غزل شمارهٔ ۵۰۰
ما را ز پردهٔ تو دل از پرده شد بدر
بردار پردهای ز پس پرده پرده در
گر ماه خوانمت نبود ماه سرو قد
ور سرو گویمت نبود سرو سیمبر
کس ماه را ندید که پوشد زره ز مشک
کس سرو را نگفت که بندد چو نی کمر
لعل تو شکریست ازو رفته آب قند
خط تو طوطیئیست پرافکنده برشکر
جانم ز تاب مهر تو شمعیست در گداز
چشمم ز شوق لعل تو درجیست پرگهر
عنقای قاف عشقم و عشق تو گوئیا
مرغیست هر دو کون در آورده زیر پر
چون صبر نیست کز تو نظر برتوان گرفت
یکباره بر مگیر ز بیچارگان نظر
ور زانکه از درم نتوانی درآمدن
باری ز دل چگونه توانی شدن بدر
هر گه که در برابر خواجو گذر کنی
صد بار باز در دل تنگش کنی گذر
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
غزل شمارهٔ ۴۹۰
چو هست قرب حقیقی چه غم ز بعد مزار
نظر بقربت یارست نی بقرب دیار
چو زائران حرم را وصال روحانیست
تفاوتی نکند از دنو و بعد مزار
رسید عمر بپایان و داستان فراق
ز حد گذشت و بپایان نمیرسد طومار
بباغ بلبل خوش نغمه سحر خوان بین
که روز و شب سبق عشق میکند تکرار
بیا که حلقه نشینان بزمگاه الست
زدند بر در دل حلقهٔ در خمار
بکش جفای رقیب ار حبیب میخواهی
کنار گل نبری گر کنی کناره ز خار
چه هجر و وصل مساویست در حقیقت عشق
اگر ز هجر بسوزی بساز و وصل انگار
درست قلب من ار شد شکسته باکی نیست
بحکم آنکه روان میرود درین بازار
بروی خوب وی آنکس نظر کند خواجو
که پشت بر دو جهان کرد و روی بر دیوار
غزل شمارهٔ ۴۹۵
منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار
چو سایه بر رهت افتاده زیر دیوار
ندیم و همدمم از صبح تا بشب ناله
قرین و محرمم از شام تا سحر دیوار
ز بسکه روی بدیوار محنت آوردم
جدا نمیشودم یکدم از نظر دیوار
کدام یار که او روی ما نگهدارد
چو آب دیدهٔ گوهرفشان مگر دیوار
کسی که روی بدیوار غم نیاوردی
کنون ز مهر تو آورد روی در دیوار
بسا که راه نشینان پای دیوارت
کنند غرقه به خونابهٔ جگر دیوار
چو زیر بام تو آیند خستگان فراق
به آب دیده بشویند سربسر دیوار
حدیث صورت خوبان چنین مکن خواجو
که پیش صورت او صورتند بر دیوار
غزل شمارهٔ ۴۹۶
ای خوشا وصل یار و فصل بهار
نغمهٔ بلبل و گل و گلزار
شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگ
لب ساقی و جام نوشگوار
کاشکی گل نقاب بگشودی
تا بکندی ز غصه دیدهٔ خار
گر برآرم فغان به صد دستان
گل صد برگ را چه غم ز هزار
غم نبودی ز غم اگر ما را
شادی روی او شدی غمخوار
گر چه دینار نیک بختانراست
بندهٔ شادیند صد دینار
در میان او فتادهام چو کمر
تا کی افتم از این میان بکنار
در خمارم چو چشمت ای ساقی
خیز و دفع خمار من ز خم آر
ترک نقش و نگار کن که شوی
محرم سرصنع نقش و نگار
گو برد سر که جان خواجو را
سر یارست و جسم را سر دار
بگذر از دار و قصهٔ منصور
لیس فی الدار غیرکم دیار
غزل شمارهٔ ۴۹۳
سبحان من یسبحه الرمل فی القفار
سبحان من تقدسه الحوت فی البحار
صانع مقدری که شه نیمروز را
منصور کرد بریزک خیل زنگبار
دانا مدبری که شهنشاه زنگ را
پیروز کرد بر شه پیروز گون حصار
سلطان بنده پرور و قهار سخت گیر
دیان عدل گستر و ستار بردبار
گوهر کند ز قطره و شکر دهد ز نی
خار آورد ز خاره و گل بردمد ز خار
در راه وحدتش دو دلیلند مهر وماه
بر صنع و قدرتش دو گواهند نور و نار
ای بر در توام سرخجلت فتاده پیش
آخر ز راه لطف بفرما که سر برآر
آنکس که چرخ پیش درش سرنهاده است
برخاک درگه تو نهد روی اعتذار
شکر تو بی نهایت و فضل تو بی قیاس
لطف تو بی حساب و عطای تو بیشمار
ادراک عقل خیره ز ذات و صفات تو
ذاتت بری ز فخر و صفاتت عری ز عار
دیوانگان حلقهٔ عشق تو هوشمند
دردی کشان ساغر شوق تو هوشیار
راتب بران فیض نوال تو انس و جان
روزی خوران خوان عطای تو مور و مار
هر کس که خوار تست ندارد کسش عزیز
وانکو عزیز تست نگوید کسش که خوار
شادی آندلی که غمت اختیار کرد
مقبل کسی که شد بقبول تو بختیار
خواجو چو روی عجز نهادست بردرت
جرمی که کرده است بفضلت که در گذار
غزل شمارهٔ ۴۹۹
آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر
و آنکه قربان رهت گشت ز کیشش چه خبر
هدف ناوک چشم تو ز تیغش چه زیان
تشنهٔ چشمهٔ نوش تو ز نیشش چه خبر
هر کرا شیر ز پیش آید و شمشیر از پس
چون بود کشتهٔ عشق از پس و پیشش چه خبر
گر چه هر دم بودم صبر کم و حسرت بیش
مست پیمانه مهر از کم و بیشش چه خبر
اگر از خویش نباشد خبرم نیست غریب
در جهان هر که غریبست ز خویشش چه خبر
از دل ریشم اگر بی خبری معذوری
کانکه مجروح نگشتست ز ریشش چه خبر
تو چنین غافل و جان داده جهانی ز غمت
گر چه قصاب ز جاندادن میشش چه خبر
چه دهد شرح غمت در شب حیرت خواجو
شمع دلسوخته از آتش خویشش چه خبر
غزل شمارهٔ ۴۹۸
مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یار
ساقی ز جام لعل لبت بادهئی بیار
چون بر دوام دور زمان اعتماد نیست
این پنج روز غایت مقصود دل شمار
برخیز تا بعزم تفرج برون رویم
زین تنگنای خانه بصحرای لاله زار
کز بوستان دمید چو بر خد دلبران
برگ بنفشه برطرف سرو جویبار
بستان اگر چه جای نشاطست و خرمی
خرم مشو درو که ز دوران روزگار
هر سنبلی ز زلف نگاریست لاله رخ
هر لالهای ز خون جوانیست شهریار
خواجو ز دور چرخ چوامروز فرصتست
دریاب جام بادهٔ صافی و روی یار
غزل شمارهٔ ۴۸۵
مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار
ز پا در آمدم از من قدم دریغ مدار
ورم قدم بعیادت نمینهی باری
تفقدی بزبان قلم دریغ مدار
بساز با من دم بسته و کلید نجات
از این مقید دام ندم دریغ مدار
اگر دریغ نداری نظر ز خسته دلان
ازین شکستهٔ دلخسته هم دریغ مدار
به عزم کعبهٔ قربت چو بستهایم احرام
ز ما سعادت وصل حرم دریغ مدار
بشادمانی ارت دست میدهد آبی
ز تشنگان بیابان غم دریغ مدار
نوای پردهسرایان بزمگاه وجود
ز ساکنان مقام عدم دریغ مدار
اگر شفا نفرستی بخستگان فراق
ز بستگان ارادت الم دریغ مدار
چو عندلیب گلستان فقر شد خواجو
ازو شمامهٔ باغ کرم دریغ مدار
غزل شمارهٔ ۴۸۱
ای پرده سرایان که درین پرده سرائید
از پرده برون شد دلم آخر بسرآئید
یکدم بنشینید که آشوب جهانید
یکره بسرائید چو مرغ دو سرائید
شکر ز لب لعل شکر بار ببارید
عنبر ز سر زلف سمنسای بسائید
با من سخن از کعبه و بتخانه مگوئید
کز هر دو مرا مقصد و مقصود شمائید
خیزید و سر از عالم توحید برآرید
وز پردهٔ کثرت رخ وحدت بنمائید
تا صورت جان در تتق عشق ببینید
زنگ خرد از آینهٔ دل بزدائید
تا خرقه بخون دل ساغر بنشوئید
رندان خرابات مغان را بنشانید
گر شاه سپهرید در این خانه که مائیم
از خانه برآئید که همخانهٔ مائید
گنجینهٔ حسنید که در عقل نگنجید
یا چشمهٔ جانید که در چشم نیائید
هم ساغر و هم باده و هم باده گسارید
هم نغمه و هم پرده و هم پردهسرائید
هرگز نشوید از دل خواجو نفسی دور
وین طرفه که معلوم ندارد که کجائید
غزل شمارهٔ ۵۰۲
شمسهٔ چین را طلوع ازطرف بغتاقش نگر
چینیانرا بندهٔ چین بغلتاقش نگر
آنکه طاق افتاده است امروز در فرخار و چین
بی خطا پیوسته چین در ابروی طاقش نگر
چون هوای ملک دل بیند کز اینسان گرم شد
خیمه بر چشمم زند ییلاق و قشلاقش نگر
ظلم در ، یا ساق او عدلست و دشنام آفرین
رسم و آئینش ببین و عدل و یا ساقش نگر
آن مه بد عهد چندان شور بین در عهد او
وان بت قبچاق چندین فتنه در چاقش نگر
کرد خون کشتهٔ هجران بیک ره پایمال
ور نمیداری مسلم نعل بشماقش نگر
راستی را گر چه هرنوبت مخالف میشود
از سپاهان تا حجاز آشوب عشاقش نگر
این همه جور و جفا و مکر و دستانش ببین
و آنهمه پیمان و شرط و عهد و میثاقش نگر
نیمه مست از خیمه بیرون آید و گوید که هی
جان بده خواجو دلم گوید که شلتاقش نگر
غزل شمارهٔ ۴۵۱
بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید
که دلش هر نفس از شوق بپرواز آید
آنکه بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت
باز ناید وگر آید ز سر ناز آید
همدمی کو که برو عرضه کنم قصه شوق
هم دل خسته مگر محرم این راز آید
از سر کوی تو هر مرغ که پرواز کند
جان من نعره زنان پیش رهش باز آید
هر نسیمی که از آن خطه نیاید با دست
خنک آن باد که از جانب شیراز آید
ما دگر در دهن خلق فتادیم ولیک
چاره نبود زر اگر در دهن گاز آید
لاله رخساره بخون شوید و سیراب شود
سرو کوتاه کند دست و سرافراز آید
بلبلی را که بود برگ گلش در دم صبح
بجز از ناله شبگیر که دمساز آید
گر سگ کوی تو بر خاک من آواز دهد
جان من با سگ کوی تو به آواز آید
ور چو چنگم بزنی عین نوازش باشد
ساز بی ضرب محالست که بر ساز آید
بلبل دلشده گلبانگ زند خواجو را
که درین فصل کسی از گل و می باز آید ؟
غزل شمارهٔ ۴۶۲
مهی چون او به ماهی برنیاید
شهی ز انسان بگاهی برنیاید
چو زلف هندوی زنگی نژادش
هندوستان سیاهی برنیاید
به اورنگ لطافت تا به محشر
چو آن گلچهر شاهی برنیاید
دل افروزی چو آن خورشید خوبان
ز طرف بارگاهی برنیاید
مهش خوانم ولیکن روشنست این
که ماهی با کلاهی برنیاید
ور او را سرو گویم راست نبود
که سروی در قباهی برنیاید
زمانی نگذرد کز خاک کویش
نفیر دادخواهی برنیاید
گنهکارم چرا کان آتشم نیست
کزو دود گناهی برنیاید
برو خواجو که آواز درائی
درین کشور ز راهی برنیاید
غزل شمارهٔ ۴۶۸
جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید
هندوئی چون طرهٔ پستت بطراری که دید
در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت
بر بیاض صبح صادق خط زنگاری که دید
مردم آزاری و هر دم عزم بیزاری کنی
بیگناهی مردم آزاری و بیزاری که دید
چون ندارم زور و زر هم چارهٔ من زاریست
بی زر و زوری بدین مسکینی و زاری که دید
آنکه زو شمشاد را پای خجالت در گلست
راستی را زان صفت سروی بعیاری که دید
تا صبا شد دسته بند سنبل گلپوش او
کار او جز عنبر افشانی و عطاری که دید
گفتمش بینم ترا مست و مرا ساغر بدست
گفت سلطانرا حریف رند بازاری که دید
قصد خواجو کرد و خونش خورد و برخاکش نشاند
ای عزیزان هرگز از خونخواری این خواری که دید
غزل شمارهٔ ۴۸۷
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار
مهربانی کن و مه را بسها باز گذار
تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر
ذره بی سر و پا را بهوا باز گذار
چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز
راه آمد شد بستان بصبا باز گذار
من چو بی یار سر از پای نمیدانم باز
آن صنم را بمن بی سر و پا باز گذار
ای مقیم در خلوتگه سلطان آخر
منزل خویشتن امشب بگدا باز گذار
از گل و بلبل اگر برگ و نوا میطلبی
همچو نی درگذر از برگ و نوا باز گذار
ز پی نافه چین گر بختا خواهی رفت
چین گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار
عاشقانرا به جز از درد نباشد درمان
دردی درد بدست آر و دوا باز گذار
گرت از ابر گهربار حیا میباشد
خون ببار از مژهٔ چشم و حیا باز گذار
هر که از مروه صفا میطلبد گو به صبوح
بادهٔ صاف طلب دار و صفا باز گذار
چون دم از بحر زنم دیدهٔ خواجو گوید
که ازین پس سخن بحر بما باز گذار
غزل شمارهٔ ۴۴۷
پیداست که از دود دم ما چه برآید
یا خود ز وجود و عدم ما چه برآید
ای صبح جهانتاب دمی همدم ما باش
وانگاه ببین تا ز دم ما چه برآید
نقد دل ما را چه زنی طعنه که قلبست
بی ضرب قبول از درم ما چه برآید
باز آی و قدم رنجه کن و محنت ما بین
ورنی ز قدوم و قدم ما چه برآید
گفتی که کرم باشد اگر بگذری از ما
داند همه کس کز کرم ما چه برآید
گر عشق تو در پردهٔ دل نفکند آواز
از زمزمهٔ زیر و بم ما چه برآید
ور مجلس ما ز آتش عشقت نشود گرم
از سوز دل و ساز غم ما چه برآید
هر لحظه بگوش آیدم از کعبهٔ همت
کایا ز حریم حرم ما چه برآید
گفتم که قلم شرح دهد قصه خواجو
لیکن ز زبان و قلم ما چه برآید