0

امام حسن مجتبي (ع)

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

امام حسن مجتبي (ع)

هفت ساله بود، كه در مجلس پدر بزرگش حضرت محمد (ص) شركت مي‏كرد، مجلس درس و احكام الهي و معارف اسلامي.
حضرت مجتبي (ع) به معارف آسماني، كه بر پيغمبر (ص) نازل مي‏شد، گوش فرا مي‏داد و آنها را حفظ مي‏كرد و خوب به خاطر مي‏سپرد.
آنگاه كه به خانه مي‏آمد، چنانچه برخي نوشته‏اند، كودك هفت ساله، چند متكا روي هم مي‏گذاشت و منبري مي‏ساخت و بر فراز آن مي‏نشست، آنچه را كه از مجلس پيامبر (ص) آموخته بود، مثل يك سخنران توانا، براي مادرش بيان مي‏كرد.
هنگامي كه پدرش حضرت علي (ع) به خانه مي‏آمد و مي‏ديد كه همسرش فاطمه (س)، از مطالب وحي و اخبار مسجد با خبر مي‏باشد، راز آن را سؤال مي‏كرد، جواب مي‏شنيد كه حسن (ع) مطالب را براي مادرش تعريف كرده است.
حضرت علي (ع) يك روز در خانه ماند و در پشت پرده‏اي پنهان شد و به انتظار نشست و گوش به زنگ ماند، تا از شيوه سخنراني كودك هفت ساله‏اش آگاه گردد. خيلي طول نكشيد، حسن (ع) به خانه آمد و آماده سخنراني شد، اما احساس كرد، وحشت و اضطرابي مانع سخنراني اوست و مانند روزهاي قبل نمي‏تواند سخن بگويد. مادر نيز در شگفت بود، زيرا در آن روز، فرزندش را در بيان مطالب ناتوان مي‏ديد!
كودك كه احساس كرده بود، شخصيت بزرگي در حال شنيدن سخنراني اوست، گفت:
مادر!تعجب نكن، گمان مي‏كنم، شخصيت بزرگي سخنراني مرا گوش مي‏كند.
ناگاه پدر از پشت پرده بيرون آمد، فرزند خويش را در آغوش كشيد و صورتش را بوسه باران كرد.
داستانهاي كودكي بزرگان تاريخ احمد صادقي اردستاني

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

شنبه 11 دی 1389  8:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها