0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۰۹

تا فلک درگردش است آفت به‌هرسوهاله است

در مزاج آسیا چندین شرر جواله است

یأس‌کن خرمنگه درگشت امید زندگی

ریزش یک مشت دندان حاصل صدساله است

زین چمن با درد پیمایی قناعت‌کرده‌ایم

جام‌گل تسلیم یاران ساغر ما لاله است

با بزرگیهای شیخ آسان‌که می‌گردد طرف

پیش این جاسوس رعنا سامری‌گوساله است

فرصتی بایدکه عبرت‌گیری ا‌ز مکتوب ما

صفحهٔ آتش‌زده حرفش شرر دنباله است

در محبت پاس ناموس صبوری مشکل است

هرقدر دل واگذارد آبیار ناله است

تیره‌بختی در وطن ایجاد غربت می‌کند

گر ز چینی مو دمد چینش همان بنگاله است

جز شکست رنگ‌گلچینی ندارد باغ وصل

در میان ما و جانان بیخودی دلاله است

تاکجا در پی نمی‌غلتد جبین اعتبار

شرمی ازانجام اگر باشدگهر هم ژاله است

بیدل از حسرت‌پرستان خرام کیستم

کز نیشکر جان به لب می‌آیدم تبخاله است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۷۳

شعلهٔ بی‌بال وپر سجده گر اخگر است

سعی چو پستی گرفت، آبله ی پا، سر است

باعث لاف غرور نیست جز اسباب جاه

دعوی پروازها در خور بال و پر است

عرض هنر می‌دهد دل ز خم و پیچ آه

آینهٔ داغ اگر دود کشد جوهر است

خواری دیوان دهر عزت ما بیش‌کرد

فرد چو باطل شود سر ورق دفتراست

چند زند همتم فال بنای امل

رشتهٔ نومیدیی دارم و محکم ‌تر است

ناله ز هر جا دمد، بی‌خلش درد نیست

زخمه رگ ساز را تیزتر !ز نشتر است

اهل دل آتش دم‌اند، بین که به روی محیط

آبله‌های حباب از نفس‌گوهر است

یار در آغوش تست هرزه به هرسو متاز

دیده ی بینا طلب جلوه نگه‌ پرور است

نیست بساط جهان‌، قابل دلبستگی

ریشهٔ ما چون نفس در چمن دیگر است

شیوه‌تغافل خوش‌است ورنه به‌این‌برق حسز

تا تو نظرکرده‌ای آینه خاکستر است

غیرفنا نگسلد بند غرور نفس

رشتهٔ این شمع را عقده‌کشا صرصر است

بیدل از آشوب دهر سرن کشیدی به جیب

زورق توفانی‌ات بیخبر از لنگر است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۹۹

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است

همچوشمع‌کشته‌در چشمم‌نگه‌خوابیده‌است

باکمال الفت از صحرای وحشت می‌رسم

چون سواد چشم آهو سایه‌ام رم دیده است

جیب و دامانی ندارد کسوت عریانی‌ام

چون‌گهراشکم‌همان‌در چشم‌خود غلتیده‌است

نی خزان دانم درین‌گلشن نه نیرنگ بهار

این‌قدر دانم‌که اینجا رنگ‌هاگردیده است

طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط

زخمه تا بر تار می‌آید صدا پالیده است

وحشتم‌گل می‌کند از جیب اشک بی‌قرار

صبح در آیینهٔ شبنم نفس دزدیده است

بر رخ اخگر نقابی نیست جز خاکسترش

دیدهٔ ما را غبار چشم ما پوشیده است

کعبهٔ مقصود بیرون نیست از آغوش عجز

آستانش بود هرجا پای ما لغزیده است

عجز طاقت‌کرد آهم را چو شمع‌کشته داغ

جاده‌ام از نارسایی نقش پا گردیده است

غیر وحشت باغ امکان را نمی‌باشدگلی

چرخ هم‌اینجا ز جیب صبح دامن چیده است

ناله دارد درکمند غم سراپای مرا

بیستون در دم و بر من صدا‌‌پیچیده است

سرگرانی لازم هستی بود بیدل‌که صبح

تا نفس باقی‌ست صندل بر جبین مالیده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۳

هرکجا گل‌کرد داغی بر دل دیوانه سوخت

این‌چراغ‌بیکسی تا سوخت‌در ‌ویرانه سوخت

عالم از خاکستر ما موج ساغر می‌ زند

چشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت

حسن یک مژگان نگه را رخصت شوخی نداد

شمع این محفل تپشها در پر پروانه سوخت

مژده وصل تو شد غارتگر آسایشم

خواب‌درچشمم‌همان‌شیرینی‌افسانه سوخت

وضع دنیا هیچ بر دیوانه تاثیری نکرد

بیشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت

داغ دل شد رهنمای‌کوه و هامون لاله را

سر به‌ صحرا می‌زند هرکس‌ متاع خانه سوخت

برق‌ ناموس محبت را چو داغ آیینه‌ام

من به خاکستر.نشستم‌گر دل بیگانه سوخت

مستی چشم تورا نازم‌که برق حیرتش

موج‌می را چون‌نگه در دیدهٔ پیمانه سوخت

بسکه خوبان را ز رشک جلوه‌ات داغ است ‌دل

می‌توان از آتش سنگ صنم بتخانه سوخت

دور چشم بد زیانکار زمین الفتم

مزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت

آرزوها در نفس خون کرد استغنای دل

ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت

بسمل آن طایرم بیدل‌که درگلزار شوق

چون شرار ازگرمی پرواز بیتابانه سوخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۶

قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست

شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست

شانه را به ‌گیسویش طرفه همزبانیهاست

سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست

ما زسیر این ‌گلشن عشوه طرب خوردیم

ورنه چشم واکردن عبرت امتحانیهاست

ای سحرتامل‌کن‌، یک نفس تحمل‌کن

وحشت و دم پیری شوخی و جوانیهاست

زلف تابدارش را شانه می‌دمد افسون

دیده وقف حیرت‌کن موج جان‌فشانیهاست

پیش چشم بیمارش‌ گر دوتا شود نرگس

عیب سرنگونی نیست جای ناتوانیهاست

بیخودن ا‌لفت را، نیست‌کلفت مردن

مردنی اگر باشد بی تو زندگانی هاست

در وفا چه امکان‌ست جان کنم دربغ از تو

بر جبین‌ گره مپسند این چه بدگمانیهاست

چارسوی امکان را جز غبار جنسی نیست

بستن در مژگان عافیت دکانیهاست

محو یأس‌ کن حاجت ورنه نزد عبرتها

در طلب عرق کردن نیز ترزبانیهاست

از غرور وهم ایجاد هرزه رفته‌ای برباد

ای غبار بی‌بنیاد این چه آسمانیهاست

عمرهاست بیحاصل می‌زنی پر بسمل

بهر نیم‌جان بیدل این‌چه سخت‌جانیهاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۷

باز درس خاشاکم سطر شعله خوانیهاست

صفحه میزنم آتش عذر پرفشانیهاست

کیست ضبط خودداری تا کشد عنان من

خون بسمل شوقم ساز من روانیهاست

بی زبانی عاشق ترجمان نمی خواهد

تا شکست رنگی هست عرض ناتوانیهاست

روز کلفت حسرت شام داغ نومیدی

صبحم آن و شامم این طرفه زندگانیهاست

برگ عشرت هستی غیررقص بسمل چیست

رنگ و بوی این گلشن جمله پرفشانیهاست

چسم و کوه در دامان عمر و یکقلم جولان

با چنین گرانخیزی خوش سبک عیانیهاست

به که از فنای خود صندلی بدست آریم

ورنه دور هستی را نشه سرگرانیهاست

هر طرف گذر کردیم هم بخود سفر کردیم

ای محیط حیرانی این چه بیکرانیهاست

گوش کر مهیا کن نغمه جز خموشی نیست

بی نگه تماشا کن جلوه بی نشانیهاست

آه بی پر و بالیم اشک عجز تمثالیم

سر بخاک میمالیم سعی ناتوانیهاست

ساز با شکست دل یار ازین نوا غافل

به که پیش خود نالیم ناله بی زبانیهاست

مایه خرد «بیدل» منشاء فضولی نیست

خودفروشی عالم از جنون دکانیهاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۵

ای‌کعبه جو یقینی اگرکار بستن است

احرام بستنت همه زنار بستن است

گر محرمی علم نفرازی یه حرف پوچ

این پنبه پرچمی‌ست‌که بر دار بستن است

باید به خون هر دو جهان دست شستنت

مشاطه‌گر حنا به‌کف یار بستن است

چون سایه عالمی‌ست به زیر نگین ما

گر سر به دوش جبههٔ هموار بستن است

عبرت زکارگاه عمل موج می‌زد

ساز شکسته را چقدر تار بستن است

منگر به لفظ و معنی‌ام ازکم‌بضاعتی

تنگی برای قیافه‌تکرار بستن است

ای صرصر انتظار چراغان اعتبار

درهاگشوده‌ای‌که به یک بار بستن است

سست است بار قافلهٔ عافیت هنوز

پر بسته‌ایم نوبت منقار بستن است

پر نامجو مباش‌که نقش نگین عجز

پیشانی شکسته به دیوار بستن است

در خاکدان دهر مچین دستگاه ناز

گر بر سر مزار چه دستار بستن است

بیدل مباش‌ غرهٔ تحصیل مدعا

در مزرعی‌که خوشه همان بار بستن است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۲

زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است

طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است

تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس

گرنه دل می‌سوزد آتش درکجا افتاده است

آرزو از سینه بیرون ‌کن ز کلفتها برآ

عالمی زین دانه در دام بلا افتاده است

تا نفس باقی‌ست جسم خسته را آرام نیست

مشت خاک ما به دامان هوا افتاد‌ه است

در علاجم ای طبیب مهربان زحمت مکش

درد دل عمری‌ست از چشم دوا افتاده است

تا قیامت دشت‌پیمایی‌ کند چون ‌گردباد

هرکخا یک حلقه از زنجیر ما افتاده است

غیر نومیدی سر و برگ شهید عشق چیست

از سر افتاده اینجا خونبها افتاده است

دیده تا دل فرش راه خاکساری کرده‌ایم

از نفس تا موج مژگان بوربا افتاده است

شوخی انداز شبنم ننگ گلزار حیاست

خنده ی ‌حسن از عرق ‌‌دندان‌نما افتاده ا‌ست

معنی دولت سراپا صورت افتادگی‌ست

از تواضع سایه ی بال هما افتاده است

اضطراب موج آخر محو گوهر می‌شود

در کمین ما دل بی مدعا افتاده است

عالمی شد بیدل ار سرگشتگی پامال‌یأس

تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۷

پیری‌ام پیغامی از رمز سجود آورده است

یک‌گریبان سوی خاکم سر فرود آورده است

شبهه پیمایی‌ست تحقیق خطوط ما و من

کلک صنع اینجا سیاهی درنمود آورده است

اندکی می‌باید از سعی نفس آگه شدن

تا چه دامن آتش ما را به دود آورده است

ذوق شهرت دارم اما از نگونیهای بخت

در نگین نامم هبوطی بی‌صعود آورده است

زندگی را چون شرر سامان بیداری‌کجاست

آنقدر چشمی که می‌باید غنود آورده است

گربه این رنگ است طرح بازی نرّاد دهر

دیرتر از دیرگیرید آنچه زود آورده است

صورت اقبال و ادبار جهان پوشیده نیست

آسمان یک صبح و شامی در وجود آورده است

ماجراکم‌کن زنیرنگ بد ونیکم مپرس

من عدم بودم عدم چیزی‌که بود آورده است

گوش پیدا کنید بیدل ازکتاب خامشان

معنیی‌کز هیچ‌کس نتوان شنود آورده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۵۴

سیرابی ازین باغ هوس‌، یاس‌پرست است

کو صبح و چه‌شبنم ز نفس‌شستن ‌دست است

پیچ و خم موج‌گهر بحر خیالیم

این زلف هوس را نه ‌گشاد است نه ‌بست است

چون‌ گرد در این عرصه عبث دست نیازی

تیغ ظفرت در خم ابروی شکست است

بگذر ز غم‌ کوشش مقصود معین

تیر تو، نشان خواه‌، ز ناصافی شست است

چون نقش نگین‌، مسند اقبال‌ میارای

ای خفته فروتر ز زمین این چه نشست است

دون طبع ز اقبال جز ادبار چه دارد

هرچند ببالد که سر آبله پست است

محکوم قضا را چه خیال است سلامت

گرشیشهٔ افلاک بود درکف مست است

جز شبههٔ تحقیق درین بزم ندیدیم

ما را چه‌ گنه آینه تمثال‌پرست است

دربار نفس نیست جز احکام ‌گذشتن

این قافله‌ها قاصد یک نامه به دست است

ای غافل از آرایش هنگامهٔ تجدید

هر دم زدنت آینهٔ صبح الست است

بیدل دو سه دم ناز بقا، مفت هوسهاست

ما صورت‌ هیچیم و جز این ‌نیست که ‌هست است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۰۶

بیتابی عشق این همه نیرنگ هوس ریخت

عنقا پری افشاندکه توفان مگس ریخت

مستغنی‌گشت چمن و سیر بهاریم

بی‌بال و پریها چقدرگل به قفس ریخت

از تاب و تب حسرت دیدار مپرسید

دردیده چوشمعم نگهی‌پر زد و خس ریخت

ازیک دو نفس صبح هم ایجاد شفق‌کرد

هستی دم تیغی‌ست‌که خون همه‌کس ریخت‌.

روشنگر جمعیت دل جهد خموشی‌ست

نتوان چو حباب آینه بی‌ضبط نفس ریخت

دنباله دو قلقل مینای رحیلیم

ین باده جنون داشت‌که در جام جرس ریخت

بیدل ز فضولی همه بی‌نعمت غیبیم

آب رخ این مایده‌ها، سیر و عدس ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۰

چون سپند آرام جسم دردناکم ناله است

برق جولانی‌که خواهد سوخت پاکم ناله است

صد گریبان نسخهٔ رسوایی‌ام اما هنوز

یک الف ازانتخاب مشق چاکم ناله است

از علمداران یأسم‌، کار اقبالم بلند

کز سمک تا عالم اوج سماکم ناله است

کس نمی‌فهمد زبان خاکساریهای من

ورنه هرگردی‌که می‌خیزد ز خاکم ناله است

ازگداز عافیت؟کی برون جوشیده‌ام

بادهٔ درد دلم رگهای تاکم ناله است

تا نفس برخویش بالد یأس عریان می‌شود

بی‌رخت صد پیرهن سامان چاکم ناله است

کس بدآموز نزاکت فهمی الفت مباد

خامشی هم بی‌تواز بهرهلاکم ناله است

گم شدم از خویش تحریک دل آوازم نداد

این جرس بیدل نمی‌دانم چراکم ناله است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۷

خنده‌ام صبحی به صد چاک‌گریبان آشناست

گریه سیلابی به چندین دشت‌و دامان آشناست

سایه‌ام را می‌توان چون زلف خوبان شانه‌کرد

بس‌که طبع من به صد فکر پریشان آشناست

دستم از دل برنمی‌دارد گداز آرزو

سیل عمری شدکه با این خانه ویران آشناست

از فسون ناصحان بر خویش می‌لرزم چو آب

یک تن عریان من با صد زمستان آشناست

جور حسن و صبر عاشق توأم یکدیگرند

با خدنگ او دل من همچو پیکان آشناست

دورگرد وصلم اما در تماشاگاه شوق

با دلم تیر نگاهش تا به مژگان آشناست

نیستم آگه چه‌گل می‌چینم از باغ جنون

اینقدر دانم که دستم باگریبان آشناست

هیچکس در بارگاه آگهی مردود نیست

صافی آیینه باگبر و مسلمان آشناست

غرق دل شو تا به اسرار حقیقت وارسی

قعر این دریا همین با غوطه‌خواران آشناست

ما جنون‌کاران ز طاقت یک قلم بیگانه‌ایم

سخت جانی با دل صبر آزمایان آشناست

بزم وصل و هستی عاشق خیالی بیش نیست

قطره دست ازخود بشو، هرچند توفان آشناست

بیدل این محفل نهان درگریهٔ شمع است و بس

داغ آن زخممم‌که با لبهای خندان آشناست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷۵

گر به سیر انجمن یا گشت‌ گلشن رفته است

شمع‌ما هرسو همین یک سرزگردن رفته است

مزرعی چون کاغذ آتش‌زده گل کرده ایم

تا نظر بر دانه می‌دوزیم خرمن رفته است

کاشکی باکلفت افسردگی می‌ساخیم

بر بهار ما قیامت از شکفتن رفته است

انتظارت رنگ نم نگذاشت در چشم ترم

تا مقشر گشت این بادام روغن رفته است

جهد صیقل صدهزار آیینه با زنگار برد

خانه‌ها زین خاکدان بر باد رفتن رفته است

غنچه‌واری هیچکس با عافیت سودا نکرد

همچو گل اینجا گریبانها به دامن رفته است

خلقی‌از بیدانشی‌تمکین‌به‌حرف‌و صوت باخت

سنگ این‌کهساریکسر در فلاخن رفته است

زندگی زین انجمن یک گام آزادی نخواست

هرکه را دیدیم زاینجا بعد مردن رفته است

نقش پایی چند از عجز تلاش افسرده‌ایم

نام واماندن بجا مانده‌ست رفتن رفته است

خانه را نتوان سیه‌کرد از غرور روشنی

نور می‌پنداری و دودی به روزن رفته است

هرچه از خود می‌بریم آنجا فضولی می‌بریم

جای قاصد انفعال نامه بردن رفته است

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی

فرصت از هرکس‌که‌باشد یان از من رفته است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۹۷

سرنوشت روی‌ جانان خط مشکین بوده است

کاروان حسن را نقش قدم این بوده است

ما اسیران‌؛ نوگرفتار محبت نیستیم

آشیان طایر ما چنگ شاهین‌ بوده است

غافل از آواره ‌گردیهای اشک ما مباش

روزگاری این بنات النعش، پروین بوده است

راست ناید با عصای زهد سیر راه عشق

این بساط شعله خصم پای چوبین بوده است

شوخی اشکم مبیناد آفت پژمردگی

این بهار بیکسی تا بود رنگین بوده است

عقده سر، از تنم بی‌تیغ قاتل وانشد

باد صبح غنچهٔ من دست‌ گلچین بوده است

دل مصفا کردم و غافل‌ که در بزم نیاز

صاحب آیینه گشتن کار خودبین بوده است

پشت دست آیینه با دندان جوهر می‌گزد

سایهٔ‌دیوار حیرت سخت‌سنگین‌بوده است

غنچه گردیدیم وگلشن درگریبان ربختیم

عشرت سربسته از دلهای غمگین بوده است

بیدل آن ‌اشکم‌ که عمری در بساط حیرتم

از حریر پرده‌های چشم بالین بوده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  5:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها