0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

آنکه چون ابر خواند کف ترا

کرد بیداد بر خردمندی

او همی‌گرید و همی‌بخشد

تو همی‌بخشی و همی‌خندی

همچو یوسف گناه تو خوبیست

جرم تو دانش است و خرسندی

او چو سرکه‌ست و می‌کند ترشی

دوست قندست و می‌کند قندی

چشم مریخ دارد آن دشمن

تو چو مه دست زهره می‌بندی

ای دل اندر اصول وصل گریز

که بسی در فراق جان کندی

قطرهٔ باز رو سوی دریا

بنگر تا به پیش او چندی

قوت یاقوت گیر از خورشید

تا در اخلاق او به پیوندی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

رو، مسلم تراست بی‌کاری

چونک اندر عنایت یاری

نقش را کار نیست پیش قلم

آن قلم را چه حاجت از یاری؟

همچو بت باش پیش آن بتگر

که همه نقش و رنگ ازو داری

گر بپرسد، چه صورتت باید؟

گو: « همان صورتی که بنگاری »

گر مرا تن کنی، تو جان منی

ور مرا دل کنی، تو دلداری

لطف گل، خار را تو می‌بخشی

چه کند شاخ خار، جز خاری؟

باده ده، باده خواهمان کردی

که حرامست با تو هشیاری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

تا شدستی امیر چوگانی

ما شدستیم گوی میدانی

ما در این دور مست و بی‌خبریم

سر این دور را تو می‌دانی

چون به دور و تسلسل انجامد

نکته ابتر بود به ربانی

لیک دور و تسلسل اندر عشق

شرط هر حجتست و برهانی

گوش موشان خانه کی شنود

نعره بلبل گلستانی

چشم پیران کور کی بیند

شیوه شاهدان روحانی

هر کی کورست عشق می‌سازد

بهر او سرمه سپاهانی

هر کی پیرست هم جوان گردد

چون دهد عشق آب حیوانی

جمله یاران ز عشق زنده شدند

تو چنین مانده‌ای چه می‌مانی

خرسواری پیاده شو از خر

خر به میدان نباشد ارزانی

خرسواره چرا شدی شاها

خسروی وز نژاد سلطانی

لایق پشت خر نباشی تو

تو معود به پشت اسپانی

در جنود مجنده بودی

ای که اکنون تو روح انسانی

گفتنی‌ها بگفتمی ای جان

گر نترسیدمی ز ویرانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

در غم یار، یار بایستی

یا غمم را کنار بایستی

زانچ کردم کنون پشیمانم

دل امسال پار بایستی

دل من شیر بیشه را ماند

شیر در مرغزار بایستی

تا بدانستیی ز دشمن و دوست

زندگانی دو بار بایستی

دشمن عیب‌جوی بسیارست

دوستی غمگسار بایستی

ماهی جان ما که پیچانست

بر لب جویبار بایستی

چون رضای دل تو در غم ماست

یک چه باشد؟ هزار بایستی

یار لاحول گوی را چه کنم

یار شیرین عذار بایستی

خوک دنیاست صید این خامان

آهوی جان شکار بایستی

همره بی‌وفا همی‌لنگد

همره راهوار بایستی

صد هزاران سخن نهان دارم

گوش را گوشوار بایستی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

گر چه تو نیم شب رسیدستی

صبح عشاق را کلیدستی

ناپدیدی چو جان در این عالم

در جهان دلم پدیدستی

همه شب جان تو را شود قربان

ز آن که تو بامداد عیدستی

ز آدمی چون پری رمیدم من

تا ز من ای پری رمیدستی

در مزیدم چو دولت منصور

چون مرا تو ابایزیدستی

ای بسا نازکان و خامان را

چون من سوخته پزیدستی

شمس تبریز سرمه دیگر

در دو دیده خرد کشیدستی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

خامشی ناطقی مگر جانی

می‌زنی نعره‌های پنهانی

تو چو باغی و صورتت برگی

باغ چه صد هزار چندانی

بی تو باغ حیات زندانیست

هست مردن خلاص زندانی

چون تو بحری و صورتت ابرست

فیض دل قطره‌های مرجانی

ای یکی گو شده یکی گویان

پیش حکمت که شاه چوگانی

تا یکی گو نشد اگر چه زرست

گر چه نیکوست نیست میدانی

پهلوی اعتراض را بتراش

گر تو چون گوی چست و گردانی

پهلوی اعتراض در ابلیس

گشت مردود رد ربانی

پس به خراط خویش را بسپار

تا یکی گو شوی اگر آنی

مانعست اعتراض ابلیسی

از یکی گویی و یکی دانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری

قمرا می‌رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود

شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری

تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد

چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری

چو سحر پرده می‌درد تو پس پرده می‌روی

چو به شب پرده می‌کشد تو به شب پرده می‌دری

صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده

که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری

رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی

سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری

چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت

چه عجب گر تو روشنی که از او آب می‌خوری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای دل سرمست، کجا می‌پری؟

بزم تو کو؟ باده کجا می‌خوری؟

مایهٔ هر نقش و ترا نقش نی

دایهٔ هر جان و تو از جان بری

صد مثل و نام و لقب گفتمت

برتری از نام ولقب، برتری

چونک ترا در دو جهان خانه نیست

هر نفسی رخت کجا می‌بری؟

نقد ترا بردم من پیش عقل

گفتم: « قیمت کنش ای جوهری

صیر فی نقد معانی توی

سرمه کش دیدهٔ هر ناظری »

گفت: « چه دانم ببرش پیش عشق

عشق بود نقد ترا مشتری

چون به سر کوچهٔ عشق آمدیم

دل بشد و من بشدم بر سری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ز اول بامداد سر مستی

ورنه دستار کژ چرا بستی؟!

به خدا دوش تا سحر همه شب

باده بی‌صرفه، صرف خوردستی

در رخ و رنگ و چشم تو پیداست

که ازان بازی و ازان دستی

نانچ خوردی بده به مخموران

ای ولی نعمت همه هستی

شیر امروز در شکار آمد

لرزه در که فتاد در پستی

بدویدن ازو نخواهی رست

سر بند عاشقانه و رستی

تا که پیوسته در امان باشی

چون بدار الامانش پیوستی

شصت فرسنگ از سخن بگریز

که ز دام سخن درین شستی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

تو جان مایی، ماه سمایی

فارغ ز جمله اندیشهایی

جویی ز فکرت، داروی علت

فکرست اصل علت فزایی

فکرت برون کن، حیرت فزون کن

نی مرد فکری مرد صفایی

فکرت درین ره شد ژاژ خایی

مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!

بد نام مجنون رست از کشاکش

باهوش کرمی، مست اژدهایی

کرم بریشم، اندیشه دارد

زیرا که جوید صنعت نمایی

صنعت نماید، چیزی بزاید

از خود برآید زان خیره‌رایی

صنعت رها کن، صانع بست استت

شاهد همو بس، کم ده گوایی

او نیستها را دادست هستی

او قلبها را بخشد روایی

داد او فلک را دوران دایم

نامد زیانش بی‌دست و پایی

خامش! برآن باش که پر نگویی

هرچند با خود بر می‌نیایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

چند اندر میان غوغایی

خوی کن پاره پاره تنهایی

خلوتی را لطیف سوداییست

رو بپرسش که در چه سودایی

خلوت آنست که در پناه کسی

خوش بخسپی و خوش بیاسایی

زیر سایه درخت بخت آور

زود منزل کنی فرود آیی

ور تو خواهی که بخت بگشاید

زیر هر سایه رخت نگشایی

سوی انبان ما و من نروی

گر چه او گویدت که از مایی

رو به خود آر هر کجا باشی

روسیاه‌ست مرد هرجایی

خود تو چیست بیخودی زان کس

که از او در چنین تماشایی

چون رسیدی به شه صلاح الدین

گر فسادی سوی صلاح آیی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری

بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می‌تابی

ز ابر دل قطرات حیات می‌باری

چه قطره‌هاست که از حرف عشق می‌بارد

ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری

میان خار و گل این سینه‌ها چو بلبل مست

ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری

هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق

چو چنگ بی‌خبرم از نوا و از زاری

از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم

تهی و پر شده‌ام دم به دم قدح واری

میان جمع مرا چون قدح چه گردانی

چو شمع را تو در این جمع در نمی‌آری

مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین

که خاک تبریز از وی بیافت بیداری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

از مه من مست دو صد مشتری

غمزه او سحر دو صد سامری

هر نفسی شعله زند دین از او

سوز نهد در جگر کافری

آتش دل بر شده تا آسمان

وز تف او گشته افق احمری

دوش جمال تو همی‌شد شتاب

در کف او مشعله آذری

گفتم هین قصد کی داری بگو

شیر خدا حمله کجا می‌بری

ای تو سلیمان به سپاه و لوا

خاتم تو افسر دیو و پری

جان و روان سخت روان می‌روی

سوی من کشته دمی ننگری

نعره مستان میت نشنوی

هیچ کسی را به کسی نشمری

تیز همی‌کرد خیالش نظر

محو شدم در تف آن ناظری

نیست شدم نیست از آن شور نیست

رفت ز من مهتری و کهتری

مفخر تبریز شهم شمس دین

شرح دهد حال من ار منکری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

در غم یار یار بایستی

یا غمم را کنار بایستی

به یکی غم چو جان نخواهم داد

یک چه باشد هزار بایستی

دشمن شادکام بسیارند

دوستی غمگسار بایستی

در فراقند زین سفر یاران

این سفر را قرار بایستی

تا بدانستیی ز دشمن و دوست

زندگانی دوبار بایستی

شیر بیشه میان زنجیرست

شیر در مرغزار بایستی

ماهیان می‌طپند اندر ریگ

چشمه یا جویبار بایستی

بلبل مست سخت مخمورست

گلشن و سبزه زار بایستی

دیده را عبرت نیست زین پرده

دیده اعتبار بایستی

همه گل خواره‌اند این طفلان

مشفقی دایه وار بایستی

ره بر آب حیات می‌نبرند

خضری آبخوار بایستی

دل پشیمان شده‌ست

دل امسال پار بایستی

اندر این شهر قحط خورشیدست

سایه شهریار بایستی

شهر سرگین پرست پر گشته‌ست

مشک نافه تتار بایستی

مشک از پشک کس نمی‌داند

مشک را انتشار بایستی

دولت کودکانه می‌جویند

دولتی بی‌عثار بایستی

چون بمیری بمیرد این هنرت

زین هنرهات عار بایستی

طالب کار و بار بسیارند

طالب کردگار بایستی

مرگ تا در پی‌است روز شبست

شب ما را نهار بایستی

دم معدود اندکی ماندست

نفسی بی‌شمار بایستی

نفس ایزدی ز سوی یمن

بر خلایق نثار بایستی

ملک‌ها ماند و مالکان مردند

ملکت پایدار بایستی

عقل بسته شد و هوا مختار

عقل را اختیار بایستی

هوش‌ها چون مگس در آن دوغست

هوش‌ها هوشیار بایستی

زین چنین دوغ زشت گندیده

پوز دل را حذار بایستی

معده پردوغ و گوش پر ز دروغ

همت الفرار بایستی

گوش‌ها بسته است لب بربند

از خرد گوشوار بایستی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای که ازین تنگ قفس می‌پری

رخت به بالای فلک می‌بری

زندگی تازه ببین بعد ازین

چند ازین زندگی سرسری؟!

در هوس مشتریت عمر رفت

ماه ببین و بره از مشتری

دلق شپشناک درانداختی

جان برهنه شده خود خوشتری

در عوض دلق تن چار میخ

بافته‌اند از صفتت ششتری

جامهٔ این جسم، غلامانه بود

گیر کنون پیرهن مهتری

مرگ حیاتست و حیاتست مرگ

عکس نماید نظر کافری

جملهٔ جانها که ازین تن شدند

حی و نهانند کنون چون پری

گشت سوار فرس غیب، جان

باز رهید از خر و از خرخری

سوخت درین آخر دنیا دلت

بهر وجوه جو این لاغری

پرده چو برخاست اگر این خرت

گردد زرین، تو درو ننگری

بر سر دریاست چو کشتی روان

روح، که بود از تن خود لنگری

گر چه جدا گشت ز دست و ز پا

فضل حقش داد پر جعفری

خانهٔ تن گر شکند، هین منال

خواجه! یقین دان که به زندان دری

چونک ز زندان و چه آیی برون

یوسف مصری و شه و سروری

چون برهی از چه و از آب شور

ماهیی و معتکف کوثری

باقی این را تو بگو، زانک خلق

از تو کنند ای شه من، باوری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها