0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۰۷

همنشین با من ز تشویش هوسها کین مگیر

خوابم از سر می‌برد نام پر بالین مگیر

کاروان صبح و سامان توقف خفته است

بار بر دوش دل از ضبط نفس سنگین مگیر

مشت خاکت از فسردن بر زمین جا تنگ ‌کرد

ای ‌گران‌جان اینقدرها دامن تمکین مگیر

حیف می‌آید به فکر یاد من دل بستنت

این خیال مبتذل را قابل تضمین مگیر

بر گشاد چشم‌ موقوف‌ است تسخیر جهان

طول و عرض دهر بیش از یک مژه تخمین مگیر

دستگاه عالم اسباب وحشت‌پرور است

زین بلندیهای دامن جز غبار چین مگیر

پرفشان رنگی به دست اختیارت داده‌اند

صید اگر خواهی به‌ جز پرواز از این ‌شاهین مگیر

عالمی پا در رکاب وهم عبرت خانه‌ای است

ای بهار آگهی رنگ از حنای زین مگیر

ای بسا خاکی‌ که از برداشتن بر باد رفت

دست معذوری اگر گیری به این آیین مگیر

بی‌تکلف تابع اطوار خودبینان مباش

آینه هرچند دل باشد، مبین‌، مگزین‌، مگیر

از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسد

تا توانی ترک صحبتها گرفتن‌،‌کین مگیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۷۳

در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار

جهان تمام زمین دل است پا مگذار

چو خامه تا نکشی خفّت نگون‌ساری

به حرف هیچکس انگشت ژاژخا مگذار

تظلم ضعفا چند گیردت دنبال

به هر رهی ‌که روی‌ گرد بر قفا مگذار

در آتشیم ز برق گذشتهٔ فرصت

سپند تا نجهی پا به خاک ما مگذار

جهان قلمرو مشق سیاهکاری نیست

چو امتحان قلم نقطه جابه‌جا مگذار

مقیم خلوت ناموس بی‌نشانی باش

درت اگر همه دست و دل است وامگذار

قناعت آینه‌ای نیست مختلف تمثال

غبار خود به ره منت صفا مگذار

ترانهٔ نگه واپسین چه ابرام است

ز خود ودیعت حسرت در این سرا مگذار

جبین شمع به قدر نم آشیان صباست

تو نیز یک دو عرق دامن حیا مگذار

حمایت تو بهارآفرین چتر گل است

به فرق بی‌کلهان دست بی‌حنا مگذار

شنیده‌ام تویی آنجا که ‌کس نمی‌باشد

مرا ز قافلهٔ بیکسان جدا مگذار

به داغ می‌رسد از شعله‌های شمع آواز

کزین شررکده رفتیم ما، تو جا مگذار

رموز دهر عیان است فهم‌کن بیدل

بنای فطرت خود بر فسانه‌ها مگذار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۰۱

این بحر را یک آینه دشت سراب‌ گیر

گر تشنه‌ای چو آبله از خویش آب ‌گیر

بنیاد چشم در گذر سیل نیستی‌ست

خواهی عمارتش کن و خواهی خراب‌ گیر

گر زندگی همین نظری بازکردن‌ست

رو بر در عدم زن و چشمی به خواب‌ گیر

این استقامتی ‌که تو بر خویش چیده‌ای

چون اشک بر سر مژه پا در رکاب‌ گیر

گلچینی خیال به امید واگذار

چون یأس از گداز دو عالم گلاب‌ گیر

ممنون چرخ سفله شدن سخت خجلت است

تا از اثر تهی‌ست دعا مستجاب‌گیر

کیفیتی به نشئهٔ عرفان نمی‌رسد

چشمی به خویش واکن و جام شراب ‌گیر

در خاک هم ز معنی خود بی‌خبر مباش

از هر نشان پا نقط انتخاب‌ گیر

سیلاب خوش عمارت ویرانه می‌کند

ای چشم تر تو هم گل ما را در آب گیر

جز چاک دل، نشیمن عنقای عشق نیست

چون صبح سازکن قفس و آفتاب‌گیر

عالم تمام‌، خانهٔ زین اعتبار کن

یعنی قدم به هرچه‌گذاری رکاب‌گیر

خاموشیت نظر به یقین بازکردن‌ست

آیینه‌ای به ضبط نفس چون حباب‌گیر

قاصد، سوادنامهٔ عشاق نیستی‌ست

بردار مشت خاک ز راه و جواب‌گیر

بی دردی از خیانت اعمال رنگ کیست

از هر نفس‌که ناله ندارد حساب‌گیر

از نسیه فیض نقد نبرده‌ست هیچکس

بیدل تو می خور و دل زاهد کباب‌ گیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۷۹

سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار

از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار

شبنم ما را به حیرت آب می‌باید شدن

کز دل هر ذره توفانی دگر دارد بهار

رنگ دامن چیدن و بوی گل از خود رفتن‌ست

هر کجا گل می‌کند برگ سفر دارد بهار

جلوه تا دیدی نهان شد رنگ تا دیدی شکست

فرصت عرض تماشا اینقدر دارد بهار

محرم نبض رم و آرام ما عشق است و بس

از رگ ‌گل تا خط سنبل خبر دارد بهار

ای خرد چون بوی گل دیگر سراغ ما مگیر

درجنون سرداد ما را تا چه سر دارد بهار

سیر این گلشن غنیمت دان که فرصت بیش نیست

در طلسم خندهٔ‌ گل بال و پر دارد بهار

بوی‌گل عمریست‌ خون‌آلودهٔ‌ رنگست‌ و بس

ناوکی از آه بلبل در جگر دارد بهار

لاله داغ و گل‌ گریبان‌چاک و بلبل نوحه‌گر

غیر عبرت زین چمن دیگر چه بردارد بهار

زندگی می‌باید اسباب طرب معدوم نیست

رنگ هر جا رفته باشد در نظر دارد بهار

زخم دل عمریست درگرد نفس خوابانده‌ام

در گریبانی که من دارم سحر دارد بهار

کهنه درس فطرتیم ای آگهی سرمایگان

چند روزی شد که ما را بی‌خبر دارد بهار

چند باید بود مغرور طراوت های وهم

شبنمستان نیست بیدل چشم تر دارد بهار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴

تا کی خیال هستی موهوم‌، سر برآر

عنقایی‌، ای حباب‌، از این بیضه پر برآر

حیف از دلی‌ که رنج فسون نفس ‌کشد

از قید رشته‌ای که نداری گهر برآر

جهدی‌ که شعله‌ات نکشد ننگ اخگری

خاکستری برون ده و رخت سفر برآر

دل جمع ‌کن ز آمد و رفت خیال پوچ

بر روی خلق از مژهٔ بسته در برآر

سامان دهر نیست حریف قناعتت

این بحر را به قدر لب خشک تر برآر

سیماب رو در آتش و روغن در آب باش

خود را ز جرگهٔ بد و نیک این قدر برآر

پشت دوتا تدارک او بار سرکشی‌ست

تیغ آن زمان‌ که ریخت دم از هم به سر برآر

آهی به لب رسان ‌که نیفسرده‌ای هنوز

زان‌ پیشتر که سنگ برآری شرر برآر

سامان تازه‌رو‌یی‌ات از شمع نیست کم

خار شکسته را ز قدم گل به سر برآر

فکر شکست چینی دل مفت جهد گیر

مویی‌ست در خمیر تو ای بی‌خبر برآر

در خون نشسته است غبار شهید عشق

ای خاک تشنه مرده زبان دگر برآر

بیدل نفس به یاد خدنگت گرفته است

تا زندگی‌ست خون خور و تیر از جگر برآر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۹۴

حکم دل دارد ز همواری سر و روی‌ گهر

جز به روی خود نغلتیده‌ست پهلوی‌گهر

خواه دنیا، خواه عقباگرد بیتاب دل است

بحر و ساحل ریشه‌گیر از تخم خودروی‌ گهر

ذوق جمعیت جهانی را به شور آورده است

در دماغ بحر افتاد ازکجا بوی‌گهر

خاک افسردن به فرق اعتبار خودسری

قطره بار دل‌کشد تاکی به نیروی‌گهر

آبرو دست از تلاش ‌کار دنیا شستن است

خاک ساحل باش ای نامحرم خوی‌گهر

مدعا زین جستجو افسردن است آگاه باش

هرکجا موجی‌ست از خود می‌رود سوی ‌گهر

خفّت اهل وقار از بی‌تمیزیها مخواه

قطره را نتوان نشاندن در ترازوی‌گهر

موج استغناست خشکی در قناعتگاه فقر

بی‌نمی در طبع ما آبی‌ست از جوی‌گهر

کس به آسانی نداد آرایش اقبال ناز

موج چوگانها شکست از بردن گوی گهر

فکر خویش آن نیست‌کز دل رفع ننمایی دویی

فرق نتوان یافت از سر تا به زانوی گهر

غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بس

بیدل از گرد یتیمی شسته‌ام روی‌ گهر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۰۹

مژگان‌ گشا جهان ته بال نگاه ‌گیر

صیدت به زیر پاست ز شاهین ‌کلاه‌ گیر

بال هما ز شش جهتم سایه‌افکن است

اقبال ‌گو کلاغ به بخت سیاه ‌گیر

ای غرهٔ تمیز وبال جهان تویی

آیینه بشکن و همه را بیگناه‌ گیر

آغوش بیخودی خط پرگار راحت است

رنگ به ‌گردش آمده‌ای را پناه‌ گیر

با دل چه الفت است نفس را در این مقام

منزل نشسته باش‌، تو برخیز و راه‌گیر

آخر تو از حباب تنک‌مایه‌تر، نه‌ای

خود را دمی عرق‌ کن و بر روی راه‌ گیر

آه از بلند ربختن شمع هستی‌ات

چندان که سر فراخته‌ای عمق چاه‌ گیر

آن‌سوی عالم‌اند و به پیشت نشسته‌اند

در خانه‌های چشم سراغ نگاه‌ گیر

ای باغبان خمار عدم تا کجا کشیم

ما را به سایهٔ مژه‌های‌ گیاه گیر

آیینهٔ تامل موج گهر حیاست

گر نظم ما به سکته زنی عذرخواه ‌گیر

بیدل شباب رفته به عبرت مقابل است

در سجده نیز قد دوتا را گواه‌ گیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۷۶

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار

لغزش پای نگاهی داشت مدهوش شرار

 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۰۴

دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیر

یعنی نفسی چند توهم درته پرگیر

این صبح امیدی‌که طرب مایهٔ هستی‌ست

بادی به قفس فرض‌کن آهی به جگرگیر

اقبال به آتش همه یاس است ندامت

گرتاج به فرق تونهد دست به سرگیر

در محفل هستی منشین محو اقامت

خمیازه بهار است نفس‌، جام سحرگیر

آسودگی دهرکمینگاه تپشهاست

هر سنگ‌ که بینی پرپرواز شررگیر

رنگ دو جهان ریخته‌اند از تپش دل

بر هرچه زنی دست همان موج‌ گهر گیر

مزد طلب اهل وفا وقف تلف نیست

ای شمع زآتش پر پروانه به زرگیر

امید به‌کوی تو همین خاک‌نشین است

گوهر سر مویم ره صحرای دگرگیر

حرفی ننوشتم‌که دلی خون نشد آنجا

از نامهٔ من در پر طاووس خبر گیر

بیحاصلی است آنچه ز اسباب جنون نیست

دستی‌ که نیابی به ‌گریبان به ‌کمرگیر

بیدل به ره عشق ز منزل اثری نیست

تا آبله‌ای ‌گر برسی مفت سفر گیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۷۸

چشم واکن رنگ اسرار دگر دارد بهار

آنچه در وهمت نگنجد جلوه‌گر دارد بهار

ساعتی چون بوی‌ گل از قید پیراهن برآ

از تو چشم آشنایی آنقدر دارد بهار

کهکشان هم پایمال موج توفان گل است

سبزه را از خواب غفلت چند بردارد بهار

از صلای رنگ عیش انجمن غافل مباش

پاره‌هایی چند بر خون جگر دارد بهار

چشم تا واکرده‌ای رنگ از نظرها رفته است

از نسیم صبح دامن بر کمر دارد بهار

بی فنا نتوان گلی زین هستی موهوم چید

صفحهٔ ما گر زنی آتش شرر دارد بهار

از خزان آیینه دارد صبح تا گل می‌کند

جز شکستن نیست رنگ ما اگر دارد بهار

ابر می‌نالد کز اسباب نشاط این چمن

هرچه دارد در فشار چشم تر دارد بهار

ازگل و سنبل به نظم و نثر سعدی قانعم

این معانی درگلستان بیشتر دارد بهار

مو به مویم حسرت زخمت تبسم می‌کند

هرکه گردد بسملت بر من نظر دارد بهار

زین چمن بیدل نه سروی جست و نه شمشاد رست

از خیال قامتش دودی به سر دارد بهار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۱۰

درس هستی فکر تکراری ندارد خوانده‌ گیر

ای فضول مکتب رنگ این ورق‌گردانده‌گیر

آنقدرها نیست بار الفت این کاروان

دامنت‌گرد نفس دارد چو صبح افشانده‌گیر

جزکف بی‌مغز از این دریا نمی‌آید برون

ای‌گهر مشتاق‌، دیگی از هوس جوشانده‌گیر

رنگ پروازت چو شمع آغوش پیداکرده‌ست

با وداع خویش این‌کر و فر از خود رانده‌گیر

ای جنون چندین غبارکر و فر دادی به باد

خاک بنیاد مرا هم یک دو دم شورانده‌گیر

خلقی از رسوایی هستی نظر پوشید و رفت

بر سر این عیب مژگانی تو هم پوشانده ‌گیر

دامن خاکست آخر مقصد سعی غبار

گر همه فکرت فلک‌تازست بر جا مانده‌گیر

در نگینها اعتبار نام جز پرواز نیست

نقش خود هرجا نشاندی همچنان بنشانده گیر

بی‌تامل هرچه‌گویی نیست شایان اثر

تیغ حکمی ‌گر ببازی اندکی خوابانده‌ گیر

ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز

قدرتی ‌گر هست دست بید‌ل وامانده ‌گیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۰

ای بیخردان طور تعین نگزینید

با سجده بسازید که اجزای زمینید

درکارگه شیوه تسلیم‌، عروجی‌ست

چندانکه نشان‌ کف پایید جبینید

اینجا طرب وهم اقامت چه جنون است

در خانه نیرنگ حنابندی زینید

امروز پی نام و نشان چند دویدن

فردا که ‌گذشتید نه آنید نه اینید

اندیشهٔ هستی‌ کلف همت مردست

دامن ز غباری که نداربد بچینید

چون شمع هوس سر به هوا چند فرازید

گاهی زتکلف ته پا نیز ببینید

زین نسبت دوری که به هستی‌ست عدم را

کم نیست‌که چون ذره به خورشید قرینید

در عالم تجرید چه فرصت‌ شمریهاست

تا صبح قیامت نفس باز پسینید

رفتید و نکردید تماشای گذشتن

ای ‌کامن دمی چند به یکجا بنشینید

هرچند نفس ساز کند صور قیامت

در حوصله‌های مگس و پشه طنینید

عنقا چه نشان می‌دهد از شهرت موهوم

چشمی بگشایید که نام چه نگینید

تمثال غبار من و مایید چو بیدل

صد سال‌ گر آیینه زدایید همینید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۷۰۶

هستی چو صبح قابل ضبط نفس مگیر

پرواز پرگشاست‌، تو چاک قفس مگیر

تسلیم باش‌، با غم خیر و شرت چکار

خود را به ‌کار عشق فضول و هوس مگیر

لذت ‌پرست مایدهٔ فضل بودن است

سلوی و من از آیهٔ سیر و عدس مگیر

بی‌انتظار در حق نعمت ستم مکن

یعنی تمتع از ثمر زودرس مگیر

تمکین خرام قافلهٔ اعتبار باش

دل برهوا منه‌ پی صورت جرس مگیر

ترسم به خود ز ننگ ‌گرفتن فرو روی

زنهار از طمع چو نگین نام‌کس مگیر

در پلهٔ ترازوی انصاف میل نیست

ای نوبهار عدل‌ کم خار و خس مگیر

آیینه پایمال تغافل‌، قیامت است

تمثال از حضور تو داریم پس مگیر

عنقا هزار رنگ پرافشان قدرت است

گر محرمی ‌کلاغ به بال مگس مگیر

بیدل به این ‌کدورت اگر ساز زندگیست

آیینه‌ گر شوی سر راه نفس مگیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۹۹

خیال زلف‌ که واکرد راه در زنجیر

که عجز نالهٔ ما کنده چاه در زنجیر

به محفل تو که غیرت ادب‌پرست حیاست

ز جوهر آینه دارد نگاه در زنجیر

چو نرگس تو که مژگان‌ کمند آفت اوست

کسی ندید بلای سیاه در زنجیر

شبی‌ که موج‌ سرشکم به قلب چرخ‌ زند

برد تپیدن سیاره راه در زنجیر

ز بسکه حلقهٔ داغم به دل هجوم آورد

تپش به دام وطن ‌کرد آه در زنجیر

به هر شکن ‌که ز گیسوی یار می‌بینم

نشسته است دلی بیگناه در زنجیر

نفس نجسته ز دل صورخیز حسرتهاست

صداکه دید به این دستگاه در زنجیر

به دور خط تو آزادگی چه امکان است

شکسته است دو عالم نگاه در زنجیر

به دستگاه سپهرم فریب نتوان داد

شکست نالهٔ مجنون‌ کلاه در زنجیر

چو موج‌ آینهٔ مستی‌ات گرفتاری‌ست

ز خود نجسته رهایی مخواه در زنجیر

ز ریشهٔ دم تسلیم می‌تپد بیدل

نهال‌ گلشن ما تا گیاه در زنجیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۹۱

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر

حذر از بلندی دامنی که ‌گران ‌کند ته چین‌ کمر

ز پیام نشئهٔ عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان

که مباد چون خط‌ کهکشان فکند به چرخ برین ‌کمر

بگذارکوشش حرص دون ته قبر زنده فرو رود

توبه سنگ نقب هوس مزن پی نام نقش نگین‌کمر

ز قبول خدمت ناکسان خجل است فطرت محرمان

نبری به حکم جنون‌ گمان‌ که‌ کند طواف سرین‌ کمر

همه بسته‌اند میان دل به هوای سیم و خیال زر

تو ببند سبحه صفت همان به ره اطاعت دین‌کمر

به حضور معبد ما و من نرسید هیچکس از عدم

که نبست سجدهٔ هستی‌اش به میان ز خط جبین‌ کمر

که دوید درپی جستجوکه نبرد ره به وصال او

چه‌ گمان ره طلب تو زد که نبسته‌ای به یقین‌ کمر

چو سحر فسرده نفس نه‌ای‌، ز گذشتن این همه پس نه‌ای

تو گران رکاب هوس نه‌ای‌، مگشا به خانهٔ زین‌ کمر

به مآل شوکت سرکشان بگشود چشم تو نیستان

که به خاک تیره در این چمن چقدر نهفته زمین کمر

ز غرور شمع وتعینش همه وقت می‌رسد این نوا

که علم به سرکش و ناز کن به همین‌ کلاه و همین‌ کمر

ز حباب و موج و مثالشان سبقی به بیدل ما رسان

که مدوزکینهٔ خودسری به امید طاقت این کمر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها