.
مشيرالدوله که احساس می کرد ديگر کاری از او ساخته نيست و بعد از رفتن شاه از ايران رضاخان کارها را قبضه خواهد کرد، در اواخر مهرماه 1302 استعفای خود را تقديم احمدشاه نمود. احمدشاه با اکراه استعفای او را پذيرفت و چون ديگر کسی در آن شرايط آماده قبول مسئوليت نبود روز سوم آبان 1302 فرمان نخست وزيری سردار سپه را صادر نموده و عازم اروپا شد.
مشيرالدوله در ادوار پنجم و ششم و هفتم از تهران به وکالت مجلس انتخاب شد ولی در دوره هفتم از قبول وکالت خودداری نمود و به تحقيق و ترجمه پرداخت و کتاب ايران باستان را در همين دوران به رشته تحرير درآورد. مشيرالدوله در سال 1314 درگذشت.

 

سه شنبه 14 دی 1389  6:57 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

باقرخان‌(سالار ملی)

باقرخان‌ (1335 ق‌/ 1917 م‌) ملقب‌ به‌ «سالار ملی‌» از رهبران‌ برجسته‌ انقلاب‌ مشروطه‌ و يار و همرزم‌ ستارخان‌ .
وی در محله‌ «خيابان‌» تبريز، گويا در 1278 ق‌ / 1240 ش‌ متولد شد. از زندگی او پيش‌ از ظهور در نهضت‌ مشروطيت‌، اطلاع‌ چندانی در دست‌نيست‌. ظاهراً در جوانی به‌ بنايی اشتغال‌ داشت‌ و در محله‌ خود به‌ دليری و عياری شهره‌ بود و به‌ اين‌ سبب‌، يک‌ چند كدخدای آنجا شد. گفته‌اند كه‌ به‌روزگار وليعهدی مظفرالدين‌ ميرزا در تبريز، در زمره‌ فراشان‌ يا يوزباشيان‌ دستگاه‌ او در آمد و در استيفای آذربايجان‌ هم‌ مدتی مامور گردآوري‌ماليات‌ بود.
اما آنچه‌ او را برانگيخت‌ تا استعداد خويش‌ را در سازمان‌ دهی جنبش‌ توده‌ها و رهبری آن‌ نشان‌ دهد، تلاشهای محمدعلي‌شاه‌ در برافكندن‌ بنيادمشروطه‌ و ظهور دوره‌ استبداد صغير بود. در پی بمباران‌ مجلس‌ و تفويض‌ حكومت‌ و فرماندهی نظامی آذربايجان‌ به‌ كسانی چون‌ محمدولي‌خان‌تنكابنی و عين‌الدوله‌ و عبدالمجيد ميرزا. انقلاب‌ در آذربايجان‌ اوج‌ گرفت‌ و چون‌ ستارخان‌ نيز از اميرخيز به‌ پا برخاست‌، «نائب‌ باقرخان‌» (باقر بنا)هم‌ از محله‌ خيابان‌ به‌ او پيوست‌ و با مجاهدانی كه‌ گردآوردند، قصد تهران‌ و كمك‌ به‌ مجلس‌ شورا كردند، اما انجمن‌ ايالتی تبريز كه‌ حضور آن‌ دو رادر شهر ضروری مي‌دانست‌، مانع‌ رفتن‌ آنها شد. اجازه‌ ورود به‌ عين‌ الدوله‌ و اردوی دولتی ندادند و ستار و باقر به‌ اشغال‌ ورودي‌های شهر وسنگربندی در خيابانها دست‌ زدند. در نخستين‌ رويارويي‌های قوای دولتی با مردم‌ تبريز، حوزه‌ نفوذ و اقتدار باقرخان‌ كه‌ تقريباً به‌ طور مستقل‌ كارمي‌كرد، چندان‌ گسترده‌ نبود، ولی به‌ تدريج‌ با ضعف‌ مرتجعان‌ و هواداران‌ شاه‌، نفوذ بيشتری يافت‌؛ چنانكه‌ با محاصره‌ تبريز توسط‌ قوای دولتی كه‌موجب‌ بروز قحطی در شهر شد، به‌ ناچار باقرخان‌ وظايف‌ ديگری برعهده‌ گرفت‌ و اخطاريه‌ها و اعلاميه‌های «مجلس‌ غيبي‌» يا شورای مخفی تبريز،به‌ مهر ستار يا باقر صادر مي‌گرديد.
گزارشها و مراسلات‌ كنسولگري‌های روس‌ و انگليس‌، حاكی از نگرانی ماموران‌ بيگانه‌ از فعاليتهای باقرخان‌ و ستارخان‌ است‌ كه‌ به‌ تعبير آنها موجب‌اغتشاش‌ در شهر شده‌ بود. در اواخر رمضان‌ 1326 / سپتامبر 1908 بازارهای تبريز بسته‌ شد و انجمن‌ ايالتی به‌ تشكيل‌ نيروهای نظامی به‌ فرماندهي‌باقرخان‌ و ستارخان‌ دست‌ زد كه‌ هزينه‌های آن‌ را مردم‌ مي‌پرداختند. در برخی منابع‌ اين‌ هزينه‌ها را از مالياتهای خودسرانه‌ای دانسته‌اند كه‌ توسط‌ستار و باقر وضع‌، و اخذ مي‌شد. مخبرالسلطنه‌ مهدی قلی هدايت‌ از فعاليت‌ اين‌ دو، به‌ مثابه‌ اعمالی جابرانه‌ و برای گردآوری مال‌ سخن‌ رانده‌ و به‌ويژه‌ برخی كارهای باقرخان‌ را «ديوانگي‌» خوانده‌ است‌. برخی از اظهارنظرهای ديگر هم‌ برمی آيد كه‌ باقرخان‌ مردی تندخود و كم‌ تحمل‌ بود و گاه‌خلاف‌ رسم‌ و رويه‌ كسی كه‌ رهبری جنبشی را در دست‌ دارد، عمل‌ مي‌كرد؛ چنانكه‌ يفرم‌ خان‌ كه‌ خود از سران‌ نامدار مشروطه‌ بود، از برخی اعمال‌باقرخان‌ به‌ شدت‌ انتقاد مي‌كرد.
به‌ هر حال‌ در اين‌ ميان‌ رحيم‌ خان‌ چلبيانلو به‌ دستور محمدعلی شاه‌ بر تبريزيان‌ تاخت‌ و يكی از نخستين‌ اهداف‌ او تخريب‌ و تاراج‌ محله‌ خيابان‌بود كه‌ از لحاظ‌ نطامی و شمار مجاهدان‌ در درجه‌ اول‌ اهميت‌ قرار داشت‌. حملات‌ بيوك‌خان‌، پسر رحيم‌خان‌ به‌ خيابان‌ راه‌ به‌ جايی نبرد و رحيم‌خان‌ خود به‌ تبريز تاخت‌، همزمان‌ با تحريك‌ پاخيتانف‌، سركنسول‌ روسيه‌ مردم‌ بيمناك‌ شده‌، فريب‌ مي‌خوردند و بيرقهای سفيد به‌ علامت‌ صلح‌ باقوای دولتی بر خانه‌های خود برافراشتند. اوضاع‌ طوری واژگونه‌ شد كه‌ باقرخان‌ هم‌ ناچار به‌ خانه‌ ميرهاشم‌ خيابانی پناهنده‌ شد و از روسها تامين‌خواست‌ و حتی گفته‌اند كه‌ بيرق‌ سفيد بر سر در خانه‌اش‌ آويخت‌. اين‌ حادثه‌ سبب‌ شد تا بسياری از مجاهدان‌ ديگر نيز خانه‌نشين‌ شوند و راه‌ براي‌تسلط‌ قوای دولتی هموار گردد. در حالی كه‌ رحيم‌خان‌ كدخدايان‌ تبريز را وادار مي‌كرد تا 90 نفر از سران‌ مجاهدان‌ را كه‌ باقرخان‌ در راس‌ آنها قرارداشت‌، به‌ او تسليم‌ كنند، دليری ستارخان‌ كه‌ بيرقهای سفيد را فروكشيد و باقرخان‌ را رسماً به‌ ادامه‌ مبارزه‌ فراخواند، اوضاع‌ را به‌ نفع‌مشروطه‌خواهان‌ تغيير داد. باقرخان‌ پس‌ از اظهار پشيماني‌، به‌ درخواست‌ انبوه‌ مردمی كه‌ از مسجد صمصام‌خان‌ به‌ سوی خانه‌ او روان‌ شدند دوباره‌به‌ تكاپو برخاست‌ و عزم‌ مقابله‌ با رحيم‌ خان‌ كرد. سرانجام‌ نيز به‌ همت‌ او و ديگر مجاهدان‌، محل‌ استقرار رحيم‌ خان‌ در باغ‌ شمال‌ تصرف‌ شد. پس‌از آن‌ رشته‌ امور شهر در دست‌ مجاهدان‌ افتاد و طرفداران‌ شاه‌ و مرتجعان‌ كه‌ در شبكه‌ای مفسده‌انگيز به‌ نام‌ «انجمن‌ اسلاميه‌» گردآمده‌ بودند، به‌ ناچارشهر را ترك‌ كردند.
با اين‌ همه‌ عين‌ الدوله‌ به‌ دستور شاه‌، شهر را در محاصره‌ گرفت‌و جنگی خونين‌ آغاز شد و باقرخان‌ كه‌ اردويش‌ مقابل‌ قوای عين‌ الدوله‌ قرار داشت‌،رشادتهای كم‌نظير نشان‌ داد، و چون‌ نمايندگان‌ روس‌ و انگليس‌ به‌ بهانه‌ حمايت‌ از اروپاييان‌، اولتيماتوم‌ شديداللحنی خطاب‌ به‌ انجمن‌ ايالتی تبريزفرستادند، باقرخان‌ به‌ اين‌ اخطار وقعی ننهاد و از كار دست‌ نكشيد. در پی اين‌ اخطار، قوای روسی وارد شهر شد و ستارخان‌ و باقرخان‌ برای پرهيزاز دان‌ بهانه‌ به‌ دست‌ متجاوزان‌ مجاهدان‌ را از هر گونه‌ حركت‌ بر ضد اين‌ قوا باز داشتند. و خود با آن‌ كه‌ در آغاز پيشنهاد انجمن‌ ايالتی مبنی برتحصن‌ در كنسولگری عثمانی را نپذيرفتند، سرانجام‌ در جمادي‌الاول‌ 1327 / ژوئن‌ 1909 ناچار به‌ آنجا پناهنده‌ شدند. با اين‌ همه‌، روسها كه‌ ازحضور باقرخان‌ و ستارخان‌ در تبريز سخت‌ واهمه‌ داشتند، با كنسولگری (شهبدرخانه‌) عثمانی وارد مذاكرده‌ شدند و سرانجام‌ از استانبول‌ دستوررسيد كه‌ اين‌ «خادمان‌ وطن‌» به‌ عثمانی بروند وگرنه‌ مورد حمايت‌ آنها نخواهند بود. دولت‌ روسيه‌ هم‌ به‌ كنسول‌ خود در تبريز دستور داد تا خروج‌ستارخان‌ و باقرخان‌ از تبريز، قوای روس‌ را در شهر نگاه‌ دارد.
در اين‌ ميان‌، تهران‌ به‌ دست‌ مجاهدان‌ بختياری و گيلانی فتح‌ شد و مخبرالسلطنه‌ والی آذربايجان‌ گرديد و با استقبال‌ ستارخان‌ و باقرخان‌ روبه‌رو شد.وی از آغاز رشته‌ امور را در دست‌ گرفت‌ و اعلام‌ كرد كه‌ كسی جز دولت‌ و انجمن‌ ايالتی در اداره‌ امور مداخله‌ نكند. از آن‌ سوی سپهدار اعظم‌، ستار وباقر را برای رفتن‌ به‌ تهران‌ تشويق‌ كرد و مخبرالسلطنه‌ هم‌ كه‌ نمي‌خواست‌ آن‌ دو در تبريز بمانند و از پيش‌ نيز از آنها دلتنگيها داشت‌، به‌ سردی با آنهارفتار مي‌كرد و خواهان‌ خروجشان‌ از شهر بود و اين‌ خوشنودی سبب‌ شده‌ بود كه‌ برخی از روزنامه‌ها نيز به‌ بدگويی از سردار و سالار بپردازند. اين‌عوامل‌ و نيز تلاشهای رقيبان‌ و دشمنان‌ ستار و باقر و نو دولتيان‌ ناسپاس‌ سخت‌ موجب‌ دلسردی اين‌ دو مجاهد شد. باقرخان‌ و ستارخان‌ به‌ نگارش‌نامه‌هايی به‌ مقامات‌ در تهران‌ دست‌ زدند و خدمات‌ خود را برشمردند و گاه‌ پاسخهايی داير بر قدردانی دريافت‌ داشتند؛ تا اين‌ كه‌ عضدالملك‌نايب‌السلطنه‌ احمدشاه‌ و سپس‌ مستشارالدوله‌، رئيس‌ مجلس‌ شورای ملی ضمن‌ تاييد خدمات‌ و زحمات‌ آنها، هر دو را به‌ تهران‌ دعوت‌ كردند و گويااز آخوند ملا محمدكاظم‌ خراسانی نيز خواستند كه‌ آن‌ دو را به‌ آمدن‌ به‌ تهران‌ تشويق‌ كند. توصيه‌ آخوند، ستارخان‌ و باقرخان‌ را در اين‌ كار راسخ‌ كردو آن‌ دو با گروههای مسلح‌ خود رهسپار تهران‌ شدند. البته‌ در اين‌ كار، اصرار انجمن‌ ايالتی كه‌ از هشدارهای روسيه‌ داير بر تجديد لشكركشی بيم‌داشت‌، بي‌تاثير نبود.
ستار و باقر در نوروز 1289 تبريز را به‌ قصد تهران‌ ترك‌ كردند. در زنجان‌، شيخ‌ محمد خيابانی و ميرزا اسماعيل‌ نوبری و برخی از وكلای مجلس‌ درملاقاتی با اسماعيل‌ اميرخيزي‌، منشی و مشاور ستار، از رفتن‌ باقرخان‌ و ستارخان‌ به‌ تهران‌ ابراز نگرانی كردند. اميرخيزی چاره‌ كار را در اين‌ ديد كه‌آخوند خراسانی آنها را به‌ عتبات‌ دعوت‌ كند پس‌ چون‌ مجاهدان‌ به‌ قزوين‌ رسيدند، از علمای نجف‌ تلگرافی رسيد كه‌ آنها را به‌ تشرف‌ فرا مي‌خواند. بااين‌ همه‌، استقبال‌ گرم‌ مردم‌ از مجاهدان‌ در همه‌ شهرها و آمادگی تهرانيان‌ برای استقبال‌ موجب‌ شد تا سردار و سالار هر دو سفر به‌ عراق‌ را به‌ پس‌ ازديدار از تهران‌ موكول‌ كنند.
برخی گزارشها حاكی از آن‌ است‌ كه‌ علمای نجف‌ به‌ درخواست‌ مستشارالدوله‌، رئيس‌ مجلس‌ شورای ملی - كه‌ از آلت‌ دست‌ شدن‌ اين‌ دو توسط‌«اشخاص‌ مغرض‌ و معاند» بيمناك‌ بود - و نيز درخواست‌ محرمانه‌ سپهدار اعظم‌ از آخوند خراسانی‌، باقرخان‌ و ستارخان‌ را به‌ عراق‌ دعوت‌ كردند. به‌هر حال‌ سردار و سالار ملی در ميان‌ استقبال‌ بي‌سابقه‌ مردم‌ وارد تهران‌ شدند و دولت‌ به‌ پذيرايی با شكوهی از آنان‌ پرداخت‌ و احمدشاه‌ جوان‌ هر دورا سخت‌ محترم‌ داشت‌. آنگاه‌ ستارخان‌ را نخست‌ در باغ‌ صاحب‌ اختيار، و سپس‌ در پارك‌ اتابك‌ و باقرخان‌ را در باغ‌ عشرت‌ آباد جای دادند ومجلس‌ شورای ملی نيز با اهدای لوحی به‌ تقدير از آنها برخاست‌ و تصويب‌ كرد كه‌ ماهانه‌ به‌ هريك‌ 1000 تومان‌ مقرری پرداخت‌ گردد.
در اين‌ ميان‌ نزاع‌ ميان‌ اعتداليون‌ و انقلابيون‌ يا دموكراتها در حكومت‌ مشروطه‌ به‌ اوج‌ رسيده‌ بود جناح‌ اعتدالی كه‌ بسياری از اشراف‌ و فئودالها را دربر مي‌گرفت‌، از آغاز ورود باقرخان‌ و ستارخان‌ به‌ تهران‌ مي‌كوشيد به‌ آنها نزديك‌ شود و از وجودشان‌ برای عقب‌ راندن‌ انقلابيون‌ بهره‌ جويد؛ چنانكه‌دموكراتها گويا پيش‌بينی مي‌كردند و به‌ همين‌ سبب‌، نمي‌خواستند اين‌ دو وارد تهران‌ شوند، در نتيجه‌ تمايل‌ ستار و باقر به‌ اين‌ جناح‌، روابط‌ آنها باكسانی چون‌ سپهدار اعظم‌ و سردار منصور و سردار محبی روی به‌ گرمی نهاد، ولی با سردار اسعد و ديگر سران‌ بختياری صميميتی حاصل‌ نشد.انقلابيون‌ نيز به‌ نوبه‌ خود كوششها كردند تا ميان‌ ستار و باقر را به‌ هم‌ زنند، ولی تحريكات‌ اعتداليون‌ به‌ جايی رسيد كه‌ باقرخان‌ در مجلسی‌، بر ضدنمايندگان‌ دموكرات‌ مجلس‌ سخنانی درشت‌ گفت‌ و به‌ تدريج‌ روابط‌ ميان‌ دو سردار تبريزی با سيدحسن‌ تقی زاده‌، رهبر انقلابيون‌ تيره‌ گرديد، تا آنجاكه‌ وقتی ستارخان‌ خواهان‌ تبعيد تقی‌زاده‌ شده‌، باقرخان‌ هم‌ از او پشتيبانی كرد.
نزاع‌ ميان‌ اعتداليون‌ و دموكراتها به‌ يك‌ رشته‌ خشونتها و قتلهايی منجر گرديد كه‌ عده‌ای از سران‌ مشروطه‌ و دولتمردان‌ نامدار از قربانيان‌ آن‌ بودند تاسرانجام‌ بر اساس‌ مصوبه‌ مجلس‌ شورای ملی و دستور كابينه‌ مستوفی‌الممالك‌، يفرم‌ خان‌ رئيس‌ نظميه‌ تهران‌ اعلام‌ كرد كه‌ مجاهدان‌ بايد ظرف‌ 48ساعت‌ سلاحهای خود را تحويل‌ دهند و اين‌ كار به‌ نزاع‌ و جنگ‌ ميان‌ مجاهدان‌ و قوای دولتی در محل‌ اقامت‌ ستارخان‌ انجاميد و باقرخان‌ هم‌ باگروه‌ خود بی‌درنگ‌ به‌ ستارخان‌ پيوست‌ (30 رج‌ 1328). سرانجام‌ قوای دولتی فائق‌ آمد و باقرخان‌ دستگير شد و مورد تحقير و توهين‌ قرار گرفت‌ واموال‌ مجاهدان‌ و لوحه‌ اهدايی به‌ سالار و سردار ملی به‌ يغما رفت‌.
سردار و سالار ملی به‌ ناچار در تهران‌ ماندند يا نگاه‌ داشته‌ شدند. ستارخان‌ 4 سال‌ بعد درگذشت‌ و باقرخان‌ نيز چند سال‌ بعد، در آغاز جنگ‌ جهاني‌اول‌ در زمره‌ گروهی از آزادي‌خواهان‌ در محرم‌ 1334 / نوامرا 1915 رهسپار قلمرو عثمانی در عراق‌ شد، ولی شكست‌ آلمان‌ در اين‌ ناحيه‌ و پراكنده‌شدن‌ آزادی خواهان‌، باقرخان‌ و يارانش‌ را به‌ فكر بازگشت‌ به‌ ايران‌ انداخت‌، وی و يارانش‌ در راه‌ بازگشت‌ در حدود مرز قصر شيرين‌ در خانه‌ مردي‌به‌ نام‌ محمد امين‌ طالبانی بيتوته‌ كردند ولی شبانگاه‌ همه‌ به‌ دست‌ او كه‌ طمع‌ در اموالشان‌ بسته‌ بود، كشته‌ شدند (ح‌ 1335 ق‌ / 1917 م‌). چند روز بعدماموران‌ انگليسی كه‌ از سابقه‌ شرارتهای محمدامين‌ آگاه‌ بودند، از ماجرا خبر يافتند و او را گرفتند و پيكر باقرخان‌ را كه‌ در گودالی دفن‌ شده‌ بود،يافتند. محمدامين‌ طالبانی اعدام‌، و باقرخان‌ همانجا به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. بعدها در آذرماه‌ 1325 مجسمه‌ای از او در ميدان‌ شهرداری تبريز نصب‌كردند، ولی با سقوط‌ حكومت‌ پيشه‌وري‌، آن‌ مجسمه‌ نيز در زمره‌ چيزهای ديگر از ميان‌ رفت‌. در آذرماه‌ 1354 جسد باقرخان‌، سالار ملی از روستاي‌محمد امين‌ كه‌ اكنون‌ بيشمان‌ نام‌ دارد، به‌ تبريز منتقل‌ و با احترام‌ در گورستان‌ طوبائيه‌ دفن‌ شدند و بنايی شايسته‌ بر گور او برپا گرديد و چندی بعد نيزيكی از خيابانهای تبريز «سالار ملي‌» نام‌ گرفت‌. باقرخان‌ تنها يك‌ دختر به‌ نام‌ ربابه‌ داشت‌ كه‌ در 31 خرداد 1347 ش‌، 7 سال‌ پيش‌ از انتقال‌ پيكرپدرش‌ به‌ تبريز، درگذشت‌.
سه شنبه 14 دی 1389  6:58 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

محمودخان اشرف زاده

مرحوم محمودخان اشرف زاده، فرزند ميرزاعلی اشرف خان معروف به قنسول، فرزند ميرزاعلی اکبر مترجم باشی بود. ميرزاعلی اکبر مترجم باشی زبان روسی و فارسی را خوب می دانست، در قونسولخانه روسيه در تبريز شغل مترجمی داشت. خود از ثروتمندان معتبر تبريز بود. مسجد صاحب الامر و گلدسته ها و گنبد آن را او ساخته . معروف است که يک روز قونسول روس را به منزل خود دعوت کرده بود و با سوزانيدن منات روسی در سماور، به او چای تهيه نموده نموده بود. ميرزاعلی اشرف خان فرزند او و پدر صاحب ترجمه پس از پدر به مترجم باشی گری قونسولخانه منصوب شد، به همين مناسبت به قونسول اشتهار داشت.
ميرزا محمودخان اشرف زاده جوانی منورالفکر بود و زبان روسی را نيک می دانست. پس از مشروطيت از آن طرفداری کرد و به صف آزاديخواهان پيوست. پس از ورود قوای روس وی در روزنامه فروردين چاپ ارومی در ستون مخصوص تحت عنوان داغدان باغدان از دولت روسيه و شخص نيکلا بد نوشت. قونسول روس هر چه قوه داشت سعی کرد که او را از آزاديخواهی منصرف سازد؛ چه، وی تا اندازه ای به دولت امپراطوری بستگی داشت و قونسول نمی خواست درباره او اقدامات شديد کند. اما اين همه مؤر نيفتاد. بالاخره کماندان روس وی را توقيف نمود و مضروب ساخت.
می گويند صاحب منصبی که مأمور کتک زدن به او بود گريه می کرده و می گفته که با اين جوان بايد ما بهتر از اين رفتار کنيم، اين جوان وطن پرست است. قونسول روس او را از آذربايجان تبعيد کرد. وی به غرب مسافرت نمود و در هرسين از طرف مخالفين مشروطيت مقتول گرديد. اين واقعه در ايام فتنه سالارالدوله بود.
مرحوم ميرزاعلی اکبرخان معروف به قونسول بعد از پدر مترجم قونسول روس بود. مردی متدين و وطن پرست و نيکوکار بود. پس از آنکه روس ها وارد تبريز شدند، وی از مقام خود در قونسولخانه به نفع آزاديخواهان استفاده کرد و آلام مردم تبريز را تخفيف داد. گاهی وجهه خود را برای خاطر يک مظلوم در پيش قونسول به خطر می انداخت. از جمله زنی از اهالی خسروشاه به وی متوسل شده بود که شجاع الدوله خيال دارد شوهر مرا بکشد. وی نامه ای به شجاع الدوله نوشت و در آن شوهر آن زن را به وی توصيه کرد. شجاع الدوله به نامه او ترتيب اثر نداد. وی برآشفت، نامه ای تند به او نگاشت و در آخر نامه اين شعر را نوشت:
                             ترسم که يکی ز اهل وطن زنده نماند
                              با اين دل بيگانه پرستی که تو داری
شجاع الدوله فوراْ پيش قونسول رفت، مکتوب را به او نشان داد و از ميرزاعلی اکبرخان سعايت نمود. قونسول دستور داد که محبوس را در کالسکه قونسولخانه بنشانند و به ميرزاعلی اکبرخان تحويل دهند. به شجاع الدوله گفت ميرزاعلی اکبرخان وطن پرست است، اگر او وطن پرست نبود ما با او همکاری نمی کرديم.
در وطن پرستی او همين بس که با وصف نفوذ در قونسولخانه وقتی که همه مردم تغيير تابعيت داده تابعيت روس را قبول می کردند وی تابعيت ايران را ترک نکرد. پس از سقوط تزار، آزاديخواهان دسته جمعی به منزل او رفته از طرف ملت از مساعدت ها و نيکوئی های او نسبت به آزاديخواهان تشکر کردند. وی پس از تغيير رژيم روسيه، حاضر نشد دو مرتبه در قونسولخانه روس کار کند. به قونسول جديد گفت که نيکلا نسبت به من و پدرم و جدم حق نان و نمک داشت، سزاوار نيست که در سر پيری حق نمک او را فراموش کنم. وی مدتی حاکم ارومی و ساوجبلاغ بود. در 1311 شمسی درگذشت.
فرزندان او آقای ابوتراب اشرفی از مأمورين عاليرتبه ماليه آذربايجان و آقای سرهنگ اشرف اشرفی و سرهنگ ابوالفتح اشرفی از صاحب منصبان قشون ايرانند.هرسه برادر حسن معاشرت و ادب و وطن پرستی را از پدر به ارث دارند.

 

سه شنبه 14 دی 1389  6:59 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

علی اصغرخان امین السلطان

ميرزا علي اصغر خان امين السلطان فرزند آقا ابراهيم امين السلطان در سال 1275ق در تهران متولد شد و به تبع پدرش به دربار ناصري راه يافت و در 1300ق با فوت پدرش، شاه او را ملقب به امين السلطان کرد. او از رجال مهم دوره قاجار بود.
 
 
امين السلطان در مناصب مهم و مختلف مشغول به كار شد. و از سال 1306ق به وزيراعظمي منصوب و در سال 1310 رسماً به صدارت گماشته شد. ميرزا علي اصغر خان در سه سفر ناصرالدين شاه به فرنگستان او را همراهي كرد و  هر بار در اين سفرها امتيازاتي مانند، كشتيراني در رود كارون، امتياز رژي (انحصار توتون و تنباكو) و بانك شاهي را به بيگانگان انگليسي اعطا مي كرد.واگذاري اين امتيازات هر روز بر تعداد دشمنان وي مي افزود و جنبش رژي به رهبري آيت الله ميرزاي شيرازي او را منفورتر از پيش نمود.
 
 
در سال 1313ق زماني كه ناصرالدين شاه به دست ميرزا رضاي كرماني در حرم حضرت عبدالعظيم ترور شد، اتابك كه سياستمداري زيرك بود براي حفظ آرامش در شهر در مسير به سمت تهران در كالسكه چنين وانمود كرد كه شاه آسيبي نديده و سالم است. او پس از به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه نيز باز به صدارت منصوب شد اما عمر اين صدارت چندان طولاني نبود و در 1314ق به علت گرايش هايي كه به روسها پيدا كرده بود و با فشار انگلستان از كار بركنار و دو سال به قم تبعيد شد، اما در سال 1316ق تبعيد وي پايان يافت و به تهران دعوت شد تا بر مسند صدارت تكيه زند . از اقدامات وي در اين دوره استقراض از دولت روسيه بود تا بتواند شاه قاجار را راهي سفر اروپا كند و اين خوش خدمتي او را ملقب به اتابك اعظم كرد. خيانتهاي امين السلطان كار را به جايي رساند كه در 1321ق از سوي علماي مقيم عتبات عاليات تكفير شد و اين حكم موجب شد تا از صدارت بركنار شود و اين بار راهي اروپا شد و در زمان انقلاب مشروطه در خارج از كشور بود . در 1325ق كه محمد علي شاه بر روي كار آمد بهترين راه حل مشكل خود را در بازگشت امين السلطان به ايران ديد تا از تجربيات وي استفاده كند. امين السلطان ابتدا از پذيرش درخواست شاه سر باز زد و در همين حال مردم و نمايندگان نخستين مجلس شوراي ملي نيز با بازگشت وي مخالفت كردند، اما حاميان وي دست از فعاليت بر نمي داشتند تا زمينه براي بازگشت وي مهيا شود. در همين احول در 26 فروردين 1285 ميرزا عباس خان مهندس كه از اروپا عازم ايران بود به علت شباهت ظاهري بسيار به امين السلطان از سوي مجاهدين باكو ترور و به قتل رسيد. اين امر موجب وحشت امين السلطان شد و با تدبير امنيتي در 6 ربيع الاول 1325/30 فروردين 1285 به انزلي وارد شد و مجاهدين به محض ورودش به محافظانش حمله كردند و همين حركت موجب شد تا او به كشتي خود بازگردد. سرانجام مجلس شوراي ملي موافقت خود را با ورود امين السلطان به ايران اعلام كرد و تلگرافي از مجاهدين و مردم خواست تا اجازه ورود را به امين السلطان بدهد. امين السلطان به محض ورود به تهران به صدارت منصوب شد، اما اين دولت سه ماه بيشتر نپاييد. برخلاف دولتهاي قبلي وي، در اين دولت با اوضاع نابساماني رو به رو شد كه براي ايجاد آرامش در آن بايستي به سختي تلاش مي كرد.
 
 
هرج و مرج پس از انقلاب مشروطه دامن وي را نيز گرفت. در 21 رجب 1325 براي معرفي وزير فرهنگ و عدليه خود به مجلس رفت و پس از پايان جلسه علني و غير علني مجلس، شب هنگام از مجلس خارج شد و قصد سوار شدن به كالسكه خود راداشت كه از سوي عباس آقاي تبريزي به قتل رسيد. عباس آقاي تبريزي پس از اين اقدام خود نيز از ترس اينكه مبادا دستگير شود با شليك گلوله اي در دهانش خود را كشت. در جيب او تنها ورقه هويتش كارتي بود به اين شرح : عباس آقاي صراف تبريزي «عضو انجمن فدايي ملت» اين اقدام را حيدر خان عمو اوغلي هدايت كرد.
 
 
مشروطه خواهان تندرو برخي نمايندگان مجلس از اين اقدام شادمان شدند براي عباس آقاي تبريزي گمنام مراسم عزاداري با شكوهي برگزار شد، اما براي اتابك تنها سوگواري ساده اي از سوي بستگانش برپا شد. بستگان او قبلاً از سوي اشخاص بيگانه تهديد شده بودند. قتل اتابك زماني روي داد كه قرارداد 1907 به امضاء رسيد و ايران در هرج و مرج به سر مي برد و توان اعتراض به اين قرارداد ننگين تقسيم كشور نداشت.
 
سه شنبه 14 دی 1389  7:00 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

ابوالحسن خان شیرازی

ميرزا ابوالحسن خان شيرازي از رجال معروف اوايل دوره قاجار، خواهرزاده حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله شيرازي و پسر دوم ميرزا محمدعلي در سال 1192ق در شيراز متولد شد.
 
 
در سال 1215ق فتحعلي شاه ميرزا ابراهيم خان کلانتر شيرازي را كه از عوامل انگلستان بود از صدارت معزول و زنداني ساخت. در آن هنگام ميرزا ابوالحسن خان، حاكم شوشتر بود و به دستور فتحعلي شاه به تهران احضار شد. شاه قصد نابودي وي را داشت ولي با وساطت عده اي از درباريان بخشيده شد و از مرگ نجات يافت و به اقامت اجباري در شيراز تن داد. 1
 
 
ميرزا ابوالحسن خان با ياري انگليسيها از شيراز گريخت و راهي بمبئي شد و چندي بعد كه فهميد فتحعلي شاه بازماندگان حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله را مورد تفقد قرار داده عازم شيراز شد و در تشكيلات حكومتي حسين علي ميرزا فرمانفرما به منسب يساولي سرافراز شد. مشاراليه به سال 1224ق به فرمان فتحعلي شاه به عنوان سفير ايران به همراه جيمز موريه منشي سفارت انگلسان و مؤلف كتاب حاجي باباي اصفهاني روانه لندن شد.
 
 
ميرزا ابوالحسن خان ايلچي از همان ابتدا تحت تأثير جنبه هاي مادي تمدن غرب قرار گرفت و با حيرت به سير و سياحت در آن ديار پرداخت و در نهايت كتاب حيرت نامه سفرا را كه از سر ذلت، ايرانيان را به تقليد از غرب در همه عرصه ها تشويق مي كرد به عنوان تحفه سفر با خود به ايران آورد.
 
 
وي تحت تعليمات مهماندار خود سرگور اوزلي به عضويت لژ فراماسونري انگلستان درآمد.2 سرگور اوزلي مأموريت داشت تا با همكاري ايلچي در ايران لژ فراماسونري تأسيس نمايد. اين دو براي دستيابي به مقاصد خود تعداد قابل توجهي از رجال ايران را وارد حلقه فراماسونري ساختند. ميرزا ابوالحسن خان به مدت 35 سال يعني تا پايان عمر از دولت انگلستان مقرري دريافت داشت. نامبرده پس از 8 ماه به اتفاق سرگور اوزلي كه به سمت وزيرمختار انگليس در ايران انتخاب شده بود از لندن به ايران بازگشت و سالها در دوران حكومت فتحعلي شاه و محمد شاه به خدمت پرداخت.
 
 
مشاراليه در سال 1228ق كه عهدنامه گلستان پس از 10 سال جنگ بين ايران و روسيه منعقد شد، به نمايندگي از جانب ايران عهدنامه مذكور را با نمايندگان روسيه امضاء كرد و به امضاي فتحعلي شاه نيز رسانيد. سپس از سوي شاه ايران مأموريت يافت تا به پترزبورگ رفته و عهدنامه را به امضاي امپراتور روسيه نيز برساند و درباره باز پس گرفتن قسمتي از خاك ايران كه روسيه متصرف شده بود با امپراتور مذاكره نمايد. پس از انجام اين مأموريت بار ديگر در سال 1233ق به سمت سفير ايران در لندن انتخاب شد. وي ضمن تصدي مسئوليت سفارت انگلستان، همزمان سفارت عثماني، اتريش و فرانسه را نيز عهده دار بود و پس از سه سال اقامت در اروپا به سال 1236ق به ايران بازگشت.
 
 
نخستين دوره وزارت ميرزا ابوالحسن خان به عنوان وزير دول خارجه از سال 1239ق تا 1250ق به طول انجاميد و در همين دوران بار ديگر روابط ايران و روسيه رو به تيرگي گراييد و دوره دوم جنگهاي ايران و روسيه در ذيحجه سال 1241ق آغاز شد. سال 1243ق ميرزا ابوالحسن خان وزير خارجه وقت جهت عقد قرارداد صلح با روسيه تزاري و خاتمه دادن به جنگ، به مذاكره پرداخت كه حاصل آن، عهدنامه تركمنچاي بود.
 
 
يك سال پس از انعقاد قرارداد صلح، ميرزا ابوالحسن خان از عزيمت به روسيه جهت عذرخواهي به دليل قتل گريبايدوف سرباز زد و در نتيجه خسروميرزا پسر هفتم عباس ميرزا به همراهي هيئتي عازم آن ديار شد.
 
 
ميرزا ابوالحسن خان در دوران حكومت محمد شاه از سال 1254ق تا 1262ق براي بار دوم به وزارت دول خارجه منصوب شد و سرانجام در سال 1262ق ديده از جهان فرو بست.
 
سه شنبه 14 دی 1389  7:01 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

دکتر محمد مصدق

محمد مصدق فرزند ميرزاهدايت‏الله وزير دفتر در سال 1261ش در تهران متولد شد. نسبت او از سوي مادرش نجم‏السلطنه به فتحعلي شاه مي‏رسيد. پس از پايان تحصيلات مرسوم زمان به دربار ناصري راه يافت و با فوت پدر از سوي ناصرالدين شاه ملقب به « مصدق‏السلطنه» شد. در زمان مظفرالدين شاه مستوفي خراسان شد اما با تأسيس مدرسه علوم سياسي در تهران، او که به فراگيري علم علاقه بيشتري داشت شغل دولتي را رها کرد و به تهران آمد تا به اين مدرسه راه يابد.


پس از چندي با مشروطه‏خواهان همآوا شد. پس از پيروزي انقلاب مشروطه کانديداي نمايندگي نخستين دوره مجلس شوراي ملي بود اما کمي ِ سن باعث رد اعتبارنامه‏اش شد.


مصدق بار ديگر براي ادامه تحصيل راهي اروپا شد اما بيماري مانع تحصيل شد و به تهران بازگشت تا اينکه مجدداَ به همراه خانواده خود به اروپا رفت و موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته حقوق شد. پس از بازگشت به موطن مدتي در مدرسه علوم سياسي تدريس کرد و از پذيرش مشاغل دولتي سرباز زد. او که از مخالفان وثوق‏الدوله بود در زمان صدارت وي تهران را ترک کرد و به اروپا رفت و زماني که مسئله انعقاد قرارداد 1919 مطرح شد مصدق در نشريات خارجي مقالات متعددي بر ضد اين قرارداد منتشر کرد.


با سقوط وثوق‏الدوله و روي کار آمدن مشيرالدوله، دکتر مصدق به ايران بازگشت و مدتي نيز استاندار فارس بود. اما وقتي نوبت به صدارت سيدضياءالدين طباطبايي رسيد، مصدق به اعتراض از استانداري فارس استعفا کرد و احمدشاه نيز استعفاي وي را پذيرفت.


دکتر مصدق پس از برکناري سيدضياء در 1300، يک سال حکومت آذربايجان را عهده‎دار بود که به خوبي نيز از عهده آن برآمد و پس از آن در دولت ميرزاحسن خان مشيرالدوله به وزارت خارجه منصوب شد. اما دولت مشيرالدوله ديري نپاييد و حال نوبت صدارت سردارسپه بود. مصدق در اين دولت سمتي نداشت و خود را براي انتخابات دوره پنجم مجلس شوراي ملي کانديدا کرد و به مجلس راه يافت. مجلس پنجم، همان مجلسي بود که نمايندگان آن رأي به انحلال سلطنت قاجار دادند اما وکلايي چون دکتر مصدق، سيدحسن مدرس و چند نماينده ديگر با اين طرح مخالفت کردند. دکتر مصدق در نطقي با ادله قانوني مخالفت خود را با واگذاري سلطنت به رضاخان چنين شرح داد و ديکتاتوري رضاخان را پيش بيني کرد:


            در مملکت مشروطه رئيس‏الوزراء مهم است نه پادشاه. پادشاه فقط مي‏تواند به واسطه رأي اعتماد مجلس يک رئيس‏الوزرايي را به کار بگمارد. خوب اگر ما قايل شويم که آقاي رئيس‏الوزراء پادشاه بشوند آن وقت در کارهاي مملکت هم دخالت مي‏کنند و همين آثاري که امروز از ايشان ترشح مي‏کند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد کرد. شاه هستند، رئيس‏الوزراء هستند، فرمانده کل قوا هستند.


دکتر مصدق در دوره ششم نيز نماينده مجلس بود و به همراه سيدحسن مدرس با طرحهاي رضاشاه مخالفت خود را ادامه داد و پس از پايان اين دوره مجلس از سياست کناره گرفت و گاه در احمدآباد و گاه در اروپا بود. اما شهرباني رضاخان مصدق را بي نصيب نگذاشت و در 1319 دستگير و به بيرجند و احمدآباد تبعيد شد. يک سال بعد، در شهريور 1320 پس از سقوط رضاخان، مصدق نيز آزاد شد و اين بار به نمايندگي دوره 14 برگزيده شد. از اقدامات وي در اين مجلس مخالفت با تصويب اعتبارنامه سيدضياءالدين طباطبايي و برشمردن خيانتهاي وي، مخالفت با واگذاري امتياز نفت شمال به شوروي و ارائه طرح منع نخست‏وزير، وزير و اشخاص ديگر براي مذاکره درخصوص امتياز نفت با نمايندگان کشورها يا شرکتهاي خارجي بود که اين طرح وي همان روز ارائه به تصويب رسيد و عملاَ دولت را در واگذاري امتياز نفت فلج کرد. از مخالفان اين طرح نمايندگان توده‏اي مجلس چون ايرج اسکندري، رضا رادمنش و... بودند. مصدق در انتخابات دوره پانزدهم متوجه دخالت دولت قوام در انتخابات شد و به همراه همفکران خود 4 روز در دربار متحصن شد. اما اين تحصن نتيجه‏اي نداشت و قوام‏السلطنه بر اريکه قدرت تکيه زد.


در انتخابات دوره شانزدهم، مصدق به همراه ديگر همفکران خود بار ديگر براي کسب آزادي انتخابات در دربار متحصن شدند و اين بار نتيجه اين تحصن تشکيل حزبي به نام ” جبهه ملي“ و ابطال انتخابات تهران بود. دکتر مصدق در مجلس شانزدهم عضو کميسيون مخصوص نفت بود و براي ملي شدن صنعت نفت به همراه ديگر نمايندگان جبهه ملي تلاش مي‏کرد.


در 1329 سپهبد حاج علي رزم‏آرا نخست‏وزير شد و نمايندگان جبهه ملي به شدت با وي مخالفت کردند چرا که او از مخالفان سرسخت ملي شدن صنعت نفت بود. ترور او راه را براي پيشبرد مقاصد مليون باز کرد و در 29 اسفند 1329، مجلس صنعت نفت را ملي اعلام کرد.


دولت علاء که پس از رزم‏آرا روي کار آمده بود توان صدارت در آن اوضاع بحراني را نداشت و به همين خاطر، نخست‏وزيري به دکتر مصدق واگذار شد و او در ارديبهشت 1330 دولت خود را بدون اطلاع قبلي اعضاي جبهه ملي معرفي کرد و اين خود موجب کدورت اعضاي جبهه ملي شد.


از اولويتهاي دولت دکتر مصدق ملي شدن صنعت نفت و قطع دست استعمار انگلستان از اين صنعت بود و او موفق شد به رغم مشکلات فراواني که بر سر راهش بود اين طرح را اجرا کند و شيرهاي نفت را بر روي انگلستان بست. دکتر مصدق در خرداد 1331 براي حضور در دادگاه لاهه که انگلستان شکايت خود را در مخالفت با ملي شدن نفت ايران به آن ارجاع داده بود راهي هلند شد. مصدق پس از بازگشت دولت جديد خود را به شاه معرفي کرد. در اين دولت پست وزارت جنگ را نيز خود برعهده گرفته بود که با مخالفت شاه مواجه شد. شاه چندان تمايلي نداشت که کل قدرت را به وي واگذار کند. نتيجه اين بحث و جدل، استعفا و خانه‏نشيني مصدق بود. اما رهبر روحاني نهضت ملي شدن نفت آيت‏الله کاشاني اين بار زمام امور را در دست گرفت و قيام 30 تير حاصل فراخوان وي بود. مصدق تنها 4 روز از نخست‏وزيري برکنار شد و قوام‏السلطنه که چندان رقيب مناسبي براي او نبود دولتش در 30 تير 1331 سقوط کرد. همزمان با اين پيروزي، ديوان لاهه نيز رأي خود را به نفع ايران صادر کرد و عدم صلاحيت خود را در رسيدگي به شکايت دولت انگلستان اعلام نمود.


دکتر مصدق از روز 31 تير 1331 تا 28 مرداد 1332 بار ديگر بر مسند نخست‏وزيري تکيه زد اما توطئه‏هاي مخالفان داخلي و خارجي و اختلافي که بين او و آيت‏الله کاشاني به وجود آمد، درها را براي رخنه نفوذ دشمنان بزرگي چون امريکا و انگلستان باز کرد و همدستي اين دو استعمارگر به کودتاي 28 مرداد و سقوط دولت وي انجاميد. دکتر مصدق پس از کودتا محاکمه و به احمدآباد تبعيد شد و در اسفند 1345 در بيمارستان نجميه تهران درگذشت.

 

سه شنبه 14 دی 1389  7:02 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

امیر نظام گروسی

امير نظام ـحسن علي خان گريسي در سال 1236 در شهر بيجار به دنيا آمد . امير نظام در اوايل سلطنت ناصر الدين شاه به اتفاق سلطان مرا د ميرزا حسام السلطنه به دفع فتنه حسن خان سالار مامور گشته و بعد از فراغت از آن با در جه سر تيپي مامور تسخير هرات گشت وسپس با دو فوج گروسي محافظت قلعه هرات را به عهده گرفت .وي بعد از مصالحه في مابين ايران و انگليس به بغداد رفت و بعد به تهران بازگشت و محافظت نظاميه داراالخلافه را عهده دار شد . وزير مختاري دربار دولتين فرانسه و انگليس به وي سپرده شد و از راه استانبول عازم پاريس و لندن گرديد و پس از هفت سال و انجام تحصيلات زبا ن فرانسه به تهران مراجعت کرد . او يك سال در تهران بود و پس از آن مامور سفارت استانبول شد .وي به تهران مراجعت كرد و به وزارت فوايد عامه منصوب شد .امير نظام درمسافرت اول ناصرالدين شاه به فرنگ التزام ركاب بود و پس از ان ماموريت هاي ديگري به عهده وي قرار گرفت كه شايستگي خود را در آنها نشان داد . در اواخر صفر 1309 به تهران احضار و به حكمراني ايالتي سمت پيشكاري مملكت آذر بايجان به خدمت محمد علي ميرزا وليعهد به آذربايجان رفت. اميرنظام در سال 1317در شهر كرمان بدرود حيات گفت.
  والدين و انساب : امير نظام ـحسن علي خان گروسي در سال 1236 در شهر بيجار به دنيا آمد . وي يكي از امرا و حكام بزرگ عهد قاجار است كه پدر در پدر رياست ايل و حكومت ولايت گروس را داشته اند .   زمان و علت فوت : امير نظام گروسي پس از انجام ماموريت در آذربايجان در سال1317 در شهر كرمان بدرود حيات گفت و او را در ماهان در بقعه اي كه خود در زمان حيات آماده كرده بود به خاك سپردند .   مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : امير نظام در سال 1265 و اوايل سلطنت ناصر الدين شاه به اتفاق سلطان مرا د ميرزا حسام السلطنه به دفع فتنه حسن خان سلار مامور گشته و بعد از فراغت از آن با در جه سر تيپي در سال 1272 به اتفاق حسام السلطنه مامور تسخير هرات گشت و سپس با دو فوج گروسي محافظت قلعه هرات را به عهده گرفت . درسال 1273 بعد از مصالحه في مابين ايران و انگليس به بغداد رفت و در سال 1274 با دو فوج گروسي به تهران احضار و محافظت نظاميه داراالخلافه را عهده دار شد . در سال 1275 وزير مختاري دربار دولتين فرانسه و انگليس به وي سپرده شد و از راه استانبول عازم پاريس و لندن گرديد و پس از هفت سال و انجام تحصيلات زبا ن فرانسه درسال 1283به تهران مراجعت كرد . او يك سال در تهران بود و پس از آن مامور سفارت استانبول شد .وي در سال1289 به تهران مراجعت كرد و به وزارت فوايد عامه منصوب شد .امير نظام در سال 1291 و در مسافرت اول ناصرالدين شاه به فرنگ التزام ركاب بود و پس از ان ماموريت هاي ديگري به عهده وي قرار گرفت كه شايستگي خود را در آنها نشان داد . در اواخر صفر 1309 به تهران احضار و به حكمراني ايالتي سمت پيشكاري مملكت آذر بايجان به خدمت محمد علي ميرزا وليعهد به آذربايجان رفت.   مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : امير نظام ـحسن علي خان گروسي در سال 1236 در شهر بيجار به دنيا آمد . امير نظام در اوايل سلطنت ناصر الدين شاه به اتفاق سلطان مرا د ميرزا حسام السلطنه به دفع فتنه حسن خان سالار مامور گشته و بعد از فراغت از آن با در جه سر تيپي مامور تسخير هرات گشت و سپس با دو فوج گروسي محافظت قلعه هرات را به عهده گرفت .وي بعد از مصالحه في مابين ايران و انگليس به بغداد رفت و بعد به تهران بازگشت و محافظت نظاميه داراالخلافه را عهده دار شد . وزير مختاري دربار دولتين فرانسه و انگليس به وي سپرده شد و از راه استانبول عازم پاريس و لندن گرديد و پس از هفت سال و انجام تحصيلات زبا ن فرانسه به تهران مراجعت كرد . او يك سال در تهران بود و پس از آن مامور سفارت استانبول شد .وي به تهران مراجعت كرد و به وزارت فوايد عامه منصوب شد .امير نظام درمسافرت اول ناصرالدين شاه به فرنگ التزام ركاب بود و پس از ان ماموريت هاي ديگري به عهده وي قرار گرفت كه شايستگي خود را در آنها نشان داد . در اواخر صفر 1309 به تهران احضار و به حكمراني ايالتي سمت پيشكاري مملكت آذر بايجان به خدمت محمد علي ميرزا وليعهد به آذربايجان رفت. اميرنظام در سال 1317در شهر كرمان بدرود حيات گفت.
  چگونگي عرضه آثار : اميرنظام علاوه بر مديريت و انديشه هاي خردمندانه ،در سبك انشاءو شيوه خط مهارت داشت . خط شكسته وي در عين ملاحت يكي از استوار ترين خطوط تحرير است درحالي كه شكسته است رعايت اصول نستعليق هم درآن رعايت شده است و از آ ن همه درهمي و پيچيدگي كه دامن گير اين خط شده نجات پيدا كرد .
 
 

 

سه شنبه 14 دی 1389  7:03 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

عبدالحسین میرزا فرمانفرما

عبدالحسین میرزا  ( نصرت الدوله – سالار لشکر – فرمانفرما ) پسر دوم فیروز میرزا  نصرت الدوله فرمانفرما که در سال 1274 هجری قمری برابر 1236 هجری شمسی متولد و در سال 1303 هجری قمری پس از فوت پدرش ملقب به نصرت الدوله گردید . عبدالحسین میرزا نصرت الدوله پس از ازدواج با عزت السلطنه ( دختر مظفرالدین شاه  و نوه امیر کبیر ) در سال 1306 ق . بسمت صندوقدار ولیعهد تعیین گردید . در سال 1309 در سن 35 سالگی ملقب به سالار لشکر و رییس قشون آذربایجان شد . در سال 1312 ق. حکومت کردستان ضمیمه حکومت آذربایجان شده به ولیعهد داده شد و فرمانفرما از طرف مظفرالدین شاه  به حکمرانی کردستان تعیین و روانه گردید و چیزی نگذشت که در همین سال دوباره به حکومت کرمان منصوب گردید . در سال 1314 بر حسب طلاح دید امین السلطان به حکومت تهران منصوب شد و حکومت کرمان هم تحت نظر خودش بود . و چون داماد و برادر زن مظفرالدین شاه بود در همه امور حکومت دخالت می کرد و موی دماغ امین السلطان شد . پس از عزل امین السلطان به سمت وزارت جنگ رسید . اما در سال 1317 از وزارت جنگ معزول و به عراق تبعید شد . در سال 1325 ق. در اولین کابینه دوره مشروطه وزیر دادگستری بود . در سال 1334 ق. به صدر اعظمی رسید و خود به تشکیل کابینه مبادرت ورزید و خود نیز همزمان وزیر کشور بود . فرمانفرما صاحب 31 فرزند بود . در مجموع فرمانفرما که از متمولین تراز اول دوران خود شده بود مردی بود بسیار زرنگ – سیاس – پشت هم انداز – پر کار – مال بین – مطلع – ابن وقت – عاقل – مدبر – با عقل معاش – منظم و مرتب . فرمانفرما پس از مرگ فیروز میرزا نصرت الدوله فرزند ارشد خود دچار تالمات روحی شد و در سال 1318 خورشیدی در سن 82 سالگی در تهران درگذشت . ابتدا خواستند بنا به وصیت خود او وی را در مقبره ناصرالدین شاه دفن نمایند اما بنا به عللی میسر نشد و عاقبت او را در صحن حضرت عبدالعظیم در آن قسمت که معروف به باغ طوطی است دفن و مقبره ای برای وی ساختند .

سه شنبه 14 دی 1389  7:04 PM
تشکرات از این پست
mamiran
mamiran
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 466
محل سکونت : زنجان

عباس میرزا

یکی از شاهزاده‌های قاجار فرزند فتحعلی‌شاه و آسیه خانم بود. عباس میرزا همچنین ولیعهد و والی آذربایجان بود. وی قبل از مرگ پدرش از دنیا رفت.
 
عباس میرزا و عهدنامه ترکمنچای
پس از عهدنامه گلستان، دوره دوم جنگ‌های ایران و روسیه آغاز شد. در این میان جنگ گنجه مهم‌تر از همه می نمود عباس میرزا فرمانده سپاه ایران با حرکت به سوی گنجه در این منطقه سنگر گرفت. در این میان پاسکوویچ فرمانده سپاه روس نیز خود را به این منطقه رساند. ابتدا عباس میرزا به دلیل برخی آشفتگی‌ها در سپاه خود خواست که جنگی اتفاق نیافتد اماتلاش او موثر نیافتاد و جنگ وسیعی در این منطقه در گرفت. در پایان نیز سپاه روس فاتح میدان شد. عباس میرزا سرانجام در ناحیه ترکمانچای خواست که جلوی پاسکوویچ را بگیرد اما در آنجا نیز شکست خورد و سرانجام مجبور شد که شرایط صلح را بپذیرد. در این میان پاسکوویچ که خود را مغرور از فتح جنگ می دید برای سپاه ایران ضرب الاجلی تعیین کرد و گفت چنانچه تا پنج روز تکلیف صلح مشخص نشود عازم تهران خواهد شد.
 
شکست قوای عباس میرزا در جنگ اصلاندوز
با قتل سيتسيانف فرماندهی سپاه روسيه به عهده گودوويچ افتاد (اين دوران هم‌زمان است با فعاليت‌های گاردان در تقويت نظامی ايران). گودوويچ در سال ۱۲۲۳ ه. ق به صورت ناغافل به ايروان حمله برد. اما شکت خورد و برگشت. عباس ميرزا برای تنبيه سپاه روسيه از تبريز به نخجوان رهسپار شد و طی چند نبرد در اطراف شهر ايروان و درياچه گوگچه سپاهيان روس را مغلوب كرد. در سال ۱۲۲۵ه .ق. حسين خان قاجار حاكم ايروان عليه روس‌ها شورش كرد و جمع زيادی از روس‌ها را به اسيری گرفت و عازم تهران كرد. اين روزها (۱۲۲۶- ۱۲۲۵ه .ق) مقارن با خروج گاردان از ايران و ورود هيات نظامی انگليسی به ايران است. در اين زمان روس‌ها خواستار صلح با ايران شدند كه شرطشان اين بود كه مكان‌های متصرفه در تصرف آنها بماند و نيز ايران به آنها اجازه عبور از داخل كشور برای حمله به عثمانی را بدهد كه دولت ايران اين تقاضا را نپذيرفت. پس از ورود سرگرد اوزلی به علت رابطه دوستی كه ميان انگليس و روسيه ايجاد شده بود در پی آن شد كه بين ايران و روسيه، صلح برقرار كند و خواستار آن بود كه افسران انگليسی كه در سپاه ايران بودند از جنگ با روسيه دست بردارند. عباس ميرزا چون اصرار داشت جنگ ادامه يابد، جنگ ادامه يافت و سپاه ايران در محل اصلاندوز كنار رود ارس مقيم شدند. در اين هنگام روس‌ها غافلگيرانه به اردوی ايران حمله كردند. اگرچه سپاه ايران مقاومت زيادی نشان دادند اما به علت اختلافاتی كه بين سپاه ايران پيش آمد، نيروهای ايرانی مجبور به عقب نشينی به سمت تبريز شدند. فرمانده سپاه روسيه پس از فتح اصلاندوز، آذربايجان را از هر دو طرف مورد تهديد قرار داد. در اين زمان تركمانان خراسان شورش كردند. در اين ميان شاه ايران كه درصدد آماده كردن سپاهی برای سركوب نيروهای روسی بود به علت اوضاع ناآرام در چند جبهه تقاضای صلح كرد.

 

سه شنبه 14 دی 1389  7:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها