0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۹

تا نمی‌دزدد غبار غفلت هستی خطاب

بایدم از شرم این خاک پریشان‌گشت آب

در طلسم حیرت این بحریک وارسته نیست

موج هم داردگره بر بال پرواز از حباب

نالهٔ عشاق و آه بوالهوس با هم مسنج

فرقها دارد شکوه برق تا مد شهاب

ازتلاش آسود دل چون بر هوس دامن فشاند

شعلهٔ بی‌دود را چندان نباشد پیچ و تاب

آه از آن روزی‌که عرض مدعا سایل شود

بی‌صدا زین کوهسارم سنگ می‌آید جواب

گر به مخموران نگاهم هم نپردازد بلاست

ای به دور نرگست رم‌کرده مستی از شراب

بی‌بلایی نیست شمشیر مژه خواباندنت

فتنهٔ‌چشم سیاهت را چه بیداری چه خواب

هرکه را دیدم چو مژگان بال بسمل می‌زند

عالمی‌راکشت چشمت خانهٔ مستی خراب

گرگشادکار خواهی از طلسم خود برآ

هست برخاک پریشان ششجهت یک فتح باب

از فریب و مکر دنیا اهل ترک آسوده‌اند

دام راه تشنگان می‌باشد امواج سراب

هستی ما پردهٔ‌ساز تغافلهای اوست

سایه مژگان بود هرجا چشم پوشید آفتاب

ذره تا خورشید اسباب جهان سوزنده است

بیدل ازگلخن شراری‌کرده باشی انتخاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۰

چو شمع تا سحر افسانه می‌شود تب وتاب

نگاه برق خرام است جلوه‌ای دریاب

اگر غنا طلبی مشق خاکساری‌کن

حضورگنج براتی‌ست سرنوشت خراب

به فیض‌کاهلی آماده است راحت ما

که سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب

فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوری

که شسته‌اند ازین صفحه غیر نقش سراب

در آن بساط‌که از رنگ آرزو پرسند

چو یاس در نفس ما شکسته است جواب

به دل اگر برسی جستجو نمی‌ماند

تحیر است درآیینه شوخی سیماب

نماند در دل ما خونی از فشار غمت

به غنچگی زگل ماگرفته‌اندگلاب

ز شرم حلقهٔ آن زلف حیرتی دارم

که ناف آهوی مشکین چرا نشدگرد‌اب

عجب‌که رشتهٔ پروین زهم نمی‌گسلد

چنین‌که از عرق روی اوست درتب و تاب

زموج رنگ به دوران نشئهٔ نگهت

خط شکسته توان خواند از جبین شراب

غرور هستی او را فنای ماست دلیل

خم‌کلاه محیط است در شکست حباب

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل

نشست سرخط موج ازجبین دریا آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۳

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب

خانهٔ آیینه‌ای داریم و می‌ گردد خراب

در محیط عشق تا سر درگریبان برده‌ایم

نیست چون‌گرداب رزق‌ما به‌غیرازپیچ وتاب

کاش با اندیشهٔ هستی نمی‌پرداختیم

خواب دیگر شد غبار بینش از تعبیر خواب

یک گره‌وار از تعلق مانع وارستگی‌ست

موج اینجا آبله درپاست از نقش حباب

بسمل شوق‌گل‌اندامی‌ست سر تا پای من

می‌توان‌چون‌گل‌گرفت‌از خندهٔ‌زخمم گلاب

در محبت چهرهٔ زردی به دست آورده‌ام

زین گلستان کرده‌ام برگ خزانی انتخاب

پیش روی اوکه آتش رنگ می‌بازد ز شرم

آینه از ساده‌لوحی می‌زند نقشی بر آب

در تماشاگاه بوی‌گل نگه را بار نیست

آب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب

تا به‌کی بیکار باشد جوهر شمشیر ناز

گرچه می‌دانم نگاهت فتنه است ما مخواب

در دبستان تماشای جمالت هر سحر

دارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب

شور حشر انگیخت‌دل از سعی‌خاکستر شدن

سوخت‌چندانی‌که‌سر تا پا نمک شد این‌کباب

ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم‌کمال

تا دمد یک دانه چندین آبرو ریزد سحاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۷

بس‌که دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب

رنگ نخجیر تو می‌گردد ز پهلوی‌کباب

ناز اگرافسون نخواند مانع آن جلوه‌کیست

در بنای وهم غیرآتش زن وبرخود بتاب

جام نرگس‌گرمی شبنم به شوخی آورد

پیش‌چشمت‌نیست‌غیر از حلقهٔ‌چشم‌پر آب

در مقامی کز تماشایت گدازد هستی‌ام

عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب

واصلان را سودها باشد ز اسباب زیان

قوت پرواز می‌گیرد پر ماهی از آب

از نشان و نام ما بگذر، خیالی پخته‌ایم

خاتم‌گرداب نقشی نیست غیر از پیچ و تاب

در عدم بیکاری ما شغل هستی پیش برد

صنعت اوهام‌کشتی راند در موج سراب

رفتم از خود آنقدرکان جلوه استقبال‌کرد

گردش رنگم فکند آخر ز روی او نقاب

ازگداز من عیار عشق می‌باید گرفت

درعرق دارد جبین تا چشمهٔ خورشید، آب

حسن‌و عشقی نیست اینجا با چه‌پردازدکسی

خانهٔ لیلی سیاه و وادی مجنون خراب

زندگی در قدر جمعیت نفهمیدن‌گذشت

ای شعورت دورباش عافیت لختی بخواب

عالم معنی شدیم وداغ جهل ازما نرفت

ساخت بیدل علمهای بی‌عمل ما راکتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۴

می‌کنم‌گاهی به یاد مستی چشمت شتاب

تا قیامت می‌روم در سایهٔ مژگان به خواب

از ادب‌پرورده‌های حسرت لعل توام

ناله‌ام چون موج‌گوهر نیست جز زیر نقاب

تا قناعت رشته‌دارگوهر جمعیت است

خاک بر جا ماندهٔ من آبرو دارد خطاب

گر به دریا سایه اندازد غبار هستی‌ام

از نفس چون فلس ماهی رنگ می‌بندد حباب

می‌کند اسباب راحت پایهٔ غفلت قوی

بر بساط‌سایه‌همچون‌کوه‌سنگین‌است خواب

امتیاز جزء وکل در عالم تحقیق نیست

هیچ نتوان‌کرد از خورشید تابان انتخاب

گردبادیم از عروج اعتبار ما مپرس

می‌شود برباد رفتن خیمهٔ ما را طناب

عمرها شد در غبار وهم توفان‌کرده‌ایم

چشمهٔ آیینه موجی دارد از عرض سراب

کار فضل آن نیست‌کز اسباب انجامش دهند

بر خیال پوچ می‌نازد دعای مستجاب

سخت‌رو را رقتی غرق خجالت می‌کند

ایستادن سنگ را مشکل بود برروی آب

از طلسم‌چرخ بی‌وحشت رهایی مشکل‌است

روزنی در خانهٔ زین نیست جزچشم رکاب

محرم‌آن جلوه‌گشتن نیست جزمشق حیا

حیرت آیینه هم اززنگ می‌خواهد نقاب

عشق راکردیم بیدل تهمت‌آلود هوس

در سوادکشور ما سایه دارد آفتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۲

ممسک اگربه عرض سخا جوشد ازشراب

دستی بلند می‌کند اما به زیرآب

طبع‌کرم فسردهٔ دست تهی مباد

برگشت عالمی‌ست ستم خشکی سحاب

این است اگر سماجت ارباب احتیاج

رحم است بر مزاج دعاهای مستجاب

غارت نصیب حسرت درد محبتم

نگریست بیدلی‌که زچشمم نبرد آب

دل آنقدرگریست‌که غم هم به سیل رفت

آتش درآب غوطه زد از اشک این‌کباب

افسانه‌سازی شرر و برق تا به‌کی

گر مرد این رهی توهم از خود برون شتاب

یاران عبث به وهم تعلق فسرده‌اند

اینجاست چون نگه قدم از خانه در رکاب

صبح از نفس‌دو مصرع‌برجسته خواند و رفت

دیوان اعتبار و همین بیتش انتخاب

خواهی نفس خیال‌کن و خواه‌گرد وهم

چیزی نموده‌ایم در آیینهٔ حباب

محویم و باعثی زتحیرپدید نیست

ای فطرت آب‌کرد وزما رفع‌کن حجاب

معنی چه وانماید از این لفظهای پوچ

پرتشنه است جلوه وآیینه‌ها سراب

در بزم عشق‌، علم چه و معرفت‌کدام

تا عقل گفته‌ایم جنون می‌درد نقاب

در عالمی‌که یاد تو با ما مقابل است

آیینه می‌کشد به رخ سایه آفتاب

بیدل ز جوش سبزه در این ره فتاده است

بی‌چشم یک جهان مژه تهمت‌پرست خواب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۶

بسکه شد از تشنه‌کامیهای ما نایاب آب

دست ازنم شسته می‌آید به روی آب‌، آب

هیچکس زگردش‌گردون نم فیضی نبرد

کاش ترگردد ز خشکیهای این دولاب آب

دم مزن‌گر پاس ناموس حیا منظورتست

موج‌تاگل‌کردهم چنگ‌است‌و هم‌مضراب‌آب

انفعال آخر به داد خودسریها می‌رسد

می‌کشد از چنگ آتش دامن سیماب آب

چون هواکز آرمیدن جیب شبنم می‌درد

می‌کند مجنون ما را نسبت آداب آب

یک‌گهر دل درگره بند و محیط ناز باش

اینقدر می‌خواهد از جمعیت اسباب آب

حق‌جدا از خلق‌و خلق از حق‌برون‌، اوهام‌کیست

تا ابد گرداب در آب است و درگرداب آب

شبنم این باغم ازتمهید آرامم مپرس

می‌فشارم‌چشم و می‌ریزم به روی خواب آب

موجها باید زدن تا ساحلی پیدا شود

می‌کشد خود را اپن دریا به صد قلاب آب

رفتن عمر از خم قامت نمی‌خواهد مدد

هر قدم سیر پل است آنجا که شد نایاب آب

نیست‌جای‌شکوه‌گر ما را ز ما پرداخت عشق

درکتاب ما غشی بوده‌ست و در مهتاب آب

عمرها شدبیدل‌از خود می‌رویم‌و چاره‌نیست

گوهر غلتان ما را داد سر در آب‌، آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۵

وقت پیری شرم دارید از خضاب

مو، سیاهی دیده‌است اینجابه‌خواب

چشم دقت جوهری پیداکنید

جز به روزن ذره‌کم دید آفتاب

اعتبار‌ات آنچه دارد ذلت است

تاگهرگل کرد رفت از قطره آب

چشم بستن رمز معنی خواندن است

نقطه می‌باشد دلیل انتخاب

جمع علم افلاس می‌آرد نه جاه

بیشترها پوست می‌پوشدکتاب

زبن بهارت آنچه آید در نظر

عبرتی‌گردیده باشد بی‌نقاب

سوزعشقی نیست ورنه روشن است

همچو شمعت پای تا سر فتح باب

جز روانی نیست در درس نفس

سکته‌می‌خواند ز لکنت‌شیخ و شاب

انفعالم خودنمایی می‌کند

غم ندارد در جبین موج سراب

فرع از بس مایل اصل خود است

شیشه را انگور می‌داند شراب

فرصت از خودگذشتن هم‌کم است

یک عرق پل بر نفس بند ای حباب

از مکافات عمل غافل مباش

آتش ایمن نیست از اشک کباب

ما و من بی‌نسبت است آنجاکه اوست

با کتان ربطی ندارد ماهتاب

آن شکارافکن به خونم تر نخواست

چشم و مژگان بود فتراک و رکاب

بیدل استغنا همین یأس است و بس

دست بردار از دعای مستجاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۷

چو من زکسوت هستی ترآمده‌ست حباب

به قدر پیرهن از خود برآمده‌ست حباب

جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرور

عرق‌فروش سر و افسر آمده‌ست حباب

هزار جا گره اعتبار شق کردیم

به خشم ما همه دم‌گوهرآمده‌ست حباب

کسی به ضبط عنان نفس چه پردازد

سوارکشتی بی‌لنگر آمده‌ست حباب

به این دو روزه بقا خودنمای وهم مباش

به روی آب تنک کمتر آمده‌ست حباب

به نام خشک مزن جام تردماغی ناز

ز آبگینه هم آخر برآمده‌ست حباب

به فرصتی‌که نداری امید مهلت چیست

درون بیضه برون پر برآمده‌ست حباب

ز احتیاط ادبگاه این محیط مپرس

نفس‌گرفته برون در آمده‌ست حباب

طرب پیام چه شوقند قاصدان عدم

که جام برکف وگل بر سر آمده‌ست حباب

مکن ز خوان‌کرم شکوه‌،‌گر نصیبت نیست

که در محیط نگون ساغر آمده‌ست حباب

ز باغ تهمت عنقاگلی به سر زده‌ایم

به هستی از عدم دیگر آمده‌ست حباب

نفس متاعی بیدل در چه لاف زند

به فربهی منگر لاغر آمده‌ست حباب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۹

گذشته‌ام به تنک ظرفی از مقام حباب

خم محیط تهی‌کرده‌ام به جام حباب

جهان به شهرت اقبال پوچ می‌بالد

تو هم به‌گنبدگردون رسان پیام حباب

اگر همین نفس است اعتبار مد بقا

رسیده‌گیر به عمر ابد دوام حباب

فغان‌که یک مژه جمعیتم نشد حاصل

فکند قرعهٔ من آسمان به نام حباب

حیاکنید ز جولان تردماغی وهم

به دوش چندکشد نعش خود خرام حباب

جهان حادثه میدان تیغ‌بازی اوست

کسی ز موج چسان‌گیرد انتقام حباب

به خویش چشم‌گشودن وداع فرصت بود

نفس رساند ز هستی به ما سلام حباب

در این محیط ز ضبط نفس مشو غافل

هوای خانه مبادا زند به بام حباب

نفس زدیم به شهرت عدم برون آمد

دگر چه نقش تراشد نگین به نام حباب

قفس‌تراشی اوهام حیرت است اینجا

شکسته شهپر عنقا نفس به دام حباب

بقای اوست تلافیگر فنای همه

فتاده است به دوش محیط وام حباب

ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل

عرق به دوش هوا دارد انتظام حباب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۰

پیام داشت به عنقا خط جبین حباب

که‌گرد نام نشسته است بر نگین حباب

نفس‌شمار زمانیم تا نفس نزدن

همین شهور حباب و همین سنین حباب

ز ششجهت مژه بندید و سیرخویش‌کنید

نگه‌کجاست به چشم خیال بین حباب

ز عمر هرچه رود، آمدن نمی‌داند

مخور فریب نفسهای واپسین حباب

به فرصتی‌که نداری‌کدام عشوه چه ناز

ز فربهی نکنی تکیه برسرین حباب

مقیم پردهٔ ناموس فقر باید بود

کجاست دست‌که برداری آستین حباب

چه نشئه داشت می ساغر سبکروحی

که‌گشت موج‌گهر درد ته‌نشین حباب

سحاب مزرعهٔ اعتبار منفعلی‌ست

تو هم نمی زعرق ریزبرزمین حباب

دماغ‌کسب وقارم نشدکفیل وفا

جهان به‌کیش‌گهر ساخت من به دین حباب

کراست ضبط عنان‌، عرصهٔ گروتازی‌ست

برآمده‌ست سوار نفس به زین حباب

زمان پر زدن زندگی معین نیست

تو محو باش ته دامن است جین حباب

شکست دل به چه تدبیرکم شود بیدل

هزار موج‌کمر بسته درکمین حباب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۴۱

ز درد تشنه‌لبیها در این محیط سراب

دلی گداخته‌ایم و رسیده‌ایم به آب

تأملی‌که چه دارد تلاش محرمی‌ات

شکست آینه را جلوه‌کرده‌اند خطاب

حصول ریشهٔ آمال سر به سرپوچ است

تلاش موج چه خرمن‌کند به غیرحباب

فسانهٔ دل پر خون شنیدنی دارد

به دوش شعله جرس بسته است اشک‌کباب

اگر تبسم گل ابروی ادا دزدد

شکست بال شود بهر بلبلان محراب

خیال نرگس مست تو بیخودی اثر است

وگرنه دیدهٔ بختم نداشت این همه خواب

به فیض دیدهٔ تر هیچ نشئه نتوان یافت

تو ساز میکده‌کن‌، ما و این دو شیشه شرا‌ب

اگر به وادی امکان غبار بی‌آبی‌ست

هجوم آبله‌ات ازکجا دماند حباب

نفس چه واکشد از پردهٔ توهم ما

که ساز در دل خاک است و بر هوا مضراب

درین محیط چو موج اینقدرتردد چیست

به رفتنی که ندارد درنگ پرمشتاب

کسی ز دام تعلق چسان برون تازد

شکسته‌گردن هر موج طوقی ازگرداب

مقیم انجمن نارسایی‌ام بیدل

به هرکجا نرسد سعی‌کس مرا دریاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۴

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب

خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب

دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است

ذره کی یابدکنار بحر ژرف آفتاب

بینی‌ات آن مصرع عالی است کز انداز حسن

دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب

ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است

سایه آخر می‌رود ازخود به طرف آفتاب

بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است

می‌توان عریانی ماکرد صرف آفتاب

در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنی‌ست

شبنم‌گل می‌چکد آنجا ز ظرف آفتاب

هرکجا با مهر رخسارتو لاف حسن زد

هم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب

ما عدم‌سرمایگان را لاف هستی نادر است

ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب

بسکه در نظّارهٔ مهر جمال اوگداخت

موج شبنم می‌زند امروز برف آفتاب

جانفشانیهاست بیدل در تماشای رخش

چون سحرکن نقد عمرخویش صرف آفتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:37 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۶

ای چیده نقش پای تو دکان آفتاب

در سایهٔ تو ریخته سامان آفتاب

از طلعت نقاب طلسم بهار صبح

در جلوهٔ تو آینه‌ها کان آفتاب

سروقدتومصرع موزونی چمن

زلف‌کج تو خط پریشان آفتاب

در مکتبی‌که دفتر حسنت رقم زند

یک نقطه است مطلع دیوان آفتاب

هر دیده نیست قابل برق تجلیت

تیغ‌آزماست پیکر عریان آفتاب

خلق کریم آینهٔ دستگاه اوست

پرتو بس است وسعت دامان آفتاب

شبنم صفت زخویش برآتا نظرکنی

وضع جهان به دیدهٔ حیران آفتاب

هر صبح چاک پیرهنی تازه می‌کند

یارب به دست‌کیست‌گریبان آفتاب

غفلت به چشم صافدلان نورآگهی است

نظاره است لمعهٔ مژگان آفتاب

هر ذره درد ازکف خاک فسرده‌ام

مشق تحیری ز دبستان آفتاب

بیدل زحسن نوخط اوداغ حیرتم

کانجاست دست سایه به دامان آفتاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۵۹

بی‌کمالی‌نیست دل از شرم چون می‌گردد آب

از عرق آیینهٔ ما را فزون می‌گردد آب

از دم گرم مراقب‌طینتان غافل مباش

کزشرارتیشه اینجا بیستون می‌گردد آب

تاب خودداری ندارد صاف طبع از انفعال

می‌شودمطلق‌عنان‌چون‌سرنگون‌می‌گردد آب

کیست‌کز مرکز جداگردیدنش زنگی نباخت

خون دل از دیده تا گردد برون می‌گردد آب

در محبت گریه تدبیرکدورتها بس است

گرغشی‌داری به صافی رهنمون می‌گردد آب

سوز دل چون شمعم از افسردگیها شد عرق

آنچه آتش بود در چشمم‌کنون می‌گردد آب

سیل آفت می‌کند معماری بنیاد شرم

خانه‌آرایان گوهر را ستون می‌گردد آب

منتهای‌کار سالک می‌شود همرنگ درد

چون‌زشاخ‌وبرگ‌درگل‌رفت‌خون‌می‌گردد آب

همچو شبنم سیر اشک ما به دامان هواست

درگلستان محبت واژگون می‌گردد آب

دام سودا می‌کند دل را هجوم احتیاج

ازفسون موج زنجیر جنون می‌گردد آب

دل چه باشد تا نگردد خون به یاد طره‌اش

گر همه‌سنگ‌است بیدل زین‌فسون می‌گردد آب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها