پاسخ به:رباعیات انوری
دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی
فریاد و دعایت به زمین کی بستی
ور حلم تو بر دامن او ننشستی
از زلزلهٔ سقف آسمان بشکستی
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
با من به سخن درآمد امروز پگاه
آن لاغری که دارمش از پی راه
گفتا که طمع نیست مرا باری جو
چندان که ببویم ای مسلمانان کاه
بر چرخ همیشه همعنان راندهای
بر ماه غبار موکب افشاندهای
آدم پدر منست و زو فخرم نیست
از تست که تو برادرم خواندهای
شاها چو تو مادر زمان زاید نی
بخشد چو تو هیچ شاه و بخشاید نی
تا حشر چو تیغ و تازیانهات پس از این
یک ملکستان و ملکبخش آید نی
بر من در محنت و بلا باز مخواه
درد من دل دادهٔ جان باز مخواه
جانی که به عاریت دو دم یافتهام
چندانک دمی بینمت آن باز مخواه
با بوعلی اب ارب هم بنشینی
شخصی شش جهتش زو بینی
گر دیده به دیدن رخش چار کنی
چندان که ازو بینی بینی بینی
چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی
هم در ساعت پردهٔ خواری سازی
آن را که چو زیر کرد گویا غم تو
چون زیر گسستهاش برون اندازی
در ملک چنین که وسعتش میدانی
با شعر چنین که روز و شب میخوانی
آبم بشد از شکایت بینانی
کو مجدالدین بوالحسن عمرانی
صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی
خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی
آنجا که تو دامن کرم افشانی
از خاک به جز ستاره کس چیند نی
دردا که فرو شد لب شادی را غم
پر گشت و نگون گشت پیمانهٔ غم
دشواری بیش گشت و آسانی کم
واین ماند ز عالم که دریغا عالم
شب نیست دلا که از غمش خون نشوی
وز دیده به جای اشک بیرون نشوی
چون نیست امید آنکه بر گردد کار
ای دل پس کار خویشتن چون نشوی
ای محنت هجر بر دلم سرنایی
وی دولت وصل از درم درنایی
از بخت چو هیچ کار برمیناید
ای جان ستیزه کار هم برنایی
گر دل پی یار گیردی نیکستی
یا دامن کار گیردی نیکستی
چون عمر همی دهد قرار همه کار
گر عمر قرار گیردی نیکستی
ای دل طمعم زان همه سرگردانی
نومیدی و درد بود و بیدرمانی
این کار نه بر امید آن میکردم
باری تو که در میان کاری دانی
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
چشم آب نگیردت چو در من نگری
این طرفه که دوستتر ز جانت دارم
با آنکه ز صدهزار دشمن بتری