
روزی آهوی زیبایی در کنار یک دریاچه رفت تا آب بنوشد!
ناگهان متوجه زیبایی خودگشت وآنقدر غرق در زیبایی خود گشته بود که تشنگی اش یادش رفت وباخود به فکرافتاد،وگفت چی شاخهای بلندوزیبایی دارم!؟
وچقدراین شاخهابرایم زیبایی بخشیده است!؟
غرق جمال،اندام و زیبای خودش بود اما وقتی متوجه پاهایش شد دید که پاهایش بسیار لاغر وضعیف بود!
پروبالش شکست و به شکل ناامیدکننده ای باخودگفت ای خدای من...
چی میشد اگر این پاهای منرا هم به مانند شاخهایم زیبامی آفریدی؟
باخود فکر میکرد که چقدر پاهای باریک و بدی دارد که در این هنگام شیر گرسنه ای فرا رسید و آهو پا به فرار گذاشت و شیر هم آهو را تعقیب میکرد،هر چقدر که شیر دوید و دوید نتوانست آهو را بگیرد چون آهو با پاهای باریکش خیلی سریعتر از شیر حرکت میکرد و نزدیک بود که شیر گرسنه ازگرفتن آهو ناامید شود ولی کمی دیگر هم آهو را تعقیب کرد تا به منطقه ای رسیدند که درختهای بسیار بود و آهو درحالیکه میدوید و خواست که از زیر درختها بگذرد، آن شاخهای زیبا و بلندش به شاخه های درخت پیوست و آهو بیچاره به دام افتاد هرچقدر که کوشش کرد تا خود را آزاد کند نتوانست!
درحالیکه سر تا سر وجود آهو را نا امیدی و ترس فراگرفته بود با خود فکر کرد و گفت:
آن پاهایم را که باریک وبی ارزش میدانستم منرا از مرگ نجات دادند!
اما این شاخها را که با ارزش و زیبا میدانستم منرا به کام مرگ دادند.و شیر هم با خاطر آسوده و آرام آمد و آهوی زیبا راگرفت.
______
هیچگاه فراموش نکنید :
آن که هفت اقلیم عالم را نهاد
هر کسی را آنچه لایق بود داد...
گربه ای مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از جهان برداشتی
آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی
آدمی را نزد خود نگذاشتی
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه