غزل شمارهٔ ۲۶۱
تا دل من بردهای قصد جفا کردهای
نی بر من بودهای نی غم من خوردهای
هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید
من رخ تو دیدهام تو دل من بردهای
ای ز من دلشده بیگنهی سر متاب
با خبری بازده گر ز من آزردهای
دل ببری وانگهی بازکشی دل ز من
من نه درین پردهام گر تو درین پردهای
چون به تو دارم امید روی مگردان ز من
زانکه مرا پیش از این چون نه چنین کردهای
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
غزل شمارهٔ ۲۶۲
سهل میگیرم چو با ما کردهای
گرچه میگیرم که عمدا کردهای
من خود از سودای تو سرگشتهام
هر زمان با من چه صفرا کردهای
کشتی صبرم شکسته از غمت
چشمم از خونابه دریا کردهای
جان نخواهم برد امروز از تو من
وصل را چون وعده فردا کردهای
ناز دیگر میکنی هر ساعتی
شادباش احسنت زیبا کردهای
روی خوبت را بسی پشتی ز موست
این دلیریها از آنجا کردهای
انوری چون در سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا کردهای
غزل شمارهٔ ۲۶۳
مسکین دلم به داغ جفا ریش کردهای
جور از همه جهان تو به من بیش کردهای
دل ریش شد هنوز جفا میکنی بر او
ای پر نمک دلم همه بر ریش کردهای
بر عاشقان جفا کنی ای دوست روز و شب
لیکن ز جمله بر دل ما بیش کردهای
گفتی که از فراق چه رنجت همی رسد
آری قیاس ما ز دل خویش کردهای
غزل شمارهٔ ۲۱۷
ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم
مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد
جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانی
با من تو وفا نکنی من طالع خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری
ای کافر سنگیندل آخر نه مسلمانم
بشکست غمت پشتم با این همه عزم آنست
تا جان بودم در تن روی از تو نگردانم
غزل شمارهٔ ۲۶۵
تا که دستم زیر سنگ آوردهای
راستی را روز من شب کردهای
از غم عشق تو دل خون میخورد
وای آن مسکین که با او خوردهای
یک به ریشم کم کن از آهنگ جور
گرنه با ایام در یک پردهای
دل همی دزدی و منکر میشوی
بازیی نیکو به کو آوردهای
با چنین دست اندرین بازی مگر
سالها این نوع می پروردهای
انوری دم درکش و تسلیم کن
کین ستم بر خویشتن خود کردهای
غزل شمارهٔ ۲۶۸
جانا به کمال صورتیای
در حسن و جمال آیتیای
وصف رخ تو چگونه گویم
میدان که به رخ قیامتیای
با وصل تو ملک جم نخواهم
زیرا که تو به ز ملکتیای
انصاف اگر دهیم جانا
آراسته خوب صورتیای
گفتی که تراام انوری باش
لیکن چه کنم که ساعتیای
غزل شمارهٔ ۲۶۹
گر مرا روزگار یارستی
کار با یار چون نگارستی
برنگشتی چو روزگار از من
گرنه با روزگار یارستی
برکنارم ز یار اگرنه مرا
همه مقصود در کنارستی
نیست در بوستان وصل گلی
این چه ژاژست کاش خارستی
هجر بر هجر میشمارم و هیچ
بار یک وصل در شمارستی
بیش از این روی انتظارم نیست
کاشکی روی انتظارستی
روزگارست مایهٔ همه کار
ای دریغا که روزگارستی
بارکش انوری حدیث مکن
که اگر بر خریت بارستی
در همه نامهات نامستی
در همه کارهات کارستی
غزل شمارهٔ ۲۷۳
چه نازست آنکه اندر سرگرفتی
به یکباره دل از ما برگرفتی
ز چه بیرون به نازی درگرفتم
برون ز اندازه نازی برگرفتی
ترا گفتم که با من آشتی کن
رها کرده رهی دیگر گرفتی
دریغ آن دوستی با من به یکبار
شدی در جنگ و خشم از سر گرفتی
نهادی بر شکر ما شورهٔ سیم
پس آنگه لعل در شکر گرفتی
مرا در پای غم کشتی و رفتی
هوای دیگری در بر گرفتی
غزل شمارهٔ ۲۷۲
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
غزل شمارهٔ ۲۷۵
دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی
دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی
بردم ز پای بازی تو دست برد عمری
بازم به دست بازی تو دست برنهادی
بر کار من نهی به جفا پای هر زمانی
کارم ز دست رفت بدین کار چون فتادی
در خون و خاک پیش تو میگردم وز شوخی
در چشمت آب نیست ندانم که بر چه بادی
شاد آن زمان شوی که مرا در غمی ببینی
غم طبع شد مرا چو به غم خوردنم تو شادی
گویی از این پست به همه رنج یار باشم
نه رنجهات میرسد احسنت شاد بادی
در طالعم ز کس چو وفا نیست از تو ماند
از مادر زمانه به هر طالعی که زادی
عشقت به کار بردم و بردم چنانک بردم
عمری به باد دادی ودادی چنانک دادی
ای انوریت گشته فراموش یاد بادت
کو را هنوز در همه اندیشها به یادی
غزل شمارهٔ ۲۷۰
همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداند
من دانم و دل چنان که هستی
از شاخ وفا گلم ندادی
وز خار جفا دلم بخستی
از هجر تو در خمارم امروز
نایافتهای ز وصل هستی
با این همه میل من سوی تو
چون رفتن سیل سوی پستی
از جان من ای عزیز چون جان
کوتاه کن این درازدستی
غزل شمارهٔ ۲۷۹
گر ترا طبع داوری بودی
در تو وصف پیمبری بودی
آلت دلبری جمالت هست
طبع دربار بر سری بودی
گفتن اندر همه مسلمانی
چون تویی هست کافری بودی
مشتری گر به تو رسیدی هیچ
به دل و جانت مشتری بود
با همه زهد گر اویس ترا
دیده بودی قلندری بودی
غزل شمارهٔ ۲۷۴
ای دل تو مرا به باد دادی
از بس که نمودی اوستادی
از دست تو در بلا فتادم
آخر تو کجا به من فتادی
چند از تو مرا نکوهش آخر
کم داغ به داغ برنهادی
آزرم ز پیش برگرفتی
خونابه ز چشم من گشادی
خود را و مرا به غم فکندی
نادیده هنوز هیچ شادی
غمخوار شدست جانم ای دل
از خوردن غم تو شادبادی
غزل شمارهٔ ۲۸۰
یاد میدار کانچه بنمودی
در وفا برخلاف آن بودی
حال من دیده در کشاکش هجر
وصل را هیچ روی ننمودی
ناز تنهات بود عادت و بس
خوش خوش اکنون جفا درافزودی
بوسهای خواستم نبخشیدی
نالها کردم و نبخشودی
وعدهایی دهی بدان دیری
پس پشیمان شوی بدین زودی
راستی باید از لبت خجلم
که بسی خرجهاش فرمودی
خدمت من بدو رسان و بگو
چونی از درد سر برآسودی
انوری این چه شیوهٔ غزلست
که بدان گوی نطق بربودی
دامن از چرخ برکشید سخن
تا تو دامن بدو بیالودی
غزل شمارهٔ ۲۷۶
ای دوست به کام دشمنم کردی
بردی دل و زان پسم جگر خوردی
چون دست ز عشق بر سر آوردم
از دست شدی و سر برآوردی
آن دوستیی چنان بدان گرمی
ای دوست چنین شود بدین سردی
گفتم که چو روزگار برگردد
تو نیز چو روزگار برگردی
گفتی نکنم چنین معاذالله
دیدی که به عاقبت چنان کردی
در خورد تو نیست انوری آری
لیکن به ضرورتش تو در خوردی