0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف

از چپ و راست می‌رسد مست طمع هر اشتری

چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف

غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل

زانک به پستی‌اند و ما بر سر کوه بر شرف

کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد

ور چه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف

بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ

کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف

کان زمردیم ما آفت چشم اژدها

آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف

جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم

ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف

مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا

زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف

باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن

تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف

بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر

جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف

چاره خشک و بی‌مدد نفخه ایزدی بود

کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف

نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی

یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف

ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن

پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف

چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو

وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف

چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف

هر طرفی همی‌رسد مست و خراب جوق جوق

چون شتران مست لب سست فکنده کرده کف

خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما

زانک بوادی اندرند ما سر کوه بر شرف

گر چه درازگردن‌اند تا سر کوه کی رسند

ور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف

بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم

کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف

جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم

ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف

کان زمردیم ما آفت چشم مار غم

آنک اسیر غم بود حصه اوست وااسف

مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان

زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف

باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن

تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف

ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن

عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف

چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو

از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف

کز ترش رویی همی‌رنجد دلارام ظریف

گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو

می‌نماید دشمنی‌ها بر رخ تو لیف لیف

روز گردک بر رخ داماد می‌باشد نشان

از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف

چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست

ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف

خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دین

چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف

وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز دان

از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

باده نمی‌بایدم فارغم از درد و صاف

تشنه خون خودم آمد وقت مصاف

برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز

تا سر بی‌تن کند گرد تن خود طواف

کوه کن از کله‌ها بحر کن از خون ما

تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف

ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر

ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف

گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن

سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف

در دل آتش روم لقمه آتش شوم

جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف

آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست

هر دو یکی می‌شویم تا نبود اختلاف

چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست

چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف

ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز

تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف

آتش گوید برو تو سیهی من سپید

هیزم گوید که تو سوخته‌ای من معاف

این طرفش روی نی وان طرفش روی نی

کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف

همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی

نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف

بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود

بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف

با تو چه گویم که تو در غم نان مانده‌ای

پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف

هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو

تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف

ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم

دور ز جنگ و خلاف بی‌خبر از اعتراف

همچو روان‌های پاک خامش در زیر خاک

قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف

ز مرغزار برون آ و صف‌ها بشکاف

به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ

ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف

عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم

به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف

تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش

ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف

شعاع چهره او خود نهان نمی‌گردد

برو تو غیرت بافنده پرده‌ها می‌باف

تو دلفریب صفت‌های دلفریب آری

ولیک آتش من کی رها کند اوصاف

چو عاشقان به جهان جان‌ها فدا کردند

فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف

اگر چه کعبه اقبال جان من باشد

هزار کعبه جان را بگرد تست طواف

دهان ببسته‌ام از راز چون جنین غمم

که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف

تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام

خطای مست بود پیش عقل عقل معاف

خمار بی‌حد من بحرهای می‌خواهد

که نیست مست تو را رطل‌ها و جره کفاف

بجز به عشق تو جایی دگر نمی‌گنجم

که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف

نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست

چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف

نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست

اگر هزار بخوانند سوره ایلاف

به نور دیده سلف بسته‌ام به عشق رخت

که گوش من نگشاید به قصه اسلاف

منم کمانچه نداف شمس تبریزی

فتاده آتش او در دکان این نداف

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق

دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق

ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را

مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق

زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان

زان شکرهایی که روید هر دم از نی‌های عشق

یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را

ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق

در میان ریگ سوزان در طریق بادیه

بانگ‌های رعد بینی می‌زند سقای عشق

ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز

یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق

شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق

قبه‌های موج خیزد آن دم از دریای عشق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای جهان را دلگشا اقبال عشق

یفعل الله ما یشا اقبال عشق

ای صفا و ای وفا در جور عشق

ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق

ای بده جانتر ز جان دیدار عشق

وی فزون از جان و جا اقبال عشق

تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم

جان اخلاص و ریا اقبال عشق

گر بگردد آفتاب از ضعف نیست

نقل کرد از جا به جا اقبال عشق

خلق گوید عاقبت محمود باد

عاقبت آمد به ما اقبال عشق

من دهان بستم که بگشادست پر

در دل خلق خدا اقبال عشق

بد دعا زنبیل و این دولت خلیل

می‌نگنجد در دعا اقبال عشق

وحدت عشقست این جا نیست دو

یا تویی یا عشق یا اقبال عشق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

فریفت یار شکربار من مرا به طریق

که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق

چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن

چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق

غلام ساقی خویشم شکار عشوه او

که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق

به شب مثال چراغند و روز چون خورشید

ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق

شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک

من و منازل ساقی و جام‌های رحیق

بیار باده لعلی که در معادن روح

درافکند شررش صد هزار جوش و حریق

روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه

روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق

گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول

بجه ز رق جهانی به جرعه‌های رقیق

چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال

اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق

همی‌دود به که و دشت و بر و بحر روان

به قدر عقل تو گفتم نمی‌کنم تعمیق

کمال عشق در آمیزش‌ست پیش آیید

به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق

چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک

کند سجود مخلد به شکر آن توقیق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای مونس و غمگسار عاشق

وی چشم و چراغ و یار عاشق

ای داروی فربهی و صحت

از بهر تن نزار عاشق

ای رحمت و پادشاهی تو

بربوده دل و قرار عاشق

ای کرده خیال را رسولی

در واسطه یادگار عاشق

آن را که به خویش بار ندهی

کی بیند کار و بار عاشق

از جذب و کشیدن تو باشد

آن ناله زار زار عاشق

تعلیم و اشارت تو باشد

آن حیله گری و کار عاشق

از راه نمودن تو باشد

آن رفتن راهوار عاشق

ای بند تو دلگشای عاشق

وی پند تو گوشوار عاشق

دیرست که خواب شب نمانده است

در دیده شرمسار عاشق

دیرست که اشتها برفتست

از معده لقمه خوار عاشق

دیرست که زعفران برستست

از چهره لاله زار عاشق

دیرست کز آب‌های دیده

دریا کردی کنار عاشق

زین‌ها چه زیانش چون تو باشی

چاره گر و غمگسار عاشق

صد گنج فروشیش به دانگی

وان دانگ کنی نثار عاشق

ای لاف ابیت عند ربی

آرایش و افتخار عاشق

لو لاک لما خلقت الافلاک

نه چرخ به اختیار عاشق

بس کن که عنایتش بسنده است

برهان و سخن گزار عاشق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

جان و سر تو که بگو بی‌نفاق

در کرم و حسن چرایی تو طاق

روی چو خورشید تو بخشش کند

روز وصالی که ندارد فراق

دل ز همه برکنم از بهر تو

بهر وفای تو ببندم نطاق

گر تو مرا گویی رو صبر کن

باشد تکلیف بما لایطاق

سخت بود هجر و فراق ای حبیب

خاصه فراقی ز پی اعتناق

چون پدر و مادر عقلست و روح

هر دو تویی چون شوم ای دوست عاق

روم چو در مهر تو آهی کنند

دود رسد جانب شام و عراق

در تتق سینه عشاق تو

ماه رخان قندلبان سیم ساق

رقص کنان در خضر لطف تو

نوش کنان ساغر صدق و وفاق

دست زنان جمله و گویان بلاغ

طاق و طرنبین و طرنبین و طاق

مژده کسی را که زرش دزد برد

مژده کسی را که دهد زن طلاق

خاصه کسی را که جهان را همه

ترک کند فرد شود بی‌شقاق

لاجرمش عشق کشد پیشکش

همچو محمد به سحرگه براق

بربردش زود براق دلش

فوق سماوات رفاع طباق

جان و سر تو که بگو باقیش

که دهنم بسته شد از اشتیاق

هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن

چونک مهندس تویی و من مشاق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک

شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک

دهان بر می‌نهاد او دست یعنی دم مزن خامش

و می‌فرمود چشم او درآ در کار پنهانک

چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم

همی‌دزدیدم آن گل‌ها از آن گلزار پنهانک

بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری

برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک

بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب

مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک

از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش

نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک

بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان

از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک

که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری

ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک

مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی

کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک

در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک

از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی

وز گل همه جباری وز خار سلام علیک

من ترکم و سرمستم ترکانه سلح بستم

در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک

بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا

این شهره امانت را هشدار سلام علیک

گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه

بر مالک خود گویم در نار سلام علیک

آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر

وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک

چون صنع و نشان او دارد همه صورت‌ها

ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک

داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم

منصور تو را گوید بر دار سلام علیک

مشتاق تو را گوید بی‌طمع سلام از جان

محتاج همت گوید ناچار سلام علیک

شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند

در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک

چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم

تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک

امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد

کز کبر نمی‌گوید بر پار سلام علیک

از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود

سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک

مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده

آورده از آن عالم هر چار سلام علیک

بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم

از کار فروماندم ای کار سلام علیک

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای ناطق الهی و ای دیده حقایق

زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق

تو بس قدیم پیری بس شاه بی‌نظیری

جان را تو دستگیری از آفت علایق

در راه جان سپاری جان‌ها تو را شکاری

آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق

مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد

ای عاشق جمالت نور جلال خالق

گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم

بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق

لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو

ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق

ای آفتاب جان‌ها ای شمس حق تبریز

هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ایا هوای تو در جان‌ها سلام علیک

غلام می‌خری ارزان بها سلام علیک

ایا کسی که هزاران هزار جان و روان

همی‌کشند ز هر سو تو را سلام علیک

به وقت خواندن آن نامه‌های خون آلود

بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک

تو می‌خرامی و خورشید و ماه در پی تو

همی‌دوند که‌ای خوش لقا سلام علیک

به خاک پای تو هر دم همی‌کنند پیغام

هزار چشم که ای توتیا سلام علیک

تو تیزگوش تری از همه که هر نفست

ز غیب می‌رسد از انبیا سلام علیک

سلام خشک نباشد خصوص از شاهان

هزار خلعت و هدیه‌ست با سلام علیک

چنانک کرد خداوند در شب معراج

به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک

زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز

چنین بود چو کند کبریا سلام علیک

گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو

ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

بباید عشق را ای دوست دردک

دل پردرد و رخساران زردک

ای بی‌درد دل و بی‌سوز سینه

بود دعوی مشتاقیت سردک

جهان عشق بس بی‌حد جهانست

تو داری دیدگان نیک خردک

چه داند روستایی مخزن شاه

کماج و دوغ داند جان کردک

بجز بانگ دفت نبود نصیبی

چو هستی چون خصی در روز گردک

اگر خواهی که مرد کار گردی

ز کار و بار خود شو زود فردک

چو چیزی یافتی خود را تو مفروش

به پیش هر دکان مانند قردک

که دعوی مردیت بی‌جان مردان

بدان آرد که گویندت که مردک

اگر ناگاه مردی پیش افتد

به خون خود دری کاری نبردک

تو دیده بسته‌ای در زهد می‌باش

به تسبیح و به ذکر چند وردک

مکن شیخی دروغی بر مریدان

ار آن ناز و کرشمه ای فسردک

شه شطرنجی ار تو کژ ببازی

به شمس الدین تبریزی تو نردک

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:25 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها