0

قصاید انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح شمس‌الدین بهروز
سه شنبه 6 بهمن 1394  8:06 PM

بر یکی جود فایضت غالب

وز دگر جاه قاهرت کین‌توز

بذل نزدیک همت تو چو وام

کرمت وام تو ز شکر اندوز

داده بی‌میل و کرده بی‌کینه

دور این مایه‌ساز صورت‌سوز

قالب دوستانت را دل شیر

حال دشمنانت را سگ و یوز

ای بحق هر دو تصرف تو

مالک هر دوی بدر و بدفوز

زانکه اقبال خویش را دیدم

با رخ دلگشای جان‌افروز

گفتمش هان چگونه داری حال

زیراین ورطه تاب حادثه‌سوز

گفت ویحک خبر نداری تو

که بگو بازگشت آخر گوز

حدثان کرد رای پای‌افزار

آسمان گشت مرغ دست‌آموز

شب محنت به آخر آمد و شد

شب من روز و روز من نوروز

روزم از روز بهترست اکنون

از مراعات شمس دین بهروز

باد عمرش چو جاه روز افزون

عمر اعداش عمر روز سپوز

حاسدانش همیشه سرگردان

غم بر ایشان ز بخت بد فیروز

وقت بر آبریز سبلتشان

آنکه گویند صوفیانش گوز

جاودان از فلک خطابش این

کای بر اعداد و اولیا پیروز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها