0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۸

علمی‌که خلق یافته بیچونش انتخاب

کرده‌ست نارسیده به مضمونش انتخاب

آنجاکه شمع ما به تأمل دماغ سوخت

شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب

مکتوب ما ز نقطه و خط سخت ساده ست

خوش باش اگر بود دل محزونش انتخاب

آه ازکسی‌که منکر درد محبت است

اینجا همین دلست وکف خونش انتخاب

بر هر خطی‌که جادوی عشقش نفس دمید

جز صید دل نبود به افسونش‌ انتخاب

انجام‌گیر و دار من و ما فسردگی‌ست

گوهر نموده‌اند ز جیحونش انتخاب

یارب چراغ خلوت لیلی عیان شود

داغی که دارم از دل مجنونش انتخاب

راز درون آینه بر در نشسته است

باید چو حلقه کرد ز بیرونش انتخاب

آن چشم‌تا به متن حقیقت نظرکنیم

صادی‌ست‌کرده هیات‌گردونش انتخاب

بیدل به‌کنج زانوی فکرتو خفته است‌

آن سرکه داشت جیب فلاطونش انتخاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۲

تا زند فال‌گهر بیتابی آهنگ است آب

نعل درآتش به جست‌وجوی این رنگ است آب

گرچه با هررنگ از صافی یک آهنگ است آب

در دم تیغت زخون خلق بیرنگ است آب

حرف ارباب نصیحت بر دل‌گرم آفت است

شیشه چون درآتش‌افتد بر سرش سنگ است آب

قامت خم‌گشته چون موج از خروش دل‌گداخت

از صدای دلخراش ساز ما چنگ است آب

می‌کند در خود تماشای بهارستان رنگ

از برای سرخوشی در طبع‌گل بنگ است آب

پیکر تسلیم ما چنگ بساط عیش ماست

چون‌به‌پستی می‌شود مایل‌جوش‌آهنگ‌است آب

دام اندوه است ما را هرچه جز آزادگی است

منصب‌گوهر اگر بخشد دل تنگ است آب

از سراب اعتبار اینجا ‌دلی خوش می‌کنم

ورنه از آیینه وگوهر به فرسنگ است آب

عجز پیری جرأتم را در عرق خوابانده است

نغمه از شرم ضعیفیهای این چنگ است آب

کیست ازکیفیت‌کسب لطافت بگذرد

در مقام شیشه‌سازیها دل سنگ است آب

زندگی از وهم و وهم از زندگی بالیده است

عالم آب است بنگ و عالم بنگ است آب

زین چمن‌یک برگ بی‌بال و پر پرواز نیست

بیخبر شیرازه‌بند نسخهٔ زنگ است آب

چشمهٔ خضرم به یاد آمد عرق‌کردم ز شرم

تشنهٔ تیغ فنا را اینقدر ننگ است آب

تا نفس داری به بزم سینه‌صافان نگذری

ای به جرأت متهم آیینه در چنگ است آب

ازکجا یابدکسی بیدل سراغ خون من

در دلم‌شمشیر نازش سخت بیرنگ است آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۵

ای جلوهٔ تو سرشکن شان آفتاب

خندیده مطلع تو به دیوان آفتاب

پیغام عجز من ز غرورت شنیدنی‌ست

مکتوب سایه دارم و عنوان آفتاب

در هرکجا نگاه پر افشان روز بود

شوق تو د‌اشت اینهمه سامان آفتاب

شب محو انتظارتو بودم دمید صبح

گشتم به یاد روی تو قربان آفتاب

چون سایه پایمال خس و خار بهتر است

آن سرکه نیست‌گرم ز احسان آفتاب

از چرخ سفله‌کام چه جویم‌که این خسیس

هر شب نهان‌کند به بغل نان آفتاب

همت به جهد شبنم ما نازمی‌کند

بستیم اشک خویش به مژگان آفتاب

ای لعل یار ضبط تبسم مروت است

تا نشکنی به خنده نمکدان آفتاب

چون ماه نو ز شهرت رسوایی‌ام مپرس

چاکی کشیده‌ام زگریبان آفتاب

بیدل به حسن مطلع نازش چسان رسیم

ما راکه ذره ساخته حیران آفتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۲

از روانی در تحیر هم اثر می‌دارد آب

گر همه آیینه باشد دربه‌در می‌دارد آب

سادهدل را اختلاط پوچ‌مغزان راحت است

صندلی ازکف به دفع دردسر می‌دارد آب

کم زمنعم نیست‌کسب عزت درونش هم

بیشتر از لعل خاک خشک برمی‌دارد آب

نیست از خود رفته را اندیشهٔ پاس قدم

چون روان شدگی به پیش پا نظر می‌دارد آب

هستی عارف به قدر دستگاه نیستی‌ست

ازگداز خویش دارد بحر اگر می‌دارد آب

جوهر از آیینه نتواند قدم بیرون زدن

موج را همچون نگه در چشم تر می‌دارد آب

ظالمان را دستگاه آرد پی‌کسب فساد

مشق خونریزی‌کند تا نیشتر می‌دارد آب

از حوادث نیست‌کاهش طینت آزاد را

زحمت سودن نبیند تاگهر می‌دارد آب

صاف‌طبعان انفعال از ساز هستی می‌کشند

بی‌تریها نیست تا از خود اثر می‌دارد آب

تا عدم از هستی ما قاصدی درکار نیست

هم به قدر رفتن خود نامه برمی‌دارد آب

فقر صاحب جوهر آثارکمال عزت است

تیغ درهرجا تنک شد بیشتر می‌دارد آب

باده بر هر طبع می‌بخشد جدا خاصیتی

بیدل اندر هر زمین طعم دگر می‌دارد آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۷

به خاک راه‌که‌گردید قطره‌زن مهتاب

که چون‌گلاب فشاندم به پیرهن مهتاب

به صد بهار سر وبرگ این تصرف نیست

جهان‌گرفت به یک برگ یاسمن مهتاب

دگر چه چاره جز آتش زدن به‌کسوت هوش

فتاده است به فکرکتان من مهتاب

در آن بساط‌که شمع طرب شود خاموش

زپنبهٔ سرمینا برون فکن مهتاب

به این صفا نتوان جلوهٔ صباحت داد

گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب

به هر طرف نگری عیش می‌خرامد و بس

ز بس‌که‌کرد به فکر سفر وطن مهتاب

ز چاه ظلمت این خاکدان رهایی نیست

مگر ز چیدن دامن‌کند رسن مهتاب

عبث ز وهم‌، بساط دوام عیش مچین

که‌کرد تا سحر این جامه راکهن مهتاب

به‌گلشنی‌که حیا شبنم بهارتو بود

گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب

سراغ عیشی از این انجمن نمی‌یابم

مگر چو شمع دمانم ز سوختن مهتاب

شهید ناز تو در خاک بی‌تماشا نیست

ز موج خون چمنی دارد ازکفن مهتاب

مباش بیخبر از فیض گریه‌ام بیدل

که شسته است جهان را به اشک من مهتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۳

هرگه به باغ بی‌تو فکندم نظر در آب

تمثال من برآمد از آیینه تر درآب

جایی‌که شرم حسن تو آیینه‌گر شود

کس روی آفتاب نبیند مگر در آب

صبحی عرق بهارگذشتی درین چمن

هرجاگلی دمید فرو برد سر در آب

نتوان دم تبسم لعل تو یافتن

یاقوت زهره‌ای که ندزدد جگر در آب

ای طالب سلامت از آفات نگذری

در ساحل آتش است توکشتی ببر در آب

اجزای دهر تشنهٔ جمعیت دل است

هر قطره راست حسرت سعی‌گهر در آب

چون موج در طبیعت آفاق حرکتی‌ست

آن‌گوهرش هنوز نداده‌ست سر در آب

پرواز در حیاکدهٔ زندگی ترست

ای موج بی‌خبر بشکن بال وپر در آب

فریاد اهل شرم به‌گوش‌که می‌رسد

بیش از حباب‌، نیست نفس پرده‌در در آب

جز سعی مرگ صیقل زنگار طبع نیست

ان‌شعله را شبی‌ست‌که دارد سحر در آب

غرق ندامتیم و همان پیش می‌بریم

چون موج پا زدن به سریکدگردرآب

خلقی به داغ بیخبری غوطه خورده است

من هم چوشمع خفته‌م آتش به‌سر درآب

بیدل‌گم است هر دو جهان درگداز شوق

آن‌کیست‌گیرد از نمک خود خبر درآب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۹

گرشود آن نرگس میگون مقابل با شراب

می‌شود چون آب‌گوهر خشک‌در مینا شراب

جام‌را همچشمی آن نرگس مخمورنیست

از هجوم موج‌گر مژگان‌کند انشا شراب

عشرتی‌گر هست‌دلها را به‌هم‌جوشیدن است

کم شود یک دانهٔ انگور را تنها شراب

غیر تقوا نیست اصل‌کار رندیهای ما

ازگداز سبحه پیداکرده‌اند اینجا شراب

عمرها شد بیخود از خواب غرور دانشیم

لیک‌گا‌هی می‌زند آبی به روی ما شراب

بسکه‌گفت‌وگوی مستان وقف ذکر باده است

تا لب ساغر ندارد جز خروش یا شراب

تا خیال توست در دل عیشها آماده است

نیست خامش شمع‌ما تا هست درمینا شراب

مشرب ما خاکساران فارغ ازآلودگی‌ست

نیست نقصان‌گر رسد بر دامن صحرا شراب

ما به زور می پرستی زندگانی می‌کنیم

چون حباب می بنای ماست سر تا پا شراب

حسن تشریف بهار است آب را در برگ‌گل

می‌کند در ساغر اندازد اگر پیدا شراب

آه از آن افسرده‌ای‌کز جوش صهبا نشکفد

همچو مینا خامشی را می‌کندگویا شراب

در سواد سرمه‌کن نظارهٔ چشم بتان

عشرت‌افروز است بیدل در دل شبها شراب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۱

گر در این بحر اعتباری از هنر می‌دارد آب

قطرهٔ بی‌قدر ما بیش ازگهر می‌دارد آب

فیض دریای‌کرم با حاجت ما شامل است

تشنگی اصلیم ما را در نظر می‌دارد آب

نرم‌رفتاری به معنی خواب راحت‌کردن است

بستر و بالین هم از خود زیر سر می‌دارد آب

آفت ممسک بود تقلید ارباب‌کرم

کاغذ ابری کجا چون ابر برمی‌دارد آب

زندگانی هم نماند آنجاکه افسرد عتبار

در شکست رنگ‌گلها بال و پر می‌دارد آب

تا نمیری تشنه‌کام ناامیدی‌،‌گریه‌کن

خاک این وادی به قدر چشم تر می‌دارد آب

سیل راحتهاست کسب اعتبارات جهان

خانهٔ آیینه را هم دربه‌در می‌دارد آب

تا نفس‌باقی‌ست ما را باید ازخود رفت وبس

جاده‌های موج دایم در نظر می‌دارد آب

در محبت‌گر هجوم‌گریه را این‌قدرت است

عاقبت چون خشکی‌ام از خاک برمی‌دارد آ‌ب

شور عمررفته سیلاب بنای هوشهاست

از صدا عمری‌ست ما را بیخبر می‌دارد آب

شرم بیدردی‌تری در طبع ما می‌پرورد

تا تهی از ناله شد نی در شکر می‌دارد آب

تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبار

تیغ در زنگ است بیدل هر قدر می‌دارد آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۰

هرکجا بی‌رویت از چشمم برون می‌گردد آب

گر همه در پردهٔ خار است خون می‌گردد آب

دل به سعی اشک در راه توگامی می‌زند

آتشی دارم‌که از بهر شگون می‌گردد آب

صافی دل خواهی از سیر و سفر غافل مباش

تختهٔ مشق‌کدورت از سکون می‌گردد آب

نرم‌خویان را به بیتابی رساند انفعال

ترک خودداری‌کند چون سرنگون می‌گردد آب

آرمیدن بیقرار شوق را افسردگی‌ست

چون بهٔکجا می‌شود ساکن زبون می‌گردد آب

روز ما شب‌گشت و ما بی‌اختیارگریه‌ایم

هرکه د‌ر دود افتد از چشمش برون می‌گردد آب

عرض حاجت می‌گدازد جوهر ناموس فقر

آه‌کاین‌گوهر ز دست طبع دون می‌گردد آب

اعتبارت هرقدر بیش است‌کلفت بیشتر

تیرگی بالد ز دریا چون فزون می‌گردد آب

دل ز ضبط‌گریه چندین شعله توفان می‌کند

تا سر این چشمه می‌بندم جنون می‌گردد آب

بسکه سر تا پایم از درد تمنایت گداخت

همچو موجم در رگ و پی‌جای‌خون‌می‌گردد آب

زین خمارآباد حسرت باده‌ای پیدا نشد

شیشه‌ام از درد نومیدی کنون می‌گردد آب

دل به‌توفان رفت هرجا جوهر طاقت‌گداخت

خانه سیلابی‌ست بیدل‌گر ستون می‌گردد آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۷

از سر مستی نبود امشب خطابم با شراب

بی‌دماغی شیشه زد بر سنگ‌گفتم تا شراب

بزم امکان را بود غوغای مستی تا به‌کی

چند خواهد بود آخرجوش یک مینا شراب

دور وهمی می‌توان طی‌کرد چون اوراق‌گل

ساغر این بزم رنگ است و شکستنها شراب

مست تا مخمور این میخانه محتاجند و بس

وهم بنگ‌است اینکه‌گویی‌دارد استغنا شراب

عمرها بودیم مخمور سمندر مشربی

نیست از انصاف اگرریزی به خاک ما شراب

بیقراران طلب سر تا قدم‌کیفیتند

می‌کند ایجاد از هر عضو خود دریا شراب

ساغر بزم خیالم نرگس مخمورکیست

می‌روم مستانه از خود خورده‌ام‌گویا شراب

صبح ز خمیازه آخر جام شبنم می‌کشد

حسرت مخمور از خود می‌کند پیدا شراب

خون‌شدن سر منزلیم‌، از جستجوی ما مپرس

تاک می‌داند چها در پیش دارد تا شراب

بهرمنع می‌کشیها محتسب درکارنیست

بیدل آخر رعشه می‌بندد به دست ما شراب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶۶

سایه اندازد اگر بخت سیاه من در آب

فلس ماهی دیدهٔ آهوکند خرمن در آب

هر نگه در دیدهٔ من ناله‌است اما چه سود

حلقهٔ زنجیر نومید است از شیون درآب

کی توانم در دل سنگین خوبان جاکنم

من‌که نتوانم فروبردن سر سوزن درآب

راه غربت عارفان را در وطن پوشیده نیست

گوهر ازگرداب دارد هر طرف روزن در آب

ظاهر و باطن به‌گرد عرض یکدیگرگم است

آب درگلشن نمایان است چون‌گلشن در آب

پوچ می‌آیی برون ازلاف هستی دم مزن

نیست‌بی‌عرض‌حباب‌از قطره‌خندیدن در آب

ما ضعیفان شبنم واماندهٔ این‌گلشنیم

از نم اشکی‌ست ما را دیده تا دامن در آب

گر چنین جوشد عرق از هرزه‌تازیهای فکر

نسخهٔ ما را خجالت خواهد افکندن درآب

غرق دنیاییم‌کو ساز منزه زیستن

جبههٔ‌فطرت تر است‌از دامن‌افشردن‌در آب

نرمی گفتار ظالم بی‌فسون‌کینه نیست

صنعتی دارد حسد از شعله پروردن درآب

هوش می‌باید قوی با چشم بیناکار نیست

جز به پا ممکن نباشد پیش پا دیدن در آب

یک نگه نادیده رخسار عرق‌آلوده‌اش

چون تری عمری‌ست بیدل‌کرده‌ام مسکن درآب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۷۳

باز درگلشن ز خویشم می‌برد افسون آب

در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب

شورش امواج این دریا خروش بزم‌کیست

نغمه‌ای تر می‌فشارد مغزم از قانون آب

برنمی‌دارد دورنگی طینت روشندلان

در رگ‌موجش همان‌آب است رنگ خون آب

همچو شبنم اشک ما آیینهٔ آه است و بس

بر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب

شد عرق شبنم طرازگلستان شرم یار

این‌گهر بود انتخاب نسخهٔ موزون آب

آرزوگر تشنهٔ رفع غبار حسرت است

با وجود تیغ او نتوان شدن ممنون آب

نیست سیر عالم نیرنگ جای دم زدن

عشق دریاهای آتش دارد و هامون آب

معنی آسودگی نفس طلسم خامشی‌ست

برمن ازموج‌گهرشد روشن این مضمون آب

طبعم از آشفتگی دام صفای دیگر است

درخور امواج باشد حسن روزافزون آب

قلزم امکان نم موج سرابی هم نداشت

تشنگیهاکرد ما را اینقدر مفتون آب

وحدت‌از خودداری‌ما تهمت‌آلود دویی‌ست

عکس در آب است تا استاده‌ای بیرون آب

صاف‌طبعانند بیدل بسمل شوق بهار

جادهٔ رگهای گل دارد سراغ خون آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۷۴

ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب

ز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب

جهان خفته به هذیان ترانه‌ها دارد

توگوش واکن و تعبیر خواب را دریاب

هزار رنگ من و ما ودیعت نفسی‌ست

دو دم قیامت روز حساب را دریاب

بهار می‌گذرد مفت فرصت است ای شیخ

قدح به خون ورع زن شراب را دریاب

شرارکاغذ و پرواز ناز جای حیاست

دماغ عالم پا در رکاب را دریاب

قضا ز خلقت بی‌حاصلت‌ نداشت غرض

جز اینکه رنگ جهان خراب را دریاب

غبار جسم حجاب جهانی نورانی‌ست

ز ننگ سایه برآ آفتاب را دریاب

چه نکته‌ها که ندارد کتاب‌خاموشی

نفس بدزد و سؤال و جواب را دریاب

درون آینه بیرون نشسته است اینجا

به جلوه‌گر نرسیدی نقاب را دریاب

اگر جهان قدح از باده پرکند بیدل

تو تردماغی چشم پرآب را دریاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۷۵

فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریاب

گردنی خم کن و معراج‌کلاهی دریاب

دام تسخیر دو عالم نفس نومیدی‌ست

ای ندامت‌زده سررشتهٔ آهی دریاب

فرصت صحبت‌گل پا به رکاب رنگ است

آرزو چند اگر هست نگاهی دریاب

از شبیخون خط یار نگردی غافل

هرکجا شوخی گردی‌ست سپاهی دریاب

دود پیچیدهٔ دل گرد سراغی دارد

از سویدا اثر چشم سیاهی دریاب

تاکی ای پای طلب زحمت جولان دادن

طوف آسودگی آبله‌گاهی دریاب

یوسفی‌کن‌گرت اسباب مسیحایی نیست

به فلک‌گر نرسیدی بن چاهی دریاب

نامرادی صدف گوهر اقبال رساست

غوطه در جیب‌گدایی زن و شاهی دریاب

سعل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشق

ماگیاهیم ز ما هم پرکاهی دریاب

چه وجود وچه عدم بست وگشاد مژه است

چون شرر هر دو جهان را به نگاهی دریاب

خلوت عافیت شمع‌گداز است اینجا

پی خاکستر خودگیر و پناهی دریاب

دامن دیده به هر سرمه میالا بیدل

انتظاری شو وگرد سر راهی دریاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:39 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۷۰

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شراب

شکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب

ز خود تهی شدن آغوش بی‌نیازی اوست

به رنگ شیشه برآ، نیست باب سنگ شراب

دماغ مشرب عشاق قطره حوصله‌ نیست

محیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب

نگه بهار وتصوربهشت وهوش چمن

ز نشئه می‌رسد امروزگل به چنگ شراب

به قهقهی‌که ز مینای ما برون زده است

هزار رنگ عرق می‌کند ز ننگ شراب

خیال آب ده ز ساغر تحیر من

به قدر بوی‌گل آورده‌ام به رنگ شراب

خمار وحشتم از چشم آهوان نشکست

مگر به ساغر داغم دهد پلنگ شراب

گرانی ا‌ز مژه واچید شوخی نگهش

زدود ز آینهٔ برگ تاک زنگ شراب

ز حرف و صوت جهان در خمار دردسرم

دگر چه جوشد ازین شیشه جزترنگ شراب

حذرکنید ز انجام عیش این محفل

کدام شیشه‌که آخر نزد به سنگ شراب

فشارآب بقاکم زتیغ قاتل نیست

گلوی شیشهٔ ما راگرفته تنگ شراب

قدح به سرخوشی وهم می‌زنم بیدل

درین بهار چه دارد به غیر بنگ شراب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها