پاسخ به:رباعیات انوری
با آنکه غم از دلم برون مینشود
از تلخی صبر دل زبون مینشود
با این همه غصه سخت جانی دارد
این دیده که از سرشک خون مینشود
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
چشم تو در آیینه به چشم تو نمود
بر چشم تو فتنه گشت هم چشم تو زود
چشم خوش تو چشم ترا کرد به چشم
پس آفت چشم تو هم از چشم تو بود
گر بنده ز آب میبترسد شاید
مکتوب تو هم دلیریی ننماید
آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد
باید که یکی جواب از این سو آید
زلف تو که در فتنه کنون میآید
از غارت جان و دل نمیآساید
وای از شب زلف تو که گر کار اینست
بس روز قیامت که جهان آراید
یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود
وصلش به بهای جان به دست آمده بود
ارزانش ز دست من برون کرد فلک
افسوس که بس گران به دست آمده بود
بس راه که پای همتم پیماید
تا مشکل یک راز فلک بگشاید
بس روز سیه که از غلط پیش آید
تا از شب شک صبح یقینی زاید
وصل تو که از سنگ برون میآید
در کوکبهٔ خیال چون میآید
با هجر همیگوید ازین رنگرزی
من میدانم که بوی خون میآید
باری بنگر که چشم من چون گرید
هر شب ز شب گذشته افزون گرید
از چشم ستاره بار خون افشانم
گر چشم بود ستاره را خون گرید
دی قهر تو گفتی که اجل میزاید
وامروز بقا به عدل میافزاید
آن قهر جهانگیر چنان میبایست
وان عدل جهاندار چنین میباید
هم توسن چرخ زیر زین را شاید
هم گوهر خورشید نگین را شاید
تا ظن نبری که آن و این را شاید
پیروز شه طغان تکین را شاید
با گل گفتم ابر چرا میگرید
ماتمزده نیست بر کجا میگرید
گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما میگرید
رای تو که آفتاب فضلست و هنر
گر یاد کند نیم شب از نیلوفر
ناکرده برو تمام رای تو گذر
از آب به خاصیت برافرازد سر
جان یک نفس از درد تو میناساید
وز دل نفسی بیتو همی برناید
یکبار دگر وصل تو درمیباید
وانگه پس از آن اگر نمانم شاید
آخر غم غور از دلم دور شود
وین ماتم هجر دوستان سور شود
لشکرکش گردون چو درآید به حمل
فرماندهٔ گیتی به نشابور شود