0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴
جمعه 28 اسفند 1394  6:59 PM

تا کی خیال هستی موهوم‌، سر برآر

عنقایی‌، ای حباب‌، از این بیضه پر برآر

حیف از دلی‌ که رنج فسون نفس ‌کشد

از قید رشته‌ای که نداری گهر برآر

جهدی‌ که شعله‌ات نکشد ننگ اخگری

خاکستری برون ده و رخت سفر برآر

دل جمع ‌کن ز آمد و رفت خیال پوچ

بر روی خلق از مژهٔ بسته در برآر

سامان دهر نیست حریف قناعتت

این بحر را به قدر لب خشک تر برآر

سیماب رو در آتش و روغن در آب باش

خود را ز جرگهٔ بد و نیک این قدر برآر

پشت دوتا تدارک او بار سرکشی‌ست

تیغ آن زمان‌ که ریخت دم از هم به سر برآر

آهی به لب رسان ‌که نیفسرده‌ای هنوز

زان‌ پیشتر که سنگ برآری شرر برآر

سامان تازه‌رو‌یی‌ات از شمع نیست کم

خار شکسته را ز قدم گل به سر برآر

فکر شکست چینی دل مفت جهد گیر

مویی‌ست در خمیر تو ای بی‌خبر برآر

در خون نشسته است غبار شهید عشق

ای خاک تشنه مرده زبان دگر برآر

بیدل نفس به یاد خدنگت گرفته است

تا زندگی‌ست خون خور و تیر از جگر برآر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها