پاسخ به:مصیبت نامه عطار
سالک آمد نه درو عقل ونه هوش
پایمال هر خس ودون گشتهاید
در میان خاک در خون گشتهاید
حق بلطف خود مثل زد از شما
باز نحلی را چو شیر فحل کرد
زانکه نام سورتی النحل کرد
عنکبوتی را همین تشریف داد
سورتی را هم بدو تعریف داد
مور را دل پر سخن در پیش کرد
تا سلیمان را ازو بی خویش کرد
چون شما را هست در اسرار دست
شد مراهم چون زفان از کار دست
چون سلیمان پند گیرد از شما
دل سخن از جان پذیرد از شما
وحش چون بشنود از سالک سخن
من که باشم در همه روی زمین
تا مرا نامی بود در کوی دین
پس شد آن دو چشم دین را پرده دار
کو نداند بر فلک یک ذره چیز
خلق را روشن شود زو آفتاب
واو نداند آفتاب از هیچ باب
در همه عالم که جست از عنکبوت
هم برین منوال میدان و مثال
نیک بین کز تشنگی مردن ترا
بهتر است از نام ما بردن ترا
گر کسی را از شکر تنگی بود
یک شکر خواهد قوی ننگی بود
جمله صاحب درد و صاحب دیدهاند
چه طلب داری تو از مور ومگس
تا سخن گفتیم ما را مرده گیر
عمر رفته ره بسر نابرده گیر
هر صفت را کان خفی باشد مثال
هست در هر ذات صد عالم صفت
گر شوی چون وحش در ره پایمال
تا ابد جان را بدست آری کمال
کی دهد هرگز کمال جانت دست
تانگردی پاک نیست از هر چه هست
تا تو با خویشی عدد بینی همه
چون شوی فانی احد بینی همه
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 6:39 PM
تشکرات از این پست