0

از بهر خدا، اذان مگو

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

از بهر خدا، اذان مگو

در شهري، مسجدي بود و آن مسجد را مؤذني كه بس ناخوش آواز بود. مسلمانان، او را از گفتن اذان باز مي‏داشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادي سخت داشتند و ترك آن را، روا نمي‏شمرد.
روزي در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مي‏كشيد تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افكند. ناگاه مردي روي به جانب او كرد. نزدش آمد و نشست. گفت: مؤذن اين مسجد تويي؟
گفت: آري.
گفت: هر صبح و ظهر و شام، تو از اين مسجد، اذان مي‏گويي؟
گفت: آري.
گفت: اين هدايا، از آن تو است. پس جامه‏اي نو و چندين هديه ديگر بدو داد. مؤذن گفت: اين هدايا از بهر چيست؟
مرد گفت: ما به دين شما نيستيم و آيين دگري داريم. مرا در خانه دختري است بالغ و عاقل كه چندي است ميل اسلام كرده است. هر چه او را نصيحت مي‏گفتم، سود نداشت. عالمان بسياري از دين خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه، از اسلام برگردانند؛ سودي نمي‏كرد. چنين بود كه تا روزي صداي تو را شنيد. از خواهرش پرسيد كه اين صداي نامطبوع چيست و از كجا است كه من در همه عمر، چنين آواز زشتي از دير و كليسا نشنيده‏ام؟ خواهرش گفت كه اين بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان. باورش نيامد. از ديگري پرسيد. او نيز همين را گفت. چون يقين گشتش كه اين بانگ از مسجد مسلمانان است، از مسلماني دلش سرد شد. من نيز كه پدر اويم از تشويش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب اين بانگ را سپاس‏ها گويم و هديه‏ها دهم. اگر بيش از اين داشتم، بيش از اينت مي‏دادم.
حكايت پارسايان رضا بابايي

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

دوشنبه 6 دی 1389  2:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها