0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

با صد هزار دستان آمد خیال یاری

در پای او بمیرا هر جا بود نگاری

خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی

این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری

تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی

تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری

ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه

آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری

زان چهره‌های شیرین در دل عجیب شوری

این روی همچو زر را از مهر او عیاری

گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم

گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری

رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه

می‌تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری

تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد

تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری

از گلستان عشقش خاری در این جگر شد

صد گلستان غلام خارش چگونه خاری

در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش

تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری

در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا

گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری

از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو

عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری

یا رب ببینم آن را کان شاه می‌خرامد

داده به کون نوری زان چهره‌ای چو ناری

بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش

بینم که اندرافتد شوری نو از شراری

از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم

مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

شد جادوی حرام و حق از جادوی بری

بر تو حرام نیست که محبوب ساحری

می‌بند و می‌گشا که همین است جادوی

می‌بخش و می‌ربا که همین است داوری

دریا بدیده‌ایم که در وی گهر بود

دریا درون گوهر کی کرد باوری

سحر حلال آمد بگشاد پر و بال

افسانه گشت بابل و دستان سامری

همیان زر نهاده و معیوب می‌خرد

ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری

امروز می‌گزید ز بازار اسپ او

اسپان پشت ریش و یدک‌های لاغری

گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد

گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری

کشتی شکسته باید در آبگیر خضر

کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری

دنیا چو قنطره‌ست گذر کن چو پا شکست

با پای ناشکسته از این پول نگذری

زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است

فرمان ارجعی را منیوش سرسری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

هر روز بامداد درآید یکی پری

بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

گر عاشقی نیابی مانند من بتی

ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری

ور عارفی حقیقت معروف جان منم

ور کاهلی چنان شوی از من که برپری

ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی

ور مس کاسدی کنمت زر جعفری

محتاج روی مایی گر پشت عالمی

محتاج آفتابی گر صبح انوری

از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو

بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری

ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد

وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری

چون اسب می‌گریزی و من بر توام سوار

مگریز از او که بر تو بود کان بود خری

صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی

قربان عید خنجر الله اکبری

خاموش اگر چه بحر دهد در بی‌دریغ

لیکن مباح نیست که من رام یشتری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی

زان سر رسد به بی‌سر و باسر اشارتی

زان رنگ اشارتی که به روز الست بود

کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی

زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید

بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی

بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش

بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی

بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است

هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی

چون در گهر رسید اشارت گداخت او

احسنت آفرین چه منور اشارتی

بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش

چون می‌رسید از تف آذر اشارتی

جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت

چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی

ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین

چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

هر روز بامداد طلبکار ما تویی

ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی

هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار

زیرا دکان و مکسبه و کار ما تویی

دکان چرا رویم که کان و دکان تویی

بازار چون رویم که بازار ما تویی

زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما تویی

زان سرخوشیم و مست که دستار ما تویی

ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل

ما خمره بشکنیم چو خمار ما تویی

طوطی غذا شدیم که تو کان شکری

بلبل نوا شدیم که گلزار ما تویی

زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار

زان سینه روشنیم که دلدار ما تویی

در بحر تو ز کشتی بی‌دست و پاتریم

آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی

هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست

از جمله چاره باشد ناچار ما تویی

دل را هر آنچ بود از آن‌ها دلش گرفت

تا گفته‌ای به دل که گرفتار ما تویی

گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست

این هم ز توست مایه پندار ما تویی

چیزی نمی‌کشیم که ما را تو می‌کشی

چیزی نمی‌خریم خریدار ما تویی

از گفت توبه کردم ای شه گواه باش

بی گفت و ناله عالم اسرار ما تویی

ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین

خود آفتاب گنبد دوار ما تویی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای مرغ گیر دام نهانی نهاده‌ای

بر روی دام شعر دخانی نهاده‌ای

چندین هزار مرغ بدین فن بکشته‌ای

پرهای کشته بهر نشانی نهاده‌ای

مرغان پاسبان تو هیهای می‌زنند

درهای هویشان چه معانی نهاده‌ای

مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش

خم‌ها و باده‌های معانی نهاده‌ای

آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد

از بهر شب روی که تو دانی نهاده‌ای

در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته‌ای

و اندر جفا و خشم سنانی نهاده‌ای

بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان

ملکی درون سبع مثانی نهاده‌ای

زیر سواد چشم روان کرده موج نور

و اندر جهان پیر جوانی نهاده‌ای

در سینه کز مخیله تصویر می‌رود

بی کلک و بی‌بنان تو بنانی نهاده‌ای

چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل

دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده‌ای

غمزه عجبتر است که چون تیر می‌پرد

یا ابروی که بهر کمانی نهاده‌ای

اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش

در جسم‌های همچو اوانی نهاده‌ای

وین شربت نهان مترشح شد از زبان

سرجوش نطق را به لسانی نهاده‌ای

هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه‌ای است

کان را حجاب مهد غوانی نهاده‌ای

روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی

ای جان جان جان که تو جانی نهاده‌ای

دل‌های بی‌قرار ببیند که در فراق

از بهر چه نیاز و کشانی نهاده‌ای

خاموش تا بگوید آن جان گفته‌ها

این چه دراز شعبده خوانی نهاده‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی

یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو

در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی

قولی که در عراق است درمان این فراق است

بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی

ای آشنای شاهان در پرده سپاهان

بنواز جان ما را از راه آشنایی

در جمع سست رایان رو زنگله سرایان

کاری ببر به پایان تا چند سست رایی

از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند

آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی

گر یار راست کاری ور قول راست داری

در راست قول برگو تا در حجاز آیی

در پرده حسینی عشاق را درآور

وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی

از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو

تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد

غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی

من باغ و بوستانم سوزیده خزانم

باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی

گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی

پس چیست زاری تو چون در کنار مایی

گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را

گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی

سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم

گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی

گفتم چو چرخ گردان والله که بی‌قرارم

گفت ار چه بی‌قراری نی بی‌قرار مایی

شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی

آن راز را نهان کن چون رازدار مایی

ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه

آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی

تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی

تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی

از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته

تو نور کردگاری یا کردگار مایی

از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی

این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد

این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی

مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای ساقیی که آن می احمر گرفته‌ای

وی مطربی که آن غزل تر گرفته‌ای

ای زهره‌ای که آتش در آسمان زدی

مریخ را بگو که چه خنجر گرفته‌ای

از جان و از جهان دل عاشق ربوده‌ای

الحق شکار نازک و لاغر گرفته‌ای

ای هجر تو ز روز قیامت درازتر

این چه قیامتی است که از سر گرفته‌ای

ای آسمان چو دور ندیمانش دیده‌ای

در دور خویش شکل مدور گرفته‌ای

پیلان شیردل چو کفت را مسخرند

این چند پشه را چه مسخر گرفته‌ای

هان ای فقیر روز فقیری گله مکن

زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته‌ای

ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار

آیینه‌ای عظیم منور گرفته‌ای

ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی

چون دامن بهار معنبر گرفته‌ای

ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را

چون کحل از مسیح پیمبر گرفته‌ای

هجده هزار عالم اگر ملک تو شود

بی روی دوست چیز محقر گرفته‌ای

داری تکی که بگذری از خنگ آسمان

کاهل چرا شدی صفت خر گرفته‌ای

خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو

این رسم کهنه را چه مکرر گرفته‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

مه طلعتی و شهره قبایی بدیده‌ای

خوبی و آتشی و بلایی بدیده‌ای

چشمی که مستتر کند از صد هزار می

چشمی لطیفتر ز صبایی بدیده‌ای

دولت شفاست مر همه را وز هوای او

دولت پیش دوان که شفایی بدیده‌ای

سایه هماست فتنه شاهان و این هما

جویای شاه تا که همایی بدیده‌ای

ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان

خورشیدرو و ماه لقایی بدیده‌ای

ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر

در عین این فنا تو بقایی بدیده‌ای

هر گریه خنده جوید و امروز خنده‌ها

با چشم لابه گر که بکایی بدیده‌ای

جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف

مهلکتر از فراق وبایی بدیده‌ای

تو خاک آن جفا شده‌ای وین گزاف نیست

در زیر این جفا تو وفایی بدیده‌ای

شاهی شنیده‌ای چو خداوند شمس دین

تبریز مثل شاه تو جایی بدیده‌ای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی

شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی

افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر

گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی

گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو

درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی

گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو

زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی

گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است

زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی

گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است

این رنگ و نقش دام است مکر است و بی‌وفایی

چون جان جان ندارد می‌دانک آن ندارد

بس کس که جان سپارد در صورت فنایی

گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را

زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی

تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد

تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی

گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی

در شک و در قیاسی زین‌ها که می‌نمایی

گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری

فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی

چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده

شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی

ای همرهان و یاران گریید همچو باران

تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی

چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی

تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم

بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی

بسیار عاشقان را کشتی تو بی‌گناهی

در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی

ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم

خانه چرا گرفتی در کوی بی‌مرادی

زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید

درمان به درد آید این است اوستادی

بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم

نی نکته عمیدی نی گفته عمادی

تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان

سجده کن و بگویش اوحشت یا فؤادی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

وز شور خویش در من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است

تا خود چه دیده‌ای که ز صفراش اصفری

ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی

نی نی دلا کز آتش و از باد برتری

ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان

خورشیدوار پرده افلاک می‌دری

جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری

نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری

سی سال در پی تو چو مجنون دویده‌ام

اندر جزیره‌ای که نه خشکی است و نی تری

غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی

مشغول بود فکر به ایمان و کافری

ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست

هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری

ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون

ای جمله چیزها تو و از چیزها بری

ای رو و پشت عالم در روی من نگر

تا از رخ مزعفر من زعفران بری

طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان

با صد هزار غم که نهانند چون پری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی

جویای هر چه هستی می‌دانک عین آنی

خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد

آن به که رقص آری دامن همی‌کشانی

روزی کنار گیری ای ذره آفتابی

سر بر برش نهاده این نکته را بدانی

پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را

خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی

شد ذره آفتابی از خوردن شرابی

در دولت تجلی از طعن لن ترانی

ما میوه‌های خامیم در تاب آفتابت

رقصی کنیم رقصی زیرا تو می‌پزانی

احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن

از آفتاب جانی کو را نبود ثانی

مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز

تسلیم توست جان‌ها ای جان و دل تو دانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

شاها بکش قطار که شهوار می‌کشی

دامان ما گرفته به گلزار می‌کشی

قطار اشتران همه مستند و کف زنان

بویی ببرده‌اند که قطار می‌کشی

هر اشتری میانه زنجیر می‌گزد

چون شهد و چون شکر که سوی یار می‌کشی

آن چشم‌های مست به چشمت که ساقی است

گویند خوش بکش که به دیدار می‌کشی

ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق

کردی ز که جدا و به انبار می‌کشی

سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگ

رهوار از آن شدیم که رهوار می‌کشی

هر چند سال‌ها ز چمن گل بچیده‌ایم

ناگه ز چشم بد به ره خار می‌کشی

ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش

هر سو کشی به عشرت بسیار می‌کشی

شاهان کشند بنده بد را به انتقام

تو جانب کرامت و ایثار می‌کشی

زین لطف مجرمان را گستاخ کرده‌ای

دزدان دار را خوش و بی‌دار می‌کشی

هر تخمه و ملول همی‌گویدم خموش

تو کرده‌ای ستیزه به گفتار می‌کشی

سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اند

بر رغم جمله چرخه دوار می‌کشی

ای شاه شمس مفخر تبریز نور حق

تو نور نور ندره به اقطار می‌کشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  8:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها