0

پيمان جوان‏مردان

 
mohamadaminsh
mohamadaminsh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 25772
محل سکونت : خوزستان

پيمان جوان‏مردان
یک شنبه 7 فروردین 1390  2:09 PM




پيمان جوان‏مردان

دست‏هاى سياهش را سايبان چشمان گود رفته‏اش قرار داد. جايى خالى ديد. با گوشه آستين، عرق‏هايش را پاك و بساطش را پهن كرد. از قبيله بنى زُبَيْد بود. پارچه‏ها را از كيسه درآورد. در مكه كسى را نداشت. پارچه‏ها را به دقت تا كرد و روى زمين گذاشت. زنى پوشيه‏اش را بالا زد و نگاهى به پارچه‏ها كرد و رد شد. سايه مردى روى سرش افتاد. نگاه كرد. چشمانش قرمز بود. دست‏هاى زُمختش را به پارچه‏ها كشيد. پارچه زربافتى برداشت و خنديد. دندان‏هاى سياهش معلوم شد. عاص بن وائل بود، از قبيله بنى سَهم. پارچه را در كيسه‏اش انداخت و رفت. دنبالش دويد:
ـ صد درهم.
عاص برگشت، مرد به كيسه اشاره كرد و گفت:
ـ قيمت پارچه.
عاص پوزخندى زد و به راهش ادامه داد. داد زد، ولى كسى توجهى نكرد. فقط نگاه مى‏كردند. فكر كرد: كاش كسى از زبيديان اين‏جا بود تا كمكم كند. چند نفر از خويشان عاص آمدند. دور او را گرفتند. آستين‏هايشان را بالا زدند و گفتند:
ـ پول مى‏خواهى؟
آب دهانش را به سختى قورت داد و سرش را پايين انداخت. با زانوهايى خم شده خود را كنار بساطش كشاند. پارچه‏ها را روى هم توى كيسه انداخت. بلند شد و با خود گفت: چه مظلوم باشى و چه ظالم، از تو دفاع مى‏كنند، فقط براى اينكه از قبيله آنهايى.
قدم‏هايش را محكم برداشت و به طرف كعبه رفت. سران قريش آنجا بودند. جوانى توجهش را جلب كرد. گوشه‏اى نشسته بود و فكر مى‏كرد. حدودا بيست ساله، قد بلند با ابروهايى باريك و كشيده. صورتش مى‏درخشيد. محمد امين بود.
مرد سپس جاى بلندى پيدا كرد و فرياد زد:
ـ اى مردم قريش! به داد ستم‏ديده‏اى، دور از طايفه و كسان خويش برسيد كه در داخل مكه، كالاى او را به زور و ستم مى‏برند.
سخنش كه تمام شد، پايين آمد. به جوان نگاه كرد. بلند شده بود و نزديك آمده بود. دست‏هايش را مشت كرده و رگ پيشانى‏اش از فرط ناراحتى بيرون زده بود. نگاهى به سران كرد؛ زبير بن عبدالمطلب، بزرگان بنى‏هاشم، بنى‏زهره و بنى‏تميم و بنى‏حارث؛ همگى خوشنام. سرها را تكان دادند و تصميمشان را گرفتند. بعد دور هم جمع شدند، دست‏هايشان را روى هم گذاشتند و پيمان بستند. سپس يكى بلند خواند و بقيه تكرار كردند:
ـ پيمان مى‏بنديم براى گرفتن حق هر ستم‏ديده‏اى هم‏داستان شويم. امين صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تبسم كرد.
ـ و اجازه نمى‏دهيم در مكه بر هيچ‏كس ستم شود؛ چه به ما وابسته باشد و چه غريبه؛ چه فقير و چه دارا.
به هم نگاه كردند. گويا نخستين كارشان شروع شده بود. كسى را دنبال عاص فرستادند. عاص سرش را زير انداخته بود. بعد با بى‏ميلى كيسه زرى را از پرِ شال كمرش درآورد و به مرد داد. مرد به امين صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نگاه كرد و در دل گفت: اينك هم‏سن‏هاى او مشغول عيشند.
سال‏ها بعد، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در دوره رسالت خويش، درباره اين پيمان مى‏فرمود:
در پيمانى شركت كردم كه اگر به جاى آن، شتران سرخ مو به من مى‏دادند، آن‏چنان خوش‏حال نمى‏شدم. اگر در عصر اسلام نيز مرا به چنان پيمانى دعوت كنند، مى‏پذيرم.

کریمی که جهان پاینده دارد               تواند حجتی را زنده دارد

 

دانلود پروژه و کارآموزی و کارافرینی

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها