پاسخ به:رباعیات انوری
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی
زین پس به جز از دریغ و آوخ نکنی
اندر رمهٔ خدای گرگ آمد گرگ
هیهات اگر توشان شبانی بکنی
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
صورتگر فطرت ننگارد چو تویی
دوران فلک برون نیارد چو تویی
هرچند همه جهان تو داری لیکن
ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی
عمزاد و عمزاد خریدند بری
عمزادگکی قدیمشان اندر پی
اینک چو دو نوبهار بین با یک دی
عمزاد همی رود دو عمزاد ز پی
رو رو که تو یار چو منی کم بینی
وین پس همه مرد جلد محکم بینی
من با تو وفا کردم از آن غم دیدم
با اهل جفا وفا کنی غم بینی
ای نوبت تو گذشته از چرخ بسی
بینوبت تو مباد عالم نفسی
آوازهٔ نوبتت به هر کس برساد
لیکن مرساد از تو نوبت به کسی
مسعود قزل مست نهای هشیاری
یک دم چه بود که مطربی بگذاری
زر بستانی ازارکی برداری
ما را گل و باقلی و ریواس آری
با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه
از روز و شب جهان نبودم آگاه
بنمود چو چشم بد فروبست این راه
شبهای فراق تو مرا روز سیاه
گر در همه عمر یک نکویی بکنی
صد گونه جفا و زشتخویی بکنی
گویی که برغم تو چنین خواهم کرد
داری سر آنکه هرچه گویی بکنی
تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا کی ز جهان پر گزند اندیشی
آنچ از تو توان شدن همین کالبدست
یک مزبلهگو مباش چند اندیشی
ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی
وز سایهٔ ابر ترک شبپوش کنی
آن کت ز چمن پار برون کرد اینجاست
امسال چه خویشتن فراموش کنی
با دل گفتم گرد بلا میپویی
بنشین که نه مرد عشق آن مهرویی
دل گفت ز خواب دیر بیدار شدی
خر جست و رسن برد کنون میگویی
زرق است جهان تو زرق کن از هر فن
که میخور و که میکن و لوتی میزن
خوش خور تو جهان و یاد میآر از من
تا روزی چند جمله را سر کن زن
در بنده به دیدهٔ دگر مینگری
با این همه خوش دلم چو درمینگری
هر روز سپس ترست کارم با تو
در من نه به چشم پیشتر مینگری
گر عقل عزیز را به فرمان شومی
ناریخته آبم از پی نان شومی
زین قصهٔ دیرباز چون البقره
هم با سر درس آل عمران شومی
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی
وز دل اثری نماند جز رسوایی
ای جان تو چه میکنی کرا میپایی
نیکو سر و کاریست تو درمیبایی