0

غزلیات خواجوی کرمانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۸۷
دوشنبه 2 فروردین 1395  1:18 PM

برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار

مهربانی کن و مه را بسها باز گذار

تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر

ذره بی سر و پا را بهوا باز گذار

چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز

راه آمد شد بستان بصبا باز گذار

من چو بی یار سر از پای نمی‌دانم باز

آن صنم را بمن بی سر و پا باز گذار

ای مقیم در خلوتگه سلطان آخر

منزل خویشتن امشب بگدا باز گذار

از گل و بلبل اگر برگ و نوا می‌طلبی

همچو نی درگذر از برگ و نوا باز گذار

ز پی نافه چین گر بختا خواهی رفت

چین گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار

عاشقانرا به جز از درد نباشد درمان

دردی درد بدست آر و دوا باز گذار

گرت از ابر گهربار حیا می‌باشد

خون ببار از مژهٔ چشم و حیا باز گذار

هر که از مروه صفا می‌طلبد گو به صبوح

بادهٔ صاف طلب دار و صفا باز گذار

چون دم از بحر زنم دیدهٔ خواجو گوید

که ازین پس سخن بحر بما باز گذار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها