پاسخ به:رباعیات انوری
دوشم ز فراق تو همه شیون بود
چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود
بر هر مژه خونی که مرا درتن بود
چون دانهٔ نار بر سر سوزن بود
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
گردون چو نشست و خاست تو میبیند
با خلق همان شیوه چرا نگزیند
چون بنشینی باد سخا برخیزد
چون برخیزی گرد ستم بنشیند
گردون به وصال ما موافق زان بود
کین تعبیهٔ هجر در آن پنهان بود
امروز رهین شکر او نتوان بود
کان روز وصال هم شب هجران بود
یاران به جهان چشم چو گل بگشادند
هر یک دو سه روز رنگ و بویی دادند
چون راست که بر بهار دل بنهادند
ازبار یگان یگان فرو افتادند
تسلیم چو بر حادثه پیروز شود
هم حادثه یار و حیلهآموز شود
هر سان که بود چو حالها گردانست
روزی به شب آید و شبی روز شود
آنرا که خرد مصلحتآموز شود
کی در غم عید و بند نوروز شود
عیدی شمرد که روز نوروز شود
هر شب به عافیت بر او روز شود
بر عید رخت دلم چو پیروز نبود
از عید دل سوخته جز سوز نبود
گویند که چون گذشت روز عیدت
ای بیخبران چو عید خود روز نبود
هر کو نه به خدمت تو خرسند شود
آفاق برو حبس و زمین بند شود
وان را که به بندگی پذیری یک روز
شب را به همه حال خداوند شود
گل یک شبه شد هین که چو گستاخ شود
در پیش تو دسته دسته بر کاخ شود
خیز ای گل نوشکفته درشو به چمن
تا جامه دریده غنچه بر شاخ شود
آن روز که بنده خاک خدمت بوسید
بر خدمت تو هیچ سعادت نگزید
وامروز چو رنگ و رونق خویش ندید
ابرام به خانه برد و امید برید
بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید
تیمار جهان امیدم از جان ببرید
ای دل پس ازین کنارهای گیر و برو
کین کار مرا کنارهای نیست پدید
زان پس که وصال روی در پرده کشید
واندوه فراق پرده بر من بدرید
گفتم که مگر توانمش دید به خواب
خود خواب همی به خواب نتوانم دید
در مستی اگر ببرد خوابم شاید
می دیده ببندد ارچه دل بگشاید
بیدار ز مادران چو تو کم زاید
بخت تو نیم که هیچ خوابم ناید
یک شب مه گردون به رخت مینگرید
وز اشک ز دیده خون دل میبارید
یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید
وان خال بدان خوشی از آن گشت پدید
دل درخور صحبت دلافروز نبود
زان بر من مستمند دلسوز نبود
زان شب که برفت و گفت خوشباد شبت
هرگز شب محنت مرا روز نبود