0

زن در قرآن

 
mohammad_43
mohammad_43
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 41934
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:زن در قرآن
شنبه 15 مهر 1391  11:42 AM

صفحه : 166

و ان يتفرقا يغن الله كلا من سعتهيعنى اگر زنان ومردان مورد بحث كارشان به جدائى و طلاق كشيد، خداى تعالى به‏فضل واسع خود، هم آن مرد را بى‏نياز مى‏كند و هم‏آن زن را و منظور از بى‏نياز كردن به قرينه‏مقام، اين است كه هر دو را در همه امور مربوط به ازدواج بى‏نياز مى‏كند،به آن مرد زنى سازگارو شوهر دوست و...مى‏دهد و به آن زن نيز شوهرى ديگر مى‏دهد كه بهتر از اول به وى نفقه بدهدوبا او انس و همخوابگى و ساير لوازم زناشوئى را داشته باشد، زيرا چنان نيست كه خداى تعالى‏فلان زن را براى فلان‏مرد و آن مرد را براى آن زن خلق كرده باشد، بطورى كه اگر يكى ازديگرى جدا شد آن ديگر جفت ديگرى نداشته باشدبلكه سنت ازدواج يعنى زن گرفتن مردان وبه شوهر رفتن زنان سنتى است فطرى و اينكه مى‏بينيم مردان زن مى‏گيرند وزنان شوهر مى‏روند، اين رفتار ناشى از دعوتى است كه در فطرت آنان است، اين زن نشد، زن ديگر و اين شوهر نشد، شوهر ديگر.

و كان‏الله واسعا حكيما و لله ما فى السموات و ما فى الارضاين‏دو جمله حكم قبلى را تعليل مى‏كند و مى‏فرمايد: اگر گفتيم: خداى تعالى هردو را به فضل واسع خودبى‏نياز مى‏كندبراى اين بود كه خدا واسع و حكيم است و نيز براى اين‏بود كه ملك آنچه در آسمانها و در زمين است از آن خداى تعالى است.

و لقد وصيناالذين اوتوا الكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوا الله...اين‏آيه شريفه دعوت قبلى مردم به مراعات تقوا در همه مراحل معاشرت بين زن و شوهر راتاكيد مى‏كندو مى‏فرمايد، كه: تقوا را در هر حال بايد رعايت كرد، چون ترك تقوا كفران‏نعمت‏خداى تعالى است، البته اين‏در صورتى است كه تقواى حاصل از اطاعت‏خدا عنوانى جزشكر نعمت‏هاى او نداشته باشد و يا در صورتى است كه بگوئيم: ترك‏تقوا و بى پروائى نسبت‏به خداى تعالى منشاى به جز كفر ندارد، حال يا كفر ظاهرى نظير كفرى كه در كفار و مشركين‏هست‏و يا كفر باطنى و نهفته در درون، نظير كفرى كه در مسلمانان فاسق وجود دارد.

با اين‏مطلبى كه ما بيانش كرديم معناى جمله: و ان تكفروا فان‏لله ما فى‏السموات و ما فى الارض...روشن مى‏شود كه مى‏فرمايد: اگر شما وصيت ما را حفظ نكنيدآن وصيتى‏را كه به پدران شما و اقوام قبل از شما كرديم و آن وصيت را ضايع گذارده، ترك تقواكنيد، ترك تقوائى كه ياخودش كفر به خدا است و يا ناشى از كفر به خدا است، در اين‏صورت بدانيد كه هيچ ضررى به خداى سبحان نمى‏زنيد، چون‏خداى سبحان احتياجى به شماندارد نه به شما و نه به تقواى شما و چگونه چنين چيزى تصور دارد با اينكه آنچه در آسمانها

صفحه : 167

و زمين است از آن او است و او بى نياز و ستوده است.

در اينجا ممكن است بپرسى وجه اينكه جمله: لله ما فى السموات‏و ما فى‏الارضدر يك آيه تكرار شده چيست؟مخصوصا با در نظرگرفتن اينكه در آيه بعد نيز بلافاصله‏براى سومين بار تكرار مى‏شود.

در پاسخ مى‏گوئيم:اما بار اول خواست جمله: و كان الله واسعا حكيماراتعليل‏كند و بفهماند علت اينكه خداى تعالى واسع و حكيم است و به اصطلاح بشرى‏دست و بالش‏باز و كارش حكيمانه است، اين است كه ملك آسمان‏ها و زمين و آنچه در آن دو است از آن اواست و بار دوم‏كه اين جمله را تكرار كرد علتش اين بود كه موقعيت جواب شرط را داشت، شرطى كه در جمله: فان تكفرواآمده بود،مى‏خواست بفهماند اگر شما كفر بورزيد ضررى‏به او نمى‏رسانيد، چون ملك آنچه در آسمانها و زمين است كه شمامشتى از خاك زمين‏هستيد، همه از آن خداى عز و جل است و خداى تعالى چه حاجتى به ايمان شما دارد و چه‏ضررى از كفرشما مى‏بيند؟در حقيقت جواب شرط جمله بعدى آن است كه مى‏فرمايد: وكان الله غنيا حميداو آن جمله جاى اين جمله نشسته‏و اين را تعليل مى‏كند، يعنى‏مى‏فهماند كه اگر شما كفر بورزيد خداغنى و حميد است، چون ملك هر آنچه در آسمانهاو زمين است از آن او است.

و اما در نوبت‏سوم در حقيقت جمله‏اى است از نو و غير مربوط به‏ما قبل و بدين خاطرآورده شده كه به وجهى جمله: ان يشارا پيشاپيش تعليل كرده باشد.

ولله ما فى السموات و ما فى الارض و كفى بالله وكيلادر سابق‏بيان اينكه مالكيت‏خداى تعالى به چه معنا است؟مكرر گذشت و وكيل‏بودن حضرتش بدين جهت است كه‏او به امور بندگانش و شؤون آنها قيام مى‏كند و در اين كارخودش به تنهائى كافى است و احتياجى به گرفتن كمك ندارد،در نتيجه اگر اعمال مردمى رانپسندد و از اعمال نكوهيده آنان به خشم آيد، مى‏تواند براى اينكه امور به دست آنان‏جارى نشودبه كلى آن قوم را از بين ببرد و قومى ديگر جايگزين آنان كند، همچنانكه مى‏تواند به تقدم‏پيشرفت آن قوم‏خاتمه داده، قومى ديگر را تقدم ببخشد و آن قوم را زير دست و خوار در برابر اين‏قوم كند، با اين معنائى‏كه ما براى جمله مورد بحث كرديم و سياق هم آن را تاييد كرد جمله: ان يشا يذهبكم‏ايها الناس...كه در آيه بعدى است با آيه مورد بحث مرتبط مى‏شود.

معناى جمله: ان‏يشاء يذهبكم ايها الناس و يات باخرينان يشا يذهبكم‏ايها الناس و يات باخرين...سياق اين آيات كه سياق دعوت به ملازمت تقوا است، تقوائى كه خداى تعالى اين

صفحه : 168

امت را و امت‏هاى گذشته از اهل كتاب را بدان دعوت‏كرده، خود دليل بر اين است كه اظهاربى‏نيازى خدا از خلق در جمله: ان يشا...مربوط به مساله تقوا است.

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى همه شما انسان‏ها راسفارش به تقوا كرده، پس‏تقوا پيشه كنيد و از او پروا داشته باشيد و به فرضى كه از اين كار امتناع نموده و كفربورزيد، بدانيد كه او بى‏نياز از شما است، او مالك و متصرف در هر چيز است، به هر نحوى كه بخواهد وبه هر جهتى‏كه بخواهد مى‏تواند در مملوك خود تصرف كند، اگر بخواهد بندگانش او رابپرستند و از او پروا كنند و بندگانش آنطور كه‏بايد قيام به اين امر نكنند، او مى‏تواند براى تحقق‏دادن خواسته خود، شما را عقب زند و قوم ديگر را مقدم بر شماكند تا آن قوم خواسته او را عملى‏كنند، چون خدا بر اين كار قادر است.

و بنا بر اين معنا بايد گفت: آيه شريفه ناظر به تبديل مردم‏است، تبديل مردم بى‏تقوا به‏مردم با تقوا، روايتى هم كه بيضاوى در تفسير خود نقل كرده مؤيد اين معنااست، در آن روايت‏آمده: وقتى اين آيه شريفه بر رسول خدا(ص)نازل شد، دست مبارك خود را به‏پشت‏سلمان فارسى زدو فرمود: آن قومى كه مى‏آيند و در قبول اسلام و دعوت حق تعالى از شمااعراب پيشى مى‏گيرند، قوم اين مردند و بر خواننده‏عزيز است كه در مضمون آيه شريفه و روايت‏تدبر كند و اما اينكه بعضى از مفسرين احتمال داده‏اند كه معناى آيه‏اين باشد كه اگر خدابخواهد شما را نابود مى‏كند و قومى ديگر به جاى شما ايجاد مى‏كند و يا مخلوقى ديگر به جاى‏شماانسان‏ها مى‏آفريند، احتمال درستى نيست، زيرا از سياق آيه به دور است.

بله اين احتمال در مثل آيه شريفه زير سازگار است كه مى‏فرمايد:ا لم تر ان الله‏خلق السموات و الارض بالحق ان يشا يذهبكم و يات بخلق جديد و ما ذلك على الله‏بعزيز (1) .

من‏كان يريد ثواب الدنيا فعند الله ثواب الدنيا و الاخرة و كان الله‏سميعابصيرااين آيه شريفه بيانى ديگر است كه خطاى تاركين تقوا و ترس از خداى را و ناديده گرفتن‏وصيت‏او را روشن مى‏سازد، به اين بيان كه اينگونه افراد اگر به خاطر پاداش‏هاى مادى ودرآمدهاى دنيوى تقوا راترك و وصيت‏خداى تعالى را ناديده مى‏گيرند، بايد بدانند كه امر بر آن


(1)مگر نمى‏بينى كه خداى تعالى آسمانها و زمين‏را به حق آفريده، او اگر بخواهد شما را از بين‏مى‏برد و مخلوقى جديد پديد مى‏آوردو اين بر خداى تعالى گران نيست.سوره ابراهيم، آيه 20.

صفحه : 169

مشتبه شده، زيرا هم ثواب و پاداش‏هاى مادى‏و دنيوى نزد خدا است و هم پاداش‏هاى اخروى وبا اين حال چرا كوته‏نظرى مى‏كنند و نظر خودرا به آنچه پست و بى مقدار است مى‏دوزند وآنچه شريف‏تر و ارزشمندتر است نمى‏خواهند و حد اقل چرا هر دو نوع پاداش را نمى‏خواهند.

اين معنائى است كه بعضى از مفسرين براى آيه كرده‏اند، ليكن‏به نظر ما آنچه روشن‏تراز آيه فهميده مى‏شود اين است كه - و خدا داناتر است - مراد از ثواب دنياو آخرت، سعادت دنياو آخرت با هم باشد و سعادت دنيا و آخرت با هم تنها نزد خدا است، پس بنده خدا بايد به درگاه‏اوتقرب بجويد، حتى آن هم كه سعادت دنيا و پاداش مادى را در نظر دارد بايد از خداى تعالى‏بخواهد.

چون سعادت دنيا و آخرت از غير مسير تقوا براى انسان حاصل‏نمى‏شود و تقوا هم جز ازطريق عمل به احكام دين او حاصل نمى‏گردد، پس دين نيست مگر سعادت‏حقيقى بشر و بااين حال ديگر چگونه تصور دارد كه كسى جز از طريق افاضه خداوندى به ثوابى و پاداشى‏برسد؟با اينكه‏تنها او سميع و بصير است، از حاجت‏خلق با خبر و بينا و دعاى آنان را شنوااست.

بحث روايتى(در ذيل آيات‏مربوط به احكام ارث و زنان و زناشوئى و چند همسرى...)

در تفسير در المنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از سعيدبن جبير روايت كرده‏اند كه‏گفت: در جاهليت رسم بر اين بود كه از بازماندگان ميت كسى ارث نمى‏برد مگرمردى كه به‏حد بلوغ رسيده باشد و بتواند مال ميت را سرپرستى نموده، در آن عمل كند(بطورى كه از بهره‏آن، عائله‏ميت اداره شود)و اما اطفال و همسر ميت هيچ ارثى نمى‏بردند، اين رسم در اسلام هم‏ادامه يافت تا آنكه آيات سوره نساء كه‏مربوط به مواريث است نازل شد و اين بر مردم گران آمد، گفتند: آخر بچه صغير كه نمى‏تواند و نمى‏داند در مال دخل وتصرفى كند چرا ارث ببرد وهمسر ميت نيز همينطور، آيا اينها كه هيچ كارى از آنان ساخته نيست با مردى كه همه‏اموراموال ميت را اداره مى‏كند فرق ندارند؟و در اين انتظار بودند كه حادثه‏اى آسمانى رخ دهد يعنى‏آيه‏اى ديگرنازل شود و حكم مزبور را نسخ كند ولى وقتى ديدند خبرى نشد با خود گفتند: اگراين قانون بماند چاره چيست؟چاره‏اى‏جز اين نيست كه آن را بپذيريم، آنگاه گفتند: خوب‏است از رسول خدا(ص)بپرسيم،در پاسخشان آيه زير نازل شد: و يستفتونك فى‏النساءقل الله يفتيكم فيهن و ما يتلى عليكم فى الكتاب يعنى در اول همين سورهفى

صفحه : 170

يتامى النساء اللاتى لا تؤتونهن ما كتب‏لهن و ترغبون ان تنكحوهن(تا آخر حديث) (1) .

و در همان كتاب آمده كه: عبد بن حميد و ابن جرير از ابراهيم‏روايت كرده‏اند كه درذيل آيه مورد بحث گفته است: اگر وارث ميت دخترى زشت صورت بودهيچ چيزى از ميراث رابه او نمى‏دادند و حتى از ازدواج كردنش جلو گيرى مى‏نمودند تا بميرد و اموالش را ارث ببرند وبه همين جهت بود كه‏خداى تعالى اين آيه را نازل كرد. (2) مؤلف: اين معانى به طرق بسيارى ديگر نقل شده، هم از طرق‏شيعه و هم از طرق اهل‏سنت كه بعضى از آن روايات در اوائل سوره گذشت.

و در مجمع در ذيل‏آيه: لا تؤتونهن ما كتب لهنجمله را معنا كرده بهماكتب‏لهن من الميراثيعنىآنچه از ميراث كه خداوند براى آنان نوشته استآنگاه فرموده: اين‏تفسير از امام‏ابى جعفر(ع)روايت‏شده. (3) و در تفسير قمى در ذيل آيه: و ان امراة خافت من بعلها نشوزا...گفته: اين‏آيه درباره دختر محمد بن مسلمه نازل شد كه او همسر رافع بن خديج بود و داشت پا به سن‏مى‏گذاشت، و رافع بن خديج زن‏جوانى سر او گرفت و اتفاقا در نظر او از دختر محمد بن مسلمه‏زيباتر هم بود، لا جرم دختر محمد بن مسلمه به همسرش‏رافع گفت: من هيچ شكى ندارم كه تواز من دلسرد و روى‏گردان شده‏اى و همسر جوانت را بر من ترجيح مى‏دهى، آياجز اين است؟رافع گفت: همينطور است و علتش اين است كه او جوان‏تر و در نظر من زيباتر از تو است، حال‏اگر مايل باشى قرارمى‏گذاريم كه من دو روز و يا سه روز سهم او باشم و يك روز سهم تو، دختر محمد بن مسلمه حاضر به اين تقسيم نشد،رافع به ناچار او را طلاق داد و بعدها يك بارديگر او را طلاق گفت، براى نوبت‏سوم كه مى‏خواست او را به خانه برگردانددختر قبول نكردو گفت: به شرطى بار ديگر همسرت مى‏شوم كه سهم مرا به كسى ندهى و خلاصه به فرموده آيه‏شريفه كه مى‏فرمايد:و احضرت الانفس الشح، شح و بخل او گل كرد تا آنجا كه رافع‏او را راضى كرد و طبق دلخواه او مصالحه كردو خداى تعالى در اين خصوص فرمود: و لا جناح‏عليهما ان يصلحا بينهما صلحا و الصلح خير.

بعد از آنكه آن زن راضى شد و در خانه شوهر قرار گرفت،رافع نتوانست بين او و همسرجديد و جوانش به عدالت رفتار كند،اينجا بود كه آيه: و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو


(1 و 2)در المنثور، ج 2 ص 231. (3)مجمع البيان، ج 3 ص 118.

صفحه : 171

حرصتم، فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقةو بطورخلاصه فرمود: عدالت بطورحقيقى واجب نيست، چون مقدور شما نيست، هر قدر هم كه در رعايت آن حرص‏بورزيد بلكه‏اين مقدار واجب است كه حقوق همسرى هر دو را اداء كنيد و چنان نباشد كه يكى رابلا تكليف و پا در هوابگذاريد كه نه بيوه باشد و نه شوهر دار و اين سنت در همه مواردى كه مشابه‏مورد آيه باشد جارى است، اگر زن‏خواست به همسرى خود ادامه دهد و بر آنچه شوهرش با اومصالحه كرد رضايت داد، نه اشكالى متوجه شوهرش مى‏شود و نه‏متوجه او، و اگر نخواست به‏آن كيفيت به همسرى خود ادامه دهد شوهرش طلاقش مى‏دهد و يا بين او و همسر ديگرش‏مساوات برقرارمى‏كند، غير از انتخاب يكى از اين دو راه، راه ديگرى ندارد.(1) مؤلف: اين روايت را در المنثور نيز از مالك‏و عبد الرزاق و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن‏منذر و حاكم(وى حديث را صحيح دانسته)بطور اختصار روايت كرده‏اند. (2) ودر تفسير در المنثور است كه طيالسى و ابن ابى شيبه و ابن راهويه و عبد بن حميد و ابن‏جرير و ابن منذر و بيهقى از على بن‏ابى طالب(صلوات الله عليه)روايت كرده‏اند كه وقتى ازمعناى آيه مورد بحث‏سؤال شد حضرتش فرمود: اين آيه‏در باره مردى است كه داراى دو همسرباشد يكى از آن دو پير و يا زشت باشد و شوهر از او جدا شود و خود او بر اين معنامصالحه كند كه‏شوهر يك شب نزد او و چند شب نزد ديگرى باشد، در صورتى كه بر اين معنا رضايت داشته باشدو آن را از طلاق‏و جدائى بهتر بداند اشكالى متوجه او نيست و هر گاه از اين مصالحه برگشت، شوهرش بايد تساوى را بين آن دو رعايت كند (3) .

و در كافى به سند خود از حلبى از امام صادق(ع)روايت‏كرده كه گفت: ازآن جناب از معناى كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى‏فرمايد: و ان امراة خافت من بعلهانشوزااو اعراضافرمود: منظور زنى است كه در عقد مردى قرار دارد كه او را دوست نمى‏دارد وبه او مى‏گويد من مى‏خواهم‏تو را طلاق بدهم، زن به او مى‏گويد: اين كار را مكن كه من ازشماتت دشمنان كراهت دارم و ليكن در باره حق اضطجاع‏و هم‏خوابگى من اختيار را به توواگذار مى‏كنم و در آن باره هر طورى كه ميل دارى عمل كن و از اين حق گذشته هرحق ديگرى‏كه دارم به تو مى‏بخشم كه تو مرا به همين نحو نگه دارى و طلاقم ندهى، اين است منظور از


(1)تفسير قمى، ج 1 ص 154. (2)در المنثور، ج 2 ص 232. (3)در المنثور، ج 2 ص 232.

صفحه : 172

كلام خداى تعالى كه مى‏فرمايد: فلا جناح عليهماان يصلحا بينهما صلحاو صلح‏همين است (1) .

مؤلف: در اين معنا روايات ديگرى هست كه صاحب‏كافى (2) و عياشى (3) آنها را نقل‏كرده‏اند.

و در تفسير قمى در ذيل جمله: و احضرت الانفس الشحروايت‏آورده كه معصوم(ع)فرمود: هر كسى داراى بخل هست، چيزى كه هست بعضى بخل را اختيارمى‏كنند و بعضى‏نمى‏كنند، (4) (به همين جهت در رواياتى كه بخل را مذمت مى‏كند قيد مطاع‏را مى‏آوردو مى‏فرمايد: آن بخلى مذموم است كه اطاعتش كنىمترجم).

و در تفسير عياشى از هشام بن سالم از امام صادق(ع)روايت كرده كه درذيل‏آيه: و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتمفرمود: اين عدالتى كه مى‏فرمايد:شمانمى‏توانيد آن را بين زنان برقرار سازيد عدالت در ميل و محبت درونى است. (5) و در كافى به سند خود از نوح بن شعيب‏و محمد بن حسن روايت كرده كه گفت: ابن‏ابى العوجاء از هشام بن حكم سؤالهائى كرد از آن جمله گفت: مگر نه اين‏است كه خداى‏تعالى حكيم است؟هشام گفت: بله او از هر حكيمى حكيم‏تر است، ابن ابى العوجاء گفت: اگر چنين است پس بگو ببينيم چگونه از يك طرف‏فرموده: فانكحوا ما طاب لكم من‏النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواحدة، مگر گرفتن‏دو زن و سه زن و چهار زن‏حكم شرعى او نيست؟گفت: آرى، پرسيد: پس چرا با اينكه در اين آيه مى‏فرمايد: اگرترسيديد كه نتوانيدعدالت را برقرار كنيد فقط به يك زن اكتفا كنيد؟در آيه‏اى ديگر فرموده:ولن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم‏فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة؟آن‏كدام حكيم است كه اينطور سخن بگويد، از يك طرف گرفتن زنان‏متعدد را براى كسانى كه‏بتوانند رعايت عدالت را بكنند تجويز كند و از سوى ديگر بگويد: اصلا شما نمى‏توانيد عدالت‏رابرقرار سازيد؟هشام نتوانست جواب بدهد ناگزير به مدينه كوچ كرد و به حضور حضرت‏صادق(ع)شرفياب‏شد، حضرت پرسيد: چطور در غير موسم حج به مدينه آمده‏اى؟عرضه داشت: بله فدايت‏شوم‏مساله مشكلى پيش آمد، ابن ابى العوجاء سؤالى از من كرد كه در


(1 و 2)فروع كافى، ج 6 ص 145. (3)تفسير عياشى، ج 1، ص 278. (4)تفسير قمى، ج 1 ص 155. (5)تفسير عياشى، ج 1 ص 279.

صفحه : 173

جوابش ماندم،امام(ع)پرسيد: آن سؤال چه بود؟هشام قصه را باز گفت.

امام‏صادق(ع)فرمود: اما آيه: فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى‏وثلاث و رباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواحدة، مربوط به نفقه است مى‏فرمايد: اگر نمى‏توانيدنفقه چند همسررا بطور مساوى بدهيد به يك زن اكتفا كنيد و اما آيه شريفه: و لن تستطيعوا ان‏تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلواكل الميل فتذروها كالمعلقة، مربوط به ميل‏درونى و محبت به زنان است كه هيچكس نمى‏تواند محبت‏درونى خود را بين چند همسر بطورمساوى تقسيم كند و چنين چيزى در شرع واجب هم نشده است تا با آيه قبلى منافات داشته‏باشد.

راوى مى‏گويد: همينكه هشام اين جواب را براى ابن ابى العوجاء آورد،او گفت: به‏خدا سوگند اين پاسخ از خودت نيست.(1)


(1)فروع كافى، ج 5 ص 362.

مؤلف: نظير اين حديث از قمى نيز روايت‏شده كه او گفته: بعضى‏از زنديق‏ها از ابى جعفر احول از همين مساله سؤال كرد و ابو جعفر به مدينه سفر كرد و از امام صادق(ع)ازآن سؤال نمود و امام مثل همان جواب بالا را به وى داد و ابو جعفر برگشته، پاسخ زنديق را بدادو آن زنديق نيز گفت: كه اين‏پاسخ را از حجاز گرفته، با خود آورده‏اى. (2) و در مجمع در ذيل جمله: فتذروها كالمعلقةگفته است: معنايش اين‏است كه‏آن زنى را كه دوست نداريد آنچنان رها كنيد كه مثل زنى شود كه نه شوهر دارد و نه بى شوهراست، آنگاه گفت: اين معنااز امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)روايت‏شده. (3) و در همان كتاب روايتى نقل كرده كه مى‏گويد: رسول‏خدا(ص)همواره ايام خود را بين زنان تقسيم مى‏كرد و آنگاه مى‏فرمود: اللهم... - بار الها اين تقسيم من بوددر آنچه مالكش بودم‏پس مرا در آنچه تو مالكش هستى و من نيستم ملامت مكن.(4) مؤلف: اين روايت را بيشتر مفسرين و صاحبان جوامع نقل‏كرده‏اند، آن هم به چندطريق و مراد از جمله: آنچه تو مالكى و من نيستمهمان‏محبت قلبى است كه خداى تعالى دردلها مى‏افكند(همچنانكه‏آيه: و جعل بينهما مودة و رحمة)نيز بر آن دلالت دارد و ليكن‏در اين‏حديث اشكالى هست و آن اين است كه خداى تعالى اجل از آن است كه كسى را در


(2)تفسير قمى، ج 1 ص 155. (3 و 4)مجمع البيان، ج 3 ص 121.

صفحه : 174

آنچه كه‏مالكش نيست ملامت كند، همچنانكه خودش فرموده بود: لا يكلف‏الله نفسا الاما آتيها (1) و شان رسول خدا(ص) هم اجل از اين است كه خداى تعالى را به‏چنين‏جلالى نشناسد و چگونه ممكن است با اينكه آن جناب از هر كس ديگر آشناتر است به‏مقام پروردگارش، مع ذلك ازخداى تعالى رفتارى را بخواهد كه خود او منزه از داشتن چنين‏رفتارى است.

و در كافى به سند خود از ابن ابى ليلى روايت آورده كه گفت:عاصم بن حميد برايم‏حديث كرد و گفت: نزد امام صادق(ع) بودم كه مردى به حضورش آمد و از فقروحاجت‏شكايت كرد، حضرت فرمود: براى اينكه فقر و حاجتت زايل گردد ازدواج كن، آن مردازدواج‏كرد و فقرش شديدتر شد، لاجرم به حضور امام صادق(ع)آمد، حضرت پرسيد: حال و روزت چگونه است؟آن مرد عرضه‏داشت: بدتر از سابق شدم، فرمود: حال زن را رهاكن و از او جدا شو و آن مرد چنان كرد و چيزى نگذشت كه ثروتمند شد، امام‏صادق(ع)فرمود: من به تو دو دستور دادم كه خداى تعالى به آن دو امر كرده، يك جا فرموده: وانكحوا الايامى منكم... (2) و جائى ديگر فرموده:در صورت ناسازگارى از فقر نترسندخداى تعالى زن شوهردار را روزى مى‏دهد، (زن)بى‏شوهر را هم روزى مى‏دهد،مرد هم از بى‏زن شدن نهراسد، اى بسا خداى تعالى بهتر از اول را به او بدهد: وان يتفرقا يغن الله كلامن سعته. (3) ٍ (4) .


(1)خداى تعالى هيچكسى‏را تكليف نمى‏كند، مگر در مورد آن چيزهائى كه به او داده باشد.

سوره طلاق، آيه 7. (2)و اگر فقير باشندخدا به فضل واسع خود بى‏نيازشان مى‏كند.سوره نور، آيه 32. (3)و اگر از يكديگر جداشوند خداى تعالى هر يك از آن دو را به فضل واسع خود بى نياز مى‏كند. (4)فروع كافى، ج 5 ص 331 ح 6.

 

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست)   /عنکبوت20
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها