0

ملا نصردین

 
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

15. -الاغ گمشده:

ملا الاغش را گم كرده بود و در كوچه و بازار دنبال آن مي گشت و خدا را شكر مي كرد . وقتي علت شكر را از او پرسيدن ، جواب داد : براي اين كه اگر من هم سوار آن بودم حالا بايد ديگري دنبال من و الاغ مي گشت

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:27 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

-سركه ي هفت ساله:

شخصي نزد ملا آمد و پرسيد : مي گويند شما سركه هفت ساله داريد آيا راست است؟ملا جواب داد بله ، آن شخص گفت: خواهش مي كنم يك كاسه به من بدهيد.ملا گفت: عجب ، اگر مي خواستم آن را به هر كس بدهم كه يك ماه هم نمي ماند و هفت ساله نمي شد.!

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:27 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

قرباني:

ملا پيراهنش را روي طناب بالاي بام آويخته بود. اتفاقا" باد سختي وزيد و پيراهن را به ميان حياط انداخت. ملا به زنش گفت: بايستي گوسفندي قرباني كنيم. وقتي زنش علت اين كار را پرسيد ملا گفت : براي اين كه من ميان پيراهن نبودم و گرنه چيزي از من باقي نمي ماند.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:27 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

مزد حمالي:

روزي ملا باري به دوش حمالي گذاشت كه همراهش به منزل بياورد. دربين راه حمال گم شد و هر چه گشت او را نيافت تا ده روز كارش جستجوي او بود بالاخره روز دهم با جمعي از دوستانش از كوچه مي گذشتند كه چشمش به آن حمال افتاد كه بار ديگري به دوش دارد به دوستانش گفت: اين همان حمال است كه من در تعقيبش هستم . ولي بدون اين كه به حمال حرفي بزند، از آن جا دور شد . دوستانش پرسيدند: چرا از حمال باز خواست نكردي و بارت را مطالبه ننمودي ؟ گفت: فكر كردم اگر اجرت اين ده روز حمالي را از من بخواهد چه كنم؟

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:28 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

كلاغ و صابون:

روزي زن ملا رخت مي شست كه ناگهان كلاغي صابون را برداشت و بالاي درختي برد. ملا را صدا زد و گفت:بيا كلاغ صابون را برد. ملا با بي اعتنايي گفت: مي بيني كه لباس بچه كلاغ از ما سياه تر است، پس احتياج او به صابون بيشتر است.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:28 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

لباس نو:

روزي ملا به ضيافتي رفت و چون لباس هاي كهنه و معمولي خود را پوشيده بود كسي به او اعتنايي نكرد و محل مناسبي به او نشان نداد.ملا ملتفت اين امر شده. آهسته از آن جا بيرون آمد و به خانه خويش رفت لباس فاخري پوشيد و مراجعت نمود. اين بار صاحب خانه با احترام تمام از او پذيرايي نمود و او را در صدر مجلس نشاند.چون هنگام نهار شد و مهمانان بر سر سفره حاضر شدند ملا آستين لباسش را به غذا نزديك كرد و گفت:( آستين نو بخور پلو .) حاضرين تعجب كردند و سبب را جويا شدند.ملا گفت: چون در اين جا به لباس من احترام گذاشتند ، نه به خود من، پس بنابراين لباس من بايد غذا بخورد نه من!!

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:29 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

-نقل مكان:

شبي ملا در خانه خود خفته بود كه دزدي كم روزي وارد شد ، مختصر اثاثيه او را جمع كرد و به دوش كشيد و بيرون رفت. ملا نيز بر خاست و رختخواب را بر داشت و دنبال دزد به راه افتاد تا هر دو وارد منزل دزد شدند. دزد او را ديد و با تشدد گفت : اين جا چه مي كني ؟ ملا گفت: هيچ، بنده تغيير منزل داده ام ، اجرت حمالي شما نيز حاضر است.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:29 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

شكر خدا:

شبي ملا به حياط رفت، ديد دزدي در گوشه حياط ايستاده. زنش را صدا زد و تير و كمانش را خواست . زن آن را آورد و ملا تيري به جانب دزد رها كرد و گفت:ديگر تا صبح كاري ندارم.چون صبح شد ملا به سراغ دزد آمد، ديد دزد همان قباي خودش است كه به ميخ آويزان بوده و تير هم به قبا خورده و آن را سوراخ كرده است.پس به زنش گفت: شكر خدا كن كه خودم در ميان قبا نبودم و گر نه من هم به جاي دزد مرده بودم.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:30 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

معما:

روزي شخصي تخم مرغي در دست خود پنهان كرد و از ملا پرسيد: اگر گفتي در دست من چيست آن را به خودت مي دهم تا با آن خاگينه درست كني و بخوري. ملا گفت: قدري راهنمايي كن. آن شخص گفت: از مشخصات آن اين است كه اطرافش سفيد و داخل آن سفيدي ، زرد رنگ است. ملا پس از كمي فكر كردن گفت: فهميدم، شلغمي است كه درون آن را خالي كرده و در آن هويج كار گذاشته اند.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:30 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

تجارت ملا:

روزي ملا از بازار عبور مي كرد، از او پرسيدند كه امروز سوم ماه است يا چهارم؟ گفت: نمي دانم، چون مدتي است كه تجارت ماه نكرده ام!

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:31 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

شما چرا:

روزي ملا كنار نهر آبي نشسته بود كه ده نفر نابينا به او رسيدند و گفتند: در مقابل دريافت نفري يك دينار ما را از نهر بگذران.ملا 9 نفر را رد كرد و هنگامي كه داشت نفر آخري را از آب مي گذراند ناگهان نابيناي بيچاره داخل آب افتاد. با سر و صداي او بقيه متوجه غرق شدن او گرديدند و بانگ بر آوردند كه چرا مواظب نبودي و موجب غرق شدن برادر ما گرديدي؟ ملا در جواب گفت: من يك دينار ضرر كرده ام شما چرا ناراحتيد و داد و فرياد راه انداخته ايد؟!!

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:31 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

ماه كهنه:

شخصي از ملا سئوال كرد : اين ماهي كه هر ماه نو مي شود، كهنه ي آن را چه مي كنند؟ملا در جواب گفت:اي احمق، هنوز اين مطلب را نفهميده اي؟ماه هاي كهنه را خرد مي كنند و با آن اين ستاره ها را مي سازند كه در آسمان است.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:32 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

بسيار بد:

روزي ملا بر سر سفره امير حاضر بود پس از صرف غذا امير از ملا پرسيد:چگونه غذايي بود؟ ملا گفت: بسيار بد. امير فرمان داد تا او را بزنند. ملا به فرياد در آمد كه براي يك بار بد بود. ولي اگر بار ديگر بخورم بسيار غذاي لذيذي است. امير او را بخشيد و مقرر كرد تا شام هم به او بدهند.

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:32 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

وزن گربه:

روزي ملا سه كيلو گوشت خريد و به خانه برد كه زنش غذايي درست كند. زن ملا گوشت را كباب كرد و با زن همسايه با فراغت خوردند . چون ملا به خانه آمد و غذا خواست زنش گفت: مرا ببخش كه غافل شدم و گربه تمام گوشت ها را خورد. ملا گربه را گرفت و در ترازو گذاشت و ديد سه كيلو بيشتر نيست پس خطاب به زنش گفت: اي بد جنس اين وزن سه كيلو گوشت ، پس وزن گربه كجاست؟!

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:33 PM
تشکرات از این پست
mahsa021
mahsa021
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 833
محل سکونت : یزد

پاسخ به:ملا نصردین

پشيماني:

شبي ملا در خواب ديد كه كسي 9 دينار به او مي دهد. ملا به او گفت: كه الاكرام بالاتمام ، ده دينارش كن . در اين اثنا از خواب بيدار شد و چيزي در دست خود نديد. از گفته خود پشيمان شد. فورا" چشم بر هم نهاد و دستش را دراز كرد و گفت: همان 9 دينار را بده قبول دارم

گویی این روزها آدم ها

به دست هم پیر می شوند نه به پای هم...

شنبه 27 آذر 1389  4:33 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها