شمارهٔ ۲۶۳ - قبا از بزرگی خواسته
ای برقد تو راست قبای سخا و جود
حرفیست در لباس مرا با تو گوش دار
در تن مراست کهنه قبایی که پارهاش
دارد ز بخیه کاری ادریس یادگار
آدم به دست جود خودش پنبه کاشته
حوا به سعی دوک خودش رشته پود و تار
سوراخهای او کندم وام ریشخند
از هر طرف که پیش گروهی کنم گذار
لطفی نما که هست به راه قبای تو
سوراخها به هر طرفی چشم انتظار
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
شمارهٔ ۲۶۴
با خار قناعت ار بسازی یکبار
از هر قدمی برویدت صد گلزار
با خارکشان نشین که اندر دو سه روز
صد برگ بساخت گل ز یک دستهٔ خار
شمارهٔ ۲۶۵ - مطایبه ملکشاه پدر سلطان سنجر با مرد اعرابی
حکایت است به فضل استماع فرمایند
به شرط آنکه نگیرند از این سخن آزار
به روزگار ملکشه عرابیی خج کول
مگر به بارگهش رفت از قضا گه بار
سؤال کرد که امسال عزم حج دارم
مرا اگر بدهد پادشاه صد دینار
چو حلقهٔ در کعبه بگیرم از سر صدق
برای دولت و عمرش دعا کنم بسیار
چو پادشه بشنید این سخن به خازن گفت
که آنچه خواست عرابی برو دوچندان آر
برفت خازن و آورد و پیش شه بنهاد
به لطف گفت شه او را که سید این بردار
سپاس دار و بدان کین دویست دینارست
صدست زاد ترا و کرای و پای افزار
صد دگر به خموشانه میدهم رشوت
نه بهر من ز برای خدای را زنهار
که چون به کعبهٔ رسی هیچ یاد من نکنی
که از وکیل دربد تباه گردد کار
شمارهٔ ۲۶۶ - در عذر تقصیر نرفتن پیش ممدوح
گر بنده به خدمتت نیامد
زو منت بی شمار میدار
ور یک دو سه روز کرد تقصیر
در خدمت تو عبث مپندار
زیرا که تو کعبه جلالی
نتوان سوی کعبه رفت بسیار
شمارهٔ ۲۶۷
آ زاده گر کریم نیابد ورا چه عجب
گر زی خسیس طبع گراید به اضطرار
سوی سگان گراید از بهر قوت را
شیری که گور و غرم نیابد به مرغزار
شمارهٔ ۲۶۸ - از ممدوح التماس کفش به معما کرده است
ای مستفاد لطف تو اقبال آسمان
وی مستعار جود تو آثار روزگار
انوار آن ز سایهٔ جود تو مستفاد
و آثار این ز عادت خوب تو مستعار
دوش از حساب هندو جمل بندهٔ ترا
بیتی دو شعر گفته شد از روی اختصار
مال چهار بنگر و جذرش بروفزای
پس ضرب کن تمامت این مال درچهار
اینک دوحرف گفته شد اندر دو نیمبیت
چون رای تو متین و چو حزم تو استوار
یک حرف دیگرست که بیآن تمام نیست
معنی آن دو خواه نهان خواه آشکار
مجموع این حساب همین هر دو حرف راست
چون در سه ضرب شد شود این کار چون نگار
این است التماسش و گر ناروا بود
از تو روا ندارد هم تو روا مدار
شمارهٔ ۲۶۹
من و سه شاعر و شش درزی و چهار دبیر
اسیر و خوار بماندیم در کف دو سوار
دبیر و درزی و شاعر چگونه جنگ کنند
اگر چه چارده باشند وگر چهار هزار
شمارهٔ ۲۷۰
با یکی مزاح و دو خنیاگر و سه تا حریف
دوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر
پیشش آوردم شراب لعل چون چشم خروس
نزدش آوردم کمر بند مرصع از گهر
آن حریفان و ندیمانش به من کردند روی
کای بلاغت را بلاغ و وی بصارت را بصر
چون دهان نبود مر او را در کجا ریزد شراب
چون میان نبود مر او را در کجا بندد کمر
شمارهٔ ۲۷۱
تا نداری امید خیر که نیست
حامل ذکر او قضا و قدر
چیست عنقا به هر دو عالم خیر
که ازو نام هست و نیست اثر
ای دل از کار خویش هیچ مرنج
نیست کار دگر به رنگ دگر
نقد و نسیه چو هفده و هژدهست
بل دو پنج است و ده نه به نه بتر
شمارهٔ ۲۷۲ - در مدح بدرالدین الغ جاندار بک اینانج بلکا سنقر
خداوندا تو آنی کافرینش
به کلی هست چون دریا و تو در
جهان را پهلوان چون تو نباشد
زهی از تو جهان را صد تفاخر
ندارد بیشهٔ دولت چو تو شیر
نزاید مادر گیتی چو تو حر
به گیتی فتنه کی بنشستی از پای
اگز نه تیغ تو گفتیش التر
فلک با اختران گفتا که آن کیست
که هست از خیل او چشم ظفر پر
رکاب تو ببوسیدند و گفتند
الغ جاندار بک اینانج سنقر
شمارهٔ ۲۷۳ - قاضی هری مبتلا به مرض جرب شده و حکیم به عیادت او رفته و او از خانه بیرون نیامده و این ق
قاضی از من نصیحتی بشنو
نه مطول به از طویلهٔ در
بارها گفتمت خر از کفه دور
خر بغایی مکن تو گرد آخر
پند احرار دامنت نگرفت
این به تصحیف تا قیامت حر
کیک دریاچهٔ من افکندی
وینکت سنگ اوفتاده به سر
هین که شاخ هجا به بار آمد
بیش از این بخ نام وننگ مبر
خشک ریشی گری کری نکند
هان وهان چاردست و پای شتر
این زمان بیش از این نمیگویم
ایها الشیخ بالسلامة مر
پس از این خون تو به گردن تو
گر بدان آریم که گویم پر
شمارهٔ ۲۷۴ - مطایبه با باغبانی که ازو کدوی تر خواسته
بردم به کدوی تر بدو حاجت
انگشت نهاد پیش من بر سر
گفتا به گدوی خشک من گر هست
اندر همه باغ من کدویی تر
شمارهٔ ۲۷۵ - شکایت از روزگار
اندرین دور بیکرانه که هست
آخر کار هوشیاران شکر
نعمتی کان به شکر ارزد چیست
پس مه اندیش هم مصحف شکر
شمارهٔ ۲۷۶ - نکتهٔ پسندیده
کردن قذف و کینه جستن مهر
گفتن ناصواب و جستن شر
هر که او خورد ساتکینی زان
جز چنین چیزها نبندد بر
چون همه رنج هست و راحتی نی
مردمی کن مرا بده تو مخور
شمارهٔ ۲۷۷ - در طلب شکر و عود
ای هنر از آتش تو بویا همچو عود
وی فلک در خدمتت چون نیشکر بسته کمر
کار من با شکر و عود آمدست اندر زفاف
وین محقر نزد آن مهتر نداردبس خطر
عود و شکر ده به من کین غم به من آن میکند
کاب و آتش میکند پیوسته باعود و شکر