0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۷

رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست

وحشت موج‌ ، تماشای خرام دریاست

گردبادی که به خود دودصفت می پیچد

نفس سوختهٔ سینهٔ چاک‌ صحراست

جوهر آینه افسرده ز قید وطن است

عکس راگرد سفرآب رخ نشو و نماست

ازگهر موج محال است تراود بیرون

گره تار نظر چشم حیاپیشهٔ ماست

قطع سررشتهٔ پرواز طلب نتوان‌کرد

بال اگر سلسله کوتاه کند ناله‌ رساست

نرگس مست تو را در چمن حسن ادا

می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست

بس که بی‌آبله گامی نشمردم به رهت

آب آیینه ز نقش قدمم چهره‌گشاست

اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیر

قد شمع از همه‌کس یک سر و گردن بالاست

ای تمنا مکن از خجلت جولان آبم

عمرها شد چوگهر قطرهٔ من آبله‌پاست

هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل

نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۹

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرت

دماغ موج می‌، آشفتهٔ نیرنگ تقریرت

حدیث شکوه با این سادگی نتوان رقم کردن

گهر حل‌کردنی دارد مدادکلک تحریرت

شکایت‌نامهٔ بیداد محو بال عنقا شد

هنوز از ناله‌ام پرواز می‌خواهد پر تیرت

گرفتار وفا ننگ رهابی برنمی‌دارد

همه گر ناله گردم برنمی‌آ‌یم ز زنجیرت

جهانی در تغافلخانهٔ نازت جنون دارد

چه سحر است اینکه در خوابی و بیداری‌ست تعبیرت

نمی‌دانم‌چه‌دارد با شکست شیشهٔ رنگم

نگاه بیخودی هنگامهٔ میخانه تعمیرت

خیال صید لاغر انفعالی در کمین دارد

ز شرم خون من خواهد عرق برد آب شمشیرت

تحیرگر همه آیینه سازد دشت امکان را

نمی‌گردد حریف‌ وحشت تمثال نخجیرت

دو عالم رنگ و یک گل اختراع صنع نازست این

قیامت می‌کشد کلک فرنگستان تصویرت

به پیری‌گشت بیدل طرزانشای تو شیرینتر

ندانم اینقدر لعل‌که قند آمیخت با شیرت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶۰

تپیدن دل عشاق محوکسوت آه است

به حال شورش دریا زبان موج‌ گواه است

ز برق حادثه آرام نیست معتبران را

درتن قلمرو شطرنج‌ کشت بر سر شاه است

به حسن قامت رعنا مباد غره برآیی

هزار سدره درین باغ پایمال گیاه است

بر اهل عجز حصار است پیچ و تاب حوادث

چوگردبادکه تخت روان هر پرکاه است

صفای دل نتوان خواست از محبت دنیا

که در شمردن زر، دست زرشمار، سیاه است

به غیر ترک تماشا مخواه نشئهٔ راحت

هجوم‌خواب به‌چشمت شکست‌رنگ نگاه است

قبول خاطر نیک و بد است وضع ملایم

که آب را به‌ دل تیغ و چشم آینه راه است

به درد عشق قناعت ‌کن از تجمل امکان

دل‌شکسته در این انجمن شکست‌کلاه است

مپرس از طلب نارسای سوخته‌جانان

چو شمع منزل‌ما داغ‌و جاده‌، شعلهٔ‌آه است

به دل نهفته نماند خیال شوکت حسنی

که در شکستن رنگ منش غبار سپاه است

ز سیر گلشن دل پا مکش‌که داغ تمنا

در انتطار به چندین امید چشم به راه است

به ‌هرطرف چه خیال ‌است سرکشیدن بیدل

پر شکسته همان آشیان عجز پناه است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۵

ز نقش پای تو کابینه ‌دار آینه است

بساط روی زمین را بهار آینه است

اگر ز جوهر آیینه نیست دام به دوش

چرا زروی تو حیرت شکار آینه است

به یاد جلوه نظر باختیم لیک چه سود

که این‌گل از چمن انتظار آینه است

به دستگاه صفا کوش‌ گر دلی داری

همین فروغ نظر اعتبار آینه است

توان ز ساده‌دلی گشت نسخهٔ تحقیق

که خوب و زشت جهان در کنار آینه است

به روی کار نیاید هنر ز صافدلان

که عرض جوهر خود زنگبار آینه است

کدورت از دم هستی‌کشد دل آگاه

نفس به چشم تأمل غبار آینه است

همه به شوخی تمثال چشم باخته‌ایم

و گر نه حسن برون از کنار آینه است

مباش غرهٔ عشرت کنین تماشاگاه

تحیر آینه‌دار خمار آینه است

سخن ز جوش حیا بر لبم گره گردید

نفس زآ به بنذ حصارآینه است

ز نقشهای بد و نیک این جهان بیدل

دلی‌که صاف شود در شمار آینه است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۰۲

بازم به دل نوید صفایی رسیده است

از پیشگاه آینه صبحی دمیده است

این صیدگاه‌کیست‌که از جوش‌کشتگان

بسمل چو رنگ در جگر خون تپیده است

گل جام خود عبث به شکستن نمی‌دهد

صاف طرب به شیشهٔ رنگ پریده است

جرأت‌کجا و من زکجا لیک چاره نیست

نقاش دامن توبه دستم کشیده است

تا غنچهٔ توبند قبا باز می‌کند

آغوشها چو صبح‌گریبان دریده است

غافل مباش از دل یأس انتخاب من

این قطره ازگداز دو عالم چکیده است

داغم ز رنگ عجزکه با آن فسردگی

بی‌منت قدم به شکستن رسیده است

لیلی هنوز دام سرانجام می‌دهد

غافل‌که‌گرد وادی مجنون رمیده است

هر دم چوگوهر ازگره خویش می‌رویم

پرواز حیرت انجمنان آرمیده است

صورت نگار انجمن بی‌نیازی‌ام

در ششجهت تغافلم آیینه چیده است

بیدل تجردم علم‌شان نیستی‌ست

این‌خامه خط به‌صفحهٔ هستی‌کشیده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۰

لوح‌هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است

آمد ورفت نفس مشق خط بیکاری است

از ره غفلت‌، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

ذره‌ایم اما به جشم خود گران !فتاده‌ایم

اندکی هم‌چون به عرض آمد همان بسیاری است

پسمل ناز،‌که‌ام یارب‌که از توفان شوق

هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است

دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من

همچو عمر عاشقان‌سرگرم‌خوش‌رفتاری است

از خمار ناتوانیها چسان آید برون

سایهٔ مژگان نگاهش را شب بیماری است

هرکه را حسرت‌، شهید تیغ بیدادش کند

هر دو عالم عرض یک آغوش زخم کاری است

با همه وارستگی سودا تغافل‌پیشه نیست

موی مجنون در تلافیهای بی‌دستاری است

عقدهٔ اشکی اگر باقیست دل خون می‌خورد

تا بود یک غنچه این باغ از شکفتن عاری است

عالمی با فتنه می‌جوشد ز مرگ اغنیا

خواب این ظالم‌سرشتان بدتر از بیداری است

گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر

بر سر ما همچو آب‌، احکام تیغت جاری است

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین

همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۵

نفس را الفت دل پیچ و تابست

گره در رشتهٔ موج از حبابست

درین محفل ز قحط نشئهٔ درد

اثر لب تشنهٔ اشک کبا‌بست

درنگ از فرصت هستی مجویید

متاع برق در رهن شتابست

صفا آیینهٔ زنگار دارد

فلک دود چراغ آفتابست

به روی خویش اگر چشمی‌ کنی باز

زمین تا آسمانت فتح بابست‌

دلی داریم نذر مه جبینان

دیار حسن را آیینه بابست

ز چشم سرمه آلودش مپرسید

زبان اینجا چو مژگان بی‌جوابست

هزار آیینه در پرداز زلفش

ز جوهر شانهٔ مژگان در آبست

تماشای چمن بی نشئه ای نیست

زگل تا سبزه یک موج شرابست

نمی‌‌دانم جمال مد‌عا چیست

ز هستی تا عدم عرض نقابست

کم آب است آنقدر دریای هستی

کزو تا دست می‌شویی سرابست

بیابان طلب بحری است بیدل

که آنجا آبله جوش حبابست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۸۹

نالهٔ ما شیوه‌ها امشب به بر آورده است

نخل ماتم نوحهٔ چندی ثمر آورده است

آبیار ریشهٔ حسرت خیال لعل ‌کیست

هر مژه صد خوشه سامان‌گهر آورده است

ای محیط عشق بر کم ظرفی دل رحمتی

آب شد این قطره تا یک چشم‌تر آورده است

خون ما را دستگاه یک رگ گل هم‌کجاست

تیغ قاتل رنگ وهمی در نظرآورده است

ناصحا زحمت مکش‌ کز دست پر شور جنون

حلقهٔ زنجیر مجنون گوش کر آورده است

سرکشیها چون‌هلال اینجا به‌جزتسلیم نیست

تاکسی تیغی برون آرد سپر آورده است

شاخ گل از رنگ عشرت بس که بی‌سرمایه بود

قطره خونی به چندین نیشر آورده است

درد عشق و مژده راحت زهی فکر محال

این خبر یارب‌کدامین بیخبر آورده است

کیست تا سازد زراه ورسم هستی آگهم

عشق خاکم را ز صحرای دگر آورده است

انتظار جلوه‌ای داریم و از خود می رویم

نارسایی زور بر مد نظر آورده است

تنگنای بیضه بیدل‌گوشهٔ آرام بود

شد پریشان مرغ دل تا بال و پر آورده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۸

لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست

خاک‌گرد و بر لب مال ایا چه بی‌حیاییهاست

اوج جاه خلقی را بی‌دماغ راحت‌کرد

بیشتر سر این بام جای بدهواییهاست

ریش دفتر تزوبر، خرقه‌، محضر بهتان

دین شیخ اگر این است فسق پارساییهاست

حق‌شناس غفلت هم زنگ دل نمی‌خواهد

آینه جلا دادن شکر خودنماییهاست

سعی خلوت دل‌ کن شاه ملک عزت باش

در برون در خفتن ذلت ‌گداییهاست

صبح از آسمان تازی سر فرو نمی‌آرد

یعنی این دودم هستی همت آزماییهاست

شمع درخور هر اشک دور می‌رود زین بزم

وصل دوستان یکسر دعوت جداییهاست

شکوه‌گر به یاد آمد از حیا عرق‌کردیم

ساز ما به این مضراب‌کوک‌تر صداییهاست

خاک این بیابان راگریه‌ات نزد آبی

ورنه هر قدم اینجا بوی آشناییهاست

الفت دل این مقدار پایبند عجزم‌ کرد

رشته تاگره دارد غافل از رساییهاست

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند

رنج خار و خس بردن از برهنه‌پاییهاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۱۱

د‌ی ترنگی از شکست ساغرم ‌کل ‌کرد و ریخت

ششجهت ‌کیفیت چشم ترم‌ گل‌ کرد و ریخت

شب چو شمعم وعدهٔ دیدار در آتش نشاند

تا سحر آیینه از خاکسترم‌گل‌کرد و ریخت

خلوت رازم بهشت غیرت طاووس‌ گشت

رنگها چون حلقه بیرون درم‌ گل‌کرد و ریخت

تا تجرد از اثر پرداخت اجزای مرا

سایه همچون ‌مو، ز جسم‌لاغری ‌گل ‌کرد و ریخت

ای هوس دیگر چه دکان قیامت چیدنست

برکف خونی‌که چون‌گل در برم‌ گل‌کرد و ریخت

سیر این باغم‌کفیل یک سحر فرصت نبود

خنده واری تاگریبان بر درم‌گل‌کرد و ریخت

سرنگون شرم عصیان را چه عزت‌،‌ کو وقار

آبروی من ز دامان ترم ‌گل ‌کرد و ریخت

داغم از اوج و حضیض دستخاه انفعال

بر فلک‌هم یک‌عرق‌وار اخترم گل‌کرد و ریخت

سعی مژگان جز ندامت‌ساز پروازی نداشت

بسکه ماندم نارسا اشک از پرم‌ گل‌ کرد و ریخت

صفحه‌ام یاد که آتش زد که تا مژگان زدن

صد نگاه واپسین از پیکرم گل کرد و ریخت

هیچ فردوسی به سامان دل خرسند نیست

خاک هم ‌گر خواست ریزد بر سرم گل کرذ و ریخت

تا بپوشم بیدل آن‌گنجی‌که در دل داشتم

عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۲

به‌گلزاری‌که حسنت بی‌نقابست

خزان در برگریز آفتابست

زشرم یک عرق‌گل‌کردن حسن

چو شبنم صد هزار آیینه آبست

جنون ساغرپرست نرگس‌کیست

گریبان چاکی‌ام موج شرابست

ز دود سینه‌ام دریاب کامشب

نفس بال و پر مرغ‌کبابست

که دارد جوهر عرض اقامت

فلک تا ماه نوپا در رکابست

توهم مردهٔ نام است ورنه

چویاقوت آتش وآبم سرابست

درین دنیا چه دیبا و چه مخمل

همین وضع ملایم فرش خوابست

به چشم خلق بی (‌لاحول‌) مگذر

نظرها یک قلم مد شهابست

طرب خواهی دل از مطلب بپرداز

کتان چون شسته‌گردد ماهتابست

برو ای سایه در خورشیدگم شو

سیاهی‌کردنت داغ حجابست

نظر واکرده‌ای محو ادب باش

سؤال جلوه حیرانی جوابست

به هر سو بگذری سیر نفس‌کن

همین سطر از پریشانی کتابست

نگه باید به چشم بسته خواباند

گر این خط نقطه گردد انتخابست

خیال اندیش دیداریم بیدل

شب ما دلنشین آفتابست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۴

مشاطهٔ شوخی‌که به دستت دل ما بست

می‌خواست چمن طرح‌کند رنگ حنا بست

آن رنگ‌که می‌داشت دریغ از ورق گل

از دور کف دست تو بوسید و به پا بست

آخرچمنی را به سرانگشت تو پیچید

وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست

آب است ز شبنم دل هر برگ ‌گل امروز

کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست

زین نور که از شمع سرانگشت تو گل ‌کرد

تا شعله زند آتش یاقوت حنا بست

کیفیت‌ گل‌ کردن این غنچه به رنگی‌ست

کز حیرت سرشار توان آینه‌ها بست

ارباب نظر را به تماشای بهارش

دست مژه‌ای بود تحیر به قفا بست

تا چشم‌ گشاید مژه آغوش بهار است

رنگ سر ناخن چقدر عقده‌گشا بست

گر وانگری صنعت مشاطگیی نیست

سحراست‌که برپنجهٔ خور- سها بست

تا عرضه دهد منتخب نسخهٔ اسرار

طراح چمن معنی هرغنچه جدا بست

بیدل ‌تو هم از شوق چمن شو که به این رنگ

شیرازه‌ی دیوان تو امروز حنا بست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۶۷

نیک و بدم از بخت بدانجام سفید است

چندان‌ که سیاه است نگین نام سفید است

سطری ننوشتم که نکردم عرق از شرم

مکتوب من از خجلت پیغام سفید است

بر منتظران صرفه ندارد مژه بستن

در پرده همان دیدهٔ بادام سفید است

ای غره ی جاه این همه اظهار کمالت

حرفی چو مه نو ز لب بام سفید است

بر اهل صفا ننگ ‌کدورت نتوان بست

این شیر اگر پخته وگر خام سفید است

ناصافی دل آینه‌ ی وصل نشاید

ای بیخردان جامهٔ احرام سفید است

پوچ است تعلق چو ز مو رفت سیاهی

در پینه‌ کنون رشتهٔ این دام سفید است

صبحی به سیاهی نزد از دامن این دشت

چندان که نظر کار کند شام سفید است

از چرخ کهن درگذر و کاهکشانش

فرسودگیی از خط این جام سفید است

از خویش برآ منزل تحقیق نهان نیست

صد جاده درین‌دشت به یک گام سفید است

چون دیدهٔ قربانی‌ات از ترک تماشا

بیدل همه جا بستر آرام سفید است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۴

زبس به خلوت حسن توبارآینه است

نگاه هر دو جهان در غبار آینه است

هجوم چاک‌گل آغوش شبنم است اینجا

بهار هم چقدر دلفگار آینه است

کدام جلوه‌ که محتاج صافی دل نیست

به هرچه می‌نگری شرمسار آینه است

چنان به عشق تولبریزجلوه خویشم

که هر طرف رودم، دل دچار آینه است

همه به شوخی تمثال چشم باخته‌ایم

وگرنه حسن برون از کنار آینه است

توهم زخود غلطی چند نقش بند وبناز

که روی‌ کار جهان پشت ‌کار آینه است

مباش غرهٔ عشرت‌، درین تماشاگاه

تحیر آینه‌دار خمار آینه است

چه ممکن است دهد عرض هرزه‌تازی‌ها

همیشه موج نگاهم سوار آینه است

سخن ز جوش حیا بر لبم ‌گره ‌گردید

نفس ز آب به بند حصار آینه است

نکاشتیم سرشکی‌که جلوه بار نداد

گداز دل چقدر آبیار آینه است

ز زندگی همه گر رنگ رفته‌ای داریم

به امتحان نفس‌، در فشار آینه است

ز بی‌نشانی آن جلوه شرم کن بیدل

هنوز رنگ تو صرف بهار آینه است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۹

بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است

خاک را آسودگی از پهلوی همواری است

نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان

خار را در وصل آتش پیرهن‌گلناری است

از مزاج ما چه می‌پرسی‌که چون ریگ روان

خاک ما چون آب از ننگ فسردن جاری است

گر ز دست ما نیاید هیچ جانی می‌کنیم

نالهٔ بلبل درین‌گلشن گل بیکاری است

آبروخواهی‌، مقیم آستان خویش باش

اشک را از دیده پا بیرون نهادن خواری است

پرفشانی نیست ممکن بسمل تصویررا

زخمی تیغ تحیر از تپیدن عاری است

دست همت آستین می‌گردد از خالی شدن

سرنگونی مرد را از خجلت ناداری است

شعله خاکسترشود تا آورد چشمی به هم

یک مژه آسودگی اینجا به‌صد دشواری است

غیر تیغ اوکه بردارد سرافتادگان

خفتگان را صبح‌روشن صندل بیداری است

بگذر از فکر خرد بیدل‌که در بزم وصال

گردش آن چشم میگون آفت هشیاری است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها