0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۸۱
جمعه 28 اسفند 1394  7:13 PM

چه لازم است‌ کشد تیغ چشم خونخوارش

به روی دل‌ که نفس نیز می‌کند کارش

به حیرتم‌ که چه مضمون در آستین دارد

نگاه عجز سرشکی است مهر طومارش

چمن به فیض بیابان ناامیدی نیست

که از شکستن دل آب می‌خورد خارش

محیط فیض قناعت‌که موجش استغناست

چو آب آینه سرچشمه نیست در کارش

ندارد آن همه تخمین عرصهٔ امکان

ببند چشم و بپیما فضای مقدارش

بساط خامش هستی ستیزه آهنگم

مگر رسد به نوای‌ گسستن تارش

کباب همت آن رهروم‌ که در طلبت

چو اشک آبله دارد عنان رفتارش

ز ناله بلبلم آسوده است و می‌ترسم

دل دو نیم دهد باز یاد منقارش

ز جلوهٔ تو جهان کاروان آینه است

به هر چه می‌نگرم حیرتی است در بارش

غرور عشق تنزه بساط خودرایی‌ست

دماغ‌ کس نخرد گلفروش بازارش

فریب عشرت طوبی‌ که می‌خورد بیدل

به رنگ سایه سر ما و پای دیوارش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها