0

مصیبت نامه عطار

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

آن شنودی تو که مردی از رجال

کرد از ابلیس سرگردان سؤال

گفت فرمودت خداوند ودود

از چه آدم را نکردی آن سجود

گفت میشد صوفئی در منزلی

بود در مهد بزر سنگین دلی

ماه روئی دختر سلطان عهد

برفتاد از باد ناگه پیش مهد

چشم صوفی بر جمال اوفتاد

آتشی در پر و بال او فتاد

دید روئی کافتابش بنده بود

صبح صادق را از آن لب خنده بود

در دل آن صوفی شوریده حال

آتشی بس سخت افکند آن جمال

عشق آن سلطان سر جادو پرست

در دل صوفی بسلطانی نشست

هر زمانش درد دیگر تازه کرد

دست کاریهای بی اندازه کرد

دل نبود از عشق در فرمان او

دل شد و برخاست آمد جان او

دختر القصه ازو آگاه شد

پیش مهدش خواند تا همراه شد

گفت ای صوفی چرا حیران شدی

این چه افتادت که سرگردان شدی

گفت صوفی را نباشد جز دلی

دل تو بردی اینت مشکل مشکلی

عشق تو دل برد و جان میخواهدم

جان ره عشقت نشان میخواهدم

شور ما از ماه تا ماهی رسید

هین اگر فریاد می خواهی رسید

گر توام درمان کنی من جان برم

نی بجان تو که گر درمان برم

دخترش گفتا که چندینی مگوی

وصل من در پرده چندینی مجوی

گرچه شیرینی و نیکوئیم هست

در فشانی در سخن گوئیم هست

گر به بینی خواهرم را یک زمان

تیر مژگانش کند پشتت کمان

آنچه آن را صوفیان گویند آن

از جمال خواهرم جویند آن

گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب

ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب

بنگر اکنون گر نداری باورم

کز پسم میآید اینک خواهرم

گر ببینی روی آن زیبا نگار

ننگری در روی چون من صد هزار

بنگرست آخر ز پس آن سست عهد

تا فرو افکند دختر پیش مهد

گفت اگر عاشق بدی یک ذره او

کی شدی هرگزبغیری غره او

صوفی پخته نبود او خام بود

مرد دم بود او و مرغ دام بود

خوش بود در عشق من گشتن تباه

پس بروی دیگری کردن نگاه

این چنین کس را ادب کردن نکوست

سر فرو افکندن از گردن نکوست

ظن چنان بردم که بس چست آمد او

امتحانش کردم و سست آمد او

خادمی را خواند و گفتا تن بزن

زود صوفی را ببر گردن بزن

تا کسی در عشق چون من دلنواز

ننگرد هرگز بسوی هیچ باز

قصهٔ ابلیس و این قصه یکیست

می ندانم تا کرا اینجا شکیست

گرچه مردودست هم نومید نیست

لعنت او را گوئیا جاوید نیست

گرچه این دم هست نومیدیش کار

در امیدی میگذارد روزگار

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

در رهی میشد سنائی بیقرار

دید کناسی شده مشغول کار

سوی دیگر چون نظر افکند باز

یک مؤذن دید در بانگ نماز

گفت نیست این کار خالی از خلل

هر دو را میبینم اندر یک عمل

زانکه هست این بیخبر چون آن دگر

از برای یک دومن نان کارگر

چون برای نانست کار این دو خام

هر دو را یک کار میبینم مدام

بلکه این کناس در کارست راست

وان مؤذن غرهٔ روی و ریاست

پس درین معنی بلاشک ای عزیز

از مؤذن به بود کناس نیز

تا تو با نفسی و شیطانی ندیم

پیشه خواهی داشت کناسی مقیم

گردرخت دیو از دل برکنی

جانت را زین بند مشکل برکنی

ور درخت دیو میداری بجای

با سگ و با دیو باشی هم سرای

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

آن یکی را دیگری سخت

بز گرفتی تو مرا ای شور بخت

گفت مجنونیش چون هستی تو خر

گر بزی بیشت نگیرد غم مخور

هرکه او صورت پرستی پیشه کرد

کی تواند از صفت اندیشه کرد

اصل صورت نفس شهوانی تست

اصل معنی جان روحانی تست

ترک صورت گیر در عشق صفت

تا بتابد آفتاب معرفت

صورتت جز خلط و خونی بیش نیست

مرد صورت مرد دور اندیش نیست

هرچه آن از خلط و خون زیبا بود

مبتلای آن شدی سودا بود

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

گفت با مجنون شبی لیلی براز

کای بعشق من ز عقل افتاده باز

تا توانی با خرد بیگانه باش

عقل را غارت کن و دیوانه باش

زانک اگر تو عاقل آئی سوی من

زخم بسیاری خوری در کوی من

لیک اگر دیوانه آئی در شمار

هیچکس را با تو نبود هیچ کار

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

بود مجنونی عجب نه سر نه بن

کز جنون گستاخ میگفتی سخن

زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد

این مگوی و گرد گستاخی مگرد

بس خطاست این ره که میجوئی مجوی

هم روا نیست اینچه میگوئی مگوی

گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست

هرچه آن دیوانه گوید آن رواست

گر سخنهای خطا باشد مرا

چون نیم عاقل روا باشد مرا

هیچ عاقل را نباشد یارگی

کو بپردازد دلی یکبارگی

با جنون از بهر او در ساختم

تادلم یکبارگی پرداختم

عاقلان را شرع تکلیف آمدست

بیدلان را عشق تشریف آمدست

تو برو ای زاهد و کم گوی تو

مرد نفسی زر طلب زن جوی تو

بیدلان را با زر و با زن چکار

شرع را و عقل را با من چکار

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر

روز عیدی بود بیرون شد ز شهر

دید خلقی بی عدد آراسته

هر یک از دستی دگر برخاسته

او میان جمله میشد بی خبر

ژندهٔ در بر برهنه پا و سر

آرزو کردش که چون آن خلق راه

جامهٔ نو باشدش در عیدگاه

رفت القصه سوی ویرانهٔ

پس خوشی آغاز کرد افسانهٔ

در دعا آمد که ای دانای راز

جامه و نان مرا کاری بساز

چون بروز عید آن میخواستی

کاین جهان خلق را آراستی

من چو خلقان نیز جان دارم ببین

نه لباسی ونه نان دارم ببین

نقد کن عیدی برای چون منی

کفشی و دستاری و پیراهنی

گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر

می نخواهم هیچ تاعید دگر

گر چه بسیاری بگفت آن بیقرار

می نشد چیزی که میخواست آشکار

گفت دستاریم کن این لحظه راست

جامه و کفشم اگر ندهی رواست

مدبری بر بام آن ویرانه بود

این سخن بشنود از دیوانه زود

ژنده دستاریش بود اندر جهان

سوی او انداخت و از وی شد نهان

چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت

گشت سودائی و صفرا درگرفت

زود در پیچید نومید و اسیر

سوی بام انداخت گفتا هین بگیر

این چو من دیوانه چون بر سر نهد

جبرئیلت را ده این تادر نهد

عاقلی گر گوید این شیوه سخن

هم بشرعش حد زن و هم زجر کن

این سخن گر عاقلی گوید خطاست

لیکن از دیوانه و عاشق رواست

این سخن دیوانگان را خوش بود

عاشقان را گرمی و آتش بود

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

موسی عاشق امام غرب و شرق

چون همه تن بودش اندر عشق غرق

بر زمین زد لوح توریت و شکست

کرد محکم ریش هارون را بدست

چون زعشق افتاد آمد راستش

حق نه این کرد ونه زان وا خواستش

تا بدانی کانچه عاشق را رواست

گر کسی دیگر روادارد خطاست

گه بود کان یک سخن گستاخ وار

از بسی طاعت فزون آید بکار

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

آن یکی دیوانه سرافراشته

سر بسوی آسمان برداشته

خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار

گر ترا نگرفت دل زین کار و بار

دل مرا بگرفت تا چندت ازین

دل نشد سیر ای خداوندت ازین

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست

گفت من بی برگم این کار خداست

مرد مجنون گفتش ای شوریده حال

من خدا را آزمودم قحط سال

بود وقت غز ز هر سو مردهٔ

و او نداد از بی نیازی گردهٔ

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

بود مجنونی نکردی یک نماز

کرد یک روزی نماز آغاز باز

سایلی گفتش که ای شوریده رای

گوئیا خشنودی امروز از خدای

کاین چنین گرمی بطاعت کردنش

سر نمیپیچی ز فرمان بردنش

گفت آری گرسنه بودم چو شیر

چون مرا امروز حق کردست سیر

میگزارم پیش اونیکو نماز

زانکه او با من نکوئی کرد ساز

کارگو چون مردمان کن هر زمان

تا کنم من نیز هم چون مردمان

عشق میبارد ازین شیوه سخن

خواه تو انکار کن خواهی مکن

شرع چون دیوانه را آزاد کرد

تو بانکارش نیاری یاد کرد

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

بیدلی بودست جانی بیقرار

سربرآوردی و گفتی زار زار

کای خدا گر مینداند هیچکس

آنچه با من کردهٔ در هر نفس

باری این دانم که تو دانی همه

پس بکن چیزی که بتوانی همه

این چه با من میکنی در هر دمی

می براید از دلت آخر همی

عزم جان داری ز من بربوده دل

اینچه کردی هرگزت نکنم بحل

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

چون تجلی بر رخ موسی فتاد

شور ازو در جملهٔدنیا فتاد

هرکه را بر رویش افتادی نظر

پیش او در باختی حالی بصر

چون تجلی از رخش پیدا شدی

هرکه دیدی زود نابینا شدی

گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب

همچنان میتافتی آن آفتاب

گر نهان بودی رخش گر آشکار

میربودی دیدهها را برقرار

رفت سوی حضرت و گفت ای خدای

چون کنم با این رخ دیده ربای

دیده و سر در سر این شد بسی

مینیارد دید روی من کسی

امرش آمد از خدای ذوالجلال

کانکه در شوری کند ناگاه حال

پس بدرّد خرقهٔ در شور عشق

بی سر و بن گم شود در زور عشق

گر ازان خرقه کنی خود را نقاب

برنیاید زان نقاب آن آفتاب

گر بشور عشق نیست ایمان ترا

این حکایت بس بود برهان ترا

گر ازین مجلس ترا یک درد نیست

در ره او شور و سودا خردنیست

اهل سودا را که هستند اهل راز

هست با او گه عتاب و گاه ناز

ناز ایشان ذرهٔ در قرب حق

بر جهانی زاهدی دارد سبق

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

گاو ریشی بود در برزیگری

داشت جفتی گاو و او طاق از خری

از قضا در ده وبای گاو خاست

از اجل آن روستائی داو خواست

گاو را بفروخت حالی خر خرید

گاویش بود و خری بر سر خرید

چون گذشت از بیع ده روز از شمار

شد وبای خر در آن ده آشکار

مرد ابله گفت ای دانای راز

گاو را از خر نمیدانی تو باز

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

بامدادی رفت ابلیس لعین

تا بدرگاه نبی العالمین

هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست

برنیامد کوژ رورا کار راست

گفت پیغامبر که او را بار نیست

گو برو کو را بر من کار نیست

کی بود ابلیس ملعون مرد من

یا تواند دید هرگز گرد من

عاقبت جبریل میآمد دوان

گفت ره ده آن لعین را یک زمان

تا غم مهجوری خود گویدت

حال درد دوری خود گویدت

راه دادش سید و صدر انام

چون درآمد کرد سید را سلام

گفت میدانم که نوشت باد نوش

این که تو رفتی سوی معراج دوش

سیدش گفتا که رفتم ای لعین

گفت دیدی عرش رب العالمین

گفت دیدم عرش و کرسی و فلک

جملهٔ اسرار و آیات ملک

گفت دیدی عرش را از دست راست

گفت دیدم عالم نور و نواست

گفت دیدی بر چپ عرش اله

وادی منکر بیابانی سیاه

گفت دیدم دور بود از راه من

گفت بود آن دشت مجلس گاه من

گفت دیدی آن علم را سرنگون

آن علم آن منست ای رهنمون

گفت دیدی منبر بشکسته را

حق نهاده بود این دل خسته را

منبرم آن بود مجلس گفتمی

خویش را زر خلق را مس گفتمی

از ملایک هفتصد ره صد هزار

زیر آن منبر گرفتندی قرار

من روایت از خدا میکردمی

یک بیک را آشنا میکردمی

من چه دانستم که بیگانه منم

عاقل ایشانند و دیوانه منم

ظن چنان بردم که هستم دولتی

بیخبر بودم ز طوق لعنتی

لعنتی را پنج حرف آمد شمار

لام و عین ونون و تا و یا کنار

دوش سلطانی که معراجت نهاد

از لعمرک بر سرت تاجت نهاد

پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز

لام و عین و میم و راو کاف نیز

پنج آن تست و پنج آن منست

راحت آن تست و رنج آن منست

طوق من پنجست و تاج تست پنج

آن من خاکست و آن تست گنج

گرچه هستی هم رسول و هم امین

طوق من میبین و ایمن کم نشین

زانکه من هرچند هستم هیچ چیز

تاج تو بینم نیم نومید نیز

من نیم نومید تو ایمن مباش

بی نیازی مینگر ساکن مباش

منصبی کاغاز کار ابلیس داشت

قدر آن نشناخت ازان سر میفراشت

چون ازان منصب بخاک افتاد خوار

قدر دان شد لیک داداز دست کار

دیدهٔ خورشید بین خیره بود

آب چون بر در رود تیره بود

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

سالک دلدادهٔ بیدل دلیر

پیش جن آمد ز جان خویش سیر

گفت ای پوشیده از غیرت جمال

خیمهٔ خاص تو از خدر خیال

تو چو جان از انس پنهان آمدی

نه غلط کردم تو خود جان آمدی

مصطفی را لیلةالجن دیدهٔ

قصهٔ ثقلین ازو پرسیدهٔ

انس جان انس و جان دانستهٔ

در نهان سرجهان دانستهٔ

از لطافت نامدی در غور جسم

جان رود در جسم و جان داری تو اسم

پیش از آدم بعالم بودهٔ

تا بعهد مصطفی هم بودهٔ

سورتی و سورتی قرآن تراست

هر زفانی در دهن گردان تراست

هر زفانی مختلف کان در جهانست

هم بدانی هم بدان حکمت رواست

گر هنر بخشند وگر عیبت دهند

بازگوئی آنچه از غیبت دهند

قبهٔ ملک سلیمان دیدهٔ

حل وعقد درد ودرمان دیدهٔ

حصهٔ ثقلین تکلیف آمدست

گاه دوزخ گاه تشریف آمدست

در دو عالم کار ایشان را فتاد

کانچه افتاد انس را جان رافتاد

آدمی را چون توانی اوفکند

هم توانی نیز ازو برداشت بند

بستهٔ بند خودم بندم گشای

سوی سر حق دری چندم گشای

پیش تو بر بوی آن زین آمدم

راستی خواهی بجان زین آمدم

جن چو بشنود این سخن جانش نماند

یک پری گوئی مسلمانش نماند

گفت آخر من پری جفت آمده

ره بمردم جسته در گفت آمده

گر سخن گویم زفان او بود

هرچه گویم حال جان او بود

گرچه عمری و جهانی دیدهام

قوت و قوت ز استخوانی دیدهام

هر زمان در خط و در خوابم کنند

وز فسون درشیشهٔ آبم کنند

آتش من چون بود آب شما

من نیارم لحظهٔ تاب شما

لاجرم بی صبر و بی آرام من

زود سر بر خط نهم ناکام من

گه بود کز نور شرع و نور غیب

گاه گویم از هنر گاهی ز عیب

لیکن این رازی که میجوئی تو باز

هرگز از غیبم نبود این شیوه راز

روزگار خویش و من چندی بری

درگذر چون نیست این کار پری

سالک آمد پیش پیر کار ساز

آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز

پیر گفتش تا که گشتم رهنمون

فعل مس الجن میبینم جنون

هرکرا بوی جنون آمد پدید

همچو گوئی سرنگون آمد پدید

هرکه او شوریده چون دریا بود

هرچه گوید از سر سودا بود

چون بگستاخی رود ز ایشان سخن

مرد چون دیوانه باشد رد مکن

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها