امام حسن مجتبي (ع)
شنبه 11 دی 1389 8:11 PM
| هفت ساله بود، كه در مجلس پدر بزرگش حضرت محمد (ص) شركت ميكرد، مجلس درس و احكام الهي و معارف اسلامي. حضرت مجتبي (ع) به معارف آسماني، كه بر پيغمبر (ص) نازل ميشد، گوش فرا ميداد و آنها را حفظ ميكرد و خوب به خاطر ميسپرد. آنگاه كه به خانه ميآمد، چنانچه برخي نوشتهاند، كودك هفت ساله، چند متكا روي هم ميگذاشت و منبري ميساخت و بر فراز آن مينشست، آنچه را كه از مجلس پيامبر (ص) آموخته بود، مثل يك سخنران توانا، براي مادرش بيان ميكرد. هنگامي كه پدرش حضرت علي (ع) به خانه ميآمد و ميديد كه همسرش فاطمه (س)، از مطالب وحي و اخبار مسجد با خبر ميباشد، راز آن را سؤال ميكرد، جواب ميشنيد كه حسن (ع) مطالب را براي مادرش تعريف كرده است. حضرت علي (ع) يك روز در خانه ماند و در پشت پردهاي پنهان شد و به انتظار نشست و گوش به زنگ ماند، تا از شيوه سخنراني كودك هفت سالهاش آگاه گردد. خيلي طول نكشيد، حسن (ع) به خانه آمد و آماده سخنراني شد، اما احساس كرد، وحشت و اضطرابي مانع سخنراني اوست و مانند روزهاي قبل نميتواند سخن بگويد. مادر نيز در شگفت بود، زيرا در آن روز، فرزندش را در بيان مطالب ناتوان ميديد! كودك كه احساس كرده بود، شخصيت بزرگي در حال شنيدن سخنراني اوست، گفت: مادر!تعجب نكن، گمان ميكنم، شخصيت بزرگي سخنراني مرا گوش ميكند. ناگاه پدر از پشت پرده بيرون آمد، فرزند خويش را در آغوش كشيد و صورتش را بوسه باران كرد. |
||
|
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.