در اين ميان امام(ع) هم همچون راهبري دلسوز، گام به گام به تعليم و هدايت طالبان و سالكان مشغول بود و در دستگيري آنان از هيچ كوششي فروگذار نبود. امام، در خطاب به فرزند برومندشان علياكبر(ع) فنا و بقاي عرفاني را چنين تعليم و توضيح ميدهد:
از فنا مقصود ما عين بقاسـت
ميل آن رخسار و شوق آن لقاست
شوق اين غم از پي آن شادي است
اين جـزا از بـهر آن آبـادي است
رويي اندر موت و رويي در حيات
رويي اندر ذات و رويي در صفات
دستي اندر احتياج و در غنــا
دست ديگر در بقــا و در فــنا111
امام(ع) با تشكيل مجالس مختلف، هم از عرفان نظري سخن مي گفت و هم از وعدههايي كه براي عارفان دادهاند ذكري به ميان ميآورد تا بدين طريق، بر قوت قلب سالكان طريقت بيفزايد و در مواردي هم خود، با بهرهگيري از قدرت عرفاني و غيبياش جلوههايي از جمال حضرت حق را بر آنان آشكار سازد. عمان ساماني به اين موارد چنين اشاره كرده است:
پير ميخواران به صدر اندر نشست
احتيـاط خـانه كرد و در ببست...112
نهايت تعليم آن مرشد طريقت، تذكار طالبان و سالكان به مقام رضا بود؛ چه، همين مقام بود كه صبر و شكيبايياش را فزوني بخشيد و امام، در برابر تمام مصائب ياراي مقاومت و پايداري پيدا كرد.
اي اسيران قضا در اين سفر
غير تسليم و رضا اينالمفر
از مهمترين آموزه هايي كه در عرفان مطرح است، نوسان بين قبض و بسط مي باشد و بر سالك واصل فرض است تا از اين دو حالت غافل نشود و هميشه در صدد جمع بين آنها بكوشد. از ديدگاه ساماني، امام(ع) هم، از اين مهم صرف نظر نكرده، در مواضع مختلف آن را بر اهل سلوك، تذكار مي داد.
دستي اندر قبض و بسط و عزم و فسخ
دستي اندر قهر و لطف و طرح و نسخ
دسـتي انـدر ارض و دسـتي در سما
دسـتي انـدر نشـو و دسـتي در نما113
در سلوك خونين عاشقان ناب، دشوارترين و جانكاهترين لحظه سلوك زماني است كه نوبت قرباني كردن و سوزاندن تعلقات فطري و ذاتي به پاي معشوق فراميرسد. پيش از اين ابراهيم خليل(ع) بمنظور تقرب به محبوب، فرزندش اسماعيل را به قربانگاه برده بود و اينك كه نوبت عاشقي اكمل عشاق هستي رسيده است، اين نوع تعلقسوزي بار ديگر تكرار مي شود. امام(ع) را با ميوه دلش علي اكبر(ع) تعلقي از جنس ديگر بود و همه چيز حكايت از اين داشت كه براي مقصدي الهي از اين تعلق نيز بايد دست بشويد:
بر هـدف تير مراد خود نشاند
گـرد هستي را به كـلي برفشاند
گرد ايثار آنچه گردآورده بود
سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود
از تعلق پردهاي ديگر نماند
سـد راهـي جز عـلياكبر نماند
علي اكبر(ع) كه در صورت و سيرت نمادي از پيامبر (ص) بود، با دلي شيدا خود را به حضور وليالله رساند واز جا ماندن از قافله شهدا و رنجي كه از اين بابت آزارش مي داد، شكوه كرد و از پدر خواست تا رخصت دهد او نيز براي جانبازي پا در ركاب شود:
كـاي پـدرجان هـمرهان بسـتند بار
ماند بـار افـتاده انـدر رهـگذار
هر يك از احباب سرخوش در قصور
وز طـرب پيـچان سر زلفين حور...
دير شـد هنـگـام رفتــن، اي پــدر
رخصتي گر هست، باري زودتر
امام(ع) با دقت بر قامت دلرباي فرزند محبوبش نگاهي انداخت، چنان متأثر شد كه به تأملي سخت گرفتار آمد، اما مقصدي بلند در پيش بود كه وصال آن راهي جز دست كشيدن از علي اكبر پيش پاي امام(ع) باقي نگذاشته بود.
گفت كاي فرزند مقبل آمــدي
آفـت جان، رهــزن دل آمــدي
كردهاي از حق تجلي اي پــسر
زين تجلي، فتـنهها داري به سـر
راست بهر فتنه قامت كــردهاي
وه كز اين قامـت، قيامت كردهاي
نرگست با لاله در طنــازي است
سنبلت با ارغـوان در بــازي اسـت
از رخت مست غرورم مــيكني
ز مــراد خـويــش دورم مــيكني
گه دلم پيش تو، گاهي پيش اوست
رو، كه در يك دل نميگنجد دو دوست114