0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۷۰

این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش

دامن شکن همت ‌گردد دو سه چین هستش

پر هرزه درا مگذار زین قافلهٔ آفات

شور نفسی دارد صد صور طنین هستش

طبعی‌ که ‌کمالاتش جز کسب دلایل نیست

بی‌شبهه مکن باور گر حرف یقین هستش

از خیره‌سر دولت اخلاق نیاید راست

آشوب چپ اندازی تا نقش نگین هستش

ادبار هم از اقبال ‌کم نیست در این میدان

بر مرد تلاش حیز غالب ز سرین هستش

از وضع زمینگری‌ گو خواجه به تمکین ‌کوش

دم جز به تکلف نیست رخشی ‌که به زین هستش

هر فتنه که می‌زاید از حاملهٔ ایام

غافل نشوی زنهار صد فعل چنین هستش

هرکس به ره تحقیق دعوی قدم دارد

دوری ز در مقصد بسیار قرین هستش

آن چشم‌که انسان را سرمایهٔ بینایی‌ست

از هر دو جهان بیش است‌ گر آینه بین هستش

بر نشو و نما چشمی بگشا و مژه بربند

هر گل‌ که تو می‌کاری آیینه زمین هستش

از روز و شب‌ گردون بیدل چه غم و شادی

خوش باش ‌که مهر و کین‌ گر هست همین هستش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۵۴

چند نشینی به‌ کلفت دل مأیوس

همچو دویدن به طبع آبله محبوس

ای نفس از دل برآر رخت توهم

خانهٔ آیینه نیست عالم ناموس

ریخت ندامت به دامنم دل پر خون

آبله‌ای بود حاصل کف افسوس

سرکشی از طینتم‌ گمان نتوان برد

نقش قدم‌ کس ندید جز به زمین‌بوس

دامن شب تا به‌ کی بود کفن صبح

به‌ که برآیی ز گرد کلفت ناموس

ناله در اشک زد ز عجز رسایی

آب شد این شعله از ترقی معکوس

صد چمن امید لیک داغ فسردن

نامهٔ رنگم‌ که بست بر پر طاووس‌؟

آتش دیر از هوای عشق بلند است

گبر نفس غرهٔ دمیدن ناقوس

چیست مجاز انفعال رمز حقیقت

جلوه عرق ‌کرد گشت آینه محبوس

بیدل‌، اگر دست ما ز جام تهی شد

پای طلب‌ کی شود ز آبله مأیوس

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۹۹

به پیری از هوس زندگی خمار مکش

سپیدکشت سرت دیگر انتظار مکش

تعلق من وما ننگ جوهر عشق است

چو اشک گوهر غلتان دل به تار مکش

چوشمع خط امان غیر نقش پای تو نیست

ز جوش رنگ به اطراف خود حصار مکش

ز دیده می‌چکد آخر جهان چو قطرهٔ اشک

تو این گهر به ترازوی اعتبار مکش

جهان بی‌سر و پا بر تپش غلو دارد

اگرتو سبحه نه‌ای سر به این قطار مکش

به دشت و در همه سوکاروان دردسر است

هزار ناقه ستم می‌کشد تو بار مکش

مباد باز فتد حرص درتلاش جنون

زپای هرکه در این ره نشست خار مکش

به رنج‌کلفت تمکین غنا نمی‌ارزد

چو موج‌گوهر از آسودگی فشار مکش

ز وضع عافیتت بوی ناز می‌آید

به بحر غرق شو و منت‌کنار مکش

به حرف و صوت تهی‌گشتن از خود آسان نیست

چو سنگ محمل اوهام بر شرار مکش

چو تخم راحت بی‌ربشگی غنیمت‌گیر

سر فتاده ز نشو و نما به دار مکش

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل

نفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۷۸

خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش

گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش

گر به این شوخی‌ کند عکس تو سیر آینه

می‌تپد برخود به رنگ موج دربا جوهرش

هرکه را از نغمهٔ ساز سلامت‌ آگهی‌ست

نیست جز ضبط نفس دربزم دل خنیاگرش

نسخهٔ دل عالمی دارد که‌ گر وا می‌رسی

هست صحرای قیامت صفحه‌ای از دفترش

گردباد بیخودی پیمای دشت الفتیم

کاسمان هم می‌کند گردیدنی‌ گرد سرش

ناله‌ام عمریست طوف لب نفهمیده ست چیست

وای بیماری‌که غیراز دل نباشد بسترش

سعی آرامم حریف وحشت سرشار نیست

خواب من چون غنچه برمی‌آرد از بالین پرش

ط‌فل خویی ‌گر زند لاف‌کمال آهسته باش

می‌کند چون اشک آخر خودنماییها ترش

بی‌فنا نتوان چراغ اعتبار افروختن

آتش ما شعله می‌بارد پس از خاکسترش

احتیاجت نیست جز ایجاد عیب دوستان

مطلبی سرکن به پیش هرکه می‌خواهی‌کرش

کبریایی ازکمین عجز ما گل‌کردنی‌ ست

سایه هم خورشید می‌یابد زمان دیگرش

تیغ خونخوارست بیدل جادهٔ دشت جنون

تا ز سر نگذشته‌ای نتوان‌گذشتن از سرش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۰۲

نداشت پروای عرض جوهر، صفای آیینهٔ فرنگش

تبسم امسال کرد پیدا رگی ز یاقوت شعله رنگش

شکست از آن چشم فتنه مایل غبار امکان به بال بسمل

مباش از افسون سرمه غافل هنوز دستی است زیر سنگش

به مرغزاری که نرگس او کند نگاهی ز کنج ابرو

ز داغ خود همچو چشم آهو به ناز چشمک زند پلنگش

چسان ز خلوت برون خرامد نقاب نگشوده نازنینی

که ششجهت همچو موج‌ گوهر هجوم آغوش‌ کرده تنگش

قبول نازش نه‌ای جنون‌ کن سر از گداز جگر برون‌کن

دلی به‌ذوق نیاز خونین حنا چه‌گل می‌دهد به چنگش

اگر دو عالم غلو نماید به شوق بی‌خواست بر نیاید

چه رنگها پر نمی‌گشاید به‌سیر باغی‌که نیست رنگش

ز سیر گلزار چشم بستن‌ کسی نشد محرم تسلی

کجاست آیینه تا نمایم چه صبح دارد بهار رنگش

دربغ فطرت نکرد کاری نبرد ازین انجمن شماری

تاملم داشت شیشه داری زدم ز وهم پری به سنگش

ز ساز عشق غرور ساغر هزار بیداد می‌کشد سر

تو از تمیز فضول بگذر شکست دل داند و ترنگش

به سعی جولان هوش بیدل نگشت پیدا سراغ قابل

مگر زپرواز رنگ بسمل رسی به فهم پر خدنگش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:12 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۱۱

بی‌نشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش

عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش

خضر اگر بردی چو خط زان لعل سیراب آگهی

دست شستی ز آب حیوان و گرفتی دامنش

کس ندید از روغن بادام توفان جنون

جز غبار من‌ که آشفت از نگاه پر فنش

فرق چندین قدرت و عجز است اگر وا می رسی

گل به یاد آوردنم تا دل به دام آوردنش

داغم از وضع سبکروحی‌ که چون رنگ بهار

می‌برد گرداندن پهلو برون زین گلشنش

از طواف خویش دل را مست عرفان‌ کرده‌اند

خط ساغر می‌کند گل‌، گرد خود گردیدنش

عافیت خواهی لب از افسون عشرت بسته‌دار

هر گل اینجا خنده در خون می‌کشد پیراهنش

ناله شو تا بی‌تکلّف از فلکها بگذری

خانهٔ زنجیر راهی نیست غیر از روزنش

تهمت زنگارغفلت می‌برد جهد ازدلت

مهر زن این صفحه چندانی‌که سازی روشنش

در غبار فوت فرصت داغ خجلت می‌کشم

شمع رنگ رفته می‌بیند همان پیرامنش

تیغ مژگانی‌که عالم بسمل نیرنگ اوست

گر نپردازد به خونم خون من درگردنش

جز عرق بیدل ز موی پیری‌ام حاصل نشد

آه ازآن شیری‌که خجلت می‌کشد از روغنش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۰۵

دل گمگشته‌ای دارم چه می‌پرسی ز احوالش

دو عالم گر بود آیینه ناپیداست تمثالش

گره‌گردیدن من نیست بی‌عرض پریشانی

گل است اظهار تفصیلی‌که باشد غنچه اجمالش

به دوش زندگی چون سایه دارم بار اندوهی

که نتواند جبین برداشتن از خاک حمالش

قناعت پرور عشقم مکن انکارم ای زاهد

تو و صد سبحه‌گردانی من و یک دانهٔ خالش

ز شیخان برد وهم ریش و دستار آدمیت را

مبادا اینقدر حرفم گرفتار دم و یالش

جهان ازساغر وهم امل مست است وزبن غافل

که فرصت رفته است از خود به دوش‌گردش حالش

قفس نشکسته‌ای تا وانماید رنگ پروازت

که هرگنجشک پرورده‌ست عنقا درته بالش

نی‌ام درخاکساری هم بساط آبله اما

سری دارم که در هر گام باید کرد پامالش

شرر خرمن دلی چون‌کاغذ آتش‌کمین دارم

تماشایی‌که نومیدی چه می‌بیزد به غربالش

چسان پنهان توانم داشتن راز محبت را

بقدر اشک من آیینه در دست است تمثالش

بجایی برد حیرانی دل خون گشتهٔ ما را

که چون یاقوت نتوان رنگ‌گرداندن به صد سالش

پر افشان هوای‌کیست از خود رفتن بیدل

که چون صبح بهاران رنگ می‌گردد به دنبالش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۸۰

بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش

به رنگ رفته نوشتم برات‌گلزارش

به آسمان مژهٔ من فرو نمی‌آید

بلند ساختهٔ حیرتی‌ست دیوارش

رهایی ازکف صیاد عشق ممکن نیست

کمند جای نفس می‌کشدگرفتارش

به خاک خفتهٔ دام تواضع خلقم

چو سجده‌ای‌که فتد راه در جبین زارش

به وضع خلق برآیا ز دهرگوشه‌گزین

گهر سری‌ست‌که دربا نمی‌کشد بارش

ز شیخ مغز حقیقت مجوکه همچو حباب

سری ندارد اگر واکنند دستارش

ندارد آن همه تعلیم هوش غفلت عام

به راه خفته به پا می‌کنند بیدارش

چو شمع بلبل ا:‌ن باغ بسکه عجز نماست

شکستن پر رنگ است سعی منقارش

خرام یار ز عمر ابد نشان دارد

در آب خضر نشسته‌ست‌گرد رفتارش

ادب ز شرم نگه آب می‌شود ورنه

شنیده‌ایم که بی‌پرده است دیدارش

ره جنونکدهٔ دل گرفته‌ای بیدل

به پا چو آبله نتوان نمود هموارش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۱۴

جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانش‌

بود چون شبنم‌ گل دلنشین هر زخم پیکانش

به یاد جلوه‌ات‌ گر دیده مژگان می‌نهد بر هم

به جز حیرت نمی‌باشد چراغ زیر دامانش

جنون‌ کن تا دلت آیینهٔ نشو و نما گردد

که بختی سبز دارد دانه در چاک گریبانش

تغافل صرفهٔ توست از مدارای فلک مگذر

که این جا میزبان سیر است از پهلوی مهمانش

علاج سختی ایام صبری تند می‌خواهد.

درشتی‌ گر کند سنگت مقابل کن به سندانش

به ترک وهم‌ گفتی التفات این و آن تاکی

غباری کز دل آوردی برون در دیده منشانش

جهانی را به حسرت سوخت این دنیای بیحاصل

چه یاقوت وکدامین لعل‌، آتش در بدخشانش

نفس غیر از پیام داغ دل دیگر چه می‌آرد

به مکتوبی‌که دارد آتش و دود است عنوانش

غرور اندیشه‌ای تا کی خیال بندگی پختن

تو در جیب آدمی داری که پرورده‌ست شیطانش

ادب ابرام را هم در نظر هموار می‌سازد

به خشکی نیست مکروه ازسریشم وضع چسبانش

جهان هر چند در چشمت بساط ناز می‌چیند

تو بیرون ریز چون اشک از فشردنهای مژگانش

چمنزار جراحت بیدل از تیرش دلی دارم

که حسرت غنچه می‌بندد بقدر یاد پیکانش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۵۶

نفس ثبات ندارد به شست ‌کار نویس

شکسته است قلم نسخه اعتبار نویس

جریدهٔ رقم اعتبارها خاک است

تو هم خطی به سر لوح این مزار نویس

زمان وصل به صبح قیامت افتاده‌ست

سیاهی از شب ما گیر و انتظار نویس

سوار مطلب عشاق دقتی دارد

برای خاطر ما اندکی غبار نویس

شقی‌ که ‌گل ‌کند از خامه بی ‌صریری نیست

برات ناله تو هم بر دل فگار نویس

خط جنون‌ سبقان مسطری نمی‌خواهد

چو نغمه هرچه نویسی برون تار نویس

شگون یمن ندارد برات عشرت دهر

زبان خامه سیاه است‌ گو بهار نویس

هزار مرتبه دارد شهید تیغ وفا

قلم به خون زن و بیتی به یادگار نویس

ز نقش هستی من هر کجا اثر یابی

خط جبین کن و بر خاک راه یار نویس

بیاض دیدهٔ یعقوب اشارتی دارد

که سیر ما کن و تفسیر نقره‌کار نویس

به نامه‌ای‌ که در او نام عشق ثبت ‌کنند

به جای هر الف انگشت زینهار نویس

ز خود تهی شدن آغوش بی‌نشانی اوست

چو صفر اگر ز میان رفته‌ای‌کنار نویس

به مشق حسرت ازآن جلوه قانعم بیدل

بر او سفیدی مکتوب انتظار نویس

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۱۳

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش

هزار آیینه یک گل می‌دهد از طرف بستانش

نفس در سینه‌ام تیری‌ست از بیداد هجرانش

که من دل کرده‌ام نام به خون آلوده پیکانش

به عالم برق حسنت آتش افکنده‌ست می‌ترسم

که‌ گیرد دود خط دامن چو دست داد خواهانش‌

چنان روشن شدی یارب سواد سرنوشت من

که از بی‌حاصلی کردند نقش طاق نسیانش

ز ترک پیرهن آزادگان را نیست رسوایی

ندارد ناله آثاری که باید دید عریانش

جنون گردید ما را رهنمای کعبهٔ شوقی

که از دلهای بیطاقت بود ریگ بیابانش

صفای دل کدورت‌های امکان بر تو بست آخر

دو عالم دود کرد انشا چراغ زیر دامانش

پی آزار مردم از جهنم‌کم نمی‌باشد

بهشت جاودان و یک نفس تشویش شیطانش

عدم را هستی اندیشیدنت نگذاشت بی‌صورت

چه دشواری‌ست‌ کز اوهام نتوان‌ کرد آسانش

نظر وا کرده‌ای ترک هوسهای اقامت ‌کن

که شمع‌ اینجا همان پا می‌کشد سر از گریبانش

به گردش هر نفس رنگ بهارت دست می‌ساید

چه لازم آسیابانت‌ کند وضع پشیمانش

بیاض آرزو بیدل سواد حیرتی دارد

که روشن می‌کند عبرت به چشم پیر کنعانش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۱۰

کلاه نیست تعین ‌که ما ز سر فکنیمش

مگر به خاک نشینیم ‌کز نظر فکنیمش

غبار ما و منی‌ کز نفس فتاد به ‌گردن

ز خانه نیست برون ‌گر برون در فکنیمش

مآل ‌کار ندیدیم ورنه دیدهٔ عبرت

جهانش آینه دارد به خاک اگر فکنیمش

سری‌ که یک خم مژگان به خاک تیره نماند

چو اشک شمع چه لازم ‌که با سحر فکنیمش

هزار حسرت‌ گفتار می‌تپد به خموشی

نفس به ناله دهیم آنقدر که بر فکنیمش

چو شمع سر به هوا تا کجا دماغ فضولی

بلندیی ‌که به پستی‌ کشد ز سر فکنیمش

به غیر خجلت احباب عرض شکوه چه دارد

گلاب نیست‌ که بر روی یکدگر فکنیمش

چه ممکن است نچیند تری جبین مروت

ز سر فکندن شاخی‌ که از تبر فکنیمش

ز ضبط ناله به دل رحم‌ کرده‌ایم وگرنه

جهان ‌کجاست‌ که آتش به خشک و تر فکنیمش

غنیمت است دو روزی حضور پیکر خاکی

جز این لباس چه پوشیم اگر ز بر فکنیمش

سری به سجدهٔ پیری رسانده‌ایم ‌که شاید

ز نقش پا قدمی چند پیشتر فکنیمش

حریف دعوی دیگر کجاست جرأت بیدل

به پای فیل فتد گر به پشه در فکنیمش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۶۸

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش

بجز غبار عدم نیست آنچه پیش وپس استش

کسی چه فیض برد از بهار عشرت امکان

که چون سحر همه پرواز رنگ در قفس استش

ز کسب فضل حیاکن‌ کزین دوروزه تخیل

کمال اگر همه عشق است خفت هوس استش

ز مال غیرتعب چیست اغنیای جهان را

محیط در خور امواج وقف دیده خس استش

مراد دهر به تشویش انتظار نیرزد

میی‌ که جام تو دارد خمار پیشرس استش

دمی‌که عرض تحمل دهد اسیر محبت

مقابل دو جهان یکدل دو نیم بس استش

مرو به زحمت عقبا مدو به خفت دنیا

هوس سگی‌ست‌ که اینهاگسستن مرس استش

چو شمع چند توان زیست داغدار تعین

حذر ز ساز حیاتی‌که سوختن نفس استش

درتن هوسکده بیدل چه ممکنست قناعت

به مور اگر نگری حسرت پر مگس استش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۸۱

چه لازم است‌ کشد تیغ چشم خونخوارش

به روی دل‌ که نفس نیز می‌کند کارش

به حیرتم‌ که چه مضمون در آستین دارد

نگاه عجز سرشکی است مهر طومارش

چمن به فیض بیابان ناامیدی نیست

که از شکستن دل آب می‌خورد خارش

محیط فیض قناعت‌که موجش استغناست

چو آب آینه سرچشمه نیست در کارش

ندارد آن همه تخمین عرصهٔ امکان

ببند چشم و بپیما فضای مقدارش

بساط خامش هستی ستیزه آهنگم

مگر رسد به نوای‌ گسستن تارش

کباب همت آن رهروم‌ که در طلبت

چو اشک آبله دارد عنان رفتارش

ز ناله بلبلم آسوده است و می‌ترسم

دل دو نیم دهد باز یاد منقارش

ز جلوهٔ تو جهان کاروان آینه است

به هر چه می‌نگرم حیرتی است در بارش

غرور عشق تنزه بساط خودرایی‌ست

دماغ‌ کس نخرد گلفروش بازارش

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل

به رنگ سایه سر ما و پای دیوارش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۲۰

عیب همه عالم ز تغافل به هنر پوش

این پرده به هر جا تنک افتد مژه‌ در پوش

بی‌قطع نفس کم نشود هرزه‌درایی

رسوایی پرواز به افشاندن پر پوش

در زنگ خوشست آینه از ننگ فسردن

ای قطره فضولی مکن اسرار گهر پوش

پر مبتذل افتاده لباس من و مایت

خاکی به سر وهم فشان رخت دگر پوش

ای‌ خو‌اجه غرامت مکش از اطلس و دیبا

آدم چقدر نازکند، رو، جل خر پوش

جز خلق مدان صیقل زنگار طبیعت

دلگیری این خانه به واکردن درپوش

چون صبح میندوز به جز وحشت ‌از این دشت

تا جاده و منزل همه در گرد سفر پوش

پیش از نفس آیینهٔ ‌هستی‌ به ‌عرق‌ گیر

تا غوطه به شبنم نزنی‌ عیب ‌سحر پوش

دل طاقت آن آتش رخسار ندارد

یاقوت نمایان شو و خود را به ‌جگر پوش

بی‌نقطه مصور نشود معنی ‌موهوم

آن موی میانی ‌که نداری به ‌کمر پوش

بی‌پرده خیالی که نداریم عیانست

حیرت نشود بر طبق آینه سر پوش

انجام تلاش همه کس آبله پایی است

بیدل تو همین ریشه به تحصیل ثمر پوش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها