از بهر خدا، اذان مگو
دوشنبه 6 دی 1389 2:17 AM
| در شهري، مسجدي بود و آن مسجد را مؤذني كه بس ناخوش آواز بود. مسلمانان، او را از گفتن اذان باز ميداشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادي سخت داشتند و ترك آن را، روا نميشمرد. روزي در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار ميكشيد تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افكند. ناگاه مردي روي به جانب او كرد. نزدش آمد و نشست. گفت: مؤذن اين مسجد تويي؟ گفت: آري. گفت: هر صبح و ظهر و شام، تو از اين مسجد، اذان ميگويي؟ گفت: آري. گفت: اين هدايا، از آن تو است. پس جامهاي نو و چندين هديه ديگر بدو داد. مؤذن گفت: اين هدايا از بهر چيست؟ مرد گفت: ما به دين شما نيستيم و آيين دگري داريم. مرا در خانه دختري است بالغ و عاقل كه چندي است ميل اسلام كرده است. هر چه او را نصيحت ميگفتم، سود نداشت. عالمان بسياري از دين خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه، از اسلام برگردانند؛ سودي نميكرد. چنين بود كه تا روزي صداي تو را شنيد. از خواهرش پرسيد كه اين صداي نامطبوع چيست و از كجا است كه من در همه عمر، چنين آواز زشتي از دير و كليسا نشنيدهام؟ خواهرش گفت كه اين بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان. باورش نيامد. از ديگري پرسيد. او نيز همين را گفت. چون يقين گشتش كه اين بانگ از مسجد مسلمانان است، از مسلماني دلش سرد شد. من نيز كه پدر اويم از تشويش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب اين بانگ را سپاسها گويم و هديهها دهم. اگر بيش از اين داشتم، بيش از اينت ميدادم. |
||
|
برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.