0

قصاید انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸ - در صفت جشن و مدح صاحب ناصرالدین طاهربن مظفر هنگام معاودت به نیشابور

ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر

کاندر آمد موکب میمون منصور وزیر

موکبی کز فر او فردوس دیگر شد زمین

موکبی کز گرد او گردون دیگر شد اثیر

موکبی کز طول و عرضش منقطع گردد گمان

موکبی کز موج فوجش منهزم گردد ضمیر

موکب صدر جهان پشت هدی روی ظفر

صاحب خسرو نشان دستور سلطان دار و گیر

ناصر دنیی و دین بوالفتح کز بدو وجود

رایتش را فتح لازم گشت و نصرت ناگزیر

طاهر طاهرنسب صاحب که حکم شرع را

در ازای عرق پاک اومحیط آمد غدیر

آنکه آمد روز باسش رایض ایام تند

آنکه شد بخت جوانش حامی گردون پیر

هرکجا حزمش کند خلوت زمانه پرده‌دار

هرکجا عزمش دهد فرمان قضا فرمان‌پذیر

کرده هرچ آن در نفاذ امر گنجد جز ستم

یافته هرچ آن بامکان اندر آید جز نظیر

آن کند با عافیت عدلش که باران با نبات

وان کند با فتنه انصافش که آتش با حریر

چیست از فخر و شرف کان وصف ذاتی نیستش

آن زواید کز نظام و فخر دارد خود مگیر

وجه باقی خواست عمر او ز دیوان قضا

بر ابد بنوشت و الحق بود مقداری قصیر

وجه فاضل خواست جود او ز دیوان قدر

بر جهان بنوشت و الحق بود اقطاعی حقیر

گر ز دست او بیفتد بر فلک یک فتح باب

دود آتش همچنان باران دهد کابر مطیر

ای ترا در حبس طاعت هم وضیع و هم شریف

وی ترا در تحت منت هم صغیر و هم کبیر

سایهٔ عدل تو شامل بر فراز و بر نشیب

منهی حزم تو آگاه از قلیل و از کثیر

در خمیر طینت آدم به قوت مایه بود

عنصر تو ورنه تا اکنون بماندستی فطیر

زاب رویت پخته شد نان وجودش لاجرم

صانع از خاکش برون آورد چون موی از خمیر

هرکه در پیمان توده تو نباشد چون پیاز

انتقام روزگارش داد در لوزینه سیر

تخت کردار آسمان بر چار ارکان تکیه زد

ز ابتدای آفرینش تا ترا باشد سریر

چون نکردی التفاتی در سفر شد سال و ماه

تا به دارالملک وحدت بو کزو سازی سفیر

بفسرد گر صرصر قهرت به گردون بگذرد

آفتاب از شدت او همچو آب از زمهریر

دوش زندان‌بان قهرت را همی دیدم به خواب

مرگ را دستار بر گردن همی بردی اسیر

گفتم این چه؟ گفت دی در پیش صاحب کرده‌اند

ساکنان عالم کون و فساد از وی نفیر

شکل در گاه رفیعت را دعا کرد آسمان

شکل او شد افضل‌الاشکال و هو المستدیر

رنگ رخسار ضمیرت را ثنا گفت آفتاب

لون او شد احسن‌الالوان و هو المستنیر

صاحبا من بنده را آن دست باشد در سخن

ای به تو دست وزارت چون سپهر از مه منیر

کز تواتر در ثنای تو نیاساید دمی

خاطر من از تفکر خامهٔ من از صریر

اینک زحمت کم کنم نوعی ز تشویر است از آنک

نقدهای بس نفایه است آن و ناقد بس بصیر

گرچه در شکر تو چون سوفار تیرم بی‌زبان

درام از انعام تو کاری بنامیزد چو تیر

عشق این خدمت مرا تا حشر شد همراه جان

زانکه آمد زابتدا با گوهرم همراه شیر

تا نباشد آسمان را هیچ مانع از مدار

تا نباشد اختران را هیچ قاطع از مسیر

در بد و نیک آسمان را باد درگاهت مشار

در کم و بیش اختران را باد فرمانت مشیر

اشک بدخواهت ز دور آسمان همچون بقم

روی بدگویت ز جور اختران همچون زریر

چشم این دایم سفید از آب حسرت همچو قار

روی آن دایم سیاه از دور محنت همچو قیر

قامت این از حوادث کوژ چون بالای چنگ

نالهٔ آن از نوایب زار چون آواز زیر

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:05 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱ - در صفت معشوق و مدح امیر ضیاء الدین مودود احمد عصمی

 

بر من آمد خورشید نیکوان شبگیر

به قد چو سرو بلند و برخ چو بدر منیر

هزار جان لب لعلش نهاده بر آتش

هزار دل سر زلفش کشیده در زنجیر

گشاده طرهٔ او بر کیمن جانها دست

کشیده غمزهٔ او در کمان ابرو تیر

بدین صفت به وثاق من اندر آمده بود

چنان که آمده بی‌اختیار و بی‌تدبیر

نه در موافقتش زحمت رقیب و رهی

نه در مقدمه رنج رسول و گنج سفیر

من از خرابی ومستی به عالمی که درو

خبر نبودم ازین عالم از قلیل و کثیر

به صد لطیفه به بالین من فراز آمد

مرا چو در کف خواب و خمار دید اسیر

به طعنه گفت زهی بی‌ثبات بی‌معنی

ز غفلت تو فغان و ز عادت تو نفیر

هزار توبه بکردی ز می هنوز دمی

همی جدا نشوی زو چنانکه طفل از شیر

چه جای خواب و خمارست چند خسبی خیز

پذیره شو که درآمد به شهر موکب میر

امیر عادل مودود احمد عصمی

که عدل اوست به هر نیک و بد بشیر و نذیر

بزرگ بار خدایی که گر قیاس کنند

همه جهان ز بزرگیش نیست عشر عشیر

بر آستانهٔ قدرش قضا نیارد گفت

که جست باد گمان و نشست گرد ضمیر

هرآنچه خواسته در دهر کرده جز که ستم

هرآنچه جستده ز اقبال دیده جز که نظیر

مدبریست به ملک اندرون چنان صائب

که در جنیبت تدبیر او رود تقدیر

نه با عمارت عدلش خرابی از مستی

نه در حمایت عفوش مخافت از تغییر

ایا به دامن جاه تو در سپهر نهان

و یا به دیدهٔ جود تو در وجود حقیر

فکنده رای تو در خاک راه رایت مهر

نبشته کلک تو برآب جوی آیت تیر

کند لطافت طبع تو بحر را حیران

دهد شمایل حلم تو کوه را تشویر

زرشک قدر تو اشک فلک چو شاخ بقم

ز بیم قهر تو روی اجل چو برگ زریر

اگرچه دشمن جاهت همی به خواب غرور

همیشه هیچ نبیند مگر سرور و سریر

هزار بار برفتست بر زبان قضا

که بر زبان سنان تو راندش تعبیر

که بود با تو همه پوست در وفا چو پیاز

که روزگار به لوزینه در ندادش سیر

صریر کلک تو در نشر کشتگان نیاز

ز نفخ صور زیادت همی کند تاثیر

حدیث خاصیت نفخ صور و قصهٔ آن

مسلمست و روا نیست اندر آن تغییر

قیاس باشد از آن راست‌تر در این معنی

دلیل باشد از این خوبتر بر آن تاثیر

که کشتگان جفای زمانه را قلمت

معاینه نه خبر زنده می‌کند به صریر

زهی بیان تو اسرار غیب را حاکی

زهی بنان تو آیات جود را تفسیر

اگر مقصرم اندر ثنات معذورم

که خاطریست پریشان و فکرتیست قصیر

سخن به پایهٔ قدرت نمی‌رسد ورنه

به قدر قدرت و قوت نمی‌کنم تقصیر

هزار بار به هر بیت بیش گفت مرا

خرد که کل جهان را مدبرست و مشیر

که هان و هان مبر این شعر پیش خدمت او

که نقدهای نفایه است و ناقدیست بصیر

برو که فکرت تو نیست مرد این دعوی

برو که خاطر تو نیست مرغ این انجیر

ولیکن ارچه چنین بود داعی شوقم

همی گریست به خون جگر چو ابر مطیر

که این شرف اگر این بار از تو فوت شود

به جان تو که درین جان برآیدم ز زحیر

اگرچه هست بضاعت بضاعت مزجاة

به بی‌نیازی خود منگر این ز من بپذیر

خلاف نیست که دارم شعار خدمت تو

بدین وسیلت از این شعر هیچ خرده مگیر

ولیک از تو چو تشریف نیز یافته‌ام

دگر چه باید زحمت چه می‌دهم بر خیر

مرا بگوی چه باقی بود ز رونق شغل

چو در معامله از اصل بگذرد توفیر

مرا غرض شرف بارگاه عالی تست

که ساحتش به شرف باد بر سپهر اثیر

به شرح حال همانا که هیچ حاجت نیست

زبان حال به ز من همی کند تقریر

همیشه تا نبود پیر در قیاس جوان

بر وضیع و شریف و بر صغیر و کبیر

به طبع تابع رای تو باد بخت جوان

به طوع قابل حکم تو باد عالم پیر

ز اشک دیدهٔ بدخواه تو سفید چو قار

ز رشک روز بد اندیش تو سیاه چو قیر

ز دهر قامت آن کوژ همچو قامت چنگ

ز چرخ نالهٔ این زار همچو نالهٔ زیر

گرفته موی وز دنیا برون کشیده اجل

حسود جاه تو را همچو موی را ز خمیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح و تهنیت خدام صاحب ناصرالدین طاهربن المظفر هنگام باز آمدن از زمین غور به ج

موکب عالی دستور جهان آمد باز

به سعادت به مقر شرف و عزت و ناز

جاودان در کنف خیر و سعادت بادا

موکبش تا به سعادت رود و آید باز

صاحب و صدر زمین ناصر دین آنکه قضا

کرد بر درگه عالیش در فتنه فراز

بازگیرد پس از این رونق ملک محمود

دهر شوریده‌تر و تیره‌تر از زلف ایاز

زاستین داد دگرباره کند دست برون

فتنه در خواب دگرباره کند پای دراز

شعلهٔ خوف و خطر باز نهد رخ به نشیب

رایت امن و امان باز کشد سر به فراز

گرگ با میش تعدی نکند در صحرا

تیهو از باز تحاشی نکند در پرواز

چنگ در سر کشد از بیم سیاست چو کشف

چه که در پنجهٔ شیر و چه که در مخلب باز

داعی شر که همی نعره به عیوق کشد

پس از این زهره ندارد که برادر اواز

دست با عهد تو کردست قضا در گردن

گردن از مرتبه چندان که بخواهی به فراز

ای شده دست ممالک ز ایادی تو پر

وی شده چشم معالی به بزرگی تو باز

دامن جاه ترا جیب فلک برده سجود

قبلهٔ حکم ترا حاکم قضا برده نماز

ببرد باس تو از روی اجل گونه و رنگ

بدرد وهم تو بر کتم عدم پردهٔ راز

سد حزم تو اگر گرد زمانه بکشند

مرگ سرگشته و حیران جهان گردد باز

از رسوم تو خرد ساخته پیرایهٔ ملک

وز نوال تو جهان یافته سرمایه و ساز

پایهٔ قدر تو جاییست که از حضرت او

چرخ را عقل برون کرد ز در دست‌انداز

با کف پای تو در خاک وقار آید چرخ

با کف دست تو در جود و سخا آید آز

با چنین دست مرا دست برون کن پس از این

کز قناعت نکند دست برون پیش نیاز

هرکرا دست تو برداشت بیفزودش عز

جز که دینار که در عمر نکردیش اعزاز

در کفت نامده از بیم مذلت بجهد

همچو از بیم قطیعت بجهد از سر گاز

فلکی نه چه فلک باش که این یک سخنم

طنز را ماند و من بنده نباشم طناز

زحل نحس نداری تو و مریخ سفیه

ماه نمام نداری تو و مهر غماز

عرض تو هست همه مغز چو تجویف دماغ

جرم او باز همه پوست چو ترکیب پیاز

ای ز لطف تو نسیمی به زمین تاتار

وی ز قهر تو نشانی به هوای اهواز

حاسدت با تو اگر نرد عداوت بازد

آب دندان‌تر ازو کس نتوان یافت به باز

اجلش در ندب اول گوید برخیز

دست خون باخته شد جای به یاران پرداز

عقل عاجز شود از مدح تو با قوت خود

گرچه اندر همه کاری بنماید اعجاز

نیز من قاصرم از مدح تو در بیتی چند

عذر تقصیر بگفتم به طریق ایجاز

یارب آنشب چه شبی بود که در حضرت تو

منهی حزم حدیث حرکت کرد آغاز

جان ما تیره‌تر از طرهٔ خوبان ختن

دل ما تنگتر از دیدهٔ ترکان طراز

عقد ابروی قضا از پی تسکین شغب

گشته با عقدهٔ گردون به سیاست انباز

چون رکاب تو گران گشت و عنان تو سبک

شد سبک دل ز پیش عالمی از گرم و گداز

حفظ یزدان ز یمین تو همی کرد انهی

فتح گردون ز یسار تو همی کرد آواز

این همی گفت که من بر اثرم گرم مران

وان همی گفت که من بر عقبم تیز متاز

اینت اقبال که باز آمدی اندر اقبال

تا جهانی ز تو افتاده در اقبال و نواز

تا به هر نوع که باشد نبود روز چو شب

تا به هر وجه که باشد نبود حق چو مجاز

در جهان گرچه مجازست شب و روزت باد

همچو تقدیر بحق بر همه کس حکم و جواز

تا ابد نایهٔ عمر تو مقید به دوام

وز ازل جامهٔ جاه تو مزین به طراز

ساحت عز ترا نیست کناری بخرام

عرصهٔ عمر ترا نیست کرانی بگراز

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۲ - در مدح امیر فخرالدین محمد میر آب مرو

به بارگاه بزرگی نشست باز به کام

جمال مجلس سلطان و بارگاه وزیر

بهاء ملت اسلام و فخر دین خدای

که داد فخر و بها ملک را به صدر و سریر

جهان جاه و محامد محمد آنکه به جود

نمود کار دل و دست اوست ابر مطیر

بیان به پیش بنانش چو پیش معجز سحر

یقین به نزد گمانش چو پیش حق تزویر

به دست قهر نهد قفل ختم بر احداث

به دست عدل کشد پای فتنه در زنجیر

نه با عمارت عدلش خرابی از مستی

نه با حمایت عفوش مخالف از تغییر

همه نواحی کفرش مسخرست و مطیع

همه حوالی عدلش مبشرست و نذیر

ز سنگ خاره برآرد به تف هیبت خون

ز شیر شرزه بدو شد به دست رحمت شیر

زمانه نی و بر امر او زمانه ز من

سپهر نی و بر قدر او سپهر قصیر

ازو زمانه نتابد عنان به نرم و درشت

وزو سپهر ندارد نهان قلیل و کثیر

زمانه کیست که در نعمتش کند کفران

سپهر کیست که در خدمتش کند تقصیر

ایا به قدر و شرف در جهان عدیم شبیه

و یا به جود و خسا در زمین عزیز نظیر

نموده در نظر فکرت تو ذره بزرگ

نموده در نظر همتت وجود حقیر

دهد درنگ رکاب تو خاک را طیره

دهد شتاب عنان تو باد را تشویر

نتیجه‌های کفت را نموده ابر عقیم

لطیفه‌های دلت را نموده بحر غدیر

نهد کمال ترا عقل بر فلک تقدیم

اگر وجود ترا بر زمین نهد تاخیر

به بارگاه تو مریخ حاجب درگاه

به حضرت تو عطارد خریطه دارو دبیر

به پیش قدر تو گردون بود به پایه نژند

به جنب طبع تو دریا بود چو عشر عشیر

فتاده نور عطای تو بر وضیع و شریف

چنان که سایهٔ عدل تو بر صغیر و کبیر

به عون رایت عدل تو پشت دهر قویست

ز شیر رایت تو شیر چرخ هست اسیر

نه اوج قدر تو افلاک دید و نه انجم

نه وام جود تو قنطار داد و نه قمطیر

مگر نه جوهر صورتست مادهٔ قلمت

که آن به صوت کند مرده زنده این به صریر

سپهر کلک ضمیر تو گر به دست آرد

کند به آب روان بر عطاردش تصویر

شهاب کلک تو با دیو دولت تو به سیر

همان کند که به دیوان شهاب چرخ اثیر

ز تف آتش خشم تو بد سگالت اگر

به آب عفو پناهد به خدمتش بپذیر

که روزگارش اگر پای بر زمین آمد

شفیع هم به تو خواهد شدن که دستش گیر

رضا و کین ترا حکم طاعتست و گناه

عتاب و خشم ترا طبع آتشست و حریر

عدو به خواب غرور اندرست و چرخ بدان

که بر زبان سنان تو راندش تعبیر

بزرگوارا گفتم چو مشتری به رجوع

ز اوج اول میزان شود به خانهٔ تیر

به عون بخت و به تحویل او به میزان باز

براستی همه کارت شود چو قامت تیر

به فر دولت تو لا اله الا الله

چگونه لایق تقدیر آمد آن تدبیر

از آن ضمیر صواب آن اثر همی بینم

که مثل آن نگذشتست هرگزم به ضمیر

به شرح حال در این حال هیچ حاجت نیست

زبان حال به از من همی کند تقریر

همیشه تا نبود آسمان و انجم را

نه مانعی ز مدار و نه قاطعی ز مسیر

ز سیر انجم و اقبال آسمان بادت

به جاه دولت تو هر زمان هزار بشیر

مطیع رای بلندت همیشه چرخ بلند

غلام بخت جوانت مدام عالم پیر

ز رشک، اشک بداندیش تو عدیل بقم

ز رنج، روی بدآموز تو نظیر زریر

زدهر قامت این کوژ همچو قامت چنگ

ز چرخ نالهٔ آن زار همچو نالهٔ زیر

موافقت، ز سعود سپهر جفت مراد

مخالفت، ز جهان نفور جفت نفیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر

از وزارت را جلال و آفرینش را کمال

ای جهان را صدر و دین را مجد و دنیا را مجیر

صاحب صاحب نشانی خواجهٔ سلطان نشان

راستی به می‌ندانم پادشاهی یا وزیر

حضرتت قصریست او را کمترین سقفی سپهر

مسندت اصلی است او را کمترین فرعی مدیر

رفق امید افکنت خواهندگان را پایمرد

جود عاجز پرورت افتادگان را دستگیر

کهربا رنگ آمد اندر بیشهٔ قهرت بقم

ارغوان رنگ آمد اندر باغ انصافت زریر

در زمین دولتت چون طول و عرض آسمان

دور آسانی طویل و عمر دشواری قصیر

داده سرهنگان درگاهت دو پیکر را کمر

کرده شاگردان دیوانت عطارد را دبیر

طوف حاجت را به از کوی تو کو رکن مقام

کشت روزی را به از دست تو کو ابر مطیر

با دل و دست تو هم در عرض اول گشته‌اند

آب از فوج سراب و بحر از خیل غدیر

آستان دیگری کی قبلهٔ عالم شود

در جهان تا مرحبا گویان در تست از صریر

بس بود در معرض آرام و آشوب جهان

کارداران نفاذت هم بشیر و هم نذیر

گرچه قومی در نظام کارها صورت کنند

کاسمان فرمان‌گذارست و زمین فرمان‌پذیر

عاقلان دانند کاندر حل و عقد روزگار

کار کن بخت جوان تست نه گردون پیر

زیر قهر منهیان حزم تو امروز هست

هرچه در فردا نهانست از قلیل و از کثیر

نام امکان از چه معنی در جهان واقع شود

کان نیابی گر بخواهی جز یکی یعنی نظیر

خصم اگر گوید که من همچون توام گو آب را

بس که بندد چون هوا جنبان شود نقش حریر

لیک از ناهید گردون پرس تا بر شاهرود

هیچ تار عنکبوت انرد طنین آمد چو زیر

کی بود ماه مقنع همچو ماه آسمان

گرچه کوته دیدگان را در خیال افتد منیر

مشرق صبح حسود تو ز شام آبستن است

زانکه هرگز برنیاید هیچ صبحش جز که قیر

بختی بخت تو نامد زیر ران کبریا

گو جرس چندان که خواهی می‌کن از جنبش نفیر

آفتاب آسمان درع و مه کوکب حشم

از سپاه دی کی اندیشند تیز و زمهریر

صاحبا صدرا خداوندا کریما بنده را

تا که باشد هست از این خدمت چو از جان ناگزیر

احتیاج او که هرگز جز به درگاهت مباد

در اضافت هست با انعام تو چون طفل و شیر

گر کمان التفات از ره فرو گردی رواست

در هوای تو بحمدالله دلی دارم چو تیر

صدق او نقدیست اندر خدمتت نیکو عیار

چند بر سنگش زنی خود ناقدی داری بصیر

عرضه کن بر رای خود گر هیچ غش یابی درو

بعد از آن گر کیمیا داری بخیلی برمگیر

ده زبان چون سوسن و ده‌دل چو سیرم کس ندید

آخرم تا کی دهی بی‌جرم در لوزینه سیر

گر فطیری در تنوری بستم آن دوران گذشت

چرخ از آن سهوم برون آورد چون موی از خمیر

تا که باشد آسمانی را که خاک صدر تست

شکل ذاتی احسن‌الاشکال و هوالمستدیر

تا که باشد آفتابی را که عکس رای تست

لون ذاتی احسن‌الالوان و هوالمستنیر

تابع رای تو بادا آسمان اندر مدار

مسرع حکم تو بادا آفتاب اندر مسیر

طاعتت را سخت پیمان هم وضیع و هم شریف

خدمتت را نرم گردون هم صغیر و کم کبیر

پاسبان و پرده‌دار حضرتت کیوان و ماه

مطرب و مدحت سرای مجلست ناهید و تیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح شمس‌الدین بهروز

بر یکی جود فایضت غالب

وز دگر جاه قاهرت کین‌توز

بذل نزدیک همت تو چو وام

کرمت وام تو ز شکر اندوز

داده بی‌میل و کرده بی‌کینه

دور این مایه‌ساز صورت‌سوز

قالب دوستانت را دل شیر

حال دشمنانت را سگ و یوز

ای بحق هر دو تصرف تو

مالک هر دوی بدر و بدفوز

زانکه اقبال خویش را دیدم

با رخ دلگشای جان‌افروز

گفتمش هان چگونه داری حال

زیراین ورطه تاب حادثه‌سوز

گفت ویحک خبر نداری تو

که بگو بازگشت آخر گوز

حدثان کرد رای پای‌افزار

آسمان گشت مرغ دست‌آموز

شب محنت به آخر آمد و شد

شب من روز و روز من نوروز

روزم از روز بهترست اکنون

از مراعات شمس دین بهروز

باد عمرش چو جاه روز افزون

عمر اعداش عمر روز سپوز

حاسدانش همیشه سرگردان

غم بر ایشان ز بخت بد فیروز

وقت بر آبریز سبلتشان

آنکه گویند صوفیانش گوز

جاودان از فلک خطابش این

کای بر اعداد و اولیا پیروز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۶ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

چون غنیمت را مقابل کرده شد با ایمنی

عقل سی روز و طمع ماهی بود راسابراس

ای طمع از خاک رنگین گر تهی داری تو کیس

وی طرب از آب رنگین گر تهی داری تو کاس

وی دل ار قومی نکردند از تو یاد اندر رحیل

عیب نبود زانکه از اطوار نسناسند ناس

تا خداوندی چو مجد دولت و دین بوالحسن

حق‌شناس بندگان باشد چه غم او را شناس

آنکه از کنه کمالش قاصرست ادراک عقل

راست چونان کز کمال عقل ادارک حواس

آکه با جودش سبکساری نیاید ز انتظار

وانکه با بذلش گرانباری نباشد از سپاس

یابد از یک التفاتش ملک استغنا نیاز

همچنان کز کیمیا ترکیب زر یابد نحاس

خواستم گفتن که دست و طبع او بحرست و کان

عقل گفت این مدح باشد نیز با من هم پلاس

دست او را ابر چون گویی وآنجا صاعقه

طبع او را کان چرا خوانی و آنجا احتباس

دهر و دوران در نهاد خویش از آن عالی‌ترند

کز سر تهمت منجمشان بپیماید به طاس

در لباس سایه و نور زمان عقلش بدید

گفت با خود ای عجب نعم‌البدن بس‌اللباس

ای نداده چرخ جودت تن درین سوی شمار

وی نهاده دخل جاهت پای از آن روی قیاس

ای به رسم خدمت از آغاز دوران داشته

طارم قدر ترا هندوی هفتم چرخ پاس

عالم قدرت مجسم نیست ورنه باشدی

اندرونی سطح او بیرون عالم را مماس

مرگ بیرون ماند از گیتی چو تقدیر محال

گر درو سدی کشی از خاک حزم و آب باس

بر تو حاجت نیست کس را عرض کردن احتیاج

زانکه باشد از همه کس التماست التماس

انظرونا نقتبس من نورکم کی گفت چرخ

کافتاب از آفتاب همتت کرد اقتباس

ختم شد بر تو سخا چونان که بر من شد سخن

این سخن در روی گردون هم بگویم بی‌هراس

دور نبود کاین زمان بر وفق این دعوی که رفت

در دماغش خود شهادت را همی گردد عطاس

شاعری دانی کدامین قوم کردند آنکه بود

ابتداشان امرء القیس انتهاشان بوفراس

واینکه من خادم همی پردازم اکنون ساحریست

سامری کو تا بیابد گوشمال لامساس

از چه خیزد در سخن حشو از خطا بینی طبع

وز چه خیزد پرزه بر دیبا ز ناجنسی لاس

تا بود سیر السوانی در سفر دور فلک

واندران دوران نظیر گاو او گاو خراس

گاو گردون هرگز اندر خرمن عمرت مباد

تا مه کشت‌زار آسمان را هست داس

تا که باشد این مثل کالیاس احدی الراحتین

بادی اندر راحتی کورا نباشد بیم یاس

دامن بخت تو پاک از گرد آس آسمان

وز جفای آسمان خصم تو سرگردان چو آس

بی‌سپده‌دم شب خذلان بدخواهت چنانک

تا به صبح حشر می‌گوید احاد ام سداس

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸ - در مدح امام بزرگ شیخ قطب الدین ابوالمظفر العبادی

 

ای شادی جان آفرینش

وی گوهر کان آفرینش

ای محرم خلوتی که آنجا

محسوت نشان آفرینش

ای بلبل بوستان تجرید

در شوره‌ستان آفرینش

در جلوه کشیده کشف نطقت

اسرار نهان آفرینش

در بدو وجود گفته پیرت

کای بخت جوان آفرینش

ناجسته ز فکرتت روانتر

تیری ز کمان آفرینش

آزاد مراتب یقینت

زاسیب گمان آفرینش

بی‌فاتحهٔ ثنا نبرده

نام تو زبان آفرینش

در شیوهٔ اختراع و ابداع

با تاب و توان آفرینش

گم کرده گران رکابی تو

تیزی عنان آفرینش

در بی‌جهتی هلال قدرت

فارغ ز بنان آفرینش

در بی‌صفتی علو نعتت

برتر ز بیان آفرینش

نابسته نبوده تا که بوده

پیش تو میان آفرینش

صیت تو گرفته صد ولایت

زانسوی جهان آفرینش

ده یازده قبول داری

بر کل مکان آفرینش

بیش است زکوة مایهٔ تو

از سود و زیان آفرینش

سوگند به جان تو خورد عقل

یعنی که به جان آفرینش

ای نازده آفرینشت راه

عبادی و آن آفرینش

هر نوبت مجلست بهاریست

در فصل خزان آفرینش

سر گم شده نعرهٔ مریدانت

نواب فغان آفرینش

افتاده بر آستانهٔ سمع

مست از تو روان آفرینش

لوزینهٔ استعارت تست

آرایش خوان آفرینش

نقد سخنت چو رایج افتاد

در داد و ستان آفرینش

صراف سخن که نفس کلیست

بر طرف دکان آفرینش

پرسید ز عقل کل که آن چیست

گفتا همه دان آفرینش

تا ابلق تند دهر رامست

اندر خم ران آفرینش

در خدمت دور دولتت باد

دوران و زمان آفرینش

شیرین ز زبان شکرینت

تا حشر دهان آفرینش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹ - در مدح صدر معظم کمال‌الدین مسعود عارض

 

زهی ز بارگه ملک تو سفیر سفیر

زمان زمان سوی این بندهٔ غریب اسیر

زهی بنان تو توجیه رزق را قانون

خهی بیان تو آیات ملک را تفسیر

به ظل جاه تو در پایهٔ سپهر نهان

به چشم جود تو در مایهٔ وجود حقیر

نوال دست تو بطلان منت خورشید

نسیج کلک تو عنوان نامهٔ تقدیر

به سعی نام تو شد فال مشتری مسعود

ز عکس رای تو شد جرم آفتاب منیر

گه نفاذ زهی فتنه‌بند کارگشای

گه وقار زهی جرم بخش عذرپذیر

کند روانی حکم تو باد را حیران

دهد شمایل حلم تو خاک را تشویر

که بود جز تو که در ملک شاه و ملک خدای

هرآنچه جست ز اقبال یافت جز که نظیر

بر آستانهٔ قدرت قضا نیارد گفت

که جست باد گمان یا نشست گرد ضمیر

سموم حادثه از خصمت ار بگرداند

پیاز چرخ که در جنب قدر تست قصیر

به انتقام تو نشگفت اگر قضا و قدر

بهانه‌جوی به لوزینه در دهندش سیر

فکند رای تو در خاک راه رایت مهر

نبشت کلک تو بر آب جوی آیت تیر

صریر کلک تو در حشر کشتگان نیاز

ز نفخ صور زیادت همی کند تاثیر

بزرگوارا در حسب حال آن وعده

که شد به عون تو بیرون ز عقدهٔ تاخیر

به وجه رمز در این شعر بیتکی چندست

که از تامل آن هیچگونه نیست گزیر

سزد ز لطف توگر استماع فرمایی

بدان دقیقه که آن بیتها کندتقریر

ز دست آن پدر فتح کز پی تعریف

ردیف کنیت او شد ز ابتدا دو امیر

به من رسید ز همنام چشم و چشمهٔ مهر

به قدر جزو نخست از دو حرف لفظ صریر

چنین نمد که جزو دوم همی آرند

درین دو هفته به فرمان شاه و امر وزیر

به اهتمام خداوند کز عنایت اوست

هزار همچو تو فارغ دل از صغیر و کبیر

دعات گفتم و جای دعات بود الحق

در آن مضیق که آنرا جز این نبد تدبیر

بلی توقع من بنده خود همین بودست

چه در قدیم و حدیث و چه در قلیل و کثیر

به لطف تو که نپذرفت کثرتش نقصان

به سعی تو که نیالود دامنش تقصیر

همیشه تا نبود در قیاس پیر جوان

مطیع بخت جوان تو باد عالم پیر

ز اشک دیدهٔ بدخواه تو سفید چو قار

زرشک روز بد اندیش تو سیاه چو قیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح صاحب اوحدالدین اسحق

دیدم از باقی پرندوشین

شیشه‌ای نیمه بر کنارهٔ طاق

می چون عهد دوستان به صفا

تلخ چون عیش عاشقان به مذاق

هر دو در تاب خانه‌ای رفتیم

که نبد آشنا هوای رواق

بنشستیم بر دریچگکی

که همی دید قوسی از آفاق

بر یمینم ز منطقی اجزاء

بر یسارم ز هندسی اوراق

همه اطراف خانه لمعهٔ برق

زان رخ لامع و می براق

شکر و نقل ما ز شکر وصال

جرعهٔ جام ما ز خون فراق

نه مرا مطربان چابک‌دست

نه مرا ساقیان سیمین ساق

غزلکهای خود همی خواندم

در نهاوند و راهوی و عراق

ماه ناگه برآمد از مشرق

مشرقی کرد خانه از اشراق

به سخن درشدیم هر سه بهم

چون سه یار موافق مشتاق

ماه را نیکویی همی گفتیم

که دریغی به اجتماع و محاق

ذوشجون شد حدیث و دردادیم

قصهٔ چرخ ازرق زراق

گفتم آیا کسی تواند کرد

در بساط زمین علی الاطلاق

منع تقدیر او به استقلال

کشف اسرار او به استحقاق

نه در آن دایره که در تدویر

نتوانند زد نطق ز نطاق

نه از آن طایفه که نشناسد

معنی احتراق از احراق

ماه گفتا که برق وهمی بود

که برین گنبد آمدی به براق

در خراسان ز امتش دگریست

که برو عاشقست ملک عراق

عصمت ایزدی رکاب و عنانش

مدد سرمدی ستام و جناق

دانی آن کیست واحدالدین است

آن ملک خلقت ملوک اخلاق

گفتم ای ماه نام تعیین کن

گفت مخدوم و منعمت اسحق

آسمان رتبتی که سجده برند

آسمانهاش خاضع الاعناق

مکنتش بسته با قضا پیمان

قدرتش کرده با قدر میثاق

خلف صدق قدر اوست قدر

چون شود در نفاذ حکمش عاق

فکرتش نسخهٔ وجود آمد

راز گردون درو خط الحاق

رایش ار آفتاب نیست چراش

سفر آسمان نیاید شاق

بوی کبریت احمر صدقش

از عطارد ببرده رنگ نفاق

لغو سبع مثانی سخنش

لغت منهیان سبع طباق

خرفه‌پوشیست چرخ ارنه زدیش

رفعت بارگاه او مخراق

رای عالیش فالق الاصباح

دست معطیش ضامن‌الارزاق

بی‌نیازی عیال همت اوست

صدق او در سخا بجای صداق

رغبتش رغم کان و دریا را

جار تکبیر کرده و سه طلاق

کرمش آز را که فاقه زدست

ز امتلا اندر افکند به فواق

خون کانها بریخت کین سخاش

کوه از آن یافت ایمنی ز خناق

به کرم رغبتش بدان درجه است

که به نظاره رغبت احداق

کم نگردد که کم نیارد شد

طول و عرض هوا به استنشاق

بیش گردد که بیش داند شد

شرح بسط سخن به استنطاق

تا زمان همچو روز باشد و شب

تا عدد همچو جفت باشد و طاق

روز و شب جفت کبریا بادا

در چنین کاخ و باغ و طارم و طاق

عز او در ازاء عز وجود

ناز معشوق و نالهٔ عشاق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳ - در مدح جلال‌الدین محمد

یارب چگونه در سر کلکی توان نهاد

چندین هزار تعبیه از کار و بار ملک

تا کلک در یمین تو جاری زبان نشد

نور نگین زبانه نزد در یسار ملک

الا از آن لعاب که منسوج کلک تست

دیباچهٔ قضا نکند پود و تار ملک

علم خدای بر دو قلم ساخت حل و عقد

آن رازدار غیب شد این رازدار ملک

آن در ازل بکرد به یکبار ثبت حکم

وین تا ابد بساخت به یکبار کار ملک

کلک ترا که عاقلهٔ نسل آدمست

آورده ناقد طرف از جویبار ملک

ذات ترا که واسطهٔ عقد عالمست

پرورد دایهٔ شرف اندر کنار ملک

عمریست تا که نشو نبات فساد نیست

با آفتاب رای تو در نوبهار ملک

الا نوای شکر نزد عندلیب ذکر

از اعتدال دور تو بر شاخسار ملک

بر چارسوی باس تو قلاب مفسدت

دست بریده باز کشید از عیار ملک

بر شیر مرغزار فلک تب کمین کند

گر بگذرد به عهد تو در مرغزار ملک

ایام امتداد نفاذ ترا بدید

گفتا زهی دوام که دارد مدار ملک

تقدیر گرد بارهٔ حزم تو طوف کرد

گفتا زهی اساس که دارد حصار ملک

از سایهٔ وقوف تو بیرون نیافتند

گرچه زنور و سایه برون شد گذار ملک

دایم چو خلق ساعت از امداد سعی تو

نونو همی فزاید خویش و تبار ملک

ای بارگاه تو افق آفتاب عدل

وی آستان تو ربض استوار ملک

چون خوانمت وزیر که صد پادشا نشاند

توقیع تو ز تاجوران در دیار ملک

یک مستحق نماند کز انصاف تو نیافت

معراج تخت دولت و معلاق دار ملک

فاروق حق و باطل ملک زمین تویی

احسنت شاد باش زهی حق‌گزار ملک

خورشید روزکی دو سه پیش از وزارتت

بر پای کرد نوبتئی در جوار ملک

یعنی که ملک را به وزارت سزا منم

بر ناگرفته چون همه طفلان شمار ملک

چون در سواد ملک بجنبید رایتت

آن در سواد سایهٔ او بیخ و بار ملک

تقدیر گفت خیمه بکن هین که آمد آنک

هست از هزار گونه شرف یادگار ملک

باری کسی که ملک برد انتظار اوی

نه چون تویی که هرزه بری انتظار ملک

ای ملک در بسیط زمین خواستار تو

واندر بسیط او همه‌کس خواستار ملک

تا روزگار دست تصرف همی کند

اندر نهان ملت و در آشکار ملک

ای در تصرف تو جهان تا ابد مباد

یک روزه روزگار تو جز روزگار ملک

عهدت قدیم باد و به عهد تو ملک شاد

یارت خدای باد و شکوه تو یار ملک

ملکی که خیمه از خم گردون برون ز دست

در زینهار تو نه تو در زینهار ملک

بر درگهت رکوع وضیع و شریف عصر

در مجلست سجود صغار و کبار ملک

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در وصف کوشک صدر سعید ابوالحسن عمرانی

 

حبذا کارنامهٔ ارتنگ

ای بهار از تو رشک برده به رنگ

صحنت از صحن خلد دارد عار

سقفت از سقف چرخ دارد ننگ

داده رنگ ترا قضا ترکیب

کدره نقش ترا قدر بی‌رنگ

صورت قندهار پیش تو زشت

عرصهٔ روزگار نزد تو تنگ

وحش و طیرت بصورت و بصفت

همه همراز در شتاب و درنگ

تیر ترکانت فارغ از پرتاب

تیغ گردانت ایمنست از زنگ

داعی زایران درت بصریر

هم ز یک خطوه و ز یک فرسنگ

حاکی مطربان خمت به صدا

هم در آن پرده و در آن آهنگ

لب ناییت می‌سراید نای

دست چنگیت می‌نوازد چنگ

بوده بر یاد خواجه بی‌گه و گاه

جام ساقیت پر شراب چو زنگ

مجد دین بوالحسن که فرهنگش

خاک را فر دهد هوا را هنگ

آنکه عدلش در انتظام امور

شکل پروین دهد به هفتو رنگ

وانکه سهمش در انتقام حسود

ناف آهو کند چو کام نهنگ

تا بود پشت و روی کار جهان

گه شکر در مزاج و گاه شرنگ

باد پیوسته از سرشک حسد

روی بدخواه تو چو پشت پلنگ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در مناجات باری تعالی

نه خشت و رشتهٔ معمار را درو بازار

نه چوب و تیشهٔ نجار را درو رونق

به حکمتی که خلل اندرو نیابد راه

ز مهر و ماه گشاده در آن مکان بیرق

حصار برشده بی‌آب و گل ولیک به صنع

به گرد او زده از بحر بی‌کران خندق

نه منجنیق به سقفش رسد نه کشکنجیر

نه تیر چرخ و نه سامان برشدن به وهق

نه از فراز توان کرد حیلت مرکوب

نه از نشیب توان دید جایگاه نفق

درو به حکم روان کرده هفت سیاره

ز لطف داده وطنشان دوازده جوسق

میان گنبد فیروزه رانده بحر محیط

میان آب چنین خاک تودهٔ معلق

بدانکه مبدع ابداع اوست بی‌آلت

گواه بس بود ای شوربخت خام خلق

چو ظن بری که به خود برشد آسمان بلند

گهی ز گردش او روشنی و گاه غسق

نه بی‌نمایش خلاق شد مهیا خلق

نه بی‌کفایت وراق شد نگار ورق

جز او به صنع که آرد چو عیسیی ازدم

جز او به لطف که سازد چو موسیی ز علق

که برفرازد هر بامداد مطلع صبح

که برگشاد هر شب به ضد صبح شفق

که بارد از دهن ابر بر صدف لؤلؤ

که پوشد از اثر صنع در سمن قرطق

تبارک‌الله از آن قادری که قدرت او

دهان و دیده نماید ز عبهر و فستق

گهی ز آب کند تازه چهرهٔ گلزار

گهی ز باد کند باز لاله را یلمق

گهی ذلیل کند قوم فیل را از طبر

گهی هلاکت نمرود را گمارد بق

تراست ملک و تویی ملک‌دار و ملک‌بخش

ترا سزای خدایی به هر زمان الحق

ز دست باد تو بخشی به بوستان سندس

ز چشم ابر تو باری به دشت استبرق

به حکم ماردمان را برآری از سوراخ

ز بهر طعمهٔ راسو و لقمهٔ لقلق

به دفع زهر به دانا نموده‌ای تریاق

به نفع طبع به بیمار داده‌ای سرمق

به باغ بلبل بر یاد تو گشاده زبان

به شاخ فاخته از ذوق تو گرفته سبق

دوات در طلب آب لطف تو دلخون

قلم ز هیبت نام بزرگ تو سرشق

نه در کنام چرد بی‌امان تو آهو

نه در هوای پرده بی‌رضای تو عقعق

ز مار مهره تو آری، ز ابر مروارید

ز گاو عنبرسارا، ز یاسمین زنبق

تو نام سید سادات بگذرانیدی

ز هفت کشور و هفت آسمان و هفت طبق

به هر پیام که آورد کرده‌ام تصدیق

به هرچه از تو رسیدست گفته‌ام صدق

نه در پیام تو لا گفته‌ام به هیچ طریق

نه در رسالت او منکرم به هیچ نسق

نه در خلافت بوبکر دم زنم به خلاف

نه در امامت فاروق در مجال نطق

نه در نشستن عثمان چو رافضی بدگوی

نه در شجاعت حیدر چو خارجی احمق

سر خوارج خواهم شکافته چو انار

دل روافض خواهم کفیده چون جوزق

ز زخم خنجر صمصام فعل آینه‌گون

ز تیر ناوک زهر آب داده خسته حدق

مهیمنا چو به توحید تو گشادم لب

شداز هدایت فضل تو گفته‌ام مغلق

سواد نظم مرا گر بود ز آب گذر

کنند فخر رشیدی و صابر و عمعق

اگرچه عادت دق نیست انوری را لیک

به درگه تو کند یارب ار نشاید دق

چو در مدیح امیر و وزیر عمر گذشت

چه سود خواندن اخبار بلغه و منطق

منم سوار سخن گرچه نیستم در زین

ز درگه ملکان خنگ و ابرش و ابلق

یکی جریدهٔ اعمال خود نکردم کشف

هزار کس را کردم به مدح مستغرق

کنون که عذر گناهان خویشتن خواهم

ز دیده خون بچکد بر بدن به جای عرق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵ - در مدح مخدرةالکبری عصمة الدین مریم خاتون

 

مرحبا موکب خاتون اجل

عصمةالدین شرف داد و دول

آنکه بردست نهایت به ابد

وانکه بردست بدایت به ازل

آن به جاه و به هنر به ز فلک

وان به قدر و به شرف بر ز زحل

با وفاقش الم دهر شفا

با خلافش اسد چرخ حمل

ای به اجناس هنر گشته سمر

وی به انواع شرف گشته مثل

دهر نتواندت آورد نظیر

چرخ نتواندت آورد بدل

چرخ با جود تو ایمن ز نیاز

دهر با عدل تو خالی ز خلل

نقش کلکت همه در منظوم

در نطقت همه وحی منزل

با کمال تو فلک یک نقطه است

با وقار تو زمین یک خردل

دست عدل تو اگر قصد کند

دور دارد ز جهان دست اجل

از خداوندان برتر ز تو نیست

جز خداوند جهان عزوجل

ای مه از گوهر آدم به شرف

وی بر از گنبد اعظم به محل

تیغ مریخ کند قهر تو کند

مشکل چرخ کند کلک تو حل

بنده هرچند به خدمت نرسد

متهم نیست به تقصیر و کسل

اندرین سال که بگذشت برو

آن رسیده است که زان لاتسال

بندها داشته بی‌هیچ گناه

عزلها یافته بی‌هیچ عمل

آن همه مغز چو تجویف دماغ

وین همه پوست چو ترکیب بصل

قرب ماهی نبود بیش هنوز

تا برستست از آن ویل و وجل

تا به اول نرسد هیچ آخر

تا چو آخر نبود هیچ اول

باد بی‌اول و آخر همه عمر

شب و روزت چو شب و روز امل

نوش در کام حسود تو شرنگ

زهر در کام مطیع تو عسل

پای دور فلک و دست قضا

لنگ در تربیت خصمت و شل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷ - در مدح ناصرالدین طاهربن مظفر

فضا خطبه‌ها کرده در ملک و ملت

به نام تو بر منبر آفرینش

چهل سال مشاطه کون کرده

رسوم ترا زیور آفرینش

طرازی نه چون طاهربن مظفر

به عهد تو در ششتر آفرینش

اگر فضلهٔ گوهر تو نبودی

حقیر آمدی گوهر آفرینش

گشاد نفاذ تو گردون فطرت

بپردازد از دفتر آفرینش

وگر اختر تو نبودی نگشتی

سعادت‌رسان اختر آفرینش

به باد عدم بردهد گر بخواهد

خلاف تو خاکستر آفرینش

فنا بارها کرد عزم مصمم

که تا بشکند چنبر آفرینش

شکوه تو دریافت آن کار اگرنه

بکردی فنا در خور آفرینش

به دیوان جاهت گذارند انجم

خراج نهم کشور آفرینش

وز اقطاع جودت رسانند ارکان

وجوب همه لشکر آفرینش

تو ای سرور آفرینش نبینی

که هر دم قضا مادر آفرینش

به زجر تمام از طبیعت بپرسد

که هم به نشد سرور آفرینش

ترا کردگار از برای تحفظ

موکل کند بر سر آفرینش

تکسر چه باشد که با چون تو شحنه

بگردد به گرد در آفرینش

حوادث چرا بستری گستردکان

به معنی بود بستر آفرینش

گوا می‌کنم بر تو هان ای طبیعت

درین داوری داور آفرینش

که تا گرم و سردی برویش نیاری

که این است خشک و تر آفرینش

الا تا مزاج عناصر به نسبت

زیادت کند پیکر آفرینش

تو بادی که جز با تو نیکو نیاید

قبای بقا در بر آفرینش

دوام ترا بیخ در آب و خاکی

کزو رست برگ و بر آفرینش

بقای تو چندان که در طول و عرضش

نشاید به جز محور آفرینش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  8:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها