0

مصیبت نامه عطار

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

بود آن دیوانه دل برخاسته

وز غم بی نانیش جان کاسته

میگریست از غم که یک نانش نبود

چون نبودش نان غم جانش نبود

آن یکی گفتش که مگری ای نژند

کان خداوندی که این سقف بلند

بی ستونی در هوا بنهاد او

روزی تو هم تواند داد او

مرد مجنون گفت ای کاش این زمان

از برای محکمی آسمان

حق تعالی صد ستون بنهادهٔ

بی زحیری نان می میدادهٔ

نان خورش میباید و نانم کنون

من چه دانم آسمان بی ستون

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

شد مگر دیوانه شبلی چند گاه

برد با دیوانه جایش پادشاه

کرد شه در کار او لختی غلو

کان فلان دارو کنیدش در گلو

پس زفان بگشاد شبلی بی قرار

گفت خود را بیهده رنجه مدار

کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد

کان بدارو به شود گردم مگرد

هرکجادردی بود درمان پذیر

آن نباشد درد کان باشد زحیر

جان اگر نبود مرا جانان بسست

داروی من درد بیدرمان بسست

چون ترا با حق نیفتد هیچ کار

تو چه دانی قیمت این روزگار

چون بخون صد ره بگرداند ترا

آنگهی یک دم برنجاند ترا

صد رهت مرده کند پس زندهٔ

تاترا نانی دهد یا ژندهٔ

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

بر شره میخورد مجنونی طعام

شکر حق میگفت شکری بردوام

کای خداوندی که جان و تن ز تست

شکر تو از من طعام من ز تست

تو طعامم میفرستی ز اسمان

شکر من بر میفرستم هر زمان

میفرست اینجا فرو هر دم طعام

تا منت بر میفرستم بر دوام

واسطه این قوم را برخاستست

قول ایشان لاجرم بس راستست

چون نمیبینند غیری جز مجاز

جمله زو شنوند و زو گویند باز

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

نازنین شوریدهٔ درگاه بود

پیشش آمد زاهدی در راه زود

گفت میگوید خداوندت سلام

نازنین گفتش که تو برگیر گام

از فضولی دست کن کوتاه تو

زانکه هیچ از حق نهٔ آگاه تو

کار حق بر تو کجا مبنی بود

کز وکیلی چون تو مستغنی بود

تو برون شو از میان کان ذات فرد

بی رسولی تو داند گفت و کرد

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

سالک آمد نه درو عقل ونه هوش

وحشی آسا تنگدل پیش وحوش

گفت ای جنبندگان بحر و بر

راه پیمایان عالم سر بسر

پایمال هر خس ودون گشتهاید

در میان خاک در خون گشتهاید

در مقام نیستی افتادهاید

چشم بر هستی حق بنهادهاید

حق بلطف خود مثل زد از شما

جوهر موری بدل زد از شما

سورتی از نص قرآن قدم

کرد گردن بند موری از کرم

باز نحلی را چو شیر فحل کرد

زانکه نام سورتی النحل کرد

عنکبوتی را همین تشریف داد

سورتی را هم بدو تعریف داد

مور را دل پر سخن در پیش کرد

تا سلیمان را ازو بی خویش کرد

چون شما را هست در اسرار دست

شد مراهم چون زفان از کار دست

دست من گیرید تا جائی رسم

بو کزین پستی ببالائی رسم

چون سلیمان پند گیرد از شما

دل سخن از جان پذیرد از شما

وحش چون بشنود از سالک سخن

گفت فرمان کن حدیث من مکن

من که باشم در همه روی زمین

تا مرا نامی بود در کوی دین

عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی

خرده گیری همچو چشم سوزنی

عنکبوتی گر درآمد روز غار

پس شد آن دو چشم دین را پرده دار

عنکبوتی بر سطرلابست نیز

کو نداند بر فلک یک ذره چیز

خلق را روشن شود زو‌ آفتاب

واو نداند آفتاب از هیچ باب

در همه عالم که جست از عنکبوت

قصهٔ حی الذی هولایموت

قصهٔ مور ضعیف تیره حال

هم برین منوال میدان و مثال

نیک بین کز تشنگی مردن ترا

بهتر است از نام ما بردن ترا

گر کسی را از شکر تنگی بود

یک شکر خواهد قوی ننگی بود

عالمی پر عاشق شوریدهاند

جمله صاحب درد و صاحب دیدهاند

چه طلب داری تو از مور ومگس

گوئیا جز ما ندیدی هیچ کس

تا سخن گفتیم ما را مرده گیر

عمر رفته ره بسر نابرده گیر

سالک آمد پیش پیر تیز هوش

قصهٔ برگفتش از خیل و حوش

پیر گفتش هست وحش تنگ حال

هر صفت را کان خفی باشد مثال

هست در هر ذات صد عالم صفت

لیک اصل جمله آمد معرفت

معرفت را اصل توحید آمدست

ره سوی توحید تفرید آمدست

گر شوی چون وحش در ره پایمال

تا ابد جان را بدست آری کمال

کی دهد هرگز کمال جانت دست

تانگردی پاک نیست از هر چه هست

تا تو با خویشی عدد بینی همه

چون شوی فانی احد بینی همه

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

روستائیی بشهر مرو رفت

در میان مسجد جامع بخفت

بود بر پایش کدوئی بسته چست

تا نگردد گم در آن شهر از نخست

دیگری آن باز کرد از پای او

بست بر پا خفت بر بالای او

مرد چون بیدار شد دل خسته دید

کاین کدو بر پای آن کس بسته دید

در تحیر آمد و سرگشته شد

گفت یا رب روستائی گشته شد

ای خدا گر او منم پس من چهام

ور منست او او نگوید من کیم

در میان نفی و اثباتم مدام

نه بمن شد کار و نه بی من تمام

در میان این و آن درماندهام

در یقین و در گمان درماندهام

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

پیش شیخی رفت مردی نامدار

از سر بی خویشئی بگریست زار

گفت سیرم از عبودیت همی

وز ربوبیت بمن نرسد دمی

ماندهام بی این و بی آن من مدام

چون کنم گفتا که سر می زن مدام

این سخن را گر محل آید پدید

از سر علم و عمل آید پدید

چشم باید داشت بر لوح ازل

چند دارم چشم بر علم و عمل

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

بود ملاحی معمر کار دان

زو کسی پرسید کای بسیار دان

از عجایبهای دریا بازگوی

گفتش آن ملاح کای اسرار جوی

این عجبتر دیدهام من کز بحار

در سلامت کشتی آید باکنار

کشتئی بر روی غرقابی مدام

موج میآید دمادم بر دوام

ما میان موج و غرقابی سیاه

منتظر تا باد چون آید ز راه

بر نیاید هیچ کاری از حیل

و اطلاعی نیست بر لوح ازل

پس طریق تو بفرمان رفتن است

بیخودی در وادی جان رفتن است

بنده آن بهتر که بر فرمان رود

کز خداوند آنچه خواهد آن رود

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

در میان دشمنان پیری کهن

دوستی راگفت ای نیکو سخن

کاین همه خلقند دایم غم زده

ترک شادی کرده و ماتم زده

بیشتر غمشان ازان بینم مقیم

تا چرا آخر خداوند کریم

آن کند جمله که خود خواهد مدام

وانچه باید خلق را نکند تمام

گر ز صد تن داعی یک کار خاست

تا نخواهد حق نیاید کار راست

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

بیدل دیوانهٔ در حال شد

پیش دکان یکی بقال شد

گفت بر دکان چرا داری نشست

گفت تا آید مرا سودی بدست

گفت چبود سود گفتا آنکه زود

گر یکی داری دو گردد اینت سود

گفت کورست آن دلت دو ماحضر

گر یکی گردد ترا سود این شمر

کار تو بر عکس این افتاد نیک

نیستت توحید در شرکی ولیک

چون دل و گل هر دو در حق گم شود

آنگهی مردم بحق مردم شود

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

کرد ازمکه عمر عزم سفر

در سرای آبستنی بودش مگر

گفت الهی ای جهان روشن بتو

رفتم و طفلم سپردم من بتو

چون عمر القصه بازآمد زراه

مرده بود آبستنش از دیرگاه

از سر گور زن آوازی رسید

کانچه بسپردی بیا کامد پدید

رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک

دید آن زن نیمهٔ ریزیده پاک

نیم دیگر زنده بود و تازه بود

طفل را زو شیر بی اندازه بود

در گرفته بود طفلش آن زمان

ای عجب پستان مادر در هان

برگرفت او را عمر زانجایگاه

هاتفیش آواز داد از پیشگاه

کانچه بسپردی بحق با تو سپرد

مادرش را چون بنسپردی بمرد

عصمت حق گر نباشد دسترس

خلق در عصمت نماند یک نفس

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

نازنین میرفت و بس شوریده بود

گفتی از سرباز خوابی دیده بود

میگذشت او بر در مجلس گهی

این سخن گفت آن مذکر آنگهی

این گل آدم خدا از سرنوشت

چل صباح از دست قدرت میسرشت

بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام

هست در انگشت حق کرده مقام

نازنین چون این سخن بشنود ازو

زاتش جانش برآمد دود ازو

گفت بیچاره چه سازد آدمی

یا دلست او یا گلست او از زمی

چون دل و چون گل بدست اوست بس

پس بدست ما چه باشد جز هوس

من دلی دارم ز عالم یا گلی

هر دو او راست اینت مشکل مشکلی

از دل و گل در جهان من برچهام

اوست جمله در میان من برچهام

هیچ هستم من ندانم یا نیم

چون همه اوست آخر اینجا من کیم

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

 

مرتضی را گفت مردی نامور

تو چه میدانی بعالم بیشتر

گفت طاعت بیشتر بر آسمانست

زانکه آنجا منزل روحانیانست

لیک بر روی زمین از خشک و تر

هیچم از غفلت نیاید بیشتر

ور ز زیر خاک میپرسیم نیز

نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز

آنکه را از خاک و خون بندی بود

در نگر تاحسرتش چندی بود

کار عالم زادنست و مردنست

گه پدید آوردن و گه بردنست

لاجرم این کار بی پایان فتاد

تا ابد این درد بیدرمان فتاد

این چنین کاری که بیش از حدماست

از زحیر ما نخواهد گشت راست

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

مفتئی را دید آن پرهیزگار

بر در سلطان نشسته روز بار

فتوئی پرسید ازو مرد حلیم

گفت این چه جای فتویست ای سلیم

مرد گفتش بر در شاه و امیر

هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:مصیبت نامه عطار

سالخورده پیر زالی تنگدست

کرده بودی پیش گورستان نشست

سال و ماهش خرقهٔ در پیش بود

صد هزاران بخیه بر وی بیش بود

هر دمش چون مردهٔ در میرسید

او بهر یک بخیهٔ بر میکشید

گر شدی یک مرده گر ده آشکار

او بهر یک بخیهٔ بردی بکار

چون همی افتاد مرگی هر زمان

خرقه شد در بخیه صد پاره نهان

عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد

پیره زن را کار از برگ اوفتاد

مرده آوردند بسیارش به پیش

در غلط افتاد زن در کار خویش

گشت عاجز برد در فریاد دست

رشته را گسست و سوزن راشکست

گفت نیست این کار کار چون منی

تا کیم از رشتهٔ و سوزنی

نیزم از سوزن نباید دوختن

خرقه بر آتش بخواهم سوختن

این چنین کاری که هر ساعت مراست

کی شود از سوزن و از رشته راست

چون فلک میبایدم سرگشتهٔ

کاین نه کار سوزنست و رشتهٔ

چون تو دایم ماندهٔ بی عقل و هوش

در نیاری این سخن هرگز بگوش

زانک اگر تو بشنوی زین یک سخن

در بر تو پیرهن گردد کفن

 
 
 
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395  6:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها