0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۱

بر طمع‌، طبع خسیسی‌ که تفاخر دارد

آبرو را عرق سعی تصور دارد

با بخیلان نه همین طبع‌ گدا ناصاف است

کیسهٔ خود هم ازین قول دلی پر دارد

گل این باغ اگر بیخبر از فرصت نیست

خندهٔ رنگ به روی که تمسخر دارد

طبع‌شهوت‌نسب از سیرگریبان عاری‌ست

گردن خر سر تحقیق به آخور دارد

خاک شو معنی موهومی هستی دریاب

فهم رازت به عدم جیب تفکر دارد

نی ز هستی خجلم نی ز جنون منفعلم

طبع بی ‌ساختهٔ شوق چه عنصر دارد

ز شکست است رک‌ گردن امواج بلند

عاجزی هم چقدر ناز و تکبر دارد

قلّت مایه عرق می‌کشد از طبع‌ کریم

ابر هرجا تنک افتاد تقاطر دارد

خودگدازست شراری‌که به جایی نرسد

ناله در بی‌اثری سخت تأثر دارد

محو گردیدن ما آنهمه ناموزون نیست

سکتهٔ مصرع نظاره تحیر دارد

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق

گر همه طفل سرشک است تبحر دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۷۶

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد

بروب‌رفتن ز خود چون شمع ‌ر هرعضوپا دارد

خط طومار یاهن آرایش مهر جفا درد

به رنگ شاخ‌ گل آهم سراپا داغها دارد

در آن وادی که من دارم کمین انتظار او

غباری ‌گر تپد آواز پای آشنا دارد

زگل باید سراغ غنچهٔ‌گمگشته پرسیدن

که از چشم تحیر رفتن دل نقش پا دارد

فناپروردگانیم از مزاج ما چه می‌پرسی

فضای عالم موهوم هستی یک هوا دارد

سرایت نغمهٔ عجزیم ساز آفرینش را

درپن‌ محفل شکست از هرچه‌ باشد رنگ ما دارد

قد پیران تواضع می‌کند عیش جوانی را

پل از بهر وداع سیل پشت خود دوتا دارد

ز خوب و زشت امکان صافدل تنگی نمی‌چیند

به بزم آینه عکسی اگر ره برد جا دارد

ز حال‌گوشه‌گیر فقر ای منعم مشو غافل

که خواب مخملی در رهن نقش بوریا دارد

ز عالم نگذری بی‌دستگیریهای آزادی

کسی برخیزد از دنیا که از وحشت عصا دارد

جهانی سرخوش آگاهی‌ست ازگردش حالم

شکست رن من چون خند مینا صدا دارد

به رنگ آب سیر برگ برگ این چمن کردم

گل داغ‌ست بیدل آنکه بویی از وفا دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۶۷

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد

فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد

شادم ‌که بی‌ نشانی آثار رنگ و بو

بیرونم از قلمروتحقیق پرورد

این چار سو ادبگه سودای نازکیست

عمری‌ست ضبط آه من آیینه می‌خرد

خلقی در امل زد و با داغ یأس رفت

آتش به‌کارگاه فسون خانهٔ خرد

داغم ز جلوه‌ای که غرور تغافلش

آیینه‌خانه‌ها کند ایجاد و ننگرد

هنگامهٔ قبول نفس بسکه تنگ بود

پا تا سرم چو شمع ز هم خورد دست رد

نقاش شرم دار ز پرداز انفعال

تصویرم آن ‌کشد که ز رنگم برآورد

آیینهٔ خرام بهار است‌ گرد رنگ

من نقش پا خیال تو هرجا که بگذرد

طاووس من بهار کمین چه مژده است

عمری‌ست بال می‌زنم و چشم می‌پرد

بیدل جواب مطلب عشاق حیرت‌ست

آنکس ‌که نامه‌ام برد آیینه آورد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۷۳

تصور جوهر اکاهی قدرت‌کجا دارد

بهار فضل آن سوی تعقل رنگها دارد

نهال آید برون تخمی‌ که افشانند بر خاکش

دربن صحرا ز پا افتادن ایجاد عصا دارد

ندید از آبله ریگ روان منع جنون‌تازی

به‌نومیدی زپا منشین‌که هر وامانده پا دارد

به‌گردون می‌برد نظاره را واماندن مژگان

مشو غافل ز پروازی که بال نارسا دارد

غریق آیی برون تا محرم تحقیق سازندت

که این دپا بقدر موج دستی آشنا دارد

اثرهای دعا روشن نشد بی‌احتیاج اینجا

ز اسرار کرم گر آگهی دارد گدا دارد

سراپا محوشد تا جمله آگاهی شوی بیدل

بقدر گم ‌شدنها هرکه اینجا رهنما دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۶

مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد

سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد

چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت

ز یاس پرس ‌کزین ماجرا خبر دارد

نگار دست بتان بی‌لباس ماتم نیست

مگر ز خون شهیدان حنا خبر دارد

فضولی من و تو در جهان یکتایی

دلیل بیخبریهاست تا خبر دارد

در این هوسکده‌ گر ذوق‌ گردن‌افرازیست

سری برآر که از پیش پا خبر دارد

تمیز خشک و تر آثار بی‌نیازی نیست

گداست آنکه ز بخل و سخا خبر دارد

پیام عالم امواج می‌برد به محیط

تپیدنی‌ که ز پهلوی ما خبر دارد

غرور و عجز طبیعی است چرخ تا دل خاک

نه دانه مجرم و نی آسیا خبر دارد

به‌ پیش خویش بنالید و لاف عشق زنید

گل از ترانهٔ بلبل‌کجا خبر دارد

مباد در صف محشر عرق به جوش آیم

که از تباهی‌کارم حیا خبر دارد

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل

قیامت است گر آن دلربا خبر دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۰

هوس‌پیمای فرصت گرد کلفت در قفس دارد

همین خاک است و بس گر شیشهٔ ساعت نفس دارد

لب از خمیازهٔ صبح قیامت تا نمی‌بندی

خم آسودگی جوش شراب خام‌رس دارد

در سعی جنون زن‌، از وبال هوش بیرون آی

به زحمت تا نگیرد کوچهٔ دانش عسس دارد

نه‌تنها شامل هستی‌ست عشق بی‌نشان جوهر

عدم هم زآن معیت دستگاه پیش و پس دارد

جنون الرحیلی شش جهت پیچیده عالم را

مپرس از کاروان منزل هم آهنگ جرس دارد

برون آر از طبیعت خار خار وهم آسودن

که چشم بی‌نیازان از رگ این خواب خس دارد

نفس هر پر زدن خون دگر در پرده می‌ریزد

طبیب زندگی شغلی همین نیش مجس دارد

خراش دامن عزت مخواه از ترک خوشخویی

که راه کوی بدکیشی سگان بی‌مرس دارد

محبت عمرها شد رفته می‌جوشد ز خاطرها

ندارد جز فراموشی کسی گر یاد کس دارد

ندامت نیست غافل از کمین هیچکس بیدل

به هر دستی که عبرت وارسد دست مگس دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۰

بت هندی‌ کی از دردسر ترکان خبر دارد

در این کشور میان‌کو تا دماغ بهله بردارد

درین‌ دریا که هر یک قطره صد دامن‌ گهر دارد

حباب ما به دل پیچیده آه بی‌اثر دارد

نباشدگرتلاش عافیت نقد است آرامت

نفس را سعی راحت اینقدر زیر و زبر دارد

به یک رنگ از بهار مدعای دل مشو قانع

که این‌آیینه غیر از خون‌شدن چندین‌هنر دارد

حبابم درکنار موج دارد سیر جمعیت

به‌ راحت می‌پرد مرغی‌که زیر بال سر دارد

به روی عشرتم نتوان در چاک جگر بستن

چو مژگان شام ‌من آرایش صبحی ‌دگر دارد

به‌ این‌ هستی اگر نامی به‌دست ‌افتد غنمیت‌دان

که بسیار است اگر دوش نفس آواز بردارد

به ظاهرگر زمینگیرم زمقصد نیستم غافل

که چشم نقش پا از جاده بر منزل نظر دارد

بقدر اعتبارات است ضبط خویش مردم را

چو سنگی آبدار افتد فسردن بیشتر دارد

نخواهد شد سیاهی از جبین اخترم زایل

شب عاشق به موی ‌کاسهٔ چینی سحر دارد

صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدل

ز جوهر حیرت آیینهٔ من بال وپر دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۷

درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد

ز رفتن دست می‌باید به جای‌ گام بردارد

د‌ر این‌گلشن‌ ز دور فرصت‌ عشرت چه می‌پرسی

که می خمیازه‌ گردیده است تا گل جام بردارد

من آن صیدم‌ که در عرض تماشاگاه تسخیرم

ز حیرت کاسهٔ دریوزه چشم دام بردارد

به تکلیف بلندی خون مکن مشت غبارم را

دماغ نیستی تا کی هوای بام بر دارد

به صد مصر شکر نتوان قناعت با شکر بستن

کرم مشکل‌ که از طبع‌ گدا ابرام بردارد

دل آهنگ‌ گدازی دارد و کم‌ظرفی طاقت

کبابم را مباد روی آتش و خام بردارد

ندامت ساقی‌ است اینجا به افسوسی قناعت ‌کن

مگر دستی ‌که بر هم سوده باشی جام بردارد

درین بازار سودی نیست جز رنج پشیمانی

سحر هرکس دکانی چیده باشد شام بردارد

هواپیمای عنقا شهرتی مپسند همت را

نگین بی‌نشان حیف است ننگ نام بردارد

به رنگی سرگران افتاده‌ایم از سخت‌جانیها

که دشواراست قاصد هم زما پیغام بردارد

هوس تسخیر معشوقان بازاری مشو بپدل

کسی تا کی پی این وحشیان رام بردارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۲

بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد

که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد

تماشاگاه معدومی ز من چیده‌ست سامانی

که هر کس چشم می‌پوشد ز خود بر من نظر‌ دارد

به دوش هر نفس از دلگرانی محملی دارم

مگر سعی شرر این کوه را از خاک بردارد

به بو‌ی مژدهُ وصلت دل از خود رفته است اما

چنان نام تو می‌پرسد که پندارم خبر دارد

نجوشد منت غیر، از ادای مدعای من

به‌گاه ناله‌، مکتوب من از خود نامه بردارد

به نومیدی هوس آوارهٔ صد گلشن امیدم

من و وامانده پروازی‌که در هر رنگ پر دارد

به هم چسبیدن مژگان به کنج فقر می‌گوید

که نی هرچند صرف بوریا گردد شکر دارد

تو از کیفیت اقبال فقر آگه نه‌ای ورنه

طلسم بی‌دری از هر طرف آیند در دارد

بهار جلوه از کف می‌رود فرصت غنیمت دان

اگر رنگ است و گر بو دامن‌ گل برکمر دارد

نگه در چشم آهو آب شد از رشک قربانی

که تیغش‌ گر کند رحمی شب ما هم سحر دارد

نوای ‌قمری و بلبل مکرر شد درین‌ گلشن

تو اکنون ناله‌ کن بیدل که آهنگت اثر دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۲

حیا عمری‌ست با صد گردش رنگم طرف دارد

عرق نقاش عبرت از جبین من صدف دارد

نشد روشن صفای سینهٔ اخلاص‌کیشانت

که درباب بهم جوشیدن دلها چه‌ کف دارد

به شغل لهو چندی رفع سردیهای دوران‌کن

جهان حیز گرمی در خور آواز دف دارد

دل از فکر معیشت جمع کن از علم و فن بگذر

اگر جهل است و گر دانش همین آب و علف دارد

به توفانگاه آفات استقامت رنگ می‌بازد

درین میدان کسی گر سینه‌ای دارد هدف دارد

ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجم‌زادان

سریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد

جدا نپسندد از خود هیچکس مشاطهٔ خود را

مه تابان حضور شب در آغوش کلف دارد

قضا بر سجدهٔ ما بست اوج نشئهٔ عزت

طلسم آبروی خاک در پستی شرف دارد

به نومیدی چمن سیر نگارستان افسوسم

حنا داغ‌ست از رنگی که سودنهای کف دارد

به این عجزی‌که می‌بینم شکوه جراتت بیدل

اگر مژگان توانی واکنی فتح دو صف دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۸۸

کسی از التفات چشم خوبان‌ کام بردارد

که بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد

به قدر زخم چون گل شوخیی انداز مستی کن

نمی‌باشد تهی از نشئه هرکس جام بردارد

به طوف دامنت‌ کم نیست از سعی غبار من

اگر خود را بجای جامهٔ احرام بردارد

عتابش باورم ناید که آن لعل حیا پرورد

تبسم برنمی‌دارد چسان دشنام بردارد

جهان بی‌جلوه مدهوش است هم درپرده توفان ‌کن

که می‌ترسم تحیر گردش از ایام بردارد

نظر از سیر هستی بستن است آخر، خوشا چشمی

که از آغاز با خود نسخهٔ انجام بردارد

دماغ پختگان مشکل شود خجلتکش هستی

مگر این ننگ همّت را خیالی خام بردارد

چو دل بی‌مدعا افتاد گو عالم به غارت رو

که ممکن نیست توفان از گهر آرام بردارد

گرانجان را نباشد طاقت بار سبکروحان

نگین را می‌شود قالب تهی چون نام بردارد

عبارت بی‌غبار صافی مطلب نمی‌باشد

محبت‌کاش رسم نامه و پیغام بردارد

کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل

خورد صد پیش پا چون موج تا یک گام بردارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۱

جهان‌، جنون بهار غفلت‌، ز نرگس سرمه‌ساش دارد

ز هر بن مو به خواب نازیم و مخمل ما قماش دارد

اگر دهم بوی‌ شکوه بیرون ز رنگ تقریر می‌چکد خون

مپرس ازیأس حال مجنون دماغ‌گفتن خراش دارد

چو شد قبول اثر فراهم زخاک‌گل می‌کند حنا هم

فلک دو روزی غبار ما هم به زبرپای تو کاش دارد

گشاد بند نقاب امکان به سعی بینش مگیر آسان

که رنگ هر گل درین‌ گلستان تحیر دور باش دارد

به‌گرد صد دشت و در شتابی‌که قدر عجز رسا بیابی

سراز نفس سوختن نتابی به خود رسیدن تلاش دارد

حذر ز تزویر زهدکیشان مخور فریب صفای ایشان

وضوی مکروه خام‌ریشان هزارشان و تراش دارد

نشسته‌ام ازلباس بیرون دگرچه لفظ وکدام مضمون

به خامشی نیز ساز مجنون هزار آهنگ فاش دارد

سخن به نرمی ادا نمودن ز وضع شوخی حیا نمودن

عرق نیاز خطا نمودن‌ گلاب بزم معاش دارد

خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی الم‌پرستی

چو کاسه ‌هر کس به ‌خوان‌ هستی ‌دهن‌ گشوده ‌است ‌آش دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۵

جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد

بنای خانهٔ زنجیر ما چون موج نم دارد

به برقم می‌دهد خرمن خیال موج رفتاری

که اعجاز خرامش آب و آتش را به هم دارد

ز لعل خامشت رمز تبسم‌ کیست بشکافد

خیالی دست بر چاک گریبان عدم دارد

فضولیهای امید اینقدر جان می‌کند ورنه

دل‌الفت‌پرست یاس از شادی چه غم دارد

به ترگ جاه زن تا درنگیرد ننگ افلاست

که رنج‌خودفروشی می‌کشد هرکس درم دارد

به‌ لغزش چون ‌ننالد خامهٔ حسرت صریر من

که زنجیر سیه‌بختی به تحریک قدم دارد

ز تدبیر محبت غافلم لیک اینقدر دانم

که دل تا آتشی در سینه دارد دیده نم دارد

نگه ننگاشت صنع آ‌گهی در دیده اعیان

قلم در نرگسستان یک قلم سه‌ و القلم دارد

مدار ای ‌زشت‌رو امید تحسین ‌از صفا کیشان

که اسباب خوش‌آمد خانهٔ آیینه‌کم دارد

نوای‌عیش‌گو خون شو، دمی با درد سوداکن

نفس با این بضاعت هرچه دارد مغتنم دارد

اگر دشمن تواضع‌پیشه است ایمن مشو بیدل

به خونریزی بود بی‌باک شمشیری‌ که خم دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۷

گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام‌ کم دارد

عقاید آنچه دارد خدمت دیر و حرم دارد

دماغ آرمیدن نیست با گل‌، شبنم ما را

در این آیینه ‌گر آبی‌ست چون تمثال رم دارد

از این ‌صحرای ‌وحشت ‌چون ‌شرر دیگر چه بردارم

همه ‌گر سر توان برداشتن حکم قدم دارد

خرد را از بساط می‌پرستان نیست جان بردن

که هر ساغر ز موج می به ‌کف تیغی علم دارد

نوای خامشان در پردهٔ دود دل است اینجا

نگویی شمع تنها گریه دارد، ناله هم دارد

گسستن سخت دشوارست زنار محبت را

برهمن رشته‌واری از رگ‌ سنگ‌ صنم دارد

به وقت رخصت یاران تواضع می‌شود لازم

قد پیران به آهنگ وداع عمر، خم دارد

اگر مردی در تخفیف اسباب تعلق زن

کز انگشت دگر انگشت نر یک بند کم دارد

بود در طینت بی‌مغز حفظ‌ گفتگو مشکل

برون ریزد دهانش هرچه انبان در شکم دارد

بغیر از وهم ‌کو سرمایه تا بر نقد خرد نازی

همان در کیسهٔ دریاست‌ گر گاهی درم دارد

ز خاک‌شور نتوان بیش از این حاصل طمع‌ ‌کردن

به ‌حسرت هم اگر جان می‌دهد ممسک ‌کرم دارد

خموشی ربط آهنگ جنونم نگسلد بیدل‌

ز ساز دل مشو غافل تپیدن زیر و بم دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۹۹۴

بی‌نمک از نمک غیر توهم دارد

لب بام است ‌که اظهار تکلم دارد

جای اشک از مژهٔ تیغ حیا جوهر ریخت

چقدر حسرت زخم تو تبسم دارد

بی‌تو اظهار اثر خجلت معدومی ماست

قطرهٔ دور ز دریا چه تلاطم دارد

زاهد از گنبد دستار به خود می‌نازد

نکنی عیب که خر فخر به توقم دارد

گر به دادت نرسد شور قیامت ستم است

درد هستی است‌ که فریاد تظلم دارد

فیض خورشید به عالم ز کواکب نرسد

شیشهٔ تنگ کجا حوصلهٔ خم دارد

مفت غواص تامل‌گهرمعنی بکر

دفتر بیدل ما خصلت قلزم دارد

بیدل از فیض قناعت چمن عافیت است

تکیه عمری‌ست‌که بر بستر قاقم دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها