غزل شمارهٔ ۳۵۹
خورشید را به سایهٔ شب در نشاندهاند
شب را بپاسبانی اختر نشاندهاند
چیپور را ممالک فغفور دادهاند
مهراج را بمسند خان برنشاندهاند
تا خود چه دیدهاند که چیپال هند را
ترکان بپادشاهی خاور نشاندهاند
همچون مگس بتنگ شکر برنشسته است
خالی که برعقیق چو شکر نشاندهاند
گوئی که دانهئی بقمر برفشاندهاند
یا مهرهای ز غالیه در خور نشاندهاند
یا خازنان روضهٔ رضوان بلال را
در باغ خلد برلب کوثر نشاندهاند
گفتم که خال همچو سیه دانهٔ ترا
برقرص آفتاب چه در خور نشاندهاند
گفتا بروم خسرو اقلیم زنگ را
گوئی که بر نیابت قیصر نشاندهاند
برخیز و باده نوش که مستان صبح خیز
آتش به آب دیدهٔ ساغر نشاندهاند
خون جگر که بر رخ خواجو چکیده است
یاقوت پارهئیست که در زر نشاندهاند
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
غزل شمارهٔ ۴۱۰
گردون کنایتی ز سر بام ما بود
کوثر حکایتی ز لب جام ما بود
سرسبزی شکوفهٔ بستانسرای فضل
از رشحهٔ مقاطر اقلام ما بود
خوش بوئی نسیم روان بخش باغ عقل
از نفحهٔ معاطر ارقام ما بود
خورشید اگر چه شرفهٔ ایوان کبریاست
خشتی ز رهگذار در بام ما بود
ما را جوی بدست نبینی ولی دو کون
یک حبه از فواضل انعام ما بود
چون خیمه بر مخیم کروبیان زنیم
چرخ برین معسکر احشام ما بود
بدر منبر و گیسوی عنبرفشان شب
منجوق چتر و پرچم اعلام ما بود
نوری که وقت صبح ز مشرق شود پدید
از عکس جام بادهٔ گلفام ما بود
ز ایام اگر چه تیره بود روز عمر ما
فرخنده روز آنکه در ایام ما بود
قصر وجود تا یابد کی شود خراب
گر زانکه بر کتابهٔ او نام ما بود
خواجو مگو حکایت سرچشمهٔ حیات
کان قطرهئی ز جام غم انجام ما بود
غزل شمارهٔ ۴۰۵
بنشین تا نفسی آتش ما بنشیند
ورنه دود دل ما بیتو کجا بنشیند
گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاست
این خیالیست که در خاطر ما بنشیند
چو تو برخیزی و از ناز خرامان گردی
سرو برطرف گلستان ز حیا بنشیند
هیچکس با تو زمانی بمراد دل خویش
ننشیند مگر از خویش جدا بنشیند
دمبدم مردمک چشم من افشاند آب
بر سر کوی تو تا گرد بلا بنشیند
بر فروزد دلم از نکهت انفاس نسیم
گر چه شمع از نفس باد صبا بنشیند
تو مپندار که دور از تو اگر خاک شوم
آتش عشق من از باد هوا بنشیند
من بشکرانهٔ آن از سر سر برخیزم
کان سهی سرو روان از سر پا بنشیند
عقل باور نکند کان شه خوبان خواجو
از تکبر نفسی پیش گدا بنشیند
غزل شمارهٔ ۴۱۴
تا ترا برگ ما نخواهد بود
کار ما را نوا نخواهد بود
از دهانت چنین که میبینیم
کام جانم روا نخواهد بود
چین زلف ترا اگر بمثل
مشک خوانم خطا نخواهد بود
سر پیوند آرزومندان
خواهدت بود یا نخواهد بود
می صافی بده که صوفی را
هسچ بی می صفا نخواهد بود
آنکه بیگانه دارد از خویشم
با کسی آشنا نخواهد بود
چند را نیم اشک در عقبش
کالتفاتش بما نخواهد بود
سخن یار اگر بود دشنام
ورد ما جز دعا نخواهد بود
ماجرائی که اشک میراند
به از آن ماجرا نخواهد بود
خیز خواجو که هیچ سلطانرا
غم کار گدا نخواهد بود
غزل شمارهٔ ۴۱۷
یاد باد آن شب که در مجلس خروش چنگ بود
مطربانرا عود بر ساز و دف اندر چنگ بود
شاهدان در رقص بودند و حریفان در سماع
وانکه او بر خفتگان گلبانک میزد چنگ بود
دستگیر خستگان جام می گلرنگ شد
مشرب آتش عذاران آب آتش رنگ بود
گوش جانم بر سماع بلبلان صبح خیز
چشم عقلم بر جمال گلرخان شنگ بود
گر چه صیقل میبرد آثار زنگ از آینه
صیقل آئینهٔ جانم می چون زنگ بود
آنزمان کانماه رخشان خورآئین رخ نمود
باغ پر گلچهر گشت و کاخ پر اورنگ بود
برمن بیدل نبخشود و دلم را صید کرد
گوئیان در شهر دلهای پریشان تنگ بود
پیش شیرین قصهٔ فرهاد مسکین کس نگفت
یا دل آن خسرو خوبان خلخ سنگ بود
مطربان از گفتهٔ خواجو سرودی میزدند
لیکن آن گلروی را از نام خواجو ننگ بود
غزل شمارهٔ ۴۱۸
دوشم وطن به جز در دیر مغان نبود
قوت روان من ز شراب مغانه بود
بود از خروش مرغ صراحی سماع من
وز سوز سینه هر نفسم جز فغان نبود
دل را که بود بی خبر از جام سرمدی
جز لعل جانفزای بتان کام جان نبود
طاوس جلوه ساز گلستان عشق را
بیرون ز صحن روضهٔ قدس آشیان نبود
کس در جهان نبود مگر یار من ولیک
گرد جهان بگشتم و او در جهان نبود
بر هر طرف ز عارض آن ماه دلستان
دیدم گلی شکفته که در گلستان نبود
همچون کمر بگرد میانش درآمدم
او را میان ندیدم و او درمیان نبود
جز خون دل که آب رخم را بباد داد
در جویبار چشم من آب روان نبود
گفتم کرانه بگیرم از آشوب عشق او
وین بحر را چو نیک بدیدم کران بود
کون ومکان بگشتم و در ملک هر دو کون
او را مکان ندیدم و بی او مکان نبود
خواجو گهی بنور یقین راه باز یافت
کز خویشتن برون شد و اینم گمان نبود
غزل شمارهٔ ۴۲۱
بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بود
بر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود
من نه آنم که بود با دگری پیوندم
زانکه هر لحظه گرفتار کسی نتوان بود
با توام گر چه بگیسوی تو دستم نرسد
با تو هر چند که بی دسترسی نتوان بود
یکدمم مرغ دل از خال تو خالی نبود
لیکن از شور شکر با مگسی نتوان بود
تا بود یکنفس از همنفسی دور مباش
گر چه بی همنفسی خود نفسی نتوان بود
در چنین وقت که مرغان همه در پروازند
بی پر و بال اسیر قفسی نتوان بود
خیز خواجو سر آبی طلب و پای گلی
که درین فصل کم از خار و خسی نتوان بود
غزل شمارهٔ ۴۲۵
مشنو که چراغ دل من روی تو نبود
یا میل من سوخته دل سوی تو نبود
مشنو که هر آنکس خبر از عالم جانست
آئینه جانش رخ دلجوری تو نبود
مشنو که سر زلف عروسان بهاری
آشفتهٔ آن سنبل گلبوی تو نبود
مشنو که دل خستهٔ دیوانه ما را
شوریدگی از سلسلهٔ موی تو نبود
مشنو که گر آن طرهٔ زنگی وش هندوست
ترک فلکی بندهٔ هندوی تو نبود
مشنو که چو در گوشهٔ محراب کنم روی
چشمم همه در گوشهٔ ابروی تو نبود
مشنو که گر از هر دو جهان روی بتابم
مقصود من از هر دو جهان روی تو نبود
مشنو که شبی تا سحر از آتش سودا
منزلگه من خاک سر کوی تو نبود
مشنو که پریشانی و بیماری خواجو
از زلف کژ و غمزهٔ جادوی تو نبود
غزل شمارهٔ ۴۱۵
ترک من گوئی که بازش خاطر نخجیر بود
کابرویش چاچی کمان و نوک مژگان تیر بود
گه ز چین زلف او صد شور در چین میفتاد
گه ز چشم جادوش صد فتنه در کشمیر بود
دوش ترکی تیغ زن را مست میدیدیم بخواب
چون بدیدم چشم شوخ دلبرم تعبیر بود
غنچه در مهد زمرد در تبسم بود و باز
بلبل شب خیز کارش نالهٔ شبگیر بود
چنگ در زنجیر زلفش چون زدم دیوانهوار
زیر هر مویش دلی دیوانه در زنجیر بود
نقش میبستم کزو یکباره دامن در کشم
لیکن از شوقم سرشک دیده دامنگیر بود
پیر دیرم دوش میگفت ای جوانان بنگرید
کاین جوان خسته خاطر در محبت پیر بود
گفتم از قیدش بدانائی برون آیم ولیک
آنچنان تدبیر کردم وینچنین تقدیر بود
بامدادان چون برآمد ماه بی مهرم ببام
زیر بامش کار خواجو نالههای زیر بود
غزل شمارهٔ ۴۳۱
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر میرود
دلربا میآیدم در چشم و دلبر میرود
بامدادان کان مه از خرگاه میآید برون
ز آتش رخسارش آب چشمهٔ خور میرود
من بتلخی جان شیرین میدهم فرهادوار
وز لب شیرین جانان آب شکر میرود
آتشی در سینه دارم کز درون سوزناک
دمبدم چون شمع مجلس دودم از سر میرود
گر بدامن اشک در پایم گهر ریزی کند
جای آن باشد چرا کو بر سر زر میرود
تیره میگردد سحرگه دیدهٔ سیارگان
بسکه دود آه من در چشم اختر میرود
میرود خونم ز چشم خونفشان تدبیر چیست
زانکه هر ساعت که میآید فزونتر میرود
چنگ را بینم که هنگام صبوح از درد من
میکند فریاد و خون از چشم ساغر میرود
ای بهشتی پیکر از فردوس میآئی مگر
کز عقیق جانفزایت آب کوثر میرود
گر دل و دین در سر زلف تو کردم دور نیست
رختمؤمندر سر تشویش کافر میرود
چون دبیر از حال خواجو میکند رمزی بیان
خون چشمم چون قلم بر روی دفتر میرود
غزل شمارهٔ ۴۲۸
مرا وقتی نگاری خرگهی بود
که قدش غیرت سرو سهی بود
نه از باغش مرا برگ جدائی
نه از سیبش مرا روی بهی بود
بشب روشن شدی راهم ز رویش
ز مویش گر چه بیم گمرهی بود
ز چشم آهوانش خواب خرگوش
نه از مستی ز عین روبهی بود
سخن کوته کنم دور از جمالش
مراد از عمر خویشم کوتهی بود
رخم پر ناردان میشد ز خوناب
که از نارش دمی دستم تهی بود
ز مردان رهش خواجو در این راه
کسی کو جان بداد آنکس رهی بود
غزل شمارهٔ ۴۲۶
دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود
از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود
مردم چشم مرا خون دل از سر میگذشت
گر چه کار دیده از خونابهٔ دل میگشود
آه آتش بار من هر دم برآوردی چو باد
از نهاد نه رواق چرخ دود اندود دود
صدمهٔ غوغای من ستر کواکب میدرید
صیقل فریاد من زنگار گردون میزدود
از دل آتش میزدم در صدرهٔ خارای کوه
زانسبب کوه گرانم دل گرانی مینمود
هر نفس آهم ز شاخ سدره آتش میفروخت
هر دم افغانم کلاه از فرق فرقد میربود
مطرب بلبل نوای چرخ میزد بر رباب
هر ترنم کز ترنم ساز طبعم میشنود
بخت بیدارم در خلوت بزد کای بی خبر
دولت آمد خفتهئی برخیز و در بگشای زود
من ز شادی بیخود از خلوتسرا جستم برون
سروری دیدم که فرقش سطح گردون می بسود
کار خواجو یافت از دیدار میمونش نظام
انتظاری رفت لیکن عاقبت محمود بود
غزل شمارهٔ ۴۱۳
اگر دو چشم تو مست مدام خواهد بود
خروش و مستی ما بر دوام خواهد بود
ز جام بادهٔ عشقت خمار ممکن نیست
که شراب اهل مودت مدام خواهد بود
گمان برند کسانی که خام طبعانند
که کار ما ز می پخته خام خواهد بود
شراب وطلعت حور از بهشت مطلوبست
وگرنه خلد ز بهر عوام خواهد بود
بکنج میکده آن به که معتکف باشد
کسی که ساکن بیت الحرام خواهد بود
حلال زاده نیم گر بروی شاهد ما
شراب و نغمهٔ مطرب حرام خواهد بود
بمجلسی که تو باشی ندیم خلوت خاص
دریغ باشد اگر بار عام خواهد بود
مرا که نام برآمد کنون ببدنامی
گمان مبر که غم از ننگ و نام خواهد بود
کجا ز دست دهم جام می چو میدانم
که دستگیر من خسته جام خواهد بود
بیا که گر نبود شمع در شب دیجور
رخ چو ماه تو ما را تمام خواهد بود
چو سرو میل چمن کن که صبحدم در باغ
سماع بلبل شیرین کلام خواهد بود
ورای قطع تعلق ز دوستان قدیم
عذاب روز قیامت کدام خواهد بود
چه غم ز حربه و حرب عرب چو مجنون را
مقیم بر در لیلی مقام خواهد بود
چنین که سر به غلامی نهادهئی خواجو
برآستان تو سلطان غلام خواهد بود
غزل شمارهٔ ۳۵۱
هر که را سکه درستست بزر باز نماند
وانکه از دست برون رفت بسر باز نماند
مرد صاحبنظر آنست که در عالم معنی
دیده بگشاید و از ره بنظر باز نماند
طائر دل که شود صید رخ و زلف دلارام
همچو بلبل بگل و سنبل تر باز نماند
جان شیرین بده از عشق چو فرهاد و مزن دم
کانکه از کوه در افتد بکمر باز نماند
گر بر افروختهئی شمع دل از آتش سودا
ترک جان گیر که پروانه بپر باز نماند
نام شکر نبرم پیش عقیق تو که خسرو
با وجود لب شیرین بشکر باز نماند
چون بمیرم به جز از خون دل و گفته دلسوز
یادگاری ز من خسته جگر باز نماند
یکدم ای مردمک چشم من از اشک برآسای
کانکه شد ساکن دریا بگهر باز نماند
حال رنگ رخ خواجو چه دهم شرح که از دوست
غزل شمارهٔ ۴۳۴
ایکه هر دم عنبرت بر نسترن چنبر شود
سنبل از گل برفکن تا خانه پر عنبر شود
از هزاران دل یکی را باشد استعداد عشق
تا نگوئی درصدف هر قطرهئی گوهر شود
هر کرا وجدی نباشد کی بغلتاند سماع
آتشی باید که تا دودی بروزن برشود
چشم را در بند تا در دل نیاید غیر دوست
گر در مسجد نبندی سگ بمسجد در شود
از دو عالم دست کوته کن چو سرو آزادهوار
کانکه کوته دست باشد در جهان سرور شود
نور نبود هر درونی را که در وی مهر نیست
آتشی چون برفروزی خانه روشنتر شود
مؤمنی کو دل بدست عشق بت روئی سپرد
گر بکفر زلفش ایمان آورد کافر شود
مینویسم شعر بر طومار و میشویم باشک
برامید آنکه شعر سوزناکم تر شود
همچو صبح ار صادقی خواجو مشو خالی ز مهر
کانکه روز مهر ورزیدست نیک اختر شود